جمع بندی مرد مذهبی و شنیدن جواب منفی در خواستگاری از دخترهای مذهبی

تب‌های اولیه

29 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

سلام . ببخشید، ولایی بودن یعنی چی؟

مدیر ارجاع سوالات;1005107 نوشت:
جوانی هستم حدودا 30 ساله

سلام!خدا حفظت کنه داداش

مدیر ارجاع سوالات;1005107 نوشت:
حداکثر تلاشم رو میکنم تقوا رو رعایت کنم واجب رو انجام داده و از محرمات دور باشم و تا بحال به نامحرم اجازه ندادم حتی بهم سلام بده و کاملا هم اجتماعی و روایط عمومی بیست هست

خیلی عالیه توی این دوره زمونه خیلی کم پیدا می شود!

مدیر ارجاع سوالات;1005107 نوشت:
چندین بار به خواستگاری خانمهای مومنه و ولایی میرم و اولین جلسه جواب منفی میگیرم با اینکه میگن شما آدم خوبی هستین ولی فکرمان یکی نیست!!!

داداش منم مثل شما خیلی رفتم و خانم های مومنه را دیدم.
خودم مستقیما هفت بار با خانم های مومنه صحبت کردم و تقریبا کلی صحبت کردم
خانواده ام هم تقریبا 90 تا خانه رفته اند و صحبت کرده اند
ولی یک نکته که باید در نظر بگیری و بدونی!
عزیز من تعریفی که خانم ها از تدین و دین داری دارند با تدین و دین داری شما کاملا متفاوته! ظاهرش شاید یکی باشه ولی باطنش یکی نیست!
تجربه شخصی خودم را می گویم خانم هایی که بنده با آنها صحبت کرم این قدر خودشون را از نظر تدین و تقوا بالا تر می دونستند که من را کافر حساب می کردند.کافی بود یک مطلبی را خلاف آن چیزی که اونها می خواهند بگوئی بیان کنی سریع ردت می کنند! من با خانمی صحبت می کردم که می گفت من از نظر معنوی این قدر بالا هستم که یک درجه از حضرت زینب کبری سلام الله علیها پایین ترم! نمی دونم چی مصرف کرده بود که چنین حرفی می زد و بعد می گفت اگر هر چی می گم قبول نکنی به داداشم می گم(داداشش سپاه قدس بود)منم گفتم شما خاک پای کنیز کنیز کنیز حضرت زینب سلام الله علیها هم نمی شوی چه برسد به خود خانم...با چی و با چه معیاری خودت را محک زدی و سنجیدی! همه این طوری نیستند ولی هستند بین خانم ها
تفکرات خانم های مومنه و ولایی کمی با بقیه افراد جامعه فرق داره.
هیئت رفتن برای همه مهمه ولی وقتی شرایط کاری ات به گونه ای باشه که نتونی بروی از نظر اینها رد هستی! چون ضد اهل بیتی!!!(خدا شاهده تک تک خواستگاری ها را نوشته ام و چند بار داخل کانون گذاشته ام و فرستاده ام!)داداش از الان حسابی سوالاتت را آماده کن تا بپرسی تا بتونی فکر و ذهنش به دستت بیاد مخصوصا توقعات و فانتزی های ذهنش رو.....
البته برخی هم هستند که خیلی منطقی عقلانی و درست هستند!!!

مدیر ارجاع سوالات;1005107 نوشت:
فکرمان یکی نیست!!!

حتما ازش بخواهید بگوید چه صحبتها و فکرمان با هم یکی نیست!این خیلی مهمه و حق شماست که بدونی آدم را که نباید به دلایل واهی رد کنند.اگر یک پسر یک دختر را رد کند هزار تا حرف می زنند که اخه چرا دختر به این خوبی و هزار تا تعریف ولی چرا رد کرد.داره اشتباه می کنه و.....(من ضد دخترخانم ها نیستم واقعیت ها را می گویم شاید برخی ها بر نتابند!!!)

مدیر ارجاع سوالات;1005107 نوشت:
چند روز قبل به یوم ولایت آقا با یک خانم که معیارهای بنده در ایشان بود رسمی نشستیم حرف بزنیم جواب منفی داد و به واسطه میگفت اصلا به آن آقا دختر معرفی نکن!

شما هم در خصوص معیارها و ملاک هایت صحبت کن ببینیم چی بوده!
بعدش باید بگوئی اون خانم هم چه گفته!!!
تقریبا مو به مو صحبتها را باید بگوئی وگرنه نمی شود فهمید که دلیل جواب رد دادن چی بوده!(من یک نمونه می فرستم تا بدانی چه می گویم!

سلام!
خواستگاری ششم بخش اول:
از سرکار تازه اومده بودم خونه که خواهر آمد به پیشوازم و گفت:.............یک دختر خوب برات پیدا کردیم و قراره برویم ببینیمش!گفتم کیه و خونشون کجاست؟گفت ما هم هنوز ندیدیمش!دختر صاحب خانه آقا مرتضی ایناست؟به خواهرم گفتم مرتضی کیه؟گفت داداش مجتبی!مرتضی و مجتبی دو تا داداش هستند که یک مغازه سوپر مارکتی دارند که سر کوچه ماست و پسرهای خیلی خوبی هستند که یک مادر دارند که واقعا فرشته است.وقتی که همسر زهرا خانم به رحمت خدا رفت با وجود اینکه زهرا خانم حدود چهل و پنج سال داشت و یک دو جین بچه قد و نیم قد داشت ازدواج نکرد و هفت تا بچه خودش را با سختی و مشقت بزرگ کرد و به حرف کسی هم اعتنا نکرد.مرتضی و مجتبی از چنین مادری هستند.به خواهرم گفتم خونشون کجاست؟گفت شهرک لاله!مرتضی و خانومش طبقه پایین هستند و صاحب خانه شان طبقه بالا هستند.گفتم از کجا فهمیدید که صاحب خونش دختر داره؟گفت رفته بودیم بیرون برای خرید توی راه خواهر مرتضی و خانومش را دیدیم و حال و احوال کردیم.خواهر مرتضی و مجتبی گفت :دختر نمی خواهی برای داداشت زن بگیری.داره دیر می شود ها !!!پسر به این خوبی و کاری حیف ازدواج نکنه.خواهرم گفت داریم براش دنبال دختر خوب می کردیم ولی پیدا نمی کنیم خیلی جاها رفتیم و دختر دیدیم ولی یکسری کارها ازشون دیدیم و صلاح ندونستیم اقدامی کنیم.چند جا هم رسما رفتیم ولی وقتی داداشم صحبت کرد با دخترخانم ها توی هیچ موردی به توافق نرسیدند و اصلا برای هم خوب نبودند.دخترخانم هایی که رفتیم علیرغم اینکه ازشون خیلی تعریف می کردند ولی رفتیم دیدیم و صحبت کردیم دیدیم به شرایط ما نمی خورند!خانم آقا مرتضی گفت اگر اجازه بدهید و راضی باشید من بک نفر را به شما معرفی کنم!خواهرم گفت کی؟گفت دختر صاحبخانه خودمون.یک دختر محجبه و مومنه و همه چی تمام.تحصیلاتشم تمام کرده و الان داره یک جای خصوصی کار می کنه.صبح ها با داداشش می رود و بعدازظهرها هم داداشش می ره و می آوردتش!خودش تنهایی جایی نمی ره و خیلی دختر خوبیه.وضع مالیشونم خیلی توپه و خیلی پولدار هستند.خواهرم گفت مسئله مالی برای ما اصلا مطرح نیست خود ما هم خدا را شکر این قدری داریم که محتاج کسی نیستیم.دختره خوش اخلاق و خانواده دار باشه و درک بالا داشته باشه برای ما کافیه!شما هم که ما را می شناسید و تقریبا خانواده ما هم براتون شناخته شده است می تونید از ما به خانواده دخترخانم بگویید.خانوم آقا مرتضی گفت پس من به مادر دخترخانوم بگویم؟مادرم گفت بگو اشکالی نداره و خبر از شما که به ما بگویید.از هم خداحافظی کردیم و اومدیم!
خواستگاری ششم بخش دوم:
ما اومدیم خونه و الان به داریم بهت می گوییم.منم به خواهرم گفتم خوب باشه بروید و دختر خانم را ببینید.قرار شد هفته بعد یک روز دخترخانم از محل کارش مرخصی بگیرد و برویم صحبت کنیم.روز موعود فرار رسید و ما رفتیم و دخترخانم را دیدیم و اومدیم.منم اون تایم شیفت دو بودم و وقتی که از سرکار اومدم دیگه دیر وقت بود.رفتم خوابیدم تا صبح که بلند شویم.صبح که بلند شدیم ،موقع خوردن صبحانه خواهرم اومد و شروع کرد به گفتن ماجراء که چی شد و چی سوال کردیم و دخترخانم چی جواب داد.خواهرم باداین جمله شروع کرد دختر خوبی بود چهره اش هم چهره ی خوبی بود ولی نمی دونم چرا سرد بود.انگار براش تفاوتی نداشت که می خواهد ازدواج کنه.من گفتم چرا؟گفت هر سوالی که می پرسیدی خودش جواب نمی داد و مادرش سریع جواب می داد.منم گفتم خوب خودتون هم صحبت کنید صدای شما را هم بشنویم و نظراتون را در مورد مسائلی که پرسیدیم بدونیم.خواهرم گفت خوب مادرم پاسخ داد دیگه!ما گفتیم شاید شرم و حیاء نمی گذاشت صحبت کنه دخترها توی این زمان خجالت می کشند جلوی مادرشون صحبت کنند.منم گفتم مگه من می خواهم با مادرش ازدواج کنم می خواهم با اون ازدواج کنم البته اگر شرایطش بهم بخوره و افکارمون تا حدودی به هم نزدیک باشه.گفتم خوب دیگه چی پرسیدید؟خواهرم گفت به غیر از مطالب عادی سن و سال تولد و تحصیلات و ....ازش در مورد شرایطش و اصلا دوست داره ازدواج کنه یا نه و......ازش پرسیدیم شرایط شما برای ازدواج چیه و توقعاتتون از ما چیه؟تا این را گفتم دخترخانم یک نگاهی کردند و با یک لبخند غرورآمیز گفت هر وقت داداشتون اومد به خودش می گم و سرش را دوباره بر گرداند و دیگه هیچ حرفی نزد.ما هم از خانواده شان خداحافظی کردیم و با خانوم آقا مرتضی اومدیم بیرون!وقتی که ما اومدیم خونه و یک دو سه ساعتی که گذشت خانوم آقا مرتضی زنگ زد و گفت:مادر دختره صداش کرده و بردتش داخل خونه و حسابی سوال پیچش کرده و که این پسره چطور پسریه و شما چقدر می شناسیدش و از این جور حرفها.خانوم آقا مرتضی گفت والا من ایشان را نمی شناسم و اصلا ندیدمش!ولی ما یکبار دخترتون را توی راه پله با شوهرم دیدیم و شوهرم گفت این به درد آقا............می خوره.گفت آقا............کیه.گفت که پسر همسایه ماست.کل محل می شناسنش و خیلی قبولش دارند.ما از بچگی با هم بزرگ شدیم و همبازی هم بودیم.مدرسه با هم می رفتیم و دبیرستان و فنی و حرفه ای و.....از هر کی بپرسی آقا...........چطور آدمیه.همه تعریفش را می کنند.من خیلی قبولش دارم.منم خیلی دوست دارم برادرتون را ببینم.اگر امکان دارد بیایم خونتون و با شما هم صحبت کنم و آقا پسرتون را ببینم.خواهرم گفت اجازه بدهید به مادرم بگویم بعد.حالا قرار شده فردا بیاد خونمون و با هم صحبت کنیم.خانوم آقا مرتضی اومد و ما صحبتمون خیلی طول کشید تا زمانی طول کشید که من از سر کار اومدم و اول هفته بود و شیفت منم عوض شده بود و پنج غروب رسیدم خونه.با کلی خجالت و کم رویی اومدم داخل پذیرایی و صحبت کردیم.خواهر آقا مجتبی و مرتضی همراه با خانوم آقا مرتضی با هم اومده بودند.خواهر آقا مرتضی گفت آقا .......،...........که می گویند ایشونه!خانوم آقا مرتضی یک نگاه عمیق کردند و گفتند من تا حالا ایشون را ندیده بودم.حس کردم یکمی خانومه یک طوری شد و موهای سرش را که از روسریش بیرون ریخته بود را زیر روسریش جمع کرد و حجابش را درست کرد.اون مجلس هم گذشت.خانوم آقا مرتضی گفت محل کارش فلان جاست اگر می خواهی قبل از رفتن رسمی بروید و یک بار ببینیدش!اتفاقا برای یک کار مهمی باید به یکی از شعبه های اون مرکز می رفتم.بعدازظهر کار شدم و رفتم که ببینمش.توی نگاه اول دختر خوبی به نظر می رسید و چند باری نگاهش کردم تا ببینم مهرش به دلم می نشیند یا نه! تا حدودی مورد پسندم بود.توی همان انجام کار بین سه نفر دعوای بزن بزن شد و دو نفر ریختن سر یک نفر و دعوای حسابی شد.اون یک نفر اون دو نفر را حسابی زد ولی یکیشون نامردی کرد و یک ضربه زد و از دماغ اون پسره که تنها بود خون جاری شد!دختر خانم مدنظر ما سریع مثل قرقی از جاش بلند شد و رفت از داخل یک اتاقی که قفل شده بود یک جعبه دستمال کاغذی آورد و چند تا برداشت و داد به پسره و بهش گفت حالت خوبه؟بهتری؟برای چی دعوا کردی؟اونم گفت من را مسخره کردند!خلاصه ما هم کامل شاهد اون ماجرا ء با جزئیاتش بودم.کار من تمام شد و اومدم خونه که بروم سرکار!
خواستگاری ششم بخش سوم:
به خواهرم گفتم زنگ بزنید و هماهنگ کنید برویم.بهشون گفتم پنجشنبه خیلی خوبه.فرداش جمعه هم هست و تعطیل هستیم و می مونم خونه استراحت می کنم.روز موعود فرا رسید و رفتیم.یک دست کت و شلوار شیک و های کلاس با یک جعبه شیرینی فرد اعلاء و یک دسته گل زیبا و بیست مثل پنج خواستگاری قبل رفتیم منزل دخترخانم!زنگ را زدیم و رفتیم داخل.مادر دخترخانوم اومدند استقبال ما.مادر دخترخانوم توی پاگرد طبقه اول ایستاده بود و ما را هدایت کرد به داخل خانه.ما وارد شدیم و مادر دخترخانوم گل و شیرینی را از من و خواهرم گرفت و یک نگاهی به من کرد و گفت خوش آمدید.منم گفتم ممنونم خوش باشید.عذرخواهی می کنم مزاحمتون شدیم.مادر دخترخانم گفتند خواهش می کنم مراحم هستید.خیلی خیلی خوش آمدید.ما حدود پنج دقیقه نشسته بودیم که زنگ خانه شان زده شد و دختر بزرگ خانواده از راه رسیدند و وارد شدند.مادر دختره گفت دختر بزرگم توی دانشگاه مشاوره خونده و الان می آید خدمتتون.ولی از زمانی که دخترخانم اومدند اوضاع عوض شد و روال ماجراء طوری دیگر شد.مادر دختر خانم سه بار دخترش را صدا کرد که بیاد چای بریزه.دختره نیامد!مادرش اومد جلوی اتاق که منم جلوی اتاق روی صندلی تکی نشسته بودم با یک غیظی گفت بیا دیگه.دخترخانم آمدند و یک نگاه چپ چپ به مادرش کرد و رفت داخل آشپزخانه و چایی را ریخت و چایی را همانجا گذاشت و آمد و دقیق نشست کنار خواهرش و شروع کرد به پچ پچ کردن و حس کردم داره مسخره می کنه و می خنده چون دیدم خواهرم را نگاه کردند و می خندیدند.مادرش هم که آمده بود داخل آشپزخانه تا این صحنه را دید سریع سینی چای را برداشت و آورد تعارف کرد.خواهرم می گفت مادر دختره تا سینی را برداشت که بیاره به دخترش گفت ادا در نیار!خلاصه مادرش چای را آورد و تعارف کرد و پدر دختر خانم با یک حالت قلدری به من گفت چه کاره ای؟گفت منظورم اینه که کارت چیه؟کمی صدام را صاف کردم و گفتم من اپراتور..................شرکت.........� �ستم!پدرش گفت چه خوب!عالیه.منم بازنشسته همان شرکتم و توی قسمت..........کار می کردم و الان ده الی دوازده ساله بازنشست شدم!گفتم خدا حفظتون کنه پدرجان.خیلی خوبه مادبا هم همکار بودیم.ان شاءالله در آینده از تجربیاتتون استفاده کنیم!به من گفت چقدر حقوق می گیری؟گفتم..........میلیون تومان!گفت دروغ نگو پسر!من خودم اونجا کار کردم و الان دارم پنج میلیون حقوق بازنشستگی می گیرم.تازه بعد از بازنشستگی رفتم بانک مرکزی اونجا استخدام شدم و از اونجا هم بازنشست شدم و الان ده میلیون هم از اونجا حقوق بازنشستگی می گیرم! با مهربانی به پدر دخترخانم گفتم که حاج آقا شما الان من را به دروغگویی متهم کردید.خوب کاری نداره که ما که رفتیم می توانید به همکاران سابقتون تماس بگیرید و بگویید کسی که ده سال سابقه داشته باشه شرکت چقدر بهش حقوق می دهد!اگر اونها نمی دونستند پسراشون که جایگزین رفته اند کاملا در جریان هستند و بهتون می گویند!اگر دوست دارید الان تماس بگیرید چون هیچ خانواده ای دوست نداره دامادش دروغگو باشه و ممکنه در آینده باعث مشکلاتی برای خانواده مخصوصا دخترشون باشه که مادر دخترخانم اینجا دخالت کردند و گفتند حاج آقا دروغ کجا بود.ما تحقیق کردیم ایشان یکی از خصلت های خوبش راستگویی است.پسر مردم دروغ نمی گوید.منم گفت اگر فکر می کنید من دروغ می گویم هیچ اشکالی نداره قبل از اینکه اتفاق خاصی بیفته و خدایی ناکرده دخترتون گرفتار یک داماد دروغگو بشه ما از شما خداحافظی می کنیم و می رویم.مادر دختره به شوهرش گفت تو دیگه حرف نزن!!!!با اون لحن و بیان قاطعش حدس زدم مادر دختره ترک باشه و حدسمم درست بود!مادرشون هشترودی بودند و بابای دختره قزوینی!از اینجا به بعد مادر دختره سوال می کرد!اون موقع که پدرش گفت من بانک مرکزی استخدام شدم می خواستم بگم حاج آقا غیرممکنه چنین چیزی باشه.قانون به هر فرد یک حقوق بازنشستگی می دهد نه دو تا.اگر این طوری بود که الان هر کسی باید سه چهار تا حقوق از جاهای دیگه می گرفت و هیچ پسر جوانی کار نداشت!عاقلان نظر دهند!مادر دخترخانم گفت اگر ازدواج کنی دختر من را کجا می بری؟منم گفتم حاج خانم درسته پول ندارم خانه شخصی بخرم ولی می تونم یک خونه شیک و تر و تمیز و در شان دخترتون بگیرم.بعد از ازدواج هم با پس انداز و گرفتن وام یک خونه شیک و عالی می گیرم که هر دوتامون راحت باشیم. و اینکه به خاطر شرایطی که دارم باید نزدیک خونه مادرم باشم.چون پدرم فوت کرده و برادری ندارم.اگر من ازدواج کنم چون خانواده ام سرپرستی ندارند من باید نزدیک خونه مادرم خونه بگیرم که هم به خانواده تازه تشکیل شده خودم حواسم باسه هم خانواده مادرم.درسته مادرم سن داره و با تجربه ولی نیاز است که یک مرد کنارشون باشه.خانم ها در هر سن و شرایطی به کمک آقایان احتیاج دارند.مادرش گفت چقدر خوب حرف می زنی.دختر من قبول می کنه.خوب چند تا وسیله می گیری منم گفتم چهار تا وسیله .....مادرش گفت خیلی خوبه....بعد رو به دخترس کرد و گفت بروید با هم دیگه صحبت کنید و هر چی دوست دارید به هم بگویید.دخترخانم با اشاره سر بی اعتنایی کرد و مادرش تا دید کمی صداش رادبلند کرد و گفت بیا برو با پسره حرف بزن فردا نگی نگذاشتید حرف بزنم!یالا برو ببینم
خواستگاری ششم بخش چهارم:
ما رفتیم که داخل اتاق صحبت کنیم البته با اجازه پدر و مادر دختره و مادر خودم.وقتی که رفتیم کاملا معلوم بود دخترخانم اصلا و به هیج عنوان تمایلی برای صحبت کردن ندارند.من به ایشان گفتم گویا تمایلی ندارید صحبت کنید و سرشون را برگرداندند و از لای در به خواهرشون نگاه می کردند.من روی صندلی نشسته بودم و دخترخانم روی تختخواب!گاهی هم نیم خیز می شدند و از لای در ساعت روی دیوار اتاق پذیرایی را می دیدند.این حرکات از نظر من کاملا بی احترامی بود!یعنی خیلی بهم برخورد.و این در حالی بود که هنوز گفتگویی آغاز نشده بود.باز گفتم گویا دوست ندارید صحبت کنید.اگر این طوری است منم تمایلی ندارم.یکدفعه گفتند نه نه بفرمایید گوش می کنم.خیلی بهم ریختم و سر رشته کلام از دستم خارج شد.درباره خیلی از موضوعات می خواستم صحبت کنم ولی به کلی یادم رفت.من بعد از نام خدا خودم را معرفی کردم.تا بسم الله الرحمن الرحیم را گفتم یک پوزخند بدی زد ولی خودش را جمع کرد و سرش را انداخت پایین!توی دلم گفتم واقعا بد تربیت شدی که هم خواهرم را جلوی من مسخره کردی و هم الان که خودم را.شما کلا به درد من نمی خوری نا یک خانواده با ادب و محترم هستیم و بی احترامی ور خانواده ما جایگاهی ندارد.من و خانواده ام با خیلی افراد با شخصیت ارتباط داریم.یک دونه از این اعمال و رفتارها جلوی اونها باعث می شود که آبروی ما برود!توی حین صحبت کردنم خانم گفتند اینها را ولش کن! خونه داری یا نه؟منم بهش توضیح دادم و بهش گفتم که به مادرتون هم داخل پذیرایی گفتم که جریانش چی هست الان ندارم بهرم ولی خونه خوب اجاره می کنم دخترخانم گفتند نه نه نه من الان خونه می خواهم خونه ای صاحبش باشم!گفتم صاحبش باشید.گفت منظورم اینه که ما خونه داشته باشید مال خودتون باشه من خونه اجاره ای نمی آیم.من به ایشان گفتم که مادر و خواهرم که آمده بودند تمام و کمال شرایط ما را گفتند و چیزی کم و کسر نکردند شما هم شرایط ما را قبول کردید هم شما و هم مادرتون و هم خانوادتون! ولی الان من دارم یک چیز دیگه می شنوم و شما یک درخواست و توقع جدید دارید.خوب اگر شرایط ما را قبول نداشتید و نمی پذیرفتید خوب اعلام می کردید که ما نیاییم و مزاحمتون نشین و ما هم متحمل هزینه نشویم.دخترخانم گفتند خوب می تونی برام یک عروسی مجلل بگیری؟گفتم عروسی مجلل؟گفت آره آره یک عروسی مجلل!گفتم عروسی مجلل از نظر شما یعنی چی؟گفت مجلل دیگه یعنی شما نمی دونی عروسی مجلل یعنی چی؟گفتم من می دونم عروسی محلل یعنی چی عروسی هایی که من رفتم طوری بوده که عمرا شما با یک دونشم رفته باشید!فقط می خواهم بدونم عروسی مجلل از نظر شما چه تعریفی داره!گفت عروسی مجلل دیگه مجلل باشه و یکمی حس کردم عصبی شده و داره حرص می خوره.برگشت گفت که عروسی توی فلان هتل باشه و لباس عروس برام بخری رنگ گل بهی!و هفت جور غذا باشه چون ما می خواهیم کل فامیلامون را دعوت کنید گفتم چند نفرند؟گفت کل فامیلامون!!!!گفتم بله گفتید اما می خواهم بدونم کل فامیلاتون چند نفرند؟گفت بهتون می گم.بعدش دخترخانم گفتند چقدر حقوق می گیری؟منم گفتم گویا در اتاق پذیرایی گفتم ولی گوش نکردید.گفتم ........میلیون گفت در مقابل حقوق 15 میلیونی پدر من چیزی نیست!گفتم منم برای خودم حساب و کتاب دارم.بعد پدر شما یک مرد کامله که بعد از گذشت سی سال به اون حقوق رسیده(البته دروغ می گفتند ما تحقیق کردیم کل حقوق پدرشون کل پنج میلیون بود)بعدش شما از یک جوان که تازه ده سال سابقه کار داره توقع حقوق 15 میلیونی دارید.بعدش دخترخانم شانه هاش را با یک خنده تلخ انداخت بالا و گفت مشکل شماست!!!
خواستگاری ششم بخش پنجم:
بعد دخترخانم گفتند که رفت و آمد با خانواده ام چطور؟گفتم با این وجود حرفی نمی ماند و ما به درد هم نمی خوریم گفتند دوست دارم بدونم گفتم رفت و آمد شما به منزل پدر و مادر و برادر و خواهرتون هیچ مانعی نداره و هر وقت خواستید بروید منتها مثل خیلی از خانواده ها که به هم همه چیز را اطلاع می دهند وقتی خواستید بروید باید به من بگویید که کجا می روید.مثلا من اگر سرکارم و شما منزل هستید و خواستید بروید منزل پدر و مادرتون با یک تلفن یا پیامک بهم اطلاع دهید که دارم می روم کجا !!!با این توضیح کامل برگشتند به من می گویند یعنی من هر کاری می کنم باید ازتون اجازه بگیرم؟گفتم من این حرف را نگفتم شما دارید توی دهن من حرف می گذارید.این حق یک مرده بدونه همسرش کجا می ره و چه می کنه همانطور که شما حق دارید بدونید من کجا هستم و چه می کنم!بعد برگشتند گفتند من حق دارم بدونم ولی من مجبور نیستم به کسی جواب پس بدهم!گفتم اومدیم و شما بدون اطلاع رفتید جایی و به خاطر حادثه ای یا هر دلیل دیگری سه روز ناپدید شدید اولین کسی که یقه من را می گیرد خانواده شما هستند که دخترم کو؟چه کارش کردی؟یالا جواب بده خوب تا من بیام بگویم چی شده انگ قتل و آدم کشی را هم به من می زنند.بعدش به من نمی گویند چقدر بی غیرتی که نمی دونی زنت کجاست و چه کار می کنه.من سرپرست شما هستم و وظایفی بر عهده دارم.خوب شما اگر این طوری فکر می کنید نیازی به ازدواج نیست می گفتید ما اصلا مزاحم نمی شدیم
خواستگاری ششم بخش ششم:
بعد از بیان این جمله من گفتم اگر حرفی برای بیان ندارید ما گفتگویمان را تمام کنیم.گفتند نه حرفی نمانده.ما خداحافظی کردیم و آمدیم بیرون.خیلی ناراحت بودم ،بلافاصله بعد از اینکه آمدیم بیرون دیگه روی صندلی ننشستم و به خانواده ام گفتم بلند شوید برویم.مادر دختره گفت تا چایی نخورید اجازه نمی دهم بروید.منم گفتم مادر خوبم صرف شد ممنونم ان شاءالله قسمت شد دوباره خدمت می رسیم.خوب بعد از کلی تعارف و زحمت کشیدید تشریف آوردید و سلام برسونید و....ما اومدیم بیرون و آژانس گرفتیم و اومدیم خونه!تقریبا دو هفته گذشت و کلا اون قضیه هم گذشت.قرار بود اگر مطلبی شد خانواده دختر خبر دهند اگر نشد زنگ نزنند.از سر کار اومدم خونه و داشتم استراحت می کردم که خواهرم اومد گفت ...........یک چیز ازت می پرسم ناراحت نشی ها گفتم نه!خوب بپرس!گفت توی اتاق رفتید صحبت کنید به دختره چی گفتی؟منم گفت همان مطالبی که به قبلی ها گفتم.شرایطم را گفتم و مطالب که شما الان بالا خواندید!گفتم چی شده مگه؟گفت مادر دختره جلوی زن مرتضی را گرفته و گفته چرا از خانواده اون آقا پسر خوبه دیگه خبری نشد؟من از پسره خیلی خوشم اومده!چرا نیامدند؟خانوم آقا مرتضی گفت نمی دونم ولی ازشون می پرسم بهتون خبر می دهم!مادر دختره گفت راستیتش پسره به دختر من یک حرفهایی زده بود که ما را خیلی ترسوند!خانوم آقا مرتضی کنجکاو شده بود و پرسیده بود مگه چی گفته بود؟مادر دختره گفته بود به دخترم گفته بود اگر اومدی خونه من اگر ببینم یک ذره گرد و خاک روی وسایل باشه و خونه کثیف باشه کبودت می کنم!من جهیزیه خواهرام را باید بدهم و سیسمونی و ....با منه بخواهی و حرف بزنی من می دونم و تو!و یکسری مطلب دیگه. من گفتم نه بابا شوخی می کنی؟گفت نه به زن مرتضی اینها را گفته.زن مرتضی ما را دید و به ما اینها را گفت.خواهرم می گفت نه برادر من اصلا از این حرفها نمی زنه.اینها حرفهای آدم های بی فرهنگه.همه ما را می شناسند.از مادر شوهرت از خواهر شوهرت در مورد ما بپرس ببین چی می گند.بعدش من برادرم را کاملا می شناسم و می دونم معبار و ملاکها و توقعاتش چیه.دختره به مادرش دروغ گفته.خلاصه بعد از کلی حرف زن آقا مرتضی پرده از یک راز برداشت!گفت من حرفتون را قبول دارم و قبل از اینکه شما بهم بگی از مادر شوهر و سه تا خواهر شوهرام از خانواده شما حسابی پرس و جو کردم و تحقیق کردم.اخلاقتون هم دستم اومده ولی بگذارید یک مطلبی را بهتون بگم .یکی دو هفته قبل از اینکه شما بیایید خواستگاری دختر صاحبخانه ما یک خواستگار دیگه براش اومده بود.موقعی که داشتم می رفتم بیرون از خونه خانواده خواستگار را دیدم و با خواهر پسره هم سلام و علیک کردم و خوش آمد گویی کردم.خلاصه رفتم بیرون و خرید کردم و برگشتم.گذشت تا اینکه یک هفته گذشت و به طور اتفاقی خواهر اون پسره که اومده بودند را در یکی از خیابانهای تهران دیدم و سلام و علیک کردم.خواهر پسره گفت ممنونم شما؟گفتم من همان خانمی هستم که توی راهرو باهاتون سلام و علیک و خوش آمدگویی کردم و شما اومده بودید خواستگاری برای برادرتون؟گفت آهان الان یادم اومد.حالتون خوبه خانم گفتم ممنونم.گفتم شرمنده فضولی می کنم امر خیرتون به سرانجام رسید.تا این را گفتم کمی ابروهاش را درهم کرد و گفت خدا را شکر نه.خیلی دختر بی ادب و بی شعوری بود.گفتم وا چرا؟گفت ما اون شب اومدیم مثلا خواستگاری!یک ساعتم نموندیم.داداش نیم ساعت صحبت کرد و با عصبانیت اوند بیرون و گفت بلند شو برویم!منم گفتم چرا؟گفت فقط برویم نمی خواهم دیگه اینجا بمونم.ما هم اومدیم بیرون و تا دو روز داداشم نه ناهار خورد و نه شام.هر وقت از سرکار می اومد خونه می دفت توی اتاق و در اتاق را می بست و تا زمانی که بره سرکار باز نمی کرد.مادر و من بهش می گفتم چی شده؟دختره بهت چی گفت که این قدر آتیشی شدی؟هیچی نمی گفت!تا اینکه خودم تصمیم گرفتم زنگ بزنم و از خانواده دختره جواب بگیرم.زنگ زدم گفتم منزل آقای............یک خانم گوشی را برداشت و گفت بله .گفتم حاج خانم هستند می خواستم باهاشون صحبت کنم.گفت شما گفتم من خواهر آقای.........هستم همان که چند روز پیش اومدیم خدمتتون!گفتم شما ........خانم هستید گفت بله خودمم.گفتم عزیزم حالت چطوره خوبی بابا خوبند مامان خوبند.دختره اصلا انگار نه انگار نه ممنونی نه مرسی هیچی نگفت آداب معاشرتم که قربونش برم اصلا بلد نبود.گفتم .......جون زنگ زدم از مادرتون جواب بگیرم گویا خونه نیستند.خوب خدا را شکر افتخار این را دارم از خودتون جواب بله را بگیرم که دوباره بیاییم.تا این را گفتم یک دفعه دهن را باز کرد و گفت شما به چه حقی با اون داداش کوته واویلات با اون داداش سیاه برزنگیت اومدی خواستگاری من.ما اشخاصی مثل شما را که اصلا آدم حساب نمی کنیم!منم این قدر ناراحت شدم و با دست می زدم توی صورتم و می گفتم داری به داداش من می گی تو داری به داداش من می گی؟گفت آده به اون داد
اش سیاه سوخه افریقایی ات می گویم.و یکسری توهین دیگه.منم گفتم خیلی بی ادب و بی شعور و نفهم و احمق هستی که آداب معاشرت را نمی دانی اصلا خوب شد جوابتون منفیه ماوهم تحمل آدم های گند دماغی مثل شما را نداریم.برگشتم گفتم واقعا گفت خدا شاهده هر چی از دهنش دراومد به ما گفت.داداش من کارمند وزارت دفاع با یک کار خوب-یک خونه160 متری که خودش خریده از حقوق خودش-یک ماشین 70 ،80 میلیونی و قدشم 175 سانته.قدشم مناسبه و بعد این رفتار.خواهر پسره گفت منتظر موندم داداشم بیاد.رفتم قبلش در اتاقش را بستم تا نره توی اتاقش.تا اومد سریع رفت که بره داخل اتاقش گفتم بیا بنشین ببینم دختره چی بهن گفت سه روزه خورد و خوراک را هم از ما گرفتی!بعد از سه روز داداشم به حرف اومد و می گه رفتم تا با دختره حرف بزنم می گه اصلا نگذاشت من حرف بزنم برگشت گفت معرف به ما گفته چه کاره ای!خونه داری و ......من سه تا چیز ازت می خواهم!می گفت دختره اومد کنار من نشست و موبایلش را درآورد و گفت نگاه کن این عروسی دختر خالمه-این عروسی دختر عممه-این عروسی پسر عمومه-این عروسی داداشمه-و......می گفت یکی یکی عکسهای عروسی دخترهای فامیل را نشان می داد و برگشت به من گفت عرضه داری یک همچنین عروسی برای من بگیری؟گفتم من من نگذاشت حرف بزنم گفت از الان بهت بگم ها اگر فکر کردی من می مونم خونه تا برات غذا بپزم و خونه داری کنم اشتباه کردی باید من را ببری بگردونی!گفتم کجا؟گفت نمی دونم باید برویم گردش و تفریح.گفتم کارم پس چی؟گفت نمی دونم باید برنامه ریزی کنی با هم برویم.بعد گفت باید ماشینتم عوض کنی از این شاسی بلندای 500 میلیونی بگیری!فهمیدی یا نه؟گفتم اینکه نمی شه که هر چیزی شرایط خاص خودش را می طلبه و به من گفت پس خیلی ...این قدر ناراحت شدم که بدون خداحافظی از اتاق اومدم بیرون و بعدشم که می دونید.منم بهش گفتم منم زنگ زدم جواب بگیرم دختره این طوری گفت.کل خانواده به این نتیجه رسیدیم که دختره ندید بدید بود یک دختره تازه به دوران رسیده.والا ما دخر زیاد دیدیم دختر هست که این قدر خوب و پاک و ماهه که نگو.این معلوم نیست چطوری تربیت شده و......بله خانم جریان ما این بود.گفتم عجب اتفاقاتی!گفت فقط بدون شما مستاجر چه جانوری هستی!بعد که تعریف کردنش تمام شد به خواهرم گفت من را ببخشید من اون موقع شناختی از برادرتون نداشتم وقتی که مادرش بهم گفت دخترم را ترسونده فکر کردم نکنه راست می گه اما وقتی اومدم از مادرشوهر و خواهر شوهرام پرسیدم و اون خانم را در خیابان دیدم فهمیدم که شما و اونها صادق بودید مشکل از دختره بوده!ان شاءالله قسمت بشود یک دختر خوب قسمتتون بشه.راستی یادم رفت بگم اون دخترخانم با یک آقا پسر نامزد کرد!من تا این را شنیدم گفتم خدا به داد اون پسره برسه!!!!!

[="3"]

اللیل والنهار;1005196 نوشت:
البته برای خانمها بنده میگم دیگه ایشون نتونسته دلیل واقعی شو بگه اینو گفته پسره

سلام

دیگه دارن زیاد میشن دخترایی که میگن با ایمان هستن انقلابی هستن و همین صفاتی که زیاد هستن رو دارن اماااا

چی میخوان از پسر ؟؟؟ چهره زیبا در سطح دختر شایسته سال

جاتون خالی دیروز بهشت زهرا بودیم دوستم گفت چرا انقدر راحت درباره رنگ پوستش و سبزه بودنش میگن و جواب رد می دن گفتم بهش فکر نکن، بنده خدا داغون شده، چند مورد پشت هم بهش همینو گفتن

اگه هیچ طلاقی اتفاق نیفته با همین روند ازدواج هم پیش بریم ؛ یک میلیون دختر امکان ازدواج پیدا نمی کنن[/]

سلام!
خواستگاری پنجم بخش اول:
یکی از دوستان و همکاران ما در جریان قضیه ما قرار گرفت و خیلی هم پیگیر بود که کتر ما به سرانجام برسه ولی من جریاناتی که برام اتفاق افتاده بود را براش تعریف کرده بودم و در جریان بود.بنده خدا اونم تعجب کرده بود و ایشان هم جریان خواستگاری خودش را برای من تعریف کرد و نکاتی را بهم گفت.یک روز که رفته بودم سرکار با من تماس گرفت و گفت یکی از بچه های شرکت هست که خانومش در کار خیر و واسطه گری برای ازدواج است.اگر می خواهی هماهنگ کنم و بیا و ببینش و با هم صحبت کنید!منم گفتم باشه و قرار شد برویم رستوران مرکزی شرکت همدیگر را ببینیم.ما هم رفتیم رستوران.ناهارم را داشتم می خوردم که دیدم زنگ زد!گوشی را جواب دادم و بعد از دو دقیقه همدیگر را پیدا کردیم.
خواستگاری پنجم بخش دوم:
ما همدیگر را پیدا کردیم و بعد از حال و احوال و برای باب گفتگو با من پرسیدند که کدام قسمت فعال هستید و کارتون چیه و شرایط کاری شما چطوره و یکسری سوال هم از من پرسید.منم شرایط کاری و شیفت های کاری خودم را به ایشان گفتم و از من پرسید تجربه خواستگاری داشتی یا نه؟با این سوالش فهمیدم که فکر می کنه من تجربه خواستگاری ندارم.منم گفتم بله چهار بار رفتیم برای آشنایی و صحبت!بهشون گفتم مراسم آشنایی و خواستگاری با هم خیلی فرق داره.اون جلسه ای که آقا برای اولین بار برای گفتگو با خانم می رود را جلسه آشنایی می گویند نه جلسه خواستگاری(پیش خودم گفتم خیلی ها هم مثل ایشان با این سن و سال فرق این دو تا را نمی داند و همچنان در این جهل هستند تا زمانی که واقعا تحقیق کنند و مطالعه کنند یا یک نفری که کارشناس بالاتر و باسوادتر است مستقیما با ایشان صحبت کند و به ایشان و یا سایرین بفهماند.تا گفتم چهار بار مینیکس صورتش کمی متحول شد و چهرشون هم کمی رنگ پریده شد!بعد گفتند خوب چی شد؟منم تعدادی از درخواست ها و توقعات بی جای خانم هادرا بیان کردم.انگار نه انگار که دارم حرف می زنم توجهی نکرد و نیش خند تلخی زد و با یک حالت متکبرانه گفت خوب شما الان چه جور دختری می خواهی؟از این سوالش خیلی بدم اومد و حس بدی بهم دست داد!!! خدا آدم را محتاج دیگران نکند.فکر کرد الان من بهش می گویم آره دنبال یک دختر خوشگل که باباش پولدار باشه و من را ساپورت کنه و.....می گردم!نمی دونم چرا مردم این قدر ظاهربین هستند!منم گفتم دیدگاه من با خیلی از جوانهای امروزی فرق داره!گفت چه فرقی؟من گفتم من دنبال یک دختری هستم که با ایمان باشه.خوش اخلاق باشه.خانواده دار باشه.محجبه و گسی باشه که در خانواده تربیت شده باشه.به پدر و مادر خودش احترام بگذارد و بدونه بزرگتر و کوچکتر چیه!آگاه به امور زمان و مکان باشه.بدونه هدف از زندگی چیه و از زندگی چی می خواهد و اینکه به تمام مسائل زندگی و شرایط و اتفاقات زندگی مشرف باشه و یکسری مسائل دیگر..... گفت خود شما چی آگاهی داری؟منم گفتم شما هر سوالی کنی من برات کامل توضیح بهتون می دهم.گفت هر سوالی گفتم هر سوالی!!!!من کاملا مسلط به زندگی هستم من همین الانش دارم خرج خونه می دهم.خانواده خودم را دارم سرپرستی می کنم.مثل عقاب بالا سر زندگی خودم هستم.بعد از به رحمت خدا رفتن پدرم کاری کرده ام که هیچ کم و کسری نداریم عین واقعیت!هیچ کم و کسری نداریم.الانم می خواهم سنت پیامبر اکرم(ص)را انجام بدهم و اینکه یک نفر را بیاورم در خوشبختی و خوشی خودم! وگرنه این قدر جنم دارم ایمان دارم قدرت دارم که اگر تا آخر عمرم مجرد هم بمانم مشکلی نهواز نظر روحی نه از نظر جسمی نه از نظر فکری و.....برایم پیش نمی آید.
خواستگاری پنجم بخش سوم:
آقای.............به من گفت خیلی خوب فقط یک سوال؟گفتم بفرمایید!گفت اگر یک خانمی به شما معرفی کنند که مطلقه باشه و فقط سه ماه با همسر سابقش زندگی کرده باشه و علت جداییشان کارهای آقا باشه شما حاضری بروی خواستگاری ایشان؟من گفتم نه!کسی که براش خواستگار اومده و یک زندگی را تشکیل داده و نتونسته زندگی خودش را نگه داره چطور می تونه زندگی دیگری را نگه داره؟چه تضمینی می دهد که زندگی یک نفر دیگر را خراب نکند؟بعدش علت طلاقشون چی بوده؟گفت که پسره مشکل داشته!منم گفتم غیر ممکنه به هر فرد عاقلی که چنین چیزی بگویی قبول نمی کنه!هر علتی معلولی داره!اگر پسره مشکلی داشته قطعا دخترخانم هم مشکل داشته.بگذریم از اینکه هر اتفاق این چنینی برای هر دختری بیفتد دخترخانم ها و مادراشون می گویند پسره مشکل داشت.دیوانه بود.رفیق باز بود.اهل دود و دم بود و معتاد بود! و هر علت دیگه ای که به فکرشون برسه نثار شنونده می کنند و اگر طرف هوشیار نباشه سریع قبول می کنه و پسر مردم را بدنام می کنند و هرکجا که بروند به پسر مردم دختر نمی دهند و می گویند ما شنیدم پسر شما چنین و است و چنان.حالا خانواده پسره هر چی به آیه و قرآن و امام و پیغمبر(ص)قسم بخورند هیچکس قبول نمی کند ولی باید بروی از خانواده آقا پسر هم بپرسی که علت طلاق چی بوده باید شنید اونها چه می گویند!بعد شنیده ها را با واقعیت بسنجی تا ببینی کدام طرف حقیقت را می گویند!بگذریم از این ها شما می دانید علت طلاقشان چی بوده؟با وجود اینکه می شد از چهره ش بخوانی که بله می دونه ولی گفت نه منم نمی دونم!!! اینجا را خوب در ذهن داشته باشید ایشان اینجا صادق نبود!کسی که در زندگی با خیلی ها همکلام شده باشد و تجربه کسب کنه متوجه صحت و سقم کلام مردم خواهد شد.اینجا به من ثابت شد که ایشان صداقت نداشت و نگفت!منم گفتم که اجازه بدهید فکر کنم بهتون خبر می دهم!ازشون تشکر کردم و رفتم قسمت خودمان برای ادامه کار....
خواستگاری پنجم بخش چهارم:
خانم این آقا یک خانمی است که هیئت برگزار می کنه و خانم های زیادی می آیند در هیئت ایشان شرکت می کنند.مثل جلسات روضه خانگی خانم هاست.مثل ختم انعام است ولی با این تفاوت که برنامه قرائت قرآن دارند. سخنران دارند.احکام دارند.در جشن ها مولودی خوانی دارند.رو خوانی و روانخوانی قرآن دارند و......این دخترخانمی که می گفتند هم به هیئت این خانم که همسر این آقا هستند می آیند.خلاصه من اومدم خونه و به خانواده گفتم و خوب و حسابی فکر کردم.گفتم عیبی ندارد ولی باید دو تا موردی که من می گویم را انجام دهد و بگوید!منم اگر در چنین موقعیتی بودم واقعا صادقانه علت جدایی ام را می گفتم.چون هیچ چیز بهتر از صداقت و راستگویی نیست.آدم ها متفاوت هستند عده ای با بیان صداقت و راستگویی می گویند نه و عده ای با بیان صداقت و راستگویی می گویند از صداقتت خوشم اومد و اگر علت جدایی منطقی باشد قبول می کنند و جواب بله می دهند ولی اکثر رد می کنند.حداقل وجدان انسان آسوده است که حقیقت را گفتیم و رفت یا آمد پی زندگی!بعدش اگر حقیقت را نگویی باید منتظر این باشی که یک روز بفهمد و دوباره اتفاقات تلخی که در زندگی باید منتظرش باشی! و باز در حد اعلای آن جدایی و طلاق.این برای هر دو طرف ممکنه اتفاق بیفته....بعدش اگر واقعا متقی باشیم ایمان داشته باشیم در دین اسلام آمده و از پیامبر عظیم الشان اسلام حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی صل الله و علیه و آله و سلم حدیثی به دین مضموم هست که فرمودند:آنچه را برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند و آنچه را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم مپسند!با خانواده صحبت کردم و خانواده گفتند خودت می دانی اگر دوست داری برویم!
خواستگاری پنجم بخش پنجم:
منم گفتم اشکالی نداره شاید واقعا دختره واقعا چاره ای جزء طلاق نداشته و پسره واقعا بد بوده.خوب به خاطر جو حاکم بر غالب جوانان امروزی برخی از پسرها زندگی خوبی ندارتد و حاشیه فکری و عملی زیادی دارند ولی نه همه آنها هستند برخی دختران هم که آنها نیز حاشیه فکری و عملی خوبی ندارند و زندگی پسر مردم را خراب می کنند.مادر و خواهرانم یک روزی با هماهنگی رفتند هیئت این خانم و بعد از آشنایی و گفتگو قرار شد دخترخانم را در همان جلسه دوا دور ببینند و اگر پسند شد شماره تماس بگیرند و بروند منزل دخترخانم برای صحبتهای اولیه.خوب دخترخانم اون روز نیامدند و قرار شد شماره را از خانم خانم صاحب هیئت که همسر همکار ما بگیرند و این کار انجام شد!شماره را گرفتیم و خواهرم روز بعد تماس گرفتند و صحبت کردند.خود دخترخانم گوشی را برداشتند و جواب دادند.خواهر من یک شخصیت بسیار پر انرژی دارد و در صحبتهایش انرژی مثبت می دهد.بعد از سلام و علیک خواهرم گفت مادرتون هستند می خواستم با مادر عزیزتون صحبت کنم.دخترخانم گفتند درباره چه موضوعی می خواهید صحبت کنید.به خودم بگویید .مادرم الان در دسترس نیستند.خواهرم دید که هیچ راهه نمی شود با خود مادر صحبت کنند مجبور شدند موضوع را مطرح کردند و دخترخانم کاملا سرد و بدون احساس گفتند خوب الان چه کار کنم؟خواهرم گفت می خواستم با مادر مهربونتون صحبت کنم و اگر اجازه می دهند ما برای صحبتهای اولیه و دیدن شما بیاییم.دخترخانم کمی سکوت کردند.خواهرم فکر کرد دخترخانم تلفن را قطع کردند و چند بار گفتند الو الو الو .بعد گفتند فکر کنم قطع شد که دخترخانم گفتند داشتم فکر می کردم اگر اجازه بدهید من به مادرم بگویم.مادرم باهاتون تماس می گیرند! دو روز گذشت و وارد سومین روز شدیم.یادم نیست مادر دخترخانم تماس گرفت یا ما تماس گرفتیم.بالاخره تماس برقرار شد و مادر و خواهرانم با یک جعبه شیرینی رفتند منزل دخترخانم.حدود یک ساعتی نشستند و آمدند.بعد از اینکه من از سرکار اومدم نتیجه را از خواهرم پرسیدم!خواهرم گفت خود دخترخانم خیلی خیلی کم حرف زد و چهرش خیلی خوب بود.مادرش فقط صحبت می کردمادر دختره هر صحبتی که می کرد به چهره دخترش نگاه می کرد و با احتیاط صحبت می کرد.من به مادر دخترخانم گفتم ما شنیدیم دخترخانومتون جداوشدن علت جدایی دخترخانم چی بوده؟می گفت تا این را گفتم دخترخانوم یک نگاهی همراه با عصبانیت به من کرد و سرش را انداخت پایین!مادر دختره گفت چی بگم پسر خوب نبود!خواهرم گفت خوب نبود یعنی چی؟چه کارهایی می کرد که از نظر شما خوب نبودند.مادر دختر گفت خوب نبودند دیگه!خواهرم گفت خوب ما باید به برادرمون جریان را بگوییم و حتما از علت طلاق سوال خواهند کرد.یکدفعه دخترخانم گفتند من خودم به برادرتون علتش را می گویم!جلسه بدون گرفتن حداقل ترین اطلاعات گذشت و ما اومدیم خونه.چون هر چی سوال می کردی با طفره رفتن جواب نمی دادند و اگر هم می دادند خیلی جزیی بود.ما الان فقط می دونستیم دختره اسمش چیه!چند سالشه!و اینکه جدا شدند!همین.خواهرم می گفت چرا سوال می کردیم جواب نمی دادند.مادرم گفت عیبی نداره زور که نیست نخواستند جواب بدهند.مشکل خودشون بوده.ما که همه چیز را صادقانه گفتیم به خودشون بستگی داره که چقدر صادق باشند ولی در جلسه آشنایی خانم ها باز صداقت نداشتند.خوب خانواده ها و مخصوصا دخترخانم هادباید توجه داشته باشند که اگر سوالی ازتون می پرسند جواب بدهید.نمی دونم این چه غرور و تکبری است که وقتی سوال می کنند جواب نمی دهید.من گفتم عیبی نداره.حداقل سن و مدرک تحصیلی اش خوبه.چهره ام که شما می گی دلنشینه.بقیه را خودم می روم و ازش می پرسم.تماس گرفتیم و هماهنگ کردیم که من هم برای آشنایی و صحبت کردند برویم منزلشان!روز جمعه روزی بود که قرار بود برویم ساعت 4 بعدازظهر!
خواستگاری پنجم بخش ششم:
من و مادرم و دوتا خواهرام با یک جعبه شیرینی و یک دسته گل قشنگ و زیبا و با یک تیپ زیبا و جنتلمن وارد منزل دخترخانم شدیم!قبل از ورود به منزل دخترخانم یکی از همسایه های دخترخانم ما را دید!ما وارد حیاط منزل شدیم و بعد از یاالله یاالله وارد منزل شدیم.دسته گل دست خواهرم بود و شیرینی دست من بود.خواهرم دسته گل را داد تقدیم مادر دخترخانم کردند و منم شیرینی را تعارف کردم و گفتم بفرمایید ولی هیچکدام اعتنایی نکردند.منم دوباره تعارف کردم و دخترخانم اومدند شیرینی رادبگیرند.آمدند روبرویی من و کمی مکث کردند و در اوج بی محلی شیرینی را نگرفتند.من تعجب کردم و شیرینی را گذاشتم روی اوپن آشپزخانه و رفتم یک گوشه ای ایستادم و اجازه گرفتم برای نشستن و مادر دخترخانم گفتند خواهشم می کنم بفرمایید روی مبل بنشینید!منم رفتم روی مبل نشستم و کمی از عمل دخترخانم مکدر شدم.درسته دخترخانم ها شرم و حیاء دارند و خجالت می کشند ولی دیگه رو در رو و چشم تو چشم شدن و نگرفتن و رفتن یک نوع بی ادبی است!مادر دخترخانم اولش رفتند کنار مادرم نشستند و شروع کردند به صحبت کردن و با اشاره به دخترشون گفتند:............خانم چایی بیاور!دخترخانم بک گوشه ای ایستاده بودند و دو تا دستاشون را را به هم گره زده بودند و دست به سینه ایستاده بودند و با حالتی غضب آلود به من نگاه می کردند.منم فقط یکبار خوب نگاهش کردم و دیگه چشمم را ازش گرفتم.مادرش دید دخترخانم به حرفش توجهی نکرد بلند شد و سریع رفت چای ریخت و آورد و چای را پخش کرد.تشکر کردم و چای را برداشتم و به مادر دخترخانم گفتم آقاجان منزل نیستند.گفتند نه نیستند.گفتند من می روم بیرون تا شما راحت صحبتهایتان را انجام دهید مثل قضیه خواستگاری چهارم!وقتی ما بعد از صحبت اومدیم بیرون پدر ها داخل کوچه بودند.منتها با این تفاوت که یکی داخل کوچه و دیگری داخل پارک نشسته بود و دورا دور ما را که از منزلشون اومده بودیم را نگاه می کردند تا ببینند عکس العمل ما چیه!خوب مردم زرنگ هستند و فکرشون خیلی خوب کار می کنه!!!!بگذریم.شاید پنج دقیقه نشده بود که نشسته بودم و چای را خورده نخورده مادر دخترخانم گفتند بروید با هم صحبت کنید و سنگاتون را با هم وا بکنید تا بعدا به مشکل نخوردید!!!ما هم دفتیم داخل اتاق تا با هم صحبت کنیم
خواستگاری پنجم بخش هفتم:
وقتی که وارد اتاق شدیم دوتا صندلی تکی داخل اتاق به فاصله یک و نیم متری در زاویه چهل و پنج درجه قرار داده بودند و از من تقاضا کردند که روی آنها بنشینیم و صحبت کنیم.من روی اونها ننشستم و گفتم روی زمین خیلی راحت ترم و ایشان گفتند نه روی صندلی باشد.منم گفتم روی زمین راحت ترم.ایشان هم قبول کردند و نشستیم روی زمین!من بعد از گفتن کلام خدا یک مسئله را اول کار به خانم گفتم مثل جریان قبلی!من به ایشان خوب و با دقت به کلام من گوش کنید من در عین صداقت و راستگویی دارم برای شما حرف می زنم.شما می توانید حرف هایی که می زنم را خوب و با دقت گوش کنید.بعد سخنانم را با واقعیت و اعمال و رفتار بسنجید اگر رفتارم درست نبود کلام صداقت نداشت می تونید بگویید که پسر دروغگویی بود و جوابتون منفی باشه چه الان یا چه زمانی که در نامزدی باشیم ولی اگر کلامم کاملا درست بود و شما فهمیدید که واقعا دارم راست می گویم و کمال صداقتم را نشان داده ام!دخترخانم گفتند خیلی خوبه!من به ایشان گفتم همان قدری که من صادقم دوست دارم شما نیز صادق باشید.کمی مکث کردند و یک نگاه عمیق کردند و گفتند باشه من صادق خواهم بود.من شروع کردم به بیان مقدمات و خانواده ام را معرفی کردم.از کارم گفتم و از شرایط کاری گفتم.از مقدماتی گفتم که می تونم یک زندگی را تشکیل بدهم.از تامین خونه گفتم و اینکه باید نزدیک خونه مادرم باشم و دلیلش را کامل توضیح دادم تا کاملا توجیهدبشه و بعدها بهانه گیری نکنه.چون شرایطی دارم که طرف مقابلم باید بدونه و قبول کنه.اگر قبول کرد که هیچی اگر قبول نکرد موردی نداره و می رویم دنبال یک مورد دیگه!من از اعتقاداتم گفتم.از ارزش هایی که بهش پایبند هستم.از برنامه ها و کارهایی که می خواهم در زندگی انجام بدهم و با بعدداز بازنشستگی انجام بدهم.بهش گفتم قراره دو تایی چه راههایی را برویم و اینها همه مستلزم این است که باوهم باشیم برای هم باشیم در سختی ها و خوشی ها کنار هم باشیم نه اینکه من خودم را بکشم و تلاش کنن ولی اون پا به پای من نیاد و فقط استفاده کننده باشه و این اصلا صحیح نیست.حتما می دونید واکنش و رفتار هر کسی بسته به نوع رفتار و کردار و گفتار ماست!اگر پا به پای هم باشیم به هم مهربانی کنیم خوش اخلاق و خوش برخکرد باشیم به همدیگر و به خانواده های همدیگر احترام بگذاریم و از همه مهمتر و با از همه مهمتر همدیگر را واقعا درک کنیم نه یک نفر بلکه دو نفری همدیگر را درک کنیم و یکسری مسائل دیگری هم من گفتم......خانوم گفتند برام مهم نیست که کجا بخواهم زندگی کنم.مهم این است که حقیقت راداز شما بشنوم.منم گفتم که من اول سخنانم گفتم که دارم بر مبنای حقیقتو صداقت و راستگویی صحبت می کنم.بعد گفتند از کجا معلوم دارید راست می گویید.منم بهش گفتم که خوب مثل اینکه خوب به حرفم گوس نکردید!!!(اینجا واقعا کمی عصبی شدم که چطور یک نفر می تواند این قدر بی تفاوت باشد و اصلا ذره ای برای طرف مقابلش ارزش قائل نباشد که حتی حاضر نباشد به ح فهای طرف مقابلش گوش بدهد و فقط خودش را ببیند و اینکه یکیربیاد باهاش ازدواج کنه و خرجش را بدهد بعد توقع داشته باشد مردش بهش توجه کند.خوب خانم اگر به مردش توجه نکند قطعا مردش بهش توجه نداره!!!! به خاطر ایت علت است که برخی کارهای خانم ها مردها را عصبی می کند و بعد می بینیم به مردها انگ عصبی بودن روانی بودن دیوانه بودن مشکل روحی و روانی بودن می زنند.نهایتا این کار در برخی مردهای کم صبور دست بزن خواهد بود! این یک واقعیت است!!!
خواستگاری پنجم بخش هشتم:
من گفتم که اولش دارم با صداقت صحبت می کنم اگر گفتارم و رفتارم یکی نبود اون وقت شما درست می گویید!وگرنه من صادق بودم.من از ایشان خواستم که حالا ایشان صحبت کنند و مطالبی را که من گفتم حالا ایشان از زندگی خودشان بگویند.دخترخانم گفتند خوب من چی بگم!گفتم خودتون را معرفی کنید.خانواده تان را معرفی کنید.از خواسته هاتون بگویید و از اعتقاداتتون و مسائلی که من گفتم.خدا شاهده حتی حاضر نشد خودش را معرفی کنه!مگه دختر این قدر متکبره!برگشت گفت فکر کنم لازم به معرفی نباشه.تمایلی هم ندارم خانواده ام را معرفی کنم.گفتم من معرفی کردم و دوست دارم شما هم معرفی کنید.بالاخره ما باید با هم آشنا بشویم یا نه!با حالت عصبانیت نگاه کرد و بعد از حدود دقیقه سکوت گفت اسم من .............است.دو تا داداش دارم و خودم.حتی حاضر نشد اسم برادراش را بیاره!واقعا برام تعجب برانگیز بود چون در ابتدایی ترین برقراری ارتباط مانده بودند و این قدر اعتماد به نفس نداشتند که خودشون و خانواده شان را معرفی کنند و فاقد روابط اجتماعی بودند.گفتم خوب ادامه بدهید.گفتن من نماز می خونم شما هم نماز می خونید؟گفتم بله من هم می خونم.دخترخانم گفتند می تونید بهم ثابت کنید که نماز می خونید؟منم گفتم بله اگر خدا قبول کنه من مسلمانم و به شدت معتقدم و به اعمال دینم پایبندم و انجام می دهم.گویا اون واسطه به شما نگفته من یک جوان متدین هستم.کسی که مذهبی باشه پس قطعا نماز خوان هست.اهل روزه و خمس و زکات هست.برگشت گفت شما خمس هم می دهید؟گفتم به دادن خمس اعتقاد دارم ولی الان خمس نمی دهم چون شرایطم طوری که نباید خمس بدهم!از مرجع تقلید هم سوال کردن.مرجعم این دستور را داده.برگست گفت مگه شرایطتتون چیه؟گفتم شما کهواعتقاد به دادن خمس دارید باید احکام آم را کامل بدانید و باید بدانید چه کسانی از پرداخت خمس معاف هستند؟گفت من نمی دونم شما شرایطتتون را بگویید.منم گفتم گویا شما کسی که خمس را بدهد قبول دارد و حتی اگر به کسی اسلام گفته که خمس ندهد را قبول ندارید!گفت باید خمس بدهید.منم گفتم اعتقاد دارم ولی الان نمی توانم مرجعم اجازه نمی دهد.گفت من به حرف مرجع اهمیتی نمی دهم باید خمس بدهی!!! بعد من درخصوص دلایل طلاقشون پرسیدم.گفتند دوست ندارم بگویم چون خاطره ی تلخ و بدی بود.من گفتم من با شما صادق بودم و دوست دارم شما هم با من صادق باشید.قرار نیست شما بپرسید و من کامل جواب بدهم ولی من بپرسم و شما جواب ندی و یا طفره بروی! بعدش فکر کنید اگر من از زنم طلاق می گرفتم و می آمد برای آشنایی و شما از من سوال می کردی آیا حق داشتید جریان و دلایل طلاقم را بدانید یا نه؟گفتند بله بله حق داشتم کل ماجراء و دلایلش را بدانم.گفتم خوب الانم من حق دارم بدانم کسی که روبروی من نشسته و می خواهد در آینده همسر من بشود به چه دلیل یا دلایلی طلاق گرفته!!!بعد از کلی سکوت گفتند خیلی بهم گیر می دادند.همش می گفت چرا نمی روی به مادرم سر بزنی!موقعی که من نیستم باید از مادرم حرف شنوی داشته باشی.بعد تعریف کردند یک روز به خاطر اینکه در تمیز کردن خونه گوشه میز عسلی خورده بود به دیوار و دیوار گو افتاده بود چنان دعوایی با من کرد که تصمیم گرفتم طلاق بگیرم و الان به جای اینکه مثل دخترای همسن خودم که زندگی چند ساله دارند و بچه دارند به عنوان یک دختر مطلقه شناخته بشوم و در فامیل با نگاه خاص بهم نگاه کنند.منم گفتم باشه هر چی شما گفتید قبول ولی من حق دارم حرف دو طرف ماجراء را بشنوم.من حرف شما را شنیدم باید حرف همسر سابقتون را هم بشنوم و دلایل طلاق را از ایشان هم بپرسم.چون باید دید ایشان چه می گویند.دخترخانم گفتند نه نه نه.به هیچ عنوان اجازه نمی دهم.اصلا شماره تماسی از ایشان نداریم.گفتم مگه می شه.شما الان حدود 9 ماهه جدا شدید.چطوری می شود شماره ای یا آدرسی نداشته باشید!!!گفتند من نمی دونم اگر می خواهید بروید و خودتون پیداش کنید.گفتم من از کجا پیداش کنم نه اسمش را می دونم.نه می دونم که چه کاره بودند و نه اینکه خونشون کجاست.گفتند من نمی دونم خودت پیدا کنم.
خواستگاری پنجم بخش نهم:
من گفتم نمی شود بدون اینکه من ندونم بروم دنبال نخود سیاه! در دلم گفتم کاملا مشهوده که خیلی عصبی است و دارم به یقین می رسم که واقعا مشکلی داره.خودشم اشاره کرد که پدر و مادرش اجازه خروج از منزل را بهش نمی دادند تا اینکه رفت جایی ثبت نام کرد و که خیلی ها می روند.بهش گفتم خوب از توقعاتتون بگویید.گفت من توقعی ازتون در زندگی ندارم و یک زندگی آرام می خواهم.گفتم همه ما یک زندگی آرام می خواهیم و باید برایش تلاش کنیم.بعدش من زندگی آرام را برایتان مهیا می کنم اما از توقعاتتون بگویید.اینکه می گویید توقعی ندارم را باور ندارم و برایم قابل هضم نیست.اگر به یک بچه کوچک یک هزار تومانی بدهد دو صباح دیگه به ده هزار تومان هم قانع نمی شود.شما که جای خود دارید.نمی خواهم فردا بروید خانه این و آن حسرت این را بخورید که چرا شوهرم برای من اینها را فراهم نمی کند الان به من بگویید تا بدانم چه توقعاتی دارید اگر منطقی باشند قبول می کنم و در اولین فرصت مهیا می کنم و اگر منطقی نباشند قبول نمی کنم و ردش می کنم.گفتم بفرمایید گوش می کنم.گفتند که اولین توقعم این است که در عرض یک ماه خانه بخرید تا من در خانه خریداری شده با شما زندگی کنم.منم گفتم الان قدرت خرید منزل را ندارم ولی یک خانه خوب برایتان اجاره می کنم به گونه ای راضی باشید و بعد در طول زندگی با گرفتن وام و پس انداز یک خانه خوب می خرم.بعدش گفتند نه باید خونه بخری وخانه خریداری شده را به نام من بزنید.منم گفتم خدمتتون که قدرت خرید منزل ندارم ولی بعدا می خرم و در مورد زدن خانه به نام شما که اصلا فکرش را نکنید من هرگز چنین کاری نمی کنم.شما مهریه تعیین می کنید و بعدش خانه را هم می خواهید؟اومدیم اختلافی پیش بیاید در اولین فرصت شما مهریه را به اجراء می گذارید و خانه هم که به نام شماست و من می مانم و آواره کوچه و خیابان!من از این نمونه ها زیاد دیدم بعدش شاید برخی از آقایان چنین کاری کنند به هر دلیلی ولی من هرگز چنین کاری نمی کنم!همان طوری که شما آینده نگر هستید من عاقبت اندیشم و به عاقبت کارها فکر می کنم!!!بعدش دخترخانم گفتند شما می دونید اردوهای جهادی چیه؟منم گفتم بله کاملا می دونم!گفتند تا حالا رفتید؟گفتم نه نرفتم.بعد گفتند خوب که این طور پس خودتون را برای نبودن من آماده کنید.من ممکنه به خاطر اردوهای جهادی شش ماه منزل نباشم.پارسال عید من برادرم را زورکی بردم اردو و ممکن شما راوهم ببرم و کمی خندید!از اول صحبت کلا اخم کرده بودند و من فکر کردم اصلا نمی دونه خندیدن چیه.گفتم خوب در این شش ماه که نیستید کی غذا بپزه کی به خونه برسه شاید ما خواستیم برویم میهمانی.بعدش مگر الان شما این تایم می روید اردوی جهادی؟گفتند بله ولی نه این قدر سه ماه سه ماه می روم.من گفتم یعنی خانواده شما اجازه می دهند شما سه ماه از خونه دور باشید؟احساس خطر نمی کنید؟؟؟گفت بله خانواده اجازه می دهند ولی من گفتم حتی اجازه نمی دهم یک ساعت ازم دور بشوید.اردوی جهادی کار بسیار خوب و پسندیده ای است و آدم خاص خودش را می خواهد.دخترخانم خیلی لجش گرفت که من اجازه نمی دهم.بعدش گفت قبول نکنید به داداشم می گم ها.منم گفتم بگو کی از داداشت می ترسه.گفت داداش من .............است.بعدش گفت شما کجا کار می کنید؟گفتم شرکت .........گفت می تونید ثابت کنید که اونجا کار می کنید؟اتفاقا کارت پرسنلی شرکت داخل جیبم بود. از داخل جاکارتی در آوردم و نشان دادم و گفتم اینم کارت شناسایی و پرسنلی که برای تردد و کار استفاده می کنیم.برگشتند گفتند از کجا معلوم واقعی باشه.از این کارتها زیاده و ممکنه تقلبی باشه!منم گفتم خوب تحقیق کنید.گفت نه من اصلا به تحقیق اعتقادی ندارم اگر تحقیق خوب بود در مورد همسر قبلیم بد در نمس اومد!من گفتم خوب له تحقیق اعتقادی ندارید پس من چطوری به شما ثابت کنم؟من که دارم مدرک نشون می دهم قبول نمی کنید.چطوری ثابت کنم.گفتند خودتون حقیقت را بگویید.من گفتم که خوب من که بهتون گفتم شما باور نمی کنی تقصیر من نیست.ببخشید این را می گویم کاملا مشخصه شما شکاک هستید چون به هر چیزی شک دارید حتی اگر بهتون ثابت بشه.بعد پاسخی نداد و گفت شما نماز می خونید؟گفتم بله پاسخ دادن که نماز می خوانم.گفتند از نظر امور معنوی چقدر در حد بالا و اعلاء هستید؟گفتم هم به واجبات عمل می کنم و هم به مستحبات اگر وقت باشد تعقیبات و دعاهای بعد از نماز را هم کامل می خوانم اگر وقت باشد شایدیک ساعت بعد از نماز روی سجاده می نشینم و دعا می خوانم چون دوست دارم.من گفتم شما چی از نظر معنوی چطورید؟نمی دونم چطور بگویم باور کنید ولی می دانم اصلا باور نمی کنید که بک دختر چنین مطلبی بگوید می دانم باور نمی کنید ولی خدا تو شاهد بودی که این حرف را زد!دخترخانم برگشت گفت من از نظر معنوی این قدر بالا هستم که یک درجه از حضرت زینب کبری سلام الله علیها پایین ترم!این قدر عصبانی شدم که حد ندارد کمی صدایم را بردم بالا و گفتم چی شما از حضرت زینب کبری سلام الله علیها یک درجه پایین تری؟!شما خاک پای کنیز کنیز کنیز حضرت زینب کبری سلام الله علیها هم نیستی!خودت را با کی مقایسه می کتی؟شما کدام امتحان و آزمایش الهی را می داده ای؟کدام خصوصیات عمه سادات را داری؟اخلاقش را رفتارش را کردارش را اعمالش را تدینش را ایمانش را حجابش را علمش را سوادش را کدوم را داری؟خانم این چه حرفی بود زدی خیلی حالم را بد کردی.شما اصلا به درد من نمی خوری ببخشید شما تعادل روحی و روانی ندارید.این قدر عصبانی شدم که حد ندارد!بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون و به مادرم و خواهرانم راه افتادیم بیاییم بیرون.مادرش سریع رفت جلوی درب اتاق و گفت به پسر مردم چی گفتی باز؟ این چی گفتی باز خیلی حرف توش هست که نکته سنج ها خوب می دانند.ما از خونه اون دختره آمدیم بیرون.بابای دختره هم داخل پارک نشسته بود و منتظر بود ما بیاییم بیرون و ببیند ما چه می کنیم.عکس پدرشون روی دیوار اتاق بود و می توان به راحتی تشخیص داد که اون پدرشون بود که داخل پارکه.ما اومدیم خونه و به واسطه گفتیم.واسطه که انگار نه انگار برگشته می گه اشکالی نداره.خواهرم گفتم اشکالی نداره چیه اگر برادرم صحبت نمی کرد و نمی فهمید زندگی برادرم نابود می شد با این دختره بی فکر و مسئولیت!!!!برگشته به برادر من می گه من یک درجه از حضرت زینب(س)پایین ترم این یعنی چی؟واسطه گفت یعنی چی؟خواهرم گفت از دختره بپرسید!و تلفن را قطع کردیم.مادر دختره همان زمانی که ما داشتیم با هم حرف می زدیم به مادرم گفته بود دخترم کنی شکاکه.روحیه حساسی داره.با شوهرشم سر این موضوع به مشکل خورده بود.بگذریم دیگر خودتان منصفانه قضاوت کنید آیا با چنین شخصی می توان زندگی کرد!من که نمی تونم!

M3hrdad;1005546 نوشت:

سلام

دیگه دارن زیاد میشن دخترایی که میگن با ایمان هستن انقلابی هستن و همین صفاتی که زیاد هستن رو دارن اماااا

چی میخوان از پسر ؟؟؟ چهره زیبا در سطح دختر شایسته سال

جاتون خالی دیروز بهشت زهرا بودیم دوستم گفت چرا انقدر راحت درباره رنگ پوستش و سبزه بودنش میگن و جواب رد می دن گفتم بهش فکر نکن، بنده خدا داغون شده، چند مورد پشت هم بهش همینو گفتن

اگه هیچ طلاقی اتفاق نیفته با همین روند ازدواج هم پیش بریم ؛ یک میلیون دختر امکان ازدواج پیدا نمی کنن

سلام!بله درسته.الان تعداد دخترهای دم بخت از پسرها خیلی بیشتره!

سلام
به نظرم گفتن عیوب خواستگار به صورت مستقیم و حتی با واسطه کار درستی نیست و مثل این میمونه که برچسبی به آن شخص زده شود. به خصوص در شهرهای کوجک برای آن شخص مشکل پیش می آید و ممکنه به خاطر برداشت اشتباه شخصی آبروی فرد برود.
بهتره در همان جلسه خواستگاری و با پرسیدن سوالاتی هوشمندانه به علت مخالفت دختر پی ببرید.
ممکنه علت این مخالفتها سوتفاهم یا برداشتهای اشتباه از رفتار یا حرفی باشه که با مطرح شدن قضیه آن موضوع حل شود و جواب مثبت دهند.
اما یه توصیه خدمت دوستان داشتم....
لطفا زمانی که علت مخالفت کسانی که به خواستگاریشان میروید رو شنیدید از نکات آن سواستفاده نکنید...
متاسفانه بعضی از آقایون و خانوم ها با فهمیدن ایراداتی که دارند برای دفعات بعد آنها رو میپوشانند و یا حتی به گونه ای صحبت می کنند که باب میل شنونده باشد.و به این ترتیب با فریب وارد زندگی دیگران می شوند...

پرسش:

پسر جوان 30 ساله هستم. برای رعایت تقوا زیاد تلاش می کنم. تا به حال به نامحرم اجازه نداده ام به من سلام کند و روابط اجتماعی ام بیست است. اما مشکلی که دارم این است که چندین بار به خواستگاری خانم های مؤمن رفته ام؛ ولی در جلسه اول جواب منفی می دهند. در مورد اخیر، با خانمی که همه معیارهای مرا داشت، به صورت رسمی صحبت کردم. اما جواب نفی داد و به واسطه گفت که به این آقا دختر معرفی نکن. با او بحث کردم و به او گفتم که دو ماه در مورد شما تحقیق کردم و با توجه به قبولی در تمام معیارها به خواستگاری تان آمده ام. چرا مرا ردّ می کنید؟ آنها با شنیدن حرفم ناراحت شدند. لطفا راهنمایی ام کنید.

پاسخ:

شما هم مانند هر جوان سالم و متدیّنی دوست دارید ازدواج کنید و تشکیل خانواده دهید. این خیلی خوب است.
چون مورد اخیر به بحث کشیده شده است، مناسب نیست در مورد آن بیشتر پرس و جو نمایید. اما درباره مواردِ قبل، از آن جائی که چند بار جواب منفی شنیده اید، بهتر است اگر می توانید از افراد واسطه بخواهید از خانواده دخترخانم ها دلیلِ دادن جواب منفی را بپرسند و از آنها بخواهند دلایلِ شان را به صورت تفصیلی بیان کنند. اطلاع شما از دلایلِ جواب منفیِ دخترخانم ها و خانواده شان، می تواند به شما کمک کند در پیِ رفع نواقص باشید و در جلسات خواستگاریِ بعدی به صورت مؤثّرتری حاضر شوید. از سوی دیگر، رفتار یا گفتاری که از نظر شما هیچ اشکالی ندارد و بیان آن در جلسه خواستگاری ضروری است، ممکن است در نظر طرف مقابل نا به جا و نادرست باشد و باعث شود آنها به شما جواب منفی دهند. بهتر است پس از اطلاع از دلایل دخترخانم ها برای جواب منفی، با یک روانشناس و مشاورخانواده متعهّد و خبره در مورد صحبت های ردّ و بدل شده در جلسات خواستگاری و طرز رفتار در این جلسات مشورت کنید تا بتوانید به صورت مناسب تری در این جلسات حاضر شوید.

موضوع قفل شده است