عین ثابت

تب‌های اولیه

57 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
عین ثابت

سلام.طبق مبانی عرفانی سرنوشت هر شی ء ازاستعدادواقتضای عین ثابتش شکل میگیرد/ سرالقدر/والبته همین استعداد واقتضای عین ثابت درفیض اقدس به مشیت اولی توسط خود حق به عین ثابت داده میشود/سرسرالقدر/.السعید سعید فی بطن امه والشقی و شقی فی بطن امه...انسان شاکله ای لم یتغیرمیگیرد که هرگز فراتر از استعداد خاص اعطا شده اش علی رغم تلاش زیاد راه به جایی نخواهد برد...پس اگر حکم به طورمثال برشقی بودن بنده باشد گناه من عین خارج چه خواهد بود که قادر بر سعادتمند شدن نخواهم بود شما این موضوع را باتوجه به عدل ومهربانی خدا چگونه تبیین میکنید؟

برچسب: 

با نام و یاد دوست





کارشناس بحث: استاد حافظ

پرنده;905825 نوشت:
سلام.طبق مبانی عرفانی سرنوشت هر شی ء ازاستعدادواقتضای عین ثابتش شکل میگیرد/ سرالقدر/والبته همین استعداد واقتضای عین ثابت درفیض اقدس به مشیت اولی توسط خود حق به عین ثابت داده میشود/سرسرالقدر/.السعید سعید فی بطن امه والشقی و شقی فی بطن امه...انسان شاکله ای لم یتغیرمیگیرد که هرگز فراتر از استعداد خاص اعطا شده اش علی رغم تلاش زیاد راه به جایی نخواهد برد...پس اگر حکم به طورمثال برشقی بودن بنده باشد گناه من عین خارج چه خواهد بود که قادر بر سعادتمند شدن نخواهم بود شما این موضوع را باتوجه به عدل ومهربانی خدا چگونه تبیین میکنید؟

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
1 – اعیان ثابته در تعین ثانی و حضرت علمی حضرت حق می‌باشند.
2 – این تعین ثانی اولین موطنی است که کثرت به لحاظ علمی بروز می‌یابد؛ پس قبل از این که کثرات در حضرت عینی و عالم خارج از صقع ربوبی ظاهر گردند، در حضرت علمی (= تعین ثانی)، به وجودی علمی برای حضرت حق و هر آن کس که در اثر ریاضت یا جذبه مراحل قوس صعود را طی کرده‌باشد، معلوم خواهد بود.
3 – یک سؤال این است: قبل از اینکه اشیاء به وجود بیایند، خداوند به همه آنها علم دارد و همچنین، خطا و صواب و سعادت وشقاوت افراد به حسب آنچه که در اعیان ثابته‌‌ی افراد مشخص است، برای خداوند معلوم است. آيا در آن هنگام که فرد اراده می‌کند آیا این اراده صورت اراده است یا در واقع اراده هست؟ چون اراده در جایی است که قبل از اعمال اراده چیزی مشخص نباشد. پس اگر قرار باشد علم ربوبی درست باشد یعنی آنچه که در اعیان ثابته معلوم است (اعم از ریز و درشت) باید اراده‌ای از فرد جاری نباشد.
4 – یک صورت دیگر قضیه هم اینطور است که بگوییم فرض کنیم اراده‌ای واقعی برای فرد تصویر کردیم اما وقتی آن چه که فرد انجام می‌دهد و اراده می‌کند بر مبنای اقتضائات عین ثابته‌ی آن فرد خواهد بود اما مگر آیا این اقتضائات عین ثابته را خود عین ثابته برای خود تعیین و مشخص نموده است؟ مگر غیر از این است که خداوند عین ثابته‌ی فلان فرد را اینچنین قرار داده است و این شخص راهی ندارد جز حرکت و اراده در چارچوب چنین اقتضائات مشخصی (بر مبنای اقتضائات عین ثابته‌اش)
5 - بحثی داریم تحت این عنوان که «علم تابع معلوم است». این سخن در صدد آن است که بگوید «حق» نیست که به عین ثابت می‌گوید اینگونه باش بلکه خودش اینگونه هست؛ فقط «حق» به این اینگونه بودن او علم پیدا میکند (تعین ثانی، حضرت علمی است). در واقع حق به همین عین ثابتی که هست علم پیدا می کند. در واقع در معلوم چیزهایی می گذرد که حق به این چیزها علم پیدا میکند. بنابراین در این قسمت باید گفت علم حق تابع معلوم (= عین ثابت) است.
حضرت آیت‌الله حسن زاده این مثال را میزدند که مهندس می خواهد نقشه بکشد اما نمی‌تواند درب را به جای سقف قرار دهد ... . مثلا قابلیتهای یک زمین 20 متری با قابلیتهای زمین 200 متری متفاوت است.
در جایی جناب ابن‌عربی می‌گوید: شما علم به محال پیدا می کنید اما شما به محال چیزی نگفتید آن محال خودش گفت من محالم.
6 – این سخن که «در تعین ثانی علم تابع معلوم است» هیچ‌گونه بار ارزشی ندارد بلکه یک بیان هستی شناسانه است. من اگر فرشی را بشویم هر جوری نمی توانم آن را بشویم این فرش است که به من می گوید که چه جوری آن را بشویم مثلا با شستن لیوان متفاوت است.
کسی می خواهد برنامه آموزشی تهیه کند اما نسبت به دانش آموزانِ موجود باید برنامه بریزد این شاگردان محکوم علیه هستند اما از طرفی حاکم اند نمی توان دروس دانشگاهی را برای آنها پیاده کنیم.
در فلسفه از این بحث به یجب عن الله تعبیر شده‌است. یا به عبارت دیگر، خداوند گزاف عمل نمی‌کند.
7 - اقتضائات اعیان ثابته چیست؟ نمی توان چیزی در نظر گرفت که اراده نداشته باشد و بعد بگوییم انسان است.
درخت بی ریشه را نمی توان گفت درخت.
نمی توان گفت جبرئیل بیاید در عالم ماده و در عالم عقل نباشد. اقتضاء عالم عقل این است که در یک حیطه خاصی و موطن خاصی باشد.
او می گوید من طلب و اقتضائم این است. من انسانم باید شعور و اراده داشته باشم. اگر قرار است انسان بیاید انسان یعنی همین.
جماد نطق مخفی دارد اما نباید نطق آشکار داشته باشد نمی تواند عوض شود.
اینها همه در اعیان ثابته هست و برداشتنی نیست.
اراده را در «یزید» گذاشته اند و برداشتنی نیست.
پدر خاص و درس خاص و اراده های خاص او همه در تعین ثانی شخص نوشته شده است. نمی توانیم بگوییم تو را در صقع ربوبی گذاشته ایم اما اراده های تو را برداشته ایم.
اگر گفتید در آن شب بحرانی باید آن شخص این را قبول کند دیگر اراده نیست آنوقت اگر به این سخن نادرست ملتزم شویم، ذاتی انسان را که اراده اوست از عین ثابت او برداشته‌ایم.
حضرت حق، علم به اراده جزئی او دارد که او اینگونه می کند. اراده را در همه اخذ کردیم.
مثلا فلان شب عمر سعد به سمت عبید الله می رود اما با اراده خودش. خودش این اقتضاء را دارد. تو می‌روی و خدا هم می‌داند. زیرا عین ثابت و اقتضائات آن در حضرت علم الهی اند.
پس هیچ از اراده بر نداشتیم و همه اینها هم در آنجا نوشته شده نه به این معنا که خدا بگوید اینگونه باش.
از سبق کتاب نترس تو باید از خودت بترسی چون همه مال توست نه مال خدا. خدا نمی‌گوید اینگونه باش بلکه، آنگونه که هست را علم پیدا می کند. شقاوت مشخص است اما بر اساس اراده تو. سعادت مشخص است اما بر اساس اراده تو.
آنوقت این که «السعید سعید فی بطن امه»، به همین معنا بوده و نباید اراده را مورد هجمه قرار دهیم.
اما راجع به سر سرالقدر چون اشاره کردید لازم است در این مورد هم یک توضیحاتی عرض کنم فقط چون بنا ندارم اطاله کلام کنم بعلاوه مشروح این مباحث را هم باید در کلاسهای درس عرفان نظری دنبال کنیم نه اینجا، به توضیحی مختصری بسنده می‌کنم:

انشاء الله ادامه دارد ...

باسمه العلیم

عرض سلام و ادب

حافظ;906328 نوشت:
خطا و صواب و سعادت وشقاوت افراد به حسب آنچه که در اعیان ثابته‌‌ی افراد مشخص است، برای خداوند معلوم است

حافظ;906328 نوشت:
آنوقت این که «السعید سعید فی بطن امه

استاد گرامی گرچه مباحث بسیار خوب حضرتعالی تمام نشده و هنوز ادامه دارد امّا سؤالاتی پیرامون این بحث وجود دارد

که هرگاه مصلحت دانستید زحمت کشیده پاسخ بفرمائید:

سعادت و شقاوت ملازم عمل و تکلیف است،یعنی در موطن تکلیف و به واسطه ی اعمال اختیاری،سعادت یا شقاوت انسان رقم

می خورد،پس چگونه عین ثابت می تواند متضمن سعادت یا شقاوت انسان باشد؟موطن علم تفصیلی حق که موطن اختیار نیست!

همانطور که مسحضرید عین ثابت در عرفان نظری، همان مظاهر اسماء الهیه هستند،مظاهر اسماء چگونه ممکن است مظاهر شقاوت

باشند؟

"السعید فی بطن امه و الشقی فی بطن امه..." با مسئله ی اعیان ثابته و موطن علم تفصیلی حق تعالی فرق دارد،و باز همانطور که

حضرتعالی خود عالم به این مباحثید می دانید که مربوط به روایات سرشت است و به تعبیر حضرت علامه طباطبایی(ره) به معنای اقتضاءِ

سعادت و شقاوت است که خیلی از مسائل از جمله ماده ی اولیه وجود شخص در آن به نحو اقتضاء دخالت می کنند.

خب اینها چطور به تعین ثانی و اعیان ثابته مربوط می شوند؟

با تشکر

پرنده;905825 نوشت:
سلام.طبق مبانی عرفانی سرنوشت هر شی ء ازاستعدادواقتضای عین ثابتش شکل میگیرد/ سرالقدر/والبته همین استعداد واقتضای عین ثابت درفیض اقدس به مشیت اولی توسط خود حق به عین ثابت داده میشود/سرسرالقدر/.السعید سعید فی بطن امه والشقی و شقی فی بطن امه...انسان شاکله ای لم یتغیرمیگیرد که هرگز فراتر از استعداد خاص اعطا شده اش علی رغم تلاش زیاد راه به جایی نخواهد برد...پس اگر حکم به طورمثال برشقی بودن بنده باشد گناه من عین خارج چه خواهد بود که قادر بر سعادتمند شدن نخواهم بود شما این موضوع را باتوجه به عدل ومهربانی خدا چگونه تبیین میکنید؟

سلام
سعادت و شقاوت و سرنوشت اشخاص با لحاظ اختیار افراد در عین ثابت آنها وجود داره نه اینکه عین ثابت موجب نفی اختیار بشر بشه. بعد اعطاء استعدادهای مختلف به افراد مبنای تشکیل نظام احسن در عالمه همه انسان ها در یک سطح نظام احسن نیست ضمن اینکه هر کسی به قدر استعدادی که داره درخواست مقام میکنه و به همون قدر مورد حساب قرار میگیره کسی که در جنات تجری هست اصلا به فکرش نمیرسه بهشت ذات رو که بخواد طلب کنه. البته در یک تقسیم بندی میشه انسانها رو به اولیاء محبوبی و سالک محبی و افراد عادی تقسیم کرد که تا زمانی که در نشئه دنیا هستن راه برای ورود از مرحله پایین تر به بالاتر هست.

سر القدر اقتضائات اعیان ثابته است اما «سرّ سرّ القدر» بالاتر است. بدین معنا که یک وجود بیش نیست و اعیان حالت عدمی دارند. هستی مطلق همه جا را فرا گرفته و همه اینها احکام یک وجود اند و خود اعیان هم از این یک وجود منتشی است. پس به این لحاظ همه بحث سر القدر به حق بر می‌گردد. سر القدر می‌گوید جبر نیست اما «سر سر القدر» می گوید تفویض نیست. سرالقدر می‌خواهد بگوید عین ثابت تو خبر از این می دهد که جبر نیست. اما از طرفی لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین؛ نبودن تفویض را هم با همان «سر سرالقدر» مقرر می‌داریم. هنر اندیشمند است که بتواند این دو در کنار هم فهم کند. اما چگونه؟
در واقع سؤال پرسشگر محترم این است: ‌«عین ثابت را چه کسی داد؟»
با جمع دو بحث سر القدر و سر سر القدر باید بگوییم: عین ثابت از یک جهت به حق منسوب است ولی از یک جهت دیگر به خود ما منسوب است.
اعیان ثابته صورت اسماء الهیه اند. اسماء.(جهت فاعلی) و اعیان(جهت قابلی) هر دو در تعین اول مندک اند. و این ریشه در ذات حق دارد یعنی تمام اینها در ذات حق مندکند به نحو اندکاک وجودی. این اعیان در ذات حق بود و الا ذات حق، متناهی می‌گردد.
اگر حق سبحانه حقیقت درخت و بقر را ... در خود نداشته باشد دیگر بسیط الحقیقه نیست. به نحو اندکاکی همه را در خود دارد.
این جمله ابن عربی هم « کنا حروف العالیات» به همین بحث بر می‌گردد.
پس ما در هستی حق حظی داریم و حق همه اینها را داشت پس خلق را می توان در حق پیدا کرد. اما از بس مندک است، تمام یکسره «وجود» اند.
در مرحله‌ی دیگر «حق» آنچه که در درون داشت اظهار کرد؛ یعنی، آن حیثیات انباشته، افرازی شد. در واقع آن شئون ذاتیه به واحدیت اندراجی و بعد تبدیل به اعیان ثابته و اسماء درتعین ثانی شد. در واقع، همانجا بود اما در تعین ثانی بارز شد.
اما پیچ تند بحث همین جاست که خدا آنی که بود را ابراز کرد و مثلا به صورت انسان ابراز کرد.
نه اینکه مدل رقیبی داشت خدا انسان را انتخاب کرد! بلکه احصاء و ابراز احصائی نسبت به آنچه در آنجا بود صورت گرفته است. این را می گوییم: «لامجعولیت اشیاء» به «لامجعولیت ذات».
خواهش می‌کنم در همین جمله فوق بیش از حد بیندیشید.

این انسان از حق ناشی شده و در واقع حق همانی را که تو بودی را به تو داد چیزی را جعل نکرد. هر چه که به لحاظ متن واقع امکان داشت به او داده شد و چیزی فروگذار نشد.

حالا اینها چرا بیرون ریخته شد؟ آیا نمی‌شد اینچنین تجلی و بروز و بیرون‌ریختن صورت نگیرد!

چون حق یک کمال ذاتی دارد و یک اکملیت. کمال اسمائی همان اکملیت حق است. اکملیت به یک کمال اصلی بر می‌گردد و آن حقیقت «جود» است. اگر چنین کمالی نباشد، از نامتناهی بودن خواهد افتاد.
اقتضاء ذاتی نامتناهی، ‌ابراز و ایجاد و بروز است. پس کمال نامتناهی این را اقتضاء می کند. لذا لا یسأل عما یفعل.

به عبارت دیگر:‌
چرا بقر غنم نشد؟ چون سهمش از هستی این است. حالا چرا من اینطوری شدم و تو آنطوری شدی؟ چون سهمت را از هستی گرفته ای. خدا می گوید من کاری نکردم من فقط سهمت را از هستی دادم.

به قول مولانا (نقل به مضمون): این جبر نیست این جباریت هستی است. هیمنه هستی آنقدر نامتناهی است که هر چه هست را احصاء کرده است. لذا از اقتضائات ذاتیه ما دست کشیده نشد. سهم ما از هستی سهم ارادی و نحوه وجود ارادی ما بود که به ما داده شد.
ابن عربی بر این باور است که تمام کثرات لا مجعولند. یعنی چیزی دست نخورد بلکه فقط ابراز شد.

خدا او را اینگونه نکرد او اینگونه بود. از اول سهم ما در هستی با همین «ارادی بودن» رقم خورد. اگر بخواهیم از فضای علت و معلول مثال بزنیم، مثل این که بگوییم از علت بپرسیم تو چرا این معلول را آوردی؟ علت در پاسخ خواهد گفت: سهم توِ‌ معلول از هستی همین قدر بود بنا براین من تو را آوردم. در نظام تجلی هم همین است. هر آنچه که خود بودی خود کردی.

بله، جباریت هستی باعث می شود که تمام آنچه که در پایین می گذرد در آنجا نوشته شود.

از طرفی، همه اینها مال حق است (با توجه به سرسرالقدر). و در تعین ثانی می گوییم این اسماء هستند که اعیان را آورده اند. پس یک بحث سر القدر داریم و یک بحث سر سر القدر که جمع این‌ها می‌شود: «لا جبر و لا تفویض». به عبارت دیگر: هم یاراده حق و هم اراده خلق. مشیت حق در تعین اول به شکلی خاصی است و در تعین ثانی هم به شکلی خاص؛ ولی همه سراسر مشیت حق است و سراسر حکمت.

حافظ;906406 نوشت:

سهم ما از هستی سهم ارادی و نحوه وجود ارادی ما بود که به ما داده شد.
ابن عربی بر این باور است که تمام کثرات لا مجعولند. یعنی چیزی دست نخورد بلکه فقط ابراز شد.

سلام
اما در یک نگاه کلی تر به نظر میاد که جبر است
بعنوان مثال اقتضای عالم و دار وجود این بوده که شمر و یزید حتما باشند..درسته که اراده و اختیار دارند اما نمیتونیم بگیم که میتونست آفرینش.. شمر و یزید نداشته باشد
پس آخر آخرش همون جبر است

غریبه آشنا;906408 نوشت:
سلام
اما در یک نگاه کلی تر به نظر میاد که جبر است
بعنوان مثال اقتضای عالم و دار وجود این بوده که شمر و یزید حتما باشند..درسته که اراده و اختیار دارند اما نمیتونیم بگیم که میتونست آفرینش.. شمر و یزید نداشته باشد
پس آخر آخرش همون جبر است

سلام علیکم
اختیار دارای سه معناست آن معنایی که مد نظر ماست این معناست:
«اختیار به معنای تأثیر خواست فاعل در فعل خود»
طبق این معنا، اگر آن خواست نباشد، آن فعل خاص محقق نمی‌شود.
بنابراین، به دنیا آمدن که اصلا فعل من نیست!!
همچنین، افعال طبیعی چون خواستی پشت سر آنها نیست، فعل غیر اختیاری است.
جبر یعنی تأثیر عامل بیرونی در فعل من.

جبر و اختیار در حکم ملکه و عدم ملکه‌اند.
هر کسی که ملکه‌ی بینایی را دارد ما می‌توانیم کوری و بینایی را به او نسبت دهیم اگر شیئی ملکه‌ی بینایی را نداشته باشد نمی‌توان به او کوری را نسبت داد.

[="Tahoma"][="Navy"][="3"]

پرنده;905825 نوشت:
سلام.طبق مبانی عرفانی سرنوشت هر شی ء ازاستعدادواقتضای عین ثابتش شکل میگیرد/ سرالقدر/والبته همین استعداد واقتضای عین ثابت درفیض اقدس به مشیت اولی توسط خود حق به عین ثابت داده میشود/سرسرالقدر/.السعید سعید فی بطن امه والشقی و شقی فی بطن امه...انسان شاکله ای لم یتغیرمیگیرد که هرگز فراتر از استعداد خاص اعطا شده اش علی رغم تلاش زیاد راه به جایی نخواهد برد...پس اگر حکم به طورمثال برشقی بودن بنده باشد گناه من عین خارج چه خواهد بود که قادر بر سعادتمند شدن نخواهم بود شما این موضوع را باتوجه به عدل ومهربانی خدا چگونه تبیین میکنید؟

سلام
اعطای استعدادات با توجه به تمامی شرایط و اقتضائات شی از جمله اختیار برای انسان صورت می گیرد لذا با عدل الهی منافات ندارد و اختیار هم اختیارکردن خود و اعراض از غیر خود است
یا علیم[/][/][/]

حبیبه;906368 نوشت:
سعادت و شقاوت ملازم عمل و تکلیف است،یعنی در موطن تکلیف و به واسطه ی اعمال اختیاری،سعادت یا شقاوت انسان رقم

می خورد،پس چگونه عین ثابت می تواند متضمن سعادت یا شقاوت انسان باشد؟موطن علم تفصیلی حق که موطن اختیار نیست!


سلام علیکم
در آن موطن مشخص است که فلان شخص با اختیار خود فلان و بهمان عمل را انجام می‌دهد (این در عین ثابت هر فرد مشخص است و به عبارت دیگر می‌گوییم مقتضای عین ثابت فلان شخص این است که با اختیار خود این مسیر یا آن مسیر را انتخاب خواهد کرد). کار حضرت حق هم لباس وجود پوشاندن به مقتضای این خواست است. اراده حق‌ هم بر مبنای علم اوست.

حبیبه;906368 نوشت:
همانطور که مسحضرید عین ثابت در عرفان نظری، همان مظاهر اسماء الهیه هستند،مظاهر اسماء چگونه ممکن است مظاهر شقاوت

باشند؟


آیا مقصودتان این است که چون پای اسمی از اسماء الله به میان می آید پس نمی‌توان بدو نسبت قبح و زشتی و ... داد؟
حبیبه;906368 نوشت:
"السعید فی بطن امه و الشقی فی بطن امه..." با مسئله ی اعیان ثابته و موطن علم تفصیلی حق تعالی فرق دارد،و باز همانطور که

حضرتعالی خود عالم به این مباحثید می دانید که مربوط به روایات سرشت است و به تعبیر حضرت علامه طباطبایی(ره) به معنای اقتضاءِ

سعادت و شقاوت است که خیلی از مسائل از جمله ماده ی اولیه وجود شخص در آن به نحو اقتضاء دخالت می کنند.

خب اینها چطور به تعین ثانی و اعیان ثابته مربوط می شوند؟


خب ریشه این «فی‌ بطن أمه» به کجا بر می‌گردد؟ عرفان خود را عهده‌دار بیان معارف از منظر‌های نهانی‌تر و دوردست‌تر می‌داند. به همین جهت است که خیلی از مباحث لاینحل از نگاه دیگر علوم، در این جا قابل تبیین و عرضه است.

البته فکر نمی‌کنم این سخن با بحث سرشت منافات داشته باشد.
نکته‌ی دیگری که فکر می‌کنم لازم هست که به اون دقت کنیم اینه که «سعید فی بطن أمه و ...» در صدد است چیزی بیشتر از اقتضا داشتن به معنای علت ناقصه بودن بیان کند. لذا همین الان جهنمی بودن فلان شخص در باطنی‌ساحت، یعنی در عین ثابتش قطعا مشخص است همچنین یک انسان سعید.

حالا از این باطنی ترین ساحت هرچه جلوتر بیاییم، این این‌همانی را به هم نمی‌زند. مثلا من سؤال می‌کنم آیا سعید، سعید هست در عالم عقول یا نه؟ در عالم مثال چی؟ حالا در بطن ام چی؟

همچنین منافاتی ندارد هر آنچه از شقاوت و سعادت که منتسب به «بطن أم» است را به عین ثابت و اقتضائات آن نسبت دهیم چون اصلا چیزی جدای از هم نیستند همان است فقط ساحت‌ها متفاوت‌اند. مثل آن که مثلا این سعادت و شقاوت را به وجود متناسب با این شخص در عالم عقل (وجودی که در عوالم عقلی از آن برخوردار است) نسبت دهیم.

باسمه الخبیر

عرض سلام و ادب

حافظ;907095 نوشت:
سلام علیکم
در آن موطن مشخص است که فلان شخص با اختیار خود فلان و بهمان عمل را انجام می‌دهد (این در عین ثابت هر فرد مشخص است و به عبارت دیگر می‌گوییم مقتضای عین ثابت فلان شخص این است که با اختیار خود این مسیر یا آن مسیر را انتخاب خواهد کرد). کار حضرت حق هم لباس وجود پوشاندن به مقتضای این خواست است. اراده حق‌ هم بر مبنای علم اوست.

مطلب فوق در مرتبه ی قدر یا عین ثابت جزئی است نه کلی یا قضاء.

در مرتبه ی عین ثابت کلی یا حضرت علمی وجودات از یکدیگر تمایزی ندارند تا سعید و شقی

متمایز باشند.

حافظ;907095 نوشت:
آیا مقصودتان این است که چون پای اسمی از اسماء الله به میان می آید پس نمی‌توان بدو نسبت قبح و زشتی و ... داد؟

خیر مقصودم این است که کدورات، زشتی ها و شرور در عالم ماده و دار تکلیف رخ می نمایند نه در عالم اسماء

حافظ;907095 نوشت:
چیزی بیشتر از اقتضا داشتن به معنای علت ناقصه بودن بیان کند. لذا همین الان جهنمی بودن فلان شخص در باطنی‌ساحت، یعنی در عین ثابتش قطعا مشخص است همچنین یک انسان سعید.

بله در موطن قدر،که آنهم قابل تبدیل و تغییر است در غیر این صورت باید به جبر معتقد شویم.

حافظ;907095 نوشت:
همچنین منافاتی ندارد هر آنچه از شقاوت و سعادت که منتسب به «بطن أم» است را به عین ثابت و اقتضائات آن نسبت دهیم چون اصلا چیزی جدای از هم نیستند همان است فقط ساحت‌ها متفاوت‌اند. مثل آن که مثلا این سعادت و شقاوت را به وجود متناسب با این شخص در عالم عقل (وجودی که در عوالم عقلی از آن برخوردار است) نسبت دهیم.

جسارتا آنگاه مشکل جبر را چگونه حل می فرمائید؟

موضوع قفل شده است