قلب ، جایگاه تفكر و حکمت؟!

تب‌های اولیه

12 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

پیروز;744257 نوشت:
سلام

شما برای اینکه دلیل آورده باشید که چرا منظور قرآن از قلب همان قلب صنوبری نیست، یک مطلب این دلیل را آوردید که:

باید گفت: قلب در اصطلاح قرآن با قلب مادی كاملاً متفاوت است و حتی می توان ادعا کرد، قلب در هيچ كجای قرآن به معني جسمانی به كار نرفته است.

چرا كه هيچ يك از اين كارها را قلب فیزیکی انجام نمی دهد

. بنابر اين، قلب در اصطلاح قرآن،شخصیتی موجه است، درك می ‌كند.




خوب، جناب کارشناس، اگر با دید انتقادی به قضیه نگاه کنیم.این دلیل شما بی مورد به نظر می رسد.چون این تفکر و علم و ذهنیت امروز ماست که می گوید، هیچ یک از آن کار ها را قلب قیزیکی انجام نمی دهد.در حالی که شاید تفکر قدیم اینگونه بوده که این کار ها یا از قلب صورت می گیرد و یا قلب نقش به سزایی در انجام آنها دارد(مثل، چشم، که نور را می گیرد، و این مغز است که می بیند نه چشم) و این می تواند تفکری اشتباه باشد که در قرآن آمده.پس اگر با دید انتقادی نگاه کنیم، نمی توانیم دلیل بیاوریم که چون این اعمال کار قلب فیزیکی نیست، پس منظور قرآن هم از قلب، قلب صنوبری نیست...چون باز تاکید می کنم این نکته را هم می توانیم در نظر بگیرم که قلب یک وسیله کلیدی و موثر در تفکر و اندیشه دانسته شده که این اشتباه است.
بنده، شخصا تحقیقی در اینباره نکردم.معمولا تا در مورد امری تحقیق نکرده باشم و شخصا به منابع نرفتم باشم.سکوت می کنم.ولی اینجا حالا چنگ می زنم به مقالاتی که خیلی قبل ها در این مورد خوانده ام و از آنها غینا مطالبی را نقل می کنم.و نظر شما را جویا می شوم....

طبری در تفسیر خود جامع البیان می نویسد:
و قيل (ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور ) و القلوب لاتکون الا فی لصدور، توک يدا للکلام، کما قيل (يقولون بافوا ههم مالیس فی قلوبهم)»
اين که خداوند گفته قلب هايی که در سینه هایند،برای تاکید بر آن است که منظور همين قلبی است که در سينه هاست.

بیضاوی در انوارالتنزیل می نویسد:
واذکر الصدور للتاکید و نفی التجور وفضل التنبیه علی ان العمی الحقیقی لیس المتعارف الذی یخص البصر.
خداوند صدور ذکر کرد برای تاکید و برای نفی تجوز(مجاز).یعنی تاکید کند که منظور همان قلبیست که در سینه هاست و مجازی نیست.

فخر رازی می نویسد:
"چه فایده است در ذکر صدر، با اینکه همه می دانند که قلب جز در سینه نیست؟جواب این است، چون بیشتر مردم فکر می کنند که کوری فقط ذر چشم است، خدا می خواسته بگوید، کوری در دل هم رخ می دهد.نزد مردم وجه دیگری هم دارد، و آن این است که قلب گاهی نشان از تدبر است...نزد گروهی از مردم محل تفکر دماغ(مغز) است و خداوند خواسته روشن کند که چنین نیست. بلکه محل آن سینه است."

این نکته را هم بگویم در زمان فخر رازی، علم داشت به این نتیجه می رسید که مغز محل تفکر است نه قلب و فخر رازی در رساله ای قلب را محل تفکر می داند نه مغز را.و دررساله خود از آیات قرآن هم برای اثبات مدعایش بهره می برد.

بعد ما می بینیم که داستانی از پیامبر به شکل هایی بیان می شود که وجه اشتراکشان در این است که، روزی دو فرشته، قلب پیامبر را شکافتند و باز کارشناس بهتر می دانند، که گویا مثلا لخته از قلب بیرون کشیدند و یا قلب را شست و شو دادند و امثال اینها.که می بینیم که در این روایات، اشاره به قلب شده.شست و شوی قلب و یا برداشتن لخته خونی از قلب به میان آمده.در این روایات هم منظور از قلب، آن قلب صنوبری نیست؟البته می توانیم بگوییم این داستان شاید ساختگی و اوهام سازندگان باشند!!!!

علامه طباطبایی در شرح آیه 36 اسراء می نویسد:
و از آنچه بدان علم نداری پیروی مکن.چرا که گوش و چشم و قلب، هر یک در آن کار مسئولند.(اسراء 36)

حاصل این است که: دنبال روی از چیز هایی که علم به آنها نداری نکن، زیرا خدای سبحان به زودی از گوش و چشم و قلب که وسایل تحصیل علم اند بازخواست می فرماید.و حاصل تعلیل آن طور که با مورد بسازد این است که گوش چشم و قلب نعمت هایی هستند که خداوند ارزانی داشته تا انسان به وسیله آنها حق را از باطل تمیز دهد....(و در ادامه علامه می نویسد)و از قلب می پرسند آن چه که اندیشیده ای و یا بدان حکم کرده ای، به آن یقین داشته ای یا نه؟گوش و چشم و قلب ناگذیرند که حق را اعتراف کنند...

آیا در کلام علامه و یا آیه قرآن در بالا، منظور از قلب، تدبر و روح و فطرت آدمی است؟شما بیان داشتید که در هیچ آیه منظور از قلب، همان قلب صنوبری نیست.


بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام و طلب توفیق الهی برای شما

ابتدا بیان کنم مطلبی را که ادعا کردم که در قرآن مراد از قلب در كلام خداى تعالى هر جا كه به كار رفته آن حقيقتى است از انسان كه ادراك و شعور را به آن نسبت مى‏دهند، نه قلب صنوبرى شكل.
این مطلب از علامه طباطبایی در تفسیر المیزان است که در ادامه به آن پرداخته خواهد شد.
با این حال علاوه بر مباحثی که مطرح شد،به توضیحات در پی توجه کنیم.

جوارح بدن هنگام قیامت شهادت می دهند که انسان چه عملی انجام داده است. زیرا که جوارح در دنیا به عنوان ابزار در خدمت مدیری نا مرئی اما قوی به نام روح است.

اعضایی چون دست و پا و گوش و چشم و قلب و مغز خود شعوری با الاصاله ندارند به این معنا که وقتی منشا حیات شان قطع شود عضوی بدون استفاده خواهند بود این روح است که به آن ها اصالت می دهد و آن ها را به حرکت وا می دارد و در قیامت به شهادت وادارشان می کند. "الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى‏ أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْديهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُون"(1)

امروز بر دهان شان مُهر مى‏نهيم، و دستهايشان با ما سخن مى‏گويند و پاهاي شان كارهايى را كه انجام مى‏دادند شهادت مى‏دهند.

آن چه دانشمندان در علوم مختلف از قبيل فيزيولوژى و روان شناسى اثبات كرده اند اين است كه اعصاب و مغز انسان مانند ساير اعضاى بدن وظيفه خاصى دارند و اعصاب بدن، بر اثر پيوستگى و ارتباط خاص با اعصاب مغز، آنچه را كه از خارج دريافت مى كنند به مغز مخابره مى نمايند مثلا هنگامى كه دست ما در برابر عامل خارجى مانند آتش قرار مى گيرد فوراً اثر انعكاسى آتش را به ستاد فرماندهى ظاهرى بدن گزارش مى دهد و يا دستگاه چشم كه مانند يك دستگاه عكاسى آفريده شده و داراى طبقات مختلف و آب هاى گوناگون مى باشد نحوه كار آن اين است كه اشعه به طور مستقيم از جسم وارد چشم مى شود و پس از عبور از پرده هاى آن تصويرى در نقطه مخصوصى از چشم بنام نقطه زرد به وجود مى آيد و اعصاب بينائى آن را به مغز مى رساند و با اين ترتيب عمل ديدن محقق مى گردد.

فيزيولوژى درباره فعاليت هاى مغزى چنين مى گويد: در موقع فكر كردن سلول هاى مغزى فعاليت هاى زيادى انجام مى دهند مغز بيشتر غذا مى گيرد و بيشتر مواد فسفرى پس مى دهد... و هم چنين براى بقيه اعصاب انسان ، كه هر كدام وسيله مخصوصى براى ادراك هستند، فعاليت هاى خاصى وجود دارد ولى نتيجه اى كه بسيارى از دانشمندان از

اين آزمايش ها گرفته اند، و گمان كرده اند كه مركز فهم و شعور همان سلول هاى مغزى است و يا افكار و علوم انسانى همان آثار مادى است كه روى اعصاب پس از تأثير عوامل خارجى و فعاليت هاى عصبى در ادراك و احساس انسان دخالت دارد و بدون اين فعل و انفعالات، انسان قادر به تفكر و ادراك يا ديدن و شنيدن نيست، و اما اين كه درك كننده واقعى يا به تعبير واضح تر بيننده و شنونده همان ماده مغزى، و تفكر و ادراك همان آثارى مادى است كه موقع تفكر در سطح دماغ و روى اعصاب ديده مى شود، ابداً صحيح نيست از اين جهت دانشمندان بزرگ جهان معتقدند كه فوق اين دستگاه مادى بدن، دستگاه ديگرى است كه با اين ابزار مادى يك نوع هماهنگى دارد و تدبير اين دستگاه ظاهرى به عهده او است، و يا بكار انداختن و سائل مادى، مانند چشم و اعصاب مغز مى تواند، اطلاعاتى از خارج به دست آورد. و در واقع درك كننده حقيقى او است، و تمام علوم و تفكرات بشر در آن متمركز مى باشد و از يك چنين قدرت پشت پرده به نام هاى گوناگون عقل، روح ، قلب، تغيير مى كنند.

اما معنای قلب در تفاسیر

مقدمه:

تمام اعضای بدن هر کدام در قیامت مسئول کار خود خواهند بود.

مطابق با آیه شریفه "وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلا"(2)

یعنی از آن چه به آن آگاهى ندارى، پيروى مكن، چرا كه گوش و چشم و دل، همه مسئول اند.

این مسئله معلوم است. زیرا که انسان در دنیا توسط همین ابزار عمل کرده است. اگر ثوابی برده است، آن ثواب به وساطت اعضا و جوارح بدنش انجام گرفته است و اگر هم گناهی کرده است آن گناه را جوارح بدنش مرتکب شده است. به همین دلیل در صحرای محشر وقتی قرار شد ثواب یا گناهی مجسم شود، می بایست دوباره حالتی هم چون حالت دنیایی برای انسان ایجاد شود تا همه اعمالش در آیینه پیش رویش منعکس شود و باید همه اعضا و جوارحش مورد سوال قرار گیرند زیرا آن ها در خدمت روح بوده اند و به عمل نیک یا بد مبادرت کرده اند.و از همه مهم تر به نفع یا ضرر صاحبش شهادت دهند. زیرا دادگاه قیامت بدون شاهد برگزار نمی شود.و البته انسان در معادی جسمانی همراه با حیاتی روحانی معنای بهشت و جهنم را درک می کند آن گاه که صورتی کامل از جسم و روحش در سرای آخرت دوباره ایجاد شود و بدن از هم پاشیده اش به همان شکل بدن دنیایی اما با کیفیت آخرتی دوباره خلق شود.

به عبارت دیگر:

جوارح انسان همان طور که در دنیا به عنوان ابزار در خدمت روح بودند در سرای آخرت که سرای شهادت است به عنوان شاهد شهادت خواهند داد تا مبادا انسان گناه کار عمل خود را انکار کند.تمام این مسایل در آیات و روایات به شکل مفصل بیان شده است.

خدای متعال مطابق با حکمتش انسان را با هیبتی دنیایی مناسب با زندگی دنیایی آفرید و لازمه اش وجود اعضای و جوارح است. مثلا دست برای انجام کار و پا برای حرکت کردن و چشم برای دیدن و گوش برای شنیدن و مغز با سلول های خاکستری برای ادراک و قلب صنوبری مرکز احساس است.

و اگر در تفاسیر مذکور از قلب به این نام آمده است، مقصود همین تفسیر است که آیه شریفه هم به آن اشاره دارد که شنوایی و بینایی و قلب و ... مورد سوال قرار خواهند گرفت آن هم به عنوان ابزار در دنیا و شاهد در آخرت تا بگویند جسم و روحی که در اختیارش بودند به وسیله جوارحش فلان عمل را انجام داده ، نه قلبی که می تواند ماهیت انسان باشد. می تواند حقیقت انسان باشد. می تواند روح انسان باشد.می تواند همه چیز انسان باشد.که در آن صورت در قالب کلی سوال قرار خواهد گرفت.

درنتیجه قلب هم به عنوان ابزار و هم به عنوان شاهد در خدمت بدن است. ابزاری در دنیا و شاهدی در قیامت. دقت کنیم .

تاکید می شود که هیچ گاه نمی توان از قلب صنوبری به معنای هویت انسانی یا مرکز توجه الهی و آیینه رحمانی نام برد،بلکه تعابیر قرآن از قلب به معنای همان جایگاه عظیم و شریفی است که بیان شد.و اگر از قلب در قرآن به معنای مسئولیت به معنای پرسش است،به دلیل شهادت و نیز پاداش و عذابی است که در قیامت متوجه آنان است، می باشد.

در تفسیر نمونه به تفاسیر متعددی از قلب اشاره شده است:

مقصود از" قلب" در قرآن

چرا درك حقايق در قرآن به قلب نسبت داده شده است در حالى كه مى‏دانيم قلب مركز ادراكات نيست، بلكه تلمبه‏ اى است براى گردش خون در بدن؟! در پاسخ چنين مى‏گویيم:

" قلب" در قرآن به معانى گوناگونى آمده است، از جمله:
1.به معنى عقل و درك چنان كه در آيه 37 سوره" ق" مى‏خوانيم" إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى‏ لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ"" در اين مطالب تذكر و يادآورى است براىآنان كه نيروى عقل و درك داشته باشند".

2.به معنى روح و جان، چنان كه در سوره احزاب آيه 10 آمده است:
" وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ":" هنگامى كه چشم ها از وحشت فرو مانده و جان ها به لب رسيده بود".

3.به معنى مركز عواطف، آيه 12 سوره انفال شاهد اين معنى است:"سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ":" به زودى در دل كافران ترس ايجاد مى‏كنم". و در جاى ديگر در سوره آل عمران آيه 159 مى‏خوانيم:" فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ":" ... اگر سنگ دل بودى از اطرافت پراكنده مى‏شدند".
توضيح اين كه:


در وجود انسان دو مركز نيرومند به چشم مى‏خورد:
1.مركز ادراكات كه همان" مغز و دستگاه اعصاب است" بنا بر این، هنگامى كه مطلب فكرى براى ما پيش مى‏آيد احساس مى‏كنيم با مغز خويش آن را مورد تجزيه و تحليل قرار مى‏دهيم. (اگر چه مغز و سلسله اعصاب در واقع وسيله و ابزارى هستند براى روح)

2.مركز عواطف كه عبارت است از همان قلب صنوبرى كه در بخش چپ سينه قرار دارد و مسائل عاطفى در مرحله اول روى همين مركز اثر مى‏گذارد، اولين جرقه از قلب شروع مى‏شود.
ما بالوجدان هنگامى كه با مصيبتى روبرو مى‏شويم فشار آن را روى همين قلب صنوبرى احساس مى‏كنيم، و هم چنان وقتى كه به مطلب سرورانگيزى بر مى‏خوريم فرح و انبساط را در همين مركز احساس مى‏كنيم (دقت كنيد)
درست است كه مركز اصلى" ادراكات" و" عواطف" همگى روان و روح آدمى است ولى تظاهرات و عكس العمل‏هاى جسمى آنها متفاوت است عكس العمل درك و فهم نخستين بار در دستگاه مغز آشكار مى‏شود، ولى عكس العمل مسائل عاطفى از قبيل محبت، عداوت، ترس، آرامش، شادى و غم در قلب انسان ظاهر مى‏گردد، بطورى كه بهنگام ايجاد اين امور بروشنى اثر آنها را در قلب خود احساس مى‏كنيم.
نتيجه اين كه اگر در قرآن مسائل عاطفى به قلب (همين عضو مخصوص) مسائل عقلى به قلب (به معنى عقل يا مغز) نسبت داده شده، دليل آن همان است كه گفته شد، و سخنى به گزاف نرفته است.
از همه اين ها گذشته قلب به معنى عضو مخصوص نقش مهمى در حيات و بقاى انسان دارد، به طورى كه يك لحظه توقف آن با نابودى همراه است. بنا بر اين چه مانعى دارد كه فعليت‏هاى فكرى و عاطفى به آن نسبت داده شود.(3)

علامه طباطبایی در تفسیر المیزان از قلب در قرآن این تفسیر را ارائه کرد

و مراد از قلب در كلام خداى تعالى هر جا كه به كار رفته آن حقيقتى است از انسان كه ادراك و شعور را به آن نسبت مى‏دهند، نه قلب صنوبرى شكل، كه در سمت چپ سينه قرار گرفته است، و يكى از اعضاى رئيسه بدن آدمى است، به شهادت آياتى از قرآن كريم كه ذيلا خاطرنشان مى‏شود.
در سوره احزاب قلب را عبارت دانسته از آن چيزى كه در هنگام مرگ به گلوگاه مى‏رسد و مى‏فرمايد:" وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ" كه معلوم است مراد از آن، جان آدمى است. و در سوره بقره آن را عبارت دانسته از چيزى كه متصف به گناه و ثواب مى‏شود. و فرموده:" فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ" و معلوم است كه عضو صنوبرى شكل گناه نمى‏كند، پس مراد از آن همان جان و نفس آدمى است.
و شايد وجه اين كه در جمله" نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلى‏ قَلْبِكَ" پاى قلب را به ميان آورد و نفرمود:" روح الامين آن را بر تو نازل كرد" اشاره به اين باشد كه: رسول خدا چگونه وحى و قرآن نازل را تلقى مى‏كرده؟ و از آن جناب آن چيزى كه وحى را از روح مى‏گرفته نفس او بوده، نه مثلا دست او، يا ساير حواس ظاهرى‏اش، كه در امور جزئى به كار بسته مى‏شود.
پس رسول خدا صلوات الله علیه زمانی كه به وى وحى مى ‏شد، هم مى‏ديد و هم مى‏شنيد، اما بدون اينكه دو حس بينايى و شنوايى‏اش به كار بيفتد، هم چنان كه در روايت آمده، كه حالتى شبيه به بيهوشى به آن جناب دست مى‏داد، كه آن را به" رحاء الوحى" نام نهاده بودند.
پس آن جناب همان طور كه ما شخصى را مى‏بينيم و صدايش را مى‏شنويم، فرشته وحى را مى‏ديد و صدايش را مى‏شنيد، اما بدون اينكه دو حاسه بينايى و شنوايى مادى خود را چون ما به كار بگيرد.
و اگر رؤيت او و شنيدنش در حال وحى عين ديدن و شنيدن ما مى‏بود، بايستى آنچه مى‏ديده و مى‏شنيده ميان او و ساير مردم مشترك باشد و....(4)

با این حال ممکن است بین سخن آنانی که می گویند در هیچ کجای قرآن مقصود از قلب، قلب صنوبری مقصود نبوده است و کسانی که برای قلب صنوبری مقامی قایل اند، جمع کرد که مقصود افرادی که معتقدند در قرآن قلب صنوبری مطرح نیست آن بوده که اعضا و جوارح چون اصالتی ندارند، به همین دلیل قلب صنوبری هم وظیفه خاص خود را نسبت به سایر اندام بدن فقط از جهت فیزیکی دارد و بس و آنانی که برای قلب صنوبری جایگاه خاصی قائل اند، شاید مقصودشان این باشد که قلب صنوبری مرکز توجهات عاطفی انسان ها است که شادی ها و غم ها را به وضوح درک می کند و انسان می تواند بروز حالات شادی و غم را به وضوح با قلب صنوبری حس کند پس دارای واقعیتی است که می تواند مورد توجه واقع شود.

در نتیجه توجه کنیم تفاسیر متعدد و بعضا متفاوت ازقلب و معانی آن، با توجه به فهم هر مفسری ارائه شده است که خود جایی برای توجیه دارد. و الله العالم.

پی نوشت ها:

1. سوره یس آیه 65

2. سوره اسراء آیه 36

3.آیت الله مکارم شیرازی ناصر،تفسير نمونه،تهران،انتشارات اسلامیه،سال 1374 خورشیدی،چاپ اول، ج‏1، ص 88

4.علامه طباطبایی سید محمد حسین،تفسیر المیزان، ترجمه موسوی همدانی سید محمد باقر،قم،انتشارات اسلامی،سال 1374 خورشیدی،چاپ پنجم، ج‏15، ص 450

موضوع قفل شده است