قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)

تب‌های اولیه

64 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال


94- گفتم: «كجا برادر؟»
گفت: «با برادر فلاني كار دارم.»
گفتم: «لطفاً سلاحتون را تحويل بهيد»
گفت: «الله اكبر!»
گفتم: «يعني چي؟»
گفت: «ما مسلح به الله اكبريم.» بعد هم زير زيركي خنديد.


٩٥- رفته بودند شناسايي. شب قبل ابرها كنار رفته بودند. ماه همه جا را روشن كرده بود. مجبور شده بودند بمانند. وقتي برگشتند خيلي گرسنه بودند. افتاده بودند توي سفره و مي‌خوردند. يكي از بچه‌ها كه قد كوچكي هم داشت
جلو آمد و خيلي عادي گفت: «دوستان اگر تركيديد، ما رو هم شفاعت كنيد.» بقيه هم مي‌خنديدند. هم به حرف او هم به خوردن بچه‌هاي اطلاعات.

٩٦- آماده مي‌شدند توي سنگر بخوابند. يكي‌شان گفت: «برادر براي نماز شب بلند شدي، نمي‌خواد ما رو دعا كني. فقط دست و پامونو لگد نكن.» و او جواب داد: «كي من؟ من اگر بلند بشم، فقط براي آب خوردنه.»
يك نفر سرش را از زير پتو درآورد و گفت: «دوستان توجه كنند، ايشون نماز شب هم آب مي‌كشيده ما خبر نداشتيم.» وهمه خنديدند.

٩٧- يك سيلي محكم. دستش را گرفت به گونه‌اش. گفتم: «قلدر شدي. بچه‌هاي مدرسه رو مي‌زني! دفعه چندمته؟ چند دفعه بهت گفتم اينجا اداي اوباش رو در نيار. اگر خيلي زور داري برو جبهه خودتو نشون بده.»
خيلي بد ضايعش كردم. آن‌هم جلوي جمع. فردا نيامد مدرسه. پس فردا هم. سراغش را گرفتم، گفتند رفته جبهه.

٩٨- گفتم: «از دوران اسارت خاطره‌اي بگو.»
گفت: «آتش وينستون از بقيه داغ‌تر بود.»

٩٩- همه را صف كرده بودند كه قبل از اعزام واكسن بزنند. خودش را به هر كاري زد كه واكسن نزند. مي‌گفت من قبلاً جبهه بودم احتياج به واكسن ندارم. چند بار هم خواست يواشكي از صف رد بشود. اما نگذاشتند. نوبتش كه شد،
آستينش را كه بالا زدند، ديدند دستش مصنوعي است. برش گرداندند.


١٠٠- رفته بوديم ميدان تير. هر چه تير مي‌زدم به هدف نمي‌خورد. اطرافش هم نمي‌خورد. دو سه نفر آمدند گفتند اشكال نداره شما برو جلوتر بزن. رفتم جلو. نخورد. باز هم جلوتر، نخورد... اسلحه را گرفتم رو به ديوار نمي‌خورد. خشاب
را در آوردم. نامردها تير مشقي گذاشته بودند. گلوله بدون مرمي. ايستاده بودند و مي‌خنديدند.

قربان آقا

سرم گرم کار خودم بود. آهسته بیا آهسته برو. غریب افتاده بودم میان جمع بچه های همشهری و هم محلی . یک ته لهجه محلی هم داشتم که به خاطر آن همیشه زبانم بسته بود . اما در عوض ، تا دلت بخواهد برادرا غریب نواز بودند! خصوصاً بچه های لشگر27.
بعدها که ما راه افتادیم و خودمان یک پا استاد شدیم فهمیدم چقدر آنها با ما حال کردن . یک نمونه که یادم هست ، این است که یکی از آن روزها یی که کمتر کسی روا میشناختم داشتم از دستشویی می آمدم ، که یک نفر زد روی شانه ام و گفت:« قربون آقا » و من به خیال اینکه لابد آشناست برگشتم گفتم:« سلام ، خواهش می کنم » و هنوز احوال پرسی گرم نکرده بودم که به دنبال « قربون آقا » اضافه کرد:« با پاسداراش » تازه متوجه شدم منظورش امام (ره) و پاسدارهای ایشان بود نه من ، و کلی از خجالت سرخ وسفید شدم.


خاطرات شهید مهدی زین الدین


1)توی ظل گرمای تابستان، بچه های محل 3تیم شده اند. توی کوچه 18 متری. تیم مهدی یک گل عقب است. عرق از سر وصورت بچه ها می ریزد. چیزی نمانده ببازند. اوت آخر است. مادر می آید روی تراس « مهدی ! آقا مهدی! برای ناهار نون نداریم ها برو از سر کوچه دو تا نون بگیر.» توپ زیر پایش می ایستد . بچه ها منتظرند. توپ را می اندازد طرفشان و می دود سر کوچه.

2) نماینده ی حزب رستاخیز می آید توی دبیرستان. با یک دفتر بزرگ سیاه. همه ی بچه ها باید اسم بنویسند. چون و چرا ندارد. لیست را که می گذارند جلوی مدیر، جای یک نفر خالی است ، شاگرد اول مدرسه. اخراجش که می کنند، مجبور میشود رشته اش را عوض کند. در خرم آباد، فقط همان دبیرستان رشته ی ریاضی داشت. رفت تجربی.

3) قبل از دستگیری من، برای چند دانشگاه فرانسه، تقاضای پذیرش فرستاده بود. همه جوابشان مثبت بود. خبر دادند یکی از دوستانش که آنجا درس می خواندف آمده ایران رفته بود خانه شان. دوستش گفته بود:« یکبار رفتم خدمت امام، گفتند به وجود تو در ایران بیشتر نیازه منم برگشتم. حالا تو کجا می خوای بری؟» منصرف شد.

4) مرا که تبعید کردند تفرش، بار خانواده افتاد گردن مهدی. تازه دیپلمش را گرفته بود و منتظر نتیجه ی کنکور بود. گفت:« بابا، من هر جور شده کتاب فروشی را باز نگه می دارم این جا سنگره. نباید بسته بشه.» جواب کنکور آمد. دانشگاه شیراز قبول شده بود. پیغام دادم« نگران مغاز نباش. به دانشگاهت برس.» نرفت ماند مغازه را بگرداند.

5) زمستان59 بود. با حسن باقری ، توی یک خانه می نشستیم. خیلی رفیق بودیم. یک روز، دیدم دست جوانی را گرفته و آورده، می گوید:« این آقا مهدی، از بچه های قمه، با خودت ببرش. راه و چاه رو نشونش بده.» من زن داشتم. شب ها می آمدم خانه. ولی مهدی کسی را توی اهواز نداشت. تمام وقتش را گذاشته بود روی کار. شب تا صبح روی نقشه ی شناسایی ها کار می کرد. زرنگ هم بود. زود سوار کار شد. از من هم زد جلو.

6) شاگرد مغازه ی کتاب فروشی بودم. حاج آقا گفت:« می خواهیم بریم سفر. تو شب بیا خونمون بخواب.» بد زمستانی بود زود خوابیدم. ساعت حدود 2 بود. در زدند فکر کردم خیالاتی شده ام. در را که باز کردم ، آقا مهدی و چندتا از دوستانش از جبهه آمده اند. آنقدر خسته بودند که نرسیده خوابشان برد. هوا هنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدم. انگار کسی ناله می کرد. از پنجره که نگاه کردم دیدم آقا مهدی توی آن سرمای دم صبح، سجاده انداخته توی ایوان و رفته به سجده.

7) به سرمان زد زنش بدهیم. عیالم یکی از دوستانش را که دوتا کوچه آن طرف تر می نشستند پیشنهاد کرد. به مهدی گفتم دختر را دید. خیلی پسندیده بود. گفت:« باید مادرم هم ببیندش» مادر و خواهرش آمدند اهواز، زیاد چشمشان را نگرفت. مادرش می گفت:« توی قم، دخترا از خداشونه زن مهدی بشن. چرا از این جا زن بگیره؟» مهدی چیزی نگفت بهش گفتم :« مگه نپسندیده بودی؟» گفت:« آقا رحمان! من رفتنیم،زنم باید کسی باشه که خانواده ام قبولش داشته باشن، تا بعد از من مواظبش باشن.»

8) می گفت قیافه برایم مهم نیست. قبل از عقد، همیشه سرش پایین بود نگاهم نمی کرد.



9) خرید عقدمان یک حلقه ی نهصد تومانی بود برای من. همین و بس. بعد از عقد، رفتیم حرم، بعدش گلزار شهدا. شب هم شام خانه ما. مهدی برگشت جبهه.

10) خانواده ام می خواستند مراسمی بگیرند که فامیلمان هم باشند. برای معرفی دامادشان،نشد. موقع عملیات بود و مهدی نتوانست زیاد بماند. مراسم در حد یک بله برون ساده بود. بعضی ها بهشان برخورده و نیامدند. ولی من خوش حال بودم.