مطالعه ی آزاد برای همه

تب‌های اولیه

168 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
مطالعه ی آزاد برای همه

سلام
می خوام توی این تاپیک مطالب آزاد بزارم البته با اجازه مدیران مربوطه
هر کسی هم دوست داشت میتونه پیام بزاره

-----------------------------------------------------
مهمترين خاطره كشتيِ ابراهيم بر مي گردد
به قهرماني باشگاه ها در سال هاي آخر قبل از انقلاب
كه مسابقات انتخابي كشوري نيز به شمار مي آمد.
ابراهيم در آن زمان در اوج آمادگي به سر مي برد
و هركسي يك مسابقه از ابراهيم مي ديد
مي گفت :
"امسال تو 74 كيلو هيچكس حريف ابراهيم نمي شه."
مسابقات شروع شد
و ابراهيم يكي يكي حريف ها رو
از پيش رو برمي داشت
و با چهار كشتي كه برگزار كرد
به نيمه نهائي رسيد
اكثر كشتي ها رو هم يا ضربه مي كرد
يا با امتياز بالا مي برد.
با اون شور و حالي كه داشت گفتم:
"امسال ديگه يه كشتي گير از باشگاه ما
مي ره تيم ملي "
ديدار نيمه نهائي هم با اينكه حريفش خيلي مطرح بود
ولي ابراهيم با اقتدار برنده شد و به فينال رفت.
حريف پاياني او آقاي محمود .ك بود
كه همان سال قهرمان مسابقات ارتش هاي جهان شده بود.
قبل از شروع فينال رفتم رختكن پيش ابراهيم و گفتم:
"من كشتي هاي حريفت رو ديدم.
خيلي ضعيفه،
از اين كشتي قبلي راحت تر مي توني ببري.
فقط ابرام جون ،
تو رو خدا خوب كشتي بگير،
من شك ندارم امسال برا تيم ملي انتخاب مي شي "
ابراهيم هم بندهاي كفشهاش رو بست
و در حالي كه مربي آخرين توصيه ها را به ابراهيم گوشزد مي كرد،
با هم به سمت تشك رفتند.
وقتي ابراهيم روي تشك رفت،
من در بين تماشاگرها رفته بودم
و داشتم نگاهش مي كردم،
حريف ابراهيم داشت با او حرف مي زد
و او هم سرش رو به علامت تائيد تكون مي داد.
بعد هم حريف ابراهيم
يك جائي رو بالاي سالن بين تماشاگرها به او نشان داد.
من هم برگشتم و نگاه كردم.
ديدم يه پيرزن،
تسبيح به دست،
اون بالاي سكوها نشسته.
نفهميدم چي گفتن و چي شد
ولي ابراهيم خيلي بد كشتي رو شروع كرد
و همه اش دفاع مي كرد.
بيچاره مربي ابراهيم،
اينقدر داد زد و راهنمائي كرد كه صداش گرفت.
ولي ابراهيم انگار هيچي از حرفاي مربي
و حتي داد زدن هاي من رو نمي شنيد
و فقط داشت وقت رو تلف مي كرد.
حريف ابراهيم با اينكه اولش خيلي ترسيده بود
ولي جرأت پيدا كرد و هي حمله مي كرد.
ابراهيم هم با آرامش خاصي مشغول دفاع بود.
داور اولين اخطار و بعد هم دومين اخطار رو به ابراهيم داد
و در پايان هم ابراهيم باخت
و حريف ابراهيم قهرمان 74 كيلو شد.
داور وقتي دست حريف را بالا مي برد
ابراهيم مي خنديد و خوشحال بود
انگار كه خودش قهرمان شده.
بعد هم دو تا كشتي گير يكديگر رو بغل كردند.
حريف ابراهيم در حالي كه از خوشحالي گريه مي كرد
خم شد و دست ابراهيم رو بوسيد.
دو تا كشتي گير در حال خارج شدن از سالن بودن
كه از بالاي سكوها پريدم پائين و آمدم سمت ابراهيم و داد زدم:
"آدم عاقل، اين چه وضع كشتي بود.
بعد هم از زور عصبانيت با مشت زدم به بازوي ابراهيم " و گفتم:
"آخه اگه نمي خواي كشتي بگيري بگو،
ما رو هم معطل نكن".
ابراهيم خيلي آرام و با يه لبخند هميشگي گفت:
" اينقدر حرص نخور"
بعد هم سريع رفت تو رختكن
و لباس هاش رو پوشيد و سرش رو انداخت پائين و رفت.
از زور عصبانيت كارد مي زدن خونم در نمي اومد،
همينطور به در و ديوار مشت مي زدم.
نيم ساعت نشستم و وقتي كمي آروم شدم.
راه افتادم كه برم بيرون.
جلوي در ورزشگاه همان حريف فينال ابراهيم رو ديدم
كه با مادر و كلي از فاميلهاشان
دور هم ايستاده بودن و خيلي خوشحال بودن.
يكدفعه همان آقا من رو صدا كرد.
برگشتم و با اخم گفتم:" بله ؟"
آمد به سمت من و گفت:
"من متوجه شدم شما رفيق آقا ابرام هستيد،درسته ؟
" با عصبانيت گفتم:" فرمايش؟"
ادامه داد:
"آقا عجب رفيق با مرامي داريد.
من قبل مسابقه به آقا ابراهيم گفتم شك ندارم
كه از شما مي خورم،
اما هواي ما رو داشته باش،
مادرم وبرادرام اون بالاي سالن نشسته اند،
مواظب باش ما خيلي ضايع نشيم ".
بعد ادامه داد:
"رفيقتون سنگ تموم گذاشت
نمي دوني مادرم چقدر خوشحاله "،
بعد هم گريه اش گرفت و گفت:
"من تازه ازدواج كردم
و به جايزه نقدي مسابقه هم خيلي احتياج داشتم،
نمي دوني چقدر خوشحالم".
من هم كه مانده بودم چي بگم
كمي سكوت كردم و گفتم:
"رفيق جون ،
اگه من جاي داش ابرام بودم،
با اين همه تمرين و سختي كشيدن
اين كار رو نمي كردم.
اين كارا مخصوص آدماي بزرگي مثل آقا ابرامه".

از آن پسر خداحافظي كردم
و نيم نگاهي به اون پيرزن خوشحال و خندان انداختم
و حركت كردم.
بين راه به كار ابراهيم فكر مي كردم،
اينجور گذشت كردن
اصلاً با عقل جور در نمي ياد.
با خودم فكر مي كردم
كه پوريايِ ولي وقتي فهميد
كه حريفش به قهرماني تو مسابقه احتياج داره
و حاكم شهر،
اونها رو اذيت كرده،
به حريفش باخت اما ابراهيم...
ياد تمرين هاي سختي كه
ابراهيم توي اين مدت كشيده بود افتادم
و به ياد لبخندهاي اون پيرزن و اون جوون،
يكدفعه گريه ام گرفت.
عجب آدميه اين ابراهيم!
سلام بر ابراهیم

-------------------------------------------------------

همیشه آیه وجعلنا را زمزمه میکرد .

گفتم:آقا ابراهیم این آیه برای محافظت در مقابل دشمن است
اینجا که دشمن نیست !

ابراهیم نگاه معنی داری کرد و گفت :

دشمنی بزرگتر از شیطان هم وجود دارد!؟؟

------------------------------------------------------------

«وجَعلنا مِن بین ایدیهِم سَدا و مِن خَلفِهم سَدا، فاغْشَیناهُم فهَم لایبُصِرون»

و پیش روى آنان حائل و سدّى و پشت سرشان نیز حائل و سدّى قرار دادیم، و به طور فراگیر آنان را پوشاندیم، پس هیچ چیز را نمى‏بینند.

-------------------------------------------------------------------------

یا لیتنی کنت معک

“شب تاسوعا بود
و احساس می‌کردم در رکاب امام حسین(ع) می‌جنگم،
یک عمر گفته بودم
«یا لیتنی کنت معک»
و آنجا احساس می‌کردم اینجا کربلا است
و من در رکاب امام حسین(ع) می‌جنگم.
با امام راز و نیاز می‌کردم که در رکاب تو نبودم،
اما به کربلای خوزستان رسیدم
و آرزوی من این است
که خون گرمم بر زمین بریزد
و به شهادت برسم.
در این لحظات هیچ‌چیز را احساس نمی‌کردم
و هرچه به شهادت نزدیک‌تر می‌شدم
برافروخته‌تر و شادمان‌تر می‌شدم”.
کماندوهای عراقی
شهید چمران را در لباس پلنگی دیدند
و گمان کردند که او عراقی است،
با او عراقی صحبت کردند
او هم که به عربی مسلط بود،
وقتی عراقی‌ها گاردشان را شکافتند
و جلو آمدند چمران آنها را به رگبار بست
چنان‌که دشمنان
در حالی که کامیون خود را به جا گذاشته بودند،
فرار کردند
و چمران هم توانست با کامیون آنها به عقب برگردد.

#حکایت
#مردان_بزرگ
#ابراهیم_هادی

حاج حسین الله کرم می گوید: در ارتفاعات انار بودیم. هوا کاملا روشن شده بود. امدادگر زخم گردن ابراهیم را بست. مشغول تقسیم نیروها و جواب دادن به بیسیم بودم. یکدفعه یکی از بچه ها دوید و باعجله آمد پیش من و گفت: حاجی، حاجی یه سری عراقی دستاشونو بالا گرفتن و دارن به این طرف میان!
با تعجب گفتم: کجا هستن؟! باهم به یکی از سنگرهای مشرف به تپه رفتیم. حدود بیست نفر از طرف تپه مقابل، پارچه سفید به دست گرفته و به سمت ما می آمدند. فوری گفتم: بچه ها مسلح بایستید، شاید این حقه باشه!

لحظاتی بعد هجده عراقی که یکی از آنها افسر فرمانده بود خودشان را تسلیم کردند. من هم ازاینکه در این محور از عراقی ها اسیر گرفتیم خوشحال بودم. با خود فکر کردم حتما حمله خوب بچه ها و اجرای آتش باعث ترس عراقی ها و اسارت آنها شده. درجه دار عراقی را آوردم داخل سنگر. یکی از بچه را که عربی بلد بود را آوردم.

مثل بازجوها پرسیدم: اسمت چیه، درجه و مسئولیت خودت را هم بگو! خودش را معرفی کرد وگفت: درجه ام سرگرد و فرمانده نیروهایی هستم که روی تپه و اطراف آن مستقر بودند. ما از لشگر احتیاط بصره هستیم که به ایم منطقه اعزام شدیم.

پرسیدم چقدر نیرو روی تپه هستند. گفت: الآن هیچی!!

چشمانم گرد شد. گفتم: هیچی؟!

جواب داد: ما آمدیم و خودمان را اسیر کردیم. بقیه نیروها را هم فرستادم عقب، الان تپه خالیه!

با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چرا؟!

گفت: چون نمیخواستند تسلیم شوند. تعجب من بیشتر شد و گفتم: یعنی چی؟!

فرمانده عراقی به جای اینکه جواب من را بدهد پرسید: این الموذن؟!

این جمله احتیاج به ترجمه نداشت. با تعجب گفتم : موذن؟!

اشک در چشمانش حلقه زد. با گلویی بغض گرفته شروع به صحبت کرد و مترجم سریع ترجمه میکرد:

به ما گفته بودن شما مجوس و آتش پرستید. به ما گفته بودند برای اسلام به ایران حمله میکنیم و با ایرانی ها می جنگیم. باور کنید همه ما شیعه هستیم. ما وقتی می دیدیم فرماندهان عراقی مشروب میخورند و اهل نماز نیستند خیلی در جنگیدن با شما تردید کردیم. صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شمارا شنیدم که باصدای رسا و بلند اذان میگفت، تمام بدنم لرزید. وقتی نام امیرالمومنین (ع) را آورد با خودم گفتم: تو با برادران خودت میجنگی. نکند مثل ماجرای کربلا...

دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی داد. دقایقی بعد ادامه داد:

برای همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم و بار گناهم را سنگین تر نکنم. لذا دستور دادم کسی شلیک نکند. هوا هم که روشن شد نیروهایم را جمع کردم و گفتم: من میخواهم تسلیم ایرانی ها شوم. هرکس میخواهد، با من بیاید. این افرادی هم که با من آمده ند دوستان و هم عقیده من هستند. البته آن سربازی را که به سمت موذن شلیک کرد را هم آوردم. اگر دستور بدهید اورا میکشم. حالا خواهش میکنم بگو موذن زنده است یا نه؟!

هیچ حرفی نمی توانستم بزنم، بعد از مدتی سکوت گفتم: آره زنده است. باهم از سنگر خارج شدیم. رفتیم پیش ابراهیم که داخل یکی از سنگرها خوابیده بود. تمام هجده اسیر عراقی آمدند و دست ابراهیم را بوسیدند و رفتند. نفر آخر به پای ابراهیم افتاده بود و گریه میکرد. میگفت: من را ببخش، من شلیک کردم. بغض گلوی من را هم گرفته بود. حال عجیبی داشتم. دیگر حواسم به عملیات و نیروها نبود. میخواستم اسرای عراقی را به عقب بفرستم. فرمانده عراقی من را صدا زدو گفت: آن طرف را نگاه کن، یک گردان کماندویی و چند تانک قصد پیشروی از آنجا را دارند. بعد ادامه داد سریعتر بروید و تپه را بگیرید. من هم سریع چند نفر از بچه های اندرز گو رو فرستادم سمت تپه. با آزاد شدن آن ارتفاع، پاکسازی منطقه انار کامل شد. گردان کماندویی هم حمله کرد. اما چون ما آمادگی لازم را داشتیم بیشتر نیروهای آن از بین رفت و حمله آنها ناموفق بود. روزهای بعد با انجام عملیات محمد رسول الله در مریوان فشار ارتش عراق بر گیلانغرب کم شد.

کتاب سلام بر ابراهیم – ص 135
زندگی‌نامه و خاطرات پهلوان بی‌مزار شهید ابراهیم هادی

#حکایت
#مردان_بزرگ
#ابراهیم_هادی
#آموزش

در دوران مجروحیت ابراهیم
به یکی از زورخانه های تهران رفتیم.
ما در گوشه ای نشستیم.
با وارد شدن هر پیشکسوت صدای زنگ مرشد
به صدا در می آمد
و کار ورزش چند لحظه ای قطع می شد.
تازه وارد هم دستی از دور
برای ورزشکاران نشان می داد
و با لبخندی بر لب، در گوشه ای می نشست.
ابراهیم با دقت به حرکات مردم
نگاه می کرد،
بعد هم برگشت و آرام به من گفت:
این ها را ببین که چطور از صدای زنگ
خوشحال می شوند.
بعد ادامه داد:
بعضی از آدم ها عاشق زنگ زور خانه اند!!!
(راستی من چطور!!!)
این ها اگر اینقدر
که عاشق این زنگ بودند
عاشق خدا می شدند،
دیگر روی زمین نبودند.
بلکه در آسمان ها را می رفتند!
بعد گفت:
دنیا همین است،
تا آدم عاشق دنیاست و به این دنیا چسبیده،
حال و روزش همین است.
اما اگر انسان سرش را به سمت آسمان بالا بیاورد
و کارهایش را برای رضای خدا انجام دهد،
مطئن باش زندگیش عوض می شود
و تازه معنی زندگی کردن را می فهمد.
بعد ادامه داد:
توی زورخانه خیلی ها می خواهند ببینند
چه کسی از بقیه زورش بیشتر است
و چه کسی هم زودتر خسته می شود.
(اونخ ما چطوریاییم ما کجای کاریم چند چندیم!)
اگر روزی میاندار ورزش شدی
تا دیدی کسی خسته شده،
برای رضای خدا سریع ورزش را عوض کن.
من زمانی ....
ابراهیم می گفت:
انسان باید هر کاری
حتی مسائل شخصی خودش را
برای رضای خدا انجام دهد.
(حتی نفس کشیدنت، راه رفتنت)
آگاه باش عالم هستی زبهر توست
غیر از خدا هر آنچه بخواهی شکست توست

#حکایت#ناب
#مردان_بزرگ
#ابراهیم_هادی
#آموزش

همیشه هم قبل از مسابقات کشتی
دو رکعت نماز می خواندم.
پرسیدم چه نمازی؟!
گفت:
دور رکعت نماز مستحبی!
از خدا می خواستم یک وقت تو مسابقه،
حال کسی رو نگیرم!
(تا حالا شده برای اینکه حال کسی رو بگیری برنامه بریزی!!!)
.

سلام روفقا میخوام یکم حرف بزنم بزارین اول یه حکایت بگم

شهید ابراهیم هادی به اذان خیلی بها میداد مخصوصا اذان گفتن
بخاطر یه اذان جلو دشمنا تیر به گردنش خورد
شاید کلیا بگن عقل نداره
ولی با اون کارش خیلی چیزا عوض شد
18 نفر خودشونو تسلیم کردن
یه افسر ارشد که در این 18 نفر بود کلی اطلاعات جنگی داد که باعث پیروز شدن در اون عملیات شده
بعدش شهید شدن در مقابله با صدام
و خیلی چیزا دیگه
بعدش متوجه میشن اون کلیا که خودشون عقل نداشتن

مطالعه این کتاب سلام بر ابراهیم البته کل کتاب نه این پی دی افی که تو اینترنت با یه سرچ ساده پیدا میشه چون این گزیده ای از کتابه
به بعضیا یاد میده که چطور امر به معرف و نهی از منکر کنند
راستی یکی از استراتژی های جامعه شناسی و مملکتی به گفته دکتر شریعتی که مطالعه داشتم همین امر به معرف و نهی از منکره البته دقیق کلامشو یادم نمیاد
ولی همین امر به معرف و نهی از منکر رو یه استراتژی به روز در جامعه میدونند که تو دین اسلام توصیه شده
یعنی یه راه حل
راستی نه این امر ای به معروف و نهیای از منکری که تو جامعه میبینیم و نه مختص به حجاب دخترا و خانماا
نه این امر به معروف و نهی از منکری که الان تو ذهن من و تو که داری اینو میخونی هک شده این نیستا گفته باشم
امر به معروف و نهی از منکر خب روش داره
و مطمئنا این روشی که من و تو، توی خیابون میبینیم نیس
چون جواب نمیده اگه میداد اثرش این نمیشد که میبینیم
مثلا وقتی این کتاب رو میخونی یه سری امر به معروف و نهی از منکرای که ابرام اقا کرده می بینی روش کارشو منظورمه ها
اونوقت نتیجشم می بینی
یا هممون جنگ امام حسین رو شنیدیم با یزید
هممون حتمنی شنیدیم که آقا امام حسین علیه سلام که سلام من و تو بهشون باد سلام خداوند مهربان بهشون و تمام نیکان عالم نیت جنگشو هدف جنگشو امر به معروف و نهی از منکر گذاشته یعنی امر به معروف و نهی از منکر میدونه کشته شدنشو و آواره کردن خود و خانواده و دوستارانشون هم اواره هم اسیر هم شهید
راستی تو همون دینی که ماه رمضون روزه واجبه پیامبر خدا برای جنگ به مومنین و مسلمین رو میکنه و میگه برین جهاد و روزه بر مسافر واجب نیست یعنی نمیگه حالا ماه رمضون بگذره بعدش بریم جنگ
در همین دین امام حسین وقت اذان وامیسته به جماعت تکی تکی نه ها وامیسته به جماعت طوری که یه عده رو میچینه میگه فدایی بشین که یه وقت ما تیر نخوریم هین نماز
همون دینی که تو قرانش میگه اگر در گرفتاری بودی مثل جهاد روی مرکبت به نماز به ایست و همونطوری نمازتو بخون بعدش به جای امن که رسیدی نمازتون دوباره بخون البته الان تا جایی که تو ذهنمه از آیه قران دارم مینویسم دال بر تحریف نباشه
پس بس بدونیم که این نمازه خیلی خیلی واسه ما فایده داره
نه واس کس دیگه ای واسه خود خودمون
راستی اینم الان به ذهنم رسید که بگم
وَأَقِمِ الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَآءِ وَالْمُنکَرِ وَلَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ.
خلاصه که بداهه خواستم اینا رو به روفقای جانم بگم
که یه وخ نگن نگفتی به همتونا گفته باشم تازه به دوستای خودتون این حرفای منو بگین

سلام به روفقا کتاب قاسطین و مارقین و ناکثین از دکتر علی شریعتی رو پیشنهاد میکنم مطالعه کنین
من که تا به نیمه این کتاب رسیدم بنظرم جالب اومد قشنگه

کتاب سلام بر ابراهیم رو هم بهتون پیشنهاد میکنم حتما مطالعه کنین
این کتاب رو هم تا به آخرش مطالعه داشتم
با مطالعه این کتاب یکی از بندگان خوب خدا رو میتونین باهاش آشنا بشین
بعدشم من خودم کلی داستان شنیده بودم ولی نمیدونستم که نقش اصلی داستانا آقا ابرامه
دمش گرم خدا عزتش بده
راجع به کتابشم بگم که اگه کتاب پرواز تا بی نهایت رو خونده باشین تقریبا نگارش و تیپ کلی کتابش مشابه این کتابه که پرواز تا بی نهایتم اگه نخوندین حتما بخونین که کتاب خیلی خیلی خوبی هست مثل این کتاب
سلام بر ابراهیم
سلام بر بندگان خوب خدا
سلام بر خوبان
سلام بر شما

#حکایت

روزی یکی صوفی از مریدان ((شیخ ابوسعید ابوالخیر))
در گذر با سگی روبرو شد
و عصایش بر سگ زد و دست سگ را شکست.
سگ که از کار صوفی غمگین و زار شُد،
شکایت نزد ابوسعید بُرد و از آن صوفی گِلِه کرد.
شیخ صوفی را بازخواست و به او گفت: ای مرد بی وفا،
آیا انسان با یک حیوان زبان بسته
این گونه رفتار می کند؟
صوفی پاسخ داد که سگ خود را به جامه من مالید
و جامه ام نجس شد،
از همین رو او را زدم،
وگرنه که زدن من از روی بازی و سرگرمی نبود.
اما سگ آرام نگرفت و پاسخ قانعش نکرد.
پس ابوسعید که نا آرامی سگ را دید به او گفت:
بگو چه مجازاتی برایش می خواهی
تا من هم اینک او را مجازات کنم که تو خشنود گردی،
و خشمت را به روز قیامت مگذاری...
سگ پاسخ داد:
من چون دیدم که او صوفی است
و لباس مردان خدا را بر تن دارد،
نزدش آمدم و به خود ترسی راه ندادم.
مجازات او باید این باشد
که جامه مردان را از تن او به در آوری
تا دیگران نیز مانند من فریب لباسش را نخورند
و از شر او در امان باشند!
و بدان که با این کار
خلقی را تا قیامت از دست او آسوده کرده ای.

یکی صوفی گذر می‌کرد ناگاه
عصا را بر سگی زد در سر راه

چو زخمی سخت بر دست سگ افتاد
سگ آمد در خروش و در تگ افتاد

به پیش بوسعید آمد خروشان
بخاک افتاد دل از کینه جوشان....

الهی نامه عطار نیشابوری

کتاب شیعه مکتب اعتراض دکتر علی شریعتی رو هم خوندم جالب بود بهتون پیشنهاد میکنم مطالعه کنین

سلام روفقا
من کتاب امت و امامت دکتر علی شریعتی رو خوندم
بنظرم کتاب جالبی هست و خوندنشو بهتون پیشنهاد میکنم

سلام روفقا
کتاب امت و امامت شهید دکتر علی شریعتی خوندش خالی از لطف نیست
حداقلش اینه که با بعضی اصلاحات و معنی واژه ها و تاریخ و ریششون آشنا میشین
من که تا الان به نیمه های کتاب رسیدم از خوندنش راضی هستم
برگی از کتاب امت و امامت
برای روشن شدن مساله رهبری در امت باید امام را شناخت.
همانطور که اسلام برای جامعه اصطلاح خاصی دارد،
در برابر اصطلاحات مشابهش یعنی
جامعه، ناسیون، قبیله، ملت، شعب، طایفه و... امثال آن،
برای رهبری این جامعه،
یعنی امت هم اصطلاح خاصی دارد.
در برابر حاکم، زمامدار، پیشوا، سید، زعیم، رئیس، عظیم، پادشاه، قیصر، رئیس جمهور، فرمانده ...
اصطلاح "امام" را دارد.
و این اصطلاح نیز همه ی معانی گوناگون و سرشاری را که در "امت" طرح است
واجد است
و همان امتیازاتی که در اصطلاح امت هست
و بینشی که در آن نهفته است،
اصطلاح امام نیز نسبت به دیگر اصطلاحات مشابه و معادلش
در تلقی های گوناگون و فرهنگها و مکتب های مختلف اجتماعی و سیاسی و علمی داراست.
بنابراین امام شناسی ضروری ترین و فوری ترین مساله ایست
که برای انسان مسلمان در جامعه اسلامی یعنی "امت" مطرح است.
خوشبختانه از نخستین ایام
که تاریخ اسلام تکوین می یابد
متفکرین و رهبران و دانشمندان
و حتی در صدر اسلام
یعنی میان اصحاب کاملا به عظمت و حساسیت نقش امام پی برده اند،
امام صادق در این باب حجت
که دو سوم متن اصول کافی را تشکیل می دهد
و مهمترین و قابل دقت ترین فصل این کتاب بزرگ بشمار می آید،
خطاب به یکی از اصحابش درباره امامت
و اهمیت و ارزش اصل بزرگ رهبری در اسلام مثال می زند:
"انسانی که امام خود را نمی شناسد
بمانند گوسفندی است که شبان خود را گم کرده باشد.
این انسان، اگر خدا پرست هم باشد،
اگر موحد و مسلمان هم باشد،
و اگر به دقت همه اصول اسلامی را بشناسد
و باور داشته باشد
و به همه احکام هم عمل کند
اما در زندگی امامش را نشناسد
مانند گوسفندی است که گله خود را گم کرده باشد،
این گوسفند، آواره است،
مدتها، شب ها و روزها، در صحراها و دشت ها و چراگاه ها و مرزعه های بیگانه
باید سرگردان و آواره بگردد
تا به گله ای برخورد و مدتی خود را در این گله مشغول دارد
و تحت رهبری چوپانی درآید
ببیند این چوپان او را به چراگاهی بیگانه، و دهی بیگانه، کشانده است
و پس از مدتها بیدار شود و ببیند
که این شبان، شبان او نیست
و این گله، گله او نیست
و سپس از آنها جدا شود و در پی گله خود و شبان خود،
سر به صحراها و بیابانها نهد.
سردرگم و راه گم کرده تا باز به چوپانی دیگر و گله ای دیگر برسد
و پس از مدتی که فریب گله تازه و چوپان تازه را می خورد
باز دردناکانه احساس می کند که این گله، گله او نیست
و این چوپان، چوپان او نیست
و او را به سرزمین خود و خانه ی خود هدایت نخواهد کرد.
و باز مایوسانه از این گله و چوپان بر می گردد
و آواره و پریشان در بیابانهای وحشت و صحراهای نومید و بیگانه
به دنبال گله ی خود و شبان خود سرگردان، تا بالاخره، به کام گرگ می افتد...".
این مثال به اندازه ای عمیق و پر معنی و غم انگیز است
که تاریخ و سرنوشت انسانها در طول تاریخ،
از گذشته بسیار دور تا کنون،
شاهد انسانهای است که سرگذشت و سرنوشت این گوسفند تنهای آواره را داشته اند
و از این گله به آن گله
و از فریب این چوپان به فریب آن شبان سردرگم و پریشان شده اند
و سرنوشتشان کام درنده گرگ شده است
و به تعبیر صریح و دقیق ماکیاولی:
کام شیر یا دم یا دام روباه.
در اینجا باید توضیح بدهم
کسی که دارای اعتقاد خداپرستی و اعتقاد مذهبی درست هم هست
و خوب هم عقایدش را می شناسد،
اما اگر امامش را نشناسد
و رهبریش را تعیین نکند سردرگم است،
گمراه است.
یعنی از عقاید و ایمانش بدان عقاید طرفی برای زندگیش، نمی بندد.
چهره "حر"،
در میان همه ی چهره های بزرگ تاریخ اسلام،
چهره است کاملا مشخص و مستقل و مجزا،
و داستانش، داستان بسیار زیبایی است،
و نقشش در کربلا، زشت ترین و جنایتکارانه ترین
و نیز زیباترین و عظیم ترین نقشهاست.
مردی است که فاصله ی جنایت تا خدمت،
فاصله ی آلت فعل یزید بودن تا صحابی حسین شدن
و فاصله ی شرارت تا شهادت
و فاصله ی درنده کثیف و مامور معذور جلادی
تا انسان بزرگ و آزاد و متعالی جانباز را
در یک نیمروز و با یک " انتخاب" تعیین کرده و طی کرده است.
این مرد در صبح عاشورا یکی از افسران ارتش یزید است
و بعد از چند ساعت یکی از قربانیان بزرگ و به نام صف امام حسین است
و یکی از عزیزترین یاران او.
فاصله ای چنین عظیم را در فرصتی یک ساعته یا دو ساعته چگونه طی کرد؟
آیا عقاید فلسفیش در اثر مطالعه یا تلقین تغییر کرد؟
آیا بینش اعتقادی مذهبیش تغییر کرد؟
آیا احکام فقهی یی که بدانها عمل میکرد تغییر کرد؟
هرگز،
در "حر" روز عاشورا،
و "حر" روز تاسوعا هیچ تغییری رخ نداد،
جز تغییر رهبری.
در این دگرگونی عظیم،
تنها و تنها، رهبری است که تغییر کرده است
و این تغییر رهبری است
که فرد جنایتکار را برکشیده
و تا بلندترین و متعالی ترین مقامی که انسان می تواند در زندگیش بدان راه یابد،
بالایش برده است.
تغییر رهبری،
از کسی که باید به لعن ابدی تاریخ گرفتار می شد،
انسانی ساخت که در تاریخ چهره ی الهام بخش انسانیت و فداکاری و شرافت شد.
داستان "حر" بازگوی این حقیقت است
که تغییر رهبری
و دانش یک رهبری درست،
تا چه حد می تواند در انسان تاثیر داشته باشد.
داستان "حر"
داستان همه ی انسان ها
و داستان تمامی اجتماعات بشری
در برابر بحث امام شناسی،
می تواند مثال بسیار خوبی باشد.

سلام روزگارتون خدایی ☺️رفقا کتاب "فاطمه، فاطمه است" از شهید دکتر علی شریعتی رو بهتون پیشنهاد میکنم حتما مطالعه کنید.
این کتاب ابتدا اومده جامعه و جایگاه زن رو به چالش کشیده،
هم تیپ زن روز اروپایی که در ایران مد شده
و هم تیپ زن سنتی و مذهبی.
و مدعی میشه که جفت این دو تیپ مشکل دارند برای جایگاه زن
و برای این حرفشم دلیل،
مدرک و منطق میاره.
عامل این انحراف رو هم معرفی میکنه
سپس میاد راه حل جلو پای زن امروز میزاره
که جایگاه شما کدومه و راه کدومه
هم باعث میشه اطلاعاتون بیشتر بشه
هم باعث میشه دیدتون به بعضی مسائل گسترده تر بشه
و هم خودتون می تونین تصمیم بگیرین که کدوم جایگاه رو انتخاب کنین
من که مطالعه اش کردم و لذت بردم
به شما هم پیشنهاد میکنم این کتاب رو مطالعه کنین
و اما بعد
برگی از کتاب فاطمه فاطمه است

(دورکیم) اثبات کرده است که در گذشته،
روح اجتماعی نیرومند بوده.
اما به میزانی که تعقل و اقتصاد و فردیت از نظر اقتصادی رشد پیدا کرده است
افراد پیوندهای خویشاوندی و عاطفی و اعتقادی و سنتی و روحی را بریده اند
و مستقل شده اند
و این استقلال امتیازات فراوانی به ایشان بخشیده است.
آن چنان که یک دختر هیجده ساله،
می‌تواند به سادگی اتاقی در آپارتمانی بگیرد.
تنها بی هیچ رهبر و بالا سر داشتنی
زندگی کند
و یک زن می تواند در خانواده،
از آزادی های بسیاری برخوردار باشد؛
چون استقلال اقتصادی دارد.
هر وقت زندگی اش با رنج در آمیخت،
می‌تواند زندگی را رها کند؛
چون حقوق فردی دارد
و چون استقلال اقتصادی دارد
و چون عاقلانه رفتار می کند
و تحمل رنج به خاطر دیگری،
با عقل سالم سازگار نیست.
هر وقت باید فداکاری کند،
ایثار کند،
از آسایش و لذت آزادی برخورداری و سلامت خود را
به خاطر عشق یک مرد،
سپاس یک حرمت،
وفا به یک سوگند،
نگه داری یک پیمان،
یک پیوند،
چشم بپوشد،
چشم نمی پوشد،
چون مسائلی چون
وفا
و فداکاری
و ایثار،
سپاس
و حرمت
و سوگند
و پیمان
و عشق
مسائل روحی و اخلاقی اند
و قابل تحلیل عقلی و منطقی نیستند.
(زندگی خود را فدا کنم تا دیگری زندگی کند)
(رنج را تحمل کنم تا دیگری بیاساید)
معامله ای است که با هیچ حسابی جور در نمی آید.
من به او نیازی ندارم.
پس چه کسی می تواند به این سوال جواب بدهد که:
چرا بخاطر او که به من نیاز دارد خود را قربانی کنم
و به او وفا دار بمانم؟
چرا یک مرد زشت ضعیف را به خاطر پیمانی،
سوگندی،
به خاطر قراری که وقتی زیبا و قوی بود
یا تنها امکان موجود در برابرم بود
با وی گذاشتم تحمل کنم
و از مرد زیبای نیرومندی که در سر راهم هست
و روح و هم غرایزم را اشباع می کند چشم بپوشم؟