جمع بندی مبانی حکمت اشراق چیست؟

تب‌های اولیه

22 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

width: 700 align: center

[TD="align: center"]با نام و یاد دوست

[/TD]

[TD="align: center"][/TD]


کارشناس بحث: استاد صدیق

[TD][/TD]

حبیبه;1021179 نوشت:
مبانی حکمت اشراق و رابطه ی آن با حکمت ایران باستان چیست؟

باسلام و عرض ادب

حکمت اشراق یکی از مهمترین نظام های فلسفی در جهان اسلام است که به وسیله شیخ اشراق، شهاب الدین سهرودی تاسیس شد.
شالوده اصلی این نظام فلسفی، بر مبنای نور است.
فلسفه او نسبت به فلسفه مشاء در سه حوزه متحول شده است:
نخست. در شیوه فلسفی بود که او علاوه بر روش استدلال بحثی، از روش ذوقی و شهودی نیز بهره برده است.
دوم. در محتوای مباحث مربوط که او بر اساس حکمت نوری نگرشی جدید را به عالم و هستی عرضه کرد.
سوم. در علم النفس اشراقی نفس، پرتوی از عالم نور شمرده میشود که از آن عالم به عالم ظلمانی مادی تابیده و ازموطن خو دور شده است.(یزدان پناه، سید یدالله، آموزش حکمت اشراق، تحقیق و نگارش علی امینی نژاد، تهران، نشر سمت، 1395، ص16-17)

در نظام نوری، عالم بر اساس تقسیم نور و ظلمت تقسیم بندی شده است و کل عالم را این دو گرفته اند.
بر اساس این نوع نگاه به عالم مبانی خاصی شکل میگیرد:
از سویی رابطه عقل و شهود در حیث معرفت شناختی اصلاح میشود. بدین صورت که هر یک از عقل و شهود به نتهایی احتمال خطا داشته و ناقصند ولی در کنار هم، راهی به سمت واقعیت داشته و نقصهای هم را برطرف میکنند. در این صورت، اتقان کار فلسفی بسیار بیشتر خواهد شد و درجه واقع نمایی آن به حد میرساند که شبهه ای در آن راه نداشته باشد.(سهروردی، مجموعه آثار، ج1، مطارحات، ص361)

از سوی دیگر، نقش شهود در شناخت مشخص میشود. در این نظام فلسفی مشخص میشود که شهود در کنار عقل راهی برای شناخت واقع است و مبادی استدلال عقلی از حصر گرایی بر دو نوع اصیل(یعنی اولیات و محسوسات) یا شش نوع کلی خارج میشود و بدین ترتیب، شهود را در کنار قضایای اولیه قرار داده و اعتباری همسان با آن(بلکه بالاتر)ّ برای شهود قائل میشود. او این کار را با توسعه در مصداق قضایای حسی و مشاهدی و اعم دانستن مشاهدات به گونه ای که شامل شهود قلبی نیز بشود، انجام میدهد. سپس بنیاد فلسفه خود را بر دو اصل اولیات و شهود قلبی قرار میدهد.(یزدان پناه، ص23-24) او راه به دست آوردن معلومات را بر سه قسم میداند: بدون استدلال(در بدیهیات) همراه با شهود قلبی و به وسیله استدلال.(سهروردی، مجموعه آثار، ج1، مطارحات، ص452) بدین ترتیب مشخص میشود که قضایای نظری از دو راه استدلال(استفاده از بدیهیات مورد نظر مشائین) و شهود قلبی ممکن است. پس او شهود را در کنار استدلال عقلی صرف و هم رتبه بدیهیات اولیه قرار داده است.
چنانکه او در نقد برخی دیدگاه های مشائین که مبتنی بر استدلالهای عقلی بوده است از شهود قلبی بهره می برد و مدعی میشود که مشاهدات قلبی نشان از بطلان این دیدگاه ها دارد. مثلا در نقد انحصار عقول در ده عقل،

از سوی سوم، شهود و مکاشفه های اهل شهود در این نظام جایگاه خاصی می یابد.

در این نظام فلسفی، علم و فرایند آن به کلی متحول شده و چه در منشأ پیدایش و چه در فرایند آن تغییرات اساسی نسبت به فلسفه مشائی دارد.

اما در مورد بخش دوم سوال شما،
در این مورد بر اساس گزارش ها و تصریحاتی که شیخ اشراق دارد، شالوده اصلی این نظام بر اساس دیدگاه حکمت فهلوی ایرانی بوده است.
چنانکه اندیشمندان اشراق شناس، بیان کرده اند که یکی از مهمترین منابع حکمت اشراقی، حکمت های باستانی و بخصوص حکمت فارسی و ایرانی فهلوی بوده است.
این تاثیر به گونه ای در فلسفه او مشهود است که میتوان گفت، کل فلسفه او را "حکمت نور و ظلمت" که شاخصه اصلی حکمت ایرانی است فراگرفته است.
او در این میان، بر زرتشت وپیروان او و پادشاهان بزرگ و حکمت گرای ایرانی تاکیده می ورزد.(یزدان پناه، آموزش حکمت اشراق، ص30)
چنانکه خود او بیان کرده است که قاعده نور و ظلمت، طریقه حکمای فارس بوده است:
«علی هذا یبتنی قاعده الشرق فی النور و الظلمه التی کانت طریقه حکماء الفرس »(سهروردی، شهاب الدین، مجموعه آثار، ج2، ص156-157)

موفق باشید.

باسمه النور

عرض سلام و ادب و تشکر از پاسخ حضرتعالی

صدیق;1021606 نوشت:
در نظام نوری، عالم بر اساس تقسیم نور و ظلمت تقسیم بندی شده است و کل عالم را این دو گرفته اند.

نور و ظلمت در حکمت اشراق نماد چیست؟

صدیق;1021606 نوشت:
بر اساس این نوع نگاه به عالم مبانی خاصی شکل میگیرد:
از سویی رابطه عقل و شهود در حیث معرفت شناختی اصلاح میشود.

صدیق;1021606 نوشت:
از سوی دیگر، نقش شهود در شناخت مشخص میشود.

صدیق;1021606 نوشت:
از سوی سوم، شهود و مکاشفه های اهل شهود در این نظام جایگاه خاصی می یابد.

رابطه ی نظام نوری و تقسیم عالم به نور و ظلمت و عناوین فوق را نفهمیدم.

صدیق;1021607 نوشت:
اما در مورد بخش دوم سوال شما،
در این مورد بر اساس گزارش ها و تصریحاتی که شیخ اشراق دارد، شالوده اصلی این نظام بر اساس دیدگاه حکمت فهلوی ایرانی بوده است.

اساس حکمت فهلوی چه بوده است؟

حبیبه;1021870 نوشت:
نور و ظلمت در حکمت اشراق نماد چیست؟

باسلام
نور در نظام فلسفه اشراقی، معادل با وجود است.
و همانطور که وجود در نظام متعالیه معادل مظهر کمال است و هرچقدر وجود یک موجود شدیدتر باشد میفهمیم که کمالش نیز شدیدتر و بیشتر است، در نظام اشراقی نیز هرچقدر یک موجود نورانیت بیشتری داشته باشد از کمال بیشتری نیز برخوردار است.
ظلمت نیز مظهر نقص و معادل با عدم در نظام متعالیه است.

حبیبه;1021870 نوشت:
رابطه ی نظام نوری و تقسیم عالم به نور و ظلمت و عناوین فوق را نفهمیدم.

اینها از سویی مبنای روش شناختی اشراقی است. بدین صورت که معرفت شناسی سهروردی نیز با معرفت شناسی قبلی ها متفاوت است و متحول شده است.
از سوی دیگر، شناخت و فهم و درک دقیق نور به وسیله اشراق ممکن است و اشراق اگر نگوییم در همه نورها حداقل در نورها شدید نیازمند ابزار قلب است.
به همین دو جهت این امور نیز ذکر شد.

حبیبه;1021871 نوشت:
اساس حکمت فهلوی چه بوده است؟

حکمت فهلوی نیز آنطور که گزارش شده است بر اساس
تقسیم عالم به نور و ظلم
و
واحد تشکیکی دانستن وجود(نور) و ارجاع ما به الامتیاز به ما به الاشتراک
بنا شده است.

باسمه النور

عرض سلام و ادب و آرزوی قبولی طاعات و عبادات

صدیق;1021983 نوشت:
نور در نظام فلسفه اشراقی، معادل با وجود است.

صدیق;1021983 نوشت:
ظلمت نیز مظهر نقص و معادل با عدم در نظام متعالیه است.

صدیق;1021606 نوشت:
در نظام نوری، عالم بر اساس تقسیم نور و ظلمت تقسیم بندی شده است و کل عالم را این دو گرفته اند.

اگر ظلمت در فلسفه ی اشراق معادل عدم و مظهر آن باشد چگونه عالم یا لااقل قسمتی از آن را فرا گرفته است؟

اصلا مگر عدم می تواند مظهری داشته باشد؟

حبیبه;1023356 نوشت:
اگر ظلمت در فلسفه ی اشراق معادل عدم و مظهر آن باشد چگونه عالم یا لااقل قسمتی از آن را فرا گرفته است؟

باسلام و عرض ادب
از دقت نظر شما متشکرم.

منظورم از معادل بودن، دقیقا این نیست که تمام احکام و خصوصیات همدیگر را دارند.
منظورم این بود
برخی از خصوصیات عدم همچون تشکیکی نبودن و خالی نبودن عالم از این و نقطه مقابلش(یعنی نور) و اموری از این دست بود.

بعلاوه، ترمینولوژی فلسفه اشراق بر اساس وجود و عدم نیست و به همین جهت نمیتوان گفت که مثلا نور دقیقا و مصداقا همان وجود است و ظلمت همان عدم.

حبیبه;1023356 نوشت:
اصلا مگر عدم می تواند مظهری داشته باشد؟

تعبیر مظهر، تعبیر عرفانی نبود.
بلکه مراد از مظهر، نشانه و مصداق هست.
مظهر عرفی مراد هست نه عرفانی.

باسمه النور

عرض سلام و ادب

صدیق;1023499 نوشت:
بعلاوه، ترمینولوژی فلسفه اشراق بر اساس وجود و عدم نیست و به همین جهت نمیتوان گفت که مثلا نور دقیقا و مصداقا همان وجود است و ظلمت همان عدم.

عدم در فلسفه ی اشراق احتمالا همان معنای"امکان"نیست؟

باسمه الحسیب

صدیق;1023499 نوشت:
ترمینولوژی فلسفه اشراق بر اساس وجود و عدم نیست

ثنویه به دو اصل ازلی و متباین"نور و ظلمت"قائلند و معتقدند که عالم از تألیف این دو پدید آمده است

ظلمت منشأ شرور و نور مصدر خیرات است.

مبنای فلسفه ی اشراق هم نور و ظلمت است،این دو مکتب فکری چه تفاوتی با هم دارند؟

به نظر می رسد اگر ظلمت به امکان یا ظل الله بودن معنای ظلمت ارجاع نشود تفاوتی با

ثنویت نخواهد داشت چه اینکه فلسفه ی اشراق تحت تاثیر هستی شناسی حکمای ایران باستان

قرار داشته که اگر اشتباه نکنم قائل به دو مبدأ اهورامزدا و اهریمن برای عالم بوده اند و این همان

معنای ثنویت است.

حبیبه;1023835 نوشت:
عدم در فلسفه ی اشراق احتمالا همان معنای"امکان"نیست؟

باسلام و عرض ادب
در برخی شروحی که در مورد آثار سهروردی نگاشته شده، این مطلب به چشم میخورد با این تفاوت ریز که"
نور، واجب الوجود است و ظلمت، ممکن الوجود.(شرح حکمه الاشراق قطب الدین شیرازی، ص17؛ انواریه، ص9)

ولی این مطلب نیز گذشته از اینکه مربوط به خود مولف نیست(تاجائی که بنده اطلاع دارم) خود ابهام دیگری دارد
اگر نور واجب الوجود است، پس باید تمام نورها واجب الوجود باشند درحالیکه تنها نور الانوار واجب الوجود است و نورهای دیگری مابین نور الانوار و ظلمتها هستند که نورند ولی ممکن الوجود به لسان مشائی هستند.

حبیبه;1023836 نوشت:
ثنویه به دو اصل ازلی و متباین"نور و ظلمت"قائلند و معتقدند که عالم از تألیف این دو پدید آمده است

ظلمت منشأ شرور و نور مصدر خیرات است.

مبنای فلسفه ی اشراق هم نور و ظلمت است،این دو مکتب فکری چه تفاوتی با هم دارند؟

به نظر می رسد اگر ظلمت به امکان یا ظل الله بودن معنای ظلمت ارجاع نشود تفاوتی با

ثنویت نخواهد داشت چه اینکه فلسفه ی اشراق تحت تاثیر هستی شناسی حکمای ایران باستان

قرار داشته که اگر اشتباه نکنم قائل به دو مبدأ اهورامزدا و اهریمن برای عالم بوده اند و این همان

معنای ثنویت است.


خود شیخ اشراق که معتقد است بین اصطلاح نور و ظلمت در نظام اشراقی و نظامهایی مانند مجوس، مانی و مشرکان(ثنویت) تفاوت وجود داره:

على‏ هذا يبتنى‏ قاعدة الشرق فى النور و الظلمة التى كانت طريقة حكماء الفرس مثل جاماسف و فرشاوشتر بوزرجمهر و من قبلهم و هى ليست قاعدة كفرة المجوس و الحاد مانى و ما يفضى الى الشرك باللّه تعالى و تنزّه‏.(مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج‏2، ص: 11)

اما تفاوت اینها در بیانی که قطب الدین شیرازی بیان کرده اینچنین است:
نور و ظلمت در نظام اشراقی: این دو واژه رمزی هستند و ظاهرشان مراد نیست. یعنی نور و ظلمت ظاهری حسی مراد نیست بلکه نور قائم مقام وجود واجب است و ظلمت، قائم مقام وجود ممکن.
و على‏ هذا يبتنى‏ قاعدة الشّرق فى النّور و الظّلمة الّتى كانت طريقة حكماء الفرس، مثل جاماسف و فرشاد شتر، فى بعض النّسخ: «فرشاد شير»، و برزجمهر و من قبلهم، أى: و على الرّمز يبتنى قاعدة أهل الشرق، و هم حكماء الفرس القائلون بأصلين، أحدهما نور و الآخر ظلمة، لأنّه رمز على الوجوب و الإمكان. فالنّور قائم مقام الوجود الواجب، و الظّلمة مقام الوجود الممكن،...

نور و ظلمت در اعتقادات مجوسیان کافر: نور مبدأ خیرات است و ظلمت، مبدأ شرور:
و قاعدة الشّرق فى النّور و الظّلمة هى ليست قاعدة كفرة المجوس‏، القائلين بظاهرا النّور الظّلمة و أنّهما مبدءآن أوّلان، لأنّهم مشركون، لا موحّدون


نور و ظلمت در نظام مانی:
و إلحادمانى‏، أى و ليست أيضا قاعدة إلحادمانى، البابلىّ، الّذى كان نصرانىّ الدّين، مجوسىّ الطّين، و إليه ينتسب الثّنويّة القائلون بإلهين، أحدهما إله الخير و خالقه، و هو النّور، و الآخر إله الشرّ و خالقه، و هو الظّلمة(شرح حكمة الاشراق(قطب الدين الشيرازى) ص17)


سلام
تا جای که متوجه شدم، سهروردی وجود را نوعی نور می دانست.
اما نور نوعی انرژیه و خواص خودش رو داره اصلا خودش "وجود" داره. مگر اینکه بگیم منظور سهروردی واقعا نور نبوده. پس این یا میشه یک تشبیه که بایستی وجه شبهش مشخص باشه یا میشه نامگذاری، مثل اینکه اسم وجود را گذاشته باشیم نور.

سوالی که دارم اینه که پشتوانه منطقی نور دانستن وجود چیست؟ آیا اثبات عقلی براش داریم یا حالت نقلی داره؟

باسمه النور

با سلام و تشکر از توضیحات حضرتعالی

صدیق;1024099 نوشت:
ولی این مطلب نیز گذشته از اینکه مربوط به خود مولف نیست(تاجائی که بنده اطلاع دارم) خود ابهام دیگری دارد
اگر نور واجب الوجود است، پس باید تمام نورها واجب الوجود باشند درحالیکه تنها نور الانوار واجب الوجود است و نورهای دیگری مابین نور الانوار و ظلمتها هستند که نورند ولی ممکن الوجود به لسان مشائی هستند.

اگر تشکیک در مراتب وجود را لحاظ کنیم چنین محذوری پیش نمی آید.

شیخ اشراق در چگونگی آفرینش قائل به نظریه فیض است؛در واقع خلقت

را حرکتی ضروری از اعلی به اسفل می داند،نورالانوار مبدأ اول،سرچشمه ی حیات

فیاض بالذات و واجد وجود مطلق است،بعد فیض وجود بدون هیچ انقطاع و انفصالی

از نورالانوار به نور اقرب و سپس به سلسله ی طولی عقول می رسد.

نور بالاتر نسبت به نور پائین تر واجد قهاریت و غلبه ی وجودی است و نور پائین تر نسبت به نور بالاتر

دارای عشق و محبت است.

باسمه الحق

صدیق;1024101 نوشت:
بلکه نور قائم مقام وجود واجب است و ظلمت، قائم مقام وجود ممکن.

صدیق;1024101 نوشت:
أحدهما نور و الآخر ظلمة، لأنّه رمز على الوجوب و الإمكان. فالنّور قائم مقام الوجود الواجب، و الظّلمة مقام الوجود الممكن،...

بله باید همینطور باشد در غیر اینصورت منتهی به ثنویت و شرک می گردد که مقام علمی و عرفانی شیخ شهید اجلّ از آن است.

حبیبه;1024180 نوشت:
اگر تشکیک در مراتب وجود را لحاظ کنیم چنین محذوری پیش نمی آید.
شیخ اشراق در چگونگی آفرینش قائل به نظریه فیض است؛در واقع خلقت
را حرکتی ضروری از اعلی به اسفل می داند،نورالانوار مبدأ اول،سرچشمه ی حیات
فیاض بالذات و واجد وجود مطلق است،بعد فیض وجود بدون هیچ انقطاع و انفصالی
از نورالانوار به نور اقرب و سپس به سلسله ی طولی عقول می رسد.
نور بالاتر نسبت به نور پائین تر واجد قهاریت و غلبه ی وجودی است و نور پائین تر نسبت به نور بالاتر
دارای عشق و محبت است.

باسلام و عرض ادب

اینها درست است
ولی نکته ابهامی بنده در این است که
اگر این وجوب و امکان وجود بر اساس اصطلاحات مشائی است
بعد از نور الانوار،
اگر وجوب وجود بقیه انوار، وجوب بالغیر است، ظلمت نیز وجوب بالغیر دارد.
اگر وجوب آنها، بالذات است، این با اعتقاد به توحید ناسازگار است.

باسمه النور

سلام و عرض ادب

صدیق;1024220 نوشت:
اگر وجوب وجود بقیه انوار، وجوب بالغیر است، ظلمت نیز وجوب بالغیر دارد.

مفهوم اشراق همان وجوب بالغیر نیست مثل نسبت خورشید با پرتوهایش؟

چون همانطور که خورشید منبع صدور شعاع انوار است،انوار نیز در وجود و بقاء وابسته ی به خورشیدند.

مسئله دیگر اینکه از نظر سهروردی ظلمت یا ممکن الوجود چگونه پدید می آید؟

ظاهرا پرتوهای ضعیف انوار همان ممکناتند جایی که نور و ظلمت در هم می تند چیزی مثل سایه نه ظلمت مطلق.

اگر اینگونه باشد اشکال ناسازگاری با توحید هم حل می شود.

آیا در آثار سهروردی مطلبی مبتنی بر وجوب بالذات انوار(غیر از نورالانوار) وجود دارد؟

حبیبه;1024286 نوشت:
مفهوم اشراق همان وجوب بالغیر نیست مثل نسبت خورشید با پرتوهایش؟
چون همانطور که خورشید منبع صدور شعاع انوار است،انوار نیز در وجود و بقاء وابسته ی به خورشیدند.

سلام و عرض ادب
پوزش بابت تاخیر
شاید بتوان چنین تنظیری را برقرار کرد.
ولی به هر حال، این مسئله تا جائی که بنده اطلاع دارم و در آثار شیخ دیده ام ابهام داره.

حبیبه;1024286 نوشت:
مسئله دیگر اینکه از نظر سهروردی ظلمت یا ممکن الوجود چگونه پدید می آید؟
ظاهرا پرتوهای ضعیف انوار همان ممکناتند جایی که نور و ظلمت در هم می تند چیزی مثل سایه نه ظلمت مطلق.

بر اساس دیدگاه شیخ اشراق، منشأ ایجاد عالم ماده و جواهر و اعراض ظلمانی، جهات فقری موجود در عقول طولی و عرضی است.
در حقیقت جهات نقصِ موجود در عوالم بالا، همان جهات ظلمانی نهفته ای است که در عالم ماده به صورت ظلمت محض بروز میکند.

حبیبه;1024286 نوشت:
آیا در آثار سهروردی مطلبی مبتنی بر وجوب بالذات انوار(غیر از نورالانوار) وجود دارد؟

بنده ندیدم.

جمع بندی

 

پرسش: مبانی حکمت اشراق و رابطه ی آن با حکمت ایران باستان چیست؟

 

پاسخ:

حکمت اشراق یکی از مهمترین نظام های فلسفی در جهان اسلام است که به وسیله شیخ اشراق، شهاب الدین سهرودی تاسیس شد.
شالوده اصلی این نظام فلسفی، بر مبنای نور است. فلسفه او نسبت به فلسفه مشاء در سه حوزه متحول شده است:
نخست. در شیوه فلسفی بود که او علاوه بر روش استدلال بحثی، از روش ذوقی و شهودی نیز بهره برده است.
دوم. در محتوای مباحث مربوط که او بر اساس حکمت نوری نگرشی جدید را به عالم و هستی عرضه کرد.
سوم. در علم النفس اشراقی نفس، پرتوی از عالم نور شمرده میشود که از آن عالم به عالم ظلمانی مادی تابیده و ازموطن خو دور شده است.(1)

 

در نظام نوری، عالم بر اساس تقسیم نور و ظلمت تقسیم بندی شده است و کل عالم را این دو گرفته اند. بر اساس این نوع نگاه به عالم مبانی خاصی شکل میگیرد:
از سویی رابطه عقل و شهود در حیث معرفت شناختی اصلاح میشود. بدین صورت که هر یک از عقل و شهود به نتهایی احتمال خطا داشته و ناقصند ولی در کنار هم، راهی به سمت واقعیت داشته و نقصهای هم را برطرف میکنند. در این صورت، اتقان کار فلسفی بسیار بیشتر خواهد شد و درجه واقع نمایی آن به حد میرساند که شبهه ای در آن راه نداشته باشد.(2)

از سوی دیگر، نقش شهود در شناخت مشخص میشود. در این نظام فلسفی مشخص میشود که شهود در کنار عقل راهی برای شناخت واقع است و مبادی استدلال عقلی از حصر گرایی بر دو نوع اصیل(یعنی اولیات و محسوسات) یا شش نوع کلی خارج میشود و بدین ترتیب، شهود را در کنار قضایای اولیه قرار داده و اعتباری همسان با آن(بلکه بالاتر)ّ برای شهود قائل میشود. او این کار را با توسعه در مصداق قضایای حسی و مشاهدی و اعم دانستن مشاهدات به گونه ای که شامل شهود قلبی نیز بشود، انجام میدهد. سپس بنیاد فلسفه خود را بر دو اصل اولیات و شهود قلبی قرار میدهد.(3)

او راه به دست آوردن معلومات را بر سه قسم میداند: بدون استدلال(در بدیهیات) همراه با شهود قلبی و به وسیله استدلال.(4) بدین ترتیب مشخص میشود که قضایای نظری از دو راه استدلال(استفاده از بدیهیات مورد نظر مشائین) و شهود قلبی ممکن است. پس او شهود را در کنار استدلال عقلی صرف و هم رتبه بدیهیات اولیه قرار داده است.
چنانکه او در نقد برخی دیدگاه های مشائین که مبتنی بر استدلالهای عقلی بوده است از شهود قلبی بهره می برد و مدعی میشود که مشاهدات قلبی نشان از بطلان این دیدگاه ها دارد. مثلا در نقد انحصار عقول در ده عقل،

از سوی سوم، شهود و مکاشفه های اهل شهود در این نظام جایگاه خاصی می یابد: در این نظام فلسفی، علم و فرایند آن به کلی متحول شده و چه در منشأ پیدایش و چه در فرایند آن تغییرات اساسی نسبت به فلسفه مشائی دارد.

 

اما در مورد بخش دوم سوال شما،
در این مورد بر اساس گزارش ها و تصریحاتی که شیخ اشراق دارد، شالوده اصلی این نظام بر اساس دیدگاه حکمت فهلوی ایرانی بوده است.
چنانکه اندیشمندان اشراق شناس، بیان کرده اند که یکی از مهمترین منابع حکمت اشراقی، حکمت های باستانی و بخصوص حکمت فارسی و ایرانی فهلوی بوده است. این تاثیر به گونه ای در فلسفه او مشهود است که میتوان گفت، کل فلسفه او را "حکمت نور و ظلمت" که شاخصه اصلی حکمت ایرانی است فراگرفته است. او در این میان، بر زرتشت وپیروان او و پادشاهان بزرگ و حکمت گرای ایرانی تاکیده می ورزد.(5) چنانکه خود او بیان کرده است که قاعده نور و ظلمت، طریقه حکمای فارس بوده است: «علی هذا یبتنی قاعده الشرق فی النور و الظلمه التی کانت طریقه حکماء الفرس »(6)

 

 

پی نوشت:

1. یزدان پناه، سید یدالله، آموزش حکمت اشراق، تحقیق و نگارش علی امینی نژاد، تهران، نشر سمت، 1395، ص16-17

2. سهروردی، مجموعه مصنفات، تصحیح و مقدمه هانری کوربن، سید حسین نصر و نجفقلی حبیبی، تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1375، چاپ دوم، ج1، مطارحات، ص361

3. یزدان پناه، ص23-24

4. سهروردی، مجموعه آثار، ج1، مطارحات، ص452

5. یزدان پناه، آموزش حکمت اشراق، ص30

6. سهروردی، شهاب الدین، مجموعه مصنفات، حکمه الاشراق، ج2، ص156-157

موضوع قفل شده است