مثلهاى قرآنى - آيت الله جعفر سبحانى

تب‌های اولیه

329 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

[="Navy"][=arial narrow]مثل‏هاى زيباى قرآن (21)

[=arial narrow]جعفر سبحانى

[=arial narrow]مثل شانزدهم:دانشمند بد فرجام

تنها «بلعم باعورا» نبود كه بر اثر هواپرستى بدفرجام شد، بلكه همه كسانى كه با داشتن دانش و حكمت، و برخوردارى از الطاف الهى، به دنبال ماديات و هواپرستى بروند، طعمه شيطان مى‏شوند و فرجامشان تلخ و تاريك خواهد بود . از اين‏رو در داورى در مورد اشخاص، بايد كارنامه تمام عمر آنها را در نظر گرفت .

[="Navy"][=arial narrow]هماهنگى گفتار و رفتار

[=arial narrow]درست است هر كس كه دانشى را بياموزد، او را دانشمند مى‏نامند، ولى از نظر امام صادق عليه السلام دانشمند كسى است كه رفتارش، گفتار او را تصديق كند، در غير اين صورت يك چنين دانش، وبال هر گردن است چنانكه مى‏فرمايد:

[=arial narrow]«العالم من صدق فعله قوله و من لم يصدق فعله قوله فليس بعالم‏» .

[=arial narrow]«دانشمند كسى است كه رفتار او گفتارش را تاييد كند، آن كس كردارش، گفتار او را تاييد نكند، او عالم نيست‏» .

[=arial narrow]قرآن مجيد با شديدترين لحن، چنين گروه را توبيخ مى‏كند و مى‏فرمايد:

[=arial narrow]«يا ايها الذين آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون‏» .

[=arial narrow]«اى افراد با ايمان چرا چيزى را كه انجام نمى‏دهيد، به مردم مى‏گوييد» .

«كبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون‏» (1) .

[="Navy"][=arial narrow]«در نزد خدا مبغوض و گناه بزرگ است كه كارى را كه خود انجام نمى‏دهيد، به ديگران بگوييد» .

[=arial narrow]ترسيمى گويا از گفتار بى‏كردار

[=arial narrow]مثل معروفى است كه با گفتن حلوا، حلوا، دهن شيرين نمى‏شود، همچنانكه پهنه تار يك شب با نام چراغ روشن نمى‏شود، و با گفتن گل، گلستان پديد نمى‏آيد و به قول گوينده:

[=arial narrow]نام فروردين نيارد گل به باغ

[=arial narrow]شب نگردد روشن از اسم چراغ

[=arial narrow]اسم گفتى رو مسمى را بجوى

[=arial narrow]ماه در بالاست نى در آب جوى

[=arial narrow]هيچ اسم بى مسمى ديده‏اى

[=arial narrow]يار «گاف‏» و «لام‏» گل چيده‏اى

[=arial narrow]تا قيامت عارف ار مى‏مى كند

[=arial narrow]تا ننوشد باده مستى كى كند

«واتل عليهم نبا الذى آتيناه آياتنا فانسلخ منها فاتبعه الشيطان فكان من‏الغاوين‏» (2) .

[="Navy"][=arial narrow]«براى آنان سرگذشت كسى را بخوان كه آيات خود [و معارف و دانشهاى الهى] را به او داديم ولى سرانجام او از آنها برهنه گشت و شيطان او را پيرو خود ساخت و از گمراهان گشت‏» .

[=arial narrow]«و لو شئنا لرفعناه بها و لكنه اخلد الى الارض واتبع هواه فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث ذلك مثل القوم الذين كذبوا بآياتنا فاقصص القصص لعلهم يتفكرون‏» (3) .

[=arial narrow]«اگر مى‏خواستيم مقام او را با اين آيات بالا مى‏برديم، اما او به پستى گراييد و از هواى نفس پيروى كرد، مثل او همچون سگى است كه اگر به او حمله كنى زبانش را بيرون مى‏آورد و اگر او را رها كنى باز هم اين كار را انجام مى‏دهد . اين، مثل گروهى است كه آيات ما را تكذيب كردند . [اى پيامبر] اين داستانها را براى آنان بازگو كن شايد بينديشند» .

[=arial narrow]«ساء مثلا القوم الذين كذبوا بآياتنا و انفسهم كانوا يظلمون‏» (4) .

«چه بد مثلى دارند گروهى كه آيات ما را تكذيب كردند ولى آنها به خود ستم مى‏كنند» .

[="Navy"][=arial narrow]نكات آيات

[=arial narrow]سلخ در لغت عرب به معنى كنارنهادن پوشش است . از اين جهت پوست كندن گوسفند را سلخ مى‏گويند (5) ، چنان كه به كنار نهادن چادر يا لباس زن را سلخ مى‏نامند (6) .

[=arial narrow]قرآن در مورد اين شخص واژه «انسلخ‏» به كار برده، تا برساند كه آيات و معارف، بسان لباسى است كه سراپاى او را پوشانيده بود، ولى متاسفانه پيروى از شيطان سبب شد كه از پوشش بيرون آيد، و از شيطان پيروى كند .

[=arial narrow]2 . «اخلد الى الارض‏» ، واژه اخلد به معناى ميل و گرايش است و گرايش به زمين به معناى آن است كه شخص يادشده، به ماديات چسبيد و از معنويات كه جنبه آسمانى دارند، باز ماند .

[=arial narrow]3 . «يلهث‏»: لهث در لغت عرب به معنى بيرون آوردن زبان سگ است .

تا اينجا با لغات آيات آشنا شديم، اكنون بايد ديد اين فردى كه آيات الهى به او داده شده بود، خدا او را چگونه معرفى مى‏كند؟ قرآن درباره او، اين جمله‏ها را به كار برده است:

[="Navy"][=arial narrow]1 . سرگذشت او يك سرگذشت‏بزرگ و عظيم بوده است‏به گونه‏اى كه درباره او كلمه «نبا» را به كار برده و مى‏گويد: «واتل عليهم نبا الذى آتيناه آياتنا» ، و نبا به خبر بزرگ و بااهميت گفته مى‏شود، نه هر خبر، حتى در آيه مباركه «ان جاءكم فاسق بنبا» (7) ، مقصود از «نبا» ، خبر عظيم و بااهميت است، نه هر خبر؛ هر چند جزئى و پيش‏پا افتاده باشد .

[=arial narrow]2 . اين فرد، از نظر علم و دانش به پايه‏اى رسيده بود كه بر حجج و بينات الهى احاطه داشت، تو گويى آيات الهى بسان لباسى بود كه بر اندام او پوشانيده شده و سراپاى بدن او را فراگرفته بود .

3 . «فانسلخ منها» ، اين آيات كه بسان جلد يا پوشاك بر بدن او بود كه بر اثر پيروى از شيطان، از اين كمالات برهنه گشت، تو گويى علم و دانش و تقوا لباسى است‏بر اندام انسان، و لذا قرآن درباره تقوا مى‏گويد: «... و لباس التقوى ذلك خير» (8) . «اما لباس پرهيزگارى بهتر است!» .

[="Navy"][=arial narrow]4 . «فاتبعه الشيطان‏»: اين جمله حاكى از آن است كه شيطان از گمراه‏كردن او به حد ياس و نوميدى رسيده بود . ولى آنگاه كه از هوا و هوس پيروى كرد، شيطان به او رسيد و او را پيرو خود ساخت .

تا اينجا از تفسير آيه نخست فارغ شديم . اين آيه مى‏رساند كه اين فرد مقام بزرگى از علم و دانش در امتهاى پيشين را دارا بوده است . مفسران مى‏گويند: مقصود، بلعم‏بن‏باعورا است كه از علماى بنى‏اسرائيل به شمار مى‏رفت . برخى مى‏گويند: او يكى از علماى كنعانى است كه به او علم كتاب داده شده بود . برخى مى‏گويند: مقصود امية بن ابى الصلت ثقفى است كه كتاب‏هاى پيشينيان را خوانده بود و مى‏دانست كه خدا پيامبرى را مى‏فرستد و اميد آن داشت كه او همان رسول نويد داده شده باشد . آنگاه كه پيامبر صلى الله عليه و آله به امر الهى برانگيخته شد، او به رسالت پيامبر كفر ورزيد .

[="Navy"][=arial narrow]در هر حال، آيات قرآنى با مرور زمان كهنه و فرسوده نمى‏شود و در هر زمان مصداقى دارد، و اگر شان نزول خاصى داشته باشد، هرگز مقيد به آن فرد نيست .

[=arial narrow]امام باقر عليه السلام بسيار سخن نيكويى در اين مورد دارد، و مى‏فرمايد:

[=arial narrow]«الاصل فى ذلك بلعم، ثم ضربه الله مثلا لكل مؤثر هواه على هدى الله من اهل القبلة‏» (9) .

«اصل اين آيه درباره بلعم است‏سپس خدا آن را به عنوان يك مثل درباره همه كسانى كه هواپرستى را بر سر دارد، بر خداپرستى و هدايت الهى در اين امت، مقدم بشمارد، بيان كرده است‏» .

[="Navy"][=arial narrow]تفسير آيه دوم

[=arial narrow]در حالى كه آيه نخست از سقوط و تنزل اين دانشمند گواهى مى‏دهد، آيه ديگر يادآور مى‏شود كه خدا مى‏توانست‏به نيروى جبر او را از سقوط و لغزش باز دارد، ولى چنين هدايت جبرى بى‏ارزش است . هدايت در صورتى ارزشمند است كه از روى اختيار بوده، و انسان با كمال آزادى پوياى راه حق باشد، چنانكه مى‏فرمايد: «و لؤ شئنا لرفعناه بها» . «اگر ما مى‏خواستيم با همان آيات او را از انحطاط نجات داده و بالا مى‏برديم اما نكرديم، زيرا شرط هدايت اين است كه فرد، آماده آن باشد، ولى هرگاه، انسان فاقد چنين آمادگى شد، هدايت الهى نصيب او نمى شود» .

[=arial narrow]و اين حقيقت از دو جمله يادشده در زير استفاده مى‏شود:

[=arial narrow]«و لو شئنا لرفعناه بها ...» .

[=arial narrow]«اگر مى‏خواستيم او را با آن آيات بالا مى‏برديم‏» .

[=arial narrow]چرا نكرديم؟ زيرا؛

[=arial narrow]«و لكنه اخلد الى الارض‏» .

«او فاقد چنين شايستگى بود، و گرايش به ماديات را، بر امور معنوى مقدم داشت‏» .

[="Navy"][=arial narrow]تبيين مثل

[=arial narrow]كرارا يادآور شده‏ايم كه در مثل مشبهى لازم است و مشبه‏به و وجه‏شبهى .

[=arial narrow]مشبه در اين آيه بلعم بن باعورا است كه از دانش خود در راه سعادت بهره نگرفت . مشبه‏به، سگ است كه پيوسته دهان باز كرده و زبان بيرون مى‏آورد .

وجه شبه اين است: همان طورى كه آن كار سگ، نتيجه خلقت و فطرت اوست، و بالذات اين كار را انجام مى‏دهد، خواه تشنه باشد و خواه سيراب، همچنين است افرادى كه با بودن چراغهاى هدايت، راه ظلمانى را پيش مى‏گيرند، به نوعى به خواسته درونى خود عمل مى‏كنند . مسلما اين فطرت فطرت ثانوى است كه در طول سالها، از طريق كارهاى زشت‏به دست آورده، و الا فطرت نخستين انسان، فطرت پاك و پاكيزه است . پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله فرمود: «كل مولود يولد على الفطرة، ثم ان ابواه يهودانه و ينصرانه و يمجسانه‏» (10)

[="Navy"][=arial narrow]سرانجام از اين آيه، استفاده مى‏شود كه هر نوع قضاوت درباره فرد بايد به‏طور موقت‏باشد و قضاوت قطعى در گرو اين است كه انسان، زندگى را به پايان برساند، و درحالى‏كه در صراط مستقيم بوده، جان به جان آفرين بسپارد، چه‏بسا كسانى در آغاز زندگى و يا نيمه‏هاى آن، لباس تقوا بر تن كرده و در صراط مستقيم قرار داشته‏اند، ولى در پايان زندگى از صراط مستقيم لغزيده و پيرو كژراهه شده‏اند .

[=arial narrow]از اين بيان مى‏توان درباره ياران پيامبر چنين گفت: در اين كه آنها، نور هدايت را ديده، و شرفياب محضر رسول خدا شده‏اند، شك و ترديدى نيست، ولى قضاوت قطعى درباره هر يك بستگى به پاى‏بندى آنها به اصول شريعت تا پايان عمر دارد .

[=arial narrow]برخى از آيات كه از رضايت‏خدا نسبت‏به برخى از صحابه خبر مى‏دهد رضايت‏خود را مقطعى اعلام مى‏كند نه پيوسته . و مى‏گويد به هنگام بيعت‏با پيامبر، خدا از آنان راضى شد نه تا آخرين لحظه زندگى چنانكه مى‏فرمايد:

«لقد رضى الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة فعلم ما في قلوبهم فانزل السكينة عليهم و اثابهم فتحا قريبا» (11) .

[="Navy"][=arial narrow]«خداوند از مؤمنان راضى و خشنود شد خدا آنچه را در درون دلهايشان نهفته بود دانست، از اين رو آرامش را بر دلهايشان نازل كرد و پيروزى نزديكى به عنوان پاداش نصيب آنها فرمود» .

[=arial narrow]درست است در برخى از آيات خدا از سه گروه اظهار رضايت نموده:

[=arial narrow]الف: پيشگامان از مهاجران .

[=arial narrow]ب: پيشگامان از انصار .

[=arial narrow]ج: كسانى كه از آنها پيروى كردند .

[=arial narrow]«و السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار و الذين اتبعوهم باحسان رضي الله عنهم و رضوا عنه و اعد لهم جنات تجرى تحتها الانهار خالدين فيها ابدا ذلك الفوز العظيم‏» (12) .

«پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار و كسانى كه به نيكى از آنها پيروى كردند، خداوند از آنها خشنود گشت و آنها از او خشنود شدند و باغهايى از بهشت‏براى آنان فراهم ساخته كه نهرها از زير درختانش جارى است، جاودانه در آن خواهند بود و اين است پيروزى بزرگ‏» .

[="Navy"][=arial narrow]ولى اظهار رضايت‏خدا از اين گروه‏ها نمى‏تواند دليل بر عصمت‏يا عدالت آنان تا روز بازپسين زندگى آنان باشد، بلكه چه بسا ممكن است‏بسان بلعم باعورا بعدها بلغزند .

[=arial narrow]گواه بر اين كه هدايت مقطعى دليل بر هدايت مطلق نيست اين است كه قرآن پس از ستودن ياران پيامبر تنها به برخى از آنان وعده مغفرت و پاداش مى‏دهد نه به همگى؛ چنانكه مى‏فرمايد:

«محمد رسول الله و الذين معه اشداء على الكفار رحماء بينهم تراهم ركعا سجدا يبتغون فضلا من الله و رضوانا سيماهم فى وجوههم من اثر السجود ذلك مثلهم فى التوراة و مثلهم فى الانجيل كزرع اخرج شطاه فآزره فاستغلظ فاستوى على سوقه يعجب الزراع ليغيظ بهم الكفار وعد الله الذين آمنوا و عملوا الصالحات منهم مغفرة و اجرا عظيما» (13) .

[="Navy"]«محمد فرستاده خداست و كسانى كه با او هستند در برابر كفار سرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند، پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مى‏بينى درحالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مى‏طلبند . نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است، اين، توصيف آنان در تورات و توصيف آنان در انجيل است همانند زراعتى كه جوانه‏هاى خود را خارج ساخته و به تقويت آن پرداخته تا محكم شده و بر پاى خود ايستاده است و زارعان را به شگفتى وا مى‏دارد اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد، كسانى از آنها را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده‏اند، خداوند وعده آمرزش و اجر عظيمى داده است‏» .

[="Navy"]پى‏نوشت:

1) صف: 2 و 3 .

2) اعراف: 175 .

3) اعراف: 176 .

4) اعراف: 177 .

5) سلخ الخروف‏»: بره را پوست كند .

6) سلخت‏المراة درعها»: زن، پيراهن خود را درآورد .

7) حجرات: 6 .

8) اعراف: 26 .

9) مجمع‏البيان: ج‏4، ص‏500 .

10) التاج‏الجامع‏للاصول: ج‏4، ص‏180؛ تفسير البرهان: ج‏3، ص‏261، حديث‏5 .

11) فتح: 18 .

12) توبه: 100 .

13) فتح: 29 .

منبع :مکتب اسلام،شماره 5 (سال 81)[/]

[="Black"][=arial]مثل‏هاى زيباى قرآن (22)

[=arial]جعفر سبحانى

[=arial]مثل هفدهم؛بناى استوار و بناى ناپايدار

[=arial]برخلاف منافقان كه عقايدى سست و بى‏اساس دارند، همچون خانه‏اى كه بر لب پرتگاه ساخته شده و در شرف ويرانى است; مؤمنان داراى عقايدى استوار و پايدار دارند، همچون بنيانى استوار و محكم كه براساس تقوا و رضايت‏خداوند استوار شده است .

[=arial]«والذين اتخذوا مسجدا ضرارا و كفرا و تفريقا بين المؤمنين و ارصادا لمن حارب الله و رسوله من قبل وليحلفن ان اردنا الا الحسنى و الله يشهد انهم لكاذبون‏» .

[=arial]«[دسته‏اى از منافقان] كسانى هستند كه به منظور ضرر زدن به مسلمانان و تقويت كفر و ايجاد دودستگى ميان مؤمنان، مسجدى [و در واقع] كمين‏گاهى براى كسانى كه قبلا با خداوند و پيامبر وى به محاربه برخاسته بود، ساخته‏اند و سوگند مؤكد ياد مى‏كنند كه ما جز كار خير هدفى نداشتيم و خداوند گواهى مى‏دهد كه آنان دروغ مى‏گويند» .

[=arial]«لا تقم فيه ابدا لمسجد اسس على التقوى من اول يوم احق ان تقوم فيه; فيه رجال يحبون ان يتطهروا والله يحب المطهرين‏» .

[=arial]«هرگز در آنجا نماز مگزار، مسجدى كه از روز نخست‏بر پايه تقوا بنا شده است، شايسته است كه در آن نماز بگزارى، در آن مسجد مردانى نماز مى‏گزارند كه مى‏خواهند پاك شوند و خداوند افراد پاك را دوست دارد» .

[=arial]«افمن اسس بنيانه على تقوى من الله و رضوان خير ام من اسس بنيانه على شفا جرف هار فانهار به في نار جهنم والله لا يهدي القوم الظالمين‏» (1) .

«آيا آن كس كه شالوده كار خود را بر اساس پرهيزگارى و خشنودى خداوند گذارده است، بهتر است‏يا آن كه آن را بر لب سيل‏گاهى كه در حال ريختن است نهاده و با آن، در آتش جهنم سقوط مى‏كند؟ و خداوند ستمكاران را هدايت نمى‏كند» .

[="Black"][=arial]لغات آيات

[=arial]«ضرار» به معنى ضرر زدن از روى عمد و دشمنى است .

[=arial]«ارصاد» به معنى كمين كردن .

[=arial]«بنيان‏» به معنى ساختمان است كه امروز در زبان عرب، واژه «مبنى‏» به كار مى‏برند .

[=arial]«تقوى‏» از وقايه گرفته شده و آن يك نوع خصلت است كه در سايه آن، انسان از گناهان پرهيز مى‏كند و در حقيقت‏سپرى است كه از روى آوردن گناه به انسان جلوگيرى مى‏نمايد .

[=arial]«شفا» به معناى لبه .

[=arial]«جرف‏» به معناى كناره‏هاى رودخانه، كه آب زير آن را خالى كرده است .

[=arial]«هار» چيزى كه در آستانه فرو ريختن است .

تا اينجا با لغات آيات آشنا شديم . اكنون شان نزول آيه را بيان مى‏كنيم:

[="Black"][=arial]تفسير آيات

در شهر «يثرب‏» پيش از هجرت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به آن شهر، مردى به نام «ابوعامر» اطلاعات جامع و وسيعى درباره كتب عهدين داشت و پيش از بعثت پيامبر، ظهور او را نويد مى‏داد، و علائم و نشانه‏هاى او را در اين دو كتاب براى مردم بازگو مى‏كرد . آنگاه كه رسول گرامى، گام به اين شهر نهاد، «ابوعامر» نيز به او ايمان آورد، ولى آن عظمت و نفوذ كلمه‏اى را كه به عنوان پيشواى روحانى داشت، از دست داد و به صورت يك فرد عادى درآمد . در اين هنگام، انگيزه حسد، سبب شد كه او با منافقان قبيله‏هاى «اوس‏» و «خزرج‏» همكارى صميمانه را آغاز كند، و شالوده حزب نفاق را در مدينه بريزد . از اين جهت، از مدينه به مكه گريخت و براى براندازى حكومت نوبنياد اسلام، سفرى به شام كرد و تمايلات بزرگ روميان را براى نبرد با مسلمانان جلب نمود .

[="Black"][=arial]او در نامه‏اى به منافقان مدينه، نوشت:

[=arial]مركزى را به عنوان آموزش تعليمات و تصميمات خرابكارانه بسازيد، و براى پوشش و اغفال مسلمانان نام آن محل را «مسجد» بگذاريد . از اين جهت، دوازده نفر از سران حزب نفاق كه از ساكنان دهكده «قبا» (2) بودند، مسجدى را در آن محل بنا كردند، درحالى كه در دهكده قبا، مسجد با سابقه‏اى بود كه محل تجمع مسلمانان به شمار مى‏رفت . آنان براى كسب مجوز، حضور پيامبر رسيدند و گفتند: پيران و بيماران در شبهاى تار و بارانى موفق نمى‏شوند مسافت ميان خانه و مسجد قبا را طى كنند . از اين جهت، ناچاريم براى چنين ايام فوق‏العاده، مسجدى در كنار خانه‏هاى خود داشته باشيم . پيامبر صلى الله عليه و آله سخنان آنان را شنيد ولى نفيا و اثباتا چيزى نگفت .

وقتى كه پيامبر از جنگ تبوك بازگشت، مركز منافقان كه خداوند آن را خانه «ضرار» ناميده و آنان مسجد مى‏ناميدند، آماده بهره‏بردارى بود . منافقان اصرار داشتند كه پيامبر آنجا را با اقامه جماعت، افتتاح فرمايد تا به تمام معنا رنگ مسجد به خود بگيرد و ديگر مسلمانان نتوانند آن را ويران كنند . فرشته وحى نازل گرديد و پيامبر را از منويات سوء منافقان آگاه ساخت و با آوردن آيات ياد شده، اهداف منافقان را از ساختن اين معبد، در چهار كلمه خلاصه كرد، اكنون به شرح اين چهار هدف مى‏پردازيم:

[="Black"][=arial]ويژگيهاى لانه جاسوسى

[=arial]يادآور شديم كه منافقان براى آموزش و تصميمات خرابكارانه خود، مركزى به ظاهر اسلامى; ولى در واقع لانه جاسوسى ساختند كه به فرمان رئيس حزب به نام «ابوعامر» جامه عمل بپوشانند . اين مركز از نظر قرآن داراى چهار ويژگى بود:

[=arial]الف . «ضرارا» هدف، ضربه زدن و ضرر وارد كردن به مسلمانان بود .

[=arial]ب . «كفرا» براى تقويت كفر بنا شده بود .

[=arial]ج . «و تفريقا» هدف، ايجاد دودستگى ميان مردم قبا بود .

[=arial]د . «ارصادا لمن حارب الله و رسوله‏» كمينگاهى براى ابوعامر بود كه محارب با خدا و پيامبر به شمار مى‏رفت .

[=arial]شگفت اينجاست كه آنان بر مصلح بودن خود اصرار ورزيده و پيوسته سوگند ياد مى‏كردند كه هدف، بسيار مقدس است، ولى قرآن بر دروغگو بودن آنان گواهى مى‏دهد . چنانكه قرآن در انتقاد از آنان مى‏فرمايد: «... وليحلفن ان اردنا الا الحسنى و الله يشهد انهم لكاذبون‏» .

«... سوگند مؤكد ياد مى‏كنند كه ما جز كار خير هدفى نداشتيم و خداوند گواهى مى‏دهد كه آنان دروغ مى‏گويند» .

[="Black"][=arial]آيه دوم، پيامبر را از افتتاح اين مسجد و نماز گزاردن در آنجا باز مى‏دارد كه مبادا از اين طريق، رنگ رسمى به خود بگيرد و ديگر تخريب آن، امكان‏پذير نباشد . و لذا جبرئيل فرود آمد و پيامبر را از اهداف سازندگان اين بنا آگاه ساخت و او را از هر نوع نماز گزاردن و يا عمل ديگر در آن مكان، باز داشت و چنين فرمود: «لا تقم فيه ابدا» «هيچگاه در آنجا براى نماز و دعا توقف نكن‏» .

[=arial]آنگاه قرآن دو مسجد را مقايسه مى‏كند:

[=arial]1 . مسجدى كه از روز نخست‏بر اساس تقوا برپا شده است، مانند مسجد «قبا» .

[=arial]2 . بنايى كه به صورت ظاهر مسجد; ولى در باطن، لانه جاسوسى و نقشه‏كشى عليه اسلام و مسلمانان است .

در مسجد نخست، افراد پاكدامن نماز مى‏گزارند، طبعا در محل دوم افراد ناپاك جمع مى‏شوند، چنان كه مى‏فرمايد: «لمسجد اسس على التقوى من اول يوم احق ان تقوم فيه فيه رجال يحبون ان يتطهروا والله يحب المطهرين‏» . «مسجدى كه از روز نخست‏بر پايه تقوا بنا شده است، شايسته است كه در آن نماز بگزارى، در آن مسجد مردانى نماز مى‏گزارند كه مى‏خواهند پاك شوند و خداوند افراد پاك را دوست دارد» .

[="Black"][=arial]در آيه بعدى دو گروه مؤمن و كافر را مقايسه مى‏كند و يادآور مى‏شود: مؤمن كسى است كه ساختمان خود را بر شالوده تقوا و رضايت‏خدا برپا مى‏كند، درحالى كه انسان منافق، ساختمان خود را بر لبه رودخانه‏اى مى‏سازد كه زير آن را آب شسته و برده و در حال فرو ريختن است .

[=arial]مسلما مقصود، ظاهر قضيه نيست كه اينها بنايى را بر لب رودخانه‏اى ساخته‏اند كه زير آن شستشو شده است، بلكه مقصود، عقيده و دين آنهاست كه بر اساس آن زندگى مى‏كنند و به خاطر بى‏پايگى آيين‏شان سرانجام به جهنم فرو خواهند افتاد، چنان كه مى‏فرمايد:

[=arial]«افمن اسس بنيانه على تقوى من الله و رضوان خير ام من اسس بنيانه على شفا جرف هار فانهار به في نار جهنم والله لا يهدي القوم الظالمين‏» (3) .

«آيا آن كس كه شالوده كار خود را بر اساس پرهيزگارى و خشنودى خداوند گذارده است، بهتر است‏يا آن كه آن را بر لب سيل‏گاهى كه در حال ريختن است نهاده و با آن، در آتش جهنم سقوط مى‏كند؟ و خداوند ستمكاران را هدايت نمى‏كند» .

[="Black"][=arial]تبيين و تشبيه

[=arial]تا اينجا به تفسير آيه‏ها پرداختيم و مفاد آنها نيز روشن گشت، ولى اكنون به تشريح تمثيل مى‏پردازيم . كرارا يادآور شديم كه مثلهاى قرآن، تمثيل و تشبيه است و هر تشبيهى داراى سه پايه است: 1 . مشبه; 2 . مشبه‏به; 3 . وجه شبه .

[=arial]از آنجا كه آيه، داراى دو تمثيل است، قهرا به تعدد تمثيل، جنبه‏هاى سه‏گانه نيز متعدد خواهند بود .

[=arial]تمثيل اول

[=arial]مشبه: مؤمنى كه داراى عقيده محكم و استوار است .

[=arial]مشبه به: بنيانى كه براساس بناى محكم ساخته شده باشد .

وجه شبه: از آنجا كه عقايد مؤمن از حقانيت و استوارى برخوردار است، قهرا بسان بناى محكم، پايدار خواهد بود .

[="Black"][=arial]تمثيل دوم

[=arial]مشبه: منافق كه داراى عقيده‏اى سست و بى‏پايه است .

[=arial]مشبه به: خانه‏اى كه بر لبه رودخانه كه زير آن را سيل شسته باشد، بنا گردد .

وجه شبه: همچنان كه خانه دوم در آستانه ريزش است و ساكنان خود را در كام مرگ فرو مى‏ريزد، همچنين منافقان كه بر عقايد باطل تكيه كرده‏اند، به خاطر سستى آنها، به كام دوزخ فرو مى‏روند .

[="Black"]پى‏نوشت:

1) توبه: 107 و 109 .

2) دهكده‏اى بود در 12 كيلومترى مدينه ولى اكنون به آن وصل شده است .

3) توبه: 107 و 109 .

منبع :مکتب اسلام،شماره 6 ،(سال 81)[/]

[="Black"][=arial]مثل‏هاى زيباى قرآن (23)

[=arial]جعفر سبحانى

[=arial]مثل هفدهم:دنياى ناپايدار

[=arial]زندگى دنيا، همچون باغ و بستان زيبا و خرم كه در برابر حوادث و آفات، آسيب‏پذير است؛ ناپايدار و گذرا است، اما بهشت موعود، جاودانه و محل امن و سلامت است .

[=arial]«انما مثل الحياة الدنيا كماء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض مما ياكل الناس و الانعام حتى اذا اخذت الارض زخرفها و ازينت و ظن اهلها انهم قادرون عليها اتاها امرنا ليلا او نهارا فجعلناها حصيدا كان لم تغن بالامس كذلك نفصل الآيات لقوم يتفكرون‏» (1) .

[=arial]«زندگى دنيا بسان آبى است كه آن را از آسمان فرود آورديم كه بر اثر آن گياهان گوناگونى روييده و مردم و چارپايان آن را مى‏خورند، تا زمانى كه زمين، زيبايى خود را از آن گرفته و زينت‏يافته و مردم آن زمين مى‏انديشند كه مى‏توانند از آن تا مدتى بهره بگيرند، ناگهان فرمان ما شب يا روز فرود مى‏آيد و آنها را [چنان] درو مى‏كند، كه گويى هرگز نبوده‏اند، اين چنين آيات خود را براى گروه متفكر، شرح مى‏دهيم‏» .

[=arial]«و الله يدعوا الى دار السلام و يهدي من يشاء الى صراط مستقيم‏» (2) .

«خدا به سراى صلح و سلامت دعوت مى‏كند و هر كس را بخواهد، راه راست هدايت مى‏كند» .

[="Black"][=arial]لغات آيه

[=arial]اختلاط در لغت عرب به معنى آميزش است، و جمله «فاختلط به نبات‏الارض‏» را مى‏توان دو جور تفسير كرد:

[=arial]1 . «ب» در واژه «به‏» به معناى مصاحبت است، در اين صورت معنى جمله اين خواهد بود: آب باران با نباتات درهم آميخته مى‏شود و آب در بافتها و سلولهاى آنها نفوذ مى‏كند .

[=arial]2 . «ب» در واژه «به‏» به معنى سببيت است، در اين صورت معنى آيه اين خواهد بود كه به وسيله آب باران، گياهان رشد كرده و به هم مختلط گشته‏اند و در هم پيچيده‏اند .

جمله «اخذت الارض زخرفها وازينت‏» از بلاغت‏بسيار بالايى برخوردار است . اين آيه، زمين را به عروسى تشبيه مى‏كند كه در لباسهاى فاخر از هر رنگى مى‏پوشد و به انواع زينتها خود را آرايش مى‏كند . و معنى جمله اين است كه زمين زينتهاى خود را برگرفته و خود را با آن‏ها آراسته است .

[="Black"][=arial]جمله «قادرون عليها» به اين معنى است كه آنان فكر مى‏كنند كه پيوسته مى‏توانند از اين نباتات و چهارپايان بهره بگيرند، اما غافل از آنند كه سنت الهى بر ناپايدارى آنها تعلق گرفته است .

[=arial]جمله «اتاها امرنا» (فرمان ما به آنها مى‏رسد) كنايه از نزول آفاتى است كه مزارع را مى‏خشكاند و سرانجام مايه مرگ و مير چهارپايان نيز مى‏شود .

[=arial]جمله «كان لم تغن‏» به منزله اين است كه بگويد: «كان لم ينبت زرعها» (گويا اصلا گياه و جانورى نبوده است) .

آيه دوم، بهشت را به عنوان دارالسلام معرفى مى‏كند كه درست نقطه مقابل دنياست . جهان ماده محور بلاها و گرفتاريها و مرگ و ميرهاست، در حالى كه آن جهان، سراپا سلامت و سازگارى است . تا اينجا با تفسير جمله‏هاى آيه آشنا شديم، اينك تبيين مثل آيه:

[="Black"][=arial]تفسير مثل

[=arial]در گذشته يادآور شديم كه هر تمثيلى داراى سه ركن است:

[=arial]1 . مشبه: چيزى كه درصدد تشبيه آن هستيم .

[=arial]2 . مشبه‏به: چيزى كه شى مورد نظر، به آن تشبيه مى‏شود .

[=arial]3 . وجه شبه: چيزى كه اين دو را يكسان نشان مى‏دهد و مايه تشابه آن دو است .

[=arial]نخست‏به توضيح مشبه به مى‏پردازيم تا فهم مشبه آسانتر باشد .

فرض كنيد سرزمينى است كه از نظر خاك آماده پرورش گياهان و رشد درختان مى‏باشد، و در منطقه‏اى خوش آب و هوا قرار گرفته كه در مواقع خاص از آب باران سيراب مى‏شود و آفتاب ملايم بر اين سرزمين مى‏تابد و كشاورزان ماهر در حراست اين باغ مى‏كوشند . چيزى نمى‏گذرد كه اين سرزمين به يك باغ زيبا تبديل مى‏شود كه دل را مى‏ربايد، و زمين آن به صورت عروسى در مى‏آيد كه خود را با انواع گياهان و گلها و ميوه‏ها آراسته است . صاحبان باغ پيوسته از ميوه‏ها و گلهاى معطر آن بهره‏مند شده و براى اين باغ نوعى جاودانگى مى‏پندارند . در همين رفت و آمدها و نگاه‏هاى پرمعنا كه عقل و هوش را از انسان مى‏ربايد، ناگهان باغ دچار حادثه‏اى يا باد مسمومى مى‏گردد كه همه چيز را از ريشه مى‏خشكاند و باغ به صورت يك مشت چوب خشك و برگهاى زرد در مى‏آيد كه مايه وحشت‏بيننده مى‏گردد .

[="Black"][=arial]اين، حال مشبه‏به است و اما مشبه، اين دنياى فانى است كه هر فردى به نوعى براى خود، آمال و آرزوهايى در سر مى‏پروراند، و بر جوانى خود اعتماد نموده و مال و فرزند را مايه قدرت و نيرو مى‏داند، ولى چيزى نمى‏گذرد كه جوانى به پيرى تبديل شده و قواى بدن كاهش يافته و انسان در آستانه مرگ قرار مى‏گيرد و اولاد و فرزندان، هريك به نقطه‏اى رفته، تو گويى آن اجتماع و آن زندگى پرطراوت وجود نداشت .

[=arial]مؤيد الدين اصفهانى معروف به طغرايى در لاميه خود كه به نام «لامية العجم‏» معروف است، وضع دنيا را چنين توصيف مى‏كند:

[=arial]ترجو البقاء لدار لا ثبات لها

[=arial]فهل سمعت‏بظل غير منتقل

[=arial]آيا براى خانه‏اى كه جاودانى نيست، آرزوى پايدارى دارى؟

آيا هيچ شنيده‏اى كه سايه‏اى جابجا نشود؟

[="Black"][=arial]روى اين بيان، تمثيل وارد در آيه، تمثيل مركب است، يعنى مجموع مشبه، به مجموع مشبه‏به تشبيه مى‏شود، نه اينكه هر جزئى از اجزاى مشبه؛ به جزئى از اجزاى مشبه‏به تشبيه شود .

[=arial]اما مرحوم طبرسى با ارتكاب تكلفى، آيه را از قبيل تشبيه مفرد به مفرد گرفته و در اين مورد بيان خاصى دارد ضمنا يادآور مى‏شويم كه اين تمثيل به گونه‏اى ديگر، در سوره كهف، آيه‏45 و سوره حديد آيه‏20 وارد شده كه در جاى خود خواهند آمد .

[=arial]آيه با اين تمثيل، ما را از دنياگرايى و دنياپرستى و دنياخواهى بى حد و حساب باز مى‏دارد و يادآور مى‏شود كه به جاى دنياخواهى، آخرت‏خواهى را پيشه خود قرار دهيم، اين جهان، جهان بلاست و آخرت، خانه سلامت است . و در اين مورد، از تعبير «دارالسلام‏»: «خانه سلامت‏» ، بهره مى‏گيرد و مى‏فرمايد:

[=arial]«و الله يدعوا الى دار السلام‏» (3) : «خدا به خانه امن و سلامت دعوت مى‏كند» ، نه به اين دنيا كه «دارالبلاء» است و زيبايى‏هاى آن ناپايدار مى‏باشد .

دوست عزيز، شاعر خاندان رسالت، آقاى حسان، در اين مورد ابياتى دارد كه از نظر خوانندگان مى‏گذرد:

[="Black"][=arial]آثار پاينده

[=arial]بر آب است، بنيان بنيادها

[=arial]خرابى است، پايان آبادها

[=arial]نه غمهاى پرشور پاينده است

[=arial]نه لبخند شيرين دلشادها

[=arial]نه اين كلبه‏ها و، نه آن كاخها

[=arial]نه در باغ، گلها و شمشادها

[=arial]جوانى و پيرى و فقر و غنى

[=arial]نپايند چون مهر و مردادها

[=arial]غنيمت‏شماريد اين عمر خويش

[=arial]چو عمار و سلمان و مقدادها

[=arial]همه، مال و مكنت كه در دست ماست

[=arial]غبارى است در معرض بادها

[=arial]نماند بجز نام در اين جهان

[=arial]كه آن هم رود آخر از يادها

[=arial]مگر نام آن با خدا مردمى

[=arial]كه از قيد نفسند آزادها

[=arial]ز آثار نيكويشان باقى‏اند

[=arial]چو دارند پاينده بنيادها

[=arial]بشر سوزد از آتش كفر و جهل

[=arial]ز هر سو بلند است فريادها

[=arial]همه، تشنه دين و دانايى‏اند

[=arial]همه، چشم در راه امدادها

[=arial]يقين علم و دين، از ميان مى‏برند

[=arial]همه رنج و غمها و بيدادها

[=arial]بياييد گرد هم آييم ما

[=arial]بكوشيم در راه ارشادها

[=arial]كه تقديم قرآن و عترت كنيم

[=arial]ز هر حوزه علم، استادها

«حسان‏» توشه برگير تا فرصت است

[="Black"][=arial]كه تقوا بود بهترين زادها امير مؤمنان در ترسيم ناپايدارى دنيا، كلمات بس شيرين و زيبايى دارد كه نمونه‏اى از آنها را يادآور مى‏شويم:

[=arial]«دار بالبلاء محفوفة، و الغدر معروفة، لا تدوم احوالها، و لا يسلم نزالها» (4) .

«دنيا، خانه‏اى است پوشيده با بلا، و به حيله و مكر، مشهور است، اوضاع آن ناپايدار، ساكنان در آن، از بلا در امن نيستند» .

[="Black"]پى‏نوشت:

1) يونس: 24 .

2) يونس: 25 .

3) مجمع‏البيان: ج‏3، ص‏102 .

4) نهج‏البلاغه: خ‏226 .

منبع :مکتب اسلام،شماره 7 (سال 81)[/]

[="Black"][=arial]مثل‏هاى زيباى قرآن (24)

[=arial]جعفر سبحانى

[=arial]مثل نوزدهم:آيا مؤمن و منكر برابرند؟!

[=arial]حال گروه كافران، همچون حال نابينا و كر، و حال مؤمنان، همانند حال افراد بينا و شنوا است . در حقيقت مؤمن، در پرتو دل آگاهى بسان انسان بينا و شنوا و فرد كافر در اثر دل‏مردگى بسان نابينا و كر مى‏باشد .

[=arial]«ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات و اخبتوا الى ربهم اولئك اصحاب الجنة هم فيها خالدون‏» .

[=arial]«آنان كه ايمان آورده‏اند و عمل صالح انجام داده‏اند و در برابر خداوند تسليم و خاضع گشته‏اند آنان بهشتيانند و در آنجا جاودان خواهند بود» .

[=arial]«مثل الفريقين كالاعمى و الاصم و البصير و السميع هل يستويان مثلا افلا تذكرون‏» (1) .

«حال اين دو گروه [مؤمن و منكر] حال نابينا و كر و بينا و شنواست، آيا اين دو همانند و همسانند؟ چرا يادآور نمى‏شويد؟» .

[="Black"][=arial narrow]لغات آيه

[=arial narrow]«اخبات‏» در لغت عرب به معنى خضوع و خشوع است و گاهى نيز در معنى اطمينان به كار مى‏رود . و در آيه مورد بحث معنى نخست مناسبتر است .

[=arial narrow]سه واقعيت مرتبط به هم:

[=arial narrow]آيه نخست، سه واقعيت مرتبط به هم را يادآور شده كه هر يك، بعدى را به دنبال مى‏آورد:

[=arial narrow]1 . ايمان، 2 . عمل صالح، 3 . تسليم در برابر حق .

[=arial narrow]ايمان به يك حقيقت، ايجاب مى‏كند كه انسان بر طبق آن حركت كند . فردى كه مى‏داند در سيم لختى نيروى برق جريان دارد، و دست‏زدن همان و مرگ هم همان، مسلما از تماس با آن خوددارى مى‏كند، و سرانجام در برابر اين حقيقت‏خضوع مى‏كند و هرگز به اين فكر نمى‏افتد كه در برابر آن سرسختى نشان دهد .

گروه مؤمن، كه به خداى دانا و توانا ايمان دارند و مى‏دانند كه وى براى بررسى اعمال آنان روز معاد را فراهم كرده و محاسبه‏هاى دقيق، كار آنان را رسيدگى مى‏كنند، گرد علم زشت نمى‏گردند و پيوسته مبدا عمل صالح مى‏شوند؛ زيرا در آن جهان ميوه آن را مى‏چينند و سرانجام در مقابل خدا و آموزگاران و دستورات وى سر تسليم فرود مى‏آورند .

[="Black"][=arial narrow]اين گروه چشم باز و گوش شنوايى دارند، امير مؤمنان، در ستايش پرهيزكاران چنين مى‏فرمايد:

[=arial narrow]«غضوا ابصارهم عما حرم الله عليهم و وقفوا اسماعهم على العلم النافع لهم، ... فهم والجنة كمن قد راها فهم فيها منعمون، و هم و النار كمن قد راها فهم فيها معذبون‏» (2) .

[=arial narrow]«پرهيزكاران، ديدگان خود را از هر حرامى پوشيده و گوشهاى خود را بر دانشهاى سودمند باز مى‏كنند ... تو گويى آنان بهشت را مى‏بينند كه در آنجا در نعمتند و گويا دوزخ را مشاهده مى‏كنند، كه در آنجا معذبند» .

[=arial narrow]در مقابل اين گروه، گروهى كافرند كه به خدا كفر ورزيده و در نتيجه فاقد عمل صالح بوده و از تسليم در برابر اوامر و نواهى الهى سرباز مى‏زنند . و در نتيجه آنان نسبت‏به حقايق نابينا و ناشنوا هستند .

[=arial narrow]اكنون سؤال مى‏شود: آيا دو گروه زير يكسانند:

[=arial narrow]1 . گروهى كه ايمان به خدا داشته و عمل صالح انجام داده و در مقابل خالق، خاضع و خاشعند، و با چشم و گوش باز به حقايق جهان مى‏نگرند و نداهاى الهى را مى‏شنوند .

[=arial narrow]2 . گروهى كه منكر خدا بوده و فاقد عمل صالح و خضوع در برابر خدا مى‏باشند و در نتيجه، چشم بسته و گوش بسته و از حقايق علوى ناآگاهند، تو گويى نسبت‏به آنها نابينا و كرند .

پاسخ: هرگز اين دو گروه يكسان نمى‏باشند .

[="Black"][=arial narrow]حقيقت تمثيل

[=arial narrow]مشبه در اين آيه، كافر و مؤمنند، و مشبه‏به، دو گروه نابينا و ناشنوا و بينا و شنواست، و در حقيقت، مؤمن به خاطر دل آگاهى بسان انسان بينا و شنواست . كافر به خاطر دل‏مردگى بسان نابينا و كر مى‏باشد .

[=arial narrow]مثل بيستم

[=arial narrow]«له دعوة الحق و الذين يدعون من دونه لا يستجيبون لهم بشى‏ء الا كباسط كفيه الى الماء ليبلغ فاه و ما هو ببالغه و ما دعاء الكافرين الا فى ضلال‏» .

[=arial narrow]«دعوت حق از آن اوست [و بايد او را خواند]، و كسانى كه غير از خدا را مى‏خوانند، به دعوت آنان پاسخ نمى‏گويند . آنان همچون كسى هستند كه دستهاى خود را به سوى آب مى‏گشايند تا آب به دهانشان برسد و هرگز نخواهد رسيد و درخواست كافران جز گمراهى چيزى نيست‏» .

انسان ذاتا يك موجود محتاج و نيازمند است، در حالى كه به كارهاى شگفت‏انگيزى دست مى‏زند و انسان را به كره ماه مى‏فرستد و در صدد تسخير كرات ديگر است، اما فقر و حاجت و نياز، سراسر وجود او را فراگرفته و با به هم خوردن شرايط زندگى دچار سختيها و بدبختيها مى‏شود و در اين هنگام به دنبال فريادرسى مى‏رود كه او را يارى دهد و گره كار او را بگشايد .

[="Black"][=arial narrow]در اينجا مردم بر دو گونه‏اند:

[=arial narrow]1 . گروه مؤمن كه به خالق جهان اعتقاد راسخ دارند و او را دانا و توانا مى‏دانند، به او پناه برده و او را مى‏خوانند . قرآن اين نوع دعوت را «دعوة‏الحق‏» مى‏خواند .

[=arial narrow]2 . گروهى ديگر، از دعوت و خواندن خدا، سر باز زده، به مخلوق پناه مى‏برند و بتها و معبودهاى دروغين را فريادرس خود مى‏دانند و آنها را مى‏خوانند .

[=arial narrow]دعوت اين گروه دعوت بيهوده‏اى است؛ زيرا معبودهاى دروغين توانايى پاسخگويى را ندارند، و اگر دعوت نخست «دعوة‏الحق‏» است، دعوت دوم، «دعوة‏الباطل‏» است، زيرا موجود پست و ناتوان را كه از خود نمى‏تواند دفاع كند، به يارى مى‏طلبند . قرآن دعوت اين گروه را چنين بيان مى‏كند:

[=arial narrow]«و الذين يدعون من دونه لا يستجيبون لهم بشى‏ء» .

«آنان كه جز خدا را براى فريادرسى مى‏خوانند بدانند كه [معبودهاى باطل آنان]، توانايى پاسخگويى دعوت آنها را ندارند» .

[="Black"][=arial narrow]آنگاه قرآن بر اين دعوت باطل تمثيل و تشبيهى دارد كه توضيح آن چنين است:

[=arial narrow]فرض كنيد انسانى بر لب چاهى به عمق بيست مترى نشسته است، و پيوسته دست‏به درون چاه دراز كرده، آب مى‏طلبد تا به دهان او برسد و در نتيجه تشنگى خود را برطرف كند، آيا چنين فردى به مقصد و خواسته خود مى‏رسد؟ به طور مسلم نه! همچنين است كسانى كه براى رفع نيازها و درخواستهاى خود، بتهاى بيجان را مى‏خوانند تا به خواسته‏هاى آنان جامه عمل بپوشانند، اين گروه هرگز به مقصد نمى‏رسند .

[=arial narrow]بنابراين مشبه كسى است كه بر كنار چاه عميقى نشسته و مى‏خواهد از دورن چاه، آب برگيرد و مشبه‏به بت پرستانى هستند كه از بتها حاجت مى‏طلبند . وجه شبه در هر دو، ناكامى هر دو طرف است .

زمخشرى در كشاف، تمثيل را به گونه‏اى ديگر بيان مى‏كند، او مى‏گويد: مشبه انسانى است كه در كنار چاه نشسته و از آب مى‏طلبد كه به دهان او برسد . و مشبه به بت‏پرستى است كه از بت فاقد شعور حاجت مى‏طلبد (3) .

[="Black"][=arial narrow]و در هرحال، نتيجه يكى است و آن اين كه درخواست از بتان و معبودان دروغين بسان نشستن بر كنار چاه است كه با درازكردن دست مى‏خواهد آب بياشامد (تفسير نخست) . يا بسان درخواست از آب چاه است كه خود را به دهان انسان تشنه برساند (تفسير دوم) .

قرآن در ذيل آيه، دعوت كافران را كه با پرستش بتها انجام مى‏گرفت، ضلالت مى‏خواند و مى‏گويد: «و ما دعاء الكافرين الا فى ضلال‏» و خواندن كافران جز ضلالت نيست، زيرا ضلالت اين است كه انسان، از راه بيرون رود و راهى را طى كند كه هرگز به مقصد نمى‏رسد، و درخواست‏بت‏پرستان از بتها به جاى درخواست‏حاجت از خدا، نوعى ضلالت و انحراف از راه مستقيم است . هدف از دعاخواندن، ايجاد توجه در طرفى است كه به درخواست انسان، پاسخ بگويد، خدايان دروغين، يا فاقد توجهند (اگر سنگ و گل باشند) و يا ناتوان از استجابتند (اگر موجود عاقلى مانند جن و ملك باشند) و چه ضلالتى روشن‏تر از اين! .

[="Black"]پى‏نوشت:

1) هود، 23 و 24 .

2) نهج‏البلاغه، خطبه همام، شماره 193 .

3) كشاف، ج‏2، ص‏162 .

منبع :مکتب اسلام،شماره 8 (سال 81)[/]

[="Black"][=arial narrow]مثل‏هاى زيباى قرآن (25)


[=arial narrow]جعفر سبحانى

[=arial narrow]مثل بيست و يكم:مقايسه حق و باطل

[=arial narrow]حق، همچون آب، سودمند و پايدار است . اما باطل، همانند كف روى آب، بى‏فايده و نابود شدنى است .

[=arial narrow]انزل من السماء ماء فسالت اودية بقدرها فاحتمل السيل زبدا رابيا و مما يوقدون عليه في النار ابتغاء حلية او متاع زبد مثله كذلك يضرب الله الحق و الباطل فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض كذلك يضرب الله الامثال‏» (1) .

خداوند از آسمان آبى فرستاد، [آب] هر رودخانه‏اى به اندازه گنجايش آن جارى گشت . سپس سيل بر روى خود كفى را حمل كرد و از آنچه در كوره‏ها براى به دست آوردن زينت‏آلات يا چيزهاى ديگر به آن آتش روشن مى‏كنند [ذوب مى‏كنند] نيز كفهايى پديد مى‏آيد . اما كفها به بيرون ريخته مى‏شوند ولى آنچه بر مردم سود مى‏رساند - آب يا فلز خالص - در زمين مى‏ماند . خداوند اين چنين مثل مى‏زند» .

[="Black"][=arial narrow]تفسير آيه

[=arial narrow]آيه ياد شده از آيه‏هاى بس زيبا و پر معناى قرآن است (هرچند همه آيات آن، زيبا و پرمعناست) . قبل از تبيين تشبيه، به تفسير جمله‏هاى آيه مى‏پردازيم:

[=arial narrow]1 . «انزل من السماء ماء» ناظر به آب باران است كه از بالا فرو مى‏ريزد و حيات‏بخش و حركت‏آفرين است .

[=arial narrow]2 . «فسالت اودية‏» آب رودها به راه مى‏افتند، زيرا در سايه ريختن باران شديد، سيلابها از نقطه بالا مانند كوهها و تپه‏ها به سمت پايين سرازير شده، و آبها پشت‏هم رود عظيمى را تشكيل مى‏دهند و رودخانه‏ها را پر مى‏كنند .

3 . «بقدرها» درست است آب سيل‏آسا از بالا فرو مى‏ريزد و از كوهها و تپه‏ها به سمت پايين سرازير مى‏شود، ولى هر رودى به اندازه گنجايش خود، آب برمى‏دارد . چه‏بسا آب پشت رود، ده برابر باشد ولى رود جز گنجايش خود آب نمى‏گيرد . با واژه «بقدرها» به اين حقيقت اشاره مى‏كند .

[="Black"][=arial narrow]

[=arial narrow]4 . «فاحتمل السيل زبدا رابيا» . هنگامى كه سيل در رودها به راه مى‏افتد، كفى را نيز همراه دارد و آن را روى خود حمل مى‏كند «زبد» به معنى كف و «رابى‏» به معنى بلندى است .

[=arial narrow]5 . «و مما يوقدون عليه في النار ابتغاء حلية او متاع زبد مثله‏» ، نه تنها سيل كفى را با خود حمل مى‏كند، بلكه آنگاه كه فلزات براى ساختن زينت‏آلات يا وسائل ديگر در كوره قرار مى‏گيرد، از آن نيز كفى برمى‏خيزد، بسان كفى كه در آب است .

[=arial narrow]در لغت عرب هرگاه چيزى را روى آتش قرار دادند . و عرب هنگامى كه براى پختن، آتش روشن كند، مى‏گويند: «اوقد النار» ، ولى اين جمله در آيه با واژه « عليه‏» همراه است، تو گوئى آتش كوره همه جوانب فلز را از بالا و پايين دربر گرفته تا به خوبى ذوب شود و ناخالصى‏هاى آن بيرون رود و ماده خالص در كف ديگ باقى بماند .

[=arial narrow]6 . «كذلك يضرب الله الحق والباطل‏» اين جمله يادآور آن است كه هدف از مطرح كردن اين دو مطلب:

[=arial narrow]الف . سيلاب جارى مى‏شود و كف را همراه خود مى‏برد .

ب . فلزاتى كه در كوره ذوب قرار مى‏گيرند، ناخالصيهاى آنها بيرون ريخته مى‏شود، ترسيم واقعيت‏حق و باطل است .

[="Black"][=arial narrow]

[=arial narrow]7 . «فاما الزبد فيذهب جفاء» كف بيرون ريخته مى‏شود و از بين مى‏رود .

[=arial narrow]8 . «و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الارض‏» ولى آنچه به مردم سود مى‏رساند، مانند فلز خالص، در زمين مى‏ماند .

[=arial narrow]9 . «كذلك يضرب‏الله الامثال‏» خدا اينگونه مثل مى‏زند و حق و باطل را ترسيم مى‏كند . حق بسان آب و فلز خالص است كه پس از طى مراحلى در زمين باقى مى‏ماند، يكى مايه حيات، ديگرى هم مايه زينت‏يا وسيله زندگى است . درحالى كه باطل بسان كف روى آب، يا روى ديگ كوره است كه پس از اندى خاموش مى‏شود يا به دور ريخته مى‏شود اما آب يا فلز باقى مى‏ماند، حق و باطل نيز چنين‏اند . حق پايدار و باطل لرزان و ناپايدار است .

[=arial narrow]تا اينجا از تفسير جمله‏هاى آيه فارغ شديم، اكنون هنگام آن رسيده است كه نكاتى را كه آيه به آن اشاره مى‏كند، بيان كنيم:

آيه در تمثيل به نكات دهگانه‏اى اشاره مى‏كند، و اين خود مى‏رساند كه قرآن و بالاخص اين آيه محصول فكر انسانى نيست كه در محيطى دور از علم و دانش پرورش يافته باشد، بلكه سخنى است كه از عالم بالا بر او القا گرديده است . اين نكات عبارتند از:

[="Black"][=arial narrow]

[=arial narrow]1 . گاهى مبارزه حق و باطل به صورت مبارزه ايمان به خدا و كفر به او در مى‏آيد، در اين صورت تشبيه حق (ايمان) به آب، تجلى خاصى پيدا مى‏كند، زيرا همان‏طور كه آب، مايه حيات، بلكه آغاز حيات جانداران و گياهان است و قرآن مجيد درباره آن مى‏گويد:

[=arial narrow]«... و جعلنا من الماء كل شى حى ...» (2) .

[=arial narrow]«هر موجود زنده‏اى را از آب آفريديم‏» .

[=arial narrow]همچنين ايمان به خدا و روز رستاخيز مايه حيات اجتماعى مى‏باشد و در پرتو ايمان به خدا، عدل اجتماعى كه در حقيقت مايه زندگى اجتماعى است، زنده مى‏گردد . عواطف انسانى و احساسات پاك بشرى، تجلى خاصى پيدا مى‏كنند، در صورتى كه ملت فاقد ايمان، هيچ انگيزه‏اى براى مراعات حقوق افتادگان و اجراى عدالت اجتماعى ندارد و پيوسته در لب پرتگاه فاصله طبقاتى قرار گرفته و با جنگهاى كوچك و بزرگ دست‏به گريبان است .

روزى «فرويد» روانكاو معروف تصور مى‏كرد كه روزگار دين سپرى گرديده و نظامات مدنى و تربيتهاى اجتماعى، جايگزين دين شده است، ولى تلفات وحشت‏آور جنگ اول جهانى، كه آمار آن از ده ميليون نفر تجاوز كرد، او را مجبور كرد كه فرضيه خود را پس بگيرد . جنگ دوم جهانى روشن ساخت كه اروپاى ماشينى فاقد حيات انسان اجتماعى است و هنوز به صورت درندگان باقى است .

[="Black"][=arial narrow]اگر ايمان به فلزات تشبيه شده است، آن نيز براى اين است كه برخى از آنها مايه حيات انسان است و قرآن درباره يكى از آنها چنين مى‏فرمايد:

[=arial narrow]«... و انزلنا الحديد فيه باس شديد و منافع للناس ...» (3) .

[=arial narrow]«آهن را آفريديم، در آن قدرت عظيم و سودهايى براى مردم است‏» .

[=arial narrow]اگر اين فلز از بين برود، زندگى انسان دچار اختلال مى‏گردد .

2 . كفهاى روى سيل يا فلزات ذوب شده بسان حجابى است كه تا مدتى چهره آب و فلز را مى‏پوشاند ولى طولى نمى‏كشد كه تمام كفها نابود شده و سيماى شفاف آب، چشم‏ها را خيره مى‏سازد . همچنين چهره حقيقت گاهى به وسيله نقاب باطل پوشيده مى‏شود، اما سرانجام نقاب باطل به كنار مى‏رود، و سيماى حق با درخشندگى خاصى خودنمايى مى‏كند .

[="Black"]
[=arial narrow]گاهى افكار شيطانى و آراى باطل، تا مدتى آفتاب حق را بسان ابرهاى تيره بهار مى‏پوشاند ولى اين «پرده‏پوشى‏» هميشگى نيست و قرآن اين حقيقت را به زبان ديگر نيز بيان كرده است آنجا كه مى‏فرمايد:

[=arial narrow]«و قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا» (4) .

[=arial narrow]«بگو حق آمد و باطل نابود گرديد و باطل از ميان رفتنى است‏» .

[=arial narrow]و در جاى ديگر مى‏فرمايد:

«... يمح الله الباطل و يحق الحق بكلماته ...» (5) .

[="Black"][=arial narrow]«خداوند باطل را نابود مى‏سازد، و حق را با سخنان خود پايدار مى‏دارد» .

[=arial narrow]3 . باطل؛ بى‏خاصيت و بى‏فايده است ولى حق؛ منبع انواع بركات مى‏باشد، از كفهاى روى آب گلى رشد نمى‏كند و درختى سبز نمى‏شود . و تشنه‏اى سيراب نمى‏گردد، ولى آب سرچشمه هزاران جلوه حيات و زندگى در جانداران و گياهان مى‏باشد .

4 . همان‏طور كه باران از آسمان مى‏بارد، و هر نقطه به اندازه گنجايش و ظرفيت‏خود از آن بهره‏مند مى‏گردد و به اصطلاح «در باغ لاله رويد و در شوره‏زار خس‏» . همچنين روح و روان افراد بشر از نظر گنجايش يكسان نيستند و هر كدام به اندازه شايستگى خود، از معارف و تعاليم آسمانى بهره مى‏گيرند . قلوب و ارواح از نظر گنجايش باهم اختلاف دارند، برخى به اندازه يك سبو، و برخى ديگر به اندازه يك دريا است و هركدام به نسبت گنجايش خود، از تعاليم آسمانى بهره‏مند مى‏گردد .

موضوع قفل شده است