قصیده

تب‌های اولیه

12 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
قصیده

سلام بنده در زمینه ی تاریخ ادبیات فارسی یک سوال داشتم . می خواستم بدانم بلندترین قصیده های زبان فارسی کدامند و از کدام شاعران هستند؟ لطفا اگر می توانید یک رده بندی از بلندترین قصیده تا قصیده های حدود صد بیت برایم تهیه کنید.

قصیده نوعی از شعر است که دو مصراع بیت اول و مصراع های دوم بقیه ی بیت های آن هم قافیه اند.
طول قصیده از 15 بیت تا 60 بیت می تواند باشد.

قصیده را می توان به شکل زیر تصویر کرد:

......................الف///////// ...................... ب
...................... ب ////////// ...................... ج
...................... ج ////////// ...................... الف

لحن و موضوع قصیده حماسی است و در آن از مدح و مفاخره و هجو و ذم و .... سخن می رود و مسائل دیگر از قبیل مسائل اخلاقی و دینی و وصف طبیعت در قصیده جنبه فرعی دارد.

هر چند قصاید شاعرانی چون ناصرخسرو به موضوعات مذهبی و فلسفی و منوچهری و خاقانی به وصف طبیعت و سنایی به عرفان و مسعود سعد به حسبیه معروفند اما مضمون اصلی قصیده مدح است و در قصاید عنصری و انوری نیز موضوع اصلی مدح کردن شاهان است.

align: left



قصیده قالب رایح شعر فارسی از اوایل قرن چهارم تا پایان قرن ششم است و از این تاریخ به بعد غزل اندک اندک جای آن را می گیرد اما اوج قصیده سرائی در قرون پنجم و ششم است.

در قرن ششم بر اثر تحولات سیاسی و اجتماعی که رخ می دهد (بر روی کار آمدن سلجوقیان) بازار مدح از رونق می افتد و تصوف رواج می یابد و قصیده که اصل موضوع آن ستایش ممدوح در پایان شعر است جای خود را به دیگر قالب های شعری می دهد هر چند از این دوره به بعد هم قصیده دیده می شود اما دیگر قالب رایج نیست و غزل حتی وظیفه اصلی قصیده که مدح باشد را نیز بر عهده می گیرد.

سرانجام در قرن هفتم سعدی در طی قصیده ای مرگ قصیده را رسماً اعلام می کند و ساختمان سنتی آن در هم می شکند.

بعضی قصیده را "حماسه دروغین" خوانده اند چرا که در ادبیات حماسی قهرمان اغلب یک موجود اساطیری است که کارهای عجیب و خارج از توان بشر معمولی انجام می دهد ولی در قصیده همه ی این صفات در مورد شخصی که کاملاً او ا می شناسیم و می دانیم هیچ یک از این کارها را نمی تواند بکند بکار می رود.

در قصیده هایی که در مدح سلطان محمد غزنوی سروده شده است به نمونه های خوبی از این اغراق ها بر می خوریم که حتی اندکی هم با واقعیت شخصیت او سازگار نبوده است.

نمونه ای از قصیده

قصیده "بهاریه" فرخی شامل صد و بیست و پنج بیت و در مدح سلطان محمود غزنوی است که برای نمونه ابیاتی از آن نقل می شود:

بهار تازه دمید، ای به روی رشک بهار
بیا و روز مرا خوش کن و نبید بیار
همی به روی تو ماند بهار دیبا روی
همی سلامت روی تو و بقای بهار
رخ تو باغ من است و تو باغبان منی
مده به هیچکس از باغ من، گلی، ز نهار!
به روز معرکه، بسیار دیده پشت ملوک
به وقت حمله، فراوان دریده صف سوار
همیشه عادت او بر کشیدن اسلام
همیشه همت او نیست کردن کفار
عطای تو به همه جایگه رسید و، رسد
بلند همت تو بر سپهر دایره وار
کجا تواند گفتن کس آنچه تو کردی
کجا رسد بر کردارهای تو گفتار؟
تو آن شهی که ترا هر کجا شوی، شب و روز
همی رود ظفر و فتح، بر یمین و یسار
خدایگان جهان باش، وز جهان برخور
به کام زی و جهان را به کام خویش گذار

قصیده یکی از انواع شعر با یک وزن و قافیه و مطلعی مصرع است. این ابیات به هم مرتبط و پیرامون یک موضوع و بر مقصودی معین دلالت می کنند. از جمله مدح پادشاه، تهنیت در جشن عید، فتح نامه جنگ یا شکر و شکایت، فخر و حماسه سرایی، مرثیه و تعزیت، مسائل اخلاقی و عرفانی و امثال آن.


شماره ابیات قصیده حد متوسط و معمول آن ما بین بیست تا هفتاد - هشتاد بیت می باشد و بیشتر از آن تا حدود صدوپنجاه بیت و افزونتر نیز گفته اند و بعضی کمتر از بیست بیت نیز گفته اند اگر چه بعضی ابیات بین پانزده و شانزده بیت را نیز قصیده نامیده اند.

کوتاهی و بلندی قصاید بستگی به اهمیت موضوع، قدرت و قوت طبع شاعر، خصوصیات قوافی و اوزان متداول و غیرمتداول که شاعر برای انشاء قصیده انتخاب کرده است، دارد. بعضی از قصاید با قوافی مجرد در وزنهای معمول و متداول ساخته شده اند که ممکن است شماره ابیات به صد و هفتاد بیت و بیشتر هم برسد.

اما گاه بعضی از قوافی به خصوص در وزن های غیرمعمول و با ردیف های مشکل چندان میدان وسیع ندارد که ساختن قصیده های بسیار طولانی را برای هر شاعری ممکن سازد. از جمله کسانی که در قوافی مشکل شعر سروده اند می توان به مسعود سعد اشاره نمود. همین نکته باعث گردیده که نتوان حداکثری برای ابیات قصیده معین نمود اما حداقل آن را حدود بیست بیت یا متجاوز از پانزده و شانزده بیت گفته اند.

قصیده مهمترین نوع شعر است چرا که عمده ی طبع آزمایی و پایه توانایی و تبحر سخندانی شاعر از این نوع شعر شناخته می شود که وی بتواند چهل و پنجاه بیت بر یک وزن و قافیت در یک موضوع با رعایت نکات بلاغت و جزالت کلام، بسراید. قصیده مهمترین نوع شعر است چرا که عمده ی طبع آزمایی و پایه توانایی و تبحر سخندانی شاعر از این نوع شعر شناخته می شود که وی بتواند چهل و پنجاه بیت بر یک وزن و قافیت در یک موضوع با رعایت نکات بلاغت و جزالت کلام، بسراید.

در قصیده نظر شاعر بیشتر متوجه اشخاص و مقصودهای معین از قبیل مدح، حکمت، موعظه، تهنیت، تعزیت بزرگان بوده است، قصیده نامیده اند این اصطلاح مأخوذ از قصد به معنی توجه و روی کردن به چیزی یا کسی است.

لفظ قصیده فعیل به معنی مفعول است و تاء آخر آن علامت وحدت است، نظیر کلمات شعیره، سفینه و نظایر آن و چون قصیده بدون تاء گویند جنس عام مطلق آن مراد است.

گاه شاعر قصیده سرا بدون آوردن تشبیب و تغزل وارد مدح یا موضوع مورد نظر خود می شود و در این صورت قصیده را محدود می نماید که آن را به اصطلاح مقتضب یعنی بازبریده می گویند.

شعرا را رسم بر آن بوده که قصاید مدحیه را به ابیاتی مبنی بر دعای ممدوح ختم کنند، این قسمت از قصیده را شریطه می نامند و ادبای قدیم آن را مقاطع قصیده گفته اند. شریطه معمولاً به صورت دعای تأیید یعنی متضمن دوام و همیشگی است مثل این جمله در شعر فرخی: تا آسمان برپاست کاخ دولتت بر پای باد.

چنان که این دعای تأیید به گونه ی شرط و تعلیق گفته شود آن را تعلیق نامیده اند. در صورتی که قصیده به همراه تشبیب، تخلص و شریطه باشد، قصیده کامل محسوب می شود.

بلندترین قصیده از قاآنی است درمدح امام علی علیه السلام


قاآنی » قصاید

سحر چو زمزمه آغازکرد مرغ سحر

بسان مرغ سحر از طرب ‌گشودم پر

هنوز نامده سلطان یک سواره برون

شدم به مشکوی جانان دو اسبه راه سپر

هنوز ناشده‌ گرم چرا غزالهٔ چرخ

برآن غزال غزلخوان مرا فتاد نظر

به آب شسته رخش ‌کارنامهٔ مانی

به باد داده لبش بارنامهٔ آزر

تنش به نرمی خلاق اطلس وقاقم

رخش به خوبی سلطان سوسن و عبهر

زرنگ عارض او سقف بنگهش بلور

ز عکس ساعد او فرش مشکویش مرمر

گرفتم آنکه نیارند گوهر از عمان

به یک تکلم او سنگ و گل شود گوهر

گرفتم آنکه نیارند شکر از اهواز

به یک تبسم او خار و خس شود شکر

گرفتم آنکه نیارند عنبر از دریا

به یک تحرک زلفش‌ گیا شود عنبر

دو خال برلب نوشش دو داغ بر لاله

دو زلف بر سر دوشش دو زاغ بر عرعر

غنوده این چو دو زنگی به سایهٔ طوبی

نشسته آن چو دو هندو به چشمهٔ‌ کوثر

دو سوسنش را از برگ ضیمران بالین

دو سنبلش را از شاخ ارغوان بستر

مرا چو دید هراسان ز جایگه برخاست

بدان مثابه‌ که خیزد سپند از مجمر

چو طوق حکم خداوند بر رقاب امم

دو سیمگون قلمش شد بنای من چنبر

به صدرخواست نشستم ولی بگفت سپهر

نه او نه من بنشستیم هر دو بر در بر

از آن سپس چو غریبان به جایگاه غریب

نظاره‌ کردم شیب و فراز و زیر و زبر

چمانه دیدم و چنگ و چمانی و طنبور

پیاله دیدم و تار و چغانه و مزهر

به طرز بیضهٔ بیضاش درکفی مینا

به رنگ لوء لوء لالاش در کفی ساغر

میان این یک تابیده پرتو خورشید

درون آن یک رو‌ییده لالهٔ احمر

گلوی شیشهٔ صهبا گرفته اندر چنگ

چنانکه گیرد خصمی گلوی خصم دگر

به نای بُلبُله ساغر فروگشاده دهن

چو شیرخواره پستان مهربان مادر

ز حلقِ‌مرغِ‌صحرایی چو مرغِ‌حق حق‌گوی

فرو چکید همی قطره قطره خون جگر

به‌سان مرغک آذر فروز از منقار

همی به بال و پر خویش برفشاند آذر

قنینه را خفقان و پیاله را یرقان

ز عکس سرخ می و رنگ بادهٔ اصفر

ز فرط خشم فروچیدم از غضب دامن

چو زاهدی ‌که نماید به باده خوار گذر

به طنزگفتمش ای خشک مغزتر دامن

به طعن راندمش ای خوب چهر بد گوهر

حرام صرف بود باده خاصه بر ساده

تو ساده‌رویی ساقی مخواه و باده مخور

به ساده‌رویی باکی نداری از مردم

ز باده خواری شرمی نداری از داور

ز بی عفافی مانا نباشدت میسور

که بگذرانی یک روز بی می و ساغر

گشاده چشم جهان بین به راه باده‌گسار

نهاده‌ گوش نیوشا به لحن خنیاگر

به خنده گفت مرو صبر کن غضب بنشان

صواب دیدی بنشین وگرنه رخت ببر

مگر نگفته نبی تا به روز باز پسین

خدای هردو جهان توبه را نبندد در

شراب‌ خوردن و آسایش از وساوس نفس

به از سپاس بزرگان و احتمال خطر

شراب خوردن و آسوده بودن از بد و نیک

به از تحمل چندین هزار بوک و مگر

شراب خوردن از آن به‌ که در زمین امید

نهال مدح نشانی و فاقه آرد بر

شراب خوردن از آن به‌ که در سرای امیر

به‌غرچه‌یی دو سه بی‌پا و سر شوی همسر

نچیده میوهٔ شرم و نبرده نام حیا

ندیده سفرهٔ مام و نخورده نان پدر

ز تنگ چشمی هم چشم در زن در زی

ز سخت‌رویی هم دس تیشهٔ درگر

نه شُربشان به جز از ریم و پارگین و زقوم

نه خوردشان به جز ازگوز وگندنا وگزر

ز هرکدام پژوهش‌کنی ز باب و نیا

جواب ندهد جز نام مادر و خواهر

بدان صفت‌که تفاخر به نام مام‌کند

کس ار زباب پژوهش نماید از استر

به خشم‌ گفتمش ای زشت خوی دست بدار

حجاب عصمت آزادگان بخیره مدر

مخور شراب مبر نام میر و حضرت میر

قفای شیر مخار و متاع طعن مخر

مگر ندانی ‌کاندر سرای خواجه مراست

چه مایه مهتر نیکو نهاد نیک سیر

همه خجسته فعال و همه درست آیین

همه فرشته خصال و همه نکو مخبر

به ویژه پیرو سالار هاشمی هاشم

که هست هاشم اعدا به تیغ خارا در

به زهد و پاکی دامان همال با سلمان

به صدق و نیکی ایمان نظیر با بوذر

به خنده پاسخم آورد کای سپهر کمال

زبان دَقّ مگشای و ز راه حق مگذر

بدان خدای‌ کزین بحر باژگون هرشب

هزار زورق سیمین نماید از اختر

بدان مشاطه‌ که بر چهرهٔ عروس جهان

فروهلد به شب تیره عنبرین چادر

به ذات احمد مرسل‌که‌گشت هستی او

ظهور دایرهٔ ممکنات را پرگر

به فر حیدر صفدر که ‌گشت هستی او

وجود سلسلهٔ‌کاینات را مصدر

به حسن عالم سوز و به عشق عالم‌گیر

به چشم صورت بین و به ‌کلک صورتگر

به شوق خانه فروش و به ذوق بی‌طاقت

به فقر خانه بدوش و به صبر با لنگر

به عشوه‌های پیاپی ز دلبر طماع

به ‌گریه‌های دمادم ز عاشق مضطر

به عجز این‌که بده بوسه تا فشانم جان

به‌کبر آن‌که مکن مویه تا نیاری زار

که ‌گر به قدح ملکزاده برگشایم لب

و یا به طعن بزرگان رادکش چاکر

و‌لی مراست جگرخون ازین که ‌غرچهٔ چند

زبابکان همه حیز و ز ما مکان همه غر

در آستانهٔ میرند و نی عجب‌کاخر

کند بدیشان در خاصگان میر اثر

هزار مرتبه ما نافزون شنیدستی

که یار بد بود از مار بد جانگزای بتر

نه از قرآن زحل مشتری شود منحوس

چو از تقارن مریخ زهرهٔ ازهر

نه ‌گر به عضوی رنج شقا قلوس افتد

به چند روز سرایت ‌کند به عضو دگر

نه صحن مسجد یابد کثافت از سرگین

نه قلب مومن ‌گیرد کدورت از کافر

نه قیرگون شود از الفت زگال پرند

نه زهرگین شود از صحبت شرنگ شکر

نه شام تاری ‌گردد حجاب چهرهٔ روز

نه ابر مظلم آید نقاب پیکر خور

نه صحن‌گلشن‌گردد ز خار وار و زبون

نه آب روشن آید ز لای تار و کدر

نه تلخ ‌گردد زاب دِرَمنه طعم دهن

نه تار آید ازگرد تیره نور بصر

نه شاخ تازه بخوشد ز الفت لبلاب

نه شمع زنده بمیرد ز صحبت صرصر

جواب را ز سر خشم برگشادم لب

به طنزگفتمش ا‌ی سرو قد سیمین بر

سرای میر جهان و بود جهان چونان

ندارد از بد و خوب و پلید و پاک ‌گذر

رواق خواجه بود بحر و بحر بی‌پایان

سرای میر بود رود و رود پهناور

نه رودگردد از غوطهٔ‌گرز پلید

نه بحر آید ز آمیزش براز قذر

بخنده‌ گفت‌ که نیکو تشبهی‌ کردی

به رود و بحر و جهان‌کاخ خواجه را ایدر

اگر جهان نبود از چه بر مثال جهان

بود هماره دانا گداز و دون‌پرور

‌وگرنه رود و نه دریا چرا چو خار و حشیش

اگر نه رود و نه دریا چرا چو سنگ و گهر

در آن‌ گزیده ‌گرانمایگان نشست نشیب

در آن‌ گرفته سبک پایگان ‌قرار زیر

چو این بگفت بخوشید خونم اندر تن

چو این بگفت به توفید جانم اندر بر

سرو دمش نه هر آن را که در فراز مقام

سرودمش نه هر آن را که در فرود مقر

از آن فراز فزاید ورا نبالت و قدر

ازین فرود کم آید ورا جلالت و فر

به‌کاخ خواجه ‌که میزان دانش و هنرست

ز فرط وقع بود انحطاط دانشور

نگر دو کفهٔ میزان که مایلست در آن

گران به ‌سمت نگون و سبک به سوی زبر

نه بادبان گه طوفان طیاره غرق شود

گرش زمام نگیرد گرانی لنگر

در آن مکابره من تندگشته با جانان

در آن محاوره من‌ گرم ‌گشته با دلبر

که ناگه از در پیری خمیده قد چو کمان

دمان درآمد با موی شیرگون از در

قدش به هیات‌ گفتی‌ کمان حلاجست

شمیده پنبهٔ محلوجش از کرانهٔ سر

مرا ز حالت آن پیر حالتی رو داد

که پای‌تا سر حیرت شدم چو نقش صور

همین نه یاد نگارین شدم ز یاد برون

که یاد هر دو جهانم شد از خیال بدر

سرودمش چه‌کسی ‌گفت پیریم سیاح

گهی چو باد شتابان به بحر وگاه ببر

به دهر دیده بسی سوک و سور و سود و زیان

فراز و پست و نشاط و ملال و نفع و ضرر

ز بصره و حلب و شام و مصر و قسطنطین

ز نوبه و حبش و چین و روم وکالنجر

همه بدایع ایام‌کرده استیفا

ز هر صنایع آفاق‌ گشته مستحضر

سرودش ز نوادر بدیع‌تر سخنی

که نقش می نپذیرد چنان به لوح فکر

شنیده ای ز کسی در زمانه‌ گفت بلی

شنیده‌ام سخنی غم بر و نشاط آور

قصیده‌ایست موشح به صدهزار حلی

چکامه‌ایست مطرز به صدهزار غرر

ز نعت احمد مختار بینیش زینت

ز مدح حیدرکرار یابیش زیور

قویم ‌گشته بدو حسن ملت احمد

سدیدگشته به دو سور مذهب جعفر

سطور او همه تابنده چون به چرخ نجوم

نقوش او همه رخشنده چون به باغ زهر

ز نقش نون خطوطش فلک ‌کند یاره

ز شکل میم حروفش فلک‌کند پرگر

بدایتش همه در قدح ‌گردش‌ گردون

نهایتش همه در مدح خواجهٔ قنبر

سرودمش‌ ز کدامین ‌کس آن چکامه‌؟ سرود

ز بوالفضایل قاآنی آسمان هنر

بگفت ‌این و به ‌زانو نشست و یال فراخت

ز سر نهاده‌ کلاه از میان ‌گشاد کمر

بدان فصاحت ‌کاحسنت خاست از خاره

به لحن دلکش برخواند این قصیده زبر

داود عباسی‌فر بلندترین قصیده فارسی را در 120 بیت سروده که در آینده به چاپ می‌رسد.

داود عباسی‌فر از اعضای فعال انجمن‌های ادبی بیدل دهلوی چالوس و امام خمینی (ره) نوشهر است.
*شاعر سرایشگر بلندترین قصیده جهان را بیشتر بشناسیم
عباسی‌فر در 12 سالگی با کتاب نسیم شمال نوشته اشرف‌الدین رشتی که از طرف معلمش به او هدیه داده شده بود آشنا شد که تاثیر شگرفی در او به وجود آورد و از آن پس شروع به سرودن کرد.
عباسی‌فر در آن سال‌ها اشعار خود را جمع‌آوری نمی‌کرد اما از سال 76 با جلیل قیصری شاعر نام‌آشنای مازندرانی آشنا شد که به او گفته بود هیچ‌گاه اشعارت را دور نریز، حتی اگر به نظرت شعر خوبی هم نباشد.
وی نخست به زبان محلی مازندرانی سروده‌هایش را در وصف طبیعت آغاز کرد. ابتدا به‌صورت مثنوی و دوبیتی شعر می‌سرود ولی بعدها عاشق غزل شد و به زبان مازنی غزل‌سرایی کرده که در شعر مازندرانی کمتر کسی به زبان غزل شعر می‌گوید و بیشتر اشعار فولکلوریک در قالب‌های دوبیتی، رباعی و مثنوی و اخیرا نیز به‌صورت اساشعر که از ابتکارات جلیل قیصری است و به شعر نیمایی نزدیک است سروده می‌شود.

غزل و قصیده به زبان بومی پدیده نوظهوری است که عباسی‌فر به‌ آن پرداخته و توانسته پس از سال‌ها تلاش این اثر طنز ادبی، اجتماعی، فرهنگی را به عنوان بلندترین قصیده جهان شامل 410 بیت سروده و به اتمام برساند که در نوع خود یک رکورد است و خود می‌گوید قصد دارد این اثر را در کتاب گینس ثبت کند.
نام این اثر خاچک است که زادگاه شاعر و یکی از روستاهای زیبای کجور نوشهر است.

داود عباسی‌فر علاوه بر شعر به موسیقی هم علاقه زیادی دارد و با تمامی سازهای ملی و محلی آشنایی دارد و بیشتر سازهایی چون تار، نی، سنتور، کمانچه، سرنا، دهل، لله وا، سه تار و ... را می‌نوازد که این هم می‌تواند در نوع خود یک رکورد محسوب شود.

او دستی بر آتش آهنگ‌سازی هم دارد که به نوعی سبک خودش محسوب شده و تقلیدی و کلیشه‌ای نیستند.

عباسی‌فر چند قطعه از آهنگ‌های خود را به نت درآورده که توسط داوود کلوانی دیگر هنرمند چیره‌دست نوشهری تنظیم شده و به زودی به اجرا در می‌آید.
نکته قابل توجه در مورد این شاعر خوش‌ذوق نوشهری سرودن اشعار طنز و عاشقانه به زبان‌های فارسی و محلی است که همواره مورد اقبال و استقبال علاقه‌مندان به ادب و هنر منطقه قرار گرفته است.

خادم حسین جوادی

مقدمه
پوشیده نیست كه حيات و شادابی يك جامعه به زبان و فرهنگ آن جامعه است. این زبان است که وسیله‌ی پیوند و ارتباط بین اقشار مختلف جامعه می شود. انسانها بدین‌سان می‌توانند احساسات ذهنی و اندیشه‌های درونی شان را به همنوعانشان منتقل نمایند، حال آن اندیشه چه خوب و پسندیده باشد یا بد و ناخوشایند، در مدح و فضیلت کسی باشد یا در هجو و مذمّت او. از دیر باز شعر و شاعری در بین اقوام مختلف جهان رواج داشته است. افرادی که اشعار حماسی می سروده‌اند، از مقام و منزلت خاصی در بین جامعه‌ی خود برخوردار بوده‌اند و مردم به شاعرانشان که می‌توانستند شجاعت و عظمت قبیله‌‌شان را به بهترین وجه در قالب شعر به تصویر بکشند، فخر می‌ورزیدند و به آنان مباهات می کردند. بیشترین اشعاری را که این موارد توسط شاعران خوانده می‌شد، در قالب قصیده بود. در واقع بهترین قالبی که می‌توانستند در آن مدح مقصود و معشوق خود را بیان کنند و یا در میادین جنگ و زور‌آزمایی با اشعار حماسی افتخارات ملّی و نژادی خودشان را بیان نمایند، قصیده بود. هرچند که قصیده ابتدا در بین فارسی زبانان رواج نداشت و به نوعی آنرا از زبان عربی وام گرفتند، ولی رفته رفته و به مرور زمان قصیده به شكوه و عظمت خاصی در زبان فارسی رسید. شاعران فارسی گوی در قالب شعری قصیده ممدوح خود را توصیف می‌کردند و بسیاری از آنان در قبال سرودن قصائدی در مدح پادشاهان، صله‌هایی را دریافت می‌نمودند. چرا که قالبهای دیگر شعری تا آن زمان در جامعه پدید نیامده و یا حداقل شكوه و عظمتی چندانی نداشت. هرچند که قالب قصیده بحثهای بسیار پُردامنه و وسیعی را می‌طلبد اما ما در این نوشتار صرفا نگاهی به تاریخچه و انواع قصاید در زبان فارسی می‌اندازیم.
مفهوم قصیده:
قصیده یکی از قالبهای رایج و معروف شعر فارسی و عربی است که تعداد ابیاتش زیاد است که بطور متوسط در زبان فارسی به 50 تا60 بیت می‌رسد.(البته در عربی ابیات طولانی تراست). قصاید همواره در یک وزن و قافیه‌ی ثابت سروده می‌شوند. هر دو مصّرع اول به عنوان مطلع و همه‌ی مصراع‌های دوم آن دارای قافیه‌ی متحدند. از حیث میزان ابیات، حداکثری برای ابیات قصیده نمی‌توان پیش بینی کرد.
موضوع اصلی قصیده
معمولا لحن و موضوع اصلی قصیده اشعار حماسی است اما در مورد حمد و ستایش، مدح، هجو، مفاخره، مدح شاهان، وزیران، بزرگان دین و فرهنگ، تهنیت جشن، در وصف بهار، ستایش لشكر کشی، توصیف طبیعت، موعظه‌های اخلاقی، آئین حکمی فلسفی و پند و اندرز نیز به کار می‌رود که جنبه‌ی فرعی دارد. همان گونه که گفتیم قصیده دارای لحن حماسی است که تعداد بیتهای آن در موضوعات مختلف متفاوت است. در موضوعات حماسی و توصیفی از 15 تا300 بیت هم سروده شده است، امّا به ندرت از 70 بیت تجاوز می‌کند.
2 تاریخچه قصیده‌سرایی
قصیده تا قرن ششم یعنی روزگار سنایی غزنوی و آغاز ورود جدّی عرفان در سروده‌های فارسی، قالب اصلی و برتر شعر فارسی بود. از قصیده سرایان برجسته‌ی این روزگار سنایی غزنوي، خاقانی و انوری است. مخصوصاً رانوری قصیده را به حدکمال رساند. در زمان او قصیده دوران اوج و طلائی خود را می‌گذراند. پس از این دوره به ویژه پس از هجوم مغولان و انزوای ناخواسته اهل قلم و روی کرد نیمه آگاهانه‌شان به تصوف و عرفان، شعر فارسی در قالب غزل
برای قرنها به عنوان قالب برتر در بین جامعه پذير فته شد. زیرا غزل بر خلاف قصیده مویه‌های درون شاعران را بهتر و دقیق‌تر نشان می‌داد. در عین حال مثنوی نیز قالبی مطلوب برای قصه‌ها و تمثیل‌های عارفانه بود. بدین ترتیب طبع شاعران خود‌آگاه یا ناخود‌آگاه قصیده را پس از غزل و مثنوی در جایگاه سوم قرار داد. بی‌توجهی به قصیده در دوران صفویه فراگیر شده بود و دیگر از صله‌های کذایی که در دوران سامانیان و غزنویان به شاعران می‌پرداختند، خبری نبود و شاعران هم از قصیده سرایی دلسرد شده بودند. البته در این دوران معدود شاعران قصیده‌سرا سعی می‌کردند به سبک هندی شعر بگویند.( اشعاری اغلب سست و بی‌محتوی). اما در دوره‌ی بازگشت، شاعران با نگاه مقلدانه به شعرهای رسمی روزگار پيشين، قصیده را باز یافتند. شاعران در دوره بازگشت سعی کردند قصاید سبک خراسانی را که شكوه و عظمت خاصی در گذشته داشت را باز سازی کنند، امّا موفقیتی چندانی بدست نیاوردند. در دوران پیش از مشروطیت قصیده حیات خود را با مفاهیم تازه بازیافت. در ایران شاعران مخالف سلطنت قاجار، قصیده را که پیش از آن مفاهیم دینی، فلسفی و اندیشه‌گرایی را بازگو می‌کرد، محمل آرمان‌ها و اندیشه‌های اجتماعی و سیاسی قرار دادند و این بهره‌گیری در بیان مضمونهای اجتماعی ـ سیاسی تا دهه‌ی نخستین سده 14ش، ادامه داشت. در این میان ادیب الممالک بهار و پروين اعتصامی از چهره‌های برتر این قالب بودند و قصایدشان سرشار از اندیشه‌ها و انتقادات اجتماعی و سیاسی بود.

انواع قصیده
1- مدحیه که موضوع آن مدح پادشاهان، ستایش قدرتمندان، حاکمان و بزرگان دین یا اشخاص مورد ارادت شاعر است که برای جلب رضایت و تسخیر قلوب آنان سرودن شعرش را آغاز می‌کند. قصاید مدحیه بخش اعظم قصائد زبان فارسی را تشکیل می دهد. قصاید مدحی از ابتدای شكل گیری تا دوره مشروطیت را در بر می‌گیرد. قصیده های عنصری، فرخی، انوری ، ظهیری از نمونه‌های برجسته‌ی این نوع قصاید به شمار می‌آید مثل این قطعه از قصیده ناصر خسرو در مدح «مستنصر بالله» هشتمین خلیفه فاطمی مصر :رفتم به دربانش و بگفتم سخن خویش فـتا مبر اندوه که شد کانت به گوهـر دستم به کفی دست نبی داد به بیـعت یـر شـجر عـالی پــر ســایه مثـمـر از رشک همی نام نگویمش درین شعر گویم که خلیلست کش افلاطون چاکر استاد و طبیب است و مؤید ز خداو ند بل کز حکم و عـلم مثالست و مصّور4
2- حبسیّه
به اشعاری گفته می‌شود که شاعران وقتی در بند و زندان بودند آنها را می‌سرودند که از وضع و حال خویش و چگونگی زندان سخن به میان می‌آوردند که موضوع آن طبعاً و غالباً گلایه از حسودان و شكايت از دست روزگار بود که آزادی وی را نتوانسته تحمل کند، لذا وی را به بند کشیده است. همچنین در این نوع از قصاید طلب آمرزش و بخشش از خداوند و نیز حاکمان ـ که به ظن وی او را حسودان از چشم بزرگان انداخته اند ـ ، نیز دیده می‌شود. بی شک یکی از بهترین حبسیّه سرایان مسعود سعد سلمان است.

هرچند از نظامی گنجوی نیز حبسیاتی بجای مانده است که البته سوز و حال حبسیات مسعود سعد
را ندارد.
حبسیات مسعود سعد چنان دردناک است که در دل سنگدلان نیز اثر می‌گذارد. یکی از مشهورترین قصیده‌های مسعود سعد، قصیده «نای» است که این قصیده را در زندان «نای» سروده است. مرحوم عبدالحی حبیبی سالها پیش در مقاله‌ای بنام محابس مسعود سعد در شماره 21 مجله یغما، و پس از آن در کتاب «پنجاه مقاله» در سال 1361 اثبات کرد که زندان «نای» در غزنین افغانستان واقع است. در این منطقه دژی ّاست بنام «نی قلعه» که به زعم آقای حبیبی همان نای مسعود سعد است و امروزه به «نای قلعه» معروف است. 5نالم به دل چو نای من اندر فراق نای پستی گرفت همت من زین بلند جای آرد هـوای نـای مـرا نالـه هــای زار جز ناله‌های زار چـه آرد هــوای نای من چون ملوک سر ز فلـک بر گذاشته زی زهره برده دست و به مه بر نهاده پایامـروز پـسـت گشـت مـرا همت بلند زنگار غـم گرفت مـرا طبـع غمـزدایای بی هـنر زمانه مـرا پاک در نــورد وی کور دل سپهـر مـرا نیک بر گرایای اژدهای چــرخ، دلـــم بیـشـتر بخـور وی آسـیای نحس، تـنم نیـک تر بسای از بهر زخم گاه چو سیمم همی گــداز وز بهر حبس گاه چو مارم همی فسایمسعود سعد، دشمن فضل است روزگار این روزگارِ شیفـته را فضل کم نمای6
3- قصائد اخلاقی

موضوع قصائد اخلاقی پند و اندرز است، که می خواهد خواننده یا شنونده را متنبه و آگاه کند که کار خوب و عمل صالح چه نتایجی نیکویی را دنبال خواهد داشت و کار زشت و اعمال ناشایست چه پیامد بدی را به دنبال خواهدآورد، یا اینکه باید از عملكرد و تجربه‌ی دیگران پند و اندرز گرفت و به خلق خدا ستم ننمود، بلكه باید به آنان کمک و از آنان دست گیری نمود و با همت بلند و اندیشه ی عالی سر نوشت خود و دیگران را بسوی بهترین‌ها ورق زد. سعدی شیرازی که از مشهورترین شاعران اندرزگوی زبان شعر فارسی است، می‌‌سراید:
تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت اگرآدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی چه میان نقش دیوار و میان آدمیّت
4- مدح و مراثی
معمولاً بیشتر این نوع قصائد در حمد و ستایش خداوند(تبارک و تعالی) سروده می شود . شاعران عصر صفویه مشهورترین قصائد دینی مذهبی تاریخ تشیع را سروده‌اند که از جمله‌ی آنها قصیده‌ی کلیم کاشاني در مدح امیرالمؤمنين(ع) است:

صبح پیری را شفق اندود کردی از حنا قامت خم راه می‌آرد برون از انحنا
5- قصاید حکمی و فلسفی
اساس قصاید حکمی و فلسی بر فکر و اندیشه استوار است که از بهترین قصیده پردازان این فن ناصرخسرو قبادیانی بلخی را می‌توان بر شمرد. حکیم ابومٌعین ناصر فرزند خسرو قبادیانی از شاعران بلند پایه و فزون مایه و از مفاخر خراسان کهن به شمار می‌رود. شاید کم ترین شاعری یافت شود که مانند او جنبه‌های مختلف را دارا باشد او شاعر و نویسنده، متکلّم ، فیلسوف، جهانگرد، واعظ، و مبلّغ مذهب بود. او آنچه را می‌گفت و می‌نوشت همان چیزی بود که به آن ایمان کامل داشت.
این قصیده شاهد خوبی بر این ادعاست:نکوهش مکن چرخ نیلو فری را برون کن ز سر باد خیره سری را هم امروز از پشت بارت بیفکن میفکن به فردا مر این داوری را چو تو خود کنی اختر خویش را بد مدار از فلک چشم نیک اختری را بسوزند چوب درختان بی بر سزا خود همین است مر بی بری را درخت تو گر بار دانش بگیرد به زیر آورد چرخ نیلو فری را من آنم که در پای خوکان نریزم مر این قیمتی درّ لفـظ دری را
- قصاید اجتماعی و سیاسی
این نوع قصاید معمولاً موضوع اصلی شان مسائل روز و انتقاد از اوضاع سیاسی اجتماعی مردم است که بیشترین و مهمترین این نوع در دوره‌ی مشروطیت(در ایران) و بعد از آن به چشم می‌خورد، که قصیده دماوندیه‌ی «ملک‌الشعرای بهار» از این نوع است: ای دیو سپید پای دربند ای گنبد گیتی ای دماوند از سیم به سر یکی کله خود ز آهن به میان یکی کمربند تا چشم بشر نبیندت روی بنهفته به ابر، چهر دل بند تا وارهی از دم ستوران وین مردم نحس دیو مانند تو قلب فسرده‌ی زمینی از درد، ورم نموده یک چند خامُش منشین سخن همی گوی افسرده مباش خوش همی خند

نخستین قصیده سرای زبان فارسی اولین قصیده سراياني را که «عوفی» در لباب‌الالباب از آن نامبرده، قصیده‌هایی است که چندان قابل فهم نیست. امّا کهن ترین قصیده‌ی کامل که اکنون ما در اختیار داریم، قصیده‌اي است که از رودکی باقی مانده که با این مطلع آغاز می‌شود : مـادر مــی را بکرد باید قربان بـچه‌ی او را گرفت و کـرد به زندان بچـه او را ازو گــرفت نـدانی تاش نکوبی نخست و زو نکشی جان جـز که نباشد حلال دوربـکردن بچـه کوچـک زشـیر مـادر و پـستـان آنگه شادان زروی دین و زه داد بچـــه بـزندان تــنگ و مـادر قــربـان گاه زیر زیر گردد از غم و گه باز زیـر زیـر همچنـان زاند جــوشــان

معروفترین قصیده سرایان فارسیدر تاریخ ادبیات فارسی شعرای بسیاری هستند که نامشان در میان قصیده سرایان درج شده است. اما از آنجا که این سبک شعری از حیث محتوا و شکل با سبکهای دیگر فرق می‌کند، لذا تمام کسانیکه وارد این سبک شعری شدند به یک اندازه نتوانستند از این عرصه نام و نشان کسب کنند. بنابراین در میان قصیده‌سرایان شعر و ادب فارسی نام چند تن از شاعران درخشنده‌تر است. شاعرانی مانند: رودکی سمرقندی(ف329ه.ق) ، دقیقی بلخی (ف367ه.ق)، فرخی سیستانی (ف425ه.ق)، عنصری بلخی (ف 431ه.ق)، منوچهری دامغانی (ف432 ه.ق)، قطران تبریزی (ف465 ه.ق) ناصرخسرو قبادیانی (ف481 ه. ق)، مسعود سعد سلمان (ف515 ه.ق)، سید حسن غزنوی (ف556ه.ق) ، سوزنی سمرقندی(ف562 ه.ق)، انوری ابیوردی (ف583ه.ق)، خاقانی شیرازی (ف595 ه.ق )، سعدی شیرازی (ف 695 ه.ق)، امیرخسرو دهلوی (ف725ه. ق) سلمان ساوجی (ف779 ه .ق) ، قاآنی شیرازی ( ف1270ه. ق)، فراهاني (ف1336ه.ق) و ملک‌الشعرای بهار (ف 1330 ه.ق). 10
چنان که گفته شد لحن موضوع اصلی قصیده بیشتر حماسی است و در آن تعلیم، مدح، مفاخره، هجو،ذم، سخن می‌رود و مسائل دیگر از قبیل اخلاقی، دینی ، وصف طبیعت ، عشق به محبوب و ... در قصیده جنبه‌ی فرعی دارد.

[h=2]

گزیده ای از بهترین قصاید خاقانی


[/h]
هان ای دل عبرت‌بین از دیده نظر کن هان
ایوان مدائن را آیینه عبرت دان

یک ره ز لب دجله منزل به مدائن کن
وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران

خود دجله چنان گرید صد دجله خون گویی
کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان

بینی که لب دجله چون کف به دهان آرد
گویی ز تف آهش لب آبله زد چندان

از آتش حسرت بین بریان جگر دجله
خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان

بر دجله گری نونو وز دیده زکاتش ده
گرچه لب دریا هست از دجله زکات استان

گر دجله درآموزد باد لب و سوز دل
نیمی شود افسرده نیمی شود آتشدان

تا سلسله ایوان بگسست مدائن را
در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

گه‌گه به زبان اشک آواز ده ایوان را
تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان

دندانه هر قصری پندی دهدت نونو
پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گوید که تو از خاکی ما خاک توایم اکنون
گامی دوسه بر ما نه و اشکی دوسه هم بفشان

از نوحه جغد الحق ماییم به دردسر
از دیده گلابی کن دردسر ما بنشان

آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی
جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان

ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما
بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان

گویی که نگون کرده ست ایوان فلک‌وش را
حکم فلکِ گردان یا حکم فلک گردان

**************

خرمی در جوهر عالم نخواهی یافتن
مردمی در گوهر آدم نخواهی یافتن

روی در دیوار عزلت کن، در هم دم مزن
کاندرین غم‌خانه کس همدم نخواهی یافتن

تا درون چار طاق خیمه پیروزه‌ای
طبع را بی‌چار میخ غم نخواهی یافتن

پای در دامان غم کش کز طراز بی‌غمی
آستین دست کس معلم نخواهی یافتن

آه را در تنگنای لب به زندان کن از آنک
ماجرای درد را محرم نخواهی یافتن

با جراحت چون بهایم ساز در بی‌مرهمی
کز جهان مردمی مرهم نخواهی یافتن

نیک عهدی در زمین شد جامه جان چاک زن
کز فلک زین صعبتر ماتم نخواهی یافتن

از وفا رنگی نیابی در نگارستان چرخ
رنگ خود بگذار، بویی هم نخواهی یافتن

هر زمان از هاتفی آواز می‌آید تو را
کاندر این مرکز دل خرم نخواهی یافتن

قاف تا قاف جهان بینی شب وحشت چنانک
تا دم صورش سپیده‌دم نخواهی یافتن

تاج دولت بایدت زر سلامت جوی لیک
آن زر اندر بوته عالم نخواهی یافتن

تا چو هدهد تاجداری بایدت در حلق دل
طوطی آسا طوق آتش کم نخواهی یافتن

قصیده ای از حکیم انوری



[TD="class: b"]آفرین بر حضرت دستور و بر دستور باد[/TD]
[TD="class: b"]جاودان چشم بد از جاه و جلالش دور باد[/TD]
[TD="class: b"]ملک را از رایت اقبال و رای روشنش[/TD]
[TD="class: b"]تا که نور و سایه باشد سایه باد و نور باد[/TD]
[TD="class: b"]رایت و رایش که در نظم ممالک آیتی است[/TD]
[TD="class: b"]تا نزول آیت نصرت بود منصور باد[/TD]
[TD="class: b"]من نگویم کز پی تفویض ملک روم و چین[/TD]
[TD="class: b"]بر درش دایم رسول قیصر و فغفور باد[/TD]
[TD="class: b"]گویم از بهر نظام ملک سلطان سپهر[/TD]
[TD="class: b"]در رکابش ز اختران پیوسته صد مذکور باد[/TD]
[TD="class: b"]هرکه همچون دانه‌ی انگور با او شد دودل[/TD]
[TD="class: b"]ریخته خونش چو خون خوشه‌ی انگور باد[/TD]
[TD="class: b"]تیغ زنگ از آب گیرد ملک نقصان از غرور[/TD]
[TD="class: b"]زین سپس رایش به ملک و جاه نامغرور باد[/TD]
[TD="class: b"]از برای پاسبان قصر او یعنی زحل[/TD]
[TD="class: b"]در نه اقلیم فلک تا روز هر شب سور باد[/TD]
[TD="class: b"]مشتری را از شرف دولت‌سرای طالعش[/TD]
[TD="class: b"]چون کلیم‌الله را خلوت سرای طور باد[/TD]
[TD="class: b"]در کنار بارگاهش در صف حجاب بار[/TD]
[TD="class: b"]والی عقرب کمر بربسته چون زنبور باد[/TD]
[TD="class: b"]آفتاب ار کلبه‌ی بدخواه او روشن کند[/TD]
[TD="class: b"]روز دوران از کسوف کل شب دیجور باد[/TD]
[TD="class: b"]زهره گر در مجلس بزمش نباشد بربطی[/TD]
[TD="class: b"]در میان اختران چون زاد فی الطنبور باد[/TD]
[TD="class: b"]گر وزیر آفتاب از خدمتش گردن کشد[/TD]
[TD="class: b"]از جمالی کافتابش می دهد مهجور باد[/TD]
[TD="class: b"]منشی ملک فلک در هرچه منشوری نوشت[/TD]
[TD="class: b"]کلکش اندر عهده‌ی توقیع آن منشور باد[/TD]
[TD="class: b"]در زوایای عدم گر بر خلافش واردیست[/TD]
[TD="class: b"]همچنان در طی ستر نیستی مستور باد[/TD]
[TD="class: b"]هرچه در الواح گردونست از اسرار غیب[/TD]
[TD="class: b"]در ورقهای وقوفش بر ولا مسطور باد[/TD]
[TD="class: b"]آسمان از نیک و بد هر آیتی کامل کند[/TD]
[TD="class: b"]شان او بر اقتضای رای او مقصور باد[/TD]
[TD="class: b"]ای به تدبیر آصف ملک سلیمان دوم[/TD]
[TD="class: b"]جبر امرت را چو انس و جان فلک مجبور باد[/TD]
[TD="class: b"]ملک معمورست تا معمار او تدبیر تست[/TD]
[TD="class: b"]تا جهان باقیست این معمار و آن معمور باد[/TD]
[TD="class: b"]در عمارتهای عالم کز تو خواهد شد تمام[/TD]
[TD="class: b"]هرکجا رایت مهندس آسمان مزدور باد[/TD]
[TD="class: b"]نعمت جاه تو عالم را مهنا نعمتیست[/TD]
[TD="class: b"]حظ برخورداری عالم ازو موفور باد[/TD]
[TD="class: b"]فتنه را بخت بداندیشت نکو همخوابه‌ایست[/TD]
[TD="class: b"]هر دو را امکان بیداری به نفخ صور باد[/TD]
[TD="class: b"]هرکجا گنجی نهد در کان و دریا آفتاب[/TD]
[TD="class: b"]مه که بیت‌المال او دارد ترا گنجور باد[/TD]
[TD="class: b"]گر بجز کام تو زاید شب که آبستن بود[/TD]
[TD="class: b"]شب عزب ورنه سقنقور قدر کافور باد[/TD]
[TD="class: b"]هرکرا در سر نه از جام وفاقت مستی است[/TD]
[TD="class: b"]جانش از درد اجل تا جاودان مخمور باد[/TD]
[TD="class: b"]خواستم گفتن جهان مامور امرت باد و باز[/TD]
[TD="class: b"]گفتم او مامور و آنگه گویمش مامور باد[/TD]
[TD="class: b"]وهم با وصف تو چون خورشید و خفاشند راست[/TD]
[TD="class: b"]در چنین حیرت گرش سهوی فتد معذور باد[/TD]
[TD="class: b"]خصم بد عهدت که کهف ملک را هشتم کسست[/TD]
[TD="class: b"]گر کند خدمت همش جل باد و هم ساجور باد[/TD]
[TD="class: b"]ورنه دایم چار چشمش در غم یک استخوان[/TD]
[TD="class: b"]بر در قصاب جان اندر سرش ساطور باد[/TD]
[TD="class: b"]شاعران از دشمن ممدوح چون ذکری کنند[/TD]
[TD="class: b"]رسم را گویند کز قهر اجل مقهور باد[/TD]
[TD="class: b"]بنده می‌گوید مبادش مرگ بل عمر دراز
[/TD]
[TD="class: b"]همچنان مقهور این دارالغرور زور باد[/TD]
[TD="class: b"]لیکن از جاه تو هر دم زیر بار غصه‌ای[/TD]
[TD="class: b"]کاندران راحت شمارد مرگ را رنجور باد[/TD]
[TD="class: b"]باغ دولت را که آب آن لعاب کلک تست[/TD]
[TD="class: b"]با نمای عهد نیسان حاصل باحور باد[/TD]
[TD="class: b"]وین چهار آزاد سروت را که تعیین شرط نیست[/TD]
[TD="class: b"]از جمال هریکی هردم دلت مسرور باد[/TD]
[TD="class: b"]تاکه بر هر هفت کشور سایه‌شان شامل شود[/TD]
[TD="class: b"]نشو در بلخ و هری و مرو و نیشابور باد[/TD]
[TD="class: b"]تا که «المقدورکائن» شرط کار عالمست[/TD]
[TD="class: b"]کلک و رایت کار ساز کائن و مقدور باد[/TD]
[TD="class: b"]پیش صدر و مسند عالیت هر عیدی چنین[/TD]
[TD="class: b"]از فحول شاعران صد شاعر مشهور باد[/TD]
[TD="class: b"]وانگه از پیرایه‌ی عدل تو تا عید دگر[/TD]
[TD="class: b"]گردن و گوش جهان پر لل منثور باد[/TD]
[TD="class: b"]بارگاهت کعبه، مردم حاج و درگاهت حرم[/TD]
[TD="class: b"]مجلست فردوس و کوثر جام و ساقی حور باد[/TD]
[TD="class: b"]احتیاجی نیست جاهت را به سعی روزگار[/TD]
[TD="class: b"]ور کند نوعی بود از بندگی مشکور باد[/TD]








































بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست


نیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست


گر به ناکام تو بود این همه تقدیر، چرا

به همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست؟


چون شدی فتنهٔ ناخواستهٔ خویش؟ بگوی،

راست می‌گوی، که هشیار نگوید جز راست


ور تو خود کردی تقدیر چنین بر تن خویش

صانع خویش تو پس خود و، این قول خطاست


راست آن است که این بند خدای است تورا

اندر این خانه و، این خانه تو را جای چراست


به چرا فتنه شدن کار ستور است، تورا

این همه مهر بر این جای چرا، چون و چراست؟


گرچه اندوه تو و بیم تو از کاستن است،

ای فزوده ز چرا، چاره نیابی تو ز کاست


زیر گردنده فلک چون طلبی خیره بقا؟

که به نزد حکما، گشتن از آیات فناست


گشتن حال تو و گشتن چرخ و شب و روز

بر درستی، که جهان جای بقا نیست گواست


منزل توست جهان ای سفری جان عزیز

سفرت سوی سرائی است که آن جای بقاست


مخور انده چو از این جای همی برگذری

گرچه ویران بود این منزل، دینت به نواست


پست منشین که تو را روزی از این قافله گاه،

گرچه دیر است، همان آخر بر باید خاست


توشه از طاعت یزدانت همی باید کرد

که در این صعب سفر طاعت او توشهٔ ماست


نیکی الفنج و ز پرهیز و خرد پوش سلاح

که بر این راه یکی منکر و صعب اژدرهاست


بهترین راه گزین کن که دو ره پیش تو است

یک رهت سوی نعیم است و دگر سوی بلاست


از پس آنکه رسول آمده با وعد و وعید

چند گوئی که بدو نیک به تقدیر و قضاست؟


گنه و کاهلی خود به قضا بر چه نهی؟

که چنین گفتن بی‌معنی کار سفهاست


گر خداوند قضا کرد گنه بر سر تو

پس گناه تو به قول تو خداوند توراست


بد کنش زی تو خدای است بدین مذهب زشت

گرچه می‌گفت نیاری، کت ازین بین قفاست


اعتقاد تو چنین است، ولیکن به زبان

گوئی او حاکم عدل است و حکیم الحکماست


با خداوند زبانت به خلاف دل توست

با خداوند جهان نیز تو را روی و ریاست


به میان قدر و جبر رود اهل خرد،

راه دانا به میانهٔ دو ره خوف و رجاست


به میان قدر و جبر ره راست بجوی

که سوی اهل خرد جبر و قدر درد و عناست


راست آن است ره دین که پسند خرد است

که خرد اهل زمین را ز خداوند عطاست


عدل بنیاد جهان است، بیندیش که عدل

جز به حکم خرد از جور به حکم که جداست


خرد است آنکه چو مردم سپس او برود

گر گهر روید در زیر پیش خاک سزاست


خرد آن است که مردم ز بها و شرفش

از خداوند جهان اهل خطاب است و ثناست


خرد از هر خللی پشت و ز هر غم فرج است

خرد از بیم امان است و ز هر درد شفاست


خرد اندر ره دنیا سره یار است و سلاح

خرد اندر ره دین نیک دلیل است و عصاست


بی خرد گرچه رها باشد در بند بود

با خرد گرچه بود بسته چنان دان که رهاست


ای خردمند نگه کن به ره چشم خرد

تا ببینی که بر این امت نادان چه وباست


اینت گوید «همه افعال خداوند کند

کار بنده همه خاموشی و تسلیم و رضاست »


وانت گوید «همه نیکی ز خدای است ولیک

بدی ای امت بدبخت همه کار شماست»


وانگه این هر دو مقرند که روزی است بزرگ

هیچ شک نیست که آن روز مکافات و جزاست


چو مرا کار نباشد نبوم اهل جزا

اندر این قول خرد را بنگر راه کجاست


چون بود عدل بر آنک او نکند جرم، عذاب؟

زی من این هیچ روا نیست اگر زی تو رواست



حاکم روزی قضای تو شده مست سدوم!

نه حکیم است که سازندهٔ گردنده سماست؟


اندر این راه خرد را به سزا نیست گذر

بر ره و رسم خرد رو، که ره او پیداست



مر خداوند جهان را بشناس و بگزار

شکر او را که تو را این دو به از ملک سباست


حکمت آموز و، کم آزار و، نکو گو و بدانک

روز حشر این همه را قیمت و بازار و بهاست


مردم آن است که دین است و هنر جامهٔ او

نه یکی بی هنر و فضل که دیباش قباست


جهد کن تا به سخن مردم گردی و، بدان

که به جز مرد سخن خلق همه خار و گیاست


همچنان چون تن ما زنده به آب است و هوا

سخن خوب، دل مردم را آب و هواست


سخن خوب ز حجت شنو ار والائی

که سخن‌هاش سوی مردم والا، والاست


گر سخنهای کسائی شده پیرند و ضعیف

سخن حجت با قوت و تازه و برناست



ناصر خسرو قبادیانی