جمع بندی موضوع «بی نهایت» در مورد نفس رحمانی و وجود صمدی

تب‌های اولیه

39 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

حافظ;917444 نوشت:
وجود نامتناهی آن است که همه هستی را پر کرده و برای متناهی، در ورای آن جایی نمی‌ماند. اگر وجودی ورای وجود نامتناهی باشد، باید گفت حیطه‌ای از هستی (وجود متناهی) وجود دارد که از احاطه‌ی وجود نامتناهی بیرون است و این بدان معناست که وجود نامتناهی، نامتناهی نیست. پس وجود نامتناهی باید در همه ساحتهای هستی متناهی، حضور داشته باشد؛ بنابراین، عین آنها خواهد بود.
غیریت حق از ساحتهای هستی متناهی هم اینطور درست می شود که نامتناهی همین که نامتناهی است در نتیجه از متناهی ممتاز است ولی چون نامتناهی است چیزی ورای آن نیست و عین همه است.

سلام علیکم

بسیار عالی با تشکر از شما

این توضیح مفهوم کلام حضرت امیر رو در مورد «داخل فی الاشیاء .....» رساند. خصوصا مبحث تمایز احاطی کاملا بر جمله حضرت صدق میکنه. البته موضوع احاطه قیومیت هم که سابق عرض کردم همین نوع احاطه بود.

حافظ;917444 نوشت:
در ذات، حکم خاصی حاکم نیست یعنی مقام ذات به وصف خاصی مقید نمیشود.
مراد از حکم، احکام مخصوصی است که به طرز معمول به امور متناهی نسبت داده می‌شود.
امر نامتناهی نسبت به تمام امور متناهی، نسبتی یکسان دارد، نسبت به تمام احکامی هم که به همه آنها می‌توان انتساب داد، نسبتی یکسان خواهد داشت، پس این احکام از مقام ذات نفی میشود.


موضوع ضرورت ازلی چه رابطه ای با جمله بالا که فرمودین داره؟

Seyyed*;917463 نوشت:
موضوع ضرورت ازلی چه رابطه ای با جمله بالا که فرمودین داره؟

با توجه به مطالبی که عرض شد به نظر شما چه رابطه‌ای دارد؟

حافظ;917506 نوشت:
با توجه به مطالبی که عرض شد به نظر شما چه رابطه‌ای دارد؟

اصل هستی که خالی از تمام قیود ذاتی و وصفی و زمانی و مکانی و تقابل و تضاد و مثل و ... است ضرورت ازلی دارد یعنی زوجیت برای اربعه ذاتی است چون تا مادامی که عدد چهار هست زوجیت هم برایش ضرورت دارد و ذات فرع بر هستی است یعنی تا مادمای که هستی هست ذات هم هست اما ضرورت ازلی از همین قید ذاتی هم اطلاق دارد و هستی صرف و مطلقی است که انکار آن سفسطه است و اثبات آن ناممکن بلکه تمامی مسائل و احکام پیرامون هستی مطلق و صرف تنبیهی هستند. چون در مقام تصور و تصدیق هستی هم ظرف ذهن و تعین ذهنیات مانع از ادراک اصل هستی مطلق هستن لذا ضرورت ازلی به نظرم همان هویت مطلق مقسمی است.

آیا وجوبی که مقابلش امکان هست ضرورت ذاتی دارد؟

موضوع میخکوب بودن نفس رحمانی که هویت سریانی دارد دقیقا متوجه نشدم چیه یعنی در عین سریان ثابت هم هست؟

حافظ;917444 نوشت:
احکامی مثل «وحدت حقیقی»، «اطلاق مقسمی»، «بساطت اطلاقی»، «وجوب اطلاقی» و «تشخص اطلاقی» از این گونه‌اند.

توضیح مختصر و در حد یک جمله در مورد هر کدام از احکام اطلاقی میخواستم تشکر

Seyyed*;917555 نوشت:
اصل هستی که خالی از تمام قیود ذاتی و وصفی و زمانی و مکانی و تقابل و تضاد و مثل و ... است ضرورت ازلی دارد یعنی زوجیت برای اربعه ذاتی است چون تا مادامی که عدد چهار هست زوجیت هم برایش ضرورت دارد و ذات فرع بر هستی است یعنی تا مادمای که هستی هست ذات هم هست اما ضرورت ازلی از همین قید ذاتی هم اطلاق دارد و هستی صرف و مطلقی است که انکار آن سفسطه است و اثبات آن ناممکن بلکه تمامی مسائل و احکام پیرامون هستی مطلق و صرف تنبیهی هستند. چون در مقام تصور و تصدیق هستی هم ظرف ذهن و تعین ذهنیات مانع از ادراک اصل هستی مطلق هستن لذا ضرورت ازلی به نظرم همان هویت مطلق مقسمی است.

«ضرورت ازلی» از عناوین فلسفی است معنایش آن است که خداوند به نفس وجود خود، وجودش را از خود دارد بدون هیچ لحاظ غیری چه به نحو تعلیلیه و چه به نحو تقییدیه.
ملاصدرا بین ضرورت ذاتی و ضرورت ازلی فرق گذاشته‌ است. ضرورت ازلیه باید به گونه‌ای باشد که هیچ گونه حیثیت نخورد (نه تقییدیه و نه تعلیلیه). یعنی وجود مطلق واقعا موجود حقیقی است. برای موجود بودن هیچ حیثیت تقییدیه و تعلیلیه نمی‌خواهد (بالضرورة الازلیة). چنین موجودی حتمیت از دلش می‌جوشد.
البته چنین مطلبی بعد از آن است که ما اثبات وجود مطلق کردیم. آنوقت می‌گوییم این موجود در موجود بودن احتیاج به هیچ چیز ندارد.
این ها احکام اطلاقی اند و قید برای ذات محسوب نمی‌شوند. از متن ذات کنده می شود. وجوب اطلاقی هم همینطور است.
وجوبی که در فلسفه اثبات می‌کنیم (ضرورت ازلیه) باز باید یک قید دیگر بخورد تا وجوب اطلاقی شود چون وجوب اطلاقی در عرفان برتر از ضرورت ازلیه در فلسفه است.
چون ضرورت ازلیه در فلسفه نوعا در مقابل ممکن به کار می‌رود پس باید یک چیز دیگری اضافه کنیم که هیچ قیدی هم نمی‌خواهد و هیچ گونه تحدد ندارد و همه جا را هم می گیرد لذا در عرفان، قید «اطلاقیه» را اضافه می‌کنند یعنی بگوییم ضرورت ازلیه‌ی اطلاقیه.
آنوقت چنین موجودی، احکامی دارد که همه این احکام او را از مقام اطلاق در نمی‌آورد و باید گفت عین اویند و وراء شیء نیست (زائد بر متن نیست).
بنابر این مطلب می‌گوییم: «وجوبه عینه؛ وحدته عینه؛ تشخصه‌ عینه؛ اطلاقه عینه».

Seyyed*;917555 نوشت:
آیا وجوبی که مقابلش امکان هست ضرورت ذاتی دارد؟

با توضیح فوق باید گفت بله.
Seyyed*;917555 نوشت:
موضوع میخکوب بودن نفس رحمانی که هویت سریانی دارد دقیقا متوجه نشدم چیه یعنی در عین سریان ثابت هم هست؟

یعنی قیدش شده است.

Seyyed*;917555 نوشت:
توضیح مختصر و در حد یک جمله در مورد هر کدام از احکام اطلاقی میخواستم تشکر

ما یک عنوان «واحد بالشخص» داریم که هر جا برای خود یک تعریفی دارد. واحد ساری ملاصدرا (وحدت سریانی) واحد بالشخص است. وحدت اطلاقی حق تعالی هم واحد بالشخص است اما اینطور نیست که هر تفسیری که از وحدت کردیم در وحدت شخصیه کافی باشد؛ حق به وحدت اطلاقی واحد بالشخص است.
ما با دو بحث مواجهیم: یکی وحدت اطلاقی و یکی تشخص اطلاقی؛ اگر نامتناهی را در نظر بگیریم که حق نامتناهی است وجود نامتناهی بسیط، یعنی کل آنچه که به عنوان هستی می‌گوییم تا بی‌نهایت را پر کرده است. آنوقت این حقیقت بسیط خصیصه وحدت را هم دارد یعنی می‌گوییم «یک وجود نامتناهی است» و دو تا نمی‌شود. این چه نوع «یکی»‌بودنی است؟ این وحدت به نحو نامتناهی است که هر گونه کثرتهای متعدد را در او در نظر بگیریم از دل او در نمی‌رود. یعنی وحدتی است که سازگار است با همه کثرات. این را می گوییم وحدت اطلاقی.
وحدت جنسی و نوعی نیست. این وحدت، حتی واحد ساری هم نیست واحد ساری هویتش سریان است.
با اثبات وجود نامتناهی، خیلی از این احکام واجب اثبات می شود.
تعبیر دیگر، تشخص اطلاقی است. یعنی وجود نامتناهی، یک شخصیت اطلاقی دارد. البته ما یک واحد ساری هم داریم که «واحد بالشخص» در مورد او اطلاق می‌کنیم (در صدرا) شبیه نفس رحمانی که واحد بالشخص است اما یکی بودن آن چند مرحله‌ای و چند پله‌ای است. شخص کش دار است این غیر از شخص مطلق نامتناهی است. لذا در وحدت شخصیه عرفا، شخص اطلاقی منظور است.
می‌توان از طریق وحدت اطلاقی پلی زد و تشخص را اثبات کرد.
از طرفی بین وجود و تشخص، تساوق برقرار است. ملاصدرا گفته است تشخص هر شیء به حسب اوست و این خیلی حرف عالی‌ایی است. در اشیاء مادی یک زمان یا خصوصیات اوضاعی و ... برایشان مطرح است تشخص اینها یعنی جدای از دیگری بودن. یک تشخص عقلانی هم داریم. با کثرت هم می سازد. پس به حسب هر موطن وجودی، یک نوع تشخص داریم. در تشخص عقلانی ما نمی‌گوییم که اشتراک را نپذیرد. یعنی تشخص عقلانی با اشتراک هم سازگار است.
واحد ساری هم تشخص دارد اما تشخص خاص سریانی دارد.
حق تشخص دارد اما به نحو اطلاقی. معنایش این است که به حسب این وجود، با تمام کثرات سازگار است و هاضم همه است. در نتیجه مثلا می گوییم هذا الشخص موجودٌ بشخصیة الحق‌تعالی.
یعنی همه تشخصها با حیثیت تقییدیه آن یک تشخص اطلاقی شکل می گیرد.
همان تشخص حضرت حق آمد در این کثرات و خلاصه اینجا و آنجا و ... تشخص پیدا کردند.
لفظ تشخص اطلاقی یکی از احکام ذات است و وحدت اطلاقی هم یکی دیگر از احکام ذات در مقام اطلاق است.
همانطور که وحدت اطلاقی همه وحدات را در خود هضم می‌کند تشخص اطلاقی هم همه تشخصها را در خود هضم می‌کند. باید تشخص را در درونش معنا کنیم نه تنها هضمش می‌کند بلکه منشأ تمام تشخص‌ها هم هست.

حافظ;917662 نوشت:
تعبیر دیگر، تشخص اطلاقی است. یعنی وجود نامتناهی، یک شخصیت اطلاقی دارد.


سلام علیکم

مثل همیشه توضیحات کلیدی باتشکر از شما



پس اینکه گفته شده حق تعالی در خارج شخص است یا در تعبیر دیگر وحدت شخصی در خارج دارد یعنی از این جهت که مفهوم کلی نیست که مصادیق مختلف بر آن حمل شود منظور از شخص همان تشخص اطلاقی است؟ البته هر کدام از احکام اطلاقی بی ارتباط با حکم اطلاقی دیگر نیست و انگار این احکام اطلاقی هر کدام جامعیت دارد. منظور از اصل واقعیت که نفی آن سفسطه است همان تشخص اطلاقی است یا تعینی از تعینات تشخص اطلاقی است؟

Seyyed*;917688 نوشت:
منظور از اصل واقعیت که نفی آن سفسطه است همان تشخص اطلاقی است یا تعینی از تعینات تشخص اطلاقی است؟

سلام علیکم
می‌تواند هم این باشد و هم آن.

سوال
در چه صورت «بی‌نهایت بودن» به عنوان قیدی برای ذات حق‌تعالی محسوب می‌گردد تا لازم باشد از ذات وی تنزیه گردد؟

پاسخ
اگر بی‌نهایت بودن را به معنای مطلق بودن و بی‌قیدی معنا کنیم دو نحوه اطلاق و بی‌قیدی متصور است؛ یکی، «اطلاق مقسمی» و دیگری، «اطلاق قسمی».
اطلاق مقسمی همان ویژگی اساسی حق در عالم خارجی است. این اطلاق، به معنای وجود نامتناهی و بی‌حد است؛ وجودی که از هر تعین ویژه‌ای رهاست، اما همه تعینات را در خود جمع کرده است و در تمام آنها، سریان و حضور دارد. مانند نحوه‌ی وجود نفس، که یک نحوه‌ی وجود سِعی و انبساطی است. در واقع این ویژگی وجودیِ نفس، سایه‌ و ظلی از اطلاق و سعه‌ای است که در ذات حق‌تعالی هست؛ ویژگی‌ای که سبب می‌گردد تا در مورد نفس بگوییم که در تمام مراتب حضور دارد و بلکه در هر مرتبه‌ای عین همان مرتبه است. بنابراین در مورد حق‌تعالی گفته می‌شود، وجودی است که مطلق از هر قیدی است؛ به گونه‌ای که دیگر جایی برای وجود دیگری در عرض خود نمی‌گذارد. از همین رو، تمام کثرات امکانی باید نه در عرض وجود حق، بلکه در نفس وجود حق و به نحو شئون و اطوار وی تفسیر شوند. در لسان اهل معرفت، از این ویژگی چنین تعبیر می‌شود که ذات حق‌سبحانه، دارای ویژگی «اطلاق مقسمی» است.[1]
در تبیین سرّ این اطلاق گفته‌اند تعینات و کثرات و اشیاء را نمی‌توان در مقام اطلاقی ذات حق یافت؛ زیرا مقام اطلاقی ذات مطلق را نمی‌توان مقید به هیچ قیدی و متعین به هیچ تعینی تصور کرد. مقام ذات، از هر گونه قید و تعین مطلق است. این مقام، حتی با اسما و صفات الهی نیز مقید نمی‌باشد؛ زیرا اسما و صفات الهی از یکدیگر متمایزند؛ مثلا اسم باطن، غیر از اسم ظاهر و بلکه در مقابل آن است. به همین دلیل، آنجاکه با مصداق اسم باطن سر و کار داریم، مصداق اسم ظاهر نخواهد بود و برعکس. در غیر اینصورت، نمی‌توان گفت حق هم در موطن اسم ظاهر و هم در موطن اسم باطن حضور دارد. پس هیچ کدام از تعینات نباید در مقام ذات حضور داشته باشند به گونه‌ای که ذات را محصور و منحصر و مقید به خود کنند؛ زیرا این به معنای تنزل از مقام اطلاقی، به مقام تقید و تعین است. بنابراین، باید گفت ذات حق از هر نوع تعینی حتی تعینات مربوط به اسمای حسنایش مبراست. در حقیقت، سخن از نفی غلبه اسمی در برابر اسم دیگر در مقام ذات است آنچه تعین اسمی را پدید می‌آورد، غلبه اسمی در موطن خاص است؛ به گونه‌ای که در میان همه اسما این اسم خود را نشان می‌دهد. چنین تعین اسمی در مقام ذات منتفی است و با مقام اطلاقی ذات سازگار نیست.[2]
البته ذات حق می‌تواند تمام صفات را به نحو اندماجی در خود داشته باشد و این به معنای مقید و معین شدن ذات نیست.
ویژگی‌ اطلاق مقسمی حق، سبب می‌شود که بگوییم تنها مصداق بالذات موجود، حق است و این وجودِ یگانه‌ی اوست که تمام هستی را پر کرده است. اما در مورد کثرات امکانی، هر کدام مقید به قیدی و متعین به تعینی هستند. حق‌تعالی با ویژگی اطلاق مقسمی، هم مصداق اسم ظاهر و هم اسم باطن است در حالیکه مقید و محصور به هیچ کدا از آنها نیست.
اما اطلاق قسمی در مورد حقایقی به کار می‌رود که دارای نحوه‌ی وجودی سریانی و سعی هستند؛ البته با این قید که وجودِ آنها به قید سریان و عموم مقید است؛ بدین معنا که این وجود خاص در متن خارج چنین تحقق می‌یابد که هویت وجودی‌اش همان اطلاق است و این اطلاق، قیدی در نحوه‌ی وجودی اوست. اما وجودی که اطلاق مقسمی دارد، حتی این اطلاق نیز قید هویت وجودی او و نحوه‌ی وجود و تحققش در خارج نیست. در حقیقت، اطلاق مقسمی به وجود نامتناهی که هیچ گونه تناهی را بر نمی‌تابد، اشاره دارد.[3]
برای تقریب به ذهن، می‌توان آنچه با نام تشکیک خاصی در دستگاه فلسفه‌ی صدرایی با نام حقیقت واحده وجود مطرح شده است را تشبیهی برای اطلاق قسمی به حساب آورد. حقیقت واحده وجود، حقیقتی سریانی است که به قید اطلاق مقید است. حقیقت این وجود واحد، همان سریان در بالاترین مرتبه سلسله مراتب تشکیکی وجود تا پایین‌ترین مرتبه آن است. در نتیجه، اطلاق و انبساط قید این حقیقت است؛ یعنی اطلاق آن قسمی است. عارفان صادر نخستین (نخستین تجلی وحدانیِ حق) را که حقیقت آن به صورت اطلاق قسمی بر تمام تعینات سایه افکنده را بر «نفس رحمانی» تطبیق کرده‌اند که به بیان تمثیلی، حقیقتی گسترده از عرش تا فرش و هویتی سریانی است که در تمام مراتب حضور دارد.
روشن است چنین توصیفی از گستردگی‌ و سریان که برای نفس رحمانی صورت گرفت را نمی‌توان به ذات بی‌نهایت خداوند نسبت داد؛ زیرا منجر به محدودیت در ذات حق‌ می‌گردد و این، عین کفر است.
پس نباید اطلاق و بی‌نهایتی خداوند را به صورت اطلاق قسمی معنا و تفسیر کرد به گونه‌ای که اطلاق، قید هویت این حقیقت را تشکیل دهد. این ویژگی، سزاوار مخلوقی مانند نفس رحمانی است که ورای سریان در تمام تعینات، چیزی از خود ندارد؛ زیرا، هویت نفس رحمانی، هویت سریانی است به گونه‌ای که مقید به این قید سریان است و چیزی ورای سریان ندارد. اما وجود حضرت حق، حقیقتی ورای سریان است به گونه‌ای که در ورای تعینات و شئون یک هویت فی نفسه برای خود دارد؛ نه این که هویتش آن به سریان و انبساط در همه‌ی تعینات خلاصه شود. به عبارت دیگر، در عین حال که اطلاق قسمی نیز دارد و در تمام تعینات حضور دارد، فراتر از تمام تعینات قرار می‌گیرد.

نتیجه
بی‌نهایتی حق‌تعالی به این معناست که ذات وی را تنها نباید در تعینات و شئونش یافت، بلکه در عین آنکه در این تعینات حضور دارد، ذاتی ورای آنهاست؛ ذاتی نامتناهی که در تمام تعینات و حتی در نفس رحمانی هست در عین حال ورای آنها نیز هست. پس می‌توان گفت حقیقت حق، هم مطلق است و هم مقید است و نیز نه مطلق است و نه مقید؛ مطلق است بدین معنا که تنها در حد نفس رحمانی نیست و مقید است زیرا که در تمام تعینات و شئون مقید، نیز حضور دارد؛ بلکه در هر مرتبه و تعینی عین آن مرتبه و تعین است. اما نه مطلق است و نه مقید؛ زیرا حقیقتی ورای تمام اینهاست. وجود او در عین حال که به هیچ حدی محدود نیست، از هیچ حد و تعینی هم جدا نیست؛ در غیر اینصورت، جدایی همانا و نامتناهی نبودن همان.[4] پس، اگر بی‌نهایت بودن ذات خداوند را به صورت اطلاق قسمی تشریح کنیم، منجر به مقید شدن ذات حق می‌‌گردد و ذات حق از این نحوه اطلاق، منزه است. صحیح آن است که بگوییم ذات حق، مطلق به اطلاق مقسمی است.

منابع
[1]. سیدیدالله یزدانپناه، مبانی و اصول عرفان نظری، ص 208 – 209.

[2]. همان، ص 210.

[3]. ر.ک: قیصری، شرح فصوص الحکم، تصحیح آشتیانی، ص 13؛ کاشانی، اصطلاحات الصوفیة، ص 48.

[4]. ر.ک: سیدیدالله یزدانپناه، همان، ص 208 – 216.


موضوع قفل شده است