جمع بندی مفهوم وجود داشتن

تب‌های اولیه

54 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
مفهوم وجود داشتن

سلام و عرص خسته نباشید . سوال من ، تعریف وجود از نظر فلاسفه ی مختلف و اسلام است

با نام و یاد دوست





کارشناس بحث: استاد قول سدید

YA HOSEIN;971506 نوشت:
سلام و عرص خسته نباشید . سوال من ، تعریف وجود از نظر فلاسفه ی مختلف و اسلام است

با سلام و عرض ادب و آرزوي توفيق روزافزون.

برای پاسخ به پرسش مذکور، توجه شما را به این نکات جلب می کنیم:

1. اصطلاح وجود دارای کاربست ها و استعمالات مختلف است که مقدمتا آنها را مورد توجه قرار می دهیم:

کاربست اول: وجود به معنای رابط در قضیه مانند: «علی معلم است». در زبان فارسی، کلمه «است» بیانگر وجود رابط است و در زبان انگلیسی، کلمه «is». وجود رابط در قضایا، حقیقتی ربطی داشته و موضوع و محمول را به هم مرتبط می کند و به همین جهت، هیچ استقلالی ندارد و از معانی حرفی است. البته به باور فلاسفه می توان این معنای حرفی را اعتبارا به صورت مستقل در نظر گرفت و کلمه ای برای اشاره به آن وضع کرد اما حقیقتا این معنای ربطی، فقط در ضمن قضیه و نسبت موضوع و محمول درک شدنی است.

کاربست دوم: وجود به معنای مفهومی که حکایت از تحقق داشتن یک شیء در خارج می‌کند. این کاربرد «وجود» معنای مستقل داشته و محمول قضیه قرار می‌گیرد. مانند «علی هست» یا «علی موجود است».

کاربست سوم: وجود همان متن واقعیت خارجی است یعنی آن چیزی که متن خارج را پر کرده است. واقعیت وجود همان چیزی است که مفهوم ذهنی وجود از آن حکایت می کند. وجود به این معنا، در مبحث اصالت وجود و اعتباری بودن ماهیت، مورد نظر است.

2. وجود در هیچ یک از این کاربست ها تعریف شدنی نیست چرا که:

در کاربست اول، وجود رابط چیزی جز ربط میان دو تصور نیست؛ اگر بخواهیم آن را تعریف کنیم، این وجود رابط را باید مستقلا مورد توجه قرار بدهیم که در این صورت، رابط بودنش منتفی می شود. بنابراین، وجود رابط، تعریف شدنی نیست و حضورش میان دو تصور را وجدانا در می یابیم. توضیح بیشتر این که برای هر تعریفی باید مفهومی که قرار است مورد تعریف قرار بگیرد را مستقلا تصور کنیم و سپس با استفاده از مفاهیم دیگر آن را وضوح ببخشیم. اما در وجود رابط، مشکل این است که اساسا از سنخ مفاهیم مستقل نیست تا مستقلا مورد توجه قرار بگیرد. بنابراین، همین که آن را مستقلا مورد توجه قرار بدهیم، از دست رفته است. البته همانطور که قبلا گذشت، می توان آن را اعتبارا مستقل در نظر گرفت و برایش لفظی وضع کرد و یا آن را مورد تعریف قرار داد.

در کاربست دوم، مفهوم وجود عامترین و روشنترین مفهوم است و مفهومی عامتر و روشن تر از او نداریم تا بتواند مفهوم وجود را توضیح بدهد. توضیح بیشتر این که برای تعریف یک مفهوم باید از مفاهیم دیگری استفاده کرد که دست کم برخی از آنها عامتر و روشن تر از مفهوم وجود باشند تا بواسطه آنها به تعریف مفهوم وجود برسیم. مثلا در تعریف «کوموندور» گفته می شود که حیوانی از خانواده سگ ها است که غول پیکر و دارای موهای ضخیم و زیاد است. همانطور که پیداست در این تعریف، از مفاهیمی استفاده کرده ایم که عامتر و روشن تر از مفهوم کوموندور هستند. اما در تعریف مفهوم وجود، مفهومی عامتر و روشن تر وجود ندارد. بنابراین، این مفهوم تعریف شدنی نیست.

اما وجود در کاربست سوم، متن واقعیت خارجی است و اساسا از سنخ مفهوم نیست تا بواسطه مفاهیم دیگر تعریف شود. در واقع، تعریف کردن، روشی فکری برای توضیح مفاهیم است؛ در این صورت، اگر چیزی از سنخ واقعیات باشد، اساسا ذهنی نیست تا توسط مفاهیم ذهنی دیگر روشن شود. در واقع، اگر قرار باشد که واقعیت وجود به ذهن بیاید و مورد تعریف قرار بگیرد، دیگر واقعیت وجود نیست و منشا آثار نمی باشد.

3. بنابراین، وجود در هیچ یک از این استعمالات و کاربست ها، اساسا تعریف شدنی نیست. اما اگر منظور از تعریف وجود، توصیف احکام فلسفی و ویژگی های واقعیت وجود است، در این صورت، در ادامه، به برخی از آنها اشاره می کنیم:
در فلسفه اسلامی خصوصا از زمان صدرالمتالهین، به واقعیت وجود، توجه ویژه ای شده است. صدرالمتالهین با اصیل دانستن وجود، واقعیت خارجی را از سنخ وجود می داند و ماهیات را اعتباری و برگرفته از حدود وجود به حساب می آورد. همچنین به باور صدرالمتالهین، وجود وحدت تشکیکی دارد بدین بیان که وجود ذاتش به گونه ای است که واحد و بسیط است و دوئیت ندارد اما با این حال، به صورت مشکک و دارای مراتب است به گونه ای که برخی از مراتب وجود، شدیدتر از مراتب دیگر وجود است. تفاوت این مراتب در شدت و ضعف وجود است. به باور صدرالمتالهین، وجود به صورت مفهومی درک نمی شود چرا که همین که به صورت مفهوم در آید، از دست رفته است. واقعیت وجود جز از طریق علم حضوری و کشف بی واسطه، معلوم واقع نمی شود.(1)

4. آنچه گذشت، بیان اجمالی از دیدگاه فلاسفه مسلمان بود. اگر دیدگاه فیلسوف دیگری مورد نظر شما است و یا اشکال و ابهامی نسبت به پاسخ حاضر دارید، در مکاتبات بعدی آن را با ما در میان بگذارید تا در اسرع وقت پاسخگوی شما باشیم.

پی نوشت:
(1) برای مطالعه بیشتر، رک:
مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش فلسفه، ج1، درس بیست و دوم.
شیروانی، علی، کلیات فلسفه، انتشارات نصایح، صص81-84.
طباطبائی، محمدحسین، نهایه الحکمه، ح1، 52.

[="3"]

قول سدید;971851 نوشت:

1. اصطلاح وجود دارای کاربست ها و استعمالات مختلف است که مقدمتا آنها را مورد توجه قرار می دهیم:

سلام

بحث مرادف بودن خدا و وجود ناظر به کدام سه قسم زیر است و منظور از اینکه میگن خدا عینه وجود هست چیست؟[/]

صمیمی;971886 نوشت:
سلام

بحث مرادف بودن خدا و وجود ناظر به کدام سه قسم زیر است و منظور از اینکه میگن خدا عینه وجود هست چیست؟

سلام و عرض ادب و تشکر از پرسشی که مرقوم فرموید

برای پاسخ به این پرسش، توجه شما را به این نکات جلب می کنیم:

1. برای پاسخ به بخش اول پرسش (مرادف بودن خدا و وجود)، مقدمتا گفتنی است که ترادف خداوند و وجود بدین معنا است که خداوند و وجود دو لفظ متفاوت اما دارای معنای واحد و مشترکی هستند؛ یعنی لفظ خداوند ناظر به مفهومی است که لفظ وجود نیز ناظر به همان مفهوم است. (همانطور وقتی می گوییم انسان و بشر مترادف هستند، منظورمان این است که لفظ انسان مرادف با لفظ بشر است و هر دو بر مفهوم واحدی دلالت دارند). بنابراین، ترادف وصف لفظ است و ناظر به الفاظ دارای معنای واحد است.

2. با این توضیحات روشن می شود که اگر قرار باشد که لفظ خداوند و لفظ وجود دارای مفهوم واحدی باشند، پس منظور از وجود در این عبارت، لفظی است که دلالت دارد بر مفهوم ذهنی وجود مستقل (کاربست دوم).

3. اما آیا واقعا لفظ خداوند و لفظ وجود مترادف هستند؟ به نظر می رسد چنین نیست چرا که وجدانا می توانیم مفهوم وجود را جدا از مفهوم خدا تصور کنیم و حتی این مفهوم را به موجودات پیرامونی خودمان نیز اسناد دهیم و مثلا بگوییم که «انسان موجود است» یا «اسب بالدار موجود نیست».

4. با این حال، با عنایت به این که در بخش دوم پرسشی که مرقوم فرمودید، از چگونگی عینیت وجود و خداوند پرسیدید، شاید منظورتان از ترادف، عینیت وجود و خداوند بود. در این صورت، از منظر فلسفی، به باور برخی از فیلسوفان، پاسخ به این پرسش مثبت است؛ یعنی واقعیت وجود و خداوند عینیت دارند. روشن است که در این صورت، منظور از وجود، واقعیت وجود است (کاربست سوم) نه مفهوم وجود مستقل (کاربست دوم).

5. اما چگونه وجود و خداوند عینیت دارند؟ برای پاسخ به این پرسش، اندکی دقت نظر و صبوری لازم است. توضیح مطلب این که:
5-1 واقعیت وجود (که مفهوم ذهنی وجود به آن اشاره می کند) از آن نظر که وجود است، موجود است و ممکن نیست که عدم بپذیرد (چرا که اگر وجود، عدم را بپذیرد، اجتماع نقیضان صورت می گیرد که عقلا محال است)؛
5-2 و هر چیزی که ممکن نباشد، عدم بپذیرد، واجب الوجود بالذات است (چرا که واجب الوجود یعنی موجودی که محال است عدم بپذیرد؛ یعنی نه فقط موجود است بلکه وجودش برایش ضرورت دارد).
5-3 بنابراین، واقعیت وجود، موجود است و وجود برایش ضرورت دارد؛ یا به دیگر سخن، وجود و واجب الوجود بالذات، عین همدیگرند و اینهمانی دارند.
5-4 و چون خداوند همان واجب الوجود است پس می توان گفت که واقعیت وجود و واقعیت خداوند عینیت دارند.

6. ممکن است این پرسش به ذهن برسد که اگر وجود و خداوند عینیت دارند، در این صورت، ما نیز از آن جهت که وجود هستیم، خدا هستیم؟! اما روشن است که ما خداوند نیستیم در عین آن که وجود داریم. برای فهم این مطلب که چگونه ما وجود داریم بی آنکه واجب الوجود بالذات یا خداوند باشیم، باید به این چند نکته دقت کنیم:

6-1 حقیقت وجود –که همان خداوند و واجب الوجود است- بی‌نهایت و بی کرانه است؛ چرا که اگر حقیقت وجود محدود و دارای کرانه باشد، در این صورت حقیقت وجود، حقیقتی مرکب از وجود و قیدی که او را محدود به حد خاصی کند، خواهد بود. لیکن حقیقت وجود مقید به قیدی نمی‌شود؛ زیرا قیدی که حقیقت وجود را مقید کند یا حقیقت وجود است یا عدم و یا امری مندرج در عدم؛ ولی روشن است که اولا حقیقت وجود –بلکه هیچ چیزی- به خودش مقید نمی‌شود، و ثانیا به نقیضش مقید نمی‌شود چرا که تقیید وجود به عدم، اجتماع نقیضان است. بنابراین حقیقت وجود بدون قید و بی‌کران و بی‌‌نهایت است. بر این اساس روشن می شود که حقیقت وجود –که همان خداوند و واجب الوجود است- واحد شخصی است که هیچ گونه کثرتی را بر نمی‌تابد؛ زیرا در صورتی حقیقت وجود متکثر می‌شود که حقیقت وجود با قیدی، وجود خاصی شود و با قید دیگر وجود خاص دیگری شود و دیدیم که حقیقت وجود اساسا قیدی بر نمی‌دارد تا متکثر شود.

6-2 تاکنون روشن شد که حقیقت وجود، واجب الوجود است و کثرتی ندارد. اما آنچه که ما به عنوان کثرات می بینیم، ناشی از این است که وجودی که واجب الوجود است، وجودهای ممکن و غیرواجب را ایجاد می‌کند که آنها ذاتا وجودشان ربطی و وابسته به غیر است و اساسا استقلالی ندارند. از این رو، موجودات پیرامونی، حقیقتا وجود مستقل نیستند بلکه وجودشان ربطی است؛ شبیه به وجود «است» در قضیه «احمد شاعر است». همانطور که «است» در ذهن وجودی مستقل از مفاهیم مستقل ندارد، در واقعیت خارجی نیز موجوداتی که خداوند ایجاد می کنند، وجودی مستقل از وجود خداوند ندارند. به همین جهت، اصطلاحا گفته می شود که آنها چیزی جز شئون حقیقت وجود نیستند؛ یا به عبارتی، آنها مظاهر حقیقت وجود واجب الوجود هستند و اینطور نیست که موجوداتی مستقل و در عرض خداوند باشند. بنابراین، تنها وجود مستقلی که در واقعیت وجود دارد، خداوند است که وجودش ضروری است و واجب الوجود است؛ اما سایر موجودات، وجودشان مستقل نیست و عین وجود نیستند و واجب الوجود نمی باشند. اگر ما به موجوداتی که خداوند ایجاد کرده، وجود را نسبت می دهیم، به لحاظ اعتباری است؛ یعنی وقتی موجودی را ملاحظه می کنیم، آن را مستقل از خداوند اعتبار می کنیم و در نتیجه، برایش واقعیتی مستقل در نظر می گیریم. چنانچه که مفهوم «است» رابط است اما ما آن را اعتبارا به صورت مستقل در نظر گرفته و برایش لفظ وضع می کنیم و درباره اش سخن می گوییم.

6-3 کوتاه سخن این که وجود ذاتا موجود است و وجود برایش ضرورت دارد و محال است که معدوم گردد. از این رو، وجود عین خداوند است. سایر موجودات، حقیقتا وجودشان از سنخ رابط است که به حقیقت وجود واحب الوجود ربط دارند و در برابر وجود واجب الوجود، مستقلا مطرح نمی شوند؛ مگر اعتبارا. از این رو، حقیقتا خداوند همان وجود است ولی سایر موجودات اعتبارا وجود هستند. کثرت نیز ناشی از همین اعتبار ذهنی است. لازم به ذکر است که این اعتبار ذهنی، دلبخواهی نیست بلکه ناشی از ساختار ذهن در ملاحظه استقلالی امور رابط است. بنابراین، واقعیت خارجی اعم از وجود مستقل و وجود رابط است و خداوند عین وجود مستقل است و کثرتی در او راه ندارد. اگر کثرتی پیش می آید، ناشی از اعتبار استقلالی ذهن ما نسبت به وجودات رابط است؛ چنانچه که در قضایای موجود در ذهن (مثلا احمد شاعر است) حقیقتا فقط دو مفهوم موضوع (احمد) و محمول (شاعر) را استقلالا درک می کنیم و وجود رابط «است» را جز به صورت ربطی درک نمی کنیم. آری، اگر بخواهیم آن را مستقلا در ذهن مورد توجه قرار بدهیم، اعتبارا آن را از حالت ربطی منسلخ (جدا) در نظر می گیریم و آن را یکی از اجزای مستقل قضیه به حساب می آوریم.(1)

پیروز و موفق باشید@};-

پی نوشت ها:
(1) برای مطالعه بیشتر رک: طباطبائی، محمدحسین، نهایه الحکمه، مرحله اول و دوم و دوازدهم.

قول سدید;971903 نوشت:
با این توضیحات روشن می شود که اگر قرار باشد که لفظ خداوند و لفظ وجود دارای مفهوم واحدی باشند، پس منظور از وجود در این عبارت، لفظی است که دلالت دارد بر مفهوم ذهنی وجود مستقل (کاربست دوم).

اما شنیدم دکارت مفهوم خدا و مفهوم وجود را یکی می داند. طبق نظر شما، فلاسفه ما نباید با این نظر موافق باشند. درسته؟

قول سدید;971851 نوشت:
4. آنچه گذشت، بیان اجمالی از دیدگاه فلاسفه مسلمان بود. اگر دیدگاه فیلسوف دیگری مورد نظر شما است و یا اشکال و ابهامی نسبت به پاسخ حاضر دارید، در مکاتبات بعدی آن را با ما در میان بگذارید تا در اسرع وقت پاسخگوی شما باشیم.

وجود من و شما یکی نیست پس نباید مفهوم وجود من و مفهوم وجود شما یکی باشد. همینطور وجود من و وجود خدا. پس چطور وجود خدا را درک می کنیم؟؟؟ چون تجربه ای از وجود خدا نداریم پس نمی تونیم مفهومی ازش داشته باشیم. پس چندان هم مفهوم وجود بدیهی نیست که شما میگید!!

غیر از تعریف خیالی و انتزاعی که از وجود خدا در اسلام ارئه میشه ... یک سوال خیلی جالب و قابل بحث هست ... اونم اینکه، اگر هیچ چیزی غیر از خدا وجود نداره، پس این مخلوقات خدا چی هستن؟ تصورات خدا هستن؟ یا خدا شب داره مارو خواب میبینه مثلا؟ .... سوال جالبتر اینکه، اگر چیزی غیر خدا وجود نداره و همه چیز از آن خداست، چرا خدا فقط خوبی های عالم رو به نام خودش میزنه و بدی هاشو به موجوداتی که وجود ندارن نسبت میده؟ .... اما آخرین سوال خنده دار(گریه دار) اینکه، چرا خدا مخلوقاتش رو مجازات میکنه وقتی که اونها وجود ندارن؟ یا اگر دارن، این وجود 100% وابسته است و هیچ استقلالی درش نیست! ... مثل اینکه شما با دستتون دزدی میکنید، بعد دستتون رو گاز میگیرید و میگید : ای دست بد .... ای دست دزد ... ای دست خطاکار ... چرا دزدی کردی؟؟؟؟ ... بچش تاوان این دزدی رو ... امروز روز جزاست 8-|

ایرانمهر;971984 نوشت:
اما شنیدم دکارت مفهوم خدا و مفهوم وجود را یکی می داند. طبق نظر شما، فلاسفه ما نباید با این نظر موافق باشند. درسته؟


سلام و عرض ادب و تشکر از مشارکت شما در بحث

دکارت مفهوم وجود و مفهوم خدا را یکی نمی داند بلکه معتقد است که تصویر درست از خداوند به عنوان کاملترین موجود(a supremely perfect being)، متضمن مفهوم وجود می باشد چرا که کاملترین موجود باید واجد تمامی کمالات باشد که یکی از آنها وجود است. در واقع، وجود یکی از کمالاتی است که اگر خداوند واجد آن نباشد، کاملترین نیست. بدین ترتیب، دکارت از تصور خداوند به این حکم تصدیق می کند که خداوند موجود است. به این استدلال مفهومی، «برهان وجودی» گفته می شود. این برهان دارای تقریرهای مختلفی است که در صورت تمایل به ادامه این بحث، آنها را در تایپیک دیگر توضیح می دهیم.(1)

فعلا همین مقدار کافی است که بدانیم دکارت مفهوم وجود و مفهوم خدا را مترادف نمی دانست بلکه مفهوم خداوند را متضمن مفهوم وجود می دانست. مفهوم خداوند متشکل از چندین کمال است که یکی از آنها کمال وجود است.

با این توضیح، همچنین روشن می شود که فلاسفه مسلمان در این زمینه که «مفهوم خداوند و مفهوم وجود مترادف نیستند» با دکارت مخالفتی ندارند. اختلاف آنها با دکارت در این است که آنها عمدتا این استدلال را قابل قبول نمی دانند و برای اثبات وجود خداوند به استدلالهای دیگری تمسک می جویند. در صورت تمایل، نقد فلاسفه مسلمان به این برهان را در تایپیک دیگر توضیح می دهیم.

پی نوشت:
(1) Davies, Brian, An introduction to phlosophy of religion, oxford university press, 1993, p: 57-58

ایرانمهر;971985 نوشت:
وجود من و شما یکی نیست پس نباید مفهوم وجود من و مفهوم وجود شما یکی باشد. همینطور وجود من و وجود خدا. پس چطور وجود خدا را درک می کنیم؟؟؟ چون تجربه ای از وجود خدا نداریم پس نمی تونیم مفهومی ازش داشته باشیم. پس چندان هم مفهوم وجود بدیهی نیست که شما میگید!!


سلام مجدد خدمت شما پرسشگر محترم

برای پاسخ به این پرسش توجه شما را به این نکات جلب می کنیم:

1. مفاهیم به دو دسته جزئی و کلی تقسیم می شوند. مفاهیم جزئی ناظر به یک مصداق خاص هستند و قابل صدق بر افراد متعدد نیستند؛ اما مفاهیم کلی مفاهیمی هستند که ناظر به مصداق خاص نیستند و قابل صدق بر افراد متعددند. مفهوم امام علی ع، مفهومی جزئی است و ناظر به یک مورد خاص است و بر مصادیق متعدد تطبیق نمی یابد. اما مفهوم امام، مفهوم کلی است و بر افراد مختلف تطبیق می یابد. لازم به ذکر است که در مفهوم کلی، آنچه لازم است، قابلیت صدق بر افراد متعدد است نه این که حتما بالفعل بر افراد مختلف تطبیق یابد. از این رو، چه بسا مفهومی قابل صدق بر افراد متعدد باشد اما اصلا مصداق خارجی نداشته باشد (همچون مفهوم شریک الباری) و یا فقط یک مصداق داشته باشد و مصداق دیگری نداشته باشد (همچون مفهوم إله ) و یا مصادیقش افراد محدودی باشد (همچون مفهوم امام).

2. با این توضیحات روشن می شود که مفهوم وجود من و یا وجود خداوند (یعنی الله که نام خاص خداوند ادیان ابراهیمی است)، دو مفهوم جزئی هستند چرا که فقط بر یک مصداق تطبیق می یابند و قابل صدق بر مصادیق دیگر نیستند. اما مفهوم وجود، مفهومی کلی است و قابل صدق بر مصادیق دیگر است و به همین جهت، هم بر وجود من تطبیق می یابد و هم بر وجود خاص خداوند.

3. اما چگونه ممکن است که ما از مصادیق متنوع (واقعیات خارجی متفاوت)، یک مفهوم کلی را انتزاع کنیم؟ مثلا چگونه می شود که از واقعیت خارجی وجود محدود من، و از واقعیت خارجی وجود نامحدود خداوند، یک مفهوم را انتزاع کنیم و یا این مفهوم را بر آنها تطبیق دهیم؟ آیا اساسا چنین انتزاعی ممکن است؟ در پاسخ به این پرسش باید نخست به این امر وجدانی توجه کرد که هر یک از ما در ذهن خود، هم واجد مفاهیم جزئی هستیم و هم واجد مفاهیم کلی. از این رو، مسلم است که ذهن ما قادر است که مفاهیم کلی را انتزاع کند. ذهن آدمی بواسطه نظر کردن بر حیثیت خاص و تجرید آن حیثیت خاص از ویژگی های شخصی و منفرد، به مفهومی کلی و عام می رسد. مثلا آدمی با نظر کردن به وجود احمد، حیثیت وجودی او را در نظر می گیرد و سپس این حیثیت را از خصوصیات خاص احمد جدا می کند و بدین ترتیب، می تواند آن را بر مرتضی نیز تطبیق دهد. به همین شکل، وقتی این حیثیت را از خصوصیات انسانی جدا کند، می تواند آن را بر درخت و میز و پنجره نیز تطبیق دهد و نهایتا با انتزاع آن از خصایص محدود، آن را بر وجودی که نامحدود است نیز تطبیق می دهد. بدین ترتیب، آدمی به مفهوم کلی وجود می رسد و می تواند آن را بر مصادیق متنوع و متعددی که واجد حیثیت مشترک وجود هستند، تطبیق دهد.(1)

4. با این توضیحات روشن می شود که چگونه ما به مفهوم وجود می رسیم. از ملاحظه وجود خاص و تجرید آن از ویژگیها و خصوصیات خاص، آن را بر سایر وجودات محدود و نامحدود تطبیق می دهیم. بنابراین، مفهوم وجود، مقید به قید محدود نشده است، تا گفته شود که بر وجود نامحدود خداوند تطبیق نمی یابد. آری، ما تجربه ای از وجود نامحدود خداوند نداریم و نمی توانیم وجود نامحدودش را تماما درک کنیم، اما برای فهم حیثیت وجود نامحدود خداوند، لازم نیست نخست آن را مستقیما و تماما تجربه کنیم و سپس به این مفهوم برسیم؛ بلکه می توانیم مستند به تجارب روزمره خودمان از موجودات محدود و تجرید این مفهوم از ویژگی های موجودات محدود، آن را بر خداوند نیز تطبیق دهیم. بدین ترتیب، تمامی مفاهیم علم و قدرت و اراده و رحمت و کرم و وجود را بر خداوند تطبیق می دهیم بی آن که تجربه ای از این اوصاف مطلق الهی داشته باشیم و آن را مستقیما تجربه کرده باشیم(2).

5. کوتاه سخن این که مفهوم وجود از مفاهیم عام و بدیهی است و بر تمامی موجودات از آن جهت که وجود دارند و منشا آثار هستند، تطبیق می یابد؛ خواه وجودشان از سنخ وجودات مادی باشد؛ خواه مجرد؛ خواه انسانی باشد خواه جمادی؛ خواه محدود باشد خواه نامحدود؛ خواه مستقیما تجربه شده باشند خواه نه و ...

پی نوشت ها:
(1) برای مطالعه بیشتر، رک: قراملکی، منطق، انتشارات پیام نور، ج1.
(2) برای مطالعه بیشتر، رک: جوادی آملی، دین شناسی، انتشارات اسراء، صص113-117.

دوستان واقعا زحمت کشیدن و با حوصله جواب
دادن.اجرتون با امام حسین
دانلود آهنگ

موضوع قفل شده است