قلب ، جایگاه تفكر و حکمت؟!

تب‌های اولیه

12 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

نقل قول:

قلب در نهج البلاغه

در تایید برداشت فوق از قرآن (كه قلب جایگاه تفكر در نظر گرفته شده) میتوان بهمواردی در نهج البلاغه اشاره كرد كه چنین میباشند
:
نهج البلاغه €“ حكمت 108 €“ به رگهای درونی انسان پاره گوشتی آویخته كه شگرف ترین اعضای درونی اوست و آن قلب است كه چیزهایی از حكمت و چیزهایی متفاوت با آن در او وجود دارد . پس اگر امیدی در آن پدید آید طمع خوارش گرداند و اگر طمع بر آن هجوم آورد حرص آن را تباه سازد و اگر نومیدی بر آن چیره شود تأسف خوردن آن را از پای در آورد . اگر خشمناك شود كینه توزی آن فزونی یابد و آرام نگیرد . اگر به خشنودی دست یابد خویشتنداری را از یاد برد و اگر ترس آن را فرا گیرد پرهیز كردن آن را مشغول سازد و اگر به گشایشی برسد دچار غفلت زدگی شود و اگر مالی به دست آورد بی نیازی آن را به سركشی كشاند و اگر مصیبت ناگواری به آن رسد بی صبری رسوایش كند و اگر به تهیدستی مبتلا گردد بلاها او را مشغول سازد و اگر گرسنگی بی تابش كند ناتوانی آن را از پای در آورد و اگر زیادی سیر شود سیری آن را زیان رساند . پس هرگونه كند روی برای آن زیانبار و هرگونه تند روی برای آن فساد آفرین است .
و در جای دیگر چنین آمده :
نهج البلاغه €“ خطبه 88 - . . . نه هر كه صاحب قلب است خردمند است و نه هر دارنده گوشی شنواست و نه هر دارنده چشمی بیناست . . .
به نسبتی كه بین اعضا همراه با نوع عمل یا توانایی شان برقرار شده توجه كنید . شنوایی برای گوش . بینایی برای چشم و خرد برای قلب .
همچنین به موارد زیر كه در نهج البلاغه آمده است توجه فرمایید:
نهج البلاغه €“ خطبه 176 - €¦ همانا زبان مومن در پس قلب او و قلب منافق از پس زبان اوست
نهج البلاغه €“ حكمت 6 €“ سینه خردمند صندوق راز اوست
نهج البلاغه €“ حكمت 40 €“ زبان عاقل در پشت قلب اوست و قلب احمق در پشت زبانش قرار دارد.
نهج البلاغه €“ حكمت 41 €“ قلب احمق در دهان او و زبان عاقل در قلب او قرار دارد.
نهج البلاغه €“ حكمت 79 €“ حكمت را هر كجا كه باشد فراگیر گاهی حكمت در سینه منافق است و بی تابی كند تا بیرون آمده و با همدمانش در سینه مومن آرام گیرد.
نهج البلاغه €“ حكمت 178 €“ بدی را از سینه دیگران با كندن آن از سینه خود ریشه كن نما.
نهج البلاغه €“ حكمت 193 €“ قلبها را روی آوردن و پشت كردنی است پس آنگاه بكار واداریدشان كه خواهشی دارند و روی آوردنی زیرا اگر قلب را به اجبار به كاری واداری كور می گردد.

نهج البلاغه €“ حكمت 227 €“ ایمان بر شناخت با قلب اقرار با زبان و عمل با اعضا و جوارح استوار است.
نهج البلاغه €“ حكمت 388 €“ آگاه باشید كه فقر نوعی بلا است و سخت تر از تنگدستی بیماری تن و سخت تر از بیماری تن بیماری قلب است آگاه باشید كه همانا عامل تندرستد تن تقوای قلب است.

نهج البلاغه €“ حكمت 409 €“ قلب كتاب چشم است (آنچه چشم ببیند در قلب ثبت می شود)."

می خواستم در مورد قلب و دل در این ایات و روایات فهم درستی پیدا کنم

تشکر

با نام و یاد دوست




کارشناس بحث: استاد محسن

قلب جایگاه تفكرو حکمت؟!
با سلام

در ایات و روایات مختلف کلمه قلب بکار رفته شده

"سوره حج (22) - آیه 46 €“ افلم یسیروا فی الارض فتكون لهم قلوب یعقلون بها اوء اذان یسمعون بها فانها لا تعمی الا بصرو لكن تعمی القلوب التی فی الصدور

آیا در زمین سیر نكردند تا آنان را قلبهایی باشد كه با آن تعقل كنند یا گوشهایی كه با آن بشنوند چرا كه چشمهای آنان كور نمی شود بلكه قلبهایی كه در سینه هاست كور می شود.
سوره اعراف (7) €“ آیه 179 €“ بیقین گروه بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریدیم آنها قلبهایی دارند كه با آن نمی فهمند و چشمهایی كه با آن نمی بینند و گوشهایی كه با آن نمی شنوند آنها همچون چهارپایانند بلكه گمراهتر اینان همان غافلانند.
سوره محمد (47) €“ آیه 24 €“ آیا آنها در قرآن تدبر نمی كنند یا بر قلبهایشان قفل نهاده شده است.

در آیات فوق و بسیاری از آیات دیگر . قرآن جایگاه تعقل . اندیشه . ادراك و احساسات را قلب شناخته و بكرار از قلب یا محل آن كه سینه باشد بدین منظور یاد شده است و هیچگاه برای معانی تعقل و ادراك . كلمه مخ (مغز) یا جایگاه آن سر استفاده نشده است.

ممكن است بعضی مانند عرفا عقلانیت و دل را بگونه ای از هم جدا كنند كه یكی جایگاه تعقل باشد و دیگری جایگاه عشق و احساسات . اما محل اسقرار این دو (عقل و دل) همان مغز آدمی است كه در سر قرار دارد نه دل یا قلبی كه در سینه میباشد . مضافا اینكه اطلاق كلمه دل (و نه كلمه ای دیگر) برای اینگونه از موارد ریشه در همان برداشت نادرست گذشتگان دارد.

همچنین آیات زیر كه اشاره به قلب و جایگاهش سینه دارند را مطالعه فرمایید :
سوره عمران (3) €“ آیه 29 €“ بگو آنچه را در سینه های شماست پنهان دارید یا آشكار كنید خداوند آن را میداند و از آنچه در آسمانها و زمین است آگاه می باشد و خداوند بر هر چیزی تواناست.

سوره مائده (5) €“ آیه 7 €“ و به یاد آورید نعمت خدا را بر شما و پیمانی را كه با تاكید از شما گرفت آن زمان كه گفتید شنیدیم و اطاعت كردیم و از خدا بپرهیزید كه خدا از آنچه در درون سینه هاست آگاه است.

سوره انعام (6) €“ آیه 25 €“ پاره ای از آنها به سخنان تو گوش فرا می دهند ولی بر قلبهای آنان پرده ها افكنده ایم تا آن را نفهمند و در گوش آنها سنگینی قرار داده ایم و اگر تمام نشانه های حق را ببینند ایمان نمی آورند تا آنجا كه وقتی به سراغ تو می آیند كه با تو پرخاشگری كنند كافران میگویند اینها فقط افسانه های پیشینیان است.

سوره انعام (6) €“ آیه 125 €“ آن كس را كه خدا بخواهد هدایت كند سینه اش را برای اسلام گشاده میسازد و آن كس را كه بخواهد گمراه سازد سینه اش را آنچنان تنگ می كند كه گویا می خواهد به آسمان بالا برود این گونه خداوند پلیدی را بر افرادی كه ایمان نمی آورند قرار میدهد.

سوره اعراف (7) €“ آیه 2 €“ این كتابی است كه بر تو نازل شده پس نباید از ناحیه آن ناراحتی در سینه داشته باشی تا بوسیله آن بیم دهی و تذكری است برای مومنان.

سوره انفال (8) €“ آیه 43 €“ در آن هنگام كه خداوند تعداد آنها را در خواب به تو كم نشان داد و اگر فراوان نشان می داد مسلماً سست میشدید و كارتان به اختلاف می كشید ولی خداوند سالم نگه داشت خداوند به آنچه درون سینه هاست داناست.

سوره یونس (10) €“ آیه 57 €“ ای مردم اندرزی از سوی پروردگارتان برای شما آمده است و درمانی برای آنچه در سینه هاست و هدایت و رحمتی است برای مومنان.

سوره هود (11) €“ آیه 5 €“ آگاه باشید آنها سینه هاشان را در كنار هم قرار می دهند تا خود را از او پنهان دارند آگاه باشید آنگاه كه آنها لباسهایشان را به خود می پیچند و خویش را در آن پنهان می كنند (خداوند) میداند آنچه را پنهان می كنند و آنچه را آشكار می سازند چرا كه او از اسرار درون سینه ها آگاه است.

سوره كهف (18) €“ آیه 57 €“ چه كسی ستمكارتر است از آن كس كه آیات پروردگارش به او تذكر داده شد و از آن روی گرداند و آنچه را با دستهای خود پیش فرستاد فراموش كرد ما بر دلهای اینها پرده هایی افكنده ایم تا نفهمند و در گوشهایشان سنگینی قرار داده ایم و از این رو اگر آنها را به سوی هدایت بخوانی هرگز هدایت نمیشوند.

سوره شعرا (26) €“ آیه 193 €“ روح الامین آن را نازل كرده است. آیه 194 €“ بر قلب تو تا از انذار كنندگان باشی.

سوره نمل (27) €“ آیه 74 €“ و پروردگارت آنچه را در سینه هایشان پنهان می دارند و آنچه را آشكار می كنند بخوبی می داند.

سوره قصص (28) €“ آیه 10 €“ دل مادر موسی از همه چیز تهی گشت و اگر قلب او را محكم نكرده بودیم نزدیك بود مطلب را افشا كند.

سوره قصص (28) €“ آیه 69 €“ و پروردگار تو می داند آنچه را كه سینه هایشان پنهان می دارد و آنچه را آشكار می سازند.

سوره عنكبوت (29) €“ آیه 49 €“ ولی این آیات روشنی است كه در سینه دانشوران جای دارد و آیات ما را جز ستمگران انكار نمی كنند.

سوره لقمان (31) €“ آیه 23 €“ و كسی كه كافر شود كفر او تو را غمگین نسازد بازگشت همه آنها به سوی ماست و ما آنها را از اعمالی كه انجام داده اند آگاه خواهیم ساخت خداوند به آنچه درون سینه هاست آگاه است.

سوره فاطر (35) €“ آیه 38 €“ خداوند از غیب آسمانها و زمین آگاه است و آنچه را در درون سینه هاست می داند.

سوره زمر (39) €“ آیه 7 €“ اگر كفران كنید خداوند از شما بی نیاز است و هرگز كفران را برای بندگانش نمیپسندد و اگر شكر او را بجا آورید آن را برای شما میپسندد و هیچ گنهكاری گناه دیگری را بر دوش نمیكشد سپس بازگشت همه شما به سوی پروردگارتان است و شما را از آنچه انجام می دادید آگاه می سازد چرا كه او به آنچه درون سینه هاست آگاه است.

سوره زمر (39) €“ آیه 22 €“ آیا كسی كه خدا سینه اش را برای اسلام گشاده است و بر فراز مركبی از نور الهی قرار گرفته (همچون گمراهان است) وای بر آنان كه قلبهایی سخت در برابر ذكر خدا دارند آنها در گمراهی آشكاری هستند.

سوره غافر (40) €“ آیه 19 €“ او چشمهایی را كه به خیانت می گردد و آنچه را سینه ها پنهان می دارند می داند.

سوره شوری (42) €“ آیه 24 €“ آیا می گویند او بر خدا دروغ بسته است در حالی كه اگر خدا بخواهد بر قلب تو مهر می نهد و باطل را محو می كند و حق را به فرمانش پا برجا می سازد چرا كه او از آنچه درون سینه هاست آگاه است.

سوره جاثیه (45) €“ آیه 23 €“ آیا دیدی كسی را كه معبود خود را هوای نفس خویش قرار داده و خداوند او را با آگاهی گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مهر زده و بر چشمش پرده ای افكنده است با این حال چه كسی میتواند غیر از خدا او را هدایت كند آیا متذكر نمی شوید.

سوره ق (50) €“ آیه 37 €“ در این تذكری است برای آن كس كه قلب دارد یا گوش فرا دهد در حالی كه حاضر باشد.
سوره حدید (57) €“ آیه 6 €“ شب را در روز وارد می كند و روز را در شب و او به آنچه در سینه هاست آگاهست

سوره تغابن (64) €“ آیه 4 €“ آنچه را در آسمانها و زمین است می داند و از آنچه پنهان و آشكار می كنید با خبر است و خداوند از آنچه در درون سینه هاست آگاهست.

وسوره تغابن (64) €“ آیه 11 €“ هیچ مصیبتی رخ نمی دهد مگر به اذن خدا و هر كس به خدا ایمان آورد خداوند قلبش را هدایت می كند و خدا به هر چیز داناست.
سوره ملك (67) €“ آیات 13 €“ گفتار خود را پنهان كنید یا آشكار او به آنچه در سینه هاست آگاهست.

قلب در نهج البلاغه

در تایید برداشت فوق از قرآن (كه قلب جایگاه تفكر در نظر گرفته شده) میتوان بهمواردی در نهج البلاغه اشاره كرد كه چنین میباشند
:
نهج البلاغه €“ حكمت 108 €“ به رگهای درونی انسان پاره گوشتی آویخته كه شگرف ترین اعضای درونی اوست و آن قلب است كه چیزهایی از حكمت و چیزهایی متفاوت با آن در او وجود دارد . پس اگر امیدی در آن پدید آید طمع خوارش گرداند و اگر طمع بر آن هجوم آورد حرص آن را تباه سازد و اگر نومیدی بر آن چیره شود تأسف خوردن آن را از پای در آورد . اگر خشمناك شود كینه توزی آن فزونی یابد و آرام نگیرد . اگر به خشنودی دست یابد خویشتنداری را از یاد برد و اگر ترس آن را فرا گیرد پرهیز كردن آن را مشغول سازد و اگر به گشایشی برسد دچار غفلت زدگی شود و اگر مالی به دست آورد بی نیازی آن را به سركشی كشاند و اگر مصیبت ناگواری به آن رسد بی صبری رسوایش كند و اگر به تهیدستی مبتلا گردد بلاها او را مشغول سازد و اگر گرسنگی بی تابش كند ناتوانی آن را از پای در آورد و اگر زیادی سیر شود سیری آن را زیان رساند . پس هرگونه كند روی برای آن زیانبار و هرگونه تند روی برای آن فساد آفرین است .
و در جای دیگر چنین آمده :
نهج البلاغه €“ خطبه 88 - . . . نه هر كه صاحب قلب است خردمند است و نه هر دارنده گوشی شنواست و نه هر دارنده چشمی بیناست . . .
به نسبتی كه بین اعضا همراه با نوع عمل یا توانایی شان برقرار شده توجه كنید . شنوایی برای گوش . بینایی برای چشم و خرد برای قلب .
همچنین به موارد زیر كه در نهج البلاغه آمده است توجه فرمایید:
نهج البلاغه €“ خطبه 176 - €¦ همانا زبان مومن در پس قلب او و قلب منافق از پس زبان اوست
نهج البلاغه €“ حكمت 6 €“ سینه خردمند صندوق راز اوست
نهج البلاغه €“ حكمت 40 €“ زبان عاقل در پشت قلب اوست و قلب احمق در پشت زبانش قرار دارد.
نهج البلاغه €“ حكمت 41 €“ قلب احمق در دهان او و زبان عاقل در قلب او قرار دارد.
نهج البلاغه €“ حكمت 79 €“ حكمت را هر كجا كه باشد فراگیر گاهی حكمت در سینه منافق است و بی تابی كند تا بیرون آمده و با همدمانش در سینه مومن آرام گیرد.
نهج البلاغه €“ حكمت 178 €“ بدی را از سینه دیگران با كندن آن از سینه خود ریشه كن نما.
نهج البلاغه €“ حكمت 193 €“ قلبها را روی آوردن و پشت كردنی است پس آنگاه بكار واداریدشان كه خواهشی دارند و روی آوردنی زیرا اگر قلب را به اجبار به كاری واداری كور می گردد.

نهج البلاغه €“ حكمت 227 €“ ایمان بر شناخت با قلب اقرار با زبان و عمل با اعضا و جوارح استوار است.
نهج البلاغه €“ حكمت 388 €“ آگاه باشید كه فقر نوعی بلا است و سخت تر از تنگدستی بیماری تن و سخت تر از بیماری تن بیماری قلب است آگاه باشید كه همانا عامل تندرستد تن تقوای قلب است.

نهج البلاغه €“ حكمت 409 €“ قلب كتاب چشم است (آنچه چشم ببیند در قلب ثبت می شود)."



می خواستم در مورد قلب و دل در این ایات و روایات فهم درستی پیدا کنم

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام و طلب توفیق و سلامتی شما از خدای متعال

ابتدا مناسب است به معنای لغوی قلب توجه کنیم و سپس به موارد کاربردی و تفاسیر قلب در قرآن بپردازیم.
معانی قلب:
قلب معانی متفاوتی دارد.
1.قلب به معنای مرکز عواطف و احساسات.
2.قلب به معنای فکر و عقل.(1)
و کتاب خدا به هر دو وجه معنای قلب پرداخته است.
3.قلب به معنای عقل و روح یا نیروهای ادراکی.(2)
معنای قلب در قرآن
نوشته اند:
قلب در قرآن به دو معنا آمده است
1. قلب به معنای عقل و خرد انسان.

2.قلب به معنای مرکز احساسات و عواطف انسان
بنابراين، اگر در آیاتی گفته می شود که قلب دارند و نمي فهمند، مراد اين است كه عقل دارند؛ ولي نيروي ادراك و شعورشان از كار افتاده است.در این آیات قلب به معنای تفکر و تعقل است.
و در آیاتی كه گفته مي شود قلب شان سخت شده است، یا سنگ دل اند،يعني عاطفه آن ها مرده است.
در این گونه آیات قلب به معنای مرکز عواطف و احساس است. یعنی معنایی که در نظر و نگاه عرف می آید.
توضیح بیشتر این که:
قلب دو مفهوم مختلف فيزيكي و اخلاقي دارد. قلب فيزیکی در عرف عام، معنای روشني دارد. عضوی است كه معمولاً در طرف چپ سينه قرار دارد و در فارسی به "دل" تعبير مي‌شود. اما قرآن مجيد امور مختلفی را به قلب نسبت داده كه با توجه به آن، مفهوم قلب متفاوت مي‌شود. از نظر قرآن هم ادراك حصولي (كه به وسيله تعقل و تدبر انجام مي‌شود) و هم ادراك حضوری و هم تلقی وحی به قلب مرتبط است.
علاوه بر آن، حالات انفعالی يا احساسات باطنی مانند ترس، اضطراب، حسرت، غيظ، قساوت، نرم خويی، خشوع، رأفت، رحمت، غفلت، اطمينان، آرامش، نفاق، پاكي، امتحان، سلامت و مرض در قرآن به قلب نسبت داده شده است كه به خوبی می ‌توان نتيجه گرفت.
مقصود از قلب در قرآن،قلب صنوبری نیست.
باید گفت: قلب در اصطلاح قرآن با قلب مادی كاملاً متفاوت است و حتی می توان ادعا کرد، قلب در هيچ كجای قرآن به معني جسمانی به كار نرفته است.چرا كه هيچ يك از اين كارها را قلب فیزیکی انجام نمی دهد. بنابر اين، قلب در اصطلاح قرآن،شخصیتی موجه است، درك می ‌كند. می‌انديشد.مركز عواطف است. تصميم می ‌گيرد. دوستي و دشمنی می ‌كند.و...
علاوه، این ادعا بی وجه نیست که مقصود از قلب، روح و نفس و هویت انساني است كه مي‌تواند خاستگاه همه صفات عالي و ويژگي‌هاي انساني باشد، چنان كه می‌تواند منشأ سقوط انسان در رذايل انسانی باشد.(3)
هم چنين مي‌توان گفت: حالات روحی و منسوب به قلب و روح نظير شادي، اضطراب،‌تشويش و غيره بيش‌تر و پيش‌ تر از هر عضو ديگر در قلب و ناحيه قلب احساس مي‌شوند و انسان در بدن خويش قلب را به عنوان عضو مرتبط با اين حالات می ‌شناسد. در حالت غم و اندوه، اين سينه است كه تنگ می ‌شود و قلب است كه می ‌تپد و نبض است كه به سختی می ‌زند و منشأ حركات نبض، قلب است(4).
قلب مادی دارای درک و شعور یا احساس نیست.
بديهى است که اين اوصاف و حالات، از صفات روح انسان است، زيرا قساوت و سنگ دلى و بيمارى و نابينائى در قلب مادى تصور ندارد. بلکه مراد از قلب همان روح یا هویت خود آگاهانه هر انسان است كه در بین مردم نيز در اين معنى به كار برده مى شود.
علاوه، قرآن نه تنها قلب را كنايه از عقل و روح مى گيرد بلكه گاهى لفظ صدر ( سينه) را نيز در اين مورد به كار مى برد آن جا كه مى فرمايد:"أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَك"(5) آيا ما سينه تو را گشاده نساختيم!
در ادامه و برای تکمیل بحث به مطلب یک از تفاسیر توجه می کنیم.
این پرسش آمده است:
مقصود از" قلب" در قرآن چیست و چرا درک حقایق در قرآن به قلب نسبت داده شده است؟ در حالی که می دانیم قلب مرکز ادراکات نیست، بلکه تلمبه ای است برای گردش خون در بدن!
در پاسخ چنين مى‏گویيم:
"قلب" در قرآن به معانى گوناگونى آمده است، از جمله- به معنى عقل و درك، چنان كه در آيه 37 سوره" ق" مى‏خوانيم" إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى‏ لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ" در اين مطالب تذكر و يادآورى است براىآنان كه نيروى عقل و درك داشته باشند.به معنى روح و جان، چنان كه در سوره احزاب آيه 10 آمده است:"وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ" هنگامى كه چشم ها از وحشت فرو مانده و جان ها به لب رسيده بود.

به معنی ایجاد رعب و وحشت، آیه 12 سوره انفال شاهد اين معنى است.
"سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ" به زودى در دل كافران ترس ايجاد مى‏كنم.
به معنی مرکز عواطف، در سوره آل عمران آيه 159 مى‏خوانيم:" فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ" اگر سنگ دل بودى از اطرافت پراكنده مى‏شدند.(6)
نتیجه این که: مقصود قرآن ازقلب، همان مرکز توجهی است که در نفس یا روح بشر قرار گرفته است. یعنی مرکز تلقی و قبول حقایق عالم که مرتبه ای بالاتر از فهم و شعور ظاهری هر انسانی است و این مرحله هیچ ارتباطی با مغز یا قلب ظاهری ندارد.یعنی قلب باطنی و قلب ظاهری از سنخ هم نیستند تا با هم مقایسه شوند.
اشاره به یکی از روایات در باره قلب که به معنای عقل است.
امام کاظم سلام الله علیه در تفسیر آیه شریفه:
"في‏ ذلِكَ لَذِكْرى‏ لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهيد"(7)
در اين تذكّرى است براى آن كسی كه عقل دارد، يا گوش دل فرا دهد در حالى كه حاضر باشد.
فرمود:قلب به معنای عقل است.(8)
جمع بندی مطالب مطرح شده چنین است : با توجه به مطالبی که در باره معنی و حقیقت قلب بیان شد، می توان معانی متفاوتی را در آیات و روایات دید وهر کدام از آن را با توجه به اقتضایش تفسیر کرد تا جایی برای شبهه باقی نماند.

پی نوشت ها:

1. ر،ک،لسان العرب و مفردات راغب واژه قلب.
2.ترجمه تفسير الميزان، ج 17 ص 233
3.آیت الله مصباح یزدی، محمد تقي،اخلاق در قرآن،قم،انتشارات موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی، ج 1، ص 265 ، با ویرایش، تلخيص و اقتباس

4.همان، ص 247.
5.سوره انشراح، آیه 1
6.آیت الله مکارم شیرازی ناصر،تفسير نمونه،تهران،انتشارات اسلامیه،سال 1374 خورشیدی، ج‏1، ص 89
7.سوره ق،آیه 37

محسن;731539 نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام و طلب توفیق و سلامتی شما از خدای متعال
ابتدا مناسب است به معنای لغوی قلب توجه کنیم و سپس به موارد کاربردی و تفاسیر قلب در قرآن بپردازیم.
معانی قلب:
قلب معانی متفاوتی دارد.
1.قلب به معنای مرکز عواطف و احساسات.
2.قلب به معنای فکر و عقل.(1)
و کتاب خدا به هر دو وجه معنای قلب پرداخته است.
3.قلب به معنای عقل و روح یا نیروهای ادراکی.(2)
معنای قلب در قرآن
نوشته اند:
قلب در قرآن به دو معنا آمده است
1. قلببه معنای عقل و خرد انسان.
2.قلب به معنای مرکز احساسات و عواطف انسان
بنابراين، اگر در آیاتی گفته می شود که قلب دارند و نمي فهمند، مراد اين است كه عقل دارند؛ ولي نيروي ادراك و شعورشان از كار افتاده است.در این آیات قلب به معنای تفکر و تعقل است.
و در آیاتی كه گفته مي شود قلب شان سخت شده است، یا سنگ دل اند،يعني عاطفه آن ها مرده است.
در این گونه آیات قلب به معنای مرکز عواطف و احساس است. یعنی معنایی که در نظر و نگاه عرف می آید.
توضیح بیشتر این که:
قلب دو مفهوم مختلف فيزيكي و اخلاقي دارد. قلب فيزیکی در عرف عام، معنای روشني دارد. عضوی است كه معمولاً در طرف چپ سينه قرار دارد و در فارسی به "دل" تعبير مي‌شود. اما قرآن مجيد امور مختلفی را به قلب نسبت داده كه با توجه به آن، مفهوم قلب متفاوت مي‌شود. از نظر قرآن هم ادراك حصولي (كه به وسيله تعقل و تدبر انجام مي‌شود) و هم ادراك حضوری و هم تلقی وحی به قلب مرتبط است.
علاوه بر آن، حالات انفعالی يا احساسات باطنی مانند ترس، اضطراب، حسرت، غيظ، قساوت، نرم خويی، خشوع، رأفت، رحمت، غفلت، اطمينان، آرامش، نفاق، پاكي، امتحان، سلامت و مرض در قرآن به قلب نسبت داده شده است كه به خوبی می ‌توان نتيجه گرفت.
مقصود از قلب در قرآن،قلب صنوبری نیست.
باید گفت: قلب در اصطلاح قرآن با قلب مادی كاملاً متفاوت است و حتی می توان ادعا کرد، قلب در هيچ كجای قرآن به معني جسمانی به كار نرفته است.چرا كه هيچ يك از اين كارها را قلب فیزیکی انجام نمی دهد. بنابر اين، قلب در اصطلاح قرآن،شخصیتی موجه است، درك می ‌كند. می‌انديشد.مركز عواطف است. تصميم می ‌گيرد. دوستي و دشمنی می ‌كند.و...
علاوه، این ادعا بی وجه نیست که مقصود از قلب، روح و نفس و هویت انساني است كه مي‌تواند خاستگاه همه صفات عالي و ويژگي‌هاي انساني باشد، چنان كه می‌تواند منشأ سقوط انسان در رذايل انسانی باشد.(3)
هم چنين مي‌توان گفت: حالات روحی و منسوب به قلب و روح نظير شادي، اضطراب،‌تشويش و غيره بيش‌تر و پيش‌ تر از هر عضو ديگر در قلب و ناحيه قلب احساس مي‌شوند و انسان در بدن خويش قلب را به عنوان عضو مرتبط با اين حالات می ‌شناسد. در حالت غم و اندوه، اين سينه است كه تنگ می ‌شود و قلب است كه می ‌تپد و نبض است كه به سختی می ‌زند و منشأ حركات نبض، قلب است(4).
قلب مادی دارای درک و شعور یا احساس نیست.
بديهى است که اين اوصاف و حالات، از صفات روح انسان است، زيرا قساوت و سنگ دلى و بيمارى و نابينائى در قلب مادى تصور ندارد. بلکه مراد از قلب همان روح یا هویت خود آگاهانه هر انسان است كه در بین مردم نيز در اين معنى به كار برده مى شود.
علاوه، قرآن نه تنها قلب را كنايه از عقل و روح مى گيرد بلكه گاهى لفظ صدر ( سينه) را نيز در اين مورد به كار مى برد آن جا كه مى فرمايد:"أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَك"(5) آيا ما سينه تو را گشاده نساختيم!
در ادامه و برای تکمیل بحث به مطلب یک از تفاسیر توجه می کنیم.
این پرسش آمده است:
مقصود از" قلب" در قرآن چیست و چرا درک حقایق در قرآن به قلب نسبت داده شده است؟ در حالی که می دانیم قلب مرکز ادراکات نیست، بلکه تلمبه ای است برای گردش خون در بدن!
در پاسخ چنين مى‏گویيم:
"قلب" در قرآن به معانى گوناگونى آمده است، از جمله- به معنى عقل و درك، چنان كه در آيه 37 سوره" ق" مى‏خوانيم" إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى‏ لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ" در اين مطالب تذكر و يادآورى است براىآنان كه نيروى عقل و درك داشته باشند.به معنى روح و جان، چنان كه در سوره احزاب آيه 10 آمده است:"وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ" هنگامى كه چشم ها از وحشت فرو مانده و جان ها به لب رسيده بود.
به معنی ایجاد رعب و وحشت، آیه 12 سوره انفال شاهد اين معنى است.
"سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ" به زودى در دل كافران ترس ايجاد مى‏كنم.
به معنی مرکز عواطف، در سوره آل عمران آيه 159 مى‏خوانيم:" فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ" اگر سنگ دل بودى از اطرافت پراكنده مى‏شدند.(6)
نتیجه این که: مقصود قرآن ازقلب، همان مرکز توجهی است که در نفس یا روح بشر قرار گرفته است. یعنی مرکز تلقی و قبول حقایق عالم که مرتبه ای بالاتر از فهم و شعور ظاهری هر انسانی است و این مرحله هیچ ارتباطی با مغز یا قلب ظاهری ندارد.یعنی قلب باطنی و قلب ظاهری از سنخ هم نیستند تا با هم مقایسه شوند.
اشاره به یکی از روایات در باره قلب که به معنای عقل است.
امام کاظم سلام الله علیه در تفسیر آیه شریفه:
"في‏ ذلِكَ لَذِكْرى‏ لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهيد"(7)
در اين تذكّرى است براى آن كسی كه عقل دارد، يا گوش دل فرا دهد در حالى كه حاضر باشد.
فرمود:قلب به معنای عقل است.(8)
جمع بندی مطالب مطرح شده چنین است : با توجه به مطالبی که در باره معنی و حقیقت قلب بیان شد، می توان معانی متفاوتی را در آیات و روایات دید وهر کدام از آن را با توجه به اقتضایش تفسیر کرد تا جایی برای شبهه باقی نماند.
پی نوشت ها:
1. ر،ک،لسان العرب و مفردات راغب واژه قلب.
2.ترجمه تفسير الميزان، ج 17 ص 233
3.آیت الله مصباح یزدی، محمد تقي،اخلاق در قرآن،قم،انتشارات موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی، ج 1، ص 265 ، با ویرایش، تلخيص و اقتباس
4.همان، ص 247.
5.سوره انشراح، آیه 1
6.آیت الله مکارم شیرازی ناصر،تفسير نمونه،تهران،انتشارات اسلامیه،سال 1374 خورشیدی، ج‏1، ص 89
7.سوره ق،آیه 37

سلام
تا همین امروزم برخی جاها از قلب به عنوان مرکز احساسات نام برده میشه! مخصوصا از نظر هنری! اگه قران رو اثری هنری در نظر بگیریم، فقط معنای احساسات برداشت میشه؛ اگه اثری علمی بدونیمش، این مطلب اشتباهی علمیه! همینطور اگه اثری هنری باشه، از این اتفاق نتیجه میگیریم که حقیقت مورد نظر قران، اثبات منطقی نداره و قابل اثبات نیست و تنها راه قبول این حقایق مورد ادعا عشق به اونهاست!! عشقم که میدونید، معروفه به چیزی که عقلو خاموش و چشمو کور میکنه!
احتمال دیگه که فرمودید اینه که منظورش روحه! خب چرا روح باید اسم و مکان هم اسم یه عضو بدن رو داشته باشه ولی هیچ ارتباطی با اون اندام نداشته باشه!؟ اونم در جایی که قبلا از واژه ی روح استفاده شده و تکرار دوبارش غیرممکن نیست!! از طرفی اگه به هر طریقی بگیم که روح با این اندام ارتباط داره؛ اونوقت این سوال پیش میاد که "پس یعنی کسایی که عمل پیوند قلب انجام میدن، روحشون عوض میشه!؟" که باز نمیشه! در ضمن اگه روح هست، جاش توی مغزه!(تاپیکی در این مورد توی امضام هست!)

Masood11;733466 نوشت:
سلام
تا همین امروزم برخی جاها از قلب به عنوان مرکز احساسات نام برده میشه! مخصوصا از نظر هنری! اگه قران رو اثری هنری در نظر بگیریم، فقط معنای احساسات برداشت میشه؛ اگه اثری علمی بدونیمش، این مطلب اشتباهی علمیه! همینطور اگه اثری هنری باشه، از این اتفاق نتیجه میگیریم که حقیقت مورد نظر قران، اثبات منطقی نداره و قابل اثبات نیست و تنها راه قبول این حقایق مورد ادعا عشق به اونهاست!! عشقم که میدونید، معروفه به چیزی که عقلو خاموش و چشمو کور میکنه!
احتمال دیگه که فرمودید اینه که منظورش روحه! خب چرا روح باید اسم و مکان هم اسم یه عضو بدن رو داشته باشه ولی هیچ ارتباطی با اون اندام نداشته باشه!؟ اونم در جایی که قبلا از واژه ی روح استفاده شده و تکرار دوبارش غیرممکن نیست!! از طرفی اگه به هر طریقی بگیم که روح با این اندام ارتباط داره؛ اونوقت این سوال پیش میاد که "پس یعنی کسایی که عمل پیوند قلب انجام میدن، روحشون عوض میشه!؟" که باز نمیشه! در ضمن اگه روح هست، جاش توی مغزه!(تاپیکی در این مورد توی امضام هست!)

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام خدمت شما پرسشگر گرامی.

اگر با دقت لازم پاسخ داده پرسش مطرح شده را مرور فرمایید به حل اشکال هایی که وارد کرده اید، خواهید رسید.زیرا در پاسخ مذکور،قلب از آن تعاریفی که مورد توجه اشکال می باشد، بیرون است.خصوصا با تبیین تفاصیل مختلف در باره قلب و تفسیر عامه فهم آن، نباید جایی برای ایراد شبهه باقی بماند. با این حال اگر باز هم اشکال به خصوصی وجود دارد، بهتر است به شکل واضح مطرح تا پاسخ متناسب داده شود.

Masood11;733466 نوشت:

تا همین امروزم برخی جاها از قلب به عنوان مرکز احساسات نام برده میشه!

سلام

قلب بسیار عزیز هست و متاثر از هر حالت درونی .. شما با دلیل بخودت بفهمان که فلان عمل باعث آرامش میشه ، نتیجه و فیدبک این حالت رو در قلبت احساس میکنی .. نه اینکه عقل و هوش رد بشه ، بلکه نتیجه ی تفکرات و استنتاجاتِ عقل ، در قلب ظهور پیدا میکنه ...

شما یک کسی رو بیارید که قبلا از مرده میترسیده .. و با دلیل و برهان بهش ثابت کنید که مرده ترس نداره ... در اصل با دلیل قلبش رو مطمین کردید و ترسی رو که تا دیروز در قلبش احساس میکرد ، با دلیل منطقی و عقلانی از قلبش پاک کردید ...

و چه زیبا و بی نقص آفریده ...:ok:


نقل قول:
"پس یعنی کسایی که عمل پیوند قلب انجام میدن، روحشون عوض میشه!؟" که باز نمیشه! در ضمن اگه روح هست، جاش توی مغزه!

روح هم چندین معنی داره ... کدوم روح جایگاهش در مغز هست ؟ بله روح نفسانی کانونش در مغز هست ...

علت ارجحیت قلب به غبر از مطلب بالا ... این هم هست که در نظر داشته باشید که جسمی که مغزش از کار بیفته ولی قلب همچنان بتپه ، اون جسم زنده ست و حیات داره ، اما اگر قلب از کار بایسته و مغز زنده باشه ، جسم میمیره !!

جایگاه قلب در کل جایگاه بالاییه ... و نیاز به بررسی بیشتری از طرف شما داره ...

این رو اضافه کنم که ، تلاش شما رو ، هر چند که مخالف عقایدتون هستم ، در اثبات اشتباه بودن مفاهیم قرآنی ، تحسین میکنم ...

سلام

محسن;731539 نوشت:
مقصود از قلب در قرآن،قلب صنوبری نیست.

شما برای اینکه دلیل آورده باشید که چرا منظور قرآن از قلب همان قلب صنوبری نیست، یک مطلب این دلیل را آوردید که:

باید گفت: قلب در اصطلاح قرآن با قلب مادی كاملاً متفاوت است و حتی می توان ادعا کرد، قلب در هيچ كجای قرآن به معني جسمانی به كار نرفته است.

چرا كه هيچ يك از اين كارها را قلب فیزیکی انجام نمی دهد

. بنابر اين، قلب در اصطلاح قرآن،شخصیتی موجه است، درك می ‌كند.




خوب، جناب کارشناس، اگر با دید انتقادی به قضیه نگاه کنیم.این دلیل شما بی مورد به نظر می رسد.چون این تفکر و علم و ذهنیت امروز ماست که می گوید، هیچ یک از آن کار ها را قلب قیزیکی انجام نمی دهد.در حالی که شاید تفکر قدیم اینگونه بوده که این کار ها یا از قلب صورت می گیرد و یا قلب نقش به سزایی در انجام آنها دارد(مثل، چشم، که نور را می گیرد، و این مغز است که می بیند نه چشم) و این می تواند تفکری اشتباه باشد که در قرآن آمده.پس اگر با دید انتقادی نگاه کنیم، نمی توانیم دلیل بیاوریم که چون این اعمال کار قلب فیزیکی نیست، پس منظور قرآن هم از قلب، قلب صنوبری نیست...چون باز تاکید می کنم این نکته را هم می توانیم در نظر بگیرم که قلب یک وسیله کلیدی و موثر در تفکر و اندیشه دانسته شده که این اشتباه است.
بنده، شخصا تحقیقی در اینباره نکردم.معمولا تا در مورد امری تحقیق نکرده باشم و شخصا به منابع نرفتم باشم.سکوت می کنم.ولی اینجا حالا چنگ می زنم به مقالاتی که خیلی قبل ها در این مورد خوانده ام و از آنها غینا مطالبی را نقل می کنم.و نظر شما را جویا می شوم....

طبری در تفسیر خود جامع البیان می نویسد:
و قيل (ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور ) و القلوب لاتکون الا فی لصدور، توک يدا للکلام، کما قيل (يقولون بافوا ههم مالیس فی قلوبهم)»
اين که خداوند گفته قلب هايی که در سینه هایند،برای تاکید بر آن است که منظور همين قلبی است که در سينه هاست.

بیضاوی در انوارالتنزیل می نویسد:
واذکر الصدور للتاکید و نفی التجور وفضل التنبیه علی ان العمی الحقیقی لیس المتعارف الذی یخص البصر.
خداوند صدور ذکر کرد برای تاکید و برای نفی تجوز(مجاز).یعنی تاکید کند که منظور همان قلبیست که در سینه هاست و مجازی نیست.

فخر رازی می نویسد:
"چه فایده است در ذکر صدر، با اینکه همه می دانند که قلب جز در سینه نیست؟جواب این است، چون بیشتر مردم فکر می کنند که کوری فقط ذر چشم است، خدا می خواسته بگوید، کوری در دل هم رخ می دهد.نزد مردم وجه دیگری هم دارد، و آن این است که قلب گاهی نشان از تدبر است...نزد گروهی از مردم محل تفکر دماغ(مغز) است و خداوند خواسته روشن کند که چنین نیست. بلکه محل آن سینه است."

این نکته را هم بگویم در زمان فخر رازی، علم داشت به این نتیجه می رسید که مغز محل تفکر است نه قلب و فخر رازی در رساله ای قلب را محل تفکر می داند نه مغز را.و دررساله خود از آیات قرآن هم برای اثبات مدعایش بهره می برد.

بعد ما می بینیم که داستانی از پیامبر به شکل هایی بیان می شود که وجه اشتراکشان در این است که، روزی دو فرشته، قلب پیامبر را شکافتند و باز کارشناس بهتر می دانند، که گویا مثلا لخته از قلب بیرون کشیدند و یا قلب را شست و شو دادند و امثال اینها.که می بینیم که در این روایات، اشاره به قلب شده.شست و شوی قلب و یا برداشتن لخته خونی از قلب به میان آمده.در این روایات هم منظور از قلب، آن قلب صنوبری نیست؟البته می توانیم بگوییم این داستان شاید ساختگی و اوهام سازندگان باشند!!!!

علامه طباطبایی در شرح آیه 36 اسراء می نویسد:
و از آنچه بدان علم نداری پیروی مکن.چرا که گوش و چشم و قلب، هر یک در آن کار مسئولند.(اسراء 36)

حاصل این است که: دنبال روی از چیز هایی که علم به آنها نداری نکن، زیرا خدای سبحان به زودی از گوش و چشم و قلب که وسایل تحصیل علم اند بازخواست می فرماید.و حاصل تعلیل آن طور که با مورد بسازد این است که گوش چشم و قلب نعمت هایی هستند که خداوند ارزانی داشته تا انسان به وسیله آنها حق را از باطل تمیز دهد....(و در ادامه علامه می نویسد)و از قلب می پرسند آن چه که اندیشیده ای و یا بدان حکم کرده ای، به آن یقین داشته ای یا نه؟گوش و چشم و قلب ناگذیرند که حق را اعتراف کنند...

آیا در کلام علامه و یا آیه قرآن در بالا، منظور از قلب، تدبر و روح و فطرت آدمی است؟شما بیان داشتید که در هیچ آیه منظور از قلب، همان قلب صنوبری نیست.

و یک سوال..در قرآن به شکل های مختلف به نعمت هایی چون، قلب، گوش، چشم و آفرینش آنها اشاره شده...آیا این جای سوال نیست که چرا در هیچ آیه اشاره ای به مغز نشده؟؟؟...کاملا از مجموع آیات و روایاتی و دیدگاه و ذهنیت مردم، از شواهد و قرائن و گذاره های تاریخی ای، می توان فهمید به نظرم، که منظور از قلب همان قلب در سینه هاست. و قلب اعضایی در کنار چشم و گوش خوانده شده، وسیله ای برای اندیشیدن و تفکر و کسب علم دانسته شده....و هیچ جا اشاره به مغز نشده.مثلا اشاره نشده، ما گوش دادیم به شما، مغز هم دادیم به شما و الی آخر...البته شاید هم در مواردی قلب مجازا به کار رفته...حالا نباید که تنها بر آن معنای مجازی تکیه کنیم.چون چشم هم و کوری هم گاهی مجازی به کار رفته...ولی نباید بگوییم که آنجا که خدا اشاره می کند که به انسان چشم داده.منظورش مجازی است و منظور از چشم، چیز دیگری است غیر از همان چشم فیزیک و مادی در بدن است...

مشک;744246 نوشت:
سلام

قلب بسیار عزیز هست و متاثر از هر حالت درونی .. شما با دلیل بخودت بفهمان که فلان عمل باعث آرامش میشه ، نتیجه و فیدبک این حالت رو در قلبت احساس میکنی .. نه اینکه عقل و هوش رد بشه ، بلکه نتیجه ی تفکرات و استنتاجاتِ عقل ، در قلب ظهور پیدا میکنه ...

شما یک کسی رو بیارید که قبلا از مرده میترسیده .. و با دلیل و برهان بهش ثابت کنید که مرده ترس نداره ... در اصل با دلیل قلبش رو مطمین کردید و ترسی رو که تا دیروز در قلبش احساس میکرد ، با دلیل منطقی و عقلانی از قلبش پاک کردید ...

و چه زیبا و بی نقص آفریده ...:ok:


روح هم چندین معنی داره ... کدوم روح جایگاهش در مغز هست ؟ بله روح نفسانی کانونش در مغز هست ...

علت ارجحیت قلب به غبر از مطلب بالا ... این هم هست که در نظر داشته باشید که جسمی که مغزش از کار بیفته ولی قلب همچنان بتپه ، اون جسم زنده ست و حیات داره ، اما اگر قلب از کار بایسته و مغز زنده باشه ، جسم میمیره !!

جایگاه قلب در کل جایگاه بالاییه ... و نیاز به بررسی بیشتری از طرف شما داره ...

این رو اضافه کنم که ، تلاش شما رو ، هر چند که مخالف عقایدتون هستم ، در اثبات اشتباه بودن مفاهیم قرآنی ، تحسین میکنم ...


سلام
و در دست و در پا و ....!! مغز به همه جا سیگنال میفرسته و اون واکنش فقط مخصوص قلب نیست!!

قلب دستگاه پمپاژ خونه و یه جوارایی به مغز غذا میده! از طرف دیگه مغز کسیه که همش به قلب میگه کار کن، کار کن!! وقتی مغز از کار میوفته میتونن این دستورو به قلب بفرستن چون نوع پیغامش الکتریکیه و از بدن رد میشه! ولی وقتی قلب از کار می.فته غذایی به مغز نمیرسه و راه در رو هم نداره!(مواد مورد نیاز مغز از بدن عبور نمیکنن، باید مسیر داشته باشن!) به این دلیله که میمیره! شما هر جسدی رو به برق وصل کنید شروع میکنه به دست و پا زدن و این دلیل زنده بودن اون جسد نیست! در مرگ مغزی تقریبا همین اتفاق میوفته!

Masood11;744484 نوشت:
سلام
و در دست و در پا و ....!! مغز به همه جا سیگنال میفرسته و اون واکنش فقط مخصوص قلب نیست!!

قلب دستگاه پمپاژ خونه و یه جوارایی به مغز غذا میده! از طرف دیگه مغز کسیه که همش به قلب میگه کار کن، کار کن!! وقتی مغز از کار میوفته میتونن این دستورو به قلب بفرستن چون نوع پیغامش الکتریکیه و از بدن رد میشه! ولی وقتی قلب از کار می.فته غذایی به مغز نمیرسه و راه در رو هم نداره!(مواد مورد نیاز مغز از بدن عبور نمیکنن، باید مسیر داشته باشن!) به این دلیله که میمیره! شما هر جسدی رو به برق وصل کنید شروع میکنه به دست و پا زدن و این دلیل زنده بودن اون جسد نیست! در مرگ مغزی تقریبا همین اتفاق میوفته!

سلام

روح هنگامی جسم رو ترک میکنه که بند اتصالش قطع بشه ... شما از یک وجه به موضوع نگاه کردید در صورتیکه انسان چند بُعدیست ...

..

یک مطلب مفید و جامع در مورد عقل در قرآن پیدا کردم که امیدوارم پاسخ گوی عزیزان باشه ... چرا که این سوال ، سوالیه که خیلی ها مطرحش کردن و خیلی های دیگه بهش پرداختن ...


جايگاه عقل در قرآن كريم از منظر شهيد علامه مطهري(بخش اول)


رابطه عقل و دين ازمسائل جنجال برانگيز، در محافل علمي و پردامنه در جامعه بشري است. اين مسئله از يك سو منجر به ايجاد فرقه ها و مكاتب فكري، فلسفي و سياسي گرديده و از سوي ديگر منشأ بروز درگيري هاي اجتماعي، تكفيرها و نزاع هاي خونين شده است.
آنچه در اين مقام مورد نظر است ارزيابي جايگاه عقل و ارزش آن در قرآن كريم است. آيا قرآن همانند برخي از فرقه هاي اسلامي و بسياري از انديشمندان غربي قائل به لجام گسيختگي و حجيت بي حد و حصر عقل است؟ و يا قرآن پاي عقل را چوبين دانسته و آن را نه تنها از ورود در مسائل ديني بلكه از انديشيدن در حوزه مسائل و مشكلات بشري نيز منع مي كند؟ آيا عقل و فكر بشري براي يافتن راه كمال و سعادت دنيوي و اخروي او كافي است؟ آيا از نظر قرآن عقل تابع بي چون وچراي شرايط اجتماعي است و هر كس به مقتضاي طبقه اي كه در آن رشد كرده و شرايطي كه پرورش يافته مي انديشد و يا قرآن به استقلال عقل در قبال شرايط اجتماعي قائل است؟
به منظور يافتن پاسخ هايي متقن ومستدل براي سؤالات فوق و استخراج نظرات قرآن در اين زمينه در برابر مردي كه در اسلام شناسي و فنون مختلفه اسلام و قرآن كريم، كم نظير است. زانوي تلمذ مي زنيم و از خداوند منان خواهانيم كه توفيق بهره وري از اين چشمه زلال معرفت را به همه پيروان قرآن عنايت فرمايد.
تعريف عقل در فرهنگ ديني

مفهوم شناسي عقل



اولين گام در شناخت جايگاه عقل در قرآن تبيين مفهوم عقل و معناي مورد نظر از آن در مباحث ديني و مفاهيم قرآني است. در روايات اسلامي وفرهنگ قرآني منظور از تفكر و تعقل صرفاً تفكر منطقي و تعقل فلسفي نيست؛ زيرا اين مورد در بين همه انسان ها مشترك است و هر انساني چه موحد وچه كافر توانايي كنار هم گذاشتن معلومات و ترسيم سيماي كلي از واقعيت جهان و هستي هر چند به پندار غلط خود را دارد. در حالي كه قرآن كريم كفار را فاقد تعقل دانسته و معتقد است كه آنها از عقل خود هيچ استفاده اي نمي كنند چنان كه مي فرمايد: «و مثل الذين كفروا كمثل الذي ينعق بما لايسمع الا دعاء و نداء صم بكم عمي فهم لايعقلون. مثل (دعوت كننده) كافران مثل كسي است كه (حيوانات را براي نجات از خطر) صدا مي زند ولي آن ها جز سر و صدا چيزي نمي شنوند، آن ها كر و گنگ و كورند از اين رو چيزي نمي فهمند».
استاد مطهري پس از ملاحظه آيات و روايات مربوط به عقل و تعقل و مقايسه آنها با يكديگر پيرامون مفهوم عقل در فرهنگ اسلامي مي فرمايند:
عقل در روايات اسلامي آن نيرو و قوه تجزيه و تحليل است و در غالب مواردي كه مي بينيد اسلام جاهل را كوبيده، جاهل در مقابل عالم به معناي بي سواد نيست بلكه جاهل ضدعاقل است. عاقل كسي است كه از خودش فهم و قدرت تجزيه و تحليل دارد و جاهل كسي است كه اين قدرت راندارد. ما خيلي افراد عالم را مي بينيم كه عالمند ولي جاهلند. عالمند به معناي اين كه فراگرفته از بيرون زياد دارند، خيلي چيزها ياد گرفته اند، اما ذهنشان يك انبار بيش نيست، خودشان اجتهاد ندارند، استنباط ندارند، تجزيه و تحليل در مسائل ندارند، اين طور اشخاص از نظر اسلام جاهلند يعني عقلشان راكد است.
قرآن كريم براي ترسيم مفهوم دقيق «عقل» از تعبير لطيف و معنادار «لب» استفاده مي كند و با اين روش هم عقل را تعريف مي كند و هم مفهوم كمال عقل را بيان مي نمايد. استاد مطهري كلمه لب را از اصطلاحات قرآني دانسته و در توضيح آن مي فرمايند.

«لب» يعني مغز (نه به معني مخ، بلكه به معني اعم كه در مورد ميوه ها مثلاً مي گوئيم مغز بادام، مغز گردو) اين اصطلاح شايد از اصطلاحات مخصوص قرآن باشد... و اگر هم اصطلاح مخصوص قرآن نباشد قرآن درباره عقل كلمه لب را زياد به كار برده گوئي انسان را تشبيه به يك گردو و يا بادام كرده كه تمام يك گردو و يا بادام پوسته است و آن اساسش مغزش مي باشد كه در درون آن قرار دارد. تمام هيكل و اندام انسان را در نظر بگيريد، آن مغز انسان، عقل و فكر انسان است، اگر بادامي مغز نداشته باشد چه مي گوئيم؟ مي گوئيم پوچ است و پوك و هيچ و بايد دورش انداخت و انساني كه عقل نداشته باشد جوهر و مغز انسانيت و آن ملاك و مقوم انسانيت را ندارد. انساني پوك و پوچ است، يعني يك صورت انسان است و معني انسان در او نيست، به حسب اين تعبير معني انسان همان عقل انسان است، عقلي كه در اين حد باشد، عقل بودن عقل به استقلالش است. «الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه» از اين بهتر اساساً ديگر نمي شود تعبيري پيدا كرد در مورد دعوت به اين كه انسان با عقلش بالاستقلال حاكم باشد، عقلش مستقل باشد، داراي قدرت نقد و انتقاد باشد و بتواند مسائل را تجزيه و تحليل كند. آدمي كه از اين موهبت بي بهره است هيچ است.

در عبارات فوق استاد علاوه بر اينكه معناي عقل را از نظر قرآن بيان مي كنند به اهميت و ارزش آن در اسلام نيز اشاره مي فرمايند. از مجموع سخنان استاد استنباط مي گردد كه در منطق قرآن عقل عبارت است از نيروئي كه با تجزيه و تحليل مسائلي كه در برابر او قرار دارد و سبك و سنگين نمودن آنها انسان را براي اخذ تصميمي مستقل و آزاد از هوي و هوس و فشارهاي اجتماعي و تاريخي ياري مي رساند. و هر چه عقل انسان كامل تر باشد مستقل تر و آزادانه تر مي داند نقد و انتقاد كند و تصميم بگيريد و از اين رهگذر انسان قادر خواهد بود از پوسته جهان به مغز آن نفوذ كند و سيطره و حاكميت خدا را در همه ذرات هستي مشاهده نمايد و با همه وجود حضور خدا را در تاريخ و جامعه ادراك كند.

ارزش و اهميت عقل در قرآن



در ديباچه سخن به اقوال و نظرات كساني كه معتقد به جدائي دين از عقل بود. و ساحت دين را از آلودگي به استدلال ها و دريافت هاي عقلي منزه مي دانستند، اشاره نموديم. قرآن كريم بر خلاف پندارهاي ناصواب اين گروه رابطه عقل و دين را نه تنها رابطه شايسته بلكه ضروري و بايسته مي داند و با تأكيد بر ارزش و اهميت عقل در انديشه هاي ديني و تحكيم باورهاي مذهبي هرگونه فكر يا عملي را كه به گونه اي با عقل در تعارض باشد تخطئه و محكوم مي نمايد.

قرآن كريم با عبارات مختلفي از عقل تجليل كرده و مؤمنان را به تفكر و تعقل در موضوعاتي تشويق نموده است و از همه مهم تر آنكه سنگ بناي اصول دين را عقل مي داند و اعتقادي را كه از طريق تقليد نه تحقيق بدست آيد به رسميت نمي شناسد. بنابراين ارزش و اهميت عقل را در اسلام و قرآن از موقعيتي كه تعقل و تفكر در مجموعه تعاليم اسلام بدست آورده است مي توان كشف كرد. نمونه هاي زير نشانه هائي از اين جايگاه بلند است:


1- تعقل زيربناي اصول دين است



زيربناي تمامي عقايد ديني و احكام شرعي، اصول دين يعني توحيد، نبوت و معاد است. قرآن كريم معتقد است كه مسلمان واقعي، كسي است كه بنيان هاي اساسي تفكر ديني و اعتقاد قلبي خود را با عقل استوار و محكم ساخته باشد. استاد مطهري پيرامون نقش عقل در شناخت اصول دين مي فرمايند:
يك حمايت فوق العاده اي از عقل را در متون اسلام مي بينم و در هيچ ديني از اديان دنيا به اندازه اسلام از عقل يعني از حجيت عقل و از سنديت و اعتبار عقل حمايت نشده است. شما اسلام را با مسيحيت مقايسه كنيد. مسيحيت در قلمرو ايمان براي عقل، حق مداخله قائل نيست. مي گويد آنجائي كه انسان بايد به چيز ايمان بياورد حق ندارد فكر كند، فكر ما عقل است و عقل در اين نوع مسائل حق مداخله ندارد. آنچه را كه بايد به آن ايمان داشت، نبايد درباره آن فكر كرد و نبايد اجازه فكر كردن و چون و چرا كردن به عقل داد. وظيفه يك مؤمن، مخصوصاً وظيفه يك كشيش و حافظان ايمان مردم اين است كه جلوي هجوم فكر و استدلال و عقل را به حوزه ايمان بگيرند. اصلاً تعليمات مسيحي بر همين اساس است. در اسلام قضيه درست بر عكس است. در اصول دين اسلام، جز عقل هيچ چيز ديگري حق مداخله ندارد، يعني اگر از شما بپرسند كه يكي از اصول دين شما چيست، مي گوئيد «توحيد» وجود خداي يگانه، اگر دوباره بپرسند به چه دليل به خدا ايمان آورده ايد شما بايد دليل عقلي بياوريد اسلام جز از راه عقل از شما قبول نمي كند. اگر بگوئيد من خودم قبول ندارم كه خدا يگانه است دليلي هم ندارم، تو چه كار داري؟ «خذ الغايات و اترك المبادي» تو نتيجه را بگير، به مقدمه چكار داري؟ من از قول مادر بزرگم يقين پيدا كرده ام، بالاخره به يك حقيقتي يقين پيدا كرده ام، ولو از قول مادر بزرگم باشد، ولو خواب ديده باشم! اسلام مي گويد نه، ولو به وجود خداي يگانه اعتقاد داشته باشي ولي آن اعتقادي كه ريشه اش خواب ديدن است، ريشه اش تقليد از پدر و مادر يا تاثير محيط است، مورد قبول نيست. جز تحقيقي كه عقل تو با دليل و برهان مطلب را دريافت كرده باشد، هيچ چيز ديگر را ما قبول نداريم.
اصول ايمان مسيحيت، منطقه اي ممنوع براي ورود عقل است و وظيفه يك مومن مسيحي حفظ اين منطقه از هجوم قواي عقلي و فكري است ولي اصول ايمان در اسلام منطقه اي است كه در قرق عقل است و غير از عقل هيچ قدرت ديگري حق مداخله در اين منطقه را ندارد.»

2- تشويق به تفكر و تعقل در قرآن و سنت


جلوه ديگري از توجه و اهميت دادن اسلام به عقل و تعقل، اوامر و تاكيدهاي قرآن مبني بر تفكر در همه مسائل خصوصا تاريخ و خلقت و غيره مي باشد. در روايات ماثوره تفكر در اين گونه امور نوعي عبادت محسوب شده كه باعث قرب به خدا و موجب كمال انسان مي گردد. به اعتقاد استاد مطهري هيچ كتابي به اندازه قرآن به تفكر در مسائل مختلف امر نكرده و هيچ ديني مانند اسلام آن را عبادت به شمار نياورده است. به سخنان استاد در اين زمينه توجه فرمائيد:
در قرآن راجع به تفكر و تعقل مطلب زياد داريم. لزومي هم ندارد كه بخواهيم آيات قرآن را در اين زمينه جمع بكنيم. خيلي موارد داريم كه قرآن دعوت به تفكر و تعقل كرده است. شما هيچ كتابي نه مذهبي و نه غيرمذهبي پيدا نمي كنيد كه به اندازه قرآن بشر را به سمت تفكر سوق داده باشد، تفكر در همه مسائل، در تاريخ، در خلقت، راجع به خدا، راجع به انبياء و نبوت، راجع به معاد راجع به تذكرات و تعليمات انبياء و... كه در قرآن كريم زياد است.
مكرر شنيده ايد احاديث زيادي را كه به اين عبارت است:«تفكر ساع خير من عباده سنه تفكر ساع خير من عباده سنتين، تفكر ساعه خير من عباده سبعين سنه» يك ساعت فكر كردن از يك ساعت عبادت كردن افضل است، از شصت سال عبادت كردن افضل است، از هفتاد سال عبادت كردن افضل است اين نوع تعبيرات همان طور كه بسياري از علما گفته اند به واسطه اين است كه نوع و موضوع تفكرها فرق مي كند يك تفكر است كه انسان را به اندازه يك سال جلو مي برد و يك تفكر است كه انسان را به اندازه شصت سال عبادت جلو مي برد و يك تفكر كه او را به اندازه هفتاد سال جلو مي برد.
]اين احاديث نشان مي دهد[ كه از نظر اسلام عبادت منحصر نيست به عبادات مالي مانند خمس و زكات و يا عبادات بدني مانند نماز و روزه نوعي ديگر از عبادات هم هست و آن عبادت فكري است تفكر يا عبادت فكري اگر در مسير تنبه و بيداري انسان قرار گيرد از سال ها عبادت بدني برتر و بالاتر است. ]چنانچه در بسياري از روايات داريم كه[ «افضل العباده التفكر» يا «لاعباده كالتفكر» يا «كان اكثر عباده ابي ذر التفكر»

3-حمايت قرآن از عقل در برابر عادات اجتماعي


قرآن كريم با هر چيزي كه به نحوي باعث تضعيف عقل و كنار گذاشتن تعقل مي شود مبارزه كرده است و از اين رهگذر بر ارزش و اهميت عقل در زندگي بشر تاكيد كرده است. يكي از اموري كه باعث تضعيف عقل است «سنت گرائي» و تبعيت كوركورانه از عادت ها و رسوم اجتماعي است. استاد مطهري با استناد به حديثي از امام موسي بن جعفر (عليه السلام) كه در آن امام هشام بن حكم را از ديدگاه قرآن نسبت به عقل آگاه نموده است. مي فرمايند: مطلب ديگر مسئله آزاد كردن عقل است از حكومت تلقينات محيط و عرف و عادت و به اصطلاح امروز از نفوذ سنت ها و عادت هاي اجتماعي و به تعبير عرب هاي امروز از ايحائات اجتماع (وحي هاي اجتماعي) حضرت اين جور مي فرمايد:«يا هشام ثم ذم الذين لايعقلون فقال:«و اذا قيل لهم اتبعوا ما أنزل الله قالوا بل نتبع ما الفينا عليه ءاباءنا أولو كان ءاباؤهم لايعقلون شياً و لايهتدون»
قرآن اساسش برمذمت كساني است كه اسير تقليد و پيروي از آباء و گذشتگان هستند و تعقل و فكر نمي كنند تا خودشان را از اين اسارت آزاد بكنند. هدف قرآن از اين مذمت چيست؟ هدف قرآن تربيت است يعني درواقع مي خواهد افراد را بيدار كند كه مقياس و معيار بايد تشخيص عقل و فكر باشد نه صرف اينكه پدران ما چنين كرده اند ما هم چنين مي كنيم اين حالت تسليم درمقابل گذشتگان يك حالت ضد عقل است.
قرآن مي خواهد كه انسان راه خودش را به حكم عقل انتخاب كند پس مبارزه قرآن با تقليد و به اصطلاح «سنت گرايي» مبارزه اي است به عنوان حمايت از عقل».

4-حمايت از عقل درمقابل اكثريت


يكي از اموري كه باعث تضعيف عقل شده به گونه اي كه عمل كردن و حجت دانستن آن درهمه موارد مساوي با كنار گذاشتن عقل واهانت به او است «رأي اكثريت» است. قرآن كريم به نفع عقل و درحمايت از آن به مذمت اكثريت برخاسته است.استاد مطهري مبارزه قرآن با اكثريت را از حديث امام موسي كاظم چنين بيان مي كنند:
باز حضرت امام موسي كاظم (عليه السلام) موضوع ديگري ذكر مي كنند؛ مي فرمايند: ثم ذم الله الكثره فقال:«وان تطع اكثر من في الارض يضلوك عن سبيل الله»
خلاصه آزادي از حكومت عدد، و اينكه اكثر و اكثريت نبايد ملاك باشد، و نبايد انسان اينجور باشد كه ببيند اكثر مردم كدام راه را مي روند همان راه را برود و بگويد آن راهي كه اكثر مردم مي روند همان درست است. اين مثل همان تقليد است. همان طور كه انسان طبعاً به سوي تقليد از ديگران كشيده مي شود. طبعاً به سوي اكثريت نيز كشيده مي شود و قرآن مخصوصاً همان چيزي را كه انسان طبعاً به سوي آن كشيده مي شود انتقاد مي كند، مي فرمايد:«اگر اكثر مردم زميني را پيروي كني تو را از راه حق منحرف مي كنند» دليلش اين است كه اكثر مردم پيرو گمان و تخمين اند نه پيرو عقل و علم و يقين و به تارهاي عنكبوتي گمان خودشان چسبيده اند. همينكه چيزي در خيالشان پيدا مي شود دنبالش مي روند چون اكثر اينجور هستند پس به اكثر اعتماد نكن. اين هم خودش نوعي ديگر استقلال بخشيدن به عقل است و دعوت به اينكه عقل بايد معيار باشد.»

همانگونه كه از سخنان استاد و نوع استدلال ايشان آشكار است.آنچه درقرآن با عنوان پيروي از اكثريت مذمت شده است اكثريت به عنوان «راه حق» است نه «راه حل» يعني گرايش اكثريت جامعه را به يك فكر و يا رفتار خاص اجتماعي و يا مذهب دليل و حجتي برحقانيت آن بدانيم و عقل خود را از انديشه و كاوش دراين زمينه منع كنيم.
به گونه اي كه اگر آن عمل را صد درصد مخالف عقل سليم آدمي هم بدانيم صرفاً به دليل پيروي اكثريت جامعه از آن،پيروي از چنين فكري را براي خود لازم بشماريم. دربرابر چنين پيروي مذمومي از اكثريت، درمواردي نيز پيروي از اكثريت به عنوان يك راه حل مورد تأييد قرآن است. و آن درجائي است كه درانجام يك كار جمعي و عمومي ترديد داشته باشيم و درجايي كه ترك و انجام كار مباح و از نظر شرع جايز باشد. اما درانتخاب راه حل و چاره كار دچار شك و ترديد هستيم. دراينجا به رأي گذاشتن يكي از شقوق كار و پيروي از نظر اكثريت قطعاً بلامانع است.

5- تجليل از عقل درآيات و روايات


يكي از نمودهاي بارز توجه به عنايت اسلام به عقل، تعابير زيبا، رسا و بلندي است كه درآيات و روايات شريفه درتجليل از عقل به كار برده شده است. ارزش دادن به عاقل درمقابل جاهل، معرفي نمودن عقل به عنوان پيامبر دروني و اموري از اين قبيل همگي نشانگر اهميت فوق العاده عقل در دين اسلام است. به نمونه هاي بارز اين تعابير كه از كلام استاد مطهري نقل شده است توجه فرمائيد:
در اسلام و متون اسلامي سخنان فوق العاده بلند و عجيب درباره عقل گفته شده است اولاً خود قرآن دائماً دم از تعقل مي زند گذشته ازاين، در اخبار و احاديث ما آنقدر براي عقل، اصالت و اهميت قائل شده اند كه وقتي شما كتاب هاي حديث را باز كنيد اولين بابي كه مي بينيد كتاب العقل است. مثلاً اگر سراغ اصول كافي برويد- اصول كافي تمام ابواب حديثي ما را دارد- اولين بابي كه با باز كردن اين كتاب مي بينيد، كتاب العقل است. در اين «كتاب العقل» احاديث شيعه از اول تا به آخر به حمايت از عقل برخاسته است.
امام موسي بن جعفر (ع) تعبير فوق العاده عجيب دارد، مي فرمايد: خدا دو حجت دارد، دو پيغمبر دارد: يك پيغمبر دروني كه عقل انسان است و يك پيغمبر بيروني كه همان پيغمبراني هستند كه انسانند و مردم را دعوت كرده اند. خدا داراي دو حجت است اين دو حجت مكمل يكديگر هستند: يعني اگر عقل باشد و انبياء نباشند، بشر به تنهايي راه سعادت خود را نمي تواند طي كند و اگر انبياء باشند و عقل نباشند، باز انسان راه سعادت خود را نمي پيمايد عقل و نبي هر دو با يكديگر يك كار را انجام مي دهند. ديگر از اين بالاتر در حمايت عقل نمي شود گفت.
تعبيراتي از اين قبيل كه شايد خيلي شنيده باشيد، زياد داريم. «خواب عاقل از عبادت جاهل بالاتر است»، «خوردن عاقل از روزه گرفتن جاهل بالاتر است»، «سكوت و سكون عاقل از حركت كردن جاهل بالاتر است» و «خدا هيچ پيغمبري را مبعوث نكرد مگر آنكه اول عقل آن پيغمبر را به حد كمال رساند، به طوري كه عقل او از عقل همه امتش كامل تر بود. ما حضرت رسول را «عقل كل» مي ناميم. اين با ذوق مسيحيت هرگز جور درنمي آيد. چون اصلاً ] در مسيحيت[ عقل با دين دو حساب جداگانه دارند ولي ما پيغمبر را «عقل كل» مي ناميم و مي دانيم.
بنابراين اهميت و ارزش فوق العاده عقل در آيات و روايات اسلامي يكي از مسلمات و امور قطعي است كه جاي هيچگونه شك و ترديدي براي محقق با انصاف باقي نمي گذارد.
اكنون كه اهميت عقل از ديدگاه قرآن واضح و روشن شد اين سوال مطرح مي گردد كه آيا قرآن اهميت و ضرورت توجه به عقل و دستورات آن را فقط در محدوده مسائل فردي و زندگي روزمره مورد تاكيد قرار مي دهد و يا اصولاً قرآن براي احكام عقل سنديت و حجيت قائل است و حتي در مسائل شرعي و احكام ديني نيز آن را معتبر مي شمارد؟ گرچه پاسخ اين سوال بطور اجمال از مباحث گذشته روشن شده است اما بنا به ضرورت و اهميت بحث فصل جداگانه را به آن اختصاص مي دهيم.
حجيت و سنديت عقل از ديدگاه قرآن


مفهوم حجيت عقل



معناي لغوي «حجت» عبارت است از هر چيزي كه بتوان با استفاده از آن بر ديگري احتجاج كرد. اين احتجاج ممكن است به قبول عذر احتجاج كننده و يا ساكت كردن طرف مقابل بيانجامد.
بنابراين هنگامي كه از حجيت عقل سوال مي كنيم؛ درصدد يافتن پاسخ اين مسئله هستيم كه اگر عقل به چيزي حكم كرد آيا مي توانيم به استناد حكم عقل آن عمل را انجام دهيم؟ آيا خداوند چنين عملي را از ما مي پذيرد؟ معناي دقيق تر، مفهوم حجت عقل را از كلام استاد مطهري پي مي گيريم:
بايد ببينيم كه آيا عقل از نظر قرآن سند است و به تعبير علماي فقه و اصول آيا عقل حجت است يا خير؟ و اين بدان معني است كه اگر دريافتي واقعاً دريافت صحيح عقل باشد آيا مي بايد بشر به آن احترام بگذارد و برطبق آن عمل كند يانه؟ و اگر عمل كند و احياناً در مواردي مرتكب خطا شود آيا خداوند او را معذور مي دارد يا معاقب خواهد داشت؟ و اگر عمل نكند آيا خداوند به اين دليل كه چرا با اينكه عقلت حكم مي كرد، عمل نكردي، او را مجازات خواهد كرد يا خير؟
دلايل سنديت عقل در قرآن مسئله سنديت و حجيت عقل از نظر اسلام در جاي خودش ثابت است و علماي اسلام نيز از ابتدا تاكنون- جز گروهي اندك- هيچكدام در سنديت عقل ترديد نداشته اند و آن را جزو منابع چهارگانه فقه به حساب آورده اند. ما چون درباره قرآن گفتگو مي كنيم لازم است دلايل حجيت عقل را از خود قرآن استخراج نمائيم. قرآن به انحاء مختلف سنديت عقل را امضا كرده است كه به مهم ترين آنها در اينجا اشاره مي كنيم.
1- دعوت به تعقل از طرف قرآن

قرآن كريم از دو طريق مخاطبان خود را به تعقل دعوت نموده است و از اين طرق ارزشمندي احكام صادره از سوي عقل را رسميت بخشيده است. يكي به طريق مستقيم و به دلالت مطابقي و دوم به طريق غيرمستقيم و به دلالت التزامي.
در روش مستقيم قرآن صريحا دعوت به تعقل كرده است و كساني را كه عقل خود را به كار نمي گيرند مذمت نموده است. در قرآن كريم كلمه عقل و مشتقات آن 94 بار بكار برده شده است.

استاد مطهري پيرامون اين دسته از آيات مي فرمايند: تنها دريك مورد مي توان از ده ها آيه قرآن نام برد كه در آنها به اين مسئله اشاره شده است كه ما اين موضوع را طرح كرده ايم تا درباره آن تعقل كنيد. به عنوان مثال از يك تعبير شگفت انگيز قرآن برايتان نمونه مي آورم. قرآن مي فرمايد: «ان شر الدواب عند الله الصمم البكم الذين لايعقلون»
بدترين جنبده ها كساني هستند كه كر و گنگ و لايعقلند. البته واضح است كه منظور قرآن از كر و لال، كر و لال عضوي نيست. بلكه منظور آن دسته از مردم است كه حقيقت را نمي خواهند بشنوند و يا مي شنوند و به زبان اعتراف نمي كنند. گويي كه از شنيدن حقايق عاجز است و صرفا براي شنيدن مهملات و خزعبلات آمادگي دارد از نظر قرآن كر است و زباني كه تنها براي چرندگويي به كار مي افتد به تعبير قرآن لال است. لايعقلون نيز كساني هستند كه از انديشه خود سود نمي گيرند. قرآن اينگونه افراد را كه نام انسان زيبنده آنها نيست در سلك حيوانات و بنام چهارپايان مخاطب خويش قرار مي دهد.
در يك آيه ديگر ضمن طرح يك مسئله توليدي در مورد توحيد افعالي و توحيد فاعلي مي فرمايد: «و ما كان لنفس ان تومن الا باذن الله؛ هيچكس را نرسد كه ايمان بياورد مگر به اذن الهي.»
به دنبال طرح اين مسئله غامض كه هر ذهني ظرفيت تحمل و درك آن را ندارد و براستي انسان را تكان مي دهد آيه را چنين دنبال مي كند: «ويجعل الرجس علي الذين لايعقلون؛ و بر آنانكه تعقل نمي كنند پليدي قرار مي دهد.»
در اين دو آيه كه به عنوان نمونه ذكر كردم، قرآن به اصطلاح اهل منطق به دلالت مطابقي دعوت به تعقل نموده است.
اما در روش غيرمستقيم، قرآن به نكاتي اشاره مي كند كه پذيرش آنها بدون به رسميت شناختن عقل ممكن نيست و به عبارت ديگر لازمه منطقي اظهار اينگونه مطالب، اعتراف به حجيت و سنديت عقل است. استاد مطهري درباره اين شيوه قرآن مي فرمايند:
آيات بسيار ديگري نيز وجود دارند كه قرآن به دلالت التزامي سنديت عقل را امضا مي كند به عبارت ديگر سخناني مي گويد كه پذيرش آنها بدون آنكه حجيت عقل پذيرفته شده باشد امكان پذير نيست، مثلا از حريف استدلال عقل مي طلبد: «قل هاتوا برهنكم»
به دليل التزام مي خواهد اين حقيقت را بيان كند كه عقل سند و حجت است و يا اينكه رسما براي اثبات وحدت واجب الوجود قياس منطقي ترتيب مي دهد؛ «لو كان فيهما ءالهه الا الله لفسدتا» در اينجا قرآن يك قضيه شرطيه تشكيل داده است؛ مقدم را استثناء كرده و تالي را ناديده گرفته است. اين يك قياس استدلالي و برهان صد درصد عقلي است. اگر قرآن استدلال و قياس را معتبر نشمارد، ديگر خودش اقامه قياس و برهان نمي كند و يا مثلا در مورد معاد مي فرمايد: «افحسبتم انما خلقنكم عبثا و انكم الينا لاترجعون» در اين آيه به اصل خالقيت و اصل حكم باري تعالي تمسك جسته است. اگر معادي نباشد پس خلقت شما عبث خواهد بود و خلقت عبث هم محال است و به عبارت ديگر مگر ممكن است، خداي حكيم كار عبث كند؟ اگر معاد نباشد، خلقت عبث است، عبث محال است، پس خلقت ضروري است و بنابراين وجود معاد حتماً ضروري است. اين خود اقامه برهان است. بنابراين طبق همين آيات كافي است كه قرآن كريم ابزار استدلال و منبع عقل را معتبر بشمارد.

2- استفاده قرآن از نظام علي و معلولي

دليل ديگري كه استاد مطهري براي نشان دادن اصالت عقل در قرآن بيان مي كنند، مسئله استفاده قرآن از نظام علي و معلولي است. استاد معتقد است كه با توجه به آنكه رابطه علت و معلول و اصل عليت پايه تفكرات عقلاني است و هرگونه استدلال عقلي مبتني بر پيش فرض وجود نظام عليت در جهان است بنابراين به كارگيري و استفاده از لازم به معناي اعتقاد و التزام به ملزوم است. از اين رو استفاده قرآن از نظام علي و معلولي را نيز بايد يكي از مواردي به شمار آورد كه قرآن به دلالت التزامي به تعقل دعوت نموده و حجيت و سنديت آن را امضاء مي كند. از آنجا كه استاد به لحاظ اهميت موضوع آن را جداگانه ذكر نموده است ما نيز آن را به عنوان دليل دوم بيان مي كنيم استاد مطهري در اين رابطه دو مثال قرآني ذكر مي نمايند كه دقت در آنها مراد ايشان را از عنوان فوق روشن تر مي كند:
به عنوان مثال اين آيه را درنظر بگيريد كه مي فرمايد: «ان الله لايغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم» مي خواهد بگويد درست است كه همه سرنوشت ها به اراده خداست ولي خداوند سرنوشت را از ماوراي اختيار و تصميم و عمل بشر بر او تحميل نمي كند و كار گزاف انجام نمي دهد، بلكه سرنوشت ها هم نظامي دارند و خدا سرنوشت هيچ جامعه اي را خود به خود و بي وجه عوض نمي كند ، مگر آنكه آنان خودشان، در آنچه كه مربوط به خودشان است، مانند نظام هاي اخلاقي و اجتماعي و ... و آنچه مربوط به وظايف فرديشان است، تغيير دهند از سوي ديگر قرآن مسلمانان را تشويق مي كند تا به مطالعه در احوال و سرگذشت اقوام پيشين بپردازند و از آن درس عبرت بگيرند. بديهي است كه اگر سرگذشت اقوام و ملت ها و نظام ها براساس گزاف و تصادف بود و اگر سرنوشت ها از بالا به پايين تحميل مي گرديد ديگر مطالعه و پندآموزي معني نداشت، قرآن با اين تاكيد مي خواهد تذكر دهد كه بر سرنوشت اقوام نظامات واحدي حاكم است. به اين ترتيب اگر شرايط جامعه اي مشابه شرايط جامعه ديگر باشد سرنوشت همان جامعه در انتظارش خواهد بود.
در آيه ديگر مي فرمايد:«فكاين من قريه اهلكنها و هي ظالمه فهي خاويه علي عروشها و بئر معطله و قصر مشيد¤ افلم يسيروا في الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها او ءاذان يسمعون بها؛ چه بسيار شهر و دياري كه ما اهلش را در آن حال كه به ظلم و ستم مشغول بودند به خاك هلاك نشانديم و اينك آن شهرها از بنياد ويران است. چه چاه ها و قنات هاي آب كه معطل بماند چه قصرهاي عالي كه بي صاحب گشت، اكنون مردم اين زمان نمي خواهند در روي زمين گردش كنند و در احوال اقوام و ملل مطالعه نمايند واز آنها درس بگيرند...»
در انتها استاد از اين آيات بر مدعاي خود چنين استدلال مي كنند كه: در تمام اين مطالب قبول نظامات به دلالت التزامي مويد نظم علي و معلولي است و پذيرش رابطه علي و معلولي به معناي قبول سنديت عقل است.
در اينجا ممكن است سوالي مطرح شود كه در آيات زيادي از قرآن وقوع حوادث و حدوث معلول ها مستقيماً به خدا نسبت داده شده است با همه اين احوال چگونه مي توان قبول كرد كه قرآن نظام عليت را در جهان قبول دارد. مثلاً در برخي از آيات نزول باران، فرستادن بادها، رويش گياهان و امور ديگر مستقيماً به خدا نسبت داده شده است. علاوه بر آن در آيه 17 سوره انفال اصولاً نسبت دادن حوادث و حتي اعمال بشر را به غير خدا مردود و نادرست شمرده است آنجا كه مي فرمايد: «فلم تقتلوهم ولكن الله قتلهم و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمي؛ اي مؤمنان شما كافران، را نكشيد بلكه خدا كشت. واي رسول تو تير نيانداختي بلكه خدا تيرانداخت.»
پاسخ كامل اين سؤال را بايد در مباحث مربوط به توحيد افعالي يافت. بنا به اصل قرآني «توحيد افعالي» موجودات عالم همچنانكه در ذات استقلال ندارند و همه قائم به او و وابسته به او هستند و خدا به تعبير قرآن قيوم همه عالم است، در مقام تاثير و عليت نيز استقلال ندارد36 اما اين مسئله هيچ منافاتي با پذيرش اصل عليت جهان و تأثير و تأثر امور مادي در يكديگر ندارد بلكه فقط مؤمنين بايد توجه داشته باشند كه علت و اسباب ظاهري در ذات و فعل خود مستقل نبوده علت العلل هستي خداوند سبحان است.
استاد مطهري با دقت و نكته سنجي خاص احتمال ايجاد سؤال فوق را در ذهن خواننده در نظر گرفته و در پاسخ آن مي فرمايند:
با آنكه قرآن از جانب خدا سخن مي گويد و خداوند نيز آفريننده نظام علت و معلولي است و طبعاً سخن از ماورائي است كه علت و معلول مادون آن قرار دارند با اين همه از اين موضوع غفلت نمي كند كه از نظام سببي و مسببي عالم ياد كند و وقايع و پديده ها را مقهور اين نظام بداند.


منبع

پیروز;744257 نوشت:
سلام

شما برای اینکه دلیل آورده باشید که چرا منظور قرآن از قلب همان قلب صنوبری نیست، یک مطلب این دلیل را آوردید که:

باید گفت: قلب در اصطلاح قرآن با قلب مادی كاملاً متفاوت است و حتی می توان ادعا کرد، قلب در هيچ كجای قرآن به معني جسمانی به كار نرفته است.

چرا كه هيچ يك از اين كارها را قلب فیزیکی انجام نمی دهد

. بنابر اين، قلب در اصطلاح قرآن،شخصیتی موجه است، درك می ‌كند.




خوب، جناب کارشناس، اگر با دید انتقادی به قضیه نگاه کنیم.این دلیل شما بی مورد به نظر می رسد.چون این تفکر و علم و ذهنیت امروز ماست که می گوید، هیچ یک از آن کار ها را قلب قیزیکی انجام نمی دهد.در حالی که شاید تفکر قدیم اینگونه بوده که این کار ها یا از قلب صورت می گیرد و یا قلب نقش به سزایی در انجام آنها دارد(مثل، چشم، که نور را می گیرد، و این مغز است که می بیند نه چشم) و این می تواند تفکری اشتباه باشد که در قرآن آمده.پس اگر با دید انتقادی نگاه کنیم، نمی توانیم دلیل بیاوریم که چون این اعمال کار قلب فیزیکی نیست، پس منظور قرآن هم از قلب، قلب صنوبری نیست...چون باز تاکید می کنم این نکته را هم می توانیم در نظر بگیرم که قلب یک وسیله کلیدی و موثر در تفکر و اندیشه دانسته شده که این اشتباه است.
بنده، شخصا تحقیقی در اینباره نکردم.معمولا تا در مورد امری تحقیق نکرده باشم و شخصا به منابع نرفتم باشم.سکوت می کنم.ولی اینجا حالا چنگ می زنم به مقالاتی که خیلی قبل ها در این مورد خوانده ام و از آنها غینا مطالبی را نقل می کنم.و نظر شما را جویا می شوم....

طبری در تفسیر خود جامع البیان می نویسد:
و قيل (ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور ) و القلوب لاتکون الا فی لصدور، توک يدا للکلام، کما قيل (يقولون بافوا ههم مالیس فی قلوبهم)»
اين که خداوند گفته قلب هايی که در سینه هایند،برای تاکید بر آن است که منظور همين قلبی است که در سينه هاست.

بیضاوی در انوارالتنزیل می نویسد:
واذکر الصدور للتاکید و نفی التجور وفضل التنبیه علی ان العمی الحقیقی لیس المتعارف الذی یخص البصر.
خداوند صدور ذکر کرد برای تاکید و برای نفی تجوز(مجاز).یعنی تاکید کند که منظور همان قلبیست که در سینه هاست و مجازی نیست.

فخر رازی می نویسد:
"چه فایده است در ذکر صدر، با اینکه همه می دانند که قلب جز در سینه نیست؟جواب این است، چون بیشتر مردم فکر می کنند که کوری فقط ذر چشم است، خدا می خواسته بگوید، کوری در دل هم رخ می دهد.نزد مردم وجه دیگری هم دارد، و آن این است که قلب گاهی نشان از تدبر است...نزد گروهی از مردم محل تفکر دماغ(مغز) است و خداوند خواسته روشن کند که چنین نیست. بلکه محل آن سینه است."

این نکته را هم بگویم در زمان فخر رازی، علم داشت به این نتیجه می رسید که مغز محل تفکر است نه قلب و فخر رازی در رساله ای قلب را محل تفکر می داند نه مغز را.و دررساله خود از آیات قرآن هم برای اثبات مدعایش بهره می برد.

بعد ما می بینیم که داستانی از پیامبر به شکل هایی بیان می شود که وجه اشتراکشان در این است که، روزی دو فرشته، قلب پیامبر را شکافتند و باز کارشناس بهتر می دانند، که گویا مثلا لخته از قلب بیرون کشیدند و یا قلب را شست و شو دادند و امثال اینها.که می بینیم که در این روایات، اشاره به قلب شده.شست و شوی قلب و یا برداشتن لخته خونی از قلب به میان آمده.در این روایات هم منظور از قلب، آن قلب صنوبری نیست؟البته می توانیم بگوییم این داستان شاید ساختگی و اوهام سازندگان باشند!!!!

علامه طباطبایی در شرح آیه 36 اسراء می نویسد:
و از آنچه بدان علم نداری پیروی مکن.چرا که گوش و چشم و قلب، هر یک در آن کار مسئولند.(اسراء 36)

حاصل این است که: دنبال روی از چیز هایی که علم به آنها نداری نکن، زیرا خدای سبحان به زودی از گوش و چشم و قلب که وسایل تحصیل علم اند بازخواست می فرماید.و حاصل تعلیل آن طور که با مورد بسازد این است که گوش چشم و قلب نعمت هایی هستند که خداوند ارزانی داشته تا انسان به وسیله آنها حق را از باطل تمیز دهد....(و در ادامه علامه می نویسد)و از قلب می پرسند آن چه که اندیشیده ای و یا بدان حکم کرده ای، به آن یقین داشته ای یا نه؟گوش و چشم و قلب ناگذیرند که حق را اعتراف کنند...

آیا در کلام علامه و یا آیه قرآن در بالا، منظور از قلب، تدبر و روح و فطرت آدمی است؟شما بیان داشتید که در هیچ آیه منظور از قلب، همان قلب صنوبری نیست.


بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام و طلب توفیق الهی برای شما

ابتدا بیان کنم مطلبی را که ادعا کردم که در قرآن مراد از قلب در كلام خداى تعالى هر جا كه به كار رفته آن حقيقتى است از انسان كه ادراك و شعور را به آن نسبت مى‏دهند، نه قلب صنوبرى شكل.
این مطلب از علامه طباطبایی در تفسیر المیزان است که در ادامه به آن پرداخته خواهد شد.
با این حال علاوه بر مباحثی که مطرح شد،به توضیحات در پی توجه کنیم.

جوارح بدن هنگام قیامت شهادت می دهند که انسان چه عملی انجام داده است. زیرا که جوارح در دنیا به عنوان ابزار در خدمت مدیری نا مرئی اما قوی به نام روح است.

اعضایی چون دست و پا و گوش و چشم و قلب و مغز خود شعوری با الاصاله ندارند به این معنا که وقتی منشا حیات شان قطع شود عضوی بدون استفاده خواهند بود این روح است که به آن ها اصالت می دهد و آن ها را به حرکت وا می دارد و در قیامت به شهادت وادارشان می کند. "الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى‏ أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْديهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُون"(1)

امروز بر دهان شان مُهر مى‏نهيم، و دستهايشان با ما سخن مى‏گويند و پاهاي شان كارهايى را كه انجام مى‏دادند شهادت مى‏دهند.

آن چه دانشمندان در علوم مختلف از قبيل فيزيولوژى و روان شناسى اثبات كرده اند اين است كه اعصاب و مغز انسان مانند ساير اعضاى بدن وظيفه خاصى دارند و اعصاب بدن، بر اثر پيوستگى و ارتباط خاص با اعصاب مغز، آنچه را كه از خارج دريافت مى كنند به مغز مخابره مى نمايند مثلا هنگامى كه دست ما در برابر عامل خارجى مانند آتش قرار مى گيرد فوراً اثر انعكاسى آتش را به ستاد فرماندهى ظاهرى بدن گزارش مى دهد و يا دستگاه چشم كه مانند يك دستگاه عكاسى آفريده شده و داراى طبقات مختلف و آب هاى گوناگون مى باشد نحوه كار آن اين است كه اشعه به طور مستقيم از جسم وارد چشم مى شود و پس از عبور از پرده هاى آن تصويرى در نقطه مخصوصى از چشم بنام نقطه زرد به وجود مى آيد و اعصاب بينائى آن را به مغز مى رساند و با اين ترتيب عمل ديدن محقق مى گردد.

فيزيولوژى درباره فعاليت هاى مغزى چنين مى گويد: در موقع فكر كردن سلول هاى مغزى فعاليت هاى زيادى انجام مى دهند مغز بيشتر غذا مى گيرد و بيشتر مواد فسفرى پس مى دهد... و هم چنين براى بقيه اعصاب انسان ، كه هر كدام وسيله مخصوصى براى ادراك هستند، فعاليت هاى خاصى وجود دارد ولى نتيجه اى كه بسيارى از دانشمندان از

اين آزمايش ها گرفته اند، و گمان كرده اند كه مركز فهم و شعور همان سلول هاى مغزى است و يا افكار و علوم انسانى همان آثار مادى است كه روى اعصاب پس از تأثير عوامل خارجى و فعاليت هاى عصبى در ادراك و احساس انسان دخالت دارد و بدون اين فعل و انفعالات، انسان قادر به تفكر و ادراك يا ديدن و شنيدن نيست، و اما اين كه درك كننده واقعى يا به تعبير واضح تر بيننده و شنونده همان ماده مغزى، و تفكر و ادراك همان آثارى مادى است كه موقع تفكر در سطح دماغ و روى اعصاب ديده مى شود، ابداً صحيح نيست از اين جهت دانشمندان بزرگ جهان معتقدند كه فوق اين دستگاه مادى بدن، دستگاه ديگرى است كه با اين ابزار مادى يك نوع هماهنگى دارد و تدبير اين دستگاه ظاهرى به عهده او است، و يا بكار انداختن و سائل مادى، مانند چشم و اعصاب مغز مى تواند، اطلاعاتى از خارج به دست آورد. و در واقع درك كننده حقيقى او است، و تمام علوم و تفكرات بشر در آن متمركز مى باشد و از يك چنين قدرت پشت پرده به نام هاى گوناگون عقل، روح ، قلب، تغيير مى كنند.

اما معنای قلب در تفاسیر

مقدمه:

تمام اعضای بدن هر کدام در قیامت مسئول کار خود خواهند بود.

مطابق با آیه شریفه "وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلا"(2)

یعنی از آن چه به آن آگاهى ندارى، پيروى مكن، چرا كه گوش و چشم و دل، همه مسئول اند.

این مسئله معلوم است. زیرا که انسان در دنیا توسط همین ابزار عمل کرده است. اگر ثوابی برده است، آن ثواب به وساطت اعضا و جوارح بدنش انجام گرفته است و اگر هم گناهی کرده است آن گناه را جوارح بدنش مرتکب شده است. به همین دلیل در صحرای محشر وقتی قرار شد ثواب یا گناهی مجسم شود، می بایست دوباره حالتی هم چون حالت دنیایی برای انسان ایجاد شود تا همه اعمالش در آیینه پیش رویش منعکس شود و باید همه اعضا و جوارحش مورد سوال قرار گیرند زیرا آن ها در خدمت روح بوده اند و به عمل نیک یا بد مبادرت کرده اند.و از همه مهم تر به نفع یا ضرر صاحبش شهادت دهند. زیرا دادگاه قیامت بدون شاهد برگزار نمی شود.و البته انسان در معادی جسمانی همراه با حیاتی روحانی معنای بهشت و جهنم را درک می کند آن گاه که صورتی کامل از جسم و روحش در سرای آخرت دوباره ایجاد شود و بدن از هم پاشیده اش به همان شکل بدن دنیایی اما با کیفیت آخرتی دوباره خلق شود.

به عبارت دیگر:

جوارح انسان همان طور که در دنیا به عنوان ابزار در خدمت روح بودند در سرای آخرت که سرای شهادت است به عنوان شاهد شهادت خواهند داد تا مبادا انسان گناه کار عمل خود را انکار کند.تمام این مسایل در آیات و روایات به شکل مفصل بیان شده است.

خدای متعال مطابق با حکمتش انسان را با هیبتی دنیایی مناسب با زندگی دنیایی آفرید و لازمه اش وجود اعضای و جوارح است. مثلا دست برای انجام کار و پا برای حرکت کردن و چشم برای دیدن و گوش برای شنیدن و مغز با سلول های خاکستری برای ادراک و قلب صنوبری مرکز احساس است.

و اگر در تفاسیر مذکور از قلب به این نام آمده است، مقصود همین تفسیر است که آیه شریفه هم به آن اشاره دارد که شنوایی و بینایی و قلب و ... مورد سوال قرار خواهند گرفت آن هم به عنوان ابزار در دنیا و شاهد در آخرت تا بگویند جسم و روحی که در اختیارش بودند به وسیله جوارحش فلان عمل را انجام داده ، نه قلبی که می تواند ماهیت انسان باشد. می تواند حقیقت انسان باشد. می تواند روح انسان باشد.می تواند همه چیز انسان باشد.که در آن صورت در قالب کلی سوال قرار خواهد گرفت.

درنتیجه قلب هم به عنوان ابزار و هم به عنوان شاهد در خدمت بدن است. ابزاری در دنیا و شاهدی در قیامت. دقت کنیم .

تاکید می شود که هیچ گاه نمی توان از قلب صنوبری به معنای هویت انسانی یا مرکز توجه الهی و آیینه رحمانی نام برد،بلکه تعابیر قرآن از قلب به معنای همان جایگاه عظیم و شریفی است که بیان شد.و اگر از قلب در قرآن به معنای مسئولیت به معنای پرسش است،به دلیل شهادت و نیز پاداش و عذابی است که در قیامت متوجه آنان است، می باشد.

در تفسیر نمونه به تفاسیر متعددی از قلب اشاره شده است:

مقصود از" قلب" در قرآن

چرا درك حقايق در قرآن به قلب نسبت داده شده است در حالى كه مى‏دانيم قلب مركز ادراكات نيست، بلكه تلمبه‏ اى است براى گردش خون در بدن؟! در پاسخ چنين مى‏گویيم:

" قلب" در قرآن به معانى گوناگونى آمده است، از جمله:
1.به معنى عقل و درك چنان كه در آيه 37 سوره" ق" مى‏خوانيم" إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى‏ لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ"" در اين مطالب تذكر و يادآورى است براىآنان كه نيروى عقل و درك داشته باشند".

2.به معنى روح و جان، چنان كه در سوره احزاب آيه 10 آمده است:
" وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ":" هنگامى كه چشم ها از وحشت فرو مانده و جان ها به لب رسيده بود".

3.به معنى مركز عواطف، آيه 12 سوره انفال شاهد اين معنى است:"سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ":" به زودى در دل كافران ترس ايجاد مى‏كنم". و در جاى ديگر در سوره آل عمران آيه 159 مى‏خوانيم:" فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ":" ... اگر سنگ دل بودى از اطرافت پراكنده مى‏شدند".
توضيح اين كه:


در وجود انسان دو مركز نيرومند به چشم مى‏خورد:
1.مركز ادراكات كه همان" مغز و دستگاه اعصاب است" بنا بر این، هنگامى كه مطلب فكرى براى ما پيش مى‏آيد احساس مى‏كنيم با مغز خويش آن را مورد تجزيه و تحليل قرار مى‏دهيم. (اگر چه مغز و سلسله اعصاب در واقع وسيله و ابزارى هستند براى روح)

2.مركز عواطف كه عبارت است از همان قلب صنوبرى كه در بخش چپ سينه قرار دارد و مسائل عاطفى در مرحله اول روى همين مركز اثر مى‏گذارد، اولين جرقه از قلب شروع مى‏شود.
ما بالوجدان هنگامى كه با مصيبتى روبرو مى‏شويم فشار آن را روى همين قلب صنوبرى احساس مى‏كنيم، و هم چنان وقتى كه به مطلب سرورانگيزى بر مى‏خوريم فرح و انبساط را در همين مركز احساس مى‏كنيم (دقت كنيد)
درست است كه مركز اصلى" ادراكات" و" عواطف" همگى روان و روح آدمى است ولى تظاهرات و عكس العمل‏هاى جسمى آنها متفاوت است عكس العمل درك و فهم نخستين بار در دستگاه مغز آشكار مى‏شود، ولى عكس العمل مسائل عاطفى از قبيل محبت، عداوت، ترس، آرامش، شادى و غم در قلب انسان ظاهر مى‏گردد، بطورى كه بهنگام ايجاد اين امور بروشنى اثر آنها را در قلب خود احساس مى‏كنيم.
نتيجه اين كه اگر در قرآن مسائل عاطفى به قلب (همين عضو مخصوص) مسائل عقلى به قلب (به معنى عقل يا مغز) نسبت داده شده، دليل آن همان است كه گفته شد، و سخنى به گزاف نرفته است.
از همه اين ها گذشته قلب به معنى عضو مخصوص نقش مهمى در حيات و بقاى انسان دارد، به طورى كه يك لحظه توقف آن با نابودى همراه است. بنا بر اين چه مانعى دارد كه فعليت‏هاى فكرى و عاطفى به آن نسبت داده شود.(3)

علامه طباطبایی در تفسیر المیزان از قلب در قرآن این تفسیر را ارائه کرد

و مراد از قلب در كلام خداى تعالى هر جا كه به كار رفته آن حقيقتى است از انسان كه ادراك و شعور را به آن نسبت مى‏دهند، نه قلب صنوبرى شكل، كه در سمت چپ سينه قرار گرفته است، و يكى از اعضاى رئيسه بدن آدمى است، به شهادت آياتى از قرآن كريم كه ذيلا خاطرنشان مى‏شود.
در سوره احزاب قلب را عبارت دانسته از آن چيزى كه در هنگام مرگ به گلوگاه مى‏رسد و مى‏فرمايد:" وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ" كه معلوم است مراد از آن، جان آدمى است. و در سوره بقره آن را عبارت دانسته از چيزى كه متصف به گناه و ثواب مى‏شود. و فرموده:" فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ" و معلوم است كه عضو صنوبرى شكل گناه نمى‏كند، پس مراد از آن همان جان و نفس آدمى است.
و شايد وجه اين كه در جمله" نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلى‏ قَلْبِكَ" پاى قلب را به ميان آورد و نفرمود:" روح الامين آن را بر تو نازل كرد" اشاره به اين باشد كه: رسول خدا چگونه وحى و قرآن نازل را تلقى مى‏كرده؟ و از آن جناب آن چيزى كه وحى را از روح مى‏گرفته نفس او بوده، نه مثلا دست او، يا ساير حواس ظاهرى‏اش، كه در امور جزئى به كار بسته مى‏شود.
پس رسول خدا صلوات الله علیه زمانی كه به وى وحى مى ‏شد، هم مى‏ديد و هم مى‏شنيد، اما بدون اينكه دو حس بينايى و شنوايى‏اش به كار بيفتد، هم چنان كه در روايت آمده، كه حالتى شبيه به بيهوشى به آن جناب دست مى‏داد، كه آن را به" رحاء الوحى" نام نهاده بودند.
پس آن جناب همان طور كه ما شخصى را مى‏بينيم و صدايش را مى‏شنويم، فرشته وحى را مى‏ديد و صدايش را مى‏شنيد، اما بدون اينكه دو حاسه بينايى و شنوايى مادى خود را چون ما به كار بگيرد.
و اگر رؤيت او و شنيدنش در حال وحى عين ديدن و شنيدن ما مى‏بود، بايستى آنچه مى‏ديده و مى‏شنيده ميان او و ساير مردم مشترك باشد و....(4)

با این حال ممکن است بین سخن آنانی که می گویند در هیچ کجای قرآن مقصود از قلب، قلب صنوبری مقصود نبوده است و کسانی که برای قلب صنوبری مقامی قایل اند، جمع کرد که مقصود افرادی که معتقدند در قرآن قلب صنوبری مطرح نیست آن بوده که اعضا و جوارح چون اصالتی ندارند، به همین دلیل قلب صنوبری هم وظیفه خاص خود را نسبت به سایر اندام بدن فقط از جهت فیزیکی دارد و بس و آنانی که برای قلب صنوبری جایگاه خاصی قائل اند، شاید مقصودشان این باشد که قلب صنوبری مرکز توجهات عاطفی انسان ها است که شادی ها و غم ها را به وضوح درک می کند و انسان می تواند بروز حالات شادی و غم را به وضوح با قلب صنوبری حس کند پس دارای واقعیتی است که می تواند مورد توجه واقع شود.

در نتیجه توجه کنیم تفاسیر متعدد و بعضا متفاوت ازقلب و معانی آن، با توجه به فهم هر مفسری ارائه شده است که خود جایی برای توجیه دارد. و الله العالم.

پی نوشت ها:

1. سوره یس آیه 65

2. سوره اسراء آیه 36

3.آیت الله مکارم شیرازی ناصر،تفسير نمونه،تهران،انتشارات اسلامیه،سال 1374 خورشیدی،چاپ اول، ج‏1، ص 88

4.علامه طباطبایی سید محمد حسین،تفسیر المیزان، ترجمه موسوی همدانی سید محمد باقر،قم،انتشارات اسلامی،سال 1374 خورشیدی،چاپ پنجم، ج‏15، ص 450

موضوع قفل شده است