نمی دونم چم شده!!

تب‌های اولیه

22 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
نمی دونم چم شده!!

سلام

یکی از کاربران سایت سوالی داشتند که مایل نبودند با آیدی خودشون مطرح شود

لذا با توجه به اهمیت موضوع، سوال ایشان با حفظ امانت جهت پاسخگویی توسط کارشناس محترم سایت در این تاپیک درج می شود:

نقل قول:

سلام
اول بگم من آدم مثلا مذهبی ای بودم. کسی هستم که دوستانم من را به مومن بودن مثلا میشناختن! چن وقت ( تقریبا دوماه میشه )پیش استرس و اضطراب عجیبی به درونم اومد طوریکه نمیتوانستم کاریهام را انجام دهم خصوصا کارهای بیرون! ( من جایی تدریس میکنم )
هرچه میگذشت از هیچی لذت نمیبردم حتی کارهای کوچک هم برایم زجرآور بود، در یک کلام از زندگی بیزار شدم ! هیچکدام از اعتقادات مذهبی ام بهم کمک نمیکرد و برعکس از اونا هم بیزار بودم و حذفشان میکردم از جمله دعاخوندن و ...
انگار همه چیز زندگیم رو از دست دادم. فرض کنید یه آدم تو این دنیا به هیچی علاقه مند نیست و فکرهای بد مدام به سراغش می آید
اینکه اصلا دنیا چیست؟ خدا؟ و ... فکرکنم به پوچی رسیدم
حالا این را هم بگویم چن سال پیش استرسی شبیه این به سراغم آمد ولی بعد مدتی با درک معرفت و فهمیدن اینکه اصل زندگی چیست به پایان رسید
بنظرشما منکه به این معرفت رسیدم ( خودشناسی ) چرا باید دوباره به این وضع دچارشدم؟؟
چرا ذکر گفتن روی من تاثیرندارد؟؟
الان از شما کمک خواستم هرچند که حس میکنم فقط خودم میتوانم به خودم کمک کنم
دارم دیوونه میشم. چرا من؟
لطفا کمکم کنید. باورکنید درک من به خدا دنیا و ائمه عالی بود نمیدانم چرا اینطورشدم!!!!!

با تشکر

در پناه قرآن و عترت پیروز و موفق باشید :Gol:


پاسخ کارشناس

طاهر نوشت:

سلام
اول بگم من آدم مثلا مذهبی ای بودم. کسی هستم که دوستانم من را به مومن بودن مثلا میشناختن! چن وقت ( تقریبا دوماه میشه )پیش استرس و اضطراب عجیبی به درونم اومد طوریکه نمیتوانستم کاریهام را انجام دهم خصوصا کارهای بیرون! ( من جایی تدریس میکنم )
هرچه میگذشت از هیچی لذت نمیبردم حتی کارهای کوچک هم برایم زجرآور بود، در یک کلام از زندگی بیزار شدم ! هیچکدام از اعتقادات مذهبی ام بهم کمک نمیکرد و برعکس از اونا هم بیزار بودم و حذفشان میکردم از جمله دعاخوندن و ...
انگار همه چیز زندگیم رو از دست دادم. فرض کنید یه آدم تو این دنیا به هیچی علاقه مند نیست و فکرهای بد مدام به سراغش می آید
اینکه اصلا دنیا چیست؟ خدا؟ و ... فکرکنم به پوچی رسیدم
حالا این را هم بگویم چن سال پیش استرسی شبیه این به سراغم آمد ولی بعد مدتی با درک معرفت و فهمیدن اینکه اصل زندگی چیست به پایان رسید
بنظرشما منکه به این معرفت رسیدم ( خودشناسی ) چرا باید دوباره به این وضع دچارشدم؟؟
چرا ذکر گفتن روی من تاثیرندارد؟؟
الان از شما کمک خواستم هرچند که حس میکنم فقط خودم میتوانم به خودم کمک کنم
دارم دیوونه میشم. چرا من؟
لطفا کمکم کنید. باورکنید درک من به خدا دنیا و ائمه عالی بود نمیدانم چرا اینطورشدم!!!!!

بسمه تعالی
با سلام و تحیت و نیز عرض خوش آمد خدمت جنابعالی

در رابطه با موضوعی که مطرح فرمودید 0ضمن اینکه شرایط شما را درک می کنم) چند نکته قابل طرح است

1- علائم و نشانگانی که مطرح نمودید، بیانگر ابتلا به اضطراب بالا و نیز افسردگی است. بنابراین ضرورت دارد تا به یک متخصص اعصاب مراجعه نمائید و با مصرف دارو سطحی از مسئله را مدیریت کنید.

2- همانگونه که سرماخوردگی منافاتی با دیندار بودن فرد ندارد، اضطراب و افسردگی نیز اختصاص به افراد بی ایمان ندارد!
بنابراین لازم تا هم خودسرزنشگری را کنار بگذارید و هم با این فکر منفی که وضعیت موجود مخالف دینداری و تدین شما است مقابله کنید.

3- از آنجا که تیپ شخصیتی شما اضطرابی است، این احتمال وجود دارد که زمینه های وسواس را نیز داشته باشید. لذا به جای اینکه درمان را منحصرا در دعا دنبال کنید، شایسته است تا به شیوه های اصولی درصدد برطرف کردن افسردگی باشید. چون همانگونه که اشاره کردید وقتی با دعا کردن بهبودی را تجربه نمی کنید، ناخودآگاه در مسیر سست شدن باورهای مذهبی قرار می گیرید.
توجه به خواب کافی، تغذیه مناسب، تقویت منابع نشاط نظیر ورزش، تفریح، مسافرت، هنر، تعامل و ارتباط با افراد مورد علاقه، برنامه ریزی و پر کردن اوقات فراغت و نیز اجتناب از افکار منفی از جمله اموری هستند که می تواند در کاهش سطح افسردگی شما تاثیرگذار باشد.

4- لازم است از گوشه نشینی و انزوا اجتناب کنید و با قدرشناسی نسبت به خود و موفقیتهای خود با انگیزه و رغبت بیشتری به تدریس و کارهای مربوطه اشتغال داشته باشید.

5- همانطور که گفته شد لازم است با پرهیز از سختگیری و کمالگرایی منفی، برای خود ارزش و اعتبار بیشتری قائل شوید، داشته های خود را بیشتر ببینید و بواسطه نعمتها و موفقیتهایی که داشته اید، سطح شکرگزاری خود را از خدای متعال افزایش دهید. خود را با افرادی مقایسه کنید که باعث افزایش شکرگزاری شما گردد.

6- بهتر است موضوع را به صورت حضوری نیز با یک روانشناس پیگیری نمائید

در پناه خدای متعال موفق باشید

با سلام

ايمان عبارت است از باور وتصديق قلب به خدا ورسولش،آنچنان باور وتصديقي كه هيچگونه شك و ترديدي بر آن وارد نشود. تصديق مطمئن وثابت ويقيني كه دچار لرزش وپريشاني نشود وخيالات ووسوسه ها در ان تأثير نگذارد وقلب واحساس در رابطه با آن گرفتار ترديد نباشد.
در قرآن در سوره مباركه فتح مي خوانيم: "هوالذي انزل السكينه في قلوب المؤمنين ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم... " «اوكسي است كه آرامش را در دلهاي مؤمنان نازل كرد تا ايماني به ايمان شان بيافزايند...». اولين برداشتي كه صورت مي گيرد اين است كه بدون ايمان، آرامش روحي ورواني وجود ندارد. يا حداقل اينگونه مي توان گفت كه يكي از عوامل ايجاد آرامش دارابودن ايمان به خدا مي باشد. به تعبير علامه طبا طبايي «ظاهرا مراد از سكينت در اين آيه آرامش وسكون نفس واطمينان آن، به عقائدي است كه به آن ايمان آورده ولذا نزول سكينت را اين دانسته كه ''ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم'' تا ايماني بر ايمان سابق بيفزايند. پس معناي آيه اين است كه: خدا كسي است كه ثبات واطمينان را لازمة مرتبه اي از مراتب روح است در قلب مؤمن جاي داد تا ايماني كه قبل از نزول سكينت داشته بيشتر وكاملتر شود.»
يقيقا داشتن آرامش در زندگي نخستين چشمه خوشبختي است وكسي كه از اين نعمت محروم باشد از نعمت خوشبختي نيز محروم است وهيچگاه طعم خوشبختي را نخواهد چشيد. انسان بي ايمان در دنيا با انديشه وافكار موهوم وبا نگراني هاي فراوان دست به گريبان است. ولذا دائما در درون خود دچار پيكاري بزرگ است وهميشه هم در انتخاب مسير زندگي ودر تصميم گيريهايش دچار سر در گمي است. ولي بر خلاف آن انسان با ايمان از همة اينها آسوده است وهمة افكار واهداف وانديشه هارا تحت لواي يك هدف گرد آورده است وفقط به خاطر آن تلاش مي كندوبه سوي آن مي شتابد وآن عبارتست از خشنودي خداي متعال. ديگر كاري به اين ندارد كه مردم از او خشنود باشند يا بر او خشم گيرند. ولذا هيچ وقت سردر گم نيست وهميشه در يك آرامش روحي به سر مي برد.

طاهر نوشت:
چن وقت ( تقریبا دوماه میشه )پیش استرس و اضطراب عجیبی به درونم اومد طوریکه نمیتوانستم کاریهام را انجام دهم خصوصا کارهای بیرون! ( من جایی تدریس میکنم )

سلام علیکم

عذر میخوام برام سواله منشاء این اضطراب شما چی بوده؟

سلام...فکر میکنم همونطور که کارشناس گفتن حتمی باید پیش دکتر اعصاب و روان برید...تا الان سراغ پزشک نرفتید؟؟

اميدوار;764116 نوشت:
1- علائم و نشانگانی که مطرح نمودید، بیانگر ابتلا به اضطراب بالا و نیز افسردگی است. بنابراین ضرورت دارد تا به یک متخصص اعصاب مراجعه نمائید و با مصرف دارو سطحی از مسئله را مدیریت کنید.

سلام و عرض ادب

شاید بهتر باشه اول سعی کنند با روانشناسی مشکلشون را برطرف کنند. اگر نشد به روانپزشک مراجعه کنند. چون درمان دارویی خودش ممکنه مشکلات جدیدی رو براشون پیش بیاره.

طاهر نوشت:
بنظرشما منکه به این معرفت رسیدم ( خودشناسی ) چرا باید دوباره به این وضع دچارشدم؟؟
چرا ذکر گفتن روی من تاثیرندارد؟؟
الان از شما کمک خواستم هرچند که حس میکنم فقط خودم میتوانم به خودم کمک کنم
دارم دیوونه میشم. چرا من؟
لطفا کمکم کنید. باورکنید درک من به خدا دنیا و ائمه عالی بود نمیدانم چرا اینطورشدم!!!!!

سلام
اگر بدن و اعصاب بیمار شود افکار خراب میگردند و کاری هم از ذکر بر نمی آید(منظورم این نیست که ذکر نگید بلکه به جاش و وقتش ذکر خیلی خوبه)
نگران نباشید
خیلی ها حال شما رو تجربه کرده اند..ربطی به و کفر و ایمان نداره..این یک ضایعه جسمی است که تبلورش در روح و افکار است و آدمو به اشتباه میاندازه
باید درمان بشید..خوب که بشید همان افکار صحیح و مثبت برمیگردند
بازم تاکید میکنم
نگران نباشید
خوب میشید


مطالب ارسالی کاربر:

ملاali;764619 نوشت:
سلام
اگر بدن و اعصاب بیمار شود افکار خراب میگردند و کاری هم از ذکر بر نمی آید(منظورم این نیست که ذکر نگید بلکه به جاش و وقتش ذکر خیلی خوبه)
نگران نباشید
خیلی ها حال شما رو تجربه کرده اند..ربطی به و کفر و ایمان نداره..این یک ضایعه جسمی است که تبلورش در روح و افکار است و آدمو به اشتباه میاندازه
باید درمان بشید..خوب که بشید همان افکار صحیح و مثبت برمیگردند
بازم تاکید میکنم
نگران نباشید
خوب میشید

سلام
از بین همه پاسخ ها از پاسخ شما خوشم اومد.
بخدا دیگه دارم دیوونه میشم. از بس با افکارم میجنگم و در واقع اونها رو زاییده ذهنم میدانم چون نباید من را به این وضع دچار میکردند
فکرنکنم کسی تا به حال این وضع مرا درک کرده باشه و مطمئنا شما هم با شنیدن این حرفا از من تعجب خواهیدکرد
ببنید این حالت من افتضاحه چیزی شبیه جنون و کافرشدنه واقعا!
بذارید براتون شرح بدم: فکر لعنتی که سراغ من اومده اینه ،، با خدا لج کرده ام و میگن نهایتش به خدا نمیرسم و آخر این فکر پوچی و متاسفم این رو میگم خودکشیه!!
یه لحظه هایی هم ( خیلی کم ) به خدا روی می آورم وزود خسته میشم میگم بیخیال نهایتش به خدا نرسیدنه!!!
باورتون میشه. هیچ اعتقادی نداشته باشی این مساوی با مرگه
از مسائل مذهبی کامل کنار کشیدم. انگار نه خدایی دارم و نه امامی!
چن سال پیش با خدا رابطه م بد شد. در ای حد بود که نهایتش میرم با شیطان!
مدتی درگیر بودم و میگفتم من مسلمانم چرا اینطورشدم باید راهمو انتخاب کنم و از ته دل خیلی ناراحت بودم که سمت شیطان بروم و یه روز به خودم گفتم بایدبرگردم و بالاخره برگشتم.
اما این یه حال عجیبه و من بهش بها دادم و اصلا به خودم نمیگم تو مسلمون و شیعه ای!
در مقابلش کم آوردم
خیلی سخته. ان شاء الله برای هیچ کس حتی برای غیرمسلمون و کفار هم پیش نیاد. واقعا آزارم میده
نمیدونم چطور تا الان زنده ام
توراخدا دعام کنید. این دیگه چه حس عجیبیه، بدترین حسی که یه آدم میتونه تجربه کنه اینه ، مطمئنم

طاهر نوشت:
از بین همه پاسخ ها از پاسخ شما خوشم اومد.
بخدا دیگه دارم دیوونه میشم. از بس با افکارم میجنگم و در واقع اونها رو زاییده ذهنم میدانم چون نباید من را به این وضع دچار میکردند
فکرنکنم کسی تا به حال این وضع مرا درک کرده باشه و مطمئنا شما هم با شنیدن این حرفا از من تعجب خواهیدکرد
ببنید این حالت من افتضاحه چیزی شبیه جنون و کافرشدنه واقعا!
بذارید براتون شرح بدم: فکر لعنتی که سراغ من اومده اینه ،، با خدا لج کرده ام و میگن نهایتش به خدا نمیرسم و آخر این فکر پوچی و متاسفم این رو میگم خودکشیه!!
یه لحظه هایی هم ( خیلی کم ) به خدا روی می آورم وزود خسته میشم میگم بیخیال نهایتش به خدا نرسیدنه!!!
باورتون میشه. هیچ اعتقادی نداشته باشی این مساوی با مرگه
از مسائل مذهبی کامل کنار کشیدم. انگار نه خدایی دارم و نه امامی!
چن سال پیش با خدا رابطه م بد شد. در ای حد بود که نهایتش میرم با شیطان!
مدتی درگیر بودم و میگفتم من مسلمانم چرا اینطورشدم باید راهمو انتخاب کنم و از ته دل خیلی ناراحت بودم که سمت شیطان بروم و یه روز به خودم گفتم بایدبرگردم و بالاخره برگشتم.
اما این یه حال عجیبه و من بهش بها دادم و اصلا به خودم نمیگم تو مسلمون و شیعه ای!
در مقابلش کم آوردم
خیلی سخته. ان شاء الله برای هیچ کس حتی برای غیرمسلمون و کفار هم پیش نیاد. واقعا آزارم میده
نمیدونم چطور تا الان زنده ام
توراخدا دعام کنید. این دیگه چه حس عجیبیه، بدترین حسی که یه آدم میتونه تجربه کنه اینه ، مطمئنم

سلام گرامی
چیز خاصی و بیماری عجیب و غریبی نیست من خیلی هارو دیدم اینجوری شدن..
اکثر آدما توی یه دوره سنی خاص بحران روحی پیدامیکنند و بعد بادارو یا بدون دارو خوب میشن
به افکارتون(حتی بدترین افکار) بی اعتنا باشید...بگذارید بیان و برن..کم کم میبینید که کم رنگ میشن(هرچقدر بیشتر به افکارتون بی اعتنا باشید جواب بهتری میگیرید)
و برای شما گناهی نیست چون دارید با بیماریتون میجنگید
و اینو هم بدونید افراد مذهبی بیشتر گرفتار این نوع افکار وسواسی میشوند
چون اطلاعات درست و مطابق با واقعی از خدا و مذهب ندارند لذا در دام شیطان و افکار مزاحم میافتند و حسابی اذیت میشوند
والبته بستر آن استعداد جسمی است

شما از دو کانال باید درمانو آغاز کنید
1- شناخت درمانی
با کمک یک روانشاناس مذهبی آگاه افکار غلط خود در مورد دین ، خدا و غیر دین را شناسایی کنید و با تمرین کم کم آنها را جایگزین افکار درست و صحیح کنید

2- دارو درمانی
حالا یا زیر نظر طبیب سنتی حاذق و یا روانپزشک شناس و خوب

خوب میشید انشاءالله
جای هیج نگرانی نیست

یاحق

مطالب ارسالی کاربر:

ملاali;764802 نوشت:
سلام گرامی
چیز خاصی و بیماری عجیب و غریبی نیست من خیلی هارو دیدم اینجوری شدن..
اکثر آدما توی یه دوره سنی خاص بحران روحی پیدامیکنند و بعد بادارو یا بدون دارو خوب میشن
به افکارتون(حتی بدترین افکار) بی اعتنا باشید...بگذارید بیان و برن..کم کم میبینید که کم رنگ میشن(هرچقدر بیشتر به افکارتون بی اعتنا باشید جواب بهتری میگیرید)
و برای شما گناهی نیست چون دارید با بیماریتون میجنگید
و اینو هم بدونید افراد مذهبی بیشتر گرفتار این نوع افکار وسواسی میشوند
چون اطلاعات درست و مطابق با واقعی از خدا و مذهب ندارند لذا در دام شیطان و افکار مزاحم میافتند و حسابی اذیت میشوند
والبته بستر آن استعداد جسمی است

شما از دو کانال باید درمانو آغاز کنید
1- شناخت درمانی
با کمک یک روانشاناس مذهبی آگاه افکار غلط خود در مورد دین ، خدا و غیر دین را شناسایی کنید و با تمرین کم کم آنها را جایگزین افکار درست و صحیح کنید

2- دارو درمانی
حالا یا زیر نظر طبیب سنتی حاذق و یا روانپزشک شناس و خوب

خوب میشید انشاءالله
جای هیج نگرانی نیست

یاحق

سلام و ممنونم از راهنمایی های خوبتون
یه آدم خوب مث شما برام دارو سنتی تجویزکرد تقریبا اوایل بیماریم
من کم و بیش انجام دادم( اکثر نسخه رو انجام ندادم ) الان که میبینم هرچه گذشت بهتر نمیشم و بدترشدم میخوام انجام بدم
شما اطلاعات خیلی خوبی دارید. واقعا پاسخ هاتون آروم کننده س
یه سوال برام پیش اومده؟ شما چنین دوره هایی داشتین؟
یکبار قبلا اینطورشدم ولی بعد با درک خوب همراه شد و شاید تاحدی مغرورشدم چون فکرنمیکردم دیگر چنین افکاری به سراغم بیایند
واقعا حس میکنم به درک خیلی خوبی رسیده بودم و اویل بیماری جدید این اذیتم میکرد که تو با اون درک خوب چرا باید حالا !!؟؟

طاهر نوشت:

سلام
اول بگم من آدم مثلا مذهبی ای بودم. کسی هستم که دوستانم من را به مومن بودن مثلا میشناختن! چن وقت ( تقریبا دوماه میشه )پیش استرس و اضطراب عجیبی به درونم اومد طوریکه نمیتوانستم کاریهام را انجام دهم خصوصا کارهای بیرون! ( من جایی تدریس میکنم ) هرچه میگذشت از هیچی لذت نمیبردم حتی کارهای کوچک هم برایم زجرآور بود، در یک کلام از زندگی بیزار شدم ! هیچکدام از اعتقادات مذهبی ام بهم کمک نمیکرد و برعکس از اونا هم بیزار بودم و حذفشان میکردم از جمله دعاخوندن و ...انگار همه چیز زندگیم رو از دست دادم. فرض کنید یه آدم تو این دنیا به هیچی علاقه مند نیست و فکرهای بد مدام به سراغش می آیداینکه اصلا دنیا چیست؟ خدا؟ و ... فکرکنم به پوچی رسیدمحالا این را هم بگویم چن سال پیش استرسی شبیه این به سراغم آمد ولی بعد مدتی با درک معرفت و فهمیدن اینکه اصل زندگی چیست به پایان رسیدبنظرشما منکه به این معرفت رسیدم ( خودشناسی ) چرا باید دوباره به این وضع دچارشدم؟؟چرا ذکر گفتن روی من تاثیرندارد؟؟الان از شما کمک خواستم هرچند که حس میکنم فقط خودم میتوانم به خودم کمک کنمدارم دیوونه میشم. چرا من؟لطفا کمکم کنید. باورکنید درک من به خدا دنیا و ائمه عالی بود نمیدانم چرا اینطورشدم!!!!!

سلام به جمع ما خوش اومدی شما افسردگی دارین واضطراب

Serat;764337 نوشت:
سلام و عرض ادبشاید بهتر باشه اول سعی کنند با روانشناسی مشکلشون را برطرف کنند. اگر نشد به روانپزشک مراجعه کنند. چون درمان دارویی خودش ممکنه مشکلات جدیدی رو براشون پیش بیاره.
شدیدا با حرفتون مخالف و حرفتون رو محکوم میکنم چرا چیزی رو که نمیدونین میگین،روانپزشک به از روانشناس هستش

طاهر نوشت:
انگار خدایی ندارم

استغفر الله ربی و اتوب الیه

مطالب ارسالی کاربر:

محب الرضا (ع);765023 نوشت:
استغفر الله ربی و اتوب الیه

سلام
در جواب شما باید بگم. من بیماری جسمی و عصبی ای گرفتم و این کم کم در من ایجاد شد
دست خودمم نبود. دعامیکنم هیچوقت برایتان پیش نیاد
من نمیدانم منشا این بیماری چه بوده، فقط میدانم خیلی اذیتم کرده و میکنه
توراخدا شما که دل پاکی دارین منو دعاکنید
بهرحال انسان ممکن الخطاست ، شاید یک جاهایی من باید خشمم رو فرو میخوردم تا مثلا به اعصابم فشار نیاید ولی همونطورکه گفتم انسان هست دیگر!
باورکنید دست خودم نبوده و هیچکس تو موقعیت دیگری هم نیست که بتواند این را درک کند
فقط دعایم کنید
خیلی محتاجم بیشتر از هر وقت دیگر

طاهر نوشت:

سلام
در جواب شما باید بگم. من بیماری جسمی و عصبی ای گرفتم و این کم کم در من ایجاد شد
دست خودمم نبود. دعامیکنم هیچوقت برایتان پیش نیاد
من نمیدانم منشا این بیماری چه بوده، فقط میدانم خیلی اذیتم کرده و میکنه
توراخدا شما که دل پاکی دارین منو دعاکنید
بهرحال انسان ممکن الخطاست ، شاید یک جاهایی من باید خشمم رو فرو میخوردم تا مثلا به اعصابم فشار نیاید ولی همونطورکه گفتم انسان هست دیگر!
باورکنید دست خودم نبوده و هیچکس تو موقعیت دیگری هم نیست که بتواند این را درک کند
فقط دعایم کنید
خیلی محتاجم بیشتر از هر وقت دیگر

تلقین ممنوع:ghati: :no:
چیکار میکنید با خودتون؟؟؟ :Narahat:
عزیز من این حرفایی که شما درباره خودت میگی،بیشتر موجب اذیتت میشه
به خودت اینقدر تلقین نکن که چه و چه...
آدم سالم این تلقین هارو به خودش بکنه مشکل پیدا میکنه
دیگه ببینید با شمایی که به گفته خودتون مشکلاتی دارید چیکار میکنه؟!
نگید این حرفا رو...!

طاهر نوشت:

فکر لعنتی که سراغ من اومده اینه ،، با خدا لج کرده ام و میگن نهایتش به خدا نمیرسم و آخر این فکر پوچی و متاسفم این رو میگم خودکشیه!!
یه لحظه هایی هم ( خیلی کم ) به خدا روی می آورم وزود خسته میشم میگم بیخیال نهایتش به خدا نرسیدنه!!!
باورتون میشه. هیچ اعتقادی نداشته باشی این مساوی با مرگه
از مسائل مذهبی کامل کنار کشیدم. انگار نه خدایی دارم و نه امامی!
چن سال پیش با خدا رابطه م بد شد. در ای حد بود که نهایتش میرم با شیطان!
مدتی درگیر بودم و میگفتم من مسلمانم چرا اینطورشدم باید راهمو انتخاب کنم و از ته دل خیلی ناراحت بودم که سمت شیطان بروم و یه روز به خودم گفتم بایدبرگردم و بالاخره برگشتم.

سلام خواهرم
از وضعیتی که گرفتارش شدید بسیار متاثر شدم ولی مطمئنم که به زودی از شرش راحت میشید.
اینو از صحبت های حجت الاسلام فرحزاد انتخاب کردم:
"برای افرادی که وسواس فکری دارند و ناخواسته گناهانی به ذهنش خطور می کند، گناهی نوشته نمی شود. حتی بدترین فکرها در مورد خدا ،پیامبر و آخرت .حضرت به فردی که ناراحت بود که دچار این فکرها شده است بشارت می دهد که تو محض ایمان هستی و نباید به این فکرها اهمیت بدهی تا خودش برود. پس اگر فکری ناخواسته به ذهن شما می آید، گناهی برای شما نوشته نمی شود و با ذکر لاحول ولا قوة الا بالله به خدا پناه ببرید."
لطفا بهتون برنخوره از کلمه ی وسواس فکری. چیز عجیبی نیست. راهکار شیطان لعین است برای از پا در آوردن افراد باهوش که با طنابای معمولی توی چاه نمیرن.
ولی اگه بهش رو بدید،بدجوری سمج است .
میشه یه خواهش ازتون بکنم؟
لطفا دست از سر خودتون بردارید.
اصلا لازم نیست حتما یکی از این دو راه را انتخاب کنید و یا این طرفی باشید یا اون طرفی.
بزنید به بی خیالی .اصلا بدون اعتقاد زندگی کنید.مگه اشکالی داره؟این همه آدم دارند با بی اعتقادی زندگی میکنند.شما هم یکیش(البته ببخشید ،چون خودتون فرمودید،منم میگم)
مطمئن باشید خداوند نمی خواد شما را در این رنج و سختی ببینه.مطمئن باشید الان دوست داره یه بنده ی بی اعتقاد بی خیال دوست داشتنی داشته باشه.

  • :ok:

طاهر نوشت:
من کم و بیش انجام دادم( اکثر نسخه رو انجام ندادم ) الان که میبینم هرچه گذشت بهتر نمیشم و بدترشدم میخوام انجام بدم

سلام عزیزم

خوشحالم میبینم با حرف دوستان آروم تر شدی :Gol:

ان شاالله روبه روز بهتر میشی ..

عزیزم سعی کن اول از طریق یک پزشک طب سنتی حاذق اقدام کنی .. و باید حتما درست مصرف کنی داروهاتو .. من آدم افسرده زیاد دیدم که فقط با یه فصد پا خوب شدن ، دیگه چه برسه به اینکه بخوای داروهاتو مرتب مصرف کنی ...

اصلا مشکلت رو حاد و لاینحل ندون و پیگیری کن ... بخودت فشار نیار ... جایی که بنده رفت و آمد میکنم پر از آدمایی که افسردگی ماژور دارن و در جریان نحوه درمانشون هستم دورادور .. منتها هر کسی قلق خاصی داره ... عده ای صرفا با صحبت کردن خوب میشن ، عده ای با داروهای گیاهی ، عده ای با فصد و حجامت ، عده ای با ورزش ، عده ای با رفتن به سر کار ، عده ای با نماز و .... ببین قلقت چیه عزیزم ..

مغز یه قاعده ای داره .. اونم اینه که عین یه بچه لج بازه .. اگر بهش گیر بدی بهت گیر میده ... بزار هر فکری که دوست داره مغزت بره سراغش .. محلش نزار و به خودت فشار نیار ... به مغزت بگو که : هر جوری دوست داری باش من کاریت ندارم ...

و در کنارش هم نمازت رو بخون ، اتصالت رو قطع نکن ... و سخت هم نگیر .. خود ایمان و خود نور حقیقت بهترین درمانگره و به مرور اثرش رو میزاره ...

رو خودت عیب و ایراد نزار و خودتو قضاوت نکن ... تو خدایی داری که بزرگترین سرمایه ست برای انسان ... به مرور با واسطه هایی که قرار داده به خودت برمیگردی و خودتو پیدا میکنی ..

یک خانمی رو میشناسم که دچار ام اس و افسردگی شدید بود .. هم ام اس ایشون خوب شد هم افسردگیشون .. و الان هم دارن ادامه تحصیل میدن با یک روحیه ی عالی ... از این نمونه ها زیاد دیدم ...

مشکل شما که تا این حد هم نیست :ok::Gol:

مطالب ارسالی کاربر:

مشک;765323 نوشت:
سلام عزیزم

خوشحالم میبینم با حرف دوستان آروم تر شدی :Gol:

ان شاالله روبه روز بهتر میشی ..

عزیزم سعی کن اول از طریق یک پزشک طب سنتی حاذق اقدام کنی .. و باید حتما درست مصرف کنی داروهاتو .. من آدم افسرده زیاد دیدم که فقط با یه فصد پا خوب شدن ، دیگه چه برسه به اینکه بخوای داروهاتو مرتب مصرف کنی ...

اصلا مشکلت رو حاد و لاینحل ندون و پیگیری کن ... بخودت فشار نیار ... جایی که بنده رفت و آمد میکنم پر از آدمایی که افسردگی ماژور دارن و در جریان نحوه درمانشون هستم دورادور .. منتها هر کسی قلق خاصی داره ... عده ای صرفا با صحبت کردن خوب میشن ، عده ای با داروهای گیاهی ، عده ای با فصد و حجامت ، عده ای با ورزش ، عده ای با رفتن به سر کار ، عده ای با نماز و .... ببین قلقت چیه عزیزم ..

مغز یه قاعده ای داره .. اونم اینه که عین یه بچه لج بازه .. اگر بهش گیر بدی بهت گیر میده ... بزار هر فکری که دوست داره مغزت بره سراغش .. محلش نزار و به خودت فشار نیار ... به مغزت بگو که : هر جوری دوست داری باش من کاریت ندارم ...

و در کنارش هم نمازت رو بخون ، اتصالت رو قطع نکن ... و سخت هم نگیر .. خود ایمان و خود نور حقیقت بهترین درمانگره و به مرور اثرش رو میزاره ...

رو خودت عیب و ایراد نزار و خودتو قضاوت نکن ... تو خدایی داری که بزرگترین سرمایه ست برای انسان ... به مرور با واسطه هایی که قرار داده به خودت برمیگردی و خودتو پیدا میکنی ..

یک خانمی رو میشناسم که دچار ام اس و افسردگی شدید بود .. هم ام اس ایشون خوب شد هم افسردگیشون .. و الان هم دارن ادامه تحصیل میدن با یک روحیه ی عالی ... از این نمونه ها زیاد دیدم ...

مشکل شما که تا این حد هم نیست :ok::Gol:



سلام عزیزم
باورکنید با حرفاتون خیلی آروم میشم. خوشحالم که در این سایت عضو شدم
از اون جهت که حالت غیرعادی ای رو دارم تجربه میکنم درکش خیلی سخت بوده برام! از این جهت که مگه میشه یه آدم نتونه خودشو آروم کنه
الان حال آدمای عصبی رو درک میکنم. خیلی سخته زندگیشون و چه بد که ما اونارو درک نمیکنیم و بلدنیستیم بهاشون رفتارکنیم
من که الان دارم اینو مینویسم بشدت آدم آرومی بودم و همه دوستان منو به آرومی و مهربانی میشناسن. نمیدونم چرا این حالت برام پیش اومد شاید چندین اتفاق در طول بچگیم تا الان در اون دخیل بودن
و گاهی فکرمیکنم شاید چش خوردم چون معمولا آدم آروم و پرنشاطی بودم
یه کم میترسم میگم اگه این دفعه خوبشم ممکنه بازم چنین حالتی برام پیش بیاد؟
آیا استفاده از این داروها در مدتی که طبیب گفتن کاملا این بیاماری رو از بین میبره؟

مطالب ارسالی کاربر:

مشک;765323 نوشت:
سلام عزیزم

خوشحالم میبینم با حرف دوستان آروم تر شدی :Gol:

ان شاالله روبه روز بهتر میشی ..

عزیزم سعی کن اول از طریق یک پزشک طب سنتی حاذق اقدام کنی .. و باید حتما درست مصرف کنی داروهاتو .. من آدم افسرده زیاد دیدم که فقط با یه فصد پا خوب شدن ، دیگه چه برسه به اینکه بخوای داروهاتو مرتب مصرف کنی ...

اصلا مشکلت رو حاد و لاینحل ندون و پیگیری کن ... بخودت فشار نیار ... جایی که بنده رفت و آمد میکنم پر از آدمایی که افسردگی ماژور دارن و در جریان نحوه درمانشون هستم دورادور .. منتها هر کسی قلق خاصی داره ... عده ای صرفا با صحبت کردن خوب میشن ، عده ای با داروهای گیاهی ، عده ای با فصد و حجامت ، عده ای با ورزش ، عده ای با رفتن به سر کار ، عده ای با نماز و .... ببین قلقت چیه عزیزم ..

مغز یه قاعده ای داره .. اونم اینه که عین یه بچه لج بازه .. اگر بهش گیر بدی بهت گیر میده ... بزار هر فکری که دوست داره مغزت بره سراغش .. محلش نزار و به خودت فشار نیار ... به مغزت بگو که : هر جوری دوست داری باش من کاریت ندارم ...

و در کنارش هم نمازت رو بخون ، اتصالت رو قطع نکن ... و سخت هم نگیر .. خود ایمان و خود نور حقیقت بهترین درمانگره و به مرور اثرش رو میزاره ...

رو خودت عیب و ایراد نزار و خودتو قضاوت نکن ... تو خدایی داری که بزرگترین سرمایه ست برای انسان ... به مرور با واسطه هایی که قرار داده به خودت برمیگردی و خودتو پیدا میکنی ..

یک خانمی رو میشناسم که دچار ام اس و افسردگی شدید بود .. هم ام اس ایشون خوب شد هم افسردگیشون .. و الان هم دارن ادامه تحصیل میدن با یک روحیه ی عالی ... از این نمونه ها زیاد دیدم ...

مشکل شما که تا این حد هم نیست :ok::Gol:

سلام عزیزم
باورکنید با حرفاتون خیلی آروم میشم. خوشحالم که در این سایت عضو شدم
از اون جهت که حالت غیرعادی ای رو دارم تجربه میکنم درکش خیلی سخت بوده برام! از این جهت که مگه میشه یه آدم نتونه خودشو آروم کنه
الان حال آدمای عصبی رو درک میکنم. خیلی سخته زندگیشون و چه بد که ما اونارو درک نمیکنیم و بلدنیستیم بهاشون رفتارکنیم
من که الان دارم اینو مینویسم بشدت آدم آرومی بودم و همه دوستان منو به آرومی و مهربانی میشناسن. نمیدونم چرا این حالت برام پیش اومد شاید چندین اتفاق در طول بچگیم تا الان در اون دخیل بودن
و گاهی فکرمیکنم شاید چش خوردم چون معمولا آدم آروم و پرنشاطی بودم
یه کم میترسم میگم اگه این دفعه خوبشم ممکنه بازم چنین حالتی برام پیش بیاد؟
آیا استفاده از این داروها در مدتی که طبیب گفتن کاملا این بیاماری رو از بین میبره؟

طاهر نوشت:

سلام عزیزم
باورکنید با حرفاتون خیلی آروم میشم. خوشحالم که در این سایت عضو شدم
از اون جهت که حالت غیرعادی ای رو دارم تجربه میکنم درکش خیلی سخت بوده برام! از این جهت که مگه میشه یه آدم نتونه خودشو آروم کنه
الان حال آدمای عصبی رو درک میکنم. خیلی سخته زندگیشون و چه بد که ما اونارو درک نمیکنیم و بلدنیستیم بهاشون رفتارکنیم
من که الان دارم اینو مینویسم بشدت آدم آرومی بودم و همه دوستان منو به آرومی و مهربانی میشناسن. نمیدونم چرا این حالت برام پیش اومد شاید چندین اتفاق در طول بچگیم تا الان در اون دخیل بودن
و گاهی فکرمیکنم شاید چش خوردم چون معمولا آدم آروم و پرنشاطی بودم
یه کم میترسم میگم اگه این دفعه خوبشم ممکنه بازم چنین حالتی برام پیش بیاد؟
آیا استفاده از این داروها در مدتی که طبیب گفتن کاملا این بیاماری رو از بین میبره؟

سلام :hamdel:

عزیزم میخوای بگم چه آدمایی دیدم و باهاشون بودم که الان به بهترین شکل دارن زندگی میکنن و خوب شدن ؟

خدا اول درمان رو قرار داده بعد درد رو .. اصلا محاله مشکلی وجودداشته باشه و درمانش نباشه ..

من به چشم زخم البته اعتقاد دارم و موثر میدونمش .. اما رفع شدنش هم ممکن میدونم ...

استخر برو حتما ( اگر باشگاه یوگا هست اونورا یوگا هم برو چون خیلی ذهن رو آروم میکنه ) .. خلاصه ورزش کن .. و در کنارش درمان هم بکن .. حتما پیش مشاور هم برو یه مشاور خوب چون حرف زدن مداوم با یه کارشناس بسیار موثره .. راه حل هایی که میدن تاثیرگذاره ... تو جلسات مثبت اندیشی و زندگی بهتر و از این قبیل هم شرکت کن .. و خودت رو در معرض بهبودی و افکار مثبت قرار بده تا یواش یواش ازت دفع شه ..

تو خوب میشی یه روزی میای همینجا مینویسی که خوب شدی :ok: قاطع باش و به هر چی میخوای برس ان شاالله :Gol:

با نام و یاد دوست





کارشناس بحث: استاد امیدوار


با نام و یاد دوست

سلام

کاربر محترم از من خواستند تا این مطالب را از طرف ایشان در تاپیک ارسال نمایم:

نقل قول:

نمیدونم. فکرکنم این استرس من ریشه دار باشه
چون هرچه میگذره ولم نمیکنه. کل وجودم استرسه!
بخاطر همین استرس همه فعالیتام کنار گذاشتم و این مرا بیشتر به سمت پوچی و بی هدفی کشونده
بدبختی اینه نمیدونم استرسم چی بوده و برای چه الان اینطورم والا میتونستم خودمو یه جوری آروم کنم

نمیدانم دقیقا چی بود!
فقط اینو میدونم یه روز که برای تدریس رفتم سرکلاس قاط زدم از جلسه بعد این استرس با من بود و با استرس سر کلاسام حاضرمیشدم
این استرس در کل زندگی من رسوخ کرده طوریکه نمیتونم تصمیم بگیریم و حتی در ارتباط با دیگران دچار استرس میشم. در یک کلام دنیا برام استرس زاست!!
انگار خدایی ندارم و در واقع مث کسیم که گمش کردم. هیچ خوشی ای ندارم و بی هدفم بی هدفم
اصلا هیچگونه احساسی به هیچی ندارم!!
نه به خدا و اعتقاداتم و نه به خوشیهای زندگی که البته برای دیگران خوش است نه من
آرامش ندارم. دوس دارم همین الان بمیرم
به یک دقیقه بعدم هم امیدندارم. باورتون میشه آدم فقط به خودکشی فکرمیکنه در این شرایط
دعایم کنید. یک عمر با آبرو زندگی کرده ام و خونواده آبروداری دارم
نمیدونم چرا و چگونه کارم به اینجا کشیده!
چرا من؟ آیا من کافر شده ام. چرا هیچی آرومم نمیکنه؟؟


با تشکر

در پناه قرآن و عترت موفق باشید

موضوع قفل شده است