نفسـهــایــ قــطــعــهــ قــطــعــهــ ܜܔܢ_ روایتی از زندگی جانبازان شیمیایی _ܜܔ

تب‌های اولیه

37 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
نفسـهــایــ قــطــعــهــ قــطــعــهــ ܜܔܢ_ روایتی از زندگی جانبازان شیمیایی _ܜܔ

بسم الله الرحمن الرحیم

من شیمیایی هستم ...




سیره و خاطراتی از شهدا هیچگاه نخواست رزمنده بودن و شیمیایی شدنش را به رخ دیگران بکشد.
این اواخر سرفه‌هایش زیاد شده بود.
معلم بود.
مادر یکی از بچه‌ها که از زبان پسرش شنیده بود در کلاس خیلی سرفه می‌کند یک روز صبح پیش مدیر دبیرستان رفت و از معلم پسرش شکایت کرد و گفت: اگر سرما خورده چرا خودش را درمان نمی‌کند؟ مگر بچه‌های مردم چه گناهی کرده‌اند که معلمشان آنها را مریض می‌کند؟
مدیر دبیرستان از سرگذشت این معلم خبر داشت اما چون می‌دانست ناراحت می‌شود حرفی از جانبازیش نزد. اما هر کاری کرد مادر دانش‌آموز راضی نشد. دست آخر هم به مدیر گفت به منطقه شکایت می‌کند.
چند روزی گذشت. بیشتر دانش‌آموزان از غیبت معلم خود نگران شده بودند.
همهمه‌های دبیران و دانش‌آموزان زیاد شده بود.
مادر این دانش‌آموز که گفته بود اگر حرفی بزند به آن عمل می‌کند، به منطقه رفت و از معلم شکایت کرد.
خبر داشت چند روزی است به مدرسه نیامده است. با کپی برگه شکایتی که در دست داشت وارد دفتر مدیر دبیرستان شد و در حالی که قیافه حق به جانب گرفته بود گفت: بالاخره این معلم شما حرف گوش کرد؟ ولی فکر نمی‌کنی غیبت هایش طولانی شده است؟ چرا باید بچه‌های مردم از درسشان عقب بیفتند؟ چرا به جایش معلم دیگری معرفی نمی‌کنید؟
مدیر که تا این لحظه ساکت مانده و سر به زیر انداخته بود در حالی که اشک از چشمانش جاری شده بود سرش را بلند کرد و گفت: خانم، ایشان به حرف شما گوش کرد و خودش را درمان کرد.
مادر دانش‌آموز که با تعجب مدیر را نگاه می‌کرد پرسید پس اگر درمان کرده چرا سر کلاس حاضر نمی‌شود؟ شما چرا گریه می‌کنید؟ چیزی شده؟
مدیر در حالی که هر لحظه بر هق هق گریه‌هایش افزوده می‌شد با اشاره دست دیوار دفتر را نشان داد و گفت: ایشان حاضرند…
مادر دانش‌آموز در حالی که فکر می‌کرد با برگشتن به سمت دیوار، معلم را می‌بیند به جایش یک اعلامیه ترحیم را دید که در آن نوشته شده بود:
شهید … پس از تحمل ۲۰ سال درد و رنج ناشی از بمباران شیمیایی دشمن در عملیات … به شهادت رسید.
مادر دانش‌آموز نمی‌دانست چه بگوید. برگه شکایت از دستش افتاد و در حالی که می‌خواست چیزی بگوید درب دفتر مدیر دبیرستان باز شد… ببخشید من معلم جدید دانش‌آموزان کلاس… هستم…

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
تدارکاتچی: فریاد خاموش

بسم الله الرحمن الرحیم

هر وقت سرفه هاي سوزناك و پي درپي امانش نمي ده، هر وقت از درد، فرش زير پاش رو چنگ مي زنه دختر كوچولوش ( فاطمه زهرا) كه هنوز سه سالشه جلو مي آيد و سرخي صورت بابا رو نگاه مي كنه و زير گلوي باباشو مي بوسه، بابائي كه مشغول احوال خودشه بايد به سوالات دختر كوچولوش هم جواب بده، بابا جون چي شده بابا جون چرا اين قدر بي تابي، بابايي چرا اين قدر بال بال مي زني.
بابا هر وقت مي خواهد جواب دخترشو بده سرفه امانش نمي ده كه بالاخره مادر دخترك بداد بابايي مي رسه و جواب فاطمه زهرا رو مي ده، دخترم بابات مريضه، دخترم بابات يه روزي به خاطر اين آب و خاك اين طور به نفس نفس افتاده، دخترم بابات شهيده! اما دخترك كه اين حرفها حاليش نيست مي پره بغل بابايي، با اون شيريني زبونش كه دنيا رو به وجد مي آوره مي گه درد و بلات به جونم، بابا جون قربون اون سرفه هات برم من، باباجون نمي خواهم هرگز مريض بشي، چون وقتي مريضي انگار تمام دنيا مريضه، انگار تموم خونمون بي فروغه، باباي دخترك پس از مدتي كه مي گذره دخترك رو صدا مي كنه و مي گه دخترم، دختر نازم، دورت بگردم تو نازنين دختري، تو اميد دل رنجور و زخمي بابايي هستي، نكنه يه وقت ناراحت بشي، نكنه درد دل بابا رو جايي بگي، نكنه يه وقت شاكي و گله مند بشي بايد هميشه خدا رو شكر كنيم كه ما رو در اين زمان آفريده، ما رو در كشور امام عصر(عج) قرار داده، اين دردها رو كه مي بيني همش يك امتحانه. همش يه لذته. همش يه خاطره است.
خلاصه دختر كوچولو كه كمي آروم مي شه مي گه بابايي مي شه يه داستان برام بگي. بابايي با هر زحمتي شده مي خواد يه داستان براش بگه، راستي چه بگه، اتل متل، گرگم به هوا، بزبز قندي و يا روزي روزگاري، كه بالاخره يه داستان ناب يادش مياد «اومن» دخترك چادر سفيد، بابايي مي گه و مي گه كه يه نيم نگاه به دخترك مي ندازه و مي بينه چشمهاي دخترش داره آروم آروم به خواب ناز مي ره، بابايي با اون لبهاي كبود و خسته اش بوسه اي رنگين از دخترش بر مي داره و مادر مياد امانتي رو از بابايي تحويل مي گيره و به اتاق خوابش مي بره، كه يه دفعه آواز سرفه هاي جگر سوز بابا مجددا بلند مي شه و بابا كه به زحمت دخترك رو خوابونده بود و مي دونه با اين سرفه ها دخترش بيدار مي شه با چفيه اش جلوي دهانشو مي گيره اما مگه سرفه ها دست برداره كه ديگه هرچي مي خواد بي صدا سرفه بزنه نمي شه كه نمي شه تا اينكه يك فكر بكر مي زنه سرش، اونم اينكه تا دخترش از خواب ناز نپريده بيرون بره كه مقداري فضاي خونه رو آروم نگه داره و اهل خونه هم بتونند يك نفس راحت و يك خواب راحت بكنند.

جانباز حجت الاسلام مصيب بيانوندی

با سلام بر دوستان...
الهی بمیرم واسشون...
ما خیلی به شهدا و جانباز ها مدیون و کم لطف هستیم....
یکی از دوستای من از اوناست که خیلی تابع مد روزه...
چند وقت پیش یکی دیگه از دوستام این موضوع رو فهمید و ازش جلوی همه سوال کرد...
دختره رنگش پرید بعدش خندید و گفت آره جانباز موجی و بیشتر اوقات رگ دیوونگیش عود میکنه!
اون لحظه دنیا رو سرم خراب شد...
واقعا اگه این بزرگوار ها میدونستن واسه ما آدم های نمک نشناس (خودم رو عرض میکنم) از همه چیزشون گذشتن, چه حالی میشدن؟؟؟
اگه میدونستن که فرزندانشون هم قدر این همه از خودگذشتگی رو نمیدونن, چی میگفتن؟؟؟
به خدا همه مون بهشون مدیونیم...

بسم الله الرحمن الرحیم




تقدیم به شهدای شیمیایی


مریض تخت سیزده، امروز دوباره تب کرد
بیچاره سرفه می‌کرد،با گریه روز و شب ‌کرد
لُپاش گل انداخته بود،بهزور نفس می‌کشید
انگار که مرگ و بازم،جلوی چشماش می‌دید
قرص و سرنگ وکپسول،غذای هر روزش بود
هوای سرد اتاق،از آه و از سوزش بود
توی اتاقروی تخت،روزا کارش دعا بود
ذکر لبای خستش،فقط خدا خدا بود
یه روزمی‌رفت آی سی یو،یه روز می‌رفت آزمایش
دیگه حتی تو هفته،یه روز نداشتآسایش
می‌گفت نیار هی اینجا،سوزن و سوپ و آمپول
بسه دیگه خواهشاً،سرم،سرنگ و کپسول
بسه دیگه پرستار،من که یه روز می‌میرم
یه روز تویاین اتاق،مرگ و بغل می‌گیرم
به من می‌گفت دعا کن،یا خوب بشم یا شهید
آخرشم بی‌خبر،از تو اتاق پر کشید
رفت و تازه فهمیدم،کی بود،چی شد،کجا رفت
چه قدر براش سخت گذشت،یه شب پیش خدا رفت
غروب جمعه بود که،رفتم بهشت‌زهرا (س)
پاهام جلوتر از من،می‌رفت به سمت یک قبر
انگار کهداشت پر می‌زد،اصلاً نداشت کمی صبر
نوشته بود روی قبر،علی کیمیایی
دو، ده،شصت و هفت،شهید شیمیایی





شادی روحشان و سلامتی جانبازان صلوات

ای وای برما چه می کنیم با این عزیزان :geristan:

«یا من اسمه دواء و ذکره شفاء»

با سلام و آرزوی سلامتی تمامی بیماران علی الخصوص جانبازان شیمیایی عزیز که در راه دفاع از اسلام و میهن سلامتی خود را از دست داده اند .

در مورد بیماران جانباز شیمیایی زیاد به گوشم خورده که از طریق طب اسلامی و سنتی کمک های بسیار زیادی میشه به سلامتی و بهبود این افراد کرد .

این متن رو اینجا قرار میدم که اگر کسی این مشکل رو داشت و یه روزی به اینجا سر زد این متن رو ببینه ...

باشد تا بانشر این مکتب و سنت حسنه حجامت فرهنگ دینی را در درمان بیماری های خود دخالت دهیم و نسل انقلاب را از مصرف داروهای ساخته شده با عوارض فراوان جانبی بی نیاز سازیم ...

انشاالله

*************

پاسخگوی سئوالات زیر آقای حسین خیراندیش، رئیس انجمن تحقیقات حجامت ایران می باشد.

۱- جناب آقای خیراندیش، بفرمایید با وجود شتاب علم در دنیای امروزی، می توانیم از "حجامت" به عنوان یک روش درمانی استفاده کنیم؟

هر روش درمانی که سابقه ی بیشتری داشته باشد، از نظر علمی معتبرتر به حساب می آید، زیرا تجربیات درمانی مثبت یا منفی به معنای حیات انسان ها یا اتلاف جان انسان هاست.

وقتی گفته می شود یک روش درمانی هزار ساله یا هفت هزار ساله، یعنی میلیاردها انسان در طول سال های متمادی، این روش درمانی را تجربه کرده اند و از آن بهره گرفته اند، بنابراین ما حق نداریم تجربیاتی را که به قیمت جان انسان ها تمام شده است، به راحتی زیر پا یا کنار بگذاریم.

این که برخی می گویند روش درمانی قدیمی به جرم قدیمی بودن منسوخ است، از نظر علمی استدلال غیرعقلایی و غیرعلمی است، زیرا اگر بخواهیم هر روشی را جایگزین کنیم، باید دوباره جان انسان ها را ملاک تجربه قرار دهیم تا بعد از سال ها بفهمیم این روش درمانی مفید هست یا خیر؟

۲- در بین روش های طب سنتی، چه روشی می تواند برای درمان همواره مورد استفاده قرار گیرد؟

در بین مجموعه ی روش های طبی که شامل استفاده از گیاهان دارویی، داروهای معدنی و حیوانی و رفتارهای درمانی است، تنها رفتار استراتژیک، فراگیر و عمیق مورد استفاده در تمامی طول عمر از طفولیت تا کهنسالی، "حجامت" است که به منظور درمان یا پیشگیری انجام می شود.

انسان برای پیشگیری از ابتلا به بیماری ها می تواند با سالی حداقل یک یا دو مرتبه حجامت کردن، بسیار کمتر در معرض بیماری قرار گیرد و برای درمان به تناسب نوع بیماری، مزاج و طبع خود می تواند از یک نوع حجامت خاص به صورت حجامت گرم و خشک (بادکش) یا حجامت تر(خون گیری) استفاده کند.

در مؤسسه ی تحقیقات حجامت ایران بیش از۴۰ طرح برای حجامت گرم و خشک و حدود ۷۰ طرح برای حجامت تر طراحی شده و هم اکنون توسط پزشکان اجرا می شود.

بنابراین اولاً همه ی حجامت ها خون گیری نیست. ثانیاً میزان دفع خون نقش اساسی در درمان ندارد، به طوری که حتی با گرفتن تنها ۳ سی سی خون می توانیم به درمان برسیم و بالاترین حجم خون در حجامت ۳۰ تا ۵۰ سی سی است و جریان خون بعد از آن قطع می شود.

پس نگرانی در مورد کاهش حجم خون بی مورد است. ضمن این که درمان به وسیله ی حجامت برای بیماری های مختلف فرق دارد. مثلاً حجامت بیمار مبتلا به سردرد میگرنی با بیمار دیابتی یا بیمار دارای دیسکوپاتی (بیماری های مربوط به دیسک) با بیمار سیاتالژی(مربوط به عصب سیاتیک) متفاوت است.

۳- با اهدای خون، گردش خون بهتر انجام می شود و خون اهدا شده هم مورد استفاده قرار می گیرد، در حالی که خون حجامت دور ریخته می شود؟ آیا خون ورید(اهدا شده) با خون حجامت تفاوتی دارد؟

در طرحی پژوهشی که در بیمارستان لقمان حکیم تهران انجام شد، فاکتورهای بیوشیمی موجود در خون وریدی(خون اهدا شده) را با خون حجامت، هم زمان مقایسه کردیم که تفاوت های فاحشی مشاهده گردید. طوری که فقط میزان کلسترول خون حجامت، ۵/۲ برابر بیشتر از خون ورید بود، بنابراین برای کاهش میزان کلسترول خون، انجام حجامت بسیار مفید است.

هم زمان سم موجود در خون حجامت را با سم خون وریدی مقایسه کردیم که دریافتیم سم موجود در خون حجامت ۲۳ برابر سم خون وریدی بود که با توجه به فراوانی مسمومیت های غذایی، شیمیایی، آلرژیک و تنفسی که بر اثر پراکندگی سرب و آلاینده های دیگر در محیط های صنعتی و عمومی و شهرهای بزرگ وجود دارد، حجامت برای مقابله با این تهدیدات جانی کافی است.

جالب است بدانید که پیامبراکرم(ص)، حضرت علی(ع) و امام صادق(ع) این موضوع را متذکر شده اند که "سم از هر کجا وارد بدن شود، از محل حجامت خارج می شود" یا "از موضع حجامت، چیزی جز سم دفع نمی شود".

میزان کلسترول خون حجامت، ۵/۲ برابر بیشتر از خون وریدی است، بنابراین برای کاهش میزان کلسترول خون، انجام حجامت بسیار مفید است. همچنین سم موجود در خون حجامت ۲۳ برابر سم خون وریدی است.

۴- آیا حجامت می تواند برای مجروحان و مصدومان شیمیایی، مفید باشد؟

ما کشوری هستیم که به اشکال مختلف در معرض تهاجم دشمن قرار داریم و جنگ های قرن بیستم به بعد جنگ های میکروبی و شیمیایی است که روش جدید پزشکی در مقابله با این جنگ ها هیچ راه جلوگیری ندارد.

در زمان جنگ تحمیلی، بسیاری از جانبازان شیمیایی که حتی به آلمان اعزام شدند در همان جا شهید شدند و الآن هم هر روز شاهد شهادت جانبازان شیمیایی هستیم.

در حالی که ما تجربه کردیم کسانی که موقع شیمیایی شدن حجامت کردند به طور کلی ریه آنها پاک شد و متخصصان ریه ی ُبُرنش مشاور مؤسسه ی تحقیقات حجامت ایران می گویند: تنها کسانی از مرحله ی درمان ما خارج می شوند که حجامت کرده باشند.

بنابراین اگر خدای نکرده بمبی شیمیایی و میکروبی در شهری یک میلیونی منفجر کنند چه کاری می توانیم کنیم؟ ما می گوییم در این لحظه هر کسی می تواند دیگری را بلافاصله حجامت کند که به گفته رسول خدا(ص) "سم از محل حجامت خارج می شود" و ما این را در تحقیقات و پژوهش های خود ثابت کرده ایم.

بر اساس طب سنتی انسان های دارای مزاج دموی، صفراوی و معتدل بیشتر به حجامت تر (خون گیری)، انسان های بلغمی به حجامت گرم و خشک (بادکش) و انسان های سوداوی مزاج با تمهیدات دارویی به حجامت تر نیاز دارند.

نمونه های دیگری از بیماری ها وجود دارد که با حجامت درمان شده اند؛ مثلاً برای درمان یک کودک ۲ ساله که دارای بیماری هیدروسفالیک (سر بچه بزرگ می شود و در طب کلاسیک با گذاشتن "شنت" آب مغز را به طور مستمر دفع می کنند) بود، سه مرحله حجامت در طول سه ماه، با حجم خون گیری ۳ سی سی در هر مرحله انجام شد و کودک درمان گردید.

در مورد دیگری حجامت باعث تقویت هورمون رشد برای افزایش قد در ۵۰ نفر شد.

بسیاری از پزشکان تعجب می کنند و می گویند: " مگر می شود چنین بیمارانی را درمان کرد؟" جواب این است که بله، این کار شدنی است.

بنابراین حجامت روشی به ظاهر ساده و در واقع فوق العاده پیچیده است که مزاج فرد، موضع حجامت، تعداد خراش، میزان خراش، میزان بادکش، زمان حجامت و تمهیدات آن نقش مهمی در درمان و پیشگیری از بیماری دارند.

بر اساس طب سنتی انسان های دارای مزاج دموی، صفراوی و معتدل بیشتر به حجامت تر (خون گیری)، انسان های بلغمی به حجامت گرم و خشک (بادکش) و انسان های سوداوی مزاج با تمهیدات دارویی به حجامت تر نیاز دارند.

_____________________

منبع: روزنامه ی قدس

سلام

این هم شیر بچه ایرانی که برای خاک و مال و ن.ا.م.و.س از زندگی خودشون گذشتن !

ولی پاداش کارشون این ها نیست ! که برای شون یک یادواره بگیرند و یا سهمیه بدهند!

سرباز های نازی آلمان تمام امکانات برای شون رایگان ولی ما فقط اسم سهمیه روی ایثارگران گذاشتیم!

سلام
کلیپ تصویری لحظه شهادت جانباز شیمیایی---اگر طاقت ندارید نبینید

http://www.askdin.com/showpost.php?p=30445&postcount=30

با سلام

حيف ام امد تو اين تايپك پر معنا و عميق مطلبي ننويسم

به نظر بنده دل سوزاندن و نسوزاندن ما وگريه و زاري و ....ما سودي به حال اين عزيزان نخواهد داشت

هر كسي بايد به طريقي اين بدن را با خود حمل كند و در اين دنياي دني بگرداند و تا وقت سفر فرا رسد

عده اي با خوردن و خوابيدن و عده اي با بدن ورزشگاري و عده اي با كار كردن و كشاورزي و عمله گي و ......اين بدن را از جواني به پيري مي رسانند و بدن در خاك مي كنند

خب اين وسط عده اي هم بدن هاي خود را در راه اسلام اين چنين از دست داده اند و جانباز و شيميايي و قطع نخايي و موجي و .... شده اند
كه البته نه اولين انسانها بوده اند كه در راه اسلام چنين مي كنند ونه اخرين خواهند بود

انچه اين وسط مهم است اين كه انها براي چه اين گونه جان خويش را داده اند

انها ديوار گوشتي در مقابل دنياي استكبار درست كرده اند كه امروز من و شما دل مان به حال انها بسوزد و با ديدن چند تصوير قربان صدقه انها برويم و چند قطره اشك و تمام

نخير

اين همه فداكاري و از جان گذشتگي-- به معناي كامل كلمه-- در راه عقيده و ارمان بود كه مشترك بين ما و انهاست
تحمل اين همه درد و رنج براي اين است كه عقايد اسلام در جامعه زنده بماند ارمانهايي كه به خاطر ان بدين روز افتاده اند امروز در جامعه به فراموشي سپرده نشود

شايد هيچ لحظه اي براي اين افراد زجر اورتر نباشد وقتي كه ببينند عقيده اي و ارماني كه به خاطر ان به اين روز افتاده اند در جامعه از بين رفته و يا به مسخره گرفته شده است


و البته بنده روي ديگر سكه را هم قبول دارم كه ما هم مي توانيم از اين بدن دنيوي در راه عقيده و ارمان منتها به شكلي ديگر استفاده كنيم

جواني كه امروز صبح تا شب خواب به چشم ندارد تا تحقيقي علم خود را تمام كند و كمكي به سربلندي پرچم لا اله الا الله در جهان كند ،
دانشمندي كه در تاسيسات و كارخانه و ازمايشگاه و...... با جان و دل زحمت مي كشد تا اين پرچم سرفراز بماند
و در اين راستا بدن درد مي كشد و چشم درد مي كشد و.... در واقع هم درد با جانبازان اسلام اند

منتها ان موقع از جان گذشتگي به نثار جان بود در برابر گلوله و ماده شيميايي و حال از جان گذشتگي تحقيق و مطالعه و پژوهش است در كتابخانه و ازمايشگاه و .......

الغرض كه :
راه يكي است و انچه متفاوت است نوع طي مسير است

بسم الله الرحمن الرحیم

کپسول

کپسول رو گذاشته بود روی شونه و داشت از پله ها بالا می رفت که یک دفعه صدای داد و بیداد مرد بلند شد .


کجا میبری آقا ؟
الان خونه منفجر می شه . من از دست شما آسایش ندارم.

هر چه برایش توضیح داد قانع نشد .جوابش کرد .
باید فکر یه جای جدید برای خودت باشی .

کپسول رو برای راحت نفس کشیدن می خواست .....

بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی مرتضی موجی شد!

توی بانک که دیدمش،مرتضی رو می گم . سال های گذشته را توی ذهن ردیف کردم...عملیات خیبر...طلائیه، 62 تا 82 می شه 20 سال...82 تا 89 هم 7سال...روی هم 27 سال!؟ گفتم: « می دونی چند سال ندیدمت مرد؟»
لبخند کم رمقی زد؛ لبخندی که عین سال های جنگ، لبش از هم باز نشد!

ـ حال شما خوبه!
درست مثل 27 سال قبل پاسخ داد؛ با این تفاوت که آن زمان 17 سال داشت و صورتش گندمی و شفاف بود. و البته لبخندی که آن زمان هم لبش باز نمی شد اما حس می کردی خنده تا عمق جان و دلش کش دارد! موهای فلفل نمکی اش را خاراند و گفت: « شرمنده، اسمتون رو فراموش کردم...شما؟»
ـ لشکر 19...عملیات خیبر...پل طلائیه...بلندگو دستی...رسیدم بالای سرت، موج گرفته بودی و همه ی تنت پُر از ترکش...

اشاره کردم به آستین چپ کُت ام که از بازو به پایین خالی بود.
ـ این دست رو اون شب روی پُل، جا گذاشتم!
زُل زد به آستین خالی کُت ام و فکر کرد. یک آن نشست روی موزائیک های جگری رنگ کف بانک و مثل جنین توی خودش جمع شد. پلکش را محکم فشار داد روی هم و کلمه ها را با صدای بلند از دهان بیرون ریخت: « تق تق...به پیش رزمندگان...بوم بوم...پیروزی نزدیکه...کُپ کُپ...درود بر شما دلیر مردان کفر ستیز...تتتق تتتق...مرگ بر صدام...»

پلک بسته، روح و جسمش پرواز کرده بود به نیمه شب حمله! شبی که روی جاده باریکی شنی که دو سمتش نی زار بود و باتلاق، گردان ما زیر آتش توپخانه و خمپاره سنگین دشمن به سمت پل طلائیه، پیشروی می کرد و او خونسرد با بلندگوی دستی همه را تشویق به پیش روی و تصرف پل می کرد!

و او صحنه های آن شب را بعد از 27 سال دقیق و با هیجان با لرزش تنش توصیف می کرد. دست و پایم را گم کردم. کنارش زانو زدم. هر چه کارمند و ارباب رجوع داخل بانک بود، دور ما حلقه زدند. هر کس چیزی می گفت: «...غشی و حمله ای...خدا شفاش بده...آقا فیلم درآورده...بیچاره...تاتر بازی می کنه...موج خورده...دارو و قرصی...اورژانس...»
صدایش زدم، چشم باز نکرد. عذاب وجدان داشتم. مانده بودم چه بکنم که زنی چادر مشکی ،مرا پس زد و با بغض گفت: « برید کنار آقا...دوباره این جور شد...کی از جنگ حرف زده؟»

زن پوشه قرمز داخل دستش را زمین انداخت و شانه های او را گرفت و تکان داد.
ـ بسه تو رو خدا...با توام...چشمات رو باز کن...

وقتی تکان های دست تأثیری نگذاشت. زن محکم خواباند توی گوش او. پلک هایش که باز شد، حرف هایش تمام شد. هاج و واج سیلی زن بودم که پوشه قرمز را برداشت. زیر بغل او را گرفت و از بانک خارج شدند.