*فلسفه از منظر قران و عترت *

تب‌های اولیه

93 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

بسم رب المهدی :Gol:
سلام علیکم

هشام;167462 نوشت:
باسمه تعالی، سلام بر شما دوست عزیز، یارمهدی:Gol:

با تشکر از پاسخ مرتب و مبسوط شما

جناب یارمهدی، یک سوال جدی و اساسی:

ما تعدادی مشرب فلسفی داریم که تمام اینها، فلسفه هستند، حکمت مشاء، فلسفه است، حکمت اشراق، فلسفه است، حکمت متعالیه، فلسفه است و ...
این چه مشربی بود که جناب نصیری کشف کردند که یک مشرب عقلی و برهانی است اما فلسفی نیست یا نمی شود و نمی تواند فلسفه باشد؟(دقت کنید)

جناب آقای هشام، کارشناس محترم!
در حالی که گمان می کردم بتوانم گفتگوی منظمی با شما داشته باشم، اما می بینم که به فضاهای دیگری می روید که اصلاً محلّ بحث نبوده و نیست.

مجدداً تکرار می کنم که نام این سرفصل "نقد و بررسی کتاب فلسفه از منظر قرآن و عترت، تالیف آقای مهدی نصیری" است و نه نقد مکتب معارف.
از این رو چنان چه در این خصوص سخنی دارید بفرمائید و الا در موضوعات دیگر فعلاً قصد ورود ندارم. (اگر چه پیش تر پاسخ این سوال شما را دو سه بار به جناب بینا دادم )

جالب این است که به صفحه ی ششم این تاپیک وارد شده ایم، در حالی که نه شما و نه هیچ کدام از دوستان دیگر مثل جناب بینا، طارق و عرفان، حتی یک نقد هم راجع به این کتاب ننوشته اند!! جز این که جناب بینا سخنانی بی ربط گفت؛ و جناب طارق وعده ی نقد داد؛ و آقای عرفان گفت: کتاب را نخوانده اما گمان می کند چون آقای نصیری فلسفه نخوانده، نمی تواند آن را نقد کند؛ و شما هم به کتاب هشام بن حکم اشاره کردید که قسمت مهمی از کتاب نبود و البته پاسخش داده شد!!

ظاهراً طرفداران فلسفه نقدی بر این کتاب ندارند. خوب اگر نقدی نیست، ما را به خیر و شما را به سلامت!

yar-mahdi;167437 نوشت:
بسم رب المهدی :gol:
سلام علیکم

توصیه می کنم ابتدا کتاب را بخوانید.
ضمناً راجع به ضعف ایشان در فلسفه دو نکته را متذکر می شوم.
اولاً مناظره با نگارش خیلی فرق می کند.
ثانیاً خود ایشان در خصوص میزان اطلاع شان از فلسفه جوابی نوشته اند. مراجعه کنید به:
پاسخ نصیری به اظهارات آیت الله مصطفوی در باره مناظره با غرویان

بنده هم در ابتدای پست 37 مطلبی نوشته ام تحت عنوان "میزان فلسفه دانی برای ردّ فلسفه" ، بد نیست آن را هم ببینید.

سلام.

راجع به توصیه شما باید بگویم بنده وقت خواندن کتاب را ندارم ولی اگر نقدی ایشان بر کلیات فلسفه کرده اند نه جزئیات به معنای اخص!!باعث امتنان است اگر انها را بیاورید تا حقیر نیز اشنا شوم چون انچه بنده در مناظره ایشان دیدم غیر از چیزی است که دعوی مدعا است..

در مورد مناظره وتفاوت ان با کتابت باید بگم که بله خیلی تفاوت است،چون در مناظره شخص نمی تواند پیرامون مطالب حاشیه بدواند و راه مفری نیست نتیجتا انچه انرا محل رد مطالب مخالف میداند صریحا باز گومی کند،انوقت است که معلوم می شود شخص چه در جنته دارد وگرنه در کتابت تا دلتان بخواهد وقت برای رو نویسی از دیگران و غیره باز است،البته اگر بشود مکتب یا نحله ای را با مکتب دیگر تشریح یا رد کرد!!

در مورد مطلب فوق که ادرس دادید بنده هر چه نگاه کردم چیزی در مورد صحت اطلاع ایشان از مواضع خود ندیدم هر چه بود نقل قول بود از دیگران،بله اگر انها هم که رد یا نقد کرده باشند از طریق همین اشتراک وامتیاز هم سنخ بوده است ...نقص و کمال بر اشتراک استوار است ،جایی که این دو بر یک امر بر نگردد ،رد یا نقد غیر ممکن است...

در مورد مطلبی نیز که در مورد فلسفه دانی گذاشته اید باید عرض کنم که اصلا بدون رجوع به کلیات نمی توان جزئیات را تشریح کرد،مگر کسی می تواند بدون داشتن کلیات(نه علمی مجمل و مبهم) یک علم جزئیات را هم شرح دهد،به عبارتی کلیات به جزئیات تقدم دارد وبدون نظر به کلیات تشریح جزء غیر ممکن است،کسی که فقه می داند،جزئیات را بر اساس کلیات ان باز گو می کند وگرنه کسی که کلیات هندسه را نمی داند چه می فهمد جزئیات چیست...خلاصه برای فهم کلیات یک علم باید همه احکام وضمیمه های پیرامون ان اصل را دانست و این نمی شود مگر به دانسن جامع مطالب....به عبارتی در کلیات همه جزئیات با یک وجود بسیط موجود است نه علم مجمل ومبهم...

به بیان دیگر با دانستن کلیات و جامع قران است که می توان تفسیر جزئی ایات را نمود وگرنه بدون سیطره بر همه قران و علمی مجمل ومبهم تفسیر جزئی ایات محال است،حالا ایا کلیات همان علم مجمل است یا علم بسیط و کامل که شخص همه جزئیات را با یک وجود بسیط دارد و برای شرح جزئیات باید به این منبع رجوع نماید.........

در ثانی در روایات هم تشبیه وهم نفی باطل می باشد نتیجتا باید راهی رفت بین نفی و تشبیه،نه فقط تشبیه تام ونه فقط نفی تام وگرنه یگانگی و وجود خداوند نیز زیر سوال می رود..

مطلب بعد در مورد تفاوت جبر با ضرورت است که البته همه چیز بر اساس ضرورت ایجاد گشته است نه جبر واین از روایات به خوبی هویدا است...جبر در مورد موجودات مختار است و البته به خود فعل نیز ارتباطی ندارد،بلکه به عامل سومی ارتباط دارد که فعل تحت ان به مرحله ظهور برسد،پس خداوند بر اساس جبر کاری انجام نمی دهد چون ،معلولات حق نمی توانند برگردند و بر ذات حق اثر گذارند تا او را مجبور به فعلش نمایند،بلکه افعال حق بر اساس ضرورت است...

ومطلب دیگر در مورد سنخیت است،که همان داشتن معطی، کمالات معطی الیه است،به عبارتی کمالات اشیا در مرتبه ذات و بدون تمایز وبه صورت صرافت موجود است،مگر اینکه خداوند بدون داشتن کمالات اشیا انها را اعطا نموده باشد که چنین چیزی محال است...

وهمچنین بقیه مطالب که مجال پرداختن به انها نیست ولی اگر شما می بینید که جناب اقای نصیری مطالب را بما هو حق و انچه مطابق با مکتب اهل بیت است بیان نموده است ،می توانید انها را ذکر نمایید....

یاحق

سلام علیکم جمیعا

متاسفانه هرچه گشتم نظر یکی از بزرگان مکتب تفکیک را (بعد از مناظره جنابان غرویان و نصیری و نظر استاد مصطفوی در این رابطه ) که ایراد شده بود نیافتم. ایشان به دفاع از آراء جناب نصیری مطالب بسیار جالبی داشت که تشنه نقد بود ولی از آنجائی که آرشیو حقیر از کمد ووپی حجیم تر است این هم به صندوق نایافته ها سپرده شد.


اما در مورد کتاب فلسفه از دیدگاه قرآن و عترت لازم است یک سری مطالب بعنوان پیش نویس طرح گردد سپس به این کتاب سری بزنیم تا مطالب برایمان واضحتر باشد.

( این روال در تمام بخشهای مورد نقد انجام میگردد )

کلام اسلامی از زمان امام محمد غزالی ( نویسنده کتاب تهافت الفلاسفه ) با فلسفه اسلامی به یک تن واحد تبدیل گشت بشکلی که بین این دو نمیتوان فرقی قائل شد برای توضیح مستند این موضوع به کلام آیت الله مطهری نگاهی بیاندازیم :
شهید مطهری می‌گوید: "فلاسفه شیعه بدون این که فلسفه را به شکل کلام درآورند و از صورت حکم برهانی به حکمت جدلی ( استناد به روایات و ایات - نقل ) خارج سازند، با الهام از وحی قرآن و افاضات پیشوایان دینی، عقاید و اصول اسلامی را تحکیم کردند و از این دو اگر بخواهیم متکلمین شیعه را بر شماریم و مقصود مان همة کسانی باشد که دربارة ‌عقاید اسلامی داشته اند، هم جماعتی از راویان حدیث وهم جماعتی از فلاسفه شیعه را باید جزو متکلمین بشماریم".

اما کلام چیست ؟
اگر بخواهيم تعريفى از علم كلام ارائه دهيم، مى‏توان گفت: دانشى است كه در مورد اعتقادات اسلامى به شيوه عقلى و نقلى بحث مى‏كند و به تبيين و اثبات عقايد دينى و دفاع از آنها مى‏پردازد.

بواسطه رجوع به نقل ( روایات و ا علم الدرایه - تفسیر

کتاب الله ) بغیر از عقل که ماخذ فلاسفه نیز هست کتب کلامی بهمراه فقه سابقا منتشر میشده و با استفاده از نقل متکلمین به جدل میپرداختند یعنی روایات و آیات را در استدلال ود مورد استناد قرار میدادند.

حجه الاسلام برنجکار توضیح میدهد که :
علم كلام از قرن اول و دوم در ميان مسلمين مطرح بود. در زمان عباسيان به خاطر گسترش جغرافيايى اسلام و مطرح شدن شبهات از سوى مسيحيان، زرتشتيان و يهوديان و صابئان و پيروان اديان مختلف، اين علم اوج پيدا كرد و گسترش يافت; اما در چند قرن اخير - به دلايلى كه نمى‏خواهيم وارد آنها شويم - علم كلام افول كرد; به‏خصوص در حوزه‏هاى علميه شيعه. فقها و بزرگان شيعه، هم درس فقه مى‏گفتند و هم كلام. كتاب‏هاى آنها دو دسته است: يك دسته از كتاب‏ها درباره علم كلام است و تعدادى درباره فقه. حتى گاهى كتاب‏هايى است كه بخشى از آن كلام است و بخشى ديگر فقه. علماى بزرگ مانند شيخ صدوق، شيخ مفيد و سيد مرتضى، شيخ طوسى و علامه حلى و... اين گونه بودند.
اما در چند قرن اخير به دلايلى، فقها ديگر توجه سابق را به علم كلام نداشتند و كتاب‏هاى مهمى درباره علم كلام ننوشته‏اند و از علائم آن، اين است كه هنوز در حوزه‏هاى علميه، كتاب رسمى علم كلام، شرح تجريد علامه حلى است كه چند قرن قبل، نگاشته شده است.

شهید مطهری می‌گوید: "علم کلام یک علم صد در صد اسلامی است. کلام مربوط است به تحقیق در اصول عقاید اسلامی و دفاع از آن ها، اعم از آن که امر مورد اعتقاد، از عقلیات محض باشد مانند مسائل مربوط به توحید و صفات خداوند، و یا از نقلیاتی باشد که اعتقاد و عدم اعتقاد به آن در سرنوشت انسان مؤثر باشد، ‌مانند مسئلة امامت از نظر شیعی".

این علم از دو شاخه تشکیل شده است: عقلی و نقلی. در شاخة عقلی مقدمات و مبادیش صرفاً از عقل گرفته می شود، مانند بحث توحید و نبوت عامه. امّا مباحث در شاخة نقلی از وحی اخذ می‌شود مانند بحث امامت و اکثر مباحث معاد.


________________________

بعد از آشنائی با کلام و فلسفه اسلامی دو کتاب هست که خدمت عزیزان معرفی میکنم تا اولین بخش شبهه را با اسنادی معتبر بررسی کنیم.

کتاب اول کتابی است از جناب طوسی با عنوان مشهور رجال کشی و با نام روی جلد اختیار معرفه الرجال است که میتوانید در این صفحه آنرا در دو مجلد جداگانه بخوانید و یا اینکه از اینجا دانلود کنید ( در این شبهه مجلد دوم را مورد استفاده قرار میدهیم)

و بعد کتابی در رابطه با تاریخ کلام اسلامی که به این تاپیک اضافه و تقدیم میشود که کمی تاریخ علم کلام برای ما آشنا تر به نظر آید.

یاحق

yar-mahdi;167662 نوشت:
بسم رب المهدی :gol:
سلام علیکم

جناب آقای هشام، کارشناس محترم!
در حالی که گمان می کردم بتوانم گفتگوی منظمی با شما داشته باشم، اما می بینم که به فضاهای دیگری می روید که اصلاً محلّ بحث نبوده و نیست.

مجدداً تکرار می کنم که نام این سرفصل "نقد و بررسی کتاب فلسفه از منظر قرآن و عترت، تالیف آقای مهدی نصیری" است و نه نقد مکتب معارف.
از این رو چنان چه در این خصوص سخنی دارید بفرمائید و الا در موضوعات دیگر فعلاً قصد ورود ندارم. (اگر چه پیش تر پاسخ این سوال شما را دو سه بار به جناب بینا دادم )

جالب این است که به صفحه ی ششم این تاپیک وارد شده ایم، در حالی که نه شما و نه هیچ کدام از دوستان دیگر مثل جناب بینا، طارق و عرفان، حتی یک نقد هم راجع به این کتاب ننوشته اند!! جز این که جناب بینا سخنانی بی ربط گفت؛ و جناب طارق وعده ی نقد داد؛ و آقای عرفان گفت: کتاب را نخوانده اما گمان می کند چون آقای نصیری فلسفه نخوانده، نمی تواند آن را نقد کند؛ و شما هم به کتاب هشام بن حکم اشاره کردید که قسمت مهمی از کتاب نبود و البته پاسخش داده شد!!

ظاهراً طرفداران فلسفه نقدی بر این کتاب ندارند. خوب اگر نقدی نیست، ما را به خیر و شما را به سلامت!


باسمه تعالی، سلام بر شما

جناب یارمهدی، سوالات بنده با توجه به چه مطلبی بوده است؟ (دوباره عجله کردید)، مگر نه این است که در کتاب جناب نصیری، بابی وجود دارد و بنده با توجه به همین نوشته ها، سوالاتم را مطرح کرده ام، در کتاب ایشان چنانچه خودتان، آورده اید، آمده است
"آیا مخالفت با فلسفه، خودْ فلسفه است"
بنده فعلا سوالاتم را در ذیل همین عنوان، مطرح نموده ام، درست است این سوالات به مکتب معارف یا هر مکتب ضد فلسفی دیگری هم، ممکن است مربوط بشود، اما محل نظر بنده، فعلا مطلب ایشان در کتابشان بوده است؛ شاید شما بفرمایید، مگر مطلب ایشان را ندیده اید، جواب داده است.
دوست عزیز، بله بنده مطلب ایشان را دیده ام، اما به نظر بنده جواب ایشان به حق شبیه لطیفه است، نه اشکال بسیار دقیقی که مطرح شده است.

حال دوست عزیز، دوباره همان سوالات را به نحو دیگری تکرار می کنم، دقت کنید:

(بر فرض قبول اینکه)مثلا جناب هشام بن حکم در باب توحید در رد ارسطو یا ...
ردیه نوشته باشد، درست است؟
سوال: مگر نه این است که مثلا ارسطو نوشته است، ادعای من این است، به این دلیل که....، بعد جناب هشام در رد آن، نوشته است این ادعا درست نیست به دلیل اینکه...، بلکه این درست است به دلیل اینکه....؟
مگر نه این است که ما مشارب زیادی در فلسفه داریم، و تمام اینها را به جهت اثبات حقیقت(موجود بما هو موجود) به روش عقلی و برهانی فلسفه می دانیم؟ خوب، این چه مسأله و نکته ای بوده است که دلایل حقیقتا عقلی وبرهانی جناب نصیری، نمی تواند برای اثبات حقیقت فلسفه باشد اما این همه مشارب مختلف(حکمت متعالیه و...)، که به نظر ایشان فقط ادعای برهان دارند، فلسفه شدند؟ آیا مثلا طبق نظر ارسطو یا افلاطون بودن یا طبق عقاید یونان بودن به عنوان یک اصل در تعریف علم فلسفه آمده است؟ آیا در تعریف علم فلسفه آمده است که مثلا حتما باید قدم عالم را به عنوان یک اصل پذیرفته باشید تا فلسفه ورزی کرده باشید؟...


بسم الله الرحمن الرحیم


اختلاف بین فلاسفه اسلامی برکتی است در امت نبی اکرم

اگر به شیعه ای بگوئید مجتهد شما فتوی داده که آب وضوی از مسح سر با صورت یکی شود وضو باطل است و مثلا فلان فقیه گفته شک نکنید و دیگری گفته اگر هم شد باطل نیست
پس
شماها با هم در جنگ و نزاع هستید و در بین شیعیان فاصله است و همدیگر را میکشند و دشمنی بسیار دارند آن شیعه به شما چه خواهد گفت ؟


او خواهد گفت هر مجتهدی بر اساس روایات معتبر و ایات الهی و شرایط زمانه استنباطی از آنچه که درست است و با شرع مقدس مطابقتر است را تشخیص داده و فتوی داده است.

این نظر اوست و ما شیعیان با تحقیق مجتهد خود را انتخاب کرده و طبق فتوای ایشان عمل میکنیم و هیچ جنگی با هم نداریم . مجتهدین ما شاید تبادل نظر بکنند و انتقادی هم از نظر دیگری داشته باشند ولی اختلاف آنها بد نیست و به قول نبی اکرم صلی الله علیه اختلاف در امت من برکت است.

درست همین روال در بین فلاسفه که تمامی وجوه علمشان تحقیق - تحلیل - نقد - استدلال و دفاع
و... است صادق است و اگر کسی بیاید بگوید فلان فیلسوف دشمن بهمانی است چراکه آنرا نقد کرده این دلیل بر ناآگاهی آن شخص است از آن علمی که نامش کلام و فلسفه اسلامی است و این شخص بطور کل با فلسفه غریبه است.



استاد خندان کتابی دارد با مضمون سقسطه گری ها و مغالطات پر کاربرد با عنوان مغالطات
در این کتاب از مغلطه هائی که عوام و خواص به هنگام مناظره و یا پاسخ گوئی و طرح مبحث و... از آنها بسیار استفاده میکنند در 25 مورد مشهور نام برده و تشریح کرده که به همت طارق عزیز این کتاب را ما هم امروز در دسترس داریم.
استاد خندان اگز بخواهند یک فرهنگ جامع از مغالطات را تبئین کنند راهی ندارند مگر اینکه حتما به کتبی همچون کتاب فلسفه از دیدگاه قرآن و عترت هم سری بزنند و مغالطات را از آنجا نیز بردارند که در نوع خود منحصر به فرد است.

نمونه اولی که میتوانند برداشت کنند در صفحه 9 ( مقدمه ) اولین پاراگراف وجود دارد.

در اولین پاراگراف در مقدمه کتاب فلسفه از دیدگاه قران و عترت میخوانیم




مطلب اول :
جدل در علم کلام یعنی : استناد به روایات و ایات در مناظرات
و
رد در عربی در فلسفه و کلام : پاسخگوئی

پس اگر در متونی حرف از جدل میان دو متکلم و یا رد فلان فیلسوف به میان آمد منظور این است که اساتید کلام در مناظره ای به جدل ( استناد به نقل ) پرداختند برای رد ( پاسخگوئی ) به سوالات طرف مقابل/

مطلب دوم"
ایشان برای آن تاریخچه و تزی که در پاراگراف اول ذکر کرده و پایه و دلیل تمام مخالفتهای ایشان و دلیل نوشتن این کتاب است خواننده را به موضوعی راهنمائی میکند با عنوان :

1- جبهه تاریخی عالمان شیعی در برابر فلسفه ( ص 450 کتاب )

این تاریخجه فلسفه و مبارزه شیعیان و آن دو اصطلاح را تا اینجا داشته باشید

تمام هم و غم نویسنده بر این است که تعارض و تضادی میان فلسفه ( حال یونانی یا اسلامی برایش هیچ فرقی ندارد چنانکه در ادامه میبینیم هم از فلسفه یونانی بعنوان دشمن شیعه نقد میکند و هم از فلسفه ای انتقاد میکند که در آن حدوث و قدم و بطور کل الهیات وجود دارد ) و آراء ائمه و شیعیان استخراج نماید .


حال ببینیم چطور این کار را میکند.
دیدیم که در مقدمه مدعی شد این فلسفه از بنی امیه است و شیعیان با آن به جدل پرداخته اند و رد ارسطو نوشته شده و نهایتا برای تاریخجه ای که نمیدانم از کجا استخراج کرده سند ارائه نمی دهد که هیچ...

می اید به علمائی که در برابر فلسفه جدل ( به خیال ایشان یعنی جنگ ) کرده اند و بخاطر جنگ با فلسفه یونانی کشته شده اند هم میپردازد.

انگار بنی امیه عاشق فیلسوف یونانی بوده و هشام را که فیلسوف و فلسفه یونانی را رد ( به خیال ایشان یعنی مردود ) کرده به همین خاطر می کشد ( افسانه رومئو ژولیت ) خودتان بخوانید :




حقیر قبلا کتاب اختیار معرفه الرجال ( رجال کشی ) را خدمتتان تقدیم کردم

ماجرای هشام و فلسفه را در صفحه 530 که مشاهده کنید نام کسی را میبینید که در این ماجرا حضور داشته ولی بنا به دلایلی از طرف نویسنده محرف نامش برده نمیشود.

ابوحنیفه رئیس فرقه حنفیه از شاگردان امام جعفر صادق علیه السلام بود.
این شخص پس از عصیان اسماعیل فرزند امام جعفر صادق مدعی امامت شد و پیروانی برای خود مهیا کرده و بارها با امام و شاگردانش به مناظره و حتی اذیت و آزار پرداخت و نهایتا در جنگی نابرابر شیعیان را با حمایت حکومت اموی شکست داد.

او دشمن قسم خورده امام و شیعیانش بود و داستان فلسفه یونانی یک دستاویز برای تصویه حساب ابو حنیفه بود. حال این چه دخلی به فلسفه اسلامی دارد از جناب نصیری بپرسید که مدعی جنگ ائمه شیعه و شاگردانشان و شیعیان با فلسفه هستند.

در مورد ردیه ای که ( پاسخهائی که به فلسفه ارسطوئی ) جناب هشام ابن حکم داده بودند همین بس که تنها کسی میتواند به سوالات فلسفی پاسخ دهد که خود بر فلسفه و عیار و معیارهایش آشنائی داشته باشد
از تفکر و تعقل در عالم هستی بهره برده باشد و این مساله بوضوح در کلام ائمه شیعه و همانطوریکه عرض شد در هشام بعنوان یک شاگرد مکتب امام صادق علیه السلام بوضوح مشهود است.

دوستان اگر مناظره ای که امام رضا علیه السلام در کاخ مامون در برابر ادیان دیگر پرداختند نگاهی بیاندازند ( در کتاب توحید مفضل ) تمام آن مناظره پرسش و پاسخ از علم کلام و فلسفه اسلامی است.

یاحق


در کتاب احتجاج حدیثی از فیلسوف یونانی ای که به محضر حضرت علی علیه السلام رسید نقلی درج شده که مضمون ابتدای آن بدین شرح است :


احتجاج-ترجمه جعفرى، ج‏1، ص: 516 - ص: 525

احتجاج آن حضرت بر فردى كه مدّعى بود بيمار از دارو شفا يابد نه از خدا و ب
ر منجّمان قائل به احكام ستاره‏ها، و بر كاهنان و ساحران


(1) 134- به اسناد مذكور در ابتداى كتاب از امام حسن عسكرىّ از جدّ بزرگوارش حضرت علىّ بن الحسين زين العابدين عليهم السّلام نقل است كه فرمود: روزى أمير المؤمنين عليه السّلام در مسجد نشسته بود كه مردى از اهالى يونان كه مدّعى فلسفه و طبّ بود خدمت آن حضرت رسيده و عرض كرد: اى أبو الحسن، خبر جنون دوستت به من رسيده،

آمدم تا درمانش كنم ولى خبر يافتم كه وفات نموده، و فرصتى كه قصد آن را داشتم از دستم رفت، و به من گفته‏اند كه تو پسر عمو و داماد اويى، اكنون رنگ زرد تو نشان از صفرا دارد، و دو ساق پاى شما بسيار نازك شده، و فكر نمى‏كنم توان بار سنگين را داشته باشد.
امّا مريضى صفرا؛ دارويش را دارم، ولى در بهبودى و ضخيم شدن ساق پاى شما مرا هيچ قدرتى نيست، و صلاح آن است كه با آن در راه رفتن مدارا كرده و كمتر از آن كار بكشى، و كمتر بار بر پشت و سينه‏ات گذارى، زيرا دو ساق پاى شما بسيار باريك شده و هيچ ايمنى نيست كه در صورت عدم رعايت شكسته شود.
ولى صفراى شما دارويش اين است- و دارو را خارج نموده- و گفت:
اين دارو هيچ اذيّت و فسادى ندارد، و فقط بايد تا چهل روز از گوشت پرهيز كنى در اين صورت صفرايت بهبود خواهد يافت. (1) حضرت أمير عليه السّلام بدو فرمود: اينها كه از دارويت گفتى موجب كم شدن و بهبود زردى من است آيا دارويى دارى كه آن را تشديد كرده و به آن زيان رساند؟! مرد يونانىّ گفت:
آرى؛ يك حبّه از اين؛ و آن را نشان داد، و گفت: اگر فرد مبتلا به صفرا آن را بخورد بى‏درنگ خواهد مرد، و اگر به آن مبتلا نباشد حتما گرفتار آن بيمارى خواهد شد و همان روز بميرد.

(1) حضرت أمير عليه السّلام فرمود: اين داروى زيان‏آور را به من ده. پس آن را به وى داد.
فرمود: چه مقدار كارى است؟ گفت: دو مثقال از آن سمّى كشنده است، و هر حبّه از آن قادر است يك مرد را از پاى در آورد.
پس آن حضرت حبّه را از وى گرفته و قورت داد و بدنبال آن؛ عرق سبكى نمود، با ديدن اين صحنه مرد يونانىّ به هراس افتاده و گفت: اگر او بميرد مرا بازداشت نموده و خواهند گفت من او را به قتل رسانده‏ام و هرگز نپذيرند كه او خود دست به اين كار زده!!.
پس آن حضرت خنده و تبسّمى فرموده و گفت: اى بنده خدا! اكنون از قبل سرحال‏ترم، و آنچه تو آن را سمّ پنداشتى هيچ زيانى به من نرساند.....

بر اساس این حدیث میتوان دریافت که فلاسفه یونانی از زمان صدر اسلام به سرزمین های اسلامی سفر میکرده اندو از علوم خود برای تبلیغ و تجارت سود میبردند.

در تهافت الفلاسفه امام محمد غزالی نقدی هست بر فلسفه یونانی که ایشان مینویسند که نمیتوان در تمام علوم از فلسفه استفاده کرد همانطوریکه در طبابت - ریاضیات کاربردی ندارد و....

از این مضمون میتوان دریافت که فلسفه در قالب علوم مختلف در شبه جزیره عربستان و دیگر ممالک حضور داشته ولی در باب الهیات و عقاید از این فلسفه استفاده گردیده است /

پس نتیجه میگیریم که

برای آنچه که ازتاریخ فلسفه جناب نصیری در ابتدای این کتاب نقل میکند نمیتوان سندیتی متصور شد همانطوریکه خودش نیز سندی برایش ذکر نکرده.

ثانیا بنا بر آنچه که در بالا آمده فلسفه و فیلسوف قاتل هشام ابن حکم نبوده بلکه ابوحنیفه بانی این امر بوده و از فلسفه یونانی برای دست آویز شکست استفاده کرده ولی بواسطه پاسخ جامع هشام ابن حکم و درگیری لفظی انتهای مناظره تصمیم به قتل او میگیرد والا فلاسفه با شیعیان دشمنی نداشته اند و شیعیان نیز نهایتا بر فلسفه یونانی از لحاظ علمی مسلط شدندو از مباحث ان مصادره به مطلوب کرده و بین جوامع دیگر ( جوامع فلسفی و علمی غرب ) شهرت یافته اند.

ثالثا آنچه که از کلام امیرالمومنین در رابطه با حدوث عالم نقل شده که دال بر مردودیت نظریه وحدت وجود است نمیتوان با عنوان دشمنی علی علیه السلام بر علم فلسفه و کلام نام برد چراکه پاسخ دادن و مردود دانستن یک بحث دال بر مردود بودن یک علم نیست.

مگر اینکه نویسنده تمام علم کلام و فلسفه اسلامی را = وحدت وجود فرض کرده باشد و آن از روی ناآشنائی او با فلسفه و کلام اسلامی است که قبلا هم به این موضوع اشاره شد.

یاحق

بسم رب المهدی :Gol:
سلام علیکم

جناب عرفان، اگر اجازه بدهید پاسخ تان را ندهم!

اما جناب هشام عزیز! ظاهراً شما به بحث "روش شناسی فلسفه و نقد آن" علاقمندید. پس لطفاً سرفصلی با همین نام بسازید، تا در آنجا در خدمت تان باشم. إن شاء الله.

yar-mahdi;167662 نوشت:
جز این که جناب بینا سخنانی بی ربط گفت؛

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله که گنجایش نقدپذیری را دارید و امیدوارم مطالب را خوانده باشید و این انتقاد را کرده باشید.

من هم مطالب شما را خواندم و حقیقت امر این است که عقیده بنده هم درباره آخرین شبهاتی که مطرح کردید همین مطلب است که فرمودید : کاملا بی ربط بود.

اما بنده در این باره که این تفکرات یک فرقه سلفی شیعی است مطالبی را ذکر کردم و حال که میبینم حسن توجه دارید مطالبم را تا آنجائیکه ممکن است تشریح و باز میکنم که ملموس تر گردد.

آسیب شناسی دینی دارای وجوه و ابعاد مختلفی است و هرچه که در هر مذهب و دینی بایدها و نباید های بیشتری در قالب حلال و حرام حق و باطل و... وجود داشته باشد آسیبهای کمتری را باید شاهد باشیم ولی چنانکه میبینیم اینطور نیست.

دلیل این مساله در هشیاری و کاربلدی طرف مقابل است و سهل انگاری و گریز از تحلیل و فلسفه از طرف مسلمانان ( شیعه و سنی )

یک مستندی هست با نام شعبده شیطان که در نت هست اگر سرچ کنید می یابید در 8 قسمت برای علاقمندان ارائه گردیده.

در این مستند کسانی را نشان میدهد که بنا به دلایل ذیل ادعای نبودت و امامت آخر الزمان کرده اند :
1- خودبزرگ بینی مفرط ( خود دوستی ) این بیماری از بیماریهای شایع روانی است
که شخص خود را دارای کرامات فرض کرده و مقدس میشمارد

2- توهم زدگی و عامی زدگی
این مشکل از جائیست که عوامی هستند که با ساده ترین و پیش پا افتاده ترین مفاهیم دینی آشنا نبوده لذا یا خود را مقدس میبینند بخاطر خال ابرو و یا لرزش تن و یا گاو و گوساله اشان را نشان کرده پیامبران و ائمه و...
3- راهی برای کسب درآمد
خب اینها هم هستند و بابت این کارشان پول خوبی هم بدست آورده اند چراکه ملتهای مسلمان در عین تعصب ازحداقل 80 درصد آگاهی در حد زیر خط فقر درمسائل دینی و علوم غریبه مبتلا هستند و لذا فرق انحرافی که خوب است ممکن است گاوپرستان هندی هم اینجا پیروان بسیاری پیدا کرده کسب درآمد کنند.من باب نمونه به این تاپیک توجه بفرمائید.
4- خب دسته آخر هم عاملانی هستند که برای ضعف مذهب و عقیده در بین مردم ادعای نبوت و نائب و یا امام آخر الزمان بودن میکنند.
این عده با هدف تخریب و ایجاد حداقل نارضایتی دست به چنین کاری میزنند و بعد از مدتی سر از ماهواره های آن طرف آب در می آورند.

____________________________________________

تا همینجا را داشته باشید.


ادامه پست قبل ..

از لحاظ قانونی این افراد مجرم و بواسطه ادعای موهوم و... متحمل مجازاتی همچون زندان و شلاق تا اعدام میشوند.

ولی عده ای هم هستند همین ادعاها را دارند بدون اینکه مدعی شوند.

این دسته بسیار زیرکتر و باهوشتر از دسته اول و معمولا از قشر تحصیلکرده دانشگاه و حوزه هستند.

آنها نمی آیند بگویند ما امام زمانیم . نمیگویند ما پیغمبریم یا معصومیم. میگویند کلام ما کلام خدا و معصوم است. هدف ما هدف معصوم است.
به تاریخچه این رفتار نگاهی بیاندازیم.

در طول تاریخ اسلام از منطقه نجد عربستان چه در زمان صدر اسلام و چه در بعد آن پیامبران دروغین بسیاری ظهور کرده و همگی کشته شدند و هیچ اثری از آنها باقی نماند.

ولی یک پیامبر آمد که ادعای پیامبری نکرد ولی جایگزین نبی اکرم صلی الله علیه و آله وسلم شد.
پیروان او این شخص را تقدیس میکنند و توحید او را اصیل و مکتب او را ریشه در سلف ناب اسلام میدانند.
وقتی او تکفیر میکند فرزندان پدر ومادرشان را کافر و مشرک خطاب میکنند اقوام به همدیگر رحم نمیکنند و برادر برادر را به جزم کفر و شرک میکشد.
وقتی در دانشگاهها و مدارس دینی از او و نبی اکرم ص سخن به میان می آید میگویند نبی اکرم العیاذ بالله ضبط صوت بود و رسالتش را مانند ضبط صوت انجام داد بدون هیچ تبئینی
ولی محمدابن عبدالوهاب دین اسلام را زنده کرد.

اما تفاوت او با آن پیامبران دروغین ساده لوح در این بود که او از کدی استفاده نکرد که مسلمین به آن حساسند.

یعنی نگفت من امامم یا پیغمبرم . گفت کلام من اصل است. گفت آنچه که من میگویم حق است دیگران در کفرند.

خب این همان چیزی است که هر پیامبری میگوید. خواه پیامبر حقیقی خواه دروغی.

ولی تفاوت بین این دوتا بر سر ادعاست. بر سر نام است. اگر نام را حذف کنی ( پیامبر و امام ) هیچ آسیب شناس دینی ای نمیفهمد که هیچ به شما ایمان هم می آورد.

ان شاء الله اگر مطلوب نظر واقع شد اشاره بفرمائید یا نقد کنید .

یاحق

yar-mahdi;167864 نوشت:
اما جناب هشام عزیز! ظاهراً شما به بحث "روش شناسی فلسفه و نقد آن" علاقمندید. پس لطفاً سرفصلی با همین نام بسازید، تا در آنجا در خدمت تان باشم. إن شاء الله.

باسمه تعالی، سلام بر شما:Gol:

جناب یارمهدی، مطالب بنده از همان ابتدا ناظر به کتاب بوده است، ممکن است اشکالات در موضوعات مختلفی مطرح بشود، آیا برای هر موضوعی که مطرح می شود باید یک تاپیک جداگانه بزنیم؟

دوست عزیز، شما جواب سوالات را مرحمت بفرمایید(نظر خودتان را)، هیچ نیازی به تاپیک جدا نیست؛ زیرا بحث ما از موضوع تاپیک خارج نیست؛ مثلا در نوشته های ایشان آمده است:

فیلسوفان در دفاع از فلسفه به شیوه های گوناگونی متوسل می شوند از جمله این که قبلا گفتیم هرگونه‌ مخالفت‌ با فلسفه‌ را مخالفت‌ با عقل‌ و خرد دانسته‌ می دانند که پیش از این گفتیم مساوی دانستن فلسفه با تعقل و عقلانیت یک پیش دستی است و این اول بحث و نزاع است که آیا فلسفه مبتنی بر عقلانیت است یا نه. در شيوه‌ ای دیگر برخلاف‌ شيوه‌ فوق، نه‌ تنها مخالفان‌ با فلسفه‌ را به‌ عقل‌ستيزي‌ متهم‌ نمي‌كنند بلكه‌ آنان‌ را در عين‌ فلسفه‌ستيزي‌، فلسفي‌انديش‌ و عقل‌گرا قلمداد مي‌كنند و تمام‌ تلاش‌هاي‌ ذهني‌ و استدلالي‌ آن‌ها را آب‌ به‌ آسياب‌ فلسفه‌ ريختن‌ مي‌دانند و نتيجه‌ آن‌كه‌، مخالفان‌ فلسفه‌ نيز همگی بي‌آن‌كه‌ خود بدانند يا بخواهند، فيلسوف‌اند!

(یعنی ایشان به قول خودشان، می خواهند اشاره ای به تناقض گویی فلاسفه هم داشته باشند)چنانکه خودتان نوشته اید، این اشکال یک اشکالی، ناظر به روش شناختی فلسفی است، اتفاقا این اشکال فلاسفه هم به نوعی برگشت به این دارد که شما نفهمیده، به فلسفه اشکال می کنید؛ زیرا اگر علم فلسفه را درست می شناختید؛ اشکال به مسایل فلسفی را، اشکال به علم فلسفه نمی پنداشتید و به این شکل گرفتار مغالطه روشن، و تناقض گویی نمی شدید.

حال دوست عزیز، دوباره تکرار می کنم، شما جواب سوالات بنده را بدهید(در پست قبلی)، ان شاالله، مسأله به مرور روشن و روشنتر می شود.

yar-mahdi;167864 نوشت:
بسم رب المهدی :Gol:
سلام علیکم

جناب عرفان، اگر اجازه بدهید پاسخ تان را ندهم!

سلام بر شما.

حضرت عالی مختارید!
ولی باز تکر ار می کنم،که اقایان مذکور هیچ کدام احاطه به مبانی و تفهم عمیق این علم را ندارند،.

بنده که چیزی نمی دانم،چند سوال از سایت جناب میلانی کردم،ولی بعد از چندین بار گفتگو طرفینی اخرالامر فقط ارجاع به نوارها و مقالات سایت چیزی دستگیر حقیر از سوالات نشد که نشد...متن گفتمان ها موجود است،که از پاسخهای ایشان(سایت مذکور) کاملا میزان احاطه علمی وتفهم مطالب گویای امر است...

البته خیلی جالب بود که جناب اقای میلانی برای مادی بودن ملائک و ماسوی غیر از حضرت حق از معادلات منطقی و ریاضی استفاده می کنند!

اینها توان نقد این علم را ندارند بلکه برای پیشبرد و زدودن نواقص از ان نیاز به افرادی پخته وصاحب ذوق با عقلی قوی است،وگرنه کسی بدش نمی اید،این علم همچنان رو به جلو حرکت کند...

خلاصه برای نفی فلسفه باید با برهان عقلی در جهت نظری، انرا از اساس ریشه کن کرد ،وبرهانی اقامه کرد بر بطلان این جهت از عقل که جناب آسید مهدی اصفهانی اخر به همین نیز رسید،وبا حکم عقل ،عقل را باطل کرد....

برای اطلاعات بیشتر در مورد فلسفه از منظر روایات می توانید به این ادرس رجوع نمایید:

http://www.askdin.com/showthread.php?t=13645

یاحق


سلام علیکم جمیعا و رحمه الله و برکاته

دوستان گرامی نظرشان را در رابطه با این نوشته های حکیمانه ( 32 بخشی که زیر یا دورش خط کشیده شده) بفرمیند.

یاحق

با او
عرض سلام و ادب؛

در مورد نوشته ی دوست عزیز، آیدی محترم یارمهدی؛

مطالب شما را خواندم، مواردی که قابل پرداختن باشد را مورد توجه قرار داده و نکاتی را عرض می کنم؛

******************************************************************************

1-میزان فلسفه دانی برای نقد فلسفه؛

در این نکته که تمام بیان شما متّکی بر یک تمثیل بود که از تمثیل این بحث به تحقیق عموم مردم در انتخاب ادیان، می خواستید عدم نیاز کسب تخصص اهل علم در یک شاخه ی تخصصی و علمی را برای نقد آن نتیجه بگیرید. که پر روشن است که اولا استدلال تمثیلی(معروف به قیاس فقهی) حجیتی نداشته و خصوصا در اینجا که این مورد مثال زده شده، از وجوه متعدد فاعلی و مفعولی با بحث ما متفاوت است. فهم جهان بینی و باید و نباید و تاریخچه ی یک دین یا مذهب خیلی کار سختی نیست، به فهم و مقایسه اش راحت تر است، نسبت به مسائل غامض و پیچیده ی فلسفی که تلاش فکری و فراغت بال زیادی می خواهد تا اولا فرد آن را بفهمه تا چه رسد که بخواهد مقاسیه و نقد کند.

و البته شما بعد از آن استدلال تمثیلی،این تمثیل را به فلسفه تعمیم داده و گفته اید و نتیجه گرفته اید که:

«حال اگر بخواهیم همین روش را در خصوص فلسفه جاری و ساری کنیم، لازم نیست تا اسفار اربعه را 3 بار دوره کرده باشیم، یا حتماً نزد یک استاد درس فلسفه را گرفته باشیم تا بتوانیم در خصوص درستی و نادرستی آن اظهار نظر کلی کنیم. بلی اگر خواستیم نقد جزئی کنیم، باید در آن مورد جزئی به فلسفه اشراف داشته باشیم، ولی در نقد کلیات نه تنها نیازی به آگاهی از جزئیات نیست، بلکه این جزء نگری ممکن است تحلیل کلی را دچار اشکال نیز بنماید.»

اما علاوه بر این آن بنایی هم که بر این فنداسیون تمثیلی متزلزل بنا نمودید که هدف نقد کلّی فلسفه است و نه موارد جزئی آن، اشکالات متعددی هم خود این دارد که مگر اولا می توان بدون توجه و پرداختن به اجزاء یک کل، کل مجموعه را نقد کرد؟ هویّت یک کلّ وابسته به اجزاء آن است.

لذا بنده هم نمی پذیرم که آقای نصیری در این کتاب نقد کلیّات می کنند، وقتی بحث به خصوص معاد را در این کتاب از نگاه فلاسفه و دین مقایسه می کنند، پس باید بحث معاد را خود نزد یک استاد اهل فن خوانده باشند تا اول غرض درست و واقعی فلاسفه را بفهمند، تا بعد بتوانند مقایسه کنند. همچنین وقتی بحث از اتحاد عاقل ومعقول کرده و جالبتر اینکه دیدگاه خود فلاسفه ی مختلف را هم با هم مقاسیه می کنند، یعنی این بحث را به خوبی و نزد استاد فن، باید از اشارات و شفا خوانده باشند، در آثار مختلف ملاصدرا هم خوانده باشند و علاوه بر آن روی آن فکر کرده باشند، تا بفهمند و نهایتا بتوانند مقاسیه کنند. مقاسیه بعد از فهم است. اینها همه بررسی های جزئی مباحث به خصوص فلسفه است.

******************************************************************************

2-آغاز فلسفه و نقد آن؛

در این باب هم همان حرف های تکراری حضرات تفکیکی را تکرار کرده اید که بله این دانش ریشه در علوم یونانی داشته و از آن متاثّر است. و چون ریشه اش یونانی است، ولو اینکه این چیزی که الان هست به کلی ماهیتش متفاوت باشد، ولی باطل است و اشکال دارد.

اولا که این استدلال شما در ردّ فلسفه که متوجه آغاز و ریشه ی فلسفه است، خودش به تنهایی مغالطه ی منشأ می باشد که از انواع رهزنی های ذهنی و بحث است. برای آشنائی به مغالطه ی منشأ، توجهتان را به چند خط از توضیحات این مغالطه از کتاب «مغالطات» دکتر علی اصغر خندان (نشر بوستان کتاب) جلب می کنم؛


« مغالطه ی منشأ: این مغالطه که در کتاب های انگلیسی به نام The genetic rallaiy به معنی مغالطه ی ژنتیک شناخته می شود، این است که شخصِ مغالطه کننده گمان و یا وانمود کند که سرمنشأ یک عقیده و رأی، در صحت و سقم آن موثّر است. در حالی که از یک طرف ممکن است انسان های عادی و بی سواد، عقاید عالی و دقیقی را مطرح کنند. بنابراین، هر عقیده و رأیی تنها بر دلیل و برهانِ خود استوار است و ضعف و قوّتِ منشأ آن، هیچ تأثیری در مقبولیت آن ندارد.

قرآن کریم چندین بار به این مطلب اشاره کرده است که برخی کافران برای ردّ دعوت پیامبران الهی، به جای توجّه و نقدِ محتوای سخنان آنان، مرتکب این مغالطه می شدند:

إذا تتلی علیه آیاتنا، قال اساطیر الأوّلین
هنگامی که آیات ما بر او خوانده می شود، می گوید: این سخنان، همان افسانه های پیشینیان است.

قالوا سواء علینا اوعظت أم لم تکن من الواعظین ان هذا الا خلق الاولین
آنها گفتند: برای ما تفاوتی نمی کند، چه ما را اندرز دهی و ندهی، گفتار و رفتار تو چیزی نیست، جز روش و اخلاق پیشینیان.»

مغالطات-دکتر علی اصغر خندان-نشر بوستان کتاب-صص202و203

و حالا متاسّفانه همین مغالطه به وضوح در نوشته ی شما روشن است که شما هم می گویید ما که کاری با جزئیات این دانش نداریم، بلکه داریم این دانش را نقد کلّی می کنیم و آن اینکه، این دانش چیزی نیست جز گفته های یونانیان و افکار آنها. و منشأ این دانش را که یونانی بودن آن است، در حق بودن یا نبودنش دخیل می کنید.

استدلال شما در این نقد، چنین است:

صغری: فلسفه ی اسلامی، ریشه در فلسفه و تفکرات یونانی دارد.
کبری: هر آنچه ریشه در فلسفه و تفکرات یونانی دارد، باطل است.
نیتجه: پس فلسفه ی اسلامی، باطل است.

و دقیقا مغالطه در کبرای شماست که چه کسی گفته که هر آنچه ریشه در تفکرات یونانی دارد، باطل است؟!

******************************************************************************

3-نتیجه ی فلسفه، در توحید و عدل؛

در اینجا شما قائل به تمایز و تفاوت نظر فلسفه و دین در باب توحید و عدل و... شده و گفته اید:

«مثلاً از رابطه ی علیت میان علت و معلول، دو مساله ی مهم سنخیت و ضرورت متولد می شود. سنخیت بین خدا و مخلوقات معارض همه ی آیات و روایاتی است که از تباین و عدم تشابه میان خالق و مخلوقات سخن می گوید. ضرورت هم چیزی جز جبر برای خدای حرّ پدید نمی آورد.»

اولا که شما حق ندارید بگویید: «سنخیت بین خدا و مخلوقات معارض همه ی آیات و روایاتی است که...» بلکه باید این قید را حتما بیان کنید که: «سنخیت بین خدا و مخلوقات معارض با فهم من و عده ای از همه ی آیات و روایاتی است که...»
به قول آقای غرویان، شما حق وکالتی از سوی خدا و ائمه ندارید که فهم شما از آیات و روایات، همان غرض و مدلول مورد نظر حضرت حق و ائمه(ع) بوده است.

ثانیا عجیب است که اگر در جملاتی که خودتان نقل کردید دقت کنید جوابتان روشن است و در خود جمله ای که از علامه نقل کردید تصریح به عدم جبر شده است و پس لابد آنچه این بزرگواران می گویند و مقصودشان چیزی غیر از جبر است، دقت کنید:

«المراد بكونه مضطرا في اختياره انه جعل مختارا لا باختيار منه بل خلق كذلك والمراد بكونه مجبورا في أفعاله ان لغيره دخلا في تمام فاعليته فليس يختار الفعل عن استقلال من نفسه من غير دخل من مسخر أو داع زائد سواء في ذلك أفعاله الاضطرارية والاختيارية و ليس المراد بالجبر ما يقابل التفويض والامر بين أمرين كما سيأتي.»

به وضوح تصریح کرده اند که: و مراد ما از جبر، آن معنایی نیست که در مقابل اختیار مطرح می شود...

باقی در پیام بعد......

ادامه ی پیام قبل...

4-مباحثه ی نقل قولی؛

متاسفانه، نوشته ی شما و توضیح شما در این زمینه هم، مویّد دیگری است بر عرض بنده که اشخاص در بیان شما موضوعیّت و محوریّت دارند.
به این جمله از خودتان توجه کنید؛

«اما از آنجا که شما برای ما که مخالف فلسفه هستیم، اهمیت و ارزشی قائل نیستید و دلایل مان را به هیچ انگاشته و آن را "سخنی عوامانه" می خوانید، چاره ای نداریم جز این که حرف خودمان را از زبان کسانی که برای شما مورد قبول هستند بزنیم تا شاید مورد پذیرش واقع گردد.
جالب این که شما حتی سخنان فردی همچون آقای آشتیانی که در فلسفه ید طولائی داشته، و در برابر مخالفین فلسفه موضع گیری های تند و بعضاً دور از ادبی را اتخاذ نموده، قبول نمی کنید؛ حال اگر ما برای تان دلیل بیاوریم آیا آن را خواهید پذیرفت؟! حاشا و کلا!»


در این عبارات شما روشن است که فرض می کنید افراد و اشخاص و شهرت و موضع افراد نسبت به فلسفه، ملاک پذیرش یک سخن برای ماست. لذا می گویید که: ما چون سخنان افراد و اشخاص منتقد و مخالف فلسفه را قبول نداریم، مجبور هستید که از افراد و اشخاصِ اهل فلسفه نقل کنید تا بپذیریم.
دوست عزیز، به بیان بنده دقت نکردید. برای ما که قائل به نحن أبناء الدلیل هستیم، اصلا اشخاص، شغل آنها، موضع آنها نسبت به فلاسفه و فلسفه، آثار و نوشته های آنها و.... هیچ کدام ملاک نیست. نه تفکیکی بودن و مخالف فلسفه بودن، ملاک غلط بودن سخن است و نه اهل فلسفه بودن، دلیلی بر درستی یک سخن است. و این تهمتی است که می گویید ما سخن هیچ مخالف و منتقد فلسفه را هیچ وقت قبول نمی کنیم. نخیر، اگر سخن مخالف فلسفه و اهل تفکیک، حق باشد، حرف او را می پذیریم. اگر می بینید نمی پذیریم، چون سخنشان را منطقی و معقول و حق تشخیص نمی دهیم.


پس: نه مخالف فلسفه و تفکیکی بودن دلیلی بر غلط بودن سخن است و نه اهل فلسفه بودن و استاد فلسفه بودن، دلیلی بر درستی یک سخن است. بلکه باید تابع دلیل بود و من قال را کنار گذاشت و ما قال را مستقلا بر مبنای منطق و عقل بررسی کرد تا دید که صحیح است یا خیر.

************************************************** ****************************

5-نقل از علامه طباطبایی از المیزان؛

متاسفانه در این مورد هم مشکل اِپیدِمی و فراگیر اهل تفکیک، دامن شما را گرفته که همانا نگاه مجموعی نداشتن به یک تفکر و اندیشه و اثر علمی است و دچار نقل قول ناقص شدن است. این گونه نقل قول کردن شما از علامه و از المیزان، دقیقا مثل این است که کسی فقط یک آیه از قرآن را بگیرد که: علی العرش استوا و طبق آن بگوید: قرآن قائل به جسم داشتنِ خداوند است.
در حالی که باید به قرآن نگاه مجموعی داشته و برود آیات دیگر در این مورد از قرآن را ببیند، ببیند که آیه ای هم داریم که می گوید: لاتدرکه الابصار.

اینجا هم شما رفتید از کلّ 20 جلد المیزان، 4 خط از وسط یکی از مجلد آن جدا کردید و آوردید و میگویید نظر علامه همین است. و متاسفانه همین اشتباه، مکرّر در همین جلد دوم کتابِ -الهیات الهی و الهیات بشری- آقای حکیمی رخ داده است. با تمام احترامی که برای شخص ایشون قائل هستم و امیدوارم حالشون زودتر خوب بشه و مرخص بشن و سلامت باشن، ولی متاسفانه ایشون هم مکرر در این کتاب همین اشتباه را مرتکب شده اند.

دوست عزیز، همین علامه طباطبایی که در اینجا به عدم تطبیق درست اندیشه ها با قرآن اشاره نموده و روش تفسیری خود را که همانا تفسیر قرآن به قرآن است، تثبیت می کنند، دقت کنید که ببینید چرا ما می گوییم شما اهل مطالعه و دقت ژرف و همه جانبه ی متون فلاسفه از جمله علامه طباطبایی نیستید، علامه طباطبایی در جایی از مقدمه ی المیزان هم به تأویلات محدثین و فلاسفه و متکلمین و عرفا اشاره کرده و می فرمایند:


«و أنت بالتأمل في جميع هذه المسالك المنقولة في التفسير تجد: أن الجميع مشتركة في نقص و بئس النقص، و هو تحميل ما أنتجه الأبحاث العلمية أو الفلسفية من خارج على مداليل الآيات، فتبدل به التفسير تطبيقا و سمي به التطبيق تفسيرا، و صارت بذلك حقائق من القرآن مجازات، و تنزيل عدة من الآيات تأويلات.»

اما همین علامه طباطبایی، چند پاراگراف پایین تر، راه وصول به حقایق قرآن و مقاصد عالی آن را دو راه معرفی می کند، یکی بحث علمی و فلسفی با ویژگی های خاص و دیگری، روش قرآن به قرآن که البته دومی را بیشتر مورد رضایت خود قرآن کریم و خداوند دانسته و خودشان هم روش دوم را پیاده کرده اند. دقت کنید:


«و أجاز ذلك للبحث أن يداخل في فهم حقائق القرآن و تشخيص مقاصده العالية، و ذلك على أحد وجهين، أحدهما: أن نبحث بحثا علميا أو فلسفيا أو غير ذلك عن مسألة من المسائل التي تتعرض له الآية حتى نقف على الحق في المسألة، ثم نأتي بالآية و نحملها عليه، و هذه طريقة يرتضيها البحث النظري، غير أن القرآن لا يرتضيها كما عرفت، و ثانيهما: أن نفسر القرآن بالقرآن و نستوضح معنى الآية من نظيرتها بالتدبر المندوب إليه في نفس القرآن، و نشخص المصاديق و نتعرفها بالخواص التي تعطيها الآيات.»

باید الان از خودتان بپرسید پس چرا علامه فلسفه وعلم را هم جزو طبقات تاویل کنندگان آورد و هم علم و فلسفه را ضمن شروطی راه درست و قابل اطمینان در فهم مقاصد قرآن کریم معرفی کرد؟ نکته اش این است که در عبارت اول تاویل محدّث و فیلسوف و متکلّم را نفی کرد، نه اصل این علوم را. در عبارت دوم، اصل روش علمی و فلسفی را ضمن اطمینان آور بودن و تطبیق حقیقی با آیات داشتن مورد تایید قرار دادند.


پس می بینید که اگر شما علاوه بر قسمت خاصی که از المیزان کپی کردید، مقدمه ی المیزان را هم می خواندید، نظر خود را بر عیارات علامه طباطبایی و المیزان حمل و این عبارات ایشان را تاویل به رای نمی کردید.

************************************************** ****************************

6-در مورد عبارتِ شیخ بهائی؛

در این مورد هم که من اصلا بحثی با شما نمی کنم، فقط عبارت خود شیخ بهائی را با عبارتی که شما از حرف او فهمیده و بیان کردید هر دو را می آورم تا دوستان خودشان ببینند که چگونه عبارت را تحریف کرده و معنایی مطابق با میل خود از عبارت بیرون می کشید:


[عبارت شیخ بهائی:]

يكى از حكماى اسلام كوشيده است تا ميان سخنان فيلسوفان و گفته هاى پيامبران سازگارى دهد. و او گرچه در برخى از موارد توفيق يافته است، اما بناچار به برخى از تكلّفات دور متوسل شده و به تفسير سخنان پيامبران پرداخته است تا كار خود را كامل كند.

[فهم و نقل شما از عبارت شیخ بهائی، آنجا که گفته اید:]

به عبارت دیگر شیخ بهائی "سخن از زبان ما گفته است" که فلسفه ی به اصطلاح اسلامی و مخصوصاً آخوند، گرچه در برخى از موارد توفيق يافته است که ميان سخنان فيلسوفان و گفته هاى پيامبران سازگارى دهد، اما بناچار به برخى از تكلّفات دور متوسل شده و به تفسير سخنان پيامبران پرداخته است تا كار خود را كامل كند.

واقعا به نظر شما قضیه ی شخصیه و عیارت جزئیه ی شیخ بهائی با این جمله ی کلّی و تعمیم یافته ی شما یکی است!!!!!!!!!!؟
به نظر شما، عبارتِ «یکی از حکمای اسلام» که شیخ گفته با عبارتِ «فلسفه ی به اصطلاح اسلامی و مخصوصاً آخوند» یکی است!!!!!؟
و جالب این که شما مقصود خود را منطبق با گفته ی شیخ بهائی می دانید، انجا که گفته اید: «شیخ بهائی "سخن از زبان ما گفته است" که...»


************************************************** ****************************

7-کتاب آقای رحیمیان؛

در مورد این کتاب هم بله حرف شما صحیح است، بهتر بود بنده ضمن نظرم، ادلّه ی خود را هم بیان می کردم که حالا عرض می کنم. ایشان در آن کتاب می گوید که دکتر دینانی عبارات میرزا مهدی را تقطیع کرده و غرضش را اشتباه بیان داشته است. و سعی می کند تا ثابت کند که شیخ کلّا با برهان و قیاس مخالف نبوده، بلکه فقط در اصول و فروع دین، آن را بی اعتبار می دانسته است.
ولی نکته اینجاست که این مطلب، با فرض صحّت سخن آقای رحیمیان، هیچ تاثیری بر نقد دکتر دینانی نمی گذارد، چون اعتبار و صحّت قیاس و استدلال، استثناء بردار نیست. یا همه جا معبتر است و یا همه جا معتبر نیست. لذا با فرض سخن آقای رحیمیان هم که میرزا قیاس را در اصول و فروع دین، معتبر نمی دانسته کافی است برای اینکه او اعتبار قیاس را زیر سوال برده.
و الا چه فرقی است بین اینکه قیاس در اصول دین مطرح شود یا در مورد چیز دیگر؟!! مگر ماهیت قیاس تغییر می کند؟! اعتبار و صحت امور عقلی، نسبی نمی شود.
این هم دلیل بی فایده بودن تلاش آقای رحیمیان.

************************************************** ****************************

سخن پایانی؛

از آنجا که بنده از جدل بیهوده و مِراء گریزانم، و از طرفی دوستان دیگر هم هستند که بحث را با شما ادامه دهند، در ادامه اگر شما همان سخنان خود را دوباره تکرار کردید و پافشاری کردید، بنده دیگر پاسخی نخواهم داد. مگر اینکه نکته ی خاص یا انتقاد به جا یا مطلب جدیدی مطرح کنید که صرفا به آنها نکته ای باشد، عرض می کنم.

الحمد لله الذی جعلنا من المتمسّکین بولایة امیرالمومنین
زیاده عرضی نیست.
پیوسته متعالی
یاحق

با او
سلام و ادب؛

دوستان عزیزی که این تاپیک را دنبال می کنند، چون بحث از هماهنگی یا عدم هماهنگی فلسفه ی اسلامی و عرفان اسلامی با معارف قرآن کریم و روایات معصومین(ع) است، چند منبع جدید هم در این خصوص جدیدا به کتابخانه ی سایت اضافه کردیم که می توانید دانلود بفرمائید؛


*******************************************************

دانلود متن ترجمه ی کتاب علی و فلسفه ی الهی از علامه طباطبایی


http://www.askdin.com/downloads.php?do=file&id=766


*******************************************************

دانلودِ نوشته ی «مسئله ی تفکیک»، نوشته ی آیت الله جوادی آملی، بخشی از کتاب منزلت عقل در هندسه ی معرفت دینی این حکیمِ عصر، از کتابخانه ی سایت؛

http://www.askdin.com/downloads.php?do=file&id=776

*******************************************************

دانلود متنِ «معرفی و نقد مکتب تفکیک» نوشته ی دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی با کسب اجازه از خودشان برای اولین بار در اینترنت از کتابخانه ی سایت؛

http://www.askdin.com/downloads.php?do=file&id=774


الحمد لله الذی جعلنا من المتمسّکین بولایة امیرالمومنین
پیوسته متعالی

یاحق

erfan_alavi;168023 نوشت:
ولی باز تکر ار می کنم،که اقایان مذکور هیچ کدام احاطه به مبانی و تفهم عمیق این علم را ندارند،.

سلام علیکم

دقیقا همینطور است جناب عرفان علوی

ولی به عقیده حقیر این امر عمدی است. آنچه که از نوشته ها و جبهه فکری ایشان بر می آید این فرقه یک قشر فکری عامیانه را برای عوام تعریف کرده اند.

مخاطب عوام از بحث علمی گریزان است . این مساله یک اصل است هرچند که ما آنرا نادیده می انگاریم.

چند پست قبل وقتی نوشتم 80 درصد مردم زیر خط فقر دینی هستند و گاوپرستان هم ممکن است در این شرایط تابعینی برای خود بیابند مورد پسند بعضی اساتید قرار نگرفت.

حق دارند ولی لازم است که ما با حقیقت کنار بیائیم و نه اینکه حقیقت را بسازیم و یا تعریف کنیم.

تعدد عرفاهای کاذب از سنتی گرفته نا نوظهور . رشد گرایش به مسیحیت . پیدایش قارچ مانند فرق و مذاهب جدید در قالب دین اسلام و نهایتا این عده که به هر دلیلی برای خود موهومات و عقیده میسازند .

در این مستند چیزی که خیلی برایم ناگوار بود این بود که زنی بخاطر رنگ سفید بر روی بدن گاوش که شبیه به نام پیامبر بود ( محمد ) میگفت گاوم نظر شده است و عده زیادی می آمدند و نذر و نیاز میکردند.

بزی را نشان داد که روی پیچ و خم شاخش نام علی را میتوان متصور شد و حیات خانه دختری جن زده که در و دیوارش با دخیلهای سبز رنگ ( پارچه های نواری سبز ) پوشیده شده بود.

حال این مردم مگر فلسفه و کلام را حوصله میکنند بفهمند یا اصلا ازشان بر می آید؟

خیر . واضح است که خیر. برعکس این نوشته های عامیانه را خیلی بهتر میفهمند.

به همین دلیل این ها علمی نیست. چون اصلا قرار نیست علمی باشد. اینها قرار است یک علم عامیانه را رشد بدهند.

اینها قرار است یک طیف فکری عامیانه را تائید کنند تا عوام نیز از چیزی که سر در می آورند لذت ببرند و انحراف بدین شکل صورت میگیرد.

یاحق

بسم الله الرحمن الرحیم


شبهه اول
( مغالطه اول کلمه مناسبتری است ) :

در صفحات 11 و 12 نویسنده بنوعی به مغالطه میپردازد و مدعی میشود ایشان با آموزه های دینی قصد دارد فلسفه را به نقد بکشد.
در این دو صفحه فوق الذکر با شبهه ای عقاید علامه طباطبائی را در برابر مجلسی قرار میدهد و بعد از همین مطلب استفاده هائی میبرد که توصیف خواهد شد.

در صفحه 17 ( اولین صفحه کتاب ) ابتداعا فلسفه یونانی را توصیف میکند و به ترجمه عربی آنرا توصیف مینماید و ناگاه از فلسفه یونانی به فلسفه اسلامی سر در می آورد.




/// در نهایت در صفحات 27 و 28 بر اساس تعریف عقل در فلسفه مدعی میشود که


فلاسفه اسلامی و یونانی (با سندهائی که ایشان ارائه کردهاند فلسفه اسلامی در نظر ایشان با یونانی یکی است ) از هدایت کلام خدا و کلام عترت خود را بی نیاز میدانند چون عقل را دارند.

در نظر ایشان فلاسفه اعم از اسلامی و غیر اسلامی عقل را مستقل و بی نیاز از علوم دینی می پندارند و مدعی است که ایشان میگویند این عقل تا به خدا شبیه شدن آنها را هدایت میکند
( یعنی فلاسفه اسلامی

- طرفداران علامه طباطبائی - با وجود عقل نیاز به کلام وحی و کلام عترت ندارند )

و در ادامه تعریفی از خود در رابطه با عقل دینی در برابر تعریف عقل فلسفی میگذارد ( سوره مومنون ) و مدعی است که عقل نوری است و در قرآن به این عقل اشاره شده که بعد از پاسخ به سبهه دامنه دار اول بدان خواهیم پرداخت.




اساتید در این رابطه توضیح بفرمایند.

یاحق

باسمه تعالی، سلام بر همه و تشکر از زحمات دوستان
به یاری الهی، مباحث را در نقد و بررسی کتاب ادامه می دهیم، بعد از سوالات و مطالب ما و نوشته هایی که دوستان مرحمت فرمودند، توضیح چند نکته کلی در طرح مباحث مهم است:

اول: عنوان کتاب «فلسفه از منظر قرآن و عترت» است، ظاهرا موضوع مباحث فلسفه است نه فلاسفه و مسایل فلسفی؛ زیرا علم فلسفه غیر از فلاسفه و مسایل مختلف فلسفی است، به همین جهت نویسنده، بخش اول را، به تعریف فلسفه اختصاص داده است.

دوم: در صورتی که فلاسفه یا مسایل فلسفی به عنوان مقدماتی برای اثبات مطلبی در علم فلسفه به کار برود، می توان از این جهت مورد نظر قرار بگیرد و الا اگر ملازمه ای بین مسایل فلسفی یا فلاسفه با علم فلسفه وجود نداشته باشد، مطرح شدن مسایل فلسفی یا فلاسفه در اثبات مسأله ای در علم فلسفه مغالطه ای روشن است.

سوم: فلسفه یک علمی است که تعریف و موضوع و غایت، دارد و در عین حال اصل موضوعی که به عنوان مسأله مورد پذیرش در این علم به کار می رود چیزی جز، قبول اصل واقعیت، نخواهد بود، به این معنا که کسی که می خواهد علم فلسفه بخواند، تنها یک اصل را باید پذیرفته باشد و آن اصل، چیزی جز، قبول و پذیرش واقعیت نخواهد بود، و این همان مرز بین فلسفه و سفسطه است.

چهارم: فلسفه یک علم برهانی و عقلی است، یعنی اثبات مسایل فلسفی به روش برهانی است و این عقل است که به عنوان وسیله برای فیلسوف، منشأ اثبات مسایل فلسفی است؛ پس این (دلیل عقلی برهانی غیر تقلیدی) است که در اثبات مسایل مختلف فلسفی، حرف اول را می زند.

پنجم: اینکه گفته می شود، دلایل عقلی و برهانی فلسفی، غیر تقلیدی است به معنای این است که اثبات یک مسأله به صرف اینکه از ناحیه دیگری گفته شده است، پذیرفته نمی شود؛ یعنی ممکن است طرح یک مسأله و طرح یک دلیل از ناحیه دیگر بیان بشود، اما به جهت اینکه فیلسوف دلایل برهانی و مسایل مختلف را با دلایل عقلی و چهارچوبه عقلی، همراه می بیند، می پذیرد، پس در مسایل مختلف، فیلسوف به عقلش متنبه می شود، پس در محدوده فلسفه تقلید راه ندارد.

ششم: با توجه به نکات پیش گفته، فلسفه اسلامی، با وحی الهی قطعا رابطه دارد؛ به این نحو که، فلسفه از وحی الهی،(که در طول فلسفه است)، مسایل جدید دریافت می کند، و به دلایل مختلفی در اثبات مسایل جدید (از این طریق) متنبه می شود، این همان اثاره عقول بشری توسط انبیاء الهی است که هیچ منافاتی با فلسفه ندارد.

هفتم: برهان و دلایل عقلی، همان حرکت عقلانی از معلومات بدیهی برای رسیدن به مجهولات نظری است، به همین جهت، گرچه در علم کلام برای اثبات مسایل مختلف از راه های جدلی و نقلی و غیره هم استفاده می شود، اما در اثبات خیلی مسایل با علم فلسفه برابر است، این مسأله به جهت قبول برهان عقلی، بر اساس بدیهیات نظری، در علم کلام و فلسفه روشن است، اما نکته قابل توجه این است که، تاریخ علم کلام، در قرون مختلف راهی طی کرده است که توسط متکلمین شیعه مانند خواجه نصیر طوسی و علامه حلی و...، (در کتاب معروف تجرید الاعتقاد، که یکی از بخش های تجرید هم، مباحث امور عامه است و..) رنگ و صبغه دیگری به خود گرفته است و عالمان شیعی متکلم و فیلسوف در ادوار متأخر، بسیار نزدیک شدند تا حدی که نمی توان متکلم و فیلسوف در دوره معاصر، را از هم جدا کرد، (متکلمین و فیلسوفانی مانند، حضرت امام خمینی، علامه طباطبایی، شهید مطهری، آت الله مصباح یزدی و آیت الله سبحانی و...) تذکر این نکته به جهت این است که مولف کتاب، ظاهرا علم کلام به شیوه خواجه طوسی و علامه حلی را، قبول دارد.

دوستان اگر نکته ای هست بفرمایید و الا (بعد از طرح این نکات کلی)، از همان مباحث اولیه، به یاری الهی، نقد و بررسی کتاب را ادامه بدهیم.

بسم رب المهدی :Gol:
سلام علیکم

متاسفانه با فوت یکی از اقوام بنده، از حضور در این سرفصل تا چند روز محروم هستم.
إن شاء الله با رفع مشکلات، مجدداً به بحث ادامه خواهم داد.

اللهم اغفر للمؤمنین والمؤمنات، الأحیاء منهم والأموات.

yar-mahdi;168961 نوشت:
بسم رب المهدی :Gol:
سلام علیکم

متاسفانه با فوت یکی از اقوام بنده، از حضور در این سرفصل تا چند روز محروم هستم.
إن شاء الله با رفع مشکلات، مجدداً به بحث ادامه خواهم داد.

اللهم اغفر للمؤمنین والمؤمنات، الأحیاء منهم والأموات.


باسمه تعالی، سلام وعرض تسلیت خدمت شما دوست عزیز، خداوند ایشان را رحمت کند.:Sham:

ان شاالله، در فرصت های آتی هر چه زودتر در خدمت شما خواهیم بود.
التماس دعا

طارق;166465 نوشت:
این کتاب آقای نصیری دارای 9 بخش است، به نام های؛ فلسفه چیست-عقل فلسفی و عقل دینی-فلسفه و نبوت-خاستگاه علم و حکمت-توحید فلسفی،توحید قرآنی-معاد فلسفی،معاد قرآنی-فلسفه و تاویل-فلسفه،عرصه ی اختلافات و تنازعات نظری-اشارات و تنبیهات

باسمه تعالی

چنانکه دوست عزیزمان جناب طارق، فهرست بخش های مختلف کتاب را مرقوم فرمودند، بنده از همان صفحات اول به مطالب ادامه می دهم، ان شاالله به آرامی جلو می رویم که دوست عزیزمان جناب یار مهدی و احیانا دیگر دوستان هم ملحق بشوند.

در صفحات 9به بعد کتاب(همان آغاز کتاب) آمده است که، بعد از ورود فلسفه یونانی به عالم اسلام بحث و مقابله ای بین مسلمانان و شیعیان با مبانی و مسایل فلسفی آغاز شده است.

بعد این نزاع به معنای نزاع بین دین و فلسف معنا شده است، آنجا که آمده است:

«باری جدال بین دین و فلسفه...تا آنجا که اکنون سخن گفتن از تعارض فلسفه با بسیاری از آموزه های دینی و قرآنی و...»

در ادامه مطالب، اشاره ای به فلسفه های مادی غربی(مدرن) شده است، گویا تمام این فلسفه ها (گر چه یک کاسه فلسفه هستند)، اما با یکدیگر سر سازگاری ندارند؛ البته تا زمانی که پای دین در میان نباشد، اما اگر گرایش های دینی و مذهبی در صحنه بیاید دیگر این دو فلسفه با یکدیگر آشتی می کنند و سازگار می شوند. حال دلیل این مطلب چیست؟

به دلیل اینکه مثلا از ملاصدرا و حکیم سهروردی و... بوسیله همین روشنفکران ضد دین، تجلیل صورت می گیرد، پس باید این مطلب یک زنگ خطری باشد که فیلسوفان آگاه بشوند که چه خصوصیتی در فلسفه است که معاندین و مخالفین دین از حکیمان و فیلسوفان اسلامی تجلیل می کنند، آیا این مطلب به جهت ناسازگاری دین و فلسفه نیست؟ اگر تقابل دین و فلسفه سبب چنین امری نیست، چرا باید مخالفین دین به تجلیل حکیمان و فیلسوفان بپردازند؟

بعد در ادامه آمده است که، باید استیحاش نقد از فلسفه برداشته بشود، و نام حکیمان پر آوازه مانع نقد نشود و....
بعد یک ادعایی مطرح می شود که انصافا اگر کسی اطلاعی دارد بیاید خبری بدهد که کجا چنین اتفاقی افتاده است و آن اینکه:

فلاسفه با استناد به حدیث ان الحق لا یعرف بالرجال...، به نقد و رد بسیاری از نظریات و عقاید مقبول فقها و محدثین پرداختند و حرف خودشان را پیش برده اند، حال که چنین است(چنین ظلمی اتفاق افتاده است) چرا نباید فلسفه نقد بشود؟ مگر علامه طباطبایی در مقابل علامه مجلسی نظریه خودش را مطرح نکرد و سخن علامه مجلسی را رد کرد، (با این منطق که باید ما ملتزم به سخنان امام صادق علیه السلام باشیم نه علامه مجلسی)، خوب این منطق علامه طباطبایی، منطقی بسیار سنجیده است، پس:

«اگر کسانی به این نتیجه برسند که پاره ای از آرای فلسفی در تعارض با آموزه های امام صادق علیه السلام است، می توانند بر اساس همین منطق به نقد فلسفه و آثار بزرگان آن بپزدازند»

بعد به مسأله عدم تعرض این مطالب به نیات پاک فیلسوفان و حکیمان اشاره ای شده است که این اثر به معنای این نیست که آنها قصدشان سوء بوده است و...

ظاهرا نوشته های مقدمه همین مطالبی بود که عرض شد، اما چند سوال:

اول: بر فرض اینکه بپذیریم، نقد و رد مسایلی از فلسفه در اسلام صورت گرفته است، آیا نقد پاره ای از مسایل فلسفی نقد فلسفه است؟

دوم: اگر هم نقدی صورت گرفته است، به چه نحوه ای نقد صورت گرفته است؟ اگر نقدی در مسایل فلسفی صورت بگیرد، چه مشکلی دارد؟

سوم: مبانی فلسفه چیست؟ اگر در نوشته ها دقت بشود، کلمه مبانی و مبنای فلاسفه زیاد دیده می شود، یکی از سوالات جدی ما این است که حقیقتا مبنای علم فلسفه چیست؟

چهارم: کسانی که از حکیمان و فیلسوفان مسلمان تجلیل می کنند، به چه جهتی تجلیل می کنند، آیا تمام آنها انسان های، مغرضی هستند؟ غرض ورزی آن ها به اثبات رسیده است؟ یا جهت دیگری در کار است؟ حال اگر معاندین و مخالفین دینی هم به جهت اغراض پلید خودشان از یک جریانی حمایت کردند دلیل بر انحراف آن است؟

بسم الله الرحمن الرحیم


معرفی و دانلود کتاب تاریخ فلسفه اسلامی هانری کربن

فلسفه اسلامی از دید فلاسفه و عرفا و علمای اسلامی و غیر اسلامی دارای تعریفی مشابه و یگانه است هرچند که در میان آنها به قلیل تعاریفی بر میخوریم که ره افسانه است تا تعریف

در اینکه آیا فلسفه میتواند اسلامی باشد یا خیر در این صفحه مطالبی ذکر شده

هانری کاربن شاگرد مشهور لوئی ماسینیون ( استاد دکتر شریعتی هم بوده ایشان ) بود و از طریق این استاد شهیر با شیخ شهید سهروردی آشنا شد و بهمنظور الفت و نزدیک شدن هرچه بیشتر با شیخ اشراق و آراء فلاسفه اسلامی راهی ترکیه شد.

ایشان با علامه طباطبائی از طریق مکاتبه در ارتباط بودند و آراء یکدیگر بدین طریق متادله میکردند
کتاب تاریخ فلسفه اسلامی یکی از مشهورترین آثار وی بحساب می آید و این به ظاهر غریبه در ایران و اسلام و شیعه با این کتاب و کتبی از این دست اثبات کرد که تا چه حد از اسلام میداند و این را به رخ بعض افراد به ظاهر دین دار و مسلمان و شیعه کشید.

تاریخ فلسفهٔ اسلامی نام کتابی دو جلدی، نوشتهٔ هانری کوربن است. این کتاب نخست توسط اسدالله مبشری و سپس توسط جواد طباطبایی به صورت کامل به فارسی برگردانده شد. بخش نخست این کتاب در سال ۱۹۶۴ و خلاصه‌ای از بخش دوم نیز به عنوان فصلی از تاریخ عمومی فلسفه، ویراستهٔ ایون بل‌آول، استاد فلسفهٔ جدید در دانشگاه پاریس به چاپ رسید ولی روایت مفصل بخش دوم در دست نیست.


فهرست مطالب کتاب

* پیشگفتار

* بخش نخست
* دیباچه
* فصل اول : منابع تأمل فلسفی در اسلام
* فصل دوم : تشیع و حکمت نبوی
* فصل سوم : کلام اهل سنت
* فصل چهارم : فلسفه و علوم طبیعی
* فصل پنجم : فیلسوفان یونانی‌مشرب
* فصل ششم : تصوف
* فصل هفتم : سهروردی و حکمت اشراق
* فصل هشتم : دراندلس

* گذار

* بخش دوم
* از مرگ ابن‌رشد تا زمان حاضی
* نظر اجمالی
* فصل اول : اندیشهٔ اهل سنت
* فصل دوم : الهیات صوفیانه
* فصل سوم : اندیشهٔ شیعی
* افق


کتاب تاريخ فلسفه اسلامي هانري کربن ترجمه دکتر طباطبايي





به دنبال درگيري‌هاي حقوقي بين ناشر (انتشارات کویر) و استاد دکتر جواد طباطبایی، ظاهراً ايشان تصميم گرفته‌اند بمنظور جلوگیری از سوء استفاده از این اثر و زحمات ایشان متن کامل کتاب مذکور و دیگر آثار خودشان را بتدریج در سطح نت منتشر کنند لذا استفاده از متن فارسی حلال و با رضایت کامل مترجم است.


اگر دوستان متن انگلیسی اثر را هم میخواهند نگاهی بیاندازند از این آدرس میتوانند دانلود کنند.

http://www.4shared.com/file/62041303/d679b49d/Henry_Corbin_-_History_of_Islamic_Philosophy.html

یاحق

سلام علیکم
این موضوع که فلسفه در دوره بنی امیه در دارالحکمه وارد متون اسلامی شده و بنوعی فلسفه یک علم تزریقی دوره بنی امیه است یک ادعای بی اساس است.

اینکه بگوئیم علمی در زمانی مورد استفاده قرار گرفته و یا در زمانی مورد استفاده قرار نگرفته نمیتواند مبنای کافی و وافی برای تائید یا رد آن باشد

لذا گفتن این کلام که چون در زمان بنی امیه در دارالحکمه فلسفه وارد عقاید اسلامی گردیده ( البته به هیچ عنوان چنین چیزی اثبات نشده که کاملا برعکس در ادامه توضیح داده میشود ) دال بر رد فلسفه و دشمنی ما با فلاسفه و دشمنی فلسفه با تشیع نمیشود و این استدلال اصلا منطقی نیست.

بیت الحکمه یا خردخانه چه بوده ؟

هارون در سال 193ﻫ. از دنیا رفت، و امپراطوری خود را برای دو فرزندش امین و مأمون باقی گذاشت. دو پادشاه در یک اقلیم نگنجید، و بين دو برادر درگیری و جنگ پیش آمد. لشگریان مأمون در سال196ﻫ . بغداد را محاصره کردند، و امین به دست آنها کشته شد. با مرگ امین، تمام امپراطوری به حکومت مأمون تن در داد.

اما او تا سال 204ﻫ. به بغداد نیامد. بعد از آمدن مأمون به آن شهر -در گزارشات تاريخي- خبر از يك مركز فرهنگي به نام بيت‌الحكمه وجود دارد. نویسندگان گذشته در اعتبار بيت‌الحكمه(کامرانی فانی: بیت‌الحکمه و دار‌الترجمه، مجله نشر دانش 18سال1360 ، ذبیح‌الله صفا: تاریخ علوم عقلی 1/48-50، اما «واقعیت این است که اطلاعات تاریخی ما از بیت‌الحکمه بسیار اندک است، و این فی نفسه نشان می‌دهد که این موضوع آن‌چنان بزرگ و با اهمیت نبوده است.» ر.ک: فکر یونانی فرهنگ عربی/67) مبالغه كرده‌اند، و گفته‌اند: «با تأسيس اين مركز در سال 215ﻫ ./830م. کار ترجمه و تألیف و پژوهش نظم و ترتیب یافت، و این موسسه رسمی مرکز تجمع دانشمندان و اهل فضل و ادب و مترجمان گردید، و گفته‌اند: بیت‌الحکمه هم کتابخانه داشت، و هم مرکز ترجمه، و هم جای پژوهش‌های علمی بود. در آنجا برخی به نسخه‌نویسی و گروهی به کار ترجمه و کسانی به تحقیق مشغول بودند. برای تجهیز کتابخانه بیت‌الحکمه فرستادگانی به روم شرقی گسیل شدند تا به جستجو و خرید کتاب‌هایی در زمینه علوم و فلسفه بپزدازند .بعد هم گروهی از دانشمندان و مترجمان طراز اول به ترجمه این کتاب‌ها روی آوردند که از جمله آنها یحیی‌بن‌ماسویه، حجاج‌بن‌مطر و یحیی‌بن‌البطریق را می‌توان نام برد.»

اما محقّقان جديد با دقت بيشتر در مآخذ اوليه، در اين مقدار گستردگی کار بیت‌الحکمه ترديد كرده و معتقدند این مرکز در ابتدا -یعنی در زمان منصور- یک کتابخانه رسمی دولتی بود که مجموعه‌ای از مترجمان در آن مشغول به کار بودند. این مجموعه به همین شکل از نظام اداری ساسانی اقتباس شده و بصورت بخشی از ادارات دولت عباسی درآمده بود، و به همان ترتیب که در دولت ساسانی عمل می‌کرد، در دوران عباسی نیز به کار خود ادامه می‌داد. در عصر ساسانی، بیت‌الحکمه یا «خرد‌خانه» که کتابخانه سلطنتی محسوب می‌شد، یک آرشیو ملی بود، و در آن روایات منظوم از تاریخ،‌ جنگ و داستان‌هائی از فرهنگ ایرانیان در آن استنساخ و نگهداری می‌شد. از روز تأسیس بیت‌الحکمه در عصر منصور، کار آن تنها ترجمه از زبان فارسی بود، و هیچ کار دیگری در مورد آن گزارش نشده است، و اولین بار در عصر مأمون گروهی از دانشمندان و منجّمان و ریاضی‌دانان -از جمله خوارزمی( در ترجمه احوال موجز اما معتبر این دانشمند بزرگ ر.ک: ریاض‌دانان دوره اسلامی /238-239)
ریاضی‌دان و منجّم مشهور- در بیت‌الحکمه حضور داشته حتی بعضی از آنها در آن به کار تمام‌وقت مشغول بوده‌اند. این اولین گزارش از حضور دانشمندانی غیر از مترجمان فارسی در بیت‌‌الحکمه است. البته درست در همین حال، رئیس کتابخانه سهل‌بن‌هارون بود که تنها با زبان پهلوی آشنا بوده و از یونانی چیزی نمی‌دانست. نتیجه اینکه «آنجا مرکزی برای ترجمه آثار یونانی به عربی نبوده» و «نهضت ترجمه یونانی –عربی کاملاً با فعالیت‌های بیت‌الحکمه بی‌ارتباط بوده است»( فکر یونانی فرهنگ عربی /73).

لذا چیزی در زمینه منطق و فلسفه از این مرکز بدست نیامد؛ اما راه و رسمی فرهنگی بجای گذارد، و در تقویت آنچه در مجامع علمی بغداد اتفاق می‌افتاد، مؤثر بود. مورخان علم گفته‌اند: «کاری که بیت‌الحکمه برای نهضت ترجمه یونانی-عربی انجام داده ایجاد فضای مناسب برای پیدایش این تقاضا و سپس انجام موفقیت‌آمیز آن است.»(فکر یونانی فرهنگ عربی /74)

از دیگر نشانه های عدم کاربری و استفاده دارلحکمه از فلسفه یونانی این است که تا پایان حکومت هارون الرشید در هیچ سند دینی و کلامی و استدلالاتی از جنس فلسفه چه از نوع اسلامی و چه یونانی وجود ندارد.

یاحق

بسم رب المهدی :Gol:
سلام علیکم

با تشکر فراوان از جناب طارق. راجع به نوشته های حضرتعالی نظرات خود را عرض می کنم.

1- میزان فلسفه دانی برای نقد فلسفه؛
شما بر استدلال این حقیر اشکالاتی وارد کرده اید که یک به یک آن را مورد بررسی قرار می دهم.

الف) استفاده از تمثیل
اگر بخواهم استدلال خود را بر طبق اصطلاحات منطقی فقها و متکلمین بیان کنم، چنین خواهد شد:

فلسفه مبنا و بنا دارد. (مقدمه اول)
هر چه مبنا و بنا دارد، شبیه ادیان و مذاهب است. (مقدمه دوم)
برای ردّ سایر ادیان، لازم نیست که در جزئیات آن وارد شد. (مقدمه سوم)
پس برای ردّ فلسفه لازم نیست که در جزئیات آن وارد شد. (نتیجه)

در اینجا، ادیان و مذاهب "شاهد یا اصل"، فلسفه "غائب یا فرع"، مبنا و بنا داشتن "معنی و وجه جامع" و عدم لزوم ورود در جزئیات "حکم" است.
حال اگر بتوانیم بنویسیم:
فلسفه مبنا و بنا دارد. (صغری)
هر چه مبنا و بنا دارد، لزومی به ورود در جزئیات آن برای ردّش نیست. (کبری)
پس برای ردّ فلسفه لازم نیست که در جزئیات آن وارد شد. (نتیجه)

آن گاه نتیجه حاصل است.
یعنی چنانچه علت عدم لزوم ورود در جزئیات، مبنا و بنا داشتن باشد، کبرای کلیه تشکیل شده و قیاس منتج خواهد شد.

شما فرموده اید کبرای قضیه ی فوق کلی نبوده و جزئی است، لذا این قیاس از یک تمثیل پا فراتر نمی نهد؛ در حالی که از نظر این حقیر کلی است.
اتفاقاً همین اختلاف نظر نشان می دهد که علم منطق به خودی خود توانائی رفع اختلافات را ندارد، بلکه به چیز دیگری نیاز دارد.

ب) کل نگری مستلزم جزء نگری است
فرموده اید:

نقل قول:
مگر اولا می توان بدون توجه و پرداختن به اجزاء یک کل، کل مجموعه را نقد کرد؟ هویّت یک کلّ وابسته به اجزاء آن است.

جناب طارق عزیز، فرمایش شما صحیح است. اما آنچه بنده در خصوص کل و جزء گفتم، در معنای اصطلاحی آن نبود. منظور من از پرداختن به کل، پرداختن به امور مهم، اساسی و بزرگ است. نه این که واقعاً یک چیزی وجود داشته باشد به نام کل که بخواهیم آن را نقد کنیم.
وقتی می خواهیم فلسفه را به عنوان یک کل نگاه کنیم و به نقدش بپردازیم، لازم نیست در مسائل غیر مهم آن توقف کنیم، و به قول شما "مسائل غامض و پیچیده ی فلسفی را بفهمیم". مسائلی در فلسفه اساسی اند که توجه به آن ها برای نقد آن کفایت می کند. این مسائل از همان جزئیات هستند، ولی مهم اند و به قدری با سایر تفکرات - مخصوصاً ظواهر دین و اعتقادات عموم دین داران - معارض اند، که نگاه به آن ها برای ردّ فلسفه بس است. (بنده قبلاً به برخی از این امور اشاره کردم).

اما در خصوص نقدهای آقای نصیری درباره ی دو مساله ای که فرموده اید:
یکی معاد: بله قبول دارم که باید از یک فلسفه خوانده منظور خود فلاسفه را فهمید و بعد اگر نقدی بود بر آن وارد کرد. درست به همین دلیل است که آنچه استاد مطهری از بیانات ملاصدرا در بحث معاد جسمانی فهمیده و شرح داده است را به عنوان توضیح مطلب آورده است.
دیگری اتحاد عاقل و معقول: در این خصوص ایشان در پیّ رد یا قبول مساله نیست. بلکه صرفاً تعارضات میان فلاسفه را نشان داده است. لذا اگر در پی نقد این مساله ی فلسفی بود، باید آن را خوب می فهمید که نیازی به آن ندیده است. ایشان این تعارضات را به عنوان عاملی جهت عدم اعتماد بر فلسفه مطرح کرده است. حال چه فرقی می کند که بدانیم آیا اتحاد عاقل و معقول صحیح است یا نه؟!

2- آغاز فلسفه و نقد آن؛
از مغالطه ی منشأ سخن گفته اید و سخن این حقیر را رد کرده اید.
اولاً خدا را شکر که شما هم مثل برخی نادانان منکر این نشئه نشدید.
ثانیاً برداشت شما از اشکال مخالفان فلسفه، برداشتی کاملاً غلط و ناصواب است.
نوشته اید:

نقل قول:
استدلال شما در این نقد، چنین است:

صغری: فلسفه ی اسلامی، ریشه در فلسفه و تفکرات یونانی دارد.
کبری: هر آنچه ریشه در فلسفه و تفکرات یونانی دارد، باطل است.
نیتجه: پس فلسفه ی اسلامی، باطل است.

و دقیقا مغالطه در کبرای شماست که چه کسی گفته که هر آنچه ریشه در تفکرات یونانی دارد، باطل است؟!


جناب طارق! کبرائی که ذکر کرده اید ناقص است. یعنی این کبرائی نیست که مخالفان فلسفه می گویند.
مخالفان فلسفه می گویند: در دین، اعم از اصول و فروع، نمی توان و نباید به غیر حجت های باطنی و ظاهری الهی اعتماد کرد. این یک حکم عقلی است، و لازم نیست برای کسی از خوبی پیروی از حجت های الهی و از بدی پیروی از غیر آن دو سخن بگوئیم. اگر کسی در این مساله شک دارد، به نظر ما عاقل نیست یا عقلش دچار احتجاب شده که باید به او تذکر داد تا از این جهل بیرون بیاید.
اما فلسفه خوانده های مسلمان به ظاهر و به زبان این سخن عقلانی را قبول دارند. لذا به لحاظ تئوریک در این مساله با آن ها اختلافی نیست. اما وقتی پای عمل که می رسد، اختلافات مشاهده می شود.
اولاً در تعریف عقل و حوزه و مرز کارآئی آن، اختلاف به وجود می آید. یکی آن را ابزاری برای شناخت خوب و بد و حق و باطل معرفی می کند که از جمله ی خوبی ها و حق ها اطاعت از حجت بیرونی است. اما دیگری برای آن گستره ای عظیم قائل است که می تواند به معرفت همه چیز برسد. و در این شناخت نیازمند راهنمائی حجت بیرونی نیست.
ثانیاً در نوع بهره مندی از حجت ظاهری اختلاف نظر به وجود می آید. یکی آن را اصل قرار داده و نظرات خودش را بر آن تحمیل نمی کند. اما دیگری ابتدا فکر می کند و بعد آنچه خود از تاملات و تفکراتش را به دست آورده، بر کتاب و سنت جاری می کند و سعی می کند برای نظریاتش از نصوص و ظواهر دین مویداتی پیدا کند.

پس اگر بخواهم وجه ناقص بودن کبرائی که مطرح کرده اید را بیان کنم، باید بگویم مخالفان فلسفه مراجعه به غیر حجت های الهی از جمله تفکرات یونانی را در دین خدا، باطل می دانند.
به عبارت دیگر اصرار بر یونانی بودن فلسفه ی به اصطلاح اسلامی، به منظور نشان دادن عدم پیروی از حجت های الهی است. در واقع باطل بودن تفکرات یونانی در حوزه ی دین، از پیش معلوم است.
به نظرم این مساله در عین حالی که عقلی است، ایمانی نیز هست. یعنی ایمان فرد وقتی معلوم می شود که به آنچه خداوند برای او به عنوان دلیل و حجت و برهان قرار داده است چنگ بزند، نه به غیر آن.
امیر المومنین (علیه السلام) فرمودند: " يا کميل لا تأخذ إلا عنا تکن منا = ای کمیل! جز از ما نگیر تا از ما باشی ".
تحف العقول، ابن شعبة الحراني، ص 171 - بحار الأنوار، العلامة المجلسي، ج 74 ص 267

3- نتیجه ی فلسفه، در توحید و عدل؛
دو اشکال وارد کرده اید:
یکی این که ما نمی توانیم بگوئیم "سنخیت میان خالق و مخلوق معارض آیات و روایات است"، و باید حتماً قید "فهم من این است" بخورد.
دیگر این که در کلام آقای طباطبائی ردّ جبر هست.

راجع به اشکال اول عرض کنم که:
اولاً جالب است که شما دنبال این نیستید که دامان فلسفه را از این ناقض ایمانی پاک کنید که خدا همسنخ مخلوقات است! فلاسفه عموماً از تصریح به این مطلب گریزانند و دلیل آن هم چیزی جز مخالفت با عموم اهل ایمان در مباینت میان خالق و مخلوقات نیست. امری که شما آن را تلویحاً می پذیرید، در نظر اهل ایمان، شرک و کفر محسوب می شود!

ثانیاً اگر کسی بخواهد با این نسبیتی که شما - جناب طارق و نه فلاسفه - قائل به آنید دین داری کند، دین داری نکند بهتر است!
زیرا در این مسلک همه چیز نسبی است، و اساساً ایمان و اعتقاد صحیح معنا ندارد. هر کسی باید بگوید "فهم من این است"، نه این که واقعاً بیان آیات و روایت این باشد. وقتی دلیلی بر اعتقاد خودم نداشته باشم، و آن را صرفاً فهم خود تلقی کنم، دیگر چه ایمانی است؟!
ظاهراً در این پیشنهاد شما اطلاق و ایمان ارزش و اهمیتی ندارد. به قول آقای نصیری به نظر می رسد که تفلسف به خودی خود مقصود است، نه این که واقعاً ما را به حقیقت برساند.

البته خواننده ی محترم گمان نکند که آنچه جناب طارق می گوید فرمایش فلاسفه است، نخیر! بلکه این نظر شخصی ایشان است.
مثلاً این عبارات آخوند ملاصدرا در آغاز کتابش را ببینید که چطور آنچه را در این کتاب آورده، یقینی و مطابق حق و شرع دانسته و سایر دینداری ها را ظلمات و جهل!!
وليعلم ان معرفه الله تعالى وعلم المعاد وعلم طريق الآخرة ليس المراد بها الاعتقاد الذي تلقاه العامي أو الفقيه وراثه وتلقفا فان المشغوف بالتقليد والمجمود على الصورة لم ينفتح له طريق الحقائق كما ينفتح للكرام الإلهيين ولا يتمثل له ما ينكشف للعارفين المستصغرين لعالم الصورة واللذات المحسوسة من معرفه خلاق الخلائق وحقيقة الحقائق ولا ما هو طريق تحرير الكلام والمجادلة في تحسين المرام كما هو عاده المتكلم وليس أيضا هو مجرد البحث البحت كما هو دأب أهل النظر وغاية أصحاب المباحثة والفكر فان جميعها ظلمات بعضها فوق بعض إذا اخرج يده لم يكد يراها ومن لم يجعل الله له نورا فما له من نور بل ذلك نوع يقين هو ثمره نور يقذف في قلب المؤمن بسبب اتصاله بعالم القدس والطهارة وخلوصه بالمجاهدة عن الجهل والاخلاق الذميمة وحب الرئاسة والاخلاد إلى الأرض والركون إلى زخارف الأجساد .
وانى لأستغفر الله كثيرا مما ضيعت شطرا من عمرى في تتبع آراء المتفلسفة والمجادلين من أهل الكلام وتدقيقاتهم وتعلم جربزتهم في القول وتفننهم في البحث حتى تبين لي آخر الامر بنور الايمان وتأييد الله المنان ان قياسهم عقيم وصراطهم غير مستقيم فالقينا زمام أمرنا اليه والى رسوله النذير المنذر فكل ما بلغنا منه آمنا به وصدقناه ولم نحتل ان نخيل له وجها عقليا ومسلكا بحثيا بل اقتدينا بهداه وانتهينا بنهيه امتثالا لقوله تعالى ما آتاكم الرسول فخذوه وما نهيكم عنه فانتهوا حتى فتح الله على قلبنا ما فتح فأفلح ببركة متابعته وأنجح .
الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، صدر الدين محمد الشيرازي، ج 2 صص 11 و 12 ( دار إحياء التراث العربي - بيروت - لبنان - 1981 م - الطبعة الثالثة )
اما اشکال دوم که گفته اید صاحب المیزان جبر مقابل اختیار را رد کرده است، و من در آنچه نوشته ام دقت نکرده ام.
جناب طارق! خود بنده در ذیل عبارت ایشان توضیح دادم و گفتم:
ایشان خواسته نفی جبر از کلام آخوند کند، اما متوجه نبوده که توضیحش چیزی را حل نکرده است. بلکه استقلالی بودن فعل را نفی کرده و دخل و تصرف دواعی در انجام فعل را موجه دانسته است. یعنی انسان با چیزی خارج از خودش در انجام فعل شریک است!!
بلی آقای طباطبائی قلمی زده، اما مشکل را حل نکرده بلکه صرفاً آن را توضیح داده است.
از نظر فلسفه - برای خوانندگان می گویم - فعل بشر به مبادی خمسه باز می گردد. خود این مبادی که سرسلسله ی آن ها تصور است، معلول دواعی خارجی است. خواننده ی محترم فراموش نکند که قانون علیت در بیان فلسفی آن، ملازم با دو مساله ی ضرورت و سنخیت است. وجود علت، ضرورتاً وجود معلول را واجب می کند. لذا وقتی می گوئیم هر تصوری معلول یک چیز دیگر است که داعی خوانده می شود، یعنی اگر داعی پیدا شد، تصور هم قطعاً به وجود خواهد آمد. اما خود این داعی هم به نوبه ی خود معلول علت دیگری است، و آن علت معلول علت دیگر. و این سلسله ی علت ها می رود بالا تا برسد به واجب الوجود.
بنابر این اگر واجب الوجود یا همان خدای فلاسفه بخواهد داعی اول را به وجود بیاورد، که بنا بر مشرب فلسفه نخواستن خدا محال است و حتماً خواهد خواست، به طور زنجیروار دواعی به وجود آمده تا این که به تصور انسان برسد. و این تصور خود به انجام فعل منتهی خواهد شد.
بنابر این انسان حقیقتاً در انجام فعلش مختار نیست، از همین روست که ملاصدرا می گوید:
وكذا نفوس الحيوانات الأرضية انما تفعل ما تفعل وتتحرك فيما تتحرك لا بمجرد القدرة بل لأجل الاغراض والدواعي فكل مختار غير الواجب الأول مضطر في اختياره مجبور في أفعاله فالقدرة في نفوسنا عين القوة على الفعل والاستعداد والتهيؤ له فلا فعل بالاختيار الا من الحق تعالى .
الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، صدر الدين محمد الشيرازي، ج 8 صص 312 و 313
حال آیا این بیان مقابل تفویض هست یا نیست، انسان عاقل خود باید بفهمد.

4- مباحثه ی نقل قولی؛
موضع بسیار درستی را اعلام کرده اید. اما متاسفانه نه شما و نه هیچ کدام از فلسفه خوانده ها، حاضر نیستند انتقاد کوچکی به فلسفه یا فلاسفه بشود.
آنچه هم بنده آوردم، چنان که از قول شهید مطهری نقل شد، صرفاً از باب مجادله است و این هرگز به معنای شخصیت زدگی نیست.
این اولاً و اما ثانیاً وقتی قرار است راجع به یک علمی سخن بگوئیم، قطعاً بهترین کسانی که می توان از سخنان آن ها برای رد و قبول یک علم استفاده کرد، کسانی هستند که در آن علم درس خوانده و استاد و مورد پذیرش اند. اگر چنین امری که مورد پذیرش عقلای عالم است را کنار بگذاریم، تقریباً به هیچ علمی نمی توان خرده گرفت، چون هر علم بشری چیزی جز نظریات عده ای استاد آن فن نیست، و وقتی قرار باشد سخن هیچ استادی مورد پذیرش واقع نشود، عملاً نمی توان راجع به آن سخن گفت.
این مساله در تمام علوم بشری جاری و ساری است، و تنها کلام خدای عزوجل و اهل بیت (علیهم السلام) از این دایره خارج است که در عصر کنونی که در غیبت به سر می بریم، تقریباً غیر قابل اعمال است. لذا حتی برای نقد علومی مثل فقه و حدیث هم باید به سخنان معلمان این فنون مراجعه کرد.

5- نقل از علامه طباطبایی از المیزان؛
دوست عزیز، اشکال نموده اید که مخالفان فلسفه مجموعی نگاه نمی کنند.
نخیر برادر! شما اشتباه می کنید.
صاحب المیزان پیش از مطالبی که ما از ایشان نقل کردیم، درباره ی منطق و فلسفه به طور مفصل سخن گفته و از آن ها - مخصوصاً منطق - دفاع نموده است (در خود کتاب حدود 15 صفحه و در ترجمه 30 صفحه). بنده و پیش از من آقای حکیمی این را دیده و خوانده ایم.
آقای حکیمی در همان کتابی که فرمودید بعد از نقل سخنان آقای طباطبائی می نویسد:
جالب دقّت است که صاحب « المیزان » ، این سخنان ِ قاطع را هنگامی اظهار کرده است که چندین صفحه دربارۀ فلسفه و تأیید آن و ردّ مخالفان مرقوم داشته است.1 و این است رازی بزرگ ، و بقدری زیباست که به اندازه توضیح در یک مقاله ، ارزشمند است . و سرانجام - چنانکه یاد شد - برای نشان دادن هر چه بیشتر این واقعیّت که هماهنگ ساختن این سه راه از محالات است ، و پس از مثال زدن به یک محال ریاضی ابدی ، استشهاد می کنند به مصرعی از بیت معروف ابو ذُوَيْبِ هُذَلى ، که ضرب المثل است برای امور محال و ناشدنی ( مانند چارۀ مرگ حتمی و اجل قطعی ) ؛ گویی خاطر استاد علّامه ، از آن سخنان صریح ، و تشبیه این امر در محال بودن به قضیّۀ « زوایای مثلّث » ( که مجموع زوایای داخلی مثلّث 180 درجه است ، و از هر کدام کم شود بناگزیر بر دو زاویۀ دیگر افزوده خواهد گشت ، و جز این چگونگی ، همیشه و برای ابد محال است ) ، باز خرسند نگشته ، مصرع هُذَلى را مورد تمثُّل قرار داده اند .
______________________
1. بحث مفصلّی که صاحب « المیزان » ، پیش از این اظهار نظر قاطع آورده است منافاتی با این اظهار نظر ندارد ، بلکه مؤیّد آن است ، زیرا سخن ایشان در بحث تاریخی ، ناظر به « بیان واقعیّت » است ، یعنی آنچه در تاریخ معارف اسلامی اتفاق افتاده آن است ؛ و سخن در اینجا ناظر به « حقیقت » است به صورت کبرای کلی ، یعنی : حقیقت این است که جمع بین این سه راه محال ابدی است ، مانند محالات ریاضی . و کبرای کلی بطبع ناظر به « حقیقت » است .
الهیات الهی و الهیات بشری ( نظرها )، محمد رضا حکیمی، صص 723 و 724 (انتشارات دلیل ما، 1388)
بدون شک نظر صاحب المیزان همانی است که آورده شد. البته ایشان حتماً چون مدرس فلسفه اند، نمی توانند فلسفه را رد کنند. از طرفی آنچه در جمع میان فلسفه و ظاهر دین رخ داده را می بینند که نتیجه ای نداشته است. لذا در یک حالت تذبذب قرار گرفته اند. در شأن فلسفی از فلسفه و موافقتش با کتاب سخن می گویند، و در شأن فقیهی و عالم دینی بودن، از مخالفت این دو با هم.

پس این که بفرمائید ما نگاه مجموعی نداریم، غلط است.
عجیب است که رفتارها و دلایل شما، شباهت فراوانی به دلایل اهل خلاف دارد. زیرا آن ها هم می گویند: اگر ما یک جا و در یک کتابی از فضیلت علی (علیه السلام) سخن گفته ایم، دلیل نمی شود که او را به بقیه ی صحابه برتری دهیم. بیائید و کتب ما را به طور مجموعی ببینید. ما اگر از فضیلت علی گفته ایم، از فضیلت فلانی و فلانی هم گفته ایم.
و اکنون شما مرا به یاد حرف های آن ها انداختید.

نوشته اید:

نقل قول:
اما همین علامه طباطبایی، چند پاراگراف پایین تر، راه وصول به حقایق قرآن و مقاصد عالی آن را دو راه معرفی می کند، یکی بحث علمی و فلسفی با ویژگی های خاص و دیگری، روش قرآن به قرآن که البته دومی را بیشتر مورد رضایت خود قرآن کریم و خداوند دانسته و خودشان هم روش دوم را پیاده کرده اند. دقت کنید:

اولاً این عباراتی که شما نقل کرده اید، چند پاراگراف پائین تر نیست، بلکه در مقدمه کتاب تفسیر است.
ثانیاً ما دقت کردیم و در این عبارات ایشان تائید روش فلسفی را برای تفسیر ندیدیم!
ایشان پس از نقد روش تفسیری محدثین و متکلمین می نویسد:
آرى فرق است بين اينكه يك دانشمند، وقتى پيرامون آيه اى از آيات فكر و بحث مى كند، با خود بگويد: ببينم قرآن چه ميگويد؟ يا آنكه بگويد اين آيه را به چه معنايى حمل كنيم، اولى كه ميخواهد بفهمد آيه قرآن چه ميگويد، بايد تمامى معلومات و نظريه هاى علمى خود را موقتا فراموش كند، و به هيچ نظريه علمى تكيه نكند، ولى دومى نظريات خود را در مسئله دخالت داده، و بلكه بر اساس آن نظريه ها بحث را شروع مى كند، و معلوم است كه اين نوع بحث، بحث از معناى خود آيه نيست.
و اما فلاسفه؟ آنان نيز به همان دچار شدند كه متكلمين شدند، وقتى به بحث در پيرامون قرآن پرداختند، سر از تطبيق و تاويل آيات مخالف با آراء مسلم شان در آوردند، البته منظور ما از فلسفه، فلسفه بمعناى اخص آن يعنى فلسفه الهى به تنهايى نيست، بلكه منظور، فلسفه بمعناى اعم آن است، كه شامل همه علوم رياضيات و طبيعيات و الهيات و حكمت عملى ميشود.
البته خواننده عزيز توجه دارد كه فلسفه به دو مشرب جداى از هم تقسيم مى شود، يكى مشرب مشاء، كه بحث و تحقيق را تنها از راه استدلال معتبر ميداند و ديگرى مشرب اشراق است كه ميگويد حقايق و معارف را بايد از راه تهذيب نفس و جلا دادن دل، به وسيله رياضت، كشف كرد.
مشائيان وقتى به تحقيق در قرآن پرداختند، هر چه از آيات قرآن در باره حقايق ما وراء طبيعت و نيز در باره خلقت و حدوث آسمانها و زمين و برزخ و معاد بود، همه را تاويل كردند، حتى باب تاويل را آن قدر توسعه دادند، كه به تاويل آياتى كه با مسلميات فلسفيان ناسازگار بود قناعت نكرده، آياتى را هم كه با فرضياتشان ناسازگار بود تاويل نمودند [حتی طبیعیات].
ترجمه الميزان، سيد محمد باقر موسوى همدانى، ج 1 صص 10 و 11

ففرق بين أن يقول الباحث عن معنى آية من الآيات: ما ذا يقول القرآن؟ أو يقول: ما ذا يجب أن نحمل عليه الآية؟ فإن القول الأول يوجب أن ينسى كل أمر نظري عند البحث، و أن يتكي على ما ليس بنظري، و الثاني يوجب وضع النظريات في المسألة و تسليمها و بناء البحث عليها، و من المعلوم أن هذا النحو من البحث في الكلام ليس بحثا عن معناه في نفسه.
و أما الفلاسفة، فقد عرض لهم ما عرض للمتكلمين من المفسرين من الوقوع في ورطة التطبيق و تأويل الآيات المخالفة بظاهرها للمسلمات في فنون الفلسفة بالمعنى الأعم أعني: الرياضيات و الطبيعيات و الإلهيات و الحكمة العملية، و خاصة المشائين، و قد تأولوا الآيات الواردة في حقائق ما وراء الطبيعة و آيات الخلقة و حدوث السماوات و الأرض و آيات البرزخ و آيات المعاد، حتى أنهم ارتكبوا التأويل في الآيات التي لا تلائم الفرضيات و الأصول الموضوعة التي نجدها في العلم الطبيعي.
الميزان في تفسير القرآن، سيد محمد حسين طباطبايى، ج 1 ص 6

پس از آن به روش متصوفه ایراد گرفته و نهایتاً می نویسد:
بر سر اين دو راهى، كمتر كسى مى تواند راه ميانه را برود، نه آن قدر علم را در درك حقايق قرآن دخالت دهد، كه سرانجام سر از علم ايقوف و زبر و بينه در آورد، و نه آن قدر به فكر ساده خود جمود دهد، كه تا روز قيامت چراغ را بر پيه سوز، و سلاح را بر گرز و كمند، حمل كند.
بلكه در عين اينكه به ذيل ابحاث علمى متمسك مى شود، نتائج حاصله را بر قرآن تحميل نكند، چون فهميدن حقايق قرآن، و تشخيص مقاصد آن، از راه ابحاث علمى دو جور است، يكى اينكه ما در مسئله اى كه قرآن متعرض آنست، بحثى علمى، و يا فلسفى را آغاز كنيم، و هم چنان دنبال كنيم، تا حق مطلب برايمان روشن و ثابت شود، آن وقت بگوئيم: آيه هم همين را ميگويد، اين روش هر چند كه مورد پسند بحثهاى علمى و نظرى است، و لكن قرآن آن را نمى پسندد.
دوم اينكه براى فهم آن مسئله، و تشخيص مقصود آن آيه، از نظائر آن آيه كمك گرفته، منظور از آيه مورد نظر را بدست آوريم، (آن گاه اگر بگوئيم علم هم همين را مى گويد عيبى ندارد)، و اين روشى است كه ميتوان آن را تفسير خواند، خود قرآن آن را مى پسندد.
ترجمه الميزان، سيد محمد باقر موسوى همدانى، ج 1 صص 17 و 18

و هذا هو الذي دعا الناس أن لا يقتصروا على الفهم العادي و المصداق المأنوس به الذهن في فهم معاني الآيات كما كان غرض الاجتناب عن الخطاء و الحصول على النتائج المجهولة هو الذي دعا الإنسان إلى أن يتمسك بذيل البحث العلمي، و أجاز ذلك للبحث أن يداخل في فهم حقائق القرآن و تشخيص مقاصده العالية، و ذلك على أحد وجهين، أحدهما: أن نبحث بحثا علميا أو فلسفيا أو غير ذلك عن مسألة من المسائل التي تتعرض له الآية حتى نقف على الحق في المسألة، ثم نأتي بالآية و نحملها عليه، و هذه طريقة يرتضيها البحث النظري، غير أن القرآن لا يرتضيها كما عرفت، و ثانيهما: أن نفسر القرآن بالقرآن و نستوضح معنى الآية من نظيرتها بالتدبر المندوب إليه في نفس القرآن، و نشخص المصاديق و نتعرفها بالخواص التي تعطيها الآيات.
الميزان في تفسير القرآن، سيد محمد حسين طباطبايى، ج 1 ص 11

من نمی دانم شما چطور از این عبارات، صحت روش فلسفی را نتیجه گرفته اید!

این تصریح صاحب المیزان است که پس از توضیح روش تفسیر قرآن به قرآن می نویسد:
و ما نيز به يارى خداى سبحان روش تفسيرى خود را به همين طرز قرار مى دهيم، و از آيات قرآن در ضمن بياناتى بحث مى كنيم، و به هيچ وجه بحثى نظرى، و فلسفى، و يا به فرضيه اى علمى، يا مكاشفه اى عرفانى، تكيه نمى كنيم.
ترجمه الميزان، سيد محمد باقر موسوى همدانى، ج 1 ص 20

و سنضع ما تيسر لنا بعون الله سبحانه من الكلام على هذه الطريقة في البحث عن الآيات الشريفة في ضمن بيانات، قد اجتنبنا فيها عن أن نركن إلى حجة نظرية فلسفية أو إلى فرضية علمية، أو إلى مكاشفة عرفانية.
الميزان في تفسير القرآن، سيد محمد حسين طباطبايى، ج 1 ص 12

ایشان در اثنای بحث های خود، شاید بیش از 20 مساله ی فلسفی را در کتاب شان آورده اند، و سعی نموده اند که آن مطالب فلسفی پایه و اساس نتیجه گیری هایشان نباشد. اما مگر می شود؟! آنجا که روش صحیح را توضیح می دهند، روش فلسفی را رد می کنند. اما خود در وادی عمل از مباحث فلسفی در تفسیر استفاده ی فراوان کرده اند.
حال آیا این مشکل ماست یا دوگانگی در گفتار و رفتار ایشان؟!

6- در مورد عبارتِ شیخ بهائی؛
شما همچنان در نوع استفاده ی من از کلام شیخ بهائی در توهم به سر می برید!
بله "یکی از حکمای اسلام" مساوی فلاسفه ی مسلمان یا ملاصدرا نیست. مساله اصلاً مساله ی این شخص و آن شخص نیست. بلکه مساله در عدم موفقیت در این امر است. حال این شخص هر که می خواهد باشد. لذا شما اگر خوب به نوشته ی شیخ بهائی توجه کنید، مخالفت فلسفه را با دین خواهید یافت.
يكى از حكماى اسلام كوشيده است تا ميان سخنان فيلسوفان و گفته هاى پيامبران سازگارى دهد. و او گرچه در برخى از موارد توفيق يافته است، اما بناچار به برخى از تكلّفات دور متوسل شده و به تفسير سخنان پيامبران پرداخته است، تا كار خود را كامل كند. و درست آنست كه سخن پيامبران را ميزان قرار دهند. چه، آن، به وحى متكى ست و بايد توجهى به اين كه برخى از گفته هاى فيلسوفان با آن سازگارى ندارد نداشته باشند.
یکی این که به بیان ایشان میان سخنان فیلسوفان و گفته های پیامبران سازگاری ای وجود ندارد که آن حکیم مسلمان خواسته آن را برقرار کند.
دیگر این که ایجاد این سازگاری جز با تکلفات دور و تاویل سخنان انبیا ممکن نیست.

البته شما مجدداً آمده و خواهید گفت که این عبارت جزئیه است و نمی توان از آن حکم کلی گرفت، اما توجه کنید که تاکید من روی عدم موفقیت آن حکیم در تطبیق ظواهر دین با فلسفه است. لذا همین سخن از شیخ بهائی بس است که معلوم کند، حداقل در آن موردی که ایشان نقل می کند - و احتمالاً ملاصدرا را مدّ نظر داشته است - این تطبیق ممکن نشده است. حال هر کسی ادعای این تطابق را دارد، به نظر ما همان راهی را می رود که آن حکیم رفته است؛ یعنی تاویل. در حالی که به بیان شیخ بهائی باید متون دینی را اصل قرار داد.
لذا سخن از خود ماست، به قلم ایشان.

7- کتاب آقای رحیمیان؛
اشکال نموده اید که میرزا قیاس را در اصول و فروع دین قبول ندارد، در حالی که قیاس یا همه جا درست است یا هیچ جا. لذا این ردّ میرزا، در واقع ردّ کلّ قیاس است.
اشکال شما معلوم می کند که با روشی که میرزا برای وجدان و معرفت حقایق مطرح می کند، آشنا نیستید. از آنجائی که تمام استدلالات فلسفه بر منطق شکل گرفته، و آن هم بر قیاس، می ترسید که با ردّ قیاس راه معرفت هم سد شود. از این رو به دفاع از آن می پردازید. در حالی که اگر بدانید در مکتب میرزا برای معرفت راه - یا راه هائی - وجود دارد، دیگر از این ردّ قیاس واهمه نخواهید داشت.

اما آیا قیاس همواره درست هست یا نیست؟ پاسخ به این سوال به این سادگی نیست، و باید کمی راجع به آن توضیح داد.
اولاً خود فلسفه خوان ها قائل به این نیستند که هر قیاسی لزوماً به نتیجه ی صحیح منتج می شود، و برای این موضوع دو دلیل ذکر کرده اند: یکی استفاده ی نادرست از قیاس، و دیگری قرار دادن موادّ غیر یقینی در آن.
استاد مطهری در پاسخ به مفید نبودن منطق و وجود اختلاف میان فلاسفه، می نویسد:
پاسخ اين است كه اولا منطق عهده دار صحت صورت و شكل قياس است نه بيشتر . منشأ خطای بشر ممكن است موارد اوليه ای باشد كه قضايا از آنها تشكيل می شود ، و ممكن است آن مواد اوليه درست باشد و منشأ خطا نوعی مغالطه باشد كه در شكل و نظم و ساختمان فكر به كار رفته است .
منطق - همانطوری كه از تعريفش كه در درسهای اول گفتيم - پيدا است ضامن درستی فكر از نظر دوم است . اما از نظر اول هيچ قاعده و اصلی نيست كه صحت فكر را تضمين كند . تنها ضامن ، مراقبت و دقت شخص فكر كننده است . مثلا ممكن است از يك سلسله قضايای حسی يا تجربی قياساتی تشكيل شود ، اما آن تجربه ها به عللی ناقص و غير يقينی باشد و خلاف آنها ثابت بشود . اين جهت بر عهده منطق ارسطويی كه آن را به همين لحاظ منطق صورت می نامند نيست . آنچه بر عهده اين منطق است اين است كه اين قضايا را به صورت صحيحی ترتيب دهد كه از نظر سوء ترتيب ، منشأ غلط و اشتباه نگردد .
ثانيا مجهز بودن به منطق كافی نيست كه شخص ، حتی از لحاظ صورت قياس نيز اشتباه نكند . آنچه ضامن حفظ از اشتباه است به كار بستن دقيق آن است ، همچنانكه مجهز بودن به علم پزشكی برای حفظ الصحة يا معالجه كافی نيست ، به كار بردن آن لازم است . اشتباهات منطقی علمای مجهز به منطق به علت نوعی شتابزدگی و تسامح در به كار بستن اصول منطقی است .
آشنايی با علوم اسلامی، استاد مرتضی مطهری، ج 1 صص 115 و 116، درس چهاردهم، ارزش قياس 2 (انتشارات صدرا، 1369)
پس صرف به کار گیری قیاس، نمی تواند ضامن صحّت نتیجه گیری باشد، و به کارگیری آن مستلزم چیز دیگری است که به نظر ما همان عقل است.
این همان اشکالی است که مرحوم میرزا مهدی اصفهانی بر قیاس گرفته اند. ایشان در قسمتی از اصل اول از کتاب مصباح الهدی که آن را "قبح القياس" نام گذاشته می نویسد:
وهو (أي العقل) الحجّة علی أنّ القياس مطلق في الأصول والفروع فعل قبیح، رجس من عمل الشيطان، لأنّه لا أمان لخطائه، وهو الحجّة علی أن تسمية القياس بالبرهان ضلالة وجهالة ومکر وشيطنة وخديعة.
مصباح الهدی، میرزا مهدی اصفهانی، ص 5 (نسخه خطی مولف) - ص 62 (بوستان کتاب، 1387)
آقای دکتر رحیمیان هم در کتاب خویش و در فصل دوم، به طور مفصل درباره ی ارزش قیاس بحث کرده اند. رجوع کنید به:
مساله قیاس، دکتر علیرضا رحیمیان، صص 33 - 60 (انتشارات منیر، 1387)
ایشان در پایان بحث و بعد از نقل سخن فوق از میرزا مهدی می نویسند:
روشن شد که در اصول اعتقادی و فروع احکام، قیاس ( تقدیر شیء به شیء ) فی نفسه حجیّتی ندارد و فقط در مواردی صحیح است که دلیل عقلی یا شرعی (نصّ) غیر از خود قیاس برای سرایت دادن حکم از مقیسٌ علیه ( یا مقیسٌ به ) به مقیس وجود داشته باشد. تنها در این صورت است که از راه پیدا کردن خطا در قیاس، در امان خواهیم بود و اگر چنین باشد، همان دلیل عقلی و شرعی، کاشف از حکم مقیس خواهد بود و نیازی به قیاس در کشف آن نداریم. نتیجه اینکه قیاس عقلاً هیچ فایده ای در امر دین ( چه اصول و چه فروع ) ندارد؛ بلکه چون از خطا در اعمال آن، در امان نیستیم، ممکن است بدون آن که بفهمیم، از کاربرد آن به نتایج اشتباه برسیم.
8- سخن پایانی؛
شما مختارید هر طور که صلاح می دانید عمل نمائید. به همین خاطر است که بنده نگفتم چرا به همه ی مسائل مطروحه ی قبلی جواب ندادید.
روش شما در ترک مخاصمه و مراء، ستودنی است.

در یافتن راه حق و پیمودن آن، موفق باشید.

بسم رب المهدی :Gol:
سلام علیکم

جناب هشام! پاسخ به سوال شما در چهارچوب روش شناسی فلسفه و نقد آن است.
إن شاء الله با تاسیس یک سرفصل، آن بحث را آغاز می کنم.
منتظر باشید.

سلام علیکم

در مورد نحوه و چگونگی استفاده اهل کلام از فلسفه و شکل گیری فلسفه اسلامی در کتاب هانری کربن نوشته شده و فارسی این کتاب را گذاشته ام .

و اما در مورد چگونگی دو فلسفه و آیا میتوان فلسفه اسلامی را همان فلسفه یونانی دانست.

در باب این موضوع
سوالی از برادر گرامی طارق عزیز دارم.

از آنجائی که کلام شما مورد سوء استفاده کسانی قرار گرفته که مصداق بارز آیه 71 سوره آل عمرانند لذا برای واضح شدن این شبهه به این سوال پاسخ دهید :

به چه دلیل فلسفه اسلامی و فلسفه یونانی با هم یکی هستند ( بر اساس تحلیل و نتیجه گیری مخالفین فلسفه ) در حالیکه :
در عین اینکه هر دو دارای منطقی هستند در مبانی و مواخذ از هم جدا و در تضاد کاملند .

و در عین اینکه هر دو به یک پاسخ در پس هر سوال و سوال و یا سوالاتی در پس هر پاسخی میرسند و یا میخواهند برسند مطلوب و مقصدشان یکی نیست چراکه یکی بینش مبتنی بر وحی دارد و پاسخش مبین و موید و قوام بخش به مفاهیم مبتنی بر وحی است

و دیگری بینشی بر اساس عقل و ادراک بشری دارد و پاسخهایش مبین و موید و قوام بخش عقل و استدلال مبتنی بر عقل و احساس بشری است.

چگونه میتواند دو فلسفه ای که ابتدا و انتهایش یکی نیست را یکی بدانیم و بگوئیم فلسفه اسلامی همان فلسفه یونانی است در حالیکه تنها تشابه قابل بیانشان تنها و تنها در نحوه تحلیل موضوعات مادی و معنوی است.

مثال هم نیاز ندارد
برای فلسفه دان تفاوت بین این دو مانند تفاوت بین روز و شب است.

یاحق

yar-mahdi;169702 نوشت:
بسم رب المهدی :gol:
سلام علیکم

جناب هشام! پاسخ به سوال شما در چهارچوب روش شناسی فلسفه و نقد آن است.
إن شاء الله با تاسیس یک سرفصل، آن بحث را آغاز می کنم.
منتظر باشید.


باسمه تعالی، سلام بر شما

در خدمت شما هستیم، اما با توجه به موضوع تاپیک ان شاالله مباحث را در موضوع مطالب کتاب ارایه بفرمایید، اگر خواستید موضوع دیگری در تاپیک دیگری مطرح بفرمایید، تاپیک را با یک موضوع جدید، و با یک مسأله جدید مطرح کنید.

باسمه تعالی، سلام بر همه دوستان، و اما ادامه مباحث:

در بخش اول، تعاریفی از علم فلسفه بیان شده و نتایجی از این تعاریف به دست آمده، ایشان بعد از ذکر چند تعریف از علم فلسفه، نتیجه می گیرند که:(ص18تا21):

گر چه فیلسوفان بر محدودیت فکر بشری اذعان دارند، اما این مسأله مانع از این نیست که فیلسوف به طور خود بنیاد از پایینترین تا بالاترین مراتب هستی اظهار نظر کند؛ البته برخی از فیلسوفان به این مطلب که برخی از مسایل از محدوده فکر بشری خارج است اذعان کرده اند اما عملا بر خلاف این اعتراف عمل کرده اند، و ایشان به جملاتی از استاد شهید مطهری استشهاد کرده اند که حقیقتا دیدنی است(مطهری انسان و ایمان ص9تا 11 و اصول فلسفه ج1،ص10 و11).

تا صفحه 22 این مسأله دنبال می شود که زمین خالی از حجت نیست، و همیشه حجت الهی در زمین وجود دارد، در زمان کنونی هم حجت الهی چیزی جز دو ثقل قرآن و عترت ما نمی شناسیم.

اما بخش دوم کتاب، از صفحه 25 به بعد به مسأله عقل فلسفی و عقل دینی و اختلاف آن دو می پردازد، ابتدا از قوای مختلف انسان از دیدگاه فلاسفه مسایلی ذکر شده است و بعد به مراتب عقل انسان یعنی عقل بالقوه و...

بعد در نتیجه ای که از این گزارش بیان شده است می نویسند:

«با توجه به جمع بندی فوق در می یابیم که عقل از نگاه فلسفه در دریافت دانش ها و معارف و برای وصول به عالی ترین مرتبه خود که اتصال به عقل فعال است مستکفی بالذات بوده و نیاز به معلم ، هادی و میزانی بیرون از خویش ندارد، به عبارت دیگر آدمی می تواند با قوه و نیروی عقل خویش، در پی فهم جهان هستی برآید، از یک سو به شناخت موجودات و واقعیت های بیرون از حیطه عمل خود نایل شود(حکمت نظری) و از سوی دیگر، بایدها و نبایدهای رفتاری و کرداری خویش را در ابعاد فردی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی تعیین کند(حمت عملی) و همان گونه که در فصل پیش دیدیم، اساسا فیلسوفان با اتکای به عقل مستکفی بالذات خویش، در پی فهم همه حقایق و رازهای عالم اندو در همه عرصه ها قدم می نهند و به هر گوشه و زاویه سرک می کشند و به تولید و ارایه نظریه می پردازند.»

این دلایلی بود که با توجه به آن، به این نتیجه رسیدند که فیلسوف اساسا برای شناخت عقلی هیچ حد ومرزی نمی شناسد.

جناب یارمهدی،(درپاسخشان به جناب طارق) نوشته اند:

در تعریف عقل و حوزه و مرز کارآئی آن، اختلاف به وجود می آید. یکی آن را ابزاری برای شناخت خوب و بد و حق و باطل معرفی می کند که از جمله ی خوبی ها و حق ها اطاعت از حجت بیرونی است. اما دیگری برای آن گستره ای عظیم قائل است که می تواند به معرفت همه چیز برسد. و در این شناخت نیازمند راهنمائی حجت بیرونی نیست.

در نوع بهره مندی از حجت ظاهری اختلاف نظر به وجود می آید. یکی آن را اصل قرار دادهو نظرات خودش را بر آن تحمیل نمی کند. اما دیگری ابتدا فکر می کند و بعد آنچه خوداز تاملات و تفکراتش را به دست آورده، بر کتاب و سنت جاری می کند و سعی می کند براینظریاتش از نصوص و ظواهر دین مویداتی پیدا کند.

ابهاماتی در فرمایشات جناب یارمهدی در این خصوص وجود دارد که مثلا عقل انسان تا چه مرزی می تواند به شناخت خوب و بد و حق و باطل برسد، اما مولف کتاب یک مطلب صحیح در این خصوص مطرح کرده اند(گرچه نتیجه ای که گرفته اند اشتباه است، اما اصل مطلب صحیح است.):

ایشان در ادامه مطالب گفته شده، به ذکر عقل دینی می پردازند و بعد از توجه به اینکه عقل یک نور الهی است و ذکر احادیث زیادی(که حقا احادیث بسیار گویایی است) به این نتیجه می رسند که عقل در دریافت برخی حقایق خودبنیاد است(دقیقا همان حدی که فلاسفه قایلند) مثلا در درک بدیهیات(ص33) مثل درک اجتماع و ارتفاع نقیضین محال است، جزء بزرگتر از کل است، مصنوع نیاز به صانع دارد، دو شیء مساوی با یک شیء با هم مساوی اند، و....و در عقل عمل به درک حسن و قبح ذاتی، بعد در یک نتیجه نهایی می نویسند:

«روایات فوق و روایات متعدد دیگر، بیانگر این مطلب اند که عقل در فهم پاره ای از معارف و حقایق، مستقل است و حجت باطنی و درونی الهی به موازات حجج ظاهری او(رسولان و ایمه علیهم السلام) محسوب می شود و حکم او در این موارد، لازم الاتباع است. »

اما در نتیجه گیری ایشان(در خصوص علم فلسفه) آمده است:

«با توجه به جمع بندی فوق در می یابیم که عقل از نگاه فلسفه در دریافت دانش ها و معارف و برای وصول به عالی ترین مرتبه خود که اتصال به عقل فعال است مستکفی بالذات بوده و نیاز به معلم ، هادی و میزانی بییرون از خویش ندارد، به عبارت دیگر آدمی می تواند با قوه و نیروی عقل خویش، در پی فهم جهان هستی برآید، از یک سو به شناخت موجودات و واقعیت های بیرون از حیطه عمل خود نایل شود(حکمت نظری) و از سوی دیگر، بایدها و نبایدهای رفتاری و کرداری خویش را در ابعاد فردی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی تعیین کند(حمت عملی) و همان گونه که در فصل پیش دیدیم، اساسا فیلسوفان با اتکای به عقل مستکفی بالذات خویش، در پی فهم همه حقایق و رازهای عالم اندو در همه عرصه ها قدم می نهند و به هر گوشه و زاویه سرک می کشند و به تولید و ارایه نظریه می پردازند

آیا حقیتا فلاسفه هیچ حد و مرزی برای شناخت عقلانی قایل نیستند؟ مطالب شهید مطهری در مواردی که استشهاد شده است، دلالت بر این دارد که اساسا فیلسوف هیچ حد و مرزی برای عقل قایل نیست؟ آیا اینکه فیلسوف در یک تقسیم عقلی مثلا موجودات را به واجب و ممکن تقسیم می کند، و مدعی است که در این تقسیم و در این نوع شناخت( که فراگیر است و شامل تمام موجودات می شود، یعنی خداوند و ماسوا الله، که تمام حقایق را به نحو کلی سیر می کند، و دیگر ورای آن عدمستان است) به همین معنای مولف کتاب و...، حد و مرزی برای عقل نمی شناسد؟ آیا بین حد و مرز ناشناسی عقلی که شهید مطهری(ره) می گوید، با این نوع حد ومرز ناشناسی عقلی فلسفی که مولف کتاب و...، به فلاسفه نسبت می دهند، تفاوتی وجود ندارد؟:Moteajeb!::Moteajeb!:
اینکه فیلسوف قایل به عقل مستکفی بالذات است، چه ارتباطی به این دارد، که خود فیلسوف به عقل مستکفی بالذات رسیده است؟ خود فلاسفه ای که عقول را تقسیم می کنند، می گویند ما صاحب عقل مستکفی بالذاتیم و با عقل فعال مرتبطیم؟:Moteajeb!::Moteajeb!: فلاسفه چه کسانی را صاحب چنین عقلی می دانند؟:Gig:


سلام.

بنده قصد ورود به بحث را نداشتم چون خود دوستان موارد را پی گیری می نمایند غرض فقط چند نکته است..

ابتدا اینکه قضایای منطقی از سنخ لفظ هستند که خود دال بر مدلول خود یعنی تصدیق می باشد که از نوع علم است؛نتیجتا منطق زبان لفظ است واین از موارد متعارف می باشد حالا شخص با چه زبانی غیر از منطق صحبت می کند که دیگران می فهمند ان دیگر مطلبی است که باید از مخالفان منطق پرسید،به قول اقای دکتر دینانی وقتی شخص برهان منطقی را مردود می داند باید با زبانی سخن بگوید که با منطق بیگانه است انوقت این پرسش پیش می اید که مشخصات ان زبان چیست؟؟!وموازین اعتبار ان کدام است؟وایا می توان ادعا کرد که موازین دین با زبان منطق بیگانه وناسازگار است؟یا اینکه زبان خداوند با زبان مردم مغایر است و ایشان به ان پی برده اند؟

در ثانی مقدمات قضایا البته همه از بدیهیات و یقینیات هستند،ولی اینکه ماده و یا صورتی در برخی موارد اشتباه باشد دلیل بر رد ان نیست،وگرنه همه علوم اکتسابی از قبیل علم حدیث و اصول فقه و علم پزشکی و غیرهم را نیز باید زیر سوال برد (مثلا پزشکی که به دلیل عدم کفایت در کاربرد صحیح لوازم و همچنین عدم اگاهی کامل به علم پزشکی مرده ردیف می کند دال بر رد علم پزشکی نیست)،چون علم حدیث که خود واضع عقلانی است که از طرف علامه حلی و همچنین شیخ طوسی در خیلی از جهات تغییرات اساسی به وجود امد که به سبب ان خیلی از احادیث صحیح قبلی نیز ضعیف گشتند و یا همین جناب مهدی اصفهانی بعد از کلی صغری و کبری کردن اخر می گوید ظواهر دین حجیت تام در تمام موارد را دارد چه در اصول وچه در فروع ولی اگر ایشان درست گفته باشند پس اخباری گری ،مطلق فهم اهل بیت بودند در حالی که جمود فکری انها اسلام را داشت جوری دیگر نمایان می کرد،حتی علامه مطهری از طریق ایت الله بروجردی می گویند دست به تالیف قرانی هم زده بودند که به دستور ایشان به دریا ریخته شد...از جهتی هم ایشان(سید مهدی اصفهانی ) با منطق وحی اثبات کردند!! که الفاظ وحیانی به نفس اشیا تعلق می گیرد نتیجتا سنخش با الفاظ بشری که دلالت بر اشیا دارد مغایر است،چون منطق الفاظ قرانی چیزی است که از نوع الفاظ بشری نیست نتیجتا منطق بشری باطل است!!!!!!!!!!!!!!!

ثالثا هم ایشان بر اساس چنین منطقی که زبان قران است،اثبات کردند که نفس نفسا تاریک است،ولی با این منطق که چیزی که نفسا تاریک باشد با ضد خود که نور است جمع نمی گردد،پا روی منطق زبان بشری گذاشت......وبقیه موارد ...

به نظر حقیر هیچ زبانی نیست که از منطق خارج باشد،به عبارتی منطق فطری انسان است،ولی در مورد فروع چون بین مقدمات ونتیجه در خیلی از مواقع اشتراکی نیست نمی توان از منطق استفاده نمود به عبارتی بین مقدمه ونتیجه نمی توان رابطه عقلی بر قرار کرد برخی از مقدمات باعث نتیجه ای بزرگ و مغایر می شوند وبر برعکس که در احکام دینی کاملا نمود دارد.........

ولی فهم همین نیز خارج از منطق نیست.

یا علی

بسم رب المهدی :Gol:
سلام علیکم

هشام;169786 نوشت:
باسمه تعالی، سلام بر شما

در خدمت شما هستیم، اما با توجه به موضوع تاپیک ان شاالله مباحث را در موضوع مطالب کتاب ارایه بفرمایید، اگر خواستید موضوع دیگری در تاپیک دیگری مطرح بفرمایید، تاپیک را با یک موضوع جدید، و با یک مسأله جدید مطرح کنید.

راجع به نقد این کتاب فعلا حرفی ندارم، و ترجیح می دهم که به همان مساله ی اساسی روش شناسی فلسفه و نیز روش شناسی نقد فلسفه بپردازم.
پاسخ بسیاری از اشکالات همانجا داده خواهد شد، إن شاء الله. مثل این که آیا مخالفت با فلسفه خودش فلسفه است؟ آیا از منطق برای ردّ منطق استفاده می شود؟ ارزش قیاس چیست؟ جایگاه عقل و حوزه کارکرد آن کجاست؟ و مباحثی نظیر این.

البته آن را در سرفصلی جدا از این جا مطرح خواهم کرد، إن شاء الله.
فقط کمی به من وقت بدهید، چون درگیر چند پروژه ی درسی هستم.

yar-mahdi;167109 نوشت:
نمونه هائی از بهره های علمی آخوند ملاصدرا، از فیلسوف اول، معلم اول، معلم فلاسفه، فیلسوف اکرم، ارسطاطالیس. (این ها عبارات تجلیل آمیزی است که آخوند درباره ی ارسطو به کار برده است) 1- قاعده ی امکان اشرف الفصل في قاعده امكان الأشرف الموروثة من الفيلسوف الأول مما يتشعب عن أصل امتناع صدور الكثرة عن الواحد الحق قاعده أخرى هي قاعده امكان الأشرف مفادها ان الممكن الأشرف يجب ان يكون اقدم في مراتب الوجود من الممكن الأخس وانه إذا وجد الممكن الأخس فلا بد ان يكون الممكن الأشرف منه قد وجد قبله وهذا أصل شريف برهاني عظيم جدواه كريم مؤداه كثير فوائده متوفر منافعه جليل خيراته وبركاته وقد نفعنا الله سبحانه به نفعا كثيرا بحمد الله وحسن توفيقه وقد استعمله معلم المشائين ومفيدهم صناعه الفلسفة في اثولوجيا كثيرا . الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، صدر الدين محمد الشيرازي، ج 3 ص 244 قاعده امكان الأشرف المستفاد أصله من معلم الفلاسفة ارسطاطاليس . الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، صدر الدين محمد الشيرازي، ج 7 ص 307 ظهر وتبين انه كما يمكن اثبات الموجودات المتوسطة بقاعدة امكان الأشرف يمكن اثبات كثير منها بقاعدة أخرى لنا ان نسميها قاعده امكان الأخس وقد استعملناها حسب ما أشار اليه معلم الفلاسفة في كتاب اثولوجيا في كثير من المواضع . الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، صدر الدين محمد الشيرازي، ج 3 ص 257 در این موارد جناب آخوند به صراحت می گوید که قاعده ی امکان اشرف از ارسطو به ارث رسیده و اصل این قاعده از وی گرفته شده، و جناب آخوند هم به همان ترتیبی که وی در کتاب اثولوجیا آورده از آن استفاده می کند. 2- حد وسط در برهان ومن تعمق تعمقا شديدا فيما ذكره المنطقيون في كتاب البرهان ان الحد والبرهان متشاركان في الحدود وان الحد الأوسط في البرهان بعينه هو الحد المتأخر الذي هو الفصل في الحد وما ذكره المعلم الأول في اثولوجيا ان الجواب عما هو ولم هو في كثير من الأشياء واحد يجد إشارة لطيفه غامضه بل واضحة إلى صحة ما قلناه . الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، صدر الدين محمد الشيرازي، ج 2 ص 87 و 88 در اینجا آخوند تصریح می کند که سخن ارسطو در کتابش، اشاره به آن چیزی است که ایشان می گوید. 3- معنای کلام الهی اعلم أن الغرض الأول للمتكلم في اراده الكلام انشاء أعيان الحروف والكلمات وايجادها من الضمير في المخارج وهو عين الاعلام واما ترتب الأثر على الامر والنهى والاخبار والتمني والنداء والاستفهام وغير ذلك فهو مقصود ثان وغاية ثانيه غير الاعلام وهذه المغايرة انما يتحقق في بعض اقسام الكلام لان الكلام على ثلثه اقسام أعلى وأوسط وأدنى فأعلى الاقسام ما يكون عين الكلام مقصودا أوليا بالذات ولا يكون بعده ‹ صفحه 6 › مقصود اشرف واهم منه لكونه غاية لما بعده وهذا مثل ابداعه تعالى عالم امره بكلمة كن لا غير وهي كلمات الله التامات والأنيات العقليات التي لا تبيد ولا تنقص و سنقيم البرهان على وجودها في مستأنف القول إن شاء الله وليس الغرض من انشائها منه تعالى سوى امر الله ولاجل ذلك قال الفيلسوف الأكرم في كتاب اثولوجيا ان ما هو ولم هو في المفارقات شئ واحد يعنى ما هو نفس حقيقتها فهو نفس كمالها وغايتها وفيه سر ما لو حناك اليه من قبل . الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، صدر الدين محمد الشيرازي، ج 3 ص 5 و 6 در این مورد هم جناب آخوند، سخن ارسطو را در کتابش، سرّ می شمرد. 4- حرکت جوهری فصل في تأكيد القول بتجدد الجواهر الطبيعية المقومة للأجرام السماوية والأرضية ... وفي كلمات الأوائل تصريحات وتنبيهات عليه فلقد قال معلم الفلاسفة اليونانية في كتابه المعروف بكتاب اثولوجيا معناه معرفه الربوبية انه لا يمكن ان يكون جرم من الأجرام ثابتا قائما مبسوطا كان أو مركبا إذا كانت القوة النفسانية غير موجودة فيه وذلك أن من طبيعة الجرم السيلان والفناء فلو كان العالم كله جرما لا نفس فيه ولا حياه لبادت الأشياء وهلكت هذه عبارته وهي ناصة على أن الطبيعة الجسمانية عنده جوهر سيال وان الأجسام كلها بائدة زائلة في ذاتها و الأرواح العقلية باقيه كما أشرنا إليه . الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، صدر الدين محمد الشيرازي، ج 4 ص 111 در اینجا آخوند به قولی از ارسطو به عنوان شاهدی برای کلام خود اشتشهاد می کند. 5- اتحاد نفس با عقل فعال قال المعلم الأول في كتاب اثولوجيا ان العالم الاعلى هو الحي التام الذي فيه جميع الأشياء لأنه أبدع من المبدع الأول التام ففيه كل نفس وكل عقل وليس هناك فقر ولا حاجه البتة ... . انتهى كلام المعلم الأول . ولا يخفى ما فيه من التحقيق والتنوير لجميع ما ادعيناه وقررناه في هذا الفصل الا ان في بعض كلماته ما يحتاج إلى التفسير حذرا من غفلة الناظرين فيها عنه وعدم تفطنهم به . الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، صدر الدين محمد الشيرازي، ج 4 ص 340 و 341 در این مورد نیز سخن ارسطو را تحقیق (=راست گردانیدن) و تنویر (=روشن کردن) سخنان خود می داند. 6- وحدت نفس ثم نجد الجميع موجودة في مقام العقل على وجه مقدس عن شوب كثره وتفصيل معرى عن شوب تفرقه وقسمه وضعية جسمية أو خيالية جزئيه لكنها مع ذلك كثيره بالمعنى والحقيقة غير مفقود منها شئ فالانسان العقلي روحاني وجميع أعضائه عقلية موجودة في ذلك الانسان بوجود واحد الذات كثيره المعنى والحقيقة فله وجه عقلي وبصر عقلي وسمع عقلي وجوارح عقلية كلها في موضع واحد لا اختلاف فيه كما افاده أرسطاطاليس في اثولوجيا . الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، صدر الدين محمد الشيرازي، ج 5 ص 63 پس از ارائه ی بحث خود، آن را به ارسطو نیز نسبت می دهد. 7- وحدت وجود فصل في كيفية كون الممكنات مرايا لظهور الحق فيها ومجالى لتجلى الاله عليها قد أشير فيما سبق ان جميع الماهيات والممكنات مرائي لوجود الحق تعالى ومجالى لحقيقته المقدسة وخاصية كل مرآه بما هي مرآه ان تحكى صوره ما تجلى فيها الا ان المحسوسات لكثره قشورها وتراكم جهات النقص والامكان فيها لا يمكن لها حكاية الحق الأول الا في غاية البعد كما ذكره معلم المشائين ارسطاطاليس في اثولوجيا وهو كتابه المعروف بمعرفه الربوبية . الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، صدر الدين محمد الشيرازي، ج 7 ص 356 و 357 مانند مورد قبل است. 8- علم الهی (بحث اضافه ی اشراقیه) وذلك لأنا نقول هب ان هذا النظام تابع لنظام ذلك العالم فما السبب الباعث لنظام ذلك العالم لو لم يكن ذاته بحسب صقعه الإلهي مشتملا على أفضل نظام وأحسن جمعية لا نظام أفضل منه ولا أحسن وأكرم دفعا للدور والتسلسل ولقد بين المعلم الأول في اثولوجيا هذا المقصد بما لا مزيد عليه . الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، صدر الدين محمد الشيرازي، ج 8 ص 257 اینجا جناب آخوند، توضیحات ارسطو در موضوع مورد بحث را مکفی می شمرد. 9- علم الهی (سبقت علم الهی بر همه چیز) واما المنهج الثاني أعني منهج الصوفية الكاملين فهو قريب المأخذ من منهج الحكماء الراسخين وبيانه ان لوجوده أسماء وصفات هي لوازم ذاته وليس المراد من الأسماء هيهنا هي ألفاظ العالم والقادر وغيرهما وانما هي أسماء الأسماء في اصطلاحهم ولا أيضا المراد بالصفات ما هي اعراض زائدة على الذات بل المراد المفهومات الكلية كمعاني المهيات وكثيرا ما يطلق الصفة في كلام الحكماء ويراد بها ما يشمل المهية أيضا كما يذكر في المنطق الوصف العنواني ويراد به المفهوم الكلى الصادق على الموضوع بحسب عقد الوضع سواء كان ذاتيا كقولنا الانسان كذا أو عرضيا كقولنا الكاتب كذا وكذا ما ذكره في كتاب اثولوجيا . الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، صدر الدين محمد الشيرازي، ج 8 ص 280 و 281 قول صوفیه را که به روش حکمای راسخین نزدیک است، نهایتاً به ارسطو نسبت می دهد. 10- حقیقت روح و اعضای آن أقول المراد من اثبات هذه الأعضاء في الروح حيثما وقع في كلام هؤلاء القوم ليس اثبات الجوارح الجسمانية بل اجزاء روحانية وقوى معنوية كما يليق بلطافة الروح نظير ما ذكروه قول المعلم الأول للمشائين حيث قال في كتاب اثولوجيا ان الانسان الحسى انما هو صنم للانسان العقلي والانسان العقلي روحاني وجميع أعضائه روحانية وليس موضع اليد غير موضع الرجل ولا مواضع الأعضاء كلها مختلفه لكنا في موضع واحد . الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، صدر الدين محمد الشيرازي، ج 9 ص 313 اینجا هم سخن ارسطو را توجیهی بر گفتار خود می آورد. موارد دهگانه ی فوق به مصداق "مشت نمونه ی خروار است" برای کسی که اطلاعی از فلسفه ی صدرائی ندارد، و از سوئی اثر پذیری عمیق آن از حکمت یونان باستان را منکر است، کافی است.

yar-mahdi;169700 نوشت:
فلسفه مبنا و بنا دارد. (صغری) هر چه مبنا و بنا دارد، لزومی به ورود در جزئیات آن برای ردّش نیست. (کبری) پس برای ردّ فلسفه لازم نیست که در جزئیات آن وارد شد. (نتیجه)

هشام;169106 نوشت:
مبانی فلسفه چیست؟ اگر در نوشته ها دقت بشود، کلمه مبانی و مبنای فلاسفه زیاد دیده می شود، یکی از سوالات جدی ما این است که حقیقتا مبنای علم فلسفه چیست؟

باسمه تعالی، سلام بر شما جناب یارمهدی

تا به حال، اشکال شما به ما این بود که خارج از موضوع تاپیک بحث می کنیم، حال که معلوم شد که مباحث ما خارج از موضوع تاپیک نبوده است، راجع به نقد کتاب، بحثی ندارید، خوب، عیبی ندارد.

به جهت اینکه در آینده کارتان راحت باشد، فقط سوالات را مطرح می کنم؛ و به دلیل اینکه، نخواستم خارج از موضوع تاپیک مباحثی داشته باشم و مباحثتان با دوستان دیگر بود، سیاهه های جنابعالی را پاسخ نگفتم،(البته ان شاالله منتظر پاسخ دوست عزیز، جناب طارق، هستیم.) و الا سوالات زیاد است، در مطلبی هم که(پیرامون نسبی گرایی) مرقوم فرمودید، به یاد سخنان دکتر سروش در قبض و بسط تئوريك شریعت، افتادم، که همان مغالطه ایشان را، متأسفانه شما هم، مرتکب شده اید، (البته اگر اساسا فهمیده باشید، اصطلاحا نسبی گرایی چیست.)، و قس علی هذا.

به هر حال، شما هم یکی از کسانی هستید که از مبانی فیلسوفان، زیاد سخن گفته اید، بنده با توجه به همین مطالبی که ارایه داشته اید، چند سوال مطرح می نمایم:

از ظاهر مطالب شما در این فقرات چنین به دست می آید که، شما یکی از مبانی فیلسوفان را استفاده آنها از فلسفه یونان دانسته اید، کلمه مبنای فلسفه هم به این معنا است که اگر این مبنا (تقلید از فلاسفه یونان:Moteajeb!:) در فلسفه نباشد، گویا فلسفه دیگر فلسفه نیست، زیرا اگر مبنا نباشد بنایی هم نخواهد بود.

سوال: آیا حقیقتا اگر شخصی با دلایل برهانی و عقلی صحیح(به زعم شما) بیاید اثبات بکند که دلایل یونانیان باطل است، و نظری خلاف آنان را مطرح بنماید، این شخص از علم فلسفه خارج شده است؟

حال کسانی هم که استفاده کرده اند، از فلاسفه یونان تقلید کرده اند؟ یا استفاده برهانی و عقلی خودشان بوده است؟

بسم رب المهدی :Gol:
سلام علیکم

با عرض پوزش شدید از شما جناب هشام.
قصد داشتم تا درباره ی موضوع روش شناسی با شما گفتگو نموده و در محضرتان بر معلومات خود بیفزایم. ولی ظاهراً قسمت نیست.
از این که نمی توانم پاسخ اشکالات شما را بدهم، جداً عذر خواهی می کنم.

بنده به دلیل رفتار ناشایست مدیر محترم سایت و مدیر اجرایی آن، دیگر علاقه ای به فعالیت در این تالار ندارم.

از خداوند منان برای شما توفیق روزافزون در جهت دفاع از حقّ و حقیقت خواهانم، و امیدوارم خداوند شما را در زمره ی یاران امام مهدی (عجّل الله تعالی فرجه) قرار دهد.

والسلام

باسمه تعالی

سلام بر دوستان

مباحث ما در خصوص نقد و بررسی کتاب فلسفه از منظر قرآن و عترت به صفحاتی رسید که گفته شد مولف عقل را از دیدگاه فلاسفه مرز ناشناس می داند، البته ایشان معتقدند گرچه عده ای از فلاسفه اعتراف به محدودیت عقل دارند اما عملا فلاسفه مطابق این ادعا عمل نکرده اند، البته در صفحه 52، به بعد به خوبی اعترافات عده زیادی از بزرگان فلاسفه را آورده اند،(ظاهرا می خواهند با عدم پایبندی فلاسفه به اعتراف خود، نتیجه بگیرند که عقل فلسفی مرزناشناس است و با عقل دینی متفاوت است)، در صفحه 37، آمده است:

مهمترین تفاوت عقل فلسفی با عقل دینی، در همین نکته است که عقل فلسفی، مدعی فهم همه امور و ورود به تمام عرصه ها است، اما عقل دینی ضمن آنکه امور بسیاری را مستقلا می فهمد، لیکن در فهم بسیاری از امور دیگر خویش را قاصر و نیازمند دانش و راهبری فراتر از خویش می داند. و این نه به معنای تعطیل عقل که تعطل عقل است، بدین معنا که فهم پاره ای از مسایل، اساسا از دسترس عقل به دور است، نه آنکه مسایلی را می فهمد اما حق فهمیدن ندارد و فهم او حجت نیست.

(البته ظاهرا مستند خود را از عقل فلسفی همان سخنان صحیح استاد شهید مطهری در نوشته های اولیه قرار داده است.)

تا صفحه 40، روایات بسیار خوب و گویایی در زمینه عقل، مطرح شده، در بخشی از آن، روایاتی آمده که در رابطه بین عقل و علم، مطرح شده است، ظاهرا نویسنده، از ذکر این روایات برداشت نموده اند که عقل انسان محتاج علم است، و علم هم در بخشی تنها نزد وحی است، پس عقل در همان بعض محتاج وحی است.

آیا مقصود نویسنده این است که عقل خود مختار به هیچ وجه به علم نمی رسد، ( البته این مطلب، حتی با گفته های ایشان در بخش های دیگر سازگاری ندارد) یا اینکه می رسد اما در حیطه قلمرو خود، اما از گفته های خودشان (که به هیچ وجه عقل فلسفی را برنمی تابند)، به دست می آید که می خواهند بفرمایند عقل دربخشی از علوم نیاز به وحی دارد، زیرا به عقیده مولف، عقل در حیطه قلمرو خودش می تواند به حقایق علمی دست بیابد،(عقل دینی ضمن آنکه امور بسیاری را مستقلا می فهمد) چنانچه متکلمین می گویند (البته به نظر ما این همان عقل فلسفی است)، اما عقل به تمام حقایق علمی نمی تواند دست بیابد، زیرا قطعا در قلمرو فوق عقلی نیاز به وحی دارد.

اما به نظر نویسنده، فلاسفه معتقدند که عقل در تمام حقایق علمی خودمختار است و نیاز به وحی ندارد،:Moteajeb!::Moteajeb!: پس به این دلیل فلسفه در مقابل وحی و عترت است.

باسمه تعالی، سلام بر دوستان

در تحلیل مطالبی که تا به حال گفته شده است، چند مطلب، به عرض می رسانم:

اول: به نظر می رسد نویسنده در شناخت علم فلسفه گرفتار خطاهای فاحشی شده اند؛ زیرا قطعا، (چنانچه خود ایشان هم سخنان خوبی از اساطین فلسفه در تعریف فلسفه آورده اند) کاملا مشخص است که فلاسفه عقیده نداشته اند که عقل فلسفی هیچ مرزی نمی شناسد، الا اینکه در سخنانی که از فلاسفه ای مانند شهید مطهری نقل شده است، یک سوء برداشتی اتفاق افتاده است، و معرفت عقلانی که کلی است و به ذات اشیاء هم به نحو عقلی نفوذ می کند را با تمام شناختها و معرفتها خلط نموده اند. این مطلب برای کسانی که اندکی با ادبیات فلسفی آشنا باشند روشن است.

دوم: استدلال در فلسفه، استدلال برهانی است که بر مبنای بدیهیات شکل می گیرد، بدیهیات حجیتشان ذاتی است که اگر دلیلی به بدیهیات تکیه نکند و حجیت بدیهیات ذاتی نباشد، هیچکس به هیچ وجهی نمی تواند دلیلی اقامه بکند، یعنی اساسا راه دلیل و اثبات بسته می شود، این روش و استدلال همان برهان فلسفی است، و راه اثبات مسایل فلسفی چیزی جز این نخواهد بود، حال نویسنده که به درستی به عقل مستقل اعتراف نموده اند، و با استناد به احادیث مسأله را بیان کرده اند، ناخودآگاه به علم فلسفه و حجیت آن اعتراف نموده اند اما ایشان این راه را راه کلامی و اصولی می داند نه راه فلسفی،:Moteajeb!::Moteajeb!: درحالی که حقیقتا و اصالتا این همان راه فلسفی است، نه کلامی و اصولی، چرا که محدوده اثبات علم کلام، محدوی عامی است و تنها منحصر در استدلالهای برهانی نیست، اصلا موجودیت علم کلام برای دفاع از تمامی اصول و کلیات دینی است، که از دلایل مختلف در زمینه های مختلف مدد می گیرد، محدوده دلیل در علم اصول هم به همراه مقدمات نقلی و با توجه به موضوعات شرعی است، که کاملا واضح است؛ فلاسفه به جهت اینکه متکلمین شیعه از این روش استفاده کرده اند، اینها را به حق فیلسوف می دانند، تا جایی که در عصر حاضر اساسا متکلمین و فلاسفه ما به هم پیوسته اند.

سوم: یکی از مسایلی که نویسنده بر آن تأکید داشته اند، (به تبع تمامی مخالفان فلسفه)، استدلال عقلی بر عقلانیت فلسفی از راه اختلافات نظریات فلسفی است، یعنی ایشان با حد وسط قرار دادن اختلافات فلسفی استدلال می کنند که فلسفه باطل است،:Moteajeb!::Moteajeb!: یعنی از همان راه و روش فلسفی می خواهند،نتیجه بگیرند که نظریات فلسفی باطل است، جدای از همین اشکال معروف و بسیار درست فلاسفه بر مخالفین آن که با دلیل نمی شود به جنگ دلیل رفت، مگر فلاسفه مدعی این هستند در ارجاع به بدیهیات مغالطه صورت نمی گیرد؟ خوب، قطعا یکی از دلایل اختلاف مغالطات است، چه بسا اختلاف در اثر عدم فهم اصطلاحات متکلم صورت بگیرد، چه بسا اختلافات در اثر عدم توجه به حیثیات مختلف صورت بگیرد و...

چهارم: علم فلسفه با نظریات فلاسفه متفاوت است، هر کسی، از راه درستی که نویسنده به صحت آن اعتراف نمودند، برای اثبات موجود بما هوموجود، فیلسوف است، حال می خواهد بپذیرد یا نپذیرد، نزاع نزاع لفظی نیست، این همان حکمت اسلامی است، اگر کسی بخواهد برای اثبات حقیقت صرفا از برهان استفاده بکند، می شود یک عالمی که با استدلال فلسفی مسایل را اثبات می کند، حال متکلم بودن یا فیلسوف بودن با توجه به دایره و قلمروی است که علوم تعریف می کنند، مگر علوم مرز ندارند؟ مگر علوم هدف ندارند؟

باسمه تعالی

در صفحه 49، بعد از اینکه اختلاف فلاسفه را مطرح کرده و در یک استدلال نتیجه می گیرد که عقل فلسفی عقل قطعی نیست، تعریفی بسیار خوب از جناب سید جلال الدین آشتیانی ره در تعریف حکمت می آورند:

حکمت عبارتست از علم به احوال موجودات بر نهجی که موافق و مطابق واقع و مبتنی بر دلایل عقلی صرف منتهی به بدیهیات باشد، به نحوی که هیچ عقلی در قبول آن توقف و تردید جایز نداند

این تعریف توسط نویسنده رد می شود، ظاهرا به این دلیل که در این تعریف مسأله عدم تردید در دلایل عقلی وجود دارد چرا که اگر عدم تردید وجود نداشته باشد، این همه اختلاف در فلسفه چرا؟:Gig:

در صفحه 73، آمده است:

در بخش اول دانستیم که عقل فلسفی عقل مستکفی بالذات بوده:Gig: و بر این باور است که می تواند مستقل از هر منبع دیگر با اتصال به عقل فعال به کمال و سعادت دنیوی و اخروی نایل شود، بدیهی است در چنین تلقی از عقل ضرورتی برای نبوت و ارسال رسل از جانب خداوند باقی نمی ماند:ok:

نویسنده به جهت اینکه محملی صحیح برای گفتار خودش پیدا بکند، به سراغ گفته محمدبن زکریای رازی به عنوان نظرگاه های غریب و شگفت آور فلاسفه، می رود، بعد آن گفته را با تأیید عبدالرحمن بدوی از مورخین فلسفه تثبیت می کند.:ok:

واقعا عجیب است که یک تحلیل تمام عیار بر علیه فلسفه از برداشت های رازی و عبدالرحمن بدوی صورت می دهد، با توجه به اینکه به این مطلب اعتراف می کند که جناب ابن سینا یک حمله تمام عیار به گفته های رازی نموده است (ابن سینا، رازی را یک زبان دراز و یاوه سرایی دانسته که از پیشه خود دست کشیده و به الهیات پرداخته که خارج از پیشه اوست) اما با این حال همان نتیجه ای که بر علیه فلسفه گرفته با نقض ابن سینا، سرجای خودش باقی است.:ok:

واقعا آدم متعجب و حیران می ماند که چگونه استشهاداتی در کتاب، (از فلاسفه بر رد فلسفه) صورت گرفته؟ آخر این شواهد چه ارتباطی به اثبات نتایج ایشان دارد؟:Gig::Gig:

باسمه تعالی

نویسنده به تبیین همطرازی فلسفه و وحی می پردازد و بعد شروع می کند به گفته های فلاسفه که هیچ ارتباطی به علم فلسفه ندارد،(یعنی بر فرض صحت و برداشت درست از کلمات فلاسفه)، این نتایج(در خصوص وحی و فلسفه و رابطه آن)هیچ ارتباطی به علم فلسفه ندارد، در حالی که حقیقتا هر کدام از آن سخنان، قابل بحث است، و می شود جداگانه بحث کرد(این در حالی است که به نظر ایشان در همان کلمات بین خود فلاسفه اختلافاتی وجود دارد که نویسنده هم به آنها اشاره می کند)، اما به جهت اینکه مسأله ارتباطی به علم فلسفه ندارد، نیازی به طرح آن نیست.

ایشان در صفحه 94می نوسد:

از دیگر نکات قابل تأمل در منطق ارسطویی و به تبع آن فلسفه این است که مضامین و منقولات وحیانی، در زمره مقبولات قرار داشته و ازدایره برهانیات(یعنی اموری که قبول آن ها از نظر عقل واجب است) خارجند. از این منظر، مبادی برهان عبارتند از: اولیات، محسوسات، مجربات، حدسیات، متواترات و فطریات.:ok:

در این خصوص نکته ای که باید توجه بشود این است که، حقیقتا ایشان درست می گویند، این مسأله خیلی قابل تأمل است و لازم است ایشان تأمل و بررسی بکنند که چرا این مسایل حقیقتا چنین است،:Narahat az:(البته همچنان باید این تأمل در مسایل دیگر فلسفی هم صورت می گرفت تا مسایل را اقلا به همان معنایی که آنها گفته اند، برداشت کرده و بر علیه علم فلسفه، حکم صادر می شد.)

در صفحات 96 به بعد به بحث نبوت از منظر قرآن و عترت پرداخته، و طبیعتا معلوم است که از همان سخنان مختلفی که از فلاسفه نقل شده بود، چه نتیجه ای گرفته می شود، تعارض فلسفه و دیانت(یعنی از سخنان و گفته های فیلسوفان به تعارض علم فلسفه و نبوت می رسند:Moteajeb!::Moteajeb!:).

البته تمام این مطالب که در خصوص وحی و حجت الهی بیان شده با همان مطالبی که در صفحات اولیه کتاب (از احادیث و روایات) در اثبات عقل خودمختار آوردند، کلیت مطالب بسیار درست و حق است.

سلام علیکم

متاسفانه تمام آنچه که در این کتاب می بینیم یا جعل مضمون و نص است ( مانند آن نقلی که از رجال کشی آورده بود یا آنچه که از کتاب نهج الحق وكشف الصدق علامه حلی جعل کرده بودند )

یا جعل مفهوم مانند این مقوله که به غلط اندر غلط فلسفه اسلامی را میخواهد از دید و نظر خواننده پنهان کند و سعی دارد فلسفه یونانی را بجای آراء فلاسفه اسلامی قالب ذهن عده ای نماید که از این مقولات ناآشنا هستند.
آنگاه آنرا به قیاس با دین بکشاند.

واقعا اینطور نوشتن خجالت آور است برای هر کسی که تخصصی دارد و میخواهد موضوعی را نقد و تحلیل نماید آنگاه یا اینچنین عامیانه بنویسد یا اینقدر در فکر جعل و دستکاری باشد.

که صد البته اینطور نوشتن خود اثبات میکند که نویسنده چه نیت و چه دیانتی داشته است.

اما برای اینکه کمی با عقاید و آراء فلاسفه یونانی ای که نظراتشان مورد توجه اهل کلام قرار گرفته را بهتر بشناسیم یک نمونه مشهور عقیدتی را معرفی و توضیحی بالاجمال در موردش خواهم داد.

اگر خدا بخواهد ..


گزنفون بعنوان یکی از شاگردان سقراط کتابی را پس از مرگ سقراط جمع آوری کرد در 4 جلدمعرفی نمود.

در این چهار جلد بخواهیم بدانیم چه چیزی نوشته شده بدین شرح خواهد بود :
در کتاب اول وصف (مدح) سقراط به موضوعاتی همچون :

1- پیروی از آئین دولت ( در اسلام معادلی دارد که آن بنا به فرمان نبی اکرم مبنی بر شناخت ولی امر ( امام ) زمان خود و اطاعت از او )

2- وجود یک مشیت و حکمت الهی
3- اعتدال و فروتنی

در جلد دوم وصف سقراط موضوعاتی همچون :
مضمون این بخش تحلیلی است از موهبتی بنام گزانتیپ ( همسر سقراط ) برای فرزندش ( لامپروکلس ) . گزانتیب اخلاقی بسیار تند داشت و حتی محبت خود را با تندی خلق ابراز میکرد .

1- انتقادی از بردباری مفرط ( که مضمونی آن در اسلام اعتدال و افضل الاعمال اوسطها و ..)

2- پند فرزند
سقراط در این بخش همسرداری و موهبتی همچون همسر را در قالب شخصیت گزانتیپ توصیف مینماید.
( که در اسلام اخلاق در خانواده نام دارد )
و همچنین راجع به دوستی و انتخاب دوستان از طریق آزمودن آنها و اندرزهای عملی اخلاقی او
3- در ادامه آن سعی دارد محبت بین خانواده در قالب محبت بین دو برادر ( خرفون و خرکرات )

در جلد سوم وصف سقراط آمده :

1- تحلیل علوم نظامی و لشگر کسی
2- تحلیل سیاست و اخلاق سیاسی و توصیه به لزوم رعایت اعتدال
3- تحلیل زیبائی و...
که این کتاب هم مانند اکثر کتب سقراط دارای محتوائی با محوریت اخلاق است.

در کتاب چهارم وصف سقراط آمده:

1- خودشناسی در قالب مکالماتی بین دو فیلسوف و تحلیل آنها
2- مشیت الهی و رابطه آن با خود شناسی ( این مضامین بلا استثناء در اسلام دارای تعاریفی است که فلاسفه اسلامی قبلا اینها را گرفته تصحیح و یا تکمیلشان کرده اند که نیاز به گفتن نیست ولی بخاطر نوشته های جاعلانه این شخص لاجرم باید نوشت )
3-ارزش اعتدال و میانه روی و اهمیت شجاعت برای طی مسیر معرفت الهی

خب از دیدگاه یک متفکر اسلامی این آراء جای نقد-تحلیل و بررسی دارد و آنها چند صد سال پیش این ارها را کرده اند و به تمام دنیا ارائه داده اند لذا امروز شما سخنان ابن رشد سهروردی صدرا و... را از دهان فلاسفه دنیا میشنوید و آنها از همین طریق با مفاهیم والای اسلامی آشنا شده و موید آن بوده و هستند ( مانند امثال هانری کربن )

لذا مشخص است مقصود و نیت از طرح این مباحث چیست.

یاحق

باسمه تعالی

در مباحث گذشته بیان شد که مخالفین فلسفه، دلایلی برای مخالفتشان مطرح می کنند، که به نظر هیچ ارتباطی به علم فلسفه ندارد.

اکنون به یادآوری اشکالی می پردازیم که یکی دیگر از خطاهایی است که در این کتاب(فلسفه از منظر قرآن و عترت) هم (مانند دیگر آثار مخالفین) تکرار شده است.

اشکال پیرامون منشأ علم فلسفه است، یعنی محل تولد علم فلسفه، غیردینی است و مبدعین و موسسین آن، غیر اسلامی و غیر الهی هستند، پس فلسفه باطل است.

این در حالی است که، فلسفه ذاتا علمی است برهانی نه تقلیدی، فلسفه ای که از یونان وارد مهد علوم اسلامی گردید، بسیار محدود بود. این علم با توجه به همخوانی و ارتباط عمیق با ذات دین مبین اسلام مراحل شکوفایی خودش را طی کرد، استاد شهید مطهری در این خصوص می نویسد:

و الحق بايد انصاف داد فلاسفه اسلامى كه بيشتر همت خويش را صرف تحقيق در اين فن كرده‏اند خوب از عهده اين كار بر آمده‏اند و فلسفه نيمه كاره يونان را تا حد زيادى جلو برده‏اند و با آنكه فلسفه يونان در ابتداى ورود در حوزه اسلامى مجموعاً بيش از دويست مسأله نبود، در فلسفه اسلامى بالغ بر هفتصد مسأله شده است و علاوه اصول و مبانى و طرق استدلال حتى در مسائل اوليه يونان به كلى تغيير كرده و مسائل فلسفه تقريباً خاصيت رياضى پيدا كرده. اين خصوصيت در فلسفه صدر المتألّهين كاملًا هويداست و بايد انصاف داد كه در اين جهت تقدم با دانشمندان اسلامى است‏.(مجموعه‏آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏6، ص: 36)

نویسنده در ادامه مباحث با ذکر مسأله خاستگاه فلسفه اسلامی، اشاره دارد به این مغالطه تکراری که، فلسفه از یونان وارد اسلام شده است و این مسأله به هیچ وجه نمی تواند با انحصار حقیقت علم نزد اهل بیت علیهم السلام اجمعین، سازگار باشد، مسلمانان به هیچ وجه مجاز نیستند علوم خود را از مهد غیردینی و غیراسلامی دریافت بکنند و در این زمینه احادیث زیادی، وجود دارد. حتی اگر مسلمانان بتوانند مسایلی را با توجه به عقل خود مختار خود از غیر مسلمان و کفار اخذ بکنند اما یک نظام معرفتی و علمی را نمی توانند از جایگاه غیر اسلامی دریافت بکنند.

این نکته ای است که بارها در مباحث ما، بدان اشاره شده است که خاستگاه حکمت عقل انسان است، خاستگاه فلسفه عقل انسان است، نه افراد.

بله اگر اسلام با برهان و استدلال عقلی مخالف باشد، بحثی نیست، اگر اهل بیت عصمت علیهم السلام اجمعین با راه برهانی مخالف باشند، هیچ بحثی نیست، فلاسفه وحکمای اسلامی با توجه به همین مسأله که نویسنده هم اعتراف کرده است (عقل خودمختار و حجیت ذاتی آن)،و اساسا، قابل انکار هم نیست، به علم فلسفه بها داده اند، و در عین حال با توجه به اینکه نمی توان اساسا عقلانیت و برهان را، از اسلام جدا کرد، استحکام اسلام را تبیین کرده اند.

حقا اگر اسلام ذاتا با برهان و عقلانیت سنخیتی نداشت هیچگاه فیلسوف پرور نمی شد، این همراهی و معیت در اثر سنخیت ذاتی علم فلسفه و اسلام فطری است که قهرا به یکدیگر پیوسته اند، بلکه از هم جدایی ندارند.

نکته دیگر اینکه، حقیقتا، اهل بیت عصمت علیهم السلام منبع و خزان علم هستند، و این مسأله هیچ منافاتی با حقایق علمی نزد غیر اهل بیت علیهم السلام ندارد با توجه به اینکه خداوند انسان را با توجه به ظرفیتش به توانایی هایی در کشف علم مفطور ساخته است، فرق بین فیلسوف مسلمان با غیر مسلمان این است که فیلسوف مسلمان با قبول و ایمان به این مطلب و حقانیت وحی، فیلسوف است و فیلسوف غیر مسلمان چنین نیست، و این همان است که باعث بالندگی فلسفه اسلامی شده است؛ یعنی در سایه اثاره عقولی که از ناحیه وحی و ایمه اهل بیت علیهم السلام صورت گرفته، فلسفه اسلامی متکامل شده است، چنانچه استاد شهید مطهری هم به این مطلب اشاره نموده اند.

پس سخنان نویسنده در این خصوص، بر اساس همان عدم شناخت صحیح علم فلسفه از محل بحث کاملا خارج است.

فلسفه
فلسفه چیست؟
قران چیست؟
فلسفه در قران
خوب
فکر میکنی واقعیت چیه؟
دونستن یا ندونستنش چه فرقی میکنه؟
چرا فکر میکنی اصلا واقعیتی وجود داره؟
چه تعریفی از واقعیت کردی که فکر میکنی چیزی رو پیدا کردی که شبیه واقعیته؟
آیا فکر میکنی واقعیت آنقدر نزدیک و راحته که هر کسی با خوندن چند تا کتاب بتونه بهش دست پیدا کنه؟
اگر اینطور بود که دیگه واقعیت ارزشی نداشت؟
فرق تو با انسان غارنشین چیست؟
فکر میکنی خیلی پیشرفت کردی؟!!!
اگر پیشرفت کردی چرا فکر میکنی وقتی کار اشتباه کردی باید به خدا متوسل بشی؟
چرا وقتی کار اشتباه میکنی به یاد خدا می افتی؟
هیچ میدونی معنی نماز چیه؟
چرا وقتی حالت خوبه نماز میخونی؟(خودتو گول نزن)
چرا وقتی دچار استرس و اضطراب میشی و فکرت مشغول چکی که قرار پاس نشه دیگه حال نماز نخوندن نداری؟
چرا وقتی میخوای کنکور بدی صبح تا شب نماز میخونی و دعا میکنی ولی وقتی میبینی قبول نمیشی دیگه همه چیو میزاری کنار؟
چرا وقتی میخوای به دختر مورد علاقت برسی نماز میخونی و دعا میکنی ولی وقتی بهش نمیرسی یا دعواتون میشه یا پدرش میگه تو بی پول و بدبختی من بهت دختر نمیدم دیگه خدا رو هم قبول نداری؟!!!
آیا این اعتقاد تو به خداست؟
آیا فکر نمیکنی معنی نماز یعنی این که انسان در همه حال صبح و ظهر و شب یک روحیه داشته باشه؟ هیچ چیز نباید شما را متحول کنه در هنگام شادی خودت رو نباز و اعتدال رو رعایت کن و در هنگام غم هم همینطور این که کلام پیامبران است فکر میکنی معنی این چیه؟ معنیش اینه که وقتی به هیچ چیز این دنیا ارزش قائل نشدی و انقدر ایمانت به خدا قوی بود که هر بلایی سرت اومد نتونه تو روحیه تو تاثیر بزاره وقتی اینطوری شدی اونوقت دیگه نیازی نداری از کسی سوالی بپرسی چون همه چیو میدونی ولی افسوس که ...
فکر نمیکنی تو هیچ وقت نیاز به دعا نداری؟!!!
تو از خدا چی میخوای؟!!! در حالی که خدا به تو بزرگترین چیز رو داده!!
ولی افسوس که ما حتی از 10 % هم استفاده نمیکنیم و فقط بلدیم دست به دعا برداریم .
غافل از اینکه خدا به ما اتمام حجت کرده!! و چیزی رو در اختیار ما داده که بهش میگین قدرت عقل و تفکر چیزی که بارها در قران به کسانی که تعقل میکنند اشاره شده ولی ما ها به جای تعقل فقط دعا می کنیم به جای اینکه قبل از کار اشتباهی که قراره انجام بدیم تعقل کنیم آن کار رو انجام میدیم بعد که گندش دراومد به خدا التماس میکنیم اونوقت خدا میکه خاک بر سر تو و اون عقلی که من بهت دادم کاش اون عقل رو به یه حیوون میدادم بهتر ازش استفاده میکرد. وقتی سرتاسر عمرت رو از تفکرت و عقلت استفاده کردی دیگه نیازی به دعا نداری!!!
نیازی به التماس به کسی نداری که مشکلتو حل کنه !!!
ای کاش شماها منظور من رو می فهمیدین . و کورکورانه قضاوت نمیکردین که این چه حرفیه پس امام رضا چیه امام حسین چیه؟!!1و ....
ای کاش ....

موضوع قفل شده است