جمع بندی عشق ، اتحاد روحی، مکاشفه و آثار آن (عشق از دیدگاه عرفانی)

تب‌های اولیه

51 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
عشق ، اتحاد روحی، مکاشفه و آثار آن (عشق از دیدگاه عرفانی)

[="Tahoma"][="DarkSlateGray"][="3"]بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم عجل لولیک الفرج

سلام علیکم ورحمه الله وبرکاته

تعریف عشق و عاشقی تعریف مشخص و از دید روان شناختی در موضوعی صحبت می شود

اما در اینجا از اساتید عرفان می خواهم از این منظر عشق را تعریف کنند و نظر عرفان در مورد اتحاد روحی و حالات کشف در عشق را شرح دهند

و آفات و مسائل مروبط به ان را بگویند

آیا اتحاد روحی همان تله پاتی است؟

اینکه اگر در مسیر عشق به غیر خدا عشق ورزیدن مضر است؟

از دوستان هم در صورت تمایل برای شرکت در این بحث دعوت می کنم
و در صورت تجربه عشق و حالات آن برای کمک به مسیر بحث استقبال می شود ان شاء الله مسیری باشد برای رشد

با تشکر از شما

یا علی(ع)@};-[/][/][/]

با نام و یاد دوست





کارشناس بحث: استاد کافی

رستگاران;931406 نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم عجل لولیک الفرج

سلام علیکم ورحمه الله وبرکاته

تعریف عشق و عاشقی تعریف مشخص و از دید روان شناختی در موضوعی صحبت می شود

اما در اینجا از اساتید عرفان می خواهم از این منظر عشق را تعریف کنند و نظر عرفان در مورد اتحاد روحی و حالات کشف در عشق را شرح دهند

و آفات و مسائل مروبط به ان را بگویند

آیا اتحاد روحی همان تله پاتی است؟

اینکه اگر در مسیر عشق به غیر خدا عشق ورزیدن مضر است؟

از دوستان هم در صورت تمایل برای شرکت در این بحث دعوت می کنم
و در صورت تجربه عشق و حالات آن برای کمک به مسیر بحث استقبال می شود ان شاء الله مسیری باشد برای رشد

با تشکر از شما

یا علی(ع)@};-


باسمه تعالی
با عرض سلام و خسته نباشیید
هفت شهر عشق را عطار گشت /ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم(1)

یکی از موضوعات مهم و قابل توجه که در عرفان اسلامی به طور جدی به آن پرداخته شده است مساله عشق است تا جایی که عرفا سرّ ایجاد این عالم را همان رقیقه عشقی خداوند می دانند عرفا در تبیین سرّ ظهور و بروز می گویند ذات حق تعالی که پر از کمالات است،حب و عشق رحمتی حق تعالی منشاء ظهور و بروز آن کمالات می شود که اهل معرفت از آن به حرکت حبی یاد می کنند.

در روایتی قدسی ،که عارفان مسلمان بر آن بسیار تاکید می ورزند،آمده است

:

(کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف:
من گنجی پنهان بودم و دوست داشتم شناخته شوم،و از این رو،خلق را آفریدم تا شناخته شوم(2
و به تعبیر جناب عطار نیشابوری در اسرار نامه خود:

ز رب العزه اندر خواست داوود /که حکمت چیست کامد خلق موجود
خطاب آمد که تا این گنج پنهان/که این ماییم بشناسند ایشان
تو از بهر شناسایی گنجی/به گلخن سر فرو برده به رنجی

و یا تعبیرهایی ذوقی همچون((پری رو تاب مستوری ندارد))اشاره بدین معنا دارد.

این حرکت حبی و رقیقه عشقی ،به بروز و ظهور کمالات و شوون ذاتی حق تعالی می انجامد. و در نتیجه،هر آنچه در ذات حق تعالی مخفی بوده است،ظهور می یابد.
این بحث حرکت حبّی که فقط یکی از مسائل مربوط به عشق است در کتابهای مختلف و مهم عرفانی مانند الفتوحات المکیه ،فصوص الحکم،تمهید القواعد،مصباح الانس ،اعجاز البیان،النفحات الالهیة،مشارق الدراری ، گلشن راز و... به طور گسترده مطرح شده است.
بعلاوه عرفای اسلامی به خاطر مسئله مهم عشق و تقسیم عشق به حقیقی و مجازی دست به قلم شده اند و کتابهای مستقلی را در این زمینه نوشته اند ،مانند:
1-عبهر العاشقین فی احوال العشق ،روزبهان بقلی شیرازی.
2-ترجمان الاشواق، محی الدین عربی
3رسالة السوانح فی العشق،احمد غزالی
4-قصیده تائیه ابن فارض که در این قصیده مراتب عشق را بیان می کند
5-مشارق الدراری ،سعید الدین فرغانی
6-شرح نظم الدرر ،اثر صائن الدین علی بن محمد ترکه که نظریه عشق الهی و مراحل مختلف سلوک را مطرح می کند
7- منطف الطیر ،عطار نیشابوری که وقتی از هفت وادی سلوک بحث می کند،وادی دوم را اختصاص به عشق می دهد.
8-کتاب الحب و المحبة الالهیة من کلام الشیخ الاکبر محیی الدین‌ ابن عربی،تألیف محمود محمود غراب است .در این کتاب‌ نویسنده سخنان ابن عربی دربارهء عشق و محبت و مباحث مربوط به آن را از لا به لای‌ آثار او،به ویژه فصوص الحکم،استخراج کرده و به صورت کتابی در اختیار علاقه‌مندان‌ قرار داده است.
9-بوعلی سینا به عنوان کسی که در اواخر کتاب اشارات خود مباحث عرفانی را برهانی کرده ،رساله ای در عشق نوشته است .
10-ابن‌عربی علاوه بر رسالات و كتب مختلف خویش در جلد دوم «فتوحات مكیه»(ص362-319) بحث مفصلی درباره عشق نموده است.
11-همچنین در آثار شعرای عارف مسلمانی مانند حافظ ،عطار،سنایی،مولوی مخصوصا دیوان شمس او،فخرالدین عراقی،اوحدی مراغه ای،خواجوی کرمانی،صائب تبریزی،جامی،سعدی،خاقانی شروانی،فروغی بسطامی،قاسم انوار،محمد اسیری لاهیجی،ملا محسن فیض کاشانی،وحشی بافقی،.....ابیات عاشقانه در مورد معشوق حقیقی که حق تعالی باشد ،فراوان به چشم می خورد.
______________________________
پی نوشت:
1-جامی
2-شرح اصول کافی/صدرا/ج3/ص 119

باسمه تعالی
ابو علی دقاق(م-405-ه) می گوید:«عشق آن بود که محبت از حد در گذرد»[1]

عشق آتشی است که عاشق را به خود نزدیک می کند و می سوزاند و فنا می سازد:

چیست عاشق را جز آن آتش دهد پروانه وار/اولش قرب و میانه سوختن،آخر فنا[2]

عشق کشش و کوششی است که موجودات عالم هستی را رو به کمال می برد ،عشق کمال جویی و کمال یابی است و د رتمام موجودات به ویژه انسان که برترین آن هاست وجود دارد.

در عرفان اسلامی بالاترین اصل و بنیاد عشق و محبت است .عشق موهبتی الهی است و تمام موجودات با توجه به محدودیت ظرفیتشان برای رسیدن به حقیقت،برای رسیدنبه اصل خویش و وصال پروردگار ،از عشق استفاده می کنند.

عشق با عرفان اسلامی ،پیوندی دیرینه و نا گسستنی دارد.عنصر و خمیر مایه اصل عرفان عشق است. در سرشت عرفان، عشق نهادینه شده است.
عشق خود والاترین انگیزه همه کردارهای نیک است و از همین رهگذر است که گرایش عرفان نیز قاعدتا به سوی خیر است.

عشق مدار نخستین و گام های آغازین انسان به سوی ملکوت انسانی و انگیزه پاک‌ترین نمودهای آن است.

نیروی عشق است که عرفان را می سازد و عاشق در وادی عرفان به مدد عشق به سیر و سلوک می پردازد و در این راه پر فراز و نشیب و خطرناک با استعانت از عشق،کوشش و تلاش می کند و با این نیروی جاو دانی ،تا آخرین سر منزل عرفان را می پیماید.

سالکان طریق حق،و پویندگان راستین معنویت، درس عشق می خوانند و ره توشه یی جز عشق ندارند و هریک به گونه یی از این موهبت عظیم بهره برده اند.

پی نوشت:

[1]. قشیری ،1374/560

[2]. خاقانی ،1338/1.

عارفان و صاحبدلان هرکدام برداشت‌های خود را از عشق داشته اند و در کتب تراجم و احوال نظریات و آرای آنان درباره عشق بیان شده است.برخی از آنان نیز که صاحب قلم و مولف بوده‌اند ، در این باب رساله ها و مقالاتی نوشته ‌اند:

هر چیز عشق است و در جهان هستی عنصری بجز عشق،ساری و جاری نیست چنان‌چه د ر«نفحات الانس» از قول ابو نصر سراج(م378-ه)آمده است:«
کیف ینکر العشق و ما فی الوجود الا هو»[1] یعنی: چگونه می توانی عشق را انکار کرد در صورتی که جز عشق در جهان چیزی نیست.

عشق نیرویی است جاودانی و غیر قابل انکار و شگرف و بی پایان که قابل توصیف و شرح نیست و عقل آن را در نمی یابد و در عبارت و شرح هم نمی گنجد.


سخن عشق جز اشارت نیست /عشق را بند استعارت نیست

دل شناسد که چیست جوهر عشق/عقل را زهره بصارت نیست
در عبارت همی نگنجد عشق/عشق از عالم عبارت نیست.[2]

پی نوشت:
[1].جامی، 1370/282
[2].عطار،1339/152

مولوی نیز در دفتر اول، عشق را از شرح و بیان مبرا و بر کنار می داند و آن را جزو اسرار الهی می شناسد که کسی از آن شناختی ندارد:


«عاشقی پیداست از زاری دل /نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علتها جداست/عشق اسطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است/عاقبت ما را بدان شه رهبر است
هر چه گویم عشق را شرح و بیان/چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گر چه تفسیر زبان روشن گر است/لیک عشق بی‌زبان روشن تر است
چون قلم اندر نوشتن می شتافت /چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت /شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت»

یکی از تعابیر زیبای عارفانه یی که از عشق صورت گرفته ،در فصل های پنج گانه از باب دوم کتاب «مرصاد العباد» آمده است .در آن‌جا صاحب مرصاد العباد «عشق» را ازلی می‌داند و باور دارد که از همان لحظ‌های «عشق» در وجود انسان تعبیه شده است:

«الطاف الوهیت و حکمت ربوبیت به سر ملائکه فرو می گفت
«انی اعلم ما لا تعلمون» شما چه می دانید که ما را با این مشتی خاک از ازل تا ابد چه کارها در پیش است؟
«عشقی است که از ازل مرا در سر بود/کاری است که تا ابد مرا در پیش است»

معذورید که شما را سر و کار با عشق نبوده است ،شما خشک زاهدان صومعه نشین حظایر قدسید.از گرم روان خرابات عشق چه خبر دارید؟ سلامتیان را از ذوق حلاوت ملامتیان چه چاشنی؟


«
درد دل خسته دردمندان دانند/نه خوش منشان و خیره خندان دانند
از سر قلندری تو گر محرومی/سری است در آن شیوه که رندان دانند»

روزکی چند صبر کنید تا من بر این مشت خاک دستکاری قدرت بنمایم و زنگار ظلمت خلیقت از چهره آینه فطرت او بزدایم .

پس از ابر کرم باران محبت بر خاک آدم بارید و خاک را گل کرد و به ید قدرت در گل از گل دل کرد.

«از شبنم عشق خاک آدم گل شد/صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
سر نشتر عشق بر رگ روح زدند/یک قطره فرو چکید و نامش دل شد»[1]

پی نوشت:

[1].[نجم الدین رازی ،1365/71

عشق نه شناختنی است، نه تعریف شدنی و هرگز سیرابی ندارد و عاشق نیز از جام زلال آن هرگز سیراب نمی‌ود ،در «فتوحات مکیه» آمده:
«هر کس که عشق را تعریف کند، آن را نشناخته و کسی که از آن جام جرعه یی نچشیده باشد ،آن را نشناخته و کسی که گوید من از آن جام سیراب شدم آن را نشناخته که عشق شرابی است که کسی را سیراب نکند.»[1]
در «محجة البیضاء» تعبیری از امام علی علیه السلام ، از عشق آمده است بدین مضمون که:« دوستی خدا آتشی است که بر هر چیز بگذرد می‌سوزد»[2]

مولوی نیز عشق را شعله یی می داند که همه چیز را جز معشوق می سوزاند:
«عشق آن شعله است کو چون برفروخت/هر چه جز معشوق باشد،جمله سوخت»

پی نوشت:
[1].فتوحات مکیه،محی الدین عربی، ،ج2/111
[2].فیض کاشانی ،ج8/7)

در جای دیگری از «سوانح العشاق» از حروف عشق تعبیری زیبا به دست داده است و راز عشق را در واژه عشق دانسته
(شين): يعني شراب شوق؛ (قاف) يعني قيام به دوست.(عين):يعني چشم و ديده.

«اسرار عشق در حروف عشق مضمر است.عین و شین«عشق» بود و قاف اشارت به قلب است چون دل نه عاشق بود معلق بود، چون عاشق شود آشنایی یابد .بدایتش دیده بود و دیدن عین اشارت بدوست، در ابتدای حروف عشق. پس شراب مالامال شوق خوردن گیرد.شین اشارت بدوست، پساز خود بمیرد و بدو زنده گردد.قاف اشارت به قیام بدوست و اندرترکیب این حروف اسرار بسیار است و این قدر در تنبه کفایت است.»

پی نوشت:
[1]غزالی،1370/167

در«عبهر العاشقین» نیز عشق ازلی توصیف شده است و ورود به وادی عشق را کار هر کس ندانسته که توانایی و استواری قدم شرط عاشقی است و خامی را بر نمی‌تابد:

«سرشت گوهر عشق در ازل بوده است.در آن عالم جان و عقل را راه نبوده است. آن که عشق او را روی بنماید،جوهر صفتش از این خاک‌دان برباید»


«عشق برتر زعقل و ایمان است/لی مع الله وقت مردان است»

پی نوشت:
[1].روزبهان بقلی،1360/144

هاتف اصفهانی (م 1190-ه)از شعرای عارف قرن دوازدهم در مورد عشق چنین گفته است :


چشم دل باز کن که جان بینی/آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری/همه آفاق گلستان بینی
بر همه اهل آن زمین به مراد/گردش دور آسمان بینی
آنچه بینی دلت همان خواهد/وانچه خواهد دلت همان بینی
بی‌سر و پا گدای آن جا را/سر به ملک جهان گران بینی
هم در آن پا برهنه قومی را/پای بر فرق فرقدان بینی
هم در آن سر برهنه جمعی را/بر سر از عرش سایبان بینی
گاه وجد و سماع هر یک را/بر دو کون آستین‌فشان بینی
دل هر ذره را که بشکافی/آفتابیش در میان بینی
هرچه داری اگر به عشق دهی/کافرم گر جوی زیان بینی
جان گدازی اگر به آتش عشق/عشق را کیمیای جان بینی
از مضیق جهات درگذری/وسعت ملک لامکان بینی
آنچه نشنیده گوش آن شنوی/وانچه نادیده چشم آن بینی
تا به جایی رساندت که یکی/از جهان و جهانیان بینی
با یکی عشق ورز از دل و جان/تا به عین‌الیقین عیان بینی
که یکی هست و هیچ نیست جز او/ وحده لااله الاهو



موضوع قفل شده است