فرق تصوف با عرفان

تب‌های اولیه

24 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

seyedziya;22862 نوشت:
عرفان در ايران معاصر چه وضعيتي دارد؟

بابا یکم به خودت استراحت بده
ماشاءالله:Gol:

در زمان قدیم صوفی کسی بوده است که راه عرفان را طی می کرده است. اما هم اکنون به دلیل به وجود آمدن عرفان های کاذب تشخیص اینکه چه کسی واقعاً دنبال عرفان است سخت شده است

و در پاسخ به نجاتم عزیز
ممکن است خداوند تبارک و تعالی در مرحله ای که شخص به مقام فناء فی الله می رسد تکالیف را از او بردارد. اما به نظر بنده او نیز باید مانند ائمه اطهار (ع) اگر در سطح جامعه است تکالیف را رعایت نماید. چراکه این افراد خود برای دیگران سرمشق هستند.

سوال
وظیفه ی ما در برخورد با اهل تصوف چیست ؟

پاسخ :
در میان مسلمین اعم از سنى و شیعه فرقه‏هاى مختلف و متعددى از متصوفه وجود دارند كه از نظر اعتقادات و اعمال تفاوت‏هاى بیشمارى با یكدیگر دارند. در این جا لازم است توجه شود كه بالاخره صوفیان در بین امت اسلامى نوعى انشعاب مذهبى ایجاد كرده و این روش آنان از نظر شرعى مردود است. افزون بر آن هر یك از فرق صوفیه به گونه‏اى گرفتار بدعت‏ها و خرافات مى‏باشند
و راه آنان تطابق واقعى با مسیر عارفان حقیقى و برجسته ندارد. بنابراین لازم است كه از پیوستن به آنها و نشر مرامشان خودداری شود و كسانى كه به آنان تمایل پیدا كرده‏اند مورد راهنمایى و هدایت لازم قرار گیرند. براى آگاهى بیشتر ر . ك : 1- ارمغان خانقاه،محمد تقى رهبر 2- گفتگوى عالم و صوفى،سید محمد مهدى مرتضوى لنگرودى 3- كلام عرفان،شهید مطهرى 4- انگیزه پیدایش مذاهب،مكارم شیرازی

علامع طباطبائی رحمت الله علیه در مورد بدعتهای صوفیه می فرمایند:
صوفيه براى سير و سلوک آداب و رسوم خاصى را که در شريعت وجود نداشت به وجود آوردند و راه‌هاى جديدى را پيوسته به آن افزوده و شرع را کنار گذاشتند. تا اينکه به جايى رسيدند که شريعت را در يک طرف ديگر قرار دادند و کارشان به جايى رسيد که در محرمات غوطه‌ور شدند و و اجبات را ترک کردند و در آخر منتهى به تکدى و استعمال بنگ و افيون شدند که اين حالت، آخرين حالت تصوف است که مقام فنا ناميده مى‌شود(محمدحسين طباطبايي، تفسيرالميزان، ج5، ص 282، قم‌:‌انتشارات موسسه نشر اسلامي، بى‌تا)

در ابتدا تصوف و عرفان یکی بوده اما بعد از دوران صفویان و بوجود آمدن خانقاه به مرور زمان این دو از هم جدا شدند .

با سلام و احترام
آیا مولانا و شمس و ...جزء صوفیه محسوب میشن؟؟اگه بله چرا در بعضی از درسهای عرفانی از اشعار آنها استفاده میشه؟حتی در تلویزیون خودمون میشینند و بحث عرفانی میکنند روی اشعار مولانا؟

حضرت آیه الله العظمی مکارم شیرازی در کتاب پیام امیرالمومنین مطالبی را در رابطه با تصوف مطرح فرموده اند که خوندنش کمک بزرگی به فهم ما در این قضیه میکنه.

داستان صوفى ‏گرى و پيامدهاى آن‏
از هزاران سال قبل در يونان و هندوستان افرادى معتقد بودند با رياضت و سخت گرفتن بر خويشتن در لذّات و مأكول و مشروب و ملبوس، مى ‏توان به كارهاى مهم و خارق العاده ‏اى دست زد و يا به مقامات معنوى رسيد، زيرا ترك لذّات را سبب قوّت و قدرت نفس مى ‏دانستند.
هنگامى كه اسلام گسترش يافت اين افكار از كشورهاى ديگر به محيط اسلام نفوذ كرد و جمعى آن را با زهد اسلامى و پاره‏ اى از تعليمات اسلام آميختند و افكارانحرافى والتقاطى ديگرى را برآن ‏افزودند كه «صوفيگرى» نتيجه نهايى ‏آن بود.
صوفيان را در آغاز از اين جهت صوفى مى ‏گفتند كه لباسهاى خشن پشمينه بر تن مى ‏كردند، هر چند بعضى از صوفيان مدّعى هستند اين واژه از ريشه صفا گرفته شده (صفاى نفس)، در حالى كه اين دو واژه هيچ ارتباطى با هم ندارند؛ يكى اجوف واوى است و ديگرى ناقص واوى، همچنين كسانى كه مى ‏گويند اين واژه از واژه «اصحاب الصفّه» مشتق شده نيز گرفتار همين گونه اشتباهند، زيرا «صفّه» از ريشه «صفف» (يعنى مضاعف) است و صوفى از ريشه «صوف» است، بنابراين ترديد نبايد داشت كه اين واژه به همان معناى پشمينه پوش است.
به هر حال اين گروه پيشوايانى براى خود به نام قطب و پير و مرشد و امثال آن برگزيدند و براى آنها كراماتى قائل شدند و بر اثر اختلافات داخلى و هواپرستى سران، به شعبه‏ هاى بسيار زيادى تقسيم شدند و هر يك براى خود، آداب و رسومى داشتند. آنها با احكام دين كه با نام شريعت مى‏ نامند به عنوان احكامى كه قابل توجيه و تغيير و دگرگونى است نگاه مى ‏كنند و اساس را سير باطنى مى ‏پندارند كه آن را طريقت مى‏ نامند. به همين دليل بسيارى از گناهان را مرتكب مى ‏شوند و به پيروان خود چراغ سبز براى درهم شكستن چارچوبهاى احكام شرعى نشان مى ‏دهند و به تعبير ديگر: شريعت را پوست و طريقت را مغز وحقيقت را «مغز مغز» مى‏ پندارند.
به همين دليل بسيارى از رجال فاسد و مفسد، افراد بى ‏بند و بار را دور خود جمع كردند و مجالس رقص و سماع و استعمال موادّ مخدر فراهم ساختند و از نظر اعتقادى اصرار زيادى بر «وحدت وجود» به معناى «وحدت موجود» دارند و بسيارى از سران آنها گهگاه ادّعاى اتحاد وجودشان را با خدا با صراحت اظهار مى‏ دارند كه اين سخنان نامأنوس را «شطحيّات» مى‏ نامند.
به نظر مى ‏رسد كه اين گروه از قرن دوم هجرى كم كم در ميان مسلمانان ظاهر شدند و ائمه اهل‏بيت عليهم السلام شديداً آنها را سرزنش و توبيخ كردند و مردم را از آنان برحذر داشتند. انكار شديد اميرمؤمنان على عليه السلام بر عمل عاصم بن زياد شايد به همين جهت است كه امام آن را مقدمه‏ اى بر ظهور اين گروه در آينده مى ‏ديد.
در حديثى مى ‏خوانيم كه يكى از اصحاب به امام صادق عليه السلام عرض كرد:
گروهى به نام صوفيّه در زمان ما ظاهر شده ‏اند، درباره آنها چه مى ‏گوييد؟ فرمود:
«إنَّهُمْ أعْدائُنا فَمَنْ مالَ إِلَيْهِمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَ يَحْشُرُ مَعَهُمْ وَ سَيَكُونُ أقْوامٌ يَدّعُونَ حُبَّنا وَ يَميلُونَ إِلَيْهِمْ وَ يَتَشَبَّهُونَ بِهِمْ وَ يُلَقّبُونَ أَنْفُسَهُمْ بِلَقَبِهِمْ وَ يُأَوَّلُونَ أقْوالَهُمْ ألافَمَنْ مالَ إِلَيْهِمْ فَلَيْسَ مِنَّا وَ إِنَّا مِنْهُ بَراءُ وَ مَنْ أَنْكَرَهُمْ وَ رَدَّ عَلَيْهِمْ كانَ كَمَنْ جاهَدَ الْكُفَّارَ بَيْنَ يَدَىْ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله؛

آنها دشمنان ما هستند هر كس متمايل به آنها شود از آنهاست و با آنها محشور مى ‏شود و در آينده اقوامى مى ‏آيند كه ادّعاى محبّت ما را مى‏ كنند؛ ولى تمايل به آنها دارند و خود را شبيه آنها مى ‏سازند و القاب آنها را بر خود مى ‏نهند و سخنان (نادرست) آنها را توجيه مى‏ كنند. آگاه باشيد هر كس تمايل به آنها پيدا كند از ما نيست و ما از او بيزاريم و هر كس آنها را انكار كند و رد نمايد، مانند كسى است كه در پيش روى پيامبر صلى الله عليه و آله با كفار پيكار كرده باشد».
دو نفر از ياران معروف امام على بن موسى الرضا عليه السلام به نام بزنطى و اسماعيل‏ بن بزيع از آن حضرت چنين نقل كرده ‏اند كه فرمود: «مَنْ ذَكَرَ عِنْدَهُ الصُّوفِيَّةُ وَ لَمْ يُنْكِرْهُمْ بِلِسانِهِ وَ قَلْبِهِ فَلَيْسَ مِنَّا وَ مَنْ أَنْكَرَهُمْ فَكَأَنَّما جاهَدَ الْكُفَّارَ بَيْنَ يَدَىْ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله؛

كسى كه نام صوفيه نزد او برده شود و آنها را با زبان و قلبش انكار نكند از ما نيست و كسى كه آنها را انكار كند، مانند كسى است كه با كفّار پيش روى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله جهاد كند».

ادامه دارد...

ادامه ی مطالب:

عموم فِرَق صوفيه هم در مسائل عقيدتى و هم در مسائل فقهى و اخلاقى داراى انحرافاتى هستند كه به چند قسمت آن در اينجا اشاره مى ‏كنيم:

1. چون خود را اهل طريقت مى‏پ ندارند طريقتى كه در مسير حقيقت است و احكام شريعت را مقدمه ‏اى براى وصول به طريقت و حقيقت مى‏ شمرند اعتناى چندانى به مسائل شرعى ندارند و در بسيارى از موارد با اعذار و بهانه ‏هايى آنها را كنار مى ‏گذارند.

2. غالباً گرفتار تفسير به رأى در كتاب و سنت‏ اند و به كمك آن خواسته ‏هاى خود را بر كتاب و سنّت تحميل مى ‏كنند و براى ارتكاب بعضى از گناهان به پيروان خود چراغ سبز نشان مى ‏دهند.

3. قطب و مرشد خود را واجب الاطاعه مى ‏شمرند و كرامات دروغين زيادى براى اقطاب خود قائلند كه گاه از معجزات انبيا و امامان نيز فراتر است‏ و به همين دليل گاهى كار پيروان آنها به شرك مى ‏انجامد و قطب و مرشد خود را همچون معبودى مى ‏پرستند.

4. بدعتهاى زيادى در دين به وجود آورده ‏اند و هر فرقه ‏اى از آنها براى خود بدعتى دارد؛ از طرز مجالس ذكر و ورد گرفته تا برنامه ‏هاى ديگر. به همين دليل كمتر در مساجد اسلامى حضور مى ‏يابند و كانون عبادتى به نام «خانقاه» براى خود درست كرده‏ اند تا براى انجام برنامه ‏هاى خود آزاد باشند.

5. بسيارى از آنها معتقد به پلوراليسم هستند و هر مذهبى را راهى به سوى خدا مى ‏پندارند و متاع كفر و دين را بى‏ مشترى نمى ‏دانند.

6. از مهمترين انحرافات آنها، اعتقاد به وحدت وجود به معناى وحدت موجود است كه مجموعه موجودات عالم را يك چيز و خدا را عين آن مى ‏دانند و به همين دليل ب ت‏پرستى را نيز نوعى خداپرستى به حساب مى‏ آورند، مشروط بر اينكه خدا را در همان بت محدود نكنند.

نكته مهمّ ديگرى كه در اينجا توجّه به آن لازم است اين است كه صوفيگرى در ميان پيروان مكتب اهل‏بيت عليهم السلام كم رنگ و ضعيف و در ميان فرق اهل سنّت بسيار گسترده است و گروههاى زيادى از آنها با عقايد مختلف در بلاد اسلامى فعاليت دارند.

ادامه دارد...


ادامه ی مطالب:

اصولًا گرايش به صوفيگرى و تمايل عده ‏اى به آن، ريشه‏ هاى تاريخى و اجتماعى مختلفى دارد از جمله:
1. خلفاى بنى ‏عباس براى منحرف ساختن مردم از توجّه به اهل‏بيت عليهم السلام كه آنان را رقباى اصلى خود مى ‏دانستند به صوفيگرى دامن زدند تا زهد و كرامات اهل‏بيت عليهم السلام را به وسيله مدّعيان تصوف كم‏رنگ سازند و چون صوفيه خود را در گرو سير در باطن مى ‏دانند كمتر مزاحم دنياى دنياپرستان مى ‏شوند و در عصرما سياستهاى خودكامه نيز از آنها حمايت مى‏ كنند، زيرا آنها پيروان خود را از دخالت در سياست، منع مى‏ كنند و راه را براى استعمار و استبداد هموار مى ‏سازند.

2. رسيدن به مقامات عرفانى صوفيگرى- به عكس رسيدن به مقامات علمى و فقهى- كار آسانى است. ممكن است يك فرد بى‏ سواد، با چله نشينى (چهل روز رياضت كشيدن) و خواندن اوراد مخصوصى به پندار آنان ناگهان تبديل به يكى از اولياءاللَّه و صاحب مقامات عاليه شود، در حالى كه گاهى چهل سال زحمت براى رسيدن به مقامات عالى علمى كافى نيست.

3. آنان چون به شريعت به صورت ابزارى ساده نگاه مى ‏كنند و عملًا به پيروان خود، اجازه مخالفت با بعضى از احكام شرع را مى ‏دهند بسيارى از افراد آلوده و گنهكار و يا رجال سياسى ستم پيشه به آنها اظهار تمايل مى ‏كنند؛ يعنى هم به ظلم و ستم و گناه خود ادامه مى ‏دهند و هم حس دينى خود را به صورت كاذب اشباع مى ‏نمايند وبه تعبير ديگر تساهل و تسامح آنها در امور دين و ترك هرگونه سخت‏گيرى سبب گرايش افراد خاصى به آنان مى ‏شود.
يكى از بزرگان مى ‏گفت: «در رژيم سابق هنگامى كه مرا بازداشت كردند و نزد رييس ساواك تهران بردند او به من گفت من شنيده ‏ام شما مرد عالم و متديّنى هستيد؛ ولى مطمئناً ديانت من از شما كمتر نيست من درويشم دم از مولا مى ‏زنم و هر چه خواسته ‏ام از مولا گرفته ‏ام؛ ولى با اين حال من مخالفت با شاه را تحمّل نمى ‏كنم و اگر براى دفاع از او يك ميليون نفر را به گلوله ببندم باك ندارم».
آن مرد بزرگ مى ‏گفت: «من فهميدم كه درويشى و صوفيگرى با كشتن يك ميليون نفر بى ‏گناه هم سازگار است».

موضوع قفل شده است