قابل توجه معاندین فلسفه و عرفان

تب‌های اولیه

140 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

[="Blue"][="3"]تذکر چند نکته پيرامون نامتناهي
1 . مجموعه‏اي را كه دائما قابل زيادت است، و افراد آن هر چه زياد شوند پيوسته محدود و متناهي خواهند بود ـ مانند عمر جاويدان اهل بهشت ـ "نامتناهي لايقفى" ( غير ايستا)، مى‏نامند، (گر چه صحيح اين است كه آن را "متناهي لايقفى" بناميم).
2 . هنگامي كه گفته مى‏شود: "عدد نامتناهي است"، منظور از آن همان "نامتناهي لايقفى" است. و معناي آن اين است كه: هر عدد يا معدودي كه در نظر گرفته شود دائما قابل زيادت و افزايش است، و هرگز واقعيتي نامتناهي و غيرقابل زيادت نخواهد بود.
3 . چنانچه كسي نامتناهي را موجودي حقيقي بداند و در عين حال بگويد: "اين موجود نامتناهي جزء ندارد و قابل فرض زياده ونقصان نيست"، معناي نامتناهي را نفهميده است و توجه ندارد كه موضوع "تناهي و عدم‏تناهى" مقدار است، و قابليت زياده و نقصان خاصيت ذاتي مقدار و شى‏ء داراي اجزا مى‏باشد. اين سخن درست مانند اين است كه كسي معناي جسم را نفهميده، و نداند كه موضوع تصور جسميت، طول و عرض و عمق است، سپس مثلا در مورد خداوند بگويد: "خداوند جسمي است كه نه طول دارد، و نه عرض، و نه ارتفاع، و نه زمان، و نه مكان، و نه...".
4 . چنانچه كسي حقيقتي را پيش از كم شدن، و بعد از كم شدن مساوي بداند، معلوم مى‏شود كه به معناي حقيقي كم شدن و زياد شدن و قابليت زياده و نقصان توجه ندارد.[/][/]

[="Blue"][="3"]اشتباه فلاسفه و عرفا در معناي وحدت خداوند متعال
فلسفه و عرفان را پندار بر اين است كه "واحد عددى" به معناي اين است كه شى‏ء "محدود" باشد، و "واحد حقيقي و غير عددى" به معناي اين است كه شى‏ء "نامحدود و نامتناهى" باشد، لذا وحدت خداوند را از اين جهت مى‏داند كه مى‏گويد: نامتناهي بودنِ ذات خداوند جايي براي وجود غير او باقي نگذاشته، و هستي بى‏كرانِ او به جهت سعه وجودي و فراگيري مطلقش ذاتا قابل تعدد نيست.
با توجه به آنچه بيان داشتيم كه:
الف: موضوع تصور "متناهي و نامتناهى" مقدار و عدد است.
ب: تعدد و تكثّر و تجزّي و قابليت زياده و نقضان، لازمه ذات حقيقت مقداري مى‏باشد.
ج: "وجود نامتناهى" در حقيقتِ ذات خود داراي تكثّر و تجزّي و قابليت انقسام بوده، و وحدت آن "وحدتِ اعتبارى" خواهد بود. و خداوند متعال واحد حقيقي متعالي از داشتن جزء و بعض است نه واحد اعتباري داراي مراتب مختلف، يا حصص و شؤون گوناگون، يا اجزا و ابعاض خارجي بى‏نهايت؛
معلوم مى‏شود وحدت فلسفي مذكور، "وحدت موهوم" است نه وحدت حقيقى.
شايان توجه است كه اعتقاد به وجود "نامتناهي غيرمقدارى"، و موجود "نامتناهي بدون جزء"، به خودي خود متناقض است. زيرا چنانكه گفتيم اولا اتّصاف به "تناهي و عدم تناهى" از شؤون ذات داراي مقدار و اجزا و قابل زياده و نقصان است؛ ثانيا نتايجي كه اهل فلسفه و عرفان از نامتناهى‏بودن ذات خداوند مى‏گيرند (مانند وحدت وجود، و خارج‏نبودن اشيا از ذات خداوند) به هيچ عنوان با اين معنا (يعني نامتناهي بدون جزء و مقدار) موافقت ندارد. بنابر اين بديهي است که نامتناهي يک معنا بيشتر نداشته و کساني که براي نامتناهي معناي ديگري معتقدند يا مي گويند خدا نامتناهي است اما به يک معناي ديگر, به معناي کلمات خود توجه کافي ندارند.
خلاصه اينكه فلسفه و عرفان، وحدت خداوند متعال را از جهت بى‏نهايت‏ بودن وجود مى‏پندارد و مى‏گويد:
چون ذات خداوند متعال هستي نامتناهي و نامحدود است، پس فرض وجود براي هيچ چيز ديگر در جنب هستي نامتناهي او امكان ندارد؛ در حالي كه از ديدگاه برهان و وحى، دليل "وحدت خداوند" اين است كه تعدد و تكثّر فرع بر مقدار بوده، و همانند "جزء و كل" و "تناهي و عدم تناهى"، اتّصاف به آن از شؤون ذات مقداري و مخلوق است؛ و خداوند متعال خالق مقادير، و مبائن با همه اوصاف و اعيان تمامي اشيا مى‏باشد، و به ذات متعالي از داشتنِ مقدار واجزاي خود، قابل تعدد و تكثّر و داشتنِ دوم و سوم و شريك نمى‏باشد.
حضرت رضا عليه السلام در توصيف "وحدانيت" خداوند متعال مى‏فرمايند:
اوست خداوند غير قابل شناخت خبير شنواي بيناي يكتاي بى‏مانندي كه چيزي از او پديد نيامده، و خود نيز از چيزي پيدا نشده است، و او را هيچ شبيه و همانند نيست. آفريننده اشيا و اجسام و صور، اگر چنان بود كه مى‏گويند خالق و آفريننده با مخلوق و آفريده شده تفاوتي نداشت، و حال اينكه او آفريننده و خالق و صورت دهنده است، و بين او و ساير اشيا تفاوت است چه اينكه هيچ چيز همانند او نيست و او نيز به هيچ چيزي شباهت ندارد.
راوی می گوید: گفتم: خداوند مرا فدايتان گرداند شما فرموديد: خداوند يكتاي بى‏مانند است و هيچ شبيه و نظير ندارد، و حال اينكه هم خداوند واحد است و هم انسان واحد است، آيا اين دو در وحدانيت شبيه هم نيستند؟!
فرمودند: خداوند تو را ثابت قدم بدارد، همانا تشبيه تنها از جهت معاني است، اما از جهت اسما هر دو يكي هستند و دلالت بر مسمي مى‏كنند. اگر چه به انسان واحد گفته مى‏شود، اما منظور اين است كه انسان هيكل واحدي است و دو تا نيست، حقيقت وجود انسان واحد نيست زيرا اعضاي او مختلفند و او آميخته از رنگهاي متفاوت است و اجزاي گوناگون دارد، خون و گوشت و رگ و پيوند و مو و پوست و سپيد و سياهش غير همند. بقيه مخلوقات نيز چنينند، پس انسان در اسم واحد است و در حقيقتِ وجود و معني واحد نيست. اما خداوند جل جلاله واحدي است كه جز او واحدي وجود ندارد، اجزاي مختلف و گوناگون نداشته، و ذات او داراي زيادت و نقصان نيست. انسان مخلوق مصنوع، از اجزاي مختلف و مواد گوناگون تشكيل يافته است كه از اجتماع و به هم پيوستن آن‏ها چيز واحدي پديد آمده است. (106)
به روشني مى‏بينيد كه بر اساس بيان آن حضرت، تصور وحدت و يگانگي ذات خداوند به معناي فراگيري و شمول ذات او نسبت به همه چيز ـ كه همان نظريه "وحدت وجود" است کاملا باطل است در حالي که ابن عربي صريحا مى‏گويد:
اشيا، از خزائن خود جدا نشده‏اند و خزائن اشيا، نزد حق تعالي بودن را وانگذاشته‏اند و نزد حقّ تعالي بودن، از ذات حق تعالي مفارقت نجسته است. پس هر كس يكي از اين امور سه گانه را مشاهده كند، هر سه را مشاهده كرده است و در صحنه وجود هيچ احديتي جز احديت مجموع وجود ندارد. (107)[/][/]

[="Blue"][="3"]توحيد، نه وحدت وجود
معرفت بشري در پي اشتباه آشكار خويش در مورد تفسير معناي وحدت حقيقي خداوند، و به اقتضاي اعتقاد خود به نامتناهي بودن ذات خالق و اطلاق وجودى‏اش، هيچ چيزي را جدا از هستي او و مبائن با وجود وي نمى‏داند، و حقيقت وجود هر چيز و هر زمان و مكان را جلوه‏اي و حصّه‏اي از وجود خداوند دانسته، ادراك هر چيز را عين ادراك وجود او مى‏شمارد؛ ولي مكتب وحي و برهان، خداوند را خالق و آفريننده همه چيز، و مبائن و مخالف با همه آن‏ها، و فراتر از امكان هر گونه وصول و ادراك و احاطه و شناخت معرفي مى‏نمايد. امام رضا عليه السلام مى‏فرمايند:
او "مكان" را مكان نمود او بود در حالي كه مكان وجود نداشت، و "كيفيت" را كيفيت فرمود واو بود در حالي كه كيفيت وجود نداشت، پس او را متّصف به كيفيت و مكان نمى‏توان شناخت، با هيچ حسي ادراك نمى‏شود و با هيچ چيزي مقايسه نمى‏گردد. (108)
بارها گفنيم که "تناهي و عدم تناهى" از شؤون و خواص ذات مقداري و داراي اجزا است و اگر گاهي گفته شود: "خداوند متعال متناهي و محدود نيست"، نبايد نتيجه گرفت كه ذات او نامحدود و نامتناهي است، بلكه آن‏چنانكه در مورد "ملكه و عدم" گفته مى‏شود، سلب تناهي و حد از ذات متعالي او تنها براي بيان عدم قابليت اتّصاف او به صفات اشياي مقداري و مخلوق مى‏باشد.
اما چنانكه گفتيم فلسفه و معرفت بشرى، غافل از اينكه اتّصاف به "تناهي و عدم تناهى" از شؤون ويژه اشياي مخلوق و داراي مقدار است، چنين مى‏پندارد كه چون ذات خداوند متعال محدود و متناهي نيست، پس بايد نامتناهي و نامحدود باشد، لذا هستي را منحصر به وجود خدا دانسته، و وجود خداوند را عين وجود كلّ اشيا مى‏شمارد، و جز وجود او وجود هيچ چيز ديگري را نمى‏پذيرد.
امير المؤمنين عليه ‏السلام مي‏فرمايند:
بزرگي او اين‌گونه نيست كه جوانب مختلف، او را به اطراف كشانده باشند و گرنه در اين صورت تو او را تنها جسمي بزرگ انگاشته‏اي، و داراي چنان عظمتي نيست كه اطراف به او پايان يافته باشند، و گرنه در اين صورت تو او را تنها جسدي بزرگ پنداشته‏اي، بلكه او داراي بزرگي شأن و عظمت سلطنت است. (109)
بنابر اين، اصل و پايه شبهه و توهم افراد مذكور باطل و موهوم است. لذا تمامي نتايجي هم كه از آن گرفته‏اند باطل و نادرست بوده، و جداً بي‏اساس است كه كسي بگويد:"وجود خدا نامتناهي است (110) و نامتناهي بودن ذات او مجالي براي وجود غير او باقي نگذاشته است"، يا اينکه بپندارد: "محال است كه خداوند متعال وجود چيزي را جعل و خلق نمايد"، و بدتر از همه اينکه نتيجه بگيرد: "اشيا از حيث وجود چيزي جز خدا نيستند و تنها از نظر تعين و شكل و شبح و هاذيت خود با خدا تفاوت دارند".[/][/]

[="Blue"][="3"]برخي آيات و روايات که مورد استناد وحدت وجوديان قرار گرفته است
1) خداوند متعال مي‌فرمايد:
الله نور السماوات والارضِ
خداوند نور آسمان ها و زمين است.
مقصود اين است که همان گونه که نور هدايت کننده در تاريکي‌هاست, خداوند متعال نيز هادي و هدايت‌گر اهل آسمان‌ها و زمين است, نه اينکه مانند پندار فلاسفه و عرفا ـ نعوذ بالله ـ خداوند متعال وجود آسمان‌ها و زمين باشد!
راوی می گوید: از امام رضا عليه السلام در باره فرموده خداوند متعال: خداوند نور آسمان‌ها و زمين است پرسيدم پس فرمودند: هدايت کننده اهل آسمان‌ها و هدايت کننده اهل زمين است. (111)
2) خداوند متعال مي‌فرمايد:
ونفخت فيه من روحي
و هنگامي که در آن از روح خود دميدم.
روح نيز يکي از مخلوقات خداوند متعال است که آن را مانند ساير مخلوقات بدون سابقه وجودي آن‌ها (لا من شيء) آفريده است, و از باب شرافتي که نسبت به برخي مخلوقات ديگر دارد به خود اضافه نموده است, همان طور که مسجد و کعبه را نيز که يکي از مخلوقات اويند به خود نسبت داده و اضافه نموده, و فرموده است: بيتي, يعني خانه من. سپس از آن روح که مخلوق اوست به برخي از مخلوقات ديگر خود اعطا فرموده است نه اين که معنا اين باشد که روح جزئي يا حصه‌اي يا مرتبه‌اي از ذات احديت باشد و از آن به ديگري داده باشد!
امام باقر عليه السلام در باره روح كه در آدم دميده شده است و علت اضافه آن به خداوند مي‏فرمايند:
همانا خداوند روح را به خود نسبت داد، براي اينكه آن را بر ارواح ديگر برتري داد، همان گونه كه خانه‏اي از خانه‏ها را برگزيد و فرمود: خانه من. و به پيامبري از پيامبران فرمود: دوست من، و نظائر آن. و همه آنها مخلوق و ساخته شده و پديد آمده و مورد تربيت و تدبيرند. (112)
و امام صادق عليه السلام در رد پندار كساني كه مانند فلاسفه و عرفا ذات خداوند متعال را قابل تمليک, يا اعطا, يا صدور و توليد روح يا چيز ديگر مي‏دانند مي‏فرمايند:
همانا خداوند تبارك و تعالي يكتاي بدون جزء است كه اندرون ندارد، و روح تنها آفريده‏اي از آفريده‏هاي او مي‏باشد. (113)
3) خداوند متعال مي‌فرمايد:
اينما تولوا فثم وجه الله.
به هر طرف روي کنيد پس آنجا وجه خداوند است.
مقصود اين است که خداوند متعال جا و مکان خاصي ندارد که شما خيال کنيد مثلا اگر رو به قبله کرديد رو به خدا کرده باشيد و اگر رو از قبله بر گردانديد از خدا هم رو برگردانده باشيد! بلکه او متعالي از داشتن زمان و مکان بوده و روي آوردن به او امري معنوي است و روي به هر طرفي مي‌توان با او در مناجات و دعا و انس بود, نه اينکه مانند فلاسفه و عرفا کسي خيال کند که وجود خدا بي نهايت بوده و همه جا پر از خدا باشد! چه اينکه در اين صورت ذات متعالي وي داراي زمان و مکان و اجزا خواهد شد.
4) امام صادق عليه السلام مي‌فرمايند:
إِن الله خلقنا من نور عظمته... فکنا نحن خلقا و بشرا نورانيين. (114)
همانا خداوند متعال ما را از نور عظمت خود آفريد... پس ما آفريده‌ها و انسان‌هاي نوراني مي‌باشيم.
مراد از خلقت امامان عليهم السلام از نور عظمت خداوند اشاره به جنبه شرافت و هدايت‌گري وجود مبارک ايشان و دلالتشان بر عظمت و جلال ربوبي است؛ يعني اينکه پيامبر و اهل بيت عليهم السلام موصوف به هدايت و نشان دهنده کمال علم و قدرت ذات احديت مي‌باشند. مانند اينکه مثلا اگر گفته شود سلمان از نور مکتب اهل بيت عليهم السلام پديد آمده است اما عمرو بن عاص ظلمت و تيرگي و ضلالت است. نه اينکه مانند پندارهاي باطل فلاسفه و عرفا کسي خيال کند که اهل بيت عليهم السلام پرتوي و شعاعي يا حصه‌اي يا مرتبه‌اي از ذات خداوند باشند! چه اين که بديهي است وجود داراي نور و شعاع متجزي و مخلوق بوده و چنانچه کسي خيال کند که ذات خداوند متعال داراي نور و شعاع است او را مخلوق و متجزي و مرکب پنداشته است.
5) خداوند متعال مي‌فرمايد:
کل شيء هالک الا وجهه
هر چيزي هالک است به جز وجه خداوند.
وجه خداوند متعال يعني همان دين و جهتي که از آن به سوي او رفته مي‌شود, و چون تجلي کامل دين در وجود و بيان اهل بيت عليهم السلام مي‌باشد لذا ايشان وجه الله مي‌باشند.
راوی می گوید: از امام صادق عليه السلام در باره فرموده خداوند متعال «همه چيز جز او هالک است» پرسيدم, فرمودند: دين خداوند است, و رسول خدا و امير المؤمنين دين خدا, و وجه او, و چشم او در ميان بندگانش, و لسان او که با آن سخن مي‌گويد, و دست قدرت او بر خلقش مي‌باشند و ما همان وجه الله هستيم که از آن آمده مي‌شود. (115)
مراد از خلقت امامان عليهم السلام از نور وجه خداوند همان طور که اشاره کرديم اين است که ايشان عليهم السلام متصف به شرافت هدايت و دين الهي مي‌باشند.
6) امير المومنين عليه ‏السلام مي‏فرمايند:
الحمدلله المتجلي لخلقه بخلقه والظاهر لقلوبهم بحجته. (116)
سپاس و ستايش خداوندي را كه براي خلق به واسطه خود آنان نمايان شده است، و با حجت خويش براي قلوب ايشان آشكار گشته است.
منظور اين است که خداوند متعال وجود خود را بر اساس آفرينش و هستي دادن به مخلوقات خود به ايشان نمايانده و اثبات نموده است. (117)
لذا امام صادق عليه ‏السلام هم مي‏فرمايند:
ان الله اظهر ربوبيته في ابداع الخلق. (118)
خداوند متعال ربوبيت خويش را در ايجاد خلق نمايانده است. بنابر اين هرگز معنا اين نيست که وجود او نامتناهي و نامحدود بوده و همه اشيا تجلي ذات او باشند! چه اين که در اين صورت لازم مي‌آيد که ذات او مرکب و داراي اجزاي بي نهايت باشد. امام رضا عليه السلام مي‌فرمايند که ذات احديت متجزي هم نمي‌باشد:
او غير اشياي محدود بوده و زياده و نقصان پذير نبوده و داراي اجزا نمي‌باشد. (119)
7) امام عليه السلام مي‌فرمايند:
داخل في الاشياء لا كشي‏ء في شي‏ء داخل, خارج منها لا كشي‏ء من شي‏ء خارج‏. (120)
داخل اشيا است نه مانند چيزي که در چيزي ديگر داخل است, و خارج از آنها است نه مانند چيزي که در چيزي داخل است.
منظور از داخل بودن خداوند در اشيا اين است که او تبارک و تعالي مانند اشياي داراي اجزا و زمان و مکان نيست که بتوان او را خارج و دور از آنها فرض کرد و خارج بودن او از آن‌ها نيز به اين معنا است که باري تعالي مانند اشياي داراي اجزاء و زمان و مکان نيست که بتوان او را مانند شير و شکر ممزوج و داخل هم يا مانند جوهر و عرض و صفت و موصوف متحد در وجود دانست بلکه او ذاتي است متعالي از داشتن جزء و کل و زمان و مکان, در حالي که ماسواي او همه داراي اجزاي وجودي مي‌باشند؛ لذا ممازجت (در هم آميختگي), و مباينت (کنار هم بودن و دور يا نزديک هم قرار گرفتن) و اتحاد و يگانگي او با اشيا ذاتا محال است, و همه چيز تحت سلطنت و قدرت و علم او مي‌باشد, نه اينکه وجود خداوند با اشيا يکي باشد!
حضرت امير المؤمنين عليه ‏السلام مي‏فرمايند:
ليس في الاشياء بوالج ولا عنها بخارج.
نه در اشيا فرو رفته است و نه از آنها خارج مي‏باشد.
و حضرت صادق عليه ‏السلام مي‏فرمايند:
فالله تبارك وتعالي داخل في كل مكان و خارج من كل شيء. (121)
پس خداوند تبارك و تعالي در هر مكاني داخل, و از هر چيزي خارج است.
و حضرت امير المؤمنين عليه ‏السلام مي‏فرمايند:
او در تمامي اشيا هست, نه با آنها ممزوج است و نه از آن‏ها جداست. ظاهر است اما نه به معناي رو در روئي، و متجلي است نه به معناي روي نمودن. دور است نه به مسافت، و قريب است نه به نزديك شدن. (122)
راوی می گوید: از امام صادق عليه ‏السلام درباره فرموده خداوند «او در آسمانها خداست و در زمين» پرسيدم، فرمودند: او در هر مكاني چنان باشد، عرض كردم: به ذات خود؟ فرمودند: چه مي‏گويي! همانا مكانها اقدار و اندازه هايند و چون بگويي به ذات خود در مكان مي‏باشد، لازمت آيد كه بگويي در اندازه‏ها و مانند آن باشد، در حالي كه او جداي از خلق خود مي‏باشد. آنچه آفريده است، در حيطه علم و قدرت و احاطه و سلطنت اوست، و علم او به آنچه در زمين است كمتر از آنچه در آسمان است نيست. هيچ چيز از او دور نيست، و يكسان بودن اشيا براي او، از جهت علم و قدرت و سلطنت و ملك و احاطه است. (123)
و از همين جا معناي فرموده خداوند متعال معلوم مي شود که می فرمايد:
هو معکم اينما کنتم.
Dirol خداوند متعال مي‌فرمايد:
وما رميت اذ رميت ولکن الله رمي.
تو پرتاب نکردي آن گاه که پرتاب کردي, بلکه خدا پرتاب نمود.
مراد اين است که هنگامي که تو مشتي از خاک به سوي لشکر کفار پرتاب نمودي و فرمودي: صورت هايتان زشت باد، در واقع ما بوديم که به دنبال آن طوفاني از خاک و شن ايجاد نموديم که آن‌ها شکست خوردند و فرار نمودند. (124)
و مفهوم کلي آيه اين است که کارهاي نيکي که انجام مي‌دهيد تأييد و نصرت و توفيق آن را ما عطا مي‌نماييم نه اينکه بنابر اوهام فلاسفه و عرفا معنايش اين باشد که تو اصلا وجود نداري که فعلي از تو سرزند بلکه هر طاعت يا معصيتي که شما انجام مي‌دهيد در واقع فعل شما نبوده و خداوند است که آن گناه و معصيت يا طاعت و عبادت را انجام مي‌دهد!
9) خداوند متعال مي‌فرمايد:
والله خلقکم وما تعملون. (صافات,96).
و خداوند آفريده است هم شما را, و هم آن بت‌هايي را که مي‌سازيد.
معنا اين است که بت‌هايي که آن‌ها را مي‌تراشيد نيز مانند خود شما مخلوق خداوند متعال است نه اينکه بر اساس اوهام فلاسفه و عرفا معنا اين باشد که خداوند متعال شما و گناهان و معصيت‌ها و همه افعال شما را آفريده باشد!
10) امير المؤمنين عليه السلام مي فرمايند:
يا من دل علي ذاته بذاته. (125)
اي کسي که به ذات خود بر ذات خويش دلالت نمودي.
منظور از اين روايت و امثال آن اين است که:
الف) تنها خداوند متعال است که بندگان را به سوي خود هدايت و دلالت مي‌فرمايد.
ب) خداوند متعال هرگز مانند و شبيه و نظيري ندارد که با معرفي آن خود را بشناساند بلکه تنها معرف ذات احديت همين است که او تبارک و تعالي چيزي است بر خلاف همه چيزها, لذا هيچ ذاتي آينه شناخت ذات بي مثال او نخواهد بود, نه اينکه بر اساس اوهام منحرفان, خداوند متعال ذات خودش را در معرض نمايش گذاشته باشد و ذات خود را نشان داده باشد؛ چه اينکه در صورت ذات متعالي وي داراي زمان و مکان و اجزا مي‌شد.
11) امام باقر عليه السلام مي‌فرمايند:
يَا جَابِرُ كَانَ اللَّهُ وَ لا شَيْ‏ءَ غَيْرَهُ... خَلَقَ مُحَمَّداً ص وَ خَلَقَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ مَعَهُ مِنْ نُورِهِ وَ عَظَمَتِهِ فَأَوْقَفَنَا أَظِلَّةً خَضْرَاءَ... يَفْصِلُ نُورُنَا مِنْ نُورِ رَبِّنَا كَشُعَاعِ الشَّمْسِ مِنَ الشَّمْسِ. (126)
منظور اين است که نور هدايت اهل بيت عليهم السلام, همان دين و هدايت الهي است و مانند شعاع خورشيد که از خورشيد جدايي ندارد و برگرفته از آن است, هدايت گري اهل بيت عليهم السلام نيز هرگز از هدايت الهي جدا نيست. نه اينکه مانند خيالات منحرفان منظور اين باشد که وجود اهل بيت عليهم السلام نسبت به وجود خداوند متعال مانند خورشيد و نور آن باشد! چه اين که در اين صورت لازم مي‌آيد که ذات احديت داراي زمان و مکان و اجزا و تغير و تبدل باشد. همان طور که اگر کسي بگويد: هدايت گري سلمان نسبت به هدايت گري اهل البيت عليهم السلام مانند نور خورشيد نسبت به خورشيد است, يا بگويد سلمان نسبت به امير المؤمنين عليهم السلام مانند سايه آن حضرت مي‌باشد، منظور اين است که از جهت معنوي و هدايت گري بين آن دو جدايي نيست, نه اينکه واقعا رابطه آن دو مانند درخت و سايه آن يا مانند لامپ و نور آن باشد.
البته در مورد اصل کتابي هم که روايت فوق از آن نقل شده است علامه مجلسي مي‌فرمايند:
اخباري که از کتاب فارسي و برسي گرفته شده است از نظر اعتبار در مرتبه ساير اخبار نمي‌باشد.
به طور کلي بايد دانست که اگر در آيات و روايات متشابهاتي باشد که بوي جبر يا تشبيه يا جسميت خداوند متعال از آن استشمام شود بايد همه آن ها را بر اساس محکمات معنا و تأويل کرد, نه اينکه دست از محکمات برداشته و بر اساس متشابهات به مطالب انحرافي معتقد شد.
امام صادق عليه‏ السلام:
همانا خداوند - تبارك و تعالى - جدا از خلقش، و خلقش جدا از او مى‏باشند، و هر چيزى كه نام شى‏ء بر آن توان نهاد مخلوق است مگر خداوند عز و جل. و خداوند آفريننده همه چيز است، بس والاست آنكه هيچ چيز مانند او نيست. (127)[/][/]

[="Blue"][="3"]12) امیر المؤمنین علیه السلام:
ما رأيت شيئا الا ورأيت الله قبله و بعده و معه.
يعني وجود خداوند متعال آن قدر يقيني و مسلم و غير قابل انکار است که وجود هر چيزي را که تصديق مي کنم قبل و بعد و همراه با آن به وجود صانع و خالق و آفريننده آن اقرار و تصديق مي‌نمايم نه اين که بر اساس اوهام و خيالات وحدت وجوديان معنا اين باشد اصلا خالق و مخلوقي در کار نبوده, و همه جا آن قدر پر از وجود خداست که هر چيزي را که مي بينم خود خدا را ديده باشم نه مخلوقات او را!
13) خداوند متعال مي‌فرمايد:
أو لم يکف بربک أنه علي کل شيء شهيد.
آيا شهادت و گواهي پروردگار تو کافي نيست در حالي که او بر هر چيزي گواه است.
وحدت وجوديان در آيه فوق بر خلاف قواعد مسلم و بديهي زبان عربي فاعل و مفعول را عوضي گرفته و شهيد را نيز اشتباها به معناي مشهود گرفته و خيال کرده‌اند که معناي آيه اين است که مشهوديّت و ديده شدن خدا بر هر چيزي مي‌باشد! در حالي كه معناي آيه اين نيست بلكه مفاد آيه اين كه خداوند تبارك و تعالي بر همه چيز گواه و شاهد است نه اينكه مشهوديّت او بر همه چيز مي‌باشد.[/][/]

[="Blue"][="3"]پی نوشتها:
1 . اسفار, ملاصدرا, 2 / 368.
2 . "فتوحات" ابن‏عربي 2 / 459.
3 . شرح قيصري بر فصوص الحكم، 252. در نسخه ديگر: إن لكل شي‏ء، جماداً كان أو حيواناً، حياة وعلماً ونطقاً وإرادة، وغيرها مما يلزم الذات الالهية، لانها هي الظاهرة بصور الجماد والحيوان. شرح فصوص (قيصرى)، شرح ‏قيصرى،726.
4 . "انه الحق" حسن زاده، حسن 46.
5 . الأسفار، 2 / 292 ـ‌ 294.
6 . مشاعر، ملا صدرا، 54.
7 . شرح فصوص الحكم، 244.
8 . شرح فصوص الحكم، 389.
9 . "فصوص الحكم" ابن‏عربي 192، سال 1366؛ شرح قيصري، 96.
10 . ابن‏عربى: فصوص الحكم، انتشارات الزهرا، چاپ اول، 1366، 195.
11 . شرح گلشن راز، لاهيجي، محمد، 1337 شمسي، 641 ـ 647.
12 . شرح گلشن راز لاهيجي، محمد، 641.
13 . روح مجرّد، حسيني تهراني، محمد حسين، 1418 ق، چاپ چهارم، 546.
14 . روجي، شمس الدين محمد: مجله معارف، ش 44.
15 . شرح گلشن راز لاهيجي، 158.
16 . رساله "لب اللباب" حسيني تهراني، محمد حسين 154 ـ 158.
17 . محمد حسين حسيني تهراني، روح مجرد، 1421 قمري، 476 ـ 477.
18 . "يازده رساله فارسي" حسن زاده، 1377 شمسي، رساله "انه الحق"، 277.
19 . انه الحق، حسن زاده، حسن، 1373 شمسي، 68.
20 . الهي نامه، حسن زاده، حسن، 1362 شمسي، 40.
21 . "نور علي نور، در ذكر و ذاكر و مذكور" حسن‏زاده، حسن 48.
22 . ممدّ الهمم در شرح فصوص الحكم، حسن زاده آملي، 514.
23 . نهج البلاغه.
24 . التوحيد، 193 ؛ بحار الأنوار، 4/153.
25 . كافى، 8 / 18؛ التوحيد، 73؛ بحارالانوار، 4 / 221.
26 . نهج البلاغه، خطبه اول.
27 . التوحيد، 34 ؛ عيون الاخبار، 149 / 1 ؛ تحف العقول، 161 ؛ بحارالانوار، 4 / 229.
28 . بحارالانوار، 4 / 319؛ نهج البلاغه، خطبه 85.
29 . التوحيد، 38، باب التوحيد ونفي التشبيه.
30 . بحارالانوار، 4 / 230؛ التوحيد، 40.
31 . بحارالانوار، 4 / 149؛ التوحيد، 105؛ كافى، 1 / 83.
32 . التوحيد، 76؛ بحارالانوار، 4 / 296.
33 . التوحيد، 185؛ عيون اخبارالرضا 7، 1 / 127؛ بحارالانوار، 4 / 173.
34 . الاحتجاج، 405 - 408؛ بحارالانوار، 10 / 344.
35 . بحارالانوار، 10 / 177، از احتجاج.
36 . طباطبايى ، محمد حسين : نهاية الحكمة ، 18 ـ 20
37 . مناقب، 351 / 4 ؛ بحارالانوار، 10 / 349.
38 . از اهل عرفان نقل كرديم: "حقيقت اين است كه شيطان هم مظهر اسم يا مضلّ است".
39 . اهل عرفان گويند:
مسلمان گر بدانستى كه بت چيست بدانستى كه دين در بت پرستى است. )شبسترى(
40 . بحارالانوار، 10 / 176، 177، از احتجاج.
41 . فاطر، 16 ـ 17.
42 . يس، 82.
43 . نحل، 17.
44 . التوحيد، 133.
45 . رجوع شود به اسفار ملاصدرا 2 / 318, لقاء الله, حسن زاده, حسن, 16.
46 . صفحه 55.
47 . صفحه 72، به نقل از سيد احمد كربلايي.
48 . "تعليقات كشف المراد" حسن زاده، حسن 502.
49 . الأسفار، 2 / 300 ـ 301.
50 . رساله لقاء الله ص 222
51 . ممد الهمم حسن زاده، حسن، 107.
52 . صفحه 37 ـ 38.
53 . كتاب المعرفة، 36.
54 . رساله "لقاء اللّه‏" حسن زاده، حسن 78.
55 . رساله "لقاء اللّه‏" حسن زاده، حسن 78 ـ 79.
56 . الاحتجاج، 405 - 408؛ بحارالانوار، 10 / 344.
57 . اسفار، 1 / 71
58 . جوادي آملي, عبد الله, شرح حکمت متعاليه, بخش يکم, جلد ششم, 201.
59 . مصباح یزدی، محمد تقی، تعليقة النهاية، 45.
60 . اسفار، 2 / 292.
61 . محاضرات السید کمال الحیدری، 168.
62 . چه مقيد به شرط اطلاق باشد مطلق قِسمى و چه نباشد (مطلق مَقسمى).
63 . رجوع کنيد به: رساله "لقاء اللّه‏" حسن زاده، حسن 27 ـ 28.
64 . "اسفار" 2 / 294.
65 . "اسفار"، 2 / 292.
66 . فصوص الحكم، فص هارونى.
67 . حاشيه اسفار، 1 /304
68 . "هزار و يك نكته" حسن زاده، حسن، 118، به نقل از سيد احمد كربلايى.
69 . سير حكمت در اروپا، 1 / 15.
70 . سير حكمت در اروپا، 1 / 86.
71 . سير حكمت در اروپا، 1 / 86.
72 . ناسخ التواريخ، 4 / 186، مجلد هبوط.
73 .ناسخ التواريخ، 4 / 182، مجلد هبوط.
74 . رجوع شود به "جوك باسشت"، 211 ـ 213؛ "تنبيه الغافلين"، 33 ـ 42.
75 . ناسخ التواريخ، 3 / 237، مجلد هبوط.
76 . ناسخ التواريخ، 3 / 238، مجلد هبوط.
77 . مسيحا برزگر
78 . آفتاب و سايه ها؛ محمد تقي فعالي، 140.
79 . آفتاب و سايه ها؛ محمد تقي فعالي، 142.
80 . آفتاب و سايه ها؛ محمد تقي فعالي، 30.
81 . حكمة الاشراق سهروردي، شهاب الدين، 18، ترجمه سجادي، جعفر.
82 . "نور علي نور ..." حسن زاده، حسن، 96.
83 . الشواهد الربوبية فى المناهج السلوكية, 379 ـ 378
84 . شرح قيصري، 108 ـ 112؛ شرح خواجه محمد پارسا، 75 ـ 81.
85 . فصوص‏الحكم، فص شيثي، 111، طبع بيدار.
86 . فتوحات،2/ 6.
87 . فتوحات مكيه،3.
88 . فصوص‏ الحكم،393.
89 . فصوص الحكم،296.
90 . رجوع كنيد به اثناعشريه،177.
91 . فتوحات مكيه،2/8.
92 . فتوحات مكية، 1/ 334 سطر 19.
93 . رجوع كنيد به الغدير، 11/ 159.
94 . انعام، 121.
95 . براى آگاهى از انحرافات سردمداران و پايه‏گذاران تصوف و عرفان، و اينكه تمامى ايشان از مخالفين مكتب اهل‏بيت عليهم‏ السلام مى‏باشند، رجوع كنيد به كتاب‏هاى: سفينة‏البحار، مستدرك سفينة‏البحار، اثنا عشريه، تحفة‏ الاخيار، و...
96 . اختيار معرفة‏ الرجال، 2 / 592، بحار الانوار، 25 / 282.
97 . خصال،2/429.
98 . بحار الانوار، 25 / 82؛ 63 / 184 - 276 از كافي.
99 . بحار الانوار، 25 / 281 از رجال كشي.
100 . در برخى داستان‏هاى مربوط به كسانى كه خبرهاى غيبى مى‏داده‏اند و كارهاى عجيب و غريب از ايشان سر مى‏زده است ذكر شده است كه ايشان با شياطين و جنيان پيمان بسته‏اند كه عبادت خداوند را ترك كرده و تابع آنان باشند تا اينكه ايشان هم در عوض به آنان كمك كرده و برايشان خبرهاى غيبى بياورند. رجوع كنيد به اثناعشريه شيخ حر عاملى 85؛ قصص العلما (تنكابنى) 38 - 39.
101 . احتجاج، 1 / 171.
102 . بحار الانوار، 69 / 216.
103 . بحار الانوار، 74 / 274؛ بشارة المصطفي، 28.
104 . بحار الأنوار، 4/264
105 . التوحيد، 40؛ بحار الأنوار، 4/230
106 . كافى 1/118 ـ 119 ؛ عيون اخبار الرضا عليه السلام ، 1/127
107 . ابن عربى: كتاب المعرفة، 3029
108 . عيون اخبار الرضا عليه السلام ، 1/108.
109 . نهج البلاغه، خطبه 185 ؛ بحار الأنوار، 4/261.
110 . بايد دانست كه در طول تاريخ اعتقادي شيعي، اعتقاد به محال‏بودنِ ذاتي وجود نامتناهي از امور مسلم و بديهي بوده است، و اعتقاد به آن توسط فلسفه يونان و عرفاي اهل سنت در بين برخي از ايشان رخنه كرده است. ابو الصلاح حلبي قدس سره مي‏فرمايد: فيلزم ما قلناه من وجود ما لا نهاية له، مع استحالته بدليل وجوب حصر ما وجد. (أبو صلاح حلبي: تقريب المعارف، 76).
شيخ طوسي قدس سره مي‏فرمايد: إن وجود ما لا نهاية له محال. (الاقتصاد، 24). شرح تجريد مي‏نويسد: إن وجود ما لا يتناهي محال علي ما يأتي. (علامه حلي: شرح تجريد، 35).
111 . عيون اخبار الرضا علیه السلام
112 . بحارالانوار/ 4/12 از توحيد و معاني الاخبار.
113 . بحارالانوار/ 4/13 از توحيد.
114 . الكافي/1/89, باب خلق أبدان الأئمة و أرواحهم.
115 . بحار الأنوار, 4/7، باب تأويل قوله تعالى خلقت بيدي.
116 . نهج البلاغة - خطبه 108.
117 . رجوع کنيد به: متشابه ‏القرآن، 1 / 98.
118 . بحارالانوار- جلد 3 - صفحه 224.
119 . توحيد،250 / 36، باب الرد على الثنوية والزنادقة.
120 . الاختصاص، 235.
121 . التوحيد, 115.
122 . التوحيد, 308.
123 . التوحيد, 132, باب القدرة.
124 . بحار الأنوار, 18 / 67,
125 . بحار الانوار, 84 / 339.
126. بحار الانوار, 25 / 17, باب بدو أرواحهم و أنوارهم.
127 . بحارالانوار، 4 / 149؛ التوحيد، 105؛ كافى، 1 / 83.
*منبع: شماره پنجم فصلنامه سمات[/][/]

[="Blue"][="3"]سلام
منتظر جواب قائلین به وحدت وجود هستم[/][/]

[="Blue"][="3"]

دعوت به مناظره از سوی استاد حسن میلانی حفظه الله سالهاست که مطرح است. راستی چرا مدافعان فلسفه و عرفان حاضر به پاسخگویی به اشکالات ایشان نیستند؟!
[/][/]

[="Tahoma"][="Navy"][="3"]بسمه تعالی

یکی از اساتید نقل می کردند:
با آقائی در حال بحث بودم،هر چه می گفتم حرف خودش را می گفت،گفتم آقا جان این مطلب به دلیل(امتناع اجتماع نقیضین)باطل است.
گفت:ما در همین امتناع اجتماع نقیضین نیز حرف داریم!!!!!
تا این را گفت،به او گفتم من دیگر با شما حرفی ندارم،چون شما بدیهیات عقلی را نیز قبول ندارید.

اصولا هر بحثی باید بر اساس یک سری پیش فرضها بنا شود،تا به نتیجه برسد،حال اگر پیش فرض منطقی نبود و یا یک طرف بحث مدام پیش فرض خود را تغییر داد،امکان به نتیجه رسیدن وجود ندارد.

همین آقائی که اسمش برده شد،با خیلی از اساتید فلسفه و عرفان بحث کرده اند ولی خُب ایشان هیچ حرفی را قبول نمی کنند . . . .

یکی از اصول این طایفه اینست که اگر خودشان از بزرگان نام ببرند ایراد ندارد ولی اگر طرف مقابشان نامی ببرد می گویند حق را با اشخاص نباید شناخت.

حداقل در این سایت بارها و بارها با این افراد که چند نفر هم بیشتر نیستند و مدام آیدی می سازند(معمولا به خاطر توهین آیدی ایشان بسته می شود)بحث شده است ولی قبول نمی کنند.
حال چه کنیم . . . . . . .باز هم بحث کنیم و به مجادله بپردازیم یا . . . . . . .؟؟؟؟
[/][/][/]

موضوع قفل شده است