مطالعه ی آزاد برای همه

تب‌های اولیه

168 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

[=&amp] سلام فقط خدا[/]
[=&amp]
[/]

[=&amp]راجع به فایل اول[/]
[=&amp]دکتر علی شریعتی
در فایل سخنرانی اسلام شناسی 7 دقیق 60 به بعد

عجیبه که عمیق ترین شعارهای ما را باید در قبرستان جمع کنیم اگر بخواهیم اسلام را بشناسیم
...
همه رو از توی شهر برداشتن به طرف قبرستان بردن
...
کتاب دعا رو اورده تو خانه قران را برده سر قبرستون گذاشته

در مورد فایل دوم
دکتر شریعتی قسمتی از سخنرانی فایل اسلام شناسی پارت هشتم زمان یک ساعت و پنچاه شش
راجع به استعمار و خود استعمار
راجع به دزدی و عمل دزدی و دزدیده شدن صداقت دزد
راجع به استعمار کارگر و اینکه رضایتش آیا برابر عدالت هست
گوش دادنش خیلی خوبه ممنون

در مورد فایل سوم
دکتر شریعتی قسمتی از سخنرانی فایل اسلام شناسی پارت هشتم زمان یک ساعت هشت دقیقه

راجع به اینکه آدمی باید کار کنه یا کار هست که میگه آدم چکار کنه
آدم از کاری که میکنه خبر داره یا نه

خیلی خوبه گوش دادنش
ممنون که گوش میدین و دقت میکنید

در مورد فایل چهارم
دکتر شریعتی قسمتی از سخنرانی فایل اسلام شناسی پارت هشتم زمان یک ساعت و بیست پنچ

خیلی خوبه گوش کردن قسمت این فایل
راجع به عینه شدن پول هست
راجع به احترام گذاشتن هست
راجع به عینه شدن در جامعه
کلا سخنرانی اسلام شناسی که تا الان گوش کردم رو بهتون پیشهاد میکنم گوش کنید
سواد ادم رو بالا می بره مخصوصا راجع به اسلام
سپاسگزارم


[/]

سلام کتاب بی نوایان رو خوندم خیلی جالب بود پیشنهاد میکنم بخونیدش

آدمی
انسان
مرد را به حق بسنجید

نه آنکه
حق را به مرد
آدمی
انسان بسنجید

سلام
لطفا گوش کنید

[=&amp]سلام فقط برای خدا

صوت اول
تکیه به کدام مذهب؟

صوت دوم

[/]

[=&amp]شیعه
[/]
[=&amp]منتظر مهدی علیه سلام
[/]
[=&amp]اعتراض مکتب انتظار
[/]
[=&amp]وقتی تو منتظر مهدی موعود علیه سلام هستی
[/]
[=&amp]یعنی به وضع موجود معترض هستی
[/]
[=&amp]——
[/]
[=&amp]چرا اینگونه خاموشیم؟
[/]
[=&amp]چرا زنجیره استعمار فکر خویش را
[/]
[=&amp]بپوسته چون افسار در دنبال خود داریم؟
[/]
[=&amp]...
[/]
[=&amp]مگر ما بندگان یک خدا دیگری هستیم؟
[/]
[=&amp]مگر ما ریزخوار سفره بیگانگان هستیم؟

[/]

[=&amp]چرا مفتون افکار تباه دیگران هستیم؟

[/]

[=&amp]چرا بر با نمی خیزیم؟
[/]
[=&amp]چرا بر پا نمی خیزیم؟
[/]
[=&amp]دست یهود امروز [/][=&amp]بیرون شده از آستین دشمن اسلام
[/]
[=&amp]...

[/]

[=&amp]چرا اینگونه مایوسیم؟
[/]
[=&amp]چرا برپا نمی خیزیم؟
[/]
[=&amp]مگر خورشید از مشرق نمی تابد؟[/][=&amp]
[/]
[=&amp]
به پا خیزیم با یاری به ایمان
[/]
[=&amp]از لجن زار تباهی ها برون آیم[/][=&amp]
[/]
[=&amp]به پا خیزیم آذر ها برافروزیم
[/]
[=&amp]و افسار اسارت ها بسوزانیم [/][=&amp]
[/]
[=&amp]
همه با هم به پا خیزیم
[/]
[=&amp]همه با هم به پا خیزیم
[/]
[=&amp]و دیو جهل را با خنجر همت براندازیم[/][=&amp]
[/]
[=&amp]
ان شاء الله [/]
[=&amp]برای رضای خداوند[/][=&amp]قربتا الا الله

[/]

[=&amp]:)[/]

[=&amp]
[=&amp]
[/]

[/]

ای بنی آدم




برای من زراعت کنید
و برای من کار کنید
و برای من به جای بگذارید،
تا به آنچه که هیچ چشمی ندیده،
و هیچ گوشی نشنیده
و به فکر هیچکس خطور نکرده، سودتان دهم.


کشکول شیخ بهایی 381

[=&quot]یکی از ارباب حال روزی به یارانش گفت:[/][=&quot]اگر مرا مخیر کنند[/][=&quot]بین دخول در بهشت و دو رکعت نماز،[/][=&quot]نماز را ترجیح دهم.[/][=&quot]گفتند:[/][=&quot]چرا؟[/][=&quot]فرمود:[/][=&quot]من در بهشت به بهره خود مشغولم[/][=&quot]و در نماز به حق پرودگارم[/][=&quot]و این کجا[/][=&quot]و آن کجا.[/][=&quot]
[/]
[=&quot][/][=&quot]کشکول شیخ بهایی - 21[/][=&quot]
[/]
[=&quot]
[/]
[=&quot]عمل و زبان[/][=&quot]
[/]
[=&quot]معاذ بن جبل می گوید:[/][=&quot]به رسول خدا (ص) گفتم:[/][=&quot]مرا به عملی خبر ده که با آن داخل بهشت شوم[/][=&quot]و مرا از جهنم دور نماید.[/][=&quot]پیامبر فرمود:[/][=&quot]سوال مهمی پرسیدی[/][=&quot]و البته بر کسی که آن را انجام دهد آسان است.[/][=&quot]خدا را پرستش نما[/][=&quot]و چیزی را شریک او قرار نده،[/][=&quot]نماز را بپادار،[/][=&quot]زکات ده،[/][=&quot]رمضان روزه بگیر[/][=&quot]و حج برو.[/][=&quot]سپس فرمود:[/][=&quot]آیا تو را به راههای خیر راهنمایی نکنم؟[/][=&quot]گفتم : آری؛[/][=&quot]فرمود:[/][=&quot]روزه سپر است،[/][=&quot]صدقه خطا را خاموش می کند[/][=&quot]چون آب که آتش را خاموش می کند[/][=&quot]و نماز انسان در دل شب،[/][=&quot]شعار صالحان است.[/][=&quot]سپس پیامبر این آیه را تلاوت کرد.[/][=&quot]تَتَجَافَى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ يدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفًا وَطَمَعًا وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ ينْفِقُونَ(السجده/16)[/][=&quot]از بستر پهلو می گیرند و با بیم و امید پرودگارشان را می خوانند[/][=&quot]و از آنچه به آنها روزی داده ایم، انفاق می کنند.[/][=&quot]
[/]
[=&quot]
[/]
[=&quot]کشکول شیخ بهایی - 22[/]
[=&quot]
[/]
[=&quot][/]
[=&quot] گذشت انوشیروان[/]
[=&quot]
[/]

[=&quot]گویند در مجلس انوشیروان سفره گسترده شد،[/]
[=&quot]کاسه های غذا چیده می شد،[/]
[=&quot]یکی از کاسه ها از دست خادم افتاد و بر سفره ریخت.[/]
[=&quot]خادم دانست که انوشیروان او را خواهد کشت.[/]
[=&quot]و همه ی غذاها را روی سفره ریخت و بهم زد.[/]
[=&quot]انوشیروان که غضب کرده بود، [/]
[=&quot]گفت: چرا چنین کردی؟[/]
[=&quot]غلام گفت: می دانستم که کشته می شوم،[/]
[=&quot]گفتم: تو را نکوهش می کنند که به خاطر ریختن ظرفی کسی را کشته ای.[/]
[=&quot]بگذار جسارت کنم تا مردم شما را نکوهش نکنند.[/]
[=&quot]انوشیروان به فکر رفت [/]
[=&quot]و او را جزء مقربان خود قرار داد.[/]
[=&quot]
[/]

[=&quot]کشکول شیخ بهایی - 48[/]
[=&quot]
[/]

[=&quot]———-[/]
[=&quot]پ.ن.[/]
[=&quot]
[/]

[=&quot]تو سخنرانای شریعتی شنیدم که میگه البته در حد حرفهای که خاطرم هست میگم [/]
[=&quot]در دوره انوشیروان دادگر (جالبه که انوشیروان رو تو تاریخ دادگر معرفی شده) [/]
[=&quot]یه کفاش یا نمی دونم یه شغلی تو همین مایه ها درخواستی داره[/]
[=&quot]که من حاضرم تمام دارایی های که دارم رو در زمانی که انوشیروان میگه بدم[/]
[=&quot]ولی در قبالش یه درخواست دارم[/]
[=&quot]شریعتی میگه حالا ببین این درخواست چقدر مهم بودم که بزرگمهر حکیم هم نمیتونسته این درخواست رو برآورده کنه و باید از شخص شاه خواسته بشه[/]
[=&quot]اون درخواستم اینه که من همه دارایی خودمو میدم ولی بزارید پسرم (فرزندم) بره به مکتب[/]
[=&quot]جواب رو داشته باشه نوع تفکر رو ببین اونم از یه شاه دادگر[/]
[=&quot]میگه نه نمیشه[/]
[=&quot]چون اگه من بزارم پسر این کفش فروش بره به مکتب و سواد بیاموزه[/]
[=&quot]دو روز دیگه شاه زاده و فرزندان ما بزرگان به این پسر محتاج میشه [/]
[=&quot]و شاهزاده باید زیر دست این معلم بره و اصیل زاده محتاج غیر اصیل زاده میشه[/]
[=&quot]و این قابل تحمل نیست[/]
[=&quot]تفکر رو داری[/]
[=&quot]میگه اصیل زاده شاهزاده محتاج یکی از طبقه رعیت میشه[/]
[=&quot]و این قابل درک نیست[/]
[=&quot]اصلا تفکر بالا و پایین رو داری[/]
[=&quot]
[/]

[=&quot]حالا این حرفای که باید بهش فکر کرد از شریعتی منو [/]
[=&quot]یاده خاطره ای با همین محتوا در زمان خودم انداخت[/]
[=&quot]دنیا چقدر قشنگه[/]
[=&quot]
[/]

[=&quot]حدود حوالی همین دو سال پیش که هنوز سرباز بودم[/]
[=&quot]بماند که درجه ستوان دومی داشتم و با فوق لیسانس داشتم خدمت میکردم [/]
[=&quot]در هر صورت از نظر من واسه اکثر نظامی ها (با خودم کلنجار رفتم هموشونم اینطوری نیستن یه چند نفر آدم با معرفت دیدم که برگشتم و نوشتم اکثر نظامی ها) واری سواد و درجه،[/]
[=&quot]براشون سربازی بقول بعضیاشون اسمت وظیفه هست[/]
[=&quot]وظیفه ات که این کارا رو بکنی[/]
[=&quot]بنظرم من بدون هیچ محدودیت و قانونی که همیشه هستا ولی کسی رعایتش نمیکنه چون یا قانون گذار خودش رعایت نمیکنه یا اینکه مجبور شده این قانونا رو بزارن تا بهش گیر ندن چرا قانونی نیست یا اینکه حال نداره کسی رو بزاره که ببینه این قانونا هم رعایت میشه[/]
[=&quot]میگه مشت نشانه خروار هست دیگه[/]
[=&quot]خلاصه که از نظرشون وظیفه ای و باید هر کاری رو که میگن تا جایی که زورشون میرسه انجام بدی رو انجام بدی وگرنه می سوزوننت[/]
[=&quot]کمش تهدید بدو بایست، نگهبانی تنبیهی، دیرتر آزاد شدن، اضافه خدمت، بازداشتگاه، و نهایت زندان هست[/]
[=&quot]که فکر کنم در زمان خدمتم به همشون تهدید شدم خخخخخخخخ [/]
[=&quot]
[/]

[=&quot]از اصل ماجرا و انوشیروان دادگر و حرف شریعتی دور شدم برگردم به اصل ماجرا[/]
[=&quot]همین حوالی دو سال پیش [/]
[=&quot]من طبق روال که یکی از کارای اون دورانم بود آرایشگاه محل خدمتیم دستم بود[/]
[=&quot]یکی از کادریای (به زبون عامه فهم همون کارمند رسمی و غیر رسمی اون ارگان و اداره) محترم ازم خواست که برم موهاشو کوتاه کنم[/]
[=&quot]من طبق معمول گفتم باشه [/]
[=&quot]از قسمتم اومدم بیرون و رفتیم اتاق آرایشگاه بنده خدا نشست و من شروع کردم اصلاح کردن موی سر ایشون[/]
[=&quot]انصافا ادمای که باهاشون خدمت کردم آدمای بدی نبودند مخصوصا قسمت خدمتیم[/]
[=&quot]البته همه جور آدمی از سرباز و کادری تقربیا اونجا دیده میشه[/]
[=&quot]
[/]

[=&quot]قسمت خدمتی ما مراجعه کننده کادری زیاد داشت[/]
[=&quot]یه بابای از این کادری ها با اون بنده خدایی که من داشتم موی سرشو اصلاح میکردم[/]
[=&quot]کار داشت که نهایتا اومد دم در آرایشگاه با بنده خدا صحبت کردن و منتظر شدن که کارش تموم بشه[/]
[=&quot]منم با کادریا شوخی زیاد میکردم البته حرفامو جدی شوخی میزنم[/]
[=&quot]به مقام درجه شم کاری ندارم[/]
[=&quot]کار خودمو انجام میدم[/]
[=&quot]فکر کنم با این کادری خودمون داشتم شوخی میکردم خلاصه یادم نیست اون بنده خدا رو هم یادم نمیاد کی بود اون کادری هم که اومد با این کادری ما کار داشت رو که اصلا خاطرم نیست[/]
[=&quot]ولی حرفش خاطرم هست[/]
[=&quot]مواظب حرفامون باشیم که خیلی مهم هستند[/]
[=&quot]
[/]

[=&quot]بنده خدا کادری که منتظر بود یکم بیشتر منتظر شد[/]
[=&quot]و دید این کادری ما کارش به دست من افتاده و زیر دست منه که موهاشو کوتاه کنم[/]
[=&quot]یهویی گفت[/]
[=&quot]چقدر بده که آدم زیر دست سرباز باشه[/]
[=&quot]آخیش دقیقا حرف انوشیروان دادگرررر چقدر بده که شاهزاده محتاج پسر کفاش بشه[/]
[=&quot]اره خلاصه از مزمت های محتاج سرباز بودن گفت و اظهار تنفر کرد[/]
[=&quot]دقیقا خاطرم هست[/]
[=&quot]
[/]

[=&quot]بقول بنده خدا[/]
[=&quot]میگه شاید نژاد پرسی و برده داری منسوخ شده باشه[/]
[=&quot]یا نژاد پرستی داره کم رنگ میشه[/]
[=&quot]ولی این طبقه پرستی جاشو گرفته[/]
[=&quot]فقیر و غنی[/]
[=&quot]رئیس و مرئوس[/]
[=&quot]پودار و بی پول[/]
[=&quot]یکی از زباله ها دنبال روزی هست و یکی از دارایی همون کسی که این زباله ها رو جمع میکنه[/]
[=&quot]
[/]

[=&quot]خلاصه که تو همین کشکول شیخ میگه[/]
[=&quot]اگه بخاطر ثروت ثروتمند بهش احترام کردی دو سوم دینت رو از بین بردی به فنا دادی[/]
[=&quot]
[/]

[=&quot]یادمون باشه نزدیکی به خدا از نظر تقوا هست نه از نظر طبقه و ثروت و مقام و مسئولیت[/]
[=&quot]شاید یکی گدایی با لیاس پاره باشه و پیش خدا از رهبر یه مملکت بالاتر باشه[/]
[=&quot]حالا به تفکرای خودمون بپردازیم ببینیم ما چطور با اطرفیانمون برخورد میکنیم[/]
[=&quot]حرف و عملمون چند چند هست با هم دیگه [/]
[=&quot]
[/]

[=&quot]روزگارتون خوش و زیبا[/]
[=&quot]دنیاتون پر از آرامش[/]
[=&quot]سرتون سلامت[/]

سروده شده است:
ادعای دوستی در راحتی بسیار است،
دوست ها در سختی ها شناخته می شوند

دوست مشمار آن که در نعمت زند
لاف یاری و برادر خواندگی
دوست آن دانم که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی


بنده ای چهل سال روزه گرفت
و هیچکس از دور و نزدیک به حال او آگاه نشد؛
غذایش را می گرفت و در راه صدقه می داد،
خانواده اش گمان می کردند در بازار چیزی می خورد
و اهل بازار خیال می کردند در خانه غذا می خورد.

کشکول شیخ بهایی - 525

پ.ن.
سلام
توی این دوره زمونه شاید به راحتی نشه اینطوری عمل کرد و کسی نفهمه
ولی نکته جالبش واسه من اینه که ما(امثال خودم) یه روزه میگیریم توی بوق کرنا میکنیم
سریع به چشم هم میاریم
تو روزه گرفتی
تو روزه نگرفتی
بعضیا پیدا میشن اینطوری
جل جلاله