جمع بندی ضرورت بعثت انبیاء از دیدگاه عقلی

تب‌های اولیه

191 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

חסר משמעות;878262 نوشت:
سؤال بنده در مورد خود برنامه است: عرضم این است که خدا که در مورد گروهی مستضعف فکری، بدون عمل به برنامۀ انبیاء سعادت را در صورت عمل به عقل و وجدان مهیا می کند، چه ایرادی داشت که به کل هیچ برنامه ای نازل نکند و سعادت همگان را عمل به عقل و وجدان قرار بدهد؟

شما میهمانی ای را ترتیب میدهید و عده ای را به خانه خود دعوت میکنید.
برخی به خاطر عوامل مختلف حضور پیدا نمیکنند.
شما این افراد را به دو دسته تقسیم میکنید: کسانی که میخواستند شرکت کنند اما نتوانستند و کسانی که نمیخواستند شرکت کنند.
برای کسانی که میخواستند ولی به واسطه مشکلی نتوانستند، همان غذاها را میفرستید.

حال فرض شما در این مثال ما هم این میشود که یک نفر به شما بگوید چرا به جای دعوت کردن، از اول غذاها را بسته بندی نکردی و به درب خانه افراد نفرستادی؟
پاسخ شما چیست؟
حتما یا میگویید میخواستم بفهمم چه کسی به میهمانی من پشت میکند و از سر ناراحتی شرکت نمیکند.
یا میگویید میخواستم این افراد دیگر بهانه نداشته باشند و وقتی از من خواسته ای داشتند، از اجابت نکردن من ناراحت نشوند که خودکرده را تدبیر نیست.

در این بحث ما هم همین روند جاری است.
خداوند برنامه ای را فرستاده است.
چرا فرستاده، چون میخواهد ما بندگان را به میهمانی خودش دعوت کند و از این راه به ما فایده ای برساند.(هرچه میخواهد باشد فعلا کاری به این نداریم)
عده ای این دعوت نامه را میبینند و شرکت میکنند.
عده ای این دعوت نامه را میبینند ولی به عمد شرکت نمیکنند.
عده ای هم این دعوت نامه را میبینند ولی در صحتش شک میکنند.
عده ای این دعوت نامه را نمیبینند.
دسته سوم و چهارم اسمشان جاهل قاصر است و ادعا این است که درصدشان از کسانی که دعوت نامه را میبینند کمتر است(وگرنه با حکمت سازگار نیست)
دسته اول و دوم عالم هستند که وضعیتشان مشخص است.
برخورد خداوند با دسته سوم و چهارم، عادلانه است و ظلم به آنها نمیکند(البته نمیدانیم چه برخوردی با آنان خواهد داشت فقط همینقدر میدانیم که به آنان ظلم نمیشود)
حال اگر سوال بکنند چرا خداوند با همه اینچنین رفتار نکرد و به جای ارسال برنامه یک شیوه را برای همگان در پیش میگرفت، سنخ پاسخ همان است که در مثال ارائه شد.
او دوست دارد بندگانش با میل و رغبت خود برنامه را انتخاب کنند و به جای غذای بسته بندی شده، بر سر سفره حاضر شوند و دیگر بهانه ای برای کسی نباشد.
بعلاوه، اگر آنان را به ندای وجدان و عقل حواله میداد، اختلاف نظر آنقدر زیاد بود که دیگر کسی نمیتوانست در مورد آنان قضاوت کند نه در دنیا و نه در آخرت.
به همین خاطر است که در قرآن کریم فلسفه ارسال پیامبران را برطرف کردن عذر جهل انسانها و کافران معرفی میکند.
«وَ لَوْ أَنَّا أَهْلَکْناهُمْ بِعَذابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقالُوا رَبَّنا لَوْ لا أَرْسَلْتَ إِلَیْنا رَسُولًا فَنَتَّبِعَ آیاتِکَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزى»(طه/134)

صدیق;878851 نوشت:

باسلام
دوست عزیز، این ادعا و ادعای خلاف آنرا یا باید ازطریق روش های آماری به دست آورد یا با پشتوانه دلیل عقلی معتبر و واضح.
نه ادعایی که بنده دارم و نه ادعایی که شما دارید،هیچ یک مستند به آمار نیست.
اما من معتقدم بر اساس دلیل حکمت، خداوند حکیم ازراهی بهره میبرد که بیشترین نفع را به بیشتری درصد از مردم برسد.

اما نقضی که شما کردید:

صحبت ما سر تعداد افراد یک منطقه یا یک دوره خاص نیست، بلکه با درصدها سروکار داریم.
اگر درصد مخاطبانی که از برنامه آگاه میشوند بیشتراز کسانی باشد که از آن ناآگاهند و جاهل مرکب میشوند، ادعای بنده تمام میشود.

با سلام. با همین درصد هم که پیش برویم، از زمان رسول الله هر کسی که مسلمان نبوده یا مقصر است یا مستضعف فکری. حال چند درصد از مردم جهان در طول تاریخ، نسبت به اسلام، مستضعف فکری بوده اند؟ آیا به راستی می شود اکثریت مردم این مناطق را که چند برابر کل مسلمین بوده و هستند، افراد مقصر نامید؟

صدیق;878852 نوشت:

شما میهمانی ای را ترتیب میدهید و عده ای را به خانه خود دعوت میکنید.
برخی به خاطر عوامل مختلف حضور پیدا نمیکنند.
شما این افراد را به دو دسته تقسیم میکنید: کسانی که میخواستند شرکت کنند اما نتوانستند و کسانی که نمیخواستند شرکت کنند.
برای کسانی که میخواستند ولی به واسطه مشکلی نتوانستند، همان غذاها را میفرستید.

حال فرض شما در این مثال ما هم این میشود که یک نفر به شما بگوید چرا به جای دعوت کردن، از اول غذاها را بسته بندی نکردی و به درب خانه افراد نفرستادی؟
پاسخ شما چیست؟
حتما یا میگویید میخواستم بفهمم چه کسی به میهمانی من پشت میکند و از سر ناراحتی شرکت نمیکند.
یا میگویید میخواستم این افراد دیگر بهانه نداشته باشند و وقتی از من خواسته ای داشتند، از اجابت نکردن من ناراحت نشوند که خودکرده را تدبیر نیست.

در این بحث ما هم همین روند جاری است.
خداوند برنامه ای را فرستاده است.
چرا فرستاده، چون میخواهد ما بندگان را به میهمانی خودش دعوت کند و از این راه به ما فایده ای برساند.(هرچه میخواهد باشد فعلا کاری به این نداریم)
عده ای این دعوت نامه را میبینند و شرکت میکنند.
عده ای این دعوت نامه را میبینند ولی به عمد شرکت نمیکنند.
عده ای هم این دعوت نامه را میبینند ولی در صحتش شک میکنند.
عده ای این دعوت نامه را نمیبینند.
دسته سوم و چهارم اسمشان جاهل قاصر است و ادعا این است که درصدشان از کسانی که دعوت نامه را میبینند کمتر است(وگرنه با حکمت سازگار نیست)
دسته اول و دوم عالم هستند که وضعیتشان مشخص است.
برخورد خداوند با دسته سوم و چهارم، عادلانه است و ظلم به آنها نمیکند(البته نمیدانیم چه برخوردی با آنان خواهد داشت فقط همینقدر میدانیم که به آنان ظلم نمیشود)
حال اگر سوال بکنند چرا خداوند با همه اینچنین رفتار نکرد و به جای ارسال برنامه یک شیوه را برای همگان در پیش میگرفت، سنخ پاسخ همان است که در مثال ارائه شد.
او دوست دارد بندگانش با میل و رغبت خود برنامه را انتخاب کنند و به جای غذای بسته بندی شده، بر سر سفره حاضر شوند و دیگر بهانه ای برای کسی نباشد.
بعلاوه، اگر آنان را به ندای وجدان و عقل حواله میداد، اختلاف نظر آنقدر زیاد بود که دیگر کسی نمیتوانست در مورد آنان قضاوت کند نه در دنیا و نه در آخرت.
به همین خاطر است که در قرآن کریم فلسفه ارسال پیامبران را برطرف کردن عذر جهل انسانها و کافران معرفی میکند.
«وَ لَوْ أَنَّا أَهْلَکْناهُمْ بِعَذابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقالُوا رَبَّنا لَوْ لا أَرْسَلْتَ إِلَیْنا رَسُولًا فَنَتَّبِعَ آیاتِکَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزى»(طه/134)

با سلام دوباره. ببینید سؤال بنده بر سر موضوع بحث است، یعنی «ضرورت.» شما در شرایطی پاسخ می دهید که مهمانی برگزار شده است و رفتار خدا را در آن شرایط بررسی می کنید، چنانکه می فرمایید: «حال فرض شما در این مثال ما هم این میشود که یک نفر به شما بگوید چرا به جای دعوت کردن، از اول غذاها را بسته بندی نکردی و به درب خانه افراد نفرستادی؟» بله وقتی مهمانی برگزار شده، دیگر این سؤال بی مورد است، ولی اگر این سؤال قبل از مهمانی مطرح بشود، بامعنی است، زیرا ما داریم از ضرورت سخن می گوییم؛ مگر اینکه شما بفرمایید حالا که دین هست، پس ضروری بوده که دین باشد.(و احتمالاً از راهی همچون جمع شواهد و قرائن، نبوت حضرت محمد را به صورت عقلایی ثابت کنید و متعاقباً اصول دین و از جمله ضرورت نبوت نیز از فرمایشات ایشان و محتوای قرآن، قابل اثبات عقلایی هستند: در واقع یک مصداق واقعی از دین حق وجود دارد که دین را ضروری می داند، پس دین ضروری است) اما اگر شما معتقد هستید که اگر ما فقط بدانیم خدایی کمال مطلق هست که موجوداتی مختار آفریده، آنگاه با همین دو یا سه فرض لازم است که برای این موجودات مختار پیامبر بفرستد، سؤالات ذیل هم مطرح می شوند:

1. فعل خدا(از جمله ارسال رُسُل) برای برطرف کردن نیاز ماست و نه نیاز خودش.

2. بحث مستضعفین فکری نشان می دهد که نیاز بخشی از بشریت بدون دریافت اثری از فعل مورد نظر، یعنی ارسال رُسُل، برطرف می شود.

3. اینجا می پرسیم: اگر نیاز بخشی از بشریت بدون دریافت اثری از این فعل برطرف می شود، چه ضرورتی دارد که بقیه بشر هم مثل همین بخش مستضعف فکری، نیازشان برطرف نشود؟

دقت می فرمایید؟ سؤال از ضرورت است، در زمانی می خواهیم ضرورت را ثابت کنیم، و نه سؤال از ضرورت وقتی که ضرورت را اثبات شده می دانیم، پس فرض را بر برگزار شده بودنِ مهمانی نمی گیریم.

متشکرم

חסר משמעות;879470 نوشت:
با سلام. با همین درصد هم که پیش برویم، از زمان رسول الله هر کسی که مسلمان نبوده یا مقصر است یا مستضعف فکری. حال چند درصد از مردم جهان در طول تاریخ، نسبت به اسلام، مستضعف فکری بوده اند؟ آیا به راستی می شود اکثریت مردم این مناطق را که چند برابر کل مسلمین بوده و هستند، افراد مقصر نامید؟

سلام و عرض ادب
مستضعف فکری، انسانی است که پیام دین حق به نحو تام به او نرسیده است.
پس مصداقش میتواند کسی باشد که اصلا پیامی به او نرسیده(مثلا در جنگل زندگی میکند یا در زمانی هست که پیام به او نرسیده است)
میتواند کسی باشد که پیام به او رسیده ولی خاصیت خودش را نسبت به او ندارد و برای او حجیتی نیاورده است.
بنابراین، برای اینکه مصداق آنرا تشخیص بدهیم دو کار باید بکنیم هم کسانی را بررسی کنیم که واقعا به آنها اصلا پیامی نرسیده است.
هم کسانی را که پیام به آنها رسیده ولی به جهات غیر تقصیری توان برداشت حق از آن برایشان مقدور نبوده است.
قسم اول را شاید بتوان با تحقیق و بررسی تاریخ و جغرفیایی تا حدودی به دست اورد.(فرض میکنیم که بشود)
ولی قسم دوم متوقف است بر خود اظهاری انسانها و خود اظهاری ممکن است عواملی مانند فریبکاری یا جهل مرکب در کار باشد. کاملا ممکن است چنین افرادی پیام حق به انها به صورت تام رسیده ولی به خاطر عواملی از حق بودنش مطلع نشده باشند ولی خود شخص در تاثیر گذاردن این عوامل دخیلند.
به هر حال، خلاصه اینکه ما تقریبا با این علممان تقریبا محال است بتوانیم میزان یا درصد مستضعفین فکری را مشخص کنیم.

اینهایی که شما فرمودید یا گفته میشود صرفا استبعاد است در مقابل وجود مستعضف فکری یا عدم آن.

חסר משמעות;879477 نوشت:
با سلام دوباره. ببینید سؤال بنده بر سر موضوع بحث است، یعنی «ضرورت.»

باسلام
ضرورتی که شما انکار میکنید، را بنده هیچگاه اثبات نکرده ام.
پس اختلافی وجود ندارد.
شما تصور میکنید منظور از ضرورت، ضرورت بی هیچ قید و شرط و به تعبیری ضرورت ذاتی است و بعد آنرا انکار میکنید.
در حالیکه من مدعی چنین ضرورتی نبودم.
پس یک سوء تفاهم بیشتر نیست.

חסר משמעות;879477 نوشت:
دقت می فرمایید؟ سؤال از ضرورت است، در زمانی می خواهیم ضرورت را ثابت کنیم، و نه سؤال از ضرورت وقتی که ضرورت را اثبات شده می دانیم، پس فرض را بر برگزار شده بودنِ مهمانی نمی گیریم.

همین ضرورت وصفی را نیز با دلیل حکمت اثبات میکنید.
استبعاد شما نیز قابل رفع است و ناقض این ضرورت نیست.

صدیق;879533 نوشت:

باسلام
ضرورتی که شما انکار میکنید، را بنده هیچگاه اثبات نکرده ام.
پس اختلافی وجود ندارد.
شما تصور میکنید منظور از ضرورت، ضرورت بی هیچ قید و شرط و به تعبیری ضرورت ذاتی است و بعد آنرا انکار میکنید.
در حالیکه من مدعی چنین ضرورتی نبودم.
پس یک سوء تفاهم بیشتر نیست.

همین ضرورت وصفی را نیز با دلیل حکمت اثبات میکنید.
استبعاد شما نیز قابل رفع است و ناقض این ضرورت نیست.

با سلام. اولاً بنده چیزی را انکار نکردم، بلکه سؤال کردم، و سؤالم هم برای انکار نبوده است و خدا به نیت من آگاه است. بعلاوه استبعادی هم ننمودم. من هر چه مطلبم را می خوانم، فقط سؤال می بینم، نه استبعاد و انکار. راستش من فکر می کنم شما قدری با پیشفرض سؤال من را می خوانید و این باعث می شود که گمان کنید قصد انکار دارم، لطفاً یک بار دیگر در پایین سؤال من را بخوانید.

در ثانی، من هم از یک «ضرورت بی هیچ قید و شرط و به تعبیری ضرورت ذاتی» سخن نمی گویم؛ بلکه از یک ضرورت عقلایی سخن می گویم. اگر بخواهیم مطابق تمثیل شما پیش برویم، باید اینطور بگوییم:

شخصی غنی از حال فقرای شهر خود خبر دارد، می داند که جز او کسی را ندارند و گرسنگی بر آنها فشار می آورد(گرسنگی در اینجا کنایه از نیاز به نجات است) پس این شخص غنی بنا به لطف و جکمتی که دارد، بر خود ضروری می داند که مهمانی ترتیب بدهد تا گرسنگی فقرا برطرف شود و لذا دعوتنامه هایی را توسط مردان مورد اعتماد خود برای فقرا می فرستد(دعوتنامه کنایه از دین و مردان اعتماد کنایه از انبیاء و حجج الهی است) اما چون او عادل است، اگر فقیری دعتنامه را دریافت نکرد یا اگر دریافت کرد، نتوانست بفهمد که از سوی غنی است، غنی بدون اینکه در مهمانی حاضر شود، او را سیر می کند.(کنایه از بحث مستضعفین فکری)

به گمانم این تمثیل برای توضیح صورت مسئله مناسب است.

حال در اینجا، آیا اگر یکی از این فقرا بپرسد: «اگر این شخص غنی بدون شرکت در مهمانی هم بعضی از ما را سیر کرده، چه «ضرورتی» داشت که حتما مهمانی بدهد تا ما را سیر کند؟» نه سخنش به معنای انکار ضرورت است، نه به معنای استبعاد ضرورت!

به صورت روشن شما دو راه دارید: یا باید بفرمایید که این فعل خدا بوده و ما از حکمت خدا خبر نداریم، ولی چون خدا چنین کرده است، پس حکیمانه ترین راه است(شاید منظورتان این نبوده ولی در چند پست اخیر، عملاً همین را فرموده اید!) یا توضیح بفرمایید که بدون توجه به فعل خدا، چرا ضرورت داشت که خدا همه را در شرایط استضعاف فکری قرار ندهد و بر اساس همان چیزی که دارند در موردشان قضاوت کند.

صدیق;879531 نوشت:

سلام و عرض ادب
مستضعف فکری، انسانی است که پیام دین حق به نحو تام به او نرسیده است.
پس مصداقش میتواند کسی باشد که اصلا پیامی به او نرسیده(مثلا در جنگل زندگی میکند یا در زمانی هست که پیام به او نرسیده است)
میتواند کسی باشد که پیام به او رسیده ولی خاصیت خودش را نسبت به او ندارد و برای او حجیتی نیاورده است.
بنابراین، برای اینکه مصداق آنرا تشخیص بدهیم دو کار باید بکنیم هم کسانی را بررسی کنیم که واقعا به آنها اصلا پیامی نرسیده است.
هم کسانی را که پیام به آنها رسیده ولی به جهات غیر تقصیری توان برداشت حق از آن برایشان مقدور نبوده است.
قسم اول را شاید بتوان با تحقیق و بررسی تاریخ و جغرفیایی تا حدودی به دست اورد.(فرض میکنیم که بشود)
ولی قسم دوم متوقف است بر خود اظهاری انسانها و خود اظهاری ممکن است عواملی مانند فریبکاری یا جهل مرکب در کار باشد. کاملا ممکن است چنین افرادی پیام حق به انها به صورت تام رسیده ولی به خاطر عواملی از حق بودنش مطلع نشده باشند ولی خود شخص در تاثیر گذاردن این عوامل دخیلند.
به هر حال، خلاصه اینکه ما تقریبا با این علممان تقریبا محال است بتوانیم میزان یا درصد مستضعفین فکری را مشخص کنیم.

اینهایی که شما فرمودید یا گفته میشود صرفا استبعاد است در مقابل وجود مستعضف فکری یا عدم آن.

با سلام مجدد. گرامی شما، خودتان به بحث عقلایی اشاره می کنید، ولی دقت ندارید که این شما هستید که در متن بالا دارید بر اساس استبعاد استدلال می کنید، نه بنده. ولی اگر شما می فرماید بنده صرفاً استبعاد مطرح می کنم، بنده اعتراضی ندارم.

با سلام دوباره. یک سؤال دیگر: چنانکه در خلال بحثهای موجود در صفحات این تاپیک فرمودید، عقل انسان برای درک راه رسیدن به سعادت چه در دنیا و چه در آخرت کفایت نمی کند. لطفاً مصادیقی از چیزهایی که از چیزهایی که عقل درک نمی کرده است و دین به آموخته است را مطرح بفرمایید. آیا دین فقط مصادیق شکر آفریدگار(مثل نماز و روزه) را به ما نشان داده است، یا چیزی فراتر از احکام عبادی هم برای رسیدن به سعادت به ما نشان داده که عقل و وجدان به آن دسترسی نداشته اند؟

متشکرم

חסר משמעות;879600 نوشت:
با سلام. اولاً بنده چیزی را انکار نکردم، بلکه سؤال کردم، و سؤالم هم برای انکار نبوده است و خدا به نیت من آگاه است. بعلاوه استبعادی هم ننمودم. من هر چه مطلبم را می خوانم، فقط سؤال می بینم، نه استبعاد و انکار. راستش من فکر می کنم شما قدری با پیشفرض سؤال من را می خوانید و این باعث می شود که گمان کنید قصد انکار دارم، لطفاً یک بار دیگر در پایین سؤال من را بخوانید.

باسلام
دوست عزیز، منظورم از انکار، این است که با تشکیکی که میکنید در نهایت به این میرسیم که اگر این تشکیک صحیح باشد، پس ضرورتی برای نبوت باقی نمیماند و این انکار است.
در ضمن، من قصد برچسب زدن ندارم. بحث ما علمی است و در اینجا نه کسی را متهم به کفر میکنند و نه به بی دینی و ضعف ایمان. بحث، علمی است و هر کسی میتواند در بحث علمی، سوالاتش را مطرح کند.

חסר משמעות;879600 نوشت:
در ثانی، من هم از یک «ضرورت بی هیچ قید و شرط و به تعبیری ضرورت ذاتی» سخن نمی گویم؛ بلکه از یک ضرورت عقلایی سخن می گویم. اگر بخواهیم مطابق تمثیل شما پیش برویم، باید اینطور بگوییم:

ضرورت عقلائی ای که میفرمایید در فرض بحث ما، مطابق با اراده دعوت کننده است.
اجازه بدهید کمی به عقب تر برگردیم.
اگر خداوند نمیخواست انسانی بیافریند، آیا ضرورت داشت که پیامبری برای هدایتش بفرستد؟
اگر خداوند میخواست انسانی را بیافریند، ولی قصد نداشت او را به کمالش برساند، آیا نیازی به ارسال نبی بود؟
اگر خداوند میخواست انسان را کامل کند ولی این کمال را یک سره و به صورت جبری به او میداد، مانند ملائکه، آای در اینجا نیز نیازی به ارسال دین و شریعت بود؟
اگر خداوند میخواست انسان را با اعمال اختیاری هدایت کند، ولی انسان را به صورتی می آفرید که اصلا میل به بدی نداشتند، آیا در اینجا نیز نیازی به ارسال نبی و شریعت بود؟
اینها و شرایطی نظیر این، باعث میشود بگوییم تلقی ای که از مسئله ضرورت ارسال نبی در ذهن ها وجود دارد، تاحدودی اشتباه است.
اما اینکه چرا اینطوری خواسته است، خودش میداند و خودش.
من از کجا بدانم که چرا اینطوری خواسته است.
اگر شما این سوال را بپرسید، من هم از شما میپرسم اصلا چرا انسان را افرید، چرا جهان را افرید، چرا او را مختار افرید، چرا او را صرفا متمایل به خوبی نیافرید، چرا انسان را در جائی قرار داد که تزاحمات عالم مادی، باعث این تزاحمات بشود؟
آیا شما جواب این سوالات را میدانید؟

חסר משמעות;879600 نوشت:
به صورت روشن شما دو راه دارید: یا باید بفرمایید که این فعل خدا بوده و ما از حکمت خدا خبر نداریم، ولی چون خدا چنین کرده است، پس حکیمانه ترین راه است(شاید منظورتان این نبوده ولی در چند پست اخیر، عملاً همین را فرموده اید!) یا توضیح بفرمایید که بدون توجه به فعل خدا، چرا ضرورت داشت که خدا همه را در شرایط استضعاف فکری قرار ندهد و بر اساس همان چیزی که دارند در موردشان قضاوت کند.

چون در صورت استضعاف فکری، انسان با تلاش خودش به مقصودش نمیرسد.
کمالی که انسان از راه اعمال اختیاری به دست می آورد با کمالی که ممکن است به مستضعف فکری داده شود، یکی نیست.
البته در مورد مستضعف فکری سه مسئله را کاملا باید از هم جدا کرد:
مسئله اول، اهل عذاب نشدن این شخص.
مسئله دوم، اهل نجات شدن او.
مسئله سوم، کمالش.

مسئله اول، بر اساس عدالت الهی محقق میگردد. یعنی چنین شخصی عذاب نخواهد شد. چرا که خود قران کریم بیان میکند که "ما کنا معذبین حتی نبعث رسولا"
مسئله دوم، به صرف مستضعف بودن محقق نمیشود. قران کریم نیز در مورد این اشخاص صحبتی از بهشتی بودن اینها به صورت مطلق نمیکند. فقط بیان میشود که اینها "در انتظار رحمت الهی" هستند، یعنی امید به فضل الهی دارند:
«

الا المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان لا یستطیعون حیلة و لا یهتدون سبیلا * فاولئک عسی الله ان یعفو عنهم و کان الله عفوا غفورا
»
اما در برخی روایات بیان شده است که این افراد در قیامت در شرایط بازسازی شده دنیایی، مورد ازمایش قرار میگیرد و در صورت اطاعت، اهل نجات نیز میشوند.
مسئله سوم نیز مطلقا هیچ چیزی نمیدانیم.

بنابراین، همانطور که میبینید، نجات بی قید و شرطی در کار نیست، این افراد نیز آزمایش میشوند و باید اطاعت پذیری شان را نشان دهند.
خب بر اساس ادله نقلی که این افراد حالت استثنا دارند.

חסר משמעות;879600 نوشت:
چه «ضرورتی» داشت که حتما مهمانی بدهد تا ما را سیر کند؟» نه سخنش به معنای انکار ضرورت است، نه به معنای استبعاد ضرورت!

حال بر میگردیم به سوال شما.
شما مدعی بودید که چون خداوند یک عده مستضعف فکری را نجات میدهد، پس چرا بقیه را چنین نکرده است؟
عرض بنده این است که:
اولا: اینها به صورت مطلق اهل نجات نیستند بلکه اهل نجات شدنشان مشروط است.
ثانیا: باتوجه به روایات و آیات، اینها حالت استثنا دارند، اینها نیز ازمایش میشوند.
شاید بگویید که استناد به این ادله، مصادره یا دوری است.
اما این اشکال نادرست است چرا که اثبات حقانیت یک ادعای نبی و استناد به سخن وحیی که آورده است، متوقف بر اثبات ضرورت ارسال نبی نیست.
چرا نبوت ضرورت داشته باشد و چه راجح باشد، وقتی صدق یک نبی اثبات شد(از راه معجزه یا هر راه دیگر) میتوان به سخن او استناد کرد.

חסר משמעות;879604 نوشت:
با سلام دوباره. یک سؤال دیگر: چنانکه در خلال بحثهای موجود در صفحات این تاپیک فرمودید، عقل انسان برای درک راه رسیدن به سعادت چه در دنیا و چه در آخرت کفایت نمی کند. لطفاً مصادیقی از چیزهایی که از چیزهایی که عقل درک نمی کرده است و دین به آموخته است را مطرح بفرمایید. آیا دین فقط مصادیق شکر آفریدگار(مثل نماز و روزه) را به ما نشان داده است، یا چیزی فراتر از احکام عبادی هم برای رسیدن به سعادت به ما نشان داده که عقل و وجدان به آن دسترسی نداشته اند؟

کارکردهای دین در مورد راه سعادت، بر دو دسته است:
گاهی بیان اموری که عقل از رسیدن به آن ناتوان است: بیان انحای عبادت، بیان احکام شرعی و اخلاقیاتی که عقل و وجدان انسان از رسیدن به آن ناتوان است و بیان اعتقادات جزئی غیر عقلی.
گاهی بیان اموری است که عقل هم به آن رسیده است ولی بیان شرع باعث تحکیم و تایید آن میشود.
بعلاوه، عبادت صرفا به خاطر شکر منعم(به معنای خاص و متعارفش) نیست.

صدیق;879821 نوشت:

ضرورت عقلائی ای که میفرمایید در فرض بحث ما، مطابق با اراده دعوت کننده است.
اجازه بدهید کمی به عقب تر برگردیم.
اگر خداوند نمیخواست انسانی بیافریند، آیا ضرورت داشت که پیامبری برای هدایتش بفرستد؟
اگر خداوند میخواست انسانی را بیافریند، ولی قصد نداشت او را به کمالش برساند، آیا نیازی به ارسال نبی بود؟
اگر خداوند میخواست انسان را کامل کند ولی این کمال را یک سره و به صورت جبری به او میداد، مانند ملائکه، آای در اینجا نیز نیازی به ارسال دین و شریعت بود؟
اگر خداوند میخواست انسان را با اعمال اختیاری هدایت کند، ولی انسان را به صورتی می آفرید که اصلا میل به بدی نداشتند، آیا در اینجا نیز نیازی به ارسال نبی و شریعت بود؟
اینها و شرایطی نظیر این، باعث میشود بگوییم تلقی ای که از مسئله ضرورت ارسال نبی در ذهن ها وجود دارد، تاحدودی اشتباه است.
اما اینکه چرا اینطوری خواسته است، خودش میداند و خودش.
من از کجا بدانم که چرا اینطوری خواسته است.
اگر شما این سوال را بپرسید، من هم از شما میپرسم اصلا چرا انسان را افرید، چرا جهان را افرید، چرا او را مختار افرید، چرا او را صرفا متمایل به خوبی نیافرید، چرا انسان را در جائی قرار داد که تزاحمات عالم مادی، باعث این تزاحمات بشود؟
آیا شما جواب این سوالات را میدانید؟

با سلام.

این سؤالات شما، از بنده سؤالم را در شرایط پس از اثبات وقوع نبوت بپرسم، کاملاً کمک کننده است، و باید بگوییم «چون خدا اینگونه اراده کرده است و من از کجا بدانم که چرا اینطری خواسته است»

اما وقتی ما داریم صحبت از بحثی مثل امکان اشرف می کنیم و وقوع خلقت هم بدیهی باشد(که خود مای مخلوق اثبات این وقوع هستیم)، آنگاه لزوم خلقت موجود مختاری که میل به بدی هم داشته باشد، یک امر روشن است، و به صرف «خدا اینگونه خواست است» اکتفا نمی کنیم.

جایگاه سؤال بنده هم، جایگاه دوم است، زیرا موضوع بحث اثبات ضرورت است، نه اثبات اینکه ما دلیل چه کارهایی از خدا را نمی دانیم. ما قرار است ثابت کنیم که بعثت انبیاء ضرورت داشته است. جایگاه بحث ما این است که اگر من و شما در یک اتاق با هم نشسته باشیم و ندانیم در بیرون کسی هم ادعای پیامبری کرده یا خیر، باز هم می توانیم ثابت کنیم که باید پیامبری وجود داشته باشد.

חסר משמעות;880642 نوشت:
جایگاه سؤال بنده هم، جایگاه دوم است، زیرا موضوع بحث اثبات ضرورت است، نه اثبات اینکه ما دلیل چه کارهایی از خدا را نمی دانیم. ما قرار است ثابت کنیم که بعثت انبیاء ضرورت داشته است. جایگاه بحث ما این است که اگر من و شما در یک اتاق با هم نشسته باشیم و ندانیم در بیرون کسی هم ادعای پیامبری کرده یا خیر، باز هم می توانیم ثابت کنیم که باید پیامبری وجود داشته باشد.

باسلام
اثبات ضرورت ارسال نبی، با حکمت الهی است با توضیحاتی که گذشت.

چرا نبوت ضرورت داشته باشد و چه راجح باشد، وقتی صدق یک نبی اثبات شد(از راه معجزه یا هر راه دیگر) میتوان به سخن او استناد کرد.
############

اثبات یک نبی متوقف است بر معجزه و دلالت معجزه متوقف است بر دلیل حکمت و دلیل حکمت متوقف است بر اثبات ضرورت نبوت.

صدیق;879822 نوشت:

حال بر میگردیم به سوال شما.
شما مدعی بودید که چون خداوند یک عده مستضعف فکری را نجات میدهد، پس چرا بقیه را چنین نکرده است؟
عرض بنده این است که:
اولا: اینها به صورت مطلق اهل نجات نیستند بلکه اهل نجات شدنشان مشروط است.
ثانیا: باتوجه به روایات و آیات، اینها حالت استثنا دارند، اینها نیز ازمایش میشوند.
شاید بگویید که استناد به این ادله، مصادره یا دوری است.
اما این اشکال نادرست است چرا که اثبات حقانیت یک ادعای نبی و استناد به سخن وحیی که آورده است، متوقف بر اثبات ضرورت ارسال نبی نیست.
چرا نبوت ضرورت داشته باشد و چه راجح باشد، وقتی صدق یک نبی اثبات شد(از راه معجزه یا هر راه دیگر) میتوان به سخن او استناد کرد.

با سلام. بله نجات مستضعفین فکری، مشروط است و به قول شما استثناء هستند و آزمایش می شوند، اینرا اگر دقت کنید خود من هم از ابتدا اذعان داشتم، ولی این بیان شما جواب سؤال من نیست، زیرا من نگفتم مستضعف فکری بدون حساب و کتاب نجات پیدا می کند، بلکه از ابتدا مبنا را بر آزمایش مستضعف فکری بر اساس عقل و وجدانش قرار دادم. سؤال من هم همین است که آیا دلیلی داریم که با کمال خدا ناسازگار است که تمامی بشریت را به همین شکل مشروطی که مستضعفین فکری هستند، نجات بدهد یا از آنجا که خدا این کار را نکرده است، می دانیم این کار حکیمانه تر نبوده است؟

صدیق;879826 نوشت:

کارکردهای دین در مورد راه سعادت، بر دو دسته است:
گاهی بیان اموری که عقل از رسیدن به آن ناتوان است: بیان انحای عبادت، بیان احکام شرعی و اخلاقیاتی که عقل و وجدان انسان از رسیدن به آن ناتوان است و بیان اعتقادات جزئی غیر عقلی.
گاهی بیان اموری است که عقل هم به آن رسیده است ولی بیان شرع باعث تحکیم و تایید آن میشود.
بعلاوه، عبادت صرفا به خاطر شکر منعم(به معنای خاص و متعارفش) نیست.

با سلام مجدد. سؤال بنده، ناظر بر مصادیق بود. آیا ممکن است به صورت مصداقی از این مواردی که «اموری که عقل از رسیدن به آن ناتوان است» و «اموری است که عقل هم به آن رسیده است ولی بیان شرع باعث تحکیم و تایید آن میشود» مثالهایی بزنید؟

بعلاوه یک سؤال دیگر همین زمینه: آیا ممکن است خدا پیامبری را فقط برای وجه دوم مبعوث کند، یعنی پیامبری را به میان قومی بفرستد برای بیان اموری که عقل هم به آن رسیده است ولی بیان شرع باعث تحکیم و تایید آن میشود؟

متشکرم

חסר משמעות;880958 نوشت:
سؤال من هم همین است که آیا دلیلی داریم که با کمال خدا ناسازگار است که تمامی بشریت را به همین شکل مشروطی که مستضعفین فکری هستند، نجات بدهد یا از آنجا که خدا این کار را نکرده است، می دانیم این کار حکیمانه تر نبوده است؟

باسلام
دلیلمان این است که این روش، روش کاملی برای رسیدن به کمال نیست. شاهدش نیز این است که خودمان شاهدیم که وجدانها وعقول بشر تا چه حد اختلافی و نسبی و در این مسیر ناقص است.
از سوی دیگر، قاعدتا اگر لطف خداوند شامل این افراد(مستضعفان) نمیشد، آنان نه به نجات میرسیدند(چون به راه اصلی نرسیدند) و نه به سعادت.

חסר משמעות;880961 نوشت:
«اموری که عقل از رسیدن به آن ناتوان است»

تمامی آموزه های جزئی در مورد نحوه عبادت خالق، نحوه برخورد با سایر بندگان، جزئیات اعتقادی و اموری از این دست.

חסר משמעות;880961 نوشت:
«اموری است که عقل هم به آن رسیده است ولی بیان شرع باعث تحکیم و تایید آن میشود»

اصل وجود خدا و صفات او، اصل وجود نبی و راه های اثبات او، لزوم پایبندی به اخلاق، اصل وجود معاد و حساب و کتاب و پاداش و جزای اعمال و اموری از این دست.

חסר משמעות;880961 نوشت:
آیا ممکن است خدا پیامبری را فقط برای وجه دوم مبعوث کند، یعنی پیامبری را به میان قومی بفرستد برای بیان اموری که عقل هم به آن رسیده است ولی بیان شرع باعث تحکیم و تایید آن میشود؟

اگر خدائی نخواهد بندگانش را به کمال مطلق و راه کامل برساند، بله ممکن است.
ولی از آنجا که
از سوی خداوند حکیم است، پس بندگانش را برای هر هدفی خلق کرده، برنامه را به صورت کامل در اختیارشان قرار میدهد.
از سوی دیگر، ابزاری که بندگان برای تشخیص مسیر رسیدن به هدف خداونددارند، به خودی خود ناقص است.
بنابراین، او لازم است که برای تحقق حکمتش، برنامه کامل را به سوی آنان گسیل کند نه برنامه ناقص را.

صدیق;881331 نوشت:
تمامی آموزه های جزئی در مورد نحوه عبادت خالق، نحوه برخورد با سایر بندگان، جزئیات اعتقادی و اموری از این دست.

اصل وجود خدا و صفات او، اصل وجود نبی و راه های اثبات او، لزوم پایبندی به اخلاق، اصل وجود معاد و حساب و کتاب و پاداش و جزای اعمال و اموری از این دست.

با سلام.

آیا شما قبول دارید که تکالیف شرعی ما را به تکلیف عقلی نزدیک می کنند؟ اگر موافق این سخن هستید، به نظر شما وقتی کسی در حال بررسی نبوت است و به هیچ پیامبری اعتقاد ندارد، از کجا می داند که این تکالیف شرعی که پیامبر برایش آورده اند، نزیک کنندۀ او به تکلیف عقلی خواهد بود؟

صدیق;879826 نوشت:

بعلاوه، عبادت صرفا به خاطر شکر منعم(به معنای خاص و متعارفش) نیست.

با سلام مجدد، چنانکه بیان داشتید، عبادت صرفاً به خاطر شکر منعم در معنای خاص و متعارفش نیست، ولی برخی سعی کرده اند از همین مسئله به عنوان نتیجه به ضرورت بعثت انبیاء بگیرند، و بگویند شکر منعم یک وظیفۀ عقلی است و لازم است که خدا لطف کند، یعنی کسی را به چنین وظیفه ای را بر دوش خود احساس می کند، به انجام این وظیفۀ عقلی نائل کند(اعم از اینکه او را به انجام وظیفۀ عقلی نزدیک کند یا انجام این وظیفه را تحقق بخشد)

مسئله ای که اینجا هست، این است که با وجود اینکه که عقل انسان برای درک مصداق وظیفۀ عقلی کفایت نکند و به قول شما، «عقل صرفا به یکسری امور کلی حکم میکند و اصلا ادراک امور جزئی در تیررس عقل نیست»، ولی باز هم عقل به یک سری سری چیزها در مورد شکر منعم، حکم می کند، مثلاً می گوید: «بگو خدایا شکرت»

ما در بحث حکمت که شما بحث مفصلی کردید بر اساس نارسایی عقل برای درک راه رسیدن به سعادت، گفتیم بعثت نبی ضرورت دارد. حال در این بحث شکر منعم چطور؟ آیا اینجا که عقل یک مصداقهایی مثل تشکر با سخن، و استفادۀ صحیح از منابعی که منعم به او داده است، پیدا می کند نیز، می توانیم بگوییم عقل نارساست و باید نبی مبعوث شود؟

חסר משמעות;881436 نوشت:
با سلام مجدد، چنانکه بیان داشتید، عبادت صرفاً به خاطر شکر منعم در معنای خاص و متعارفش نیست، ولی برخی سعی کرده اند از همین مسئله به عنوان نتیجه به ضرورت بعثت انبیاء بگیرند، و بگویند شکر منعم یک وظیفۀ عقلی است و لازم است که خدا لطف کند، یعنی کسی را به چنین وظیفه ای را بر دوش خود احساس می کند، به انجام این وظیفۀ عقلی نائل کند(اعم از اینکه او را به انجام وظیفۀ عقلی نزدیک کند یا انجام این وظیفه را تحقق بخشد)

مسئله ای که اینجا هست، این است که با وجود اینکه که عقل انسان برای درک مصداق وظیفۀ عقلی کفایت نکند و به قول شما، «عقل صرفا به یکسری امور کلی حکم میکند و اصلا ادراک امور جزئی در تیررس عقل نیست»، ولی باز هم عقل به یک سری سری چیزها در مورد شکر منعم، حکم می کند، مثلاً می گوید: «بگو خدایا شکرت»

ما در بحث حکمت که شما بحث مفصلی کردید بر اساس نارسایی عقل برای درک راه رسیدن به سعادت، گفتیم بعثت نبی ضرورت دارد. حال در این بحث شکر منعم چطور؟ آیا اینجا که عقل یک مصداقهایی مثل تشکر با سخن، و استفادۀ صحیح از منابعی که منعم به او داده است، پیدا می کند نیز، می توانیم بگوییم عقل نارساست و باید نبی مبعوث شود؟

با سلام دوباره، جدای از بحث نارسایی عقل در درک مصداق شکر منعم، اگر بخواهیم از مجرای همین بحث شکر منعم به مسئله نگاه کنیم، چه ایرادی دارد که انسان[باز با فرض اینکه نمی داند پیامبری هست و یا اگر می داند کسی ادعای نبوت کرده، ادعا برایش ثابت نشده است] بگوید: «من فقط عقل خودم را دارم، و مصداق شکر منعم هم همین چیزی باید باشد که عقل من می گوید، لذا من ضرورتی در آمدن پیامبر نمی بینم»(دقت دارید این جمله نفی نبوت نیست، بلکه نفی ضرورت نبوت است)

متشکرم

חסר משמעות;881437 نوشت:
با سلام دوباره، جدای از بحث نارسایی عقل در درک مصداق شکر منعم، اگر بخواهیم از مجرای همین بحث شکر منعم به مسئله نگاه کنیم، چه ایرادی دارد که انسان[باز با فرض اینکه نمی داند پیامبری هست و یا اگر می داند کسی ادعای نبوت کرده، ادعا برایش ثابت نشده است] بگوید: «من فقط عقل خودم را دارم، و مصداق شکر منعم هم همین چیزی باید باشد که عقل من می گوید، لذا من ضرورتی در آمدن پیامبر نمی بینم»(دقت دارید این جمله نفی نبوت نیست، بلکه نفی ضرورت نبوت است)

متشکرم


سلام

مغلطه‌ای که در اینجا به کار برده شده، مغلطه "مصادره به مطلوب" است. یعنی پیشفرضهای استدلال بر اساس حکم مسئله برای رسیدن به یک نتیجه خاص انتخاب میشن.

به طور مثال، پیشفرض این است که گفتن "خدایا شکرت" انسان را به سعادت نمی رساند و حتماً بایستی عبادت به شیوه‌ای خاص (که در کتب دینی آمده) انجام شود تا شکرگزاری برآورده شود. این پیشفرض مبتنی بر آموزه‌های دینی است و این یعنی فرض گرفتن اعتقادات دینی پیش از اثبات نبوت.

[=&quot]

חסר משמעות;881436 نوشت:
مسئله ای که اینجا هست، این است که با وجود اینکه که عقل انسان برای درک مصداق وظیفۀ عقلی کفایت نکند و به قول شما، «عقل صرفا به یکسری امور کلی حکم میکند و اصلا ادراک امور جزئی در تیررس عقل نیست»، ولی باز هم عقل به یک سری سری چیزها در مورد شکر منعم، حکم می کند، مثلاً می گوید: «بگو خدایا شکرت»[/]
[=&quot]ما در بحث حکمت که شما بحث مفصلی کردید بر اساس نارسایی عقل برای درک راه رسیدن به سعادت، گفتیم بعثت نبی ضرورت دارد. حال در این بحث شکر منعم چطور؟ آیا اینجا که عقل یک مصداقهایی مثل تشکر با سخن، و استفادۀ صحیح از منابعی که منعم به او داده است، پیدا می کند نیز، می توانیم بگوییم عقل نارساست و باید نبی مبعوث شود؟
[/]
[=&quot]سلام[/]
[=&quot]اینهایی که میفرمایید کافی نیست.[/]
[=&quot]شکر زبانی، اولا یک شکر حداقلی است و شکر حداکثری و کاملی نیست.[/]
[=&quot]استفاده از منابع هم خودش مبهم است. چه منابعی؟ عقل و وجدان؟ نعمتهای مادی؟ اینها چه ربط و ملازمه ای با سعادتمندی و یافتن راه نجات دارد؟[/]

חסר משמעות;881434 نوشت:
آیا شما قبول دارید که تکالیف شرعی ما را به تکلیف عقلی نزدیک می کنند؟ اگر موافق این سخن هستید، به نظر شما وقتی کسی در حال بررسی نبوت است و به هیچ پیامبری اعتقاد ندارد، از کجا می داند که این تکالیف شرعی که پیامبر برایش آورده اند، نزیک کنندۀ او به تکلیف عقلی خواهد بود؟

این قاعده، ناظر به مقام اثبات نیست.
یعنی اگر کسی هم نباشد که به دین الهی ملتزم بشود و به آن باور داشته باشد، باز هم در متن واقع چنین است که تکالیف شرعی الطاف فی الواجبات العقلیه.
پس صدقش متوقف بر ایمان آوردن و اعتقاد هیچ شخصی نیست.

חסר משמעות;881437 نوشت:
با سلام دوباره، جدای از بحث نارسایی عقل در درک مصداق شکر منعم، اگر بخواهیم از مجرای همین بحث شکر منعم به مسئله نگاه کنیم، چه ایرادی دارد که انسان[باز با فرض اینکه نمی داند پیامبری هست و یا اگر می داند کسی ادعای نبوت کرده، ادعا برایش ثابت نشده است] بگوید: «من فقط عقل خودم را دارم، و مصداق شکر منعم هم همین چیزی باید باشد که عقل من می گوید، لذا من ضرورتی در آمدن پیامبر نمی بینم»(دقت دارید این جمله نفی نبوت نیست، بلکه نفی ضرورت نبوت است)

خب فرض میگیریم که نبیند، مشکلی نیست. مگر هرچیزی که انسان به آن باور پیدا میکند، ابتدا ضرورتش را اثبات میکند.
من به یک چیزی باور پیدا میکنم، گاه پیش از این باور، وجود آن برایم مسئله میشود و بعد به سراغ اثباتش میروم و در نهایت یا به وجودش باور پیدا میکنم یا به عدمش.
گاهی نیز قبل از باور پیدا کردن، به هیچ وجه آن چیز برایم مسئله نبوده تا بخواهم در موردش بحث کنم.
بحثهایی که تاکنون داشتیم، ربطی به مسئله ثبوت نبوت ندارد.
یک بحث صرفا علمی است که آیا وجود نبی ضرورت دارد یا نه.
این بحث بدین خاطر است که وجودداشتن انبیاء را برای تحقق حکمت و عدالت و رحمت خداوند لازم میدانیم.
اما این هیچ ملازمه ای ندارد با اثبات نبی مشخص در جهان.
حال چنین شخصی که وجود نبی را ضروری نبیند، ولی وجودش را نیز محال نداند و حداقل از نظر فلسفی ممکن بداند، اگر با کسی روبرو شود که ادعای نبوت و سفارت را دارد و آن مدعی نیز کارهایی انجام دهد و سیره و سبکی در زندگی اش داشته باشد که انسان به صدقش باور داشته باشد یا حداقل احتمال صدقش را بدهد، چنین شخصی در ایمان نیاوردن به هیچ وجه معذور نیست.

صدیق;881589 نوشت:
شکر زبانی، اولا یک شکر حداقلی است و شکر حداکثری و کاملی نیست.

سلام صدیق گرامی
یک شکر زبانی داریم و یک شکر عملی (یعنی استفاده صحیح از نعمتها). اگر بخواهیم از این شیوه نبوت را اثبات کنیم، باید ثابت کنیم که این دو شیوه شکرگزاری در حدی که برای عقل قابل تشخیص است کافی نیستند. به طور مثال باید ثابت کنیم که گفتن "خدایا شکرت" کافی نیست و حتماً باید نماز به شیوه خاص خوانده شود تا به سعادت کمک کنه. یا مثلاً باید ثابت کرد که استفاده صحیح از نعمتها باید به شکل خاصی انجام شود که عقل قار به تشخیص آن ییست.

حالا جدای از اینها یک بحثی هم داریم تحت عنوان "جاهل قاصر و جاهل مقصر". می گوییم عدم دسترسی یک گره از انسانها به دین به دلیل آنکه خداوند زیر پا گذاشتن قوانین عادی طبیعت را به صلاح ندانسته است، با هدایتگری و قدرت خدا در تضاد نیست (اگرچه توانایی این کار را دارد). یعنی ممکنه هدایت 100 درصدی به دلیل رعایت برخی مصلحتها ممکن نباشد.

[=&quot]

سعدی شیرازی;881640 نوشت:
یک شکر زبانی داریم و یک شکر عملی (یعنی استفاده صحیح از نعمتها).
[/]
[=&quot]باسلام[/]
[=&quot]شکر عملی عبارت است از هر کاری که نشان دهنده سپاسگذاری از مولا است که قطعا اطاعت از او به صورت فی الجمله، از مصادیق این شکر عملی است.[/]

[=&quot]

سعدی شیرازی;881640 نوشت:
اگر بخواهیم از این شیوه نبوت را اثبات کنیم، باید ثابت کنیم که این دو شیوه شکرگزاری در حدی که برای عقل قابل تشخیص است کافی نیستند. به طور مثال باید ثابت کنیم که گفتن "خدایا شکرت" کافی نیست و حتماً باید نماز به شیوه خاص خوانده شود تا به سعادت کمک کنه. یا مثلاً باید ثابت کرد که استفاده صحیح از نعمتها باید به شکل خاصی انجام شود که عقل قار به تشخیص آن ییست.
[/]
[=&quot]در مورد قاعده شکر منعم و میزان دلالت آن بحث زیاد است. [/]
[=&quot]اما به نظر میرسد اگر بخواهیم با دقت نگاه کنیم، از این قاعده در اثبات لزوم شکر منعم در غیر مواردی که عقل به آن رسیده است، به صورت زیر ممکن باشد.[/]
[=&quot]م1. عقل انسان درک میکند که شکر منعم ضروری است.[/]
[=&quot]م2. شکر منعم، اقسامی دارد، قلبی، زبانی و عملی.[/]
[=&quot]م3. مصادیقی از شکر را عقل و وجدان انسان کشف میکند.[/]
[=&quot]م4. یک سری از دلایل و قرائن داریم که نشان میدهد مولا، دستوراتی دارد که عقل به تنهایی از درک آن ناتوان است.[/]
[=&quot]م5. صحت و صدق این دستورات، امری است که حداقل محتمل است.[/]
[=&quot]م6. عقل بر اساس قاعده دفع ضرر محتمل و حق الطاعه، عقل انسان نمیتواند به احتمال صدق این دستورات و صادر شدنش از جانب مولا بی اهمیت باشد.[/]

[=&quot]نتیجه: در مواردی که مازاد بر تشخیص عقل است، انسان بر اساس قاعده دفع ضرر محتمل که در اینجا به قاعده لزوم شکر منعم منضم شده است، باز هم تبعیت لازم میشود و تبعیت خودش از مصادیق شکر منعم میشود.[/]

سعدی شیرازی;881640 نوشت:
حالا جدای از اینها یک بحثی هم داریم تحت عنوان "جاهل قاصر و جاهل مقصر". می گوییم عدم دسترسی یک گره از انسانها به دین به دلیل آنکه خداوند زیر پا گذاشتن قوانین عادی طبیعت را به صلاح ندانسته است، با هدایتگری و قدرت خدا در تضاد نیست (اگرچه توانایی این کار را دارد). یعنی ممکنه هدایت 100 درصدی به دلیل رعایت برخی مصلحتها ممکن نباشد.

خیر، چون
م1. نرسیدن پیام به بندگان سه عامل میتواند داشته باشد: ضعف فاعل، ضعف قابل، موانع بیرونی
م2. ضعف فاعل در این بحث معنا ندارد: زیرا فاعل، قادر مطلق، عالم مطلق و حکیم علی الاطلاق است.
م3. ضعف قابل نیز ربطی به جاهل قاصر ندارد و در جائی که خود قابل مشکل داشته باشد، جاهل مقصر میشود.
م4. موانع بیرونی، این موانع نیز حداکثری نیست: چرا که اگر حداکثری باشد، بعثت انبیاء کاری لغو خواهد بود.
م5. هدایت مطابق با حکمت خلقت است و در مقابلش، عدم هدایت، بدون اینکه قابل مشکلی داشته باشد و موانع بیرونی نیز در کار نباشد، با حکمت متضاد است.

بنابراین، کنار گذاردن هدایت گرچه فی نفسه محال نیست ولی مستلزم یک امر محال(نقض حکمت) میشود.
بنابراین، عقلا محال است و استحاله آن غیری است.

سلام

نقل قول:

م4. موانع بیرونی، این موانع نیز حداکثری نیست: چرا که اگر حداکثری باشد، بعثت انبیاء کاری لغو خواهد بود.

خب این میشه مغلطه دور. اگر از بحث، بررسی ضرورت بعثت انبیا است پس این رو نمی تونیم به عنوان فرض در نظر بگیریم.

دوستانی که تمایل دارم مطالب منو دنبال کنند به وبلاگ من مراجعه کنند ضمنا ارسالهای جدید در کامنت ها قرار داده شده http://antaresmars.livejournal.com

صدیق;881589 نوشت:

[=&amp]سلام[/]
[=&amp]اینهایی که میفرمایید کافی نیست.[/]
[=&amp]شکر زبانی، اولا یک شکر حداقلی است و شکر حداکثری و کاملی نیست.[/]
[=&amp]استفاده از منابع هم خودش مبهم است. چه منابعی؟ عقل و وجدان؟ نعمتهای مادی؟ اینها چه ربط و ملازمه ای با سعادتمندی و یافتن راه نجات دارد؟[/]

سلام. سؤال بنده هم همین است که از کجا می دانیم که این شکر حداقلی کافی نیست؟ البته سؤال من در مورد اثبات ضرورت بعثت انبیاء از جهت وجود تکالیف عقلی بود و گمان می کنم این بحث با بحث سعاتمندی و یافتن راه نجات فرق دارد.

صدیق;881590 نوشت:

این قاعده، ناظر به مقام اثبات نیست.
یعنی اگر کسی هم نباشد که به دین الهی ملتزم بشود و به آن باور داشته باشد، باز هم در متن واقع چنین است که تکالیف شرعی الطاف فی الواجبات العقلیه.
پس صدقش متوقف بر ایمان آوردن و اعتقاد هیچ شخصی نیست.

متوجه منظورتان نشدم، آیا ما می توانیم قبل از اینکه با تعالیم انبیاء برخورد کنیم، به صورت پیشینی ثابت کنیم که تکالیف شرعی که آنها می آورند، باعث نزدیک شدن ما به انجام تکلیف عقلی می شود؟ اگر پاسختان مثبت است، بفرمایید که به چه دلیل اینطور است؟

صدیق;881592 نوشت:

خب فرض میگیریم که نبیند، مشکلی نیست. مگر هرچیزی که انسان به آن باور پیدا میکند، ابتدا ضرورتش را اثبات میکند.
من به یک چیزی باور پیدا میکنم، گاه پیش از این باور، وجود آن برایم مسئله میشود و بعد به سراغ اثباتش میروم و در نهایت یا به وجودش باور پیدا میکنم یا به عدمش.
گاهی نیز قبل از باور پیدا کردن، به هیچ وجه آن چیز برایم مسئله نبوده تا بخواهم در موردش بحث کنم.
بحثهایی که تاکنون داشتیم، ربطی به مسئله ثبوت نبوت ندارد.
یک بحث صرفا علمی است که آیا وجود نبی ضرورت دارد یا نه.
این بحث بدین خاطر است که وجودداشتن انبیاء را برای تحقق حکمت و عدالت و رحمت خداوند لازم میدانیم.
اما این هیچ ملازمه ای ندارد با اثبات نبی مشخص در جهان.
حال چنین شخصی که وجود نبی را ضروری نبیند، ولی وجودش را نیز محال نداند و حداقل از نظر فلسفی ممکن بداند، اگر با کسی روبرو شود که ادعای نبوت و سفارت را دارد و آن مدعی نیز کارهایی انجام دهد و سیره و سبکی در زندگی اش داشته باشد که انسان به صدقش باور داشته باشد یا حداقل احتمال صدقش را بدهد، چنین شخصی در ایمان نیاوردن به هیچ وجه معذور نیست.

با سلام دوباره. بله درست می فرمایید، ولی وقتی بحث از ضرورت بعثت انبیاء است، وقتی از نقطه نظر تکالیف عقلی به مسئله نگاه می کنیم، باید ابتدا پذیرفته باشیم که این جمله که «من همین عقلم را دارم و مصداق تکالیف عقلی را هم هر چه عقلم بدان برسد قلمداد می کنم.» غلط است، تا بعد قبول کند که ضرورت دارد که خدا در حق او جهت نزدیک شدن به تکلیف عقلی، کمکی بکند. لذا خواهشمند است بفرمایید این جمله از چه جهتی غلط است؟

سعدی شیرازی;881747 نوشت:
خب این میشه مغلطه دور. اگر از بحث، بررسی ضرورت بعثت انبیا است پس این رو نمی تونیم به عنوان فرض در نظر بگیریم.

باسلام
این مسئله پیش فرض نیست بلکه با استدلال مبتنی بر حکمت الهی اثبات میشود.

صدیق;882412 نوشت:
این مسئله پیش فرض نیست بلکه با استدلال مبتنی بر حکمت الهی اثبات میشود.

بحث در مورد اثبات ضرورت نبوت با استناد به حکمت الهی بود و میان بحث، از نبوت به عنوان یک فرض استفاده شد. خب این میشه مغلطه دور.

ما در بحث جاهل قاصر میگیم که بر هم زدن قواعد عادی جهان با حکمت خدا در تضاده و به همین خاطر دسترسی به پیامبران در برخی مناطق دور افتاده ایجاد نشده. سوال پیش آمد که از کجا می دانیم وحی و معجزه (که هر دو خرق عادت اند) با حکمت خدا در تضاد نیست؟

در جواب فرمودید:

نقل قول:
م4. موانع بیرونی، این موانع نیز حداکثری نیست: چرا که اگر حداکثری باشد، بعثت انبیاء کاری لغو خواهد بود.

و طاها;880904 نوشت:
چرا نبوت ضرورت داشته باشد و چه راجح باشد، وقتی صدق یک نبی اثبات شد(از راه معجزه یا هر راه دیگر) میتوان به سخن او استناد کرد.
############
اثبات یک نبی متوقف است بر معجزه و دلالت معجزه متوقف است بر دلیل حکمت و دلیل حکمت متوقف است بر اثبات ضرورت نبوت.

باسلام
صدق نبی، متوقف است بر معجزه و قرائن.
تام شدن دلالت معجزه و نفی احتمالات خلاف، متوقف است بر حکمت الهی.
اما حکمت الهی، متوفف بر اثبات ضرورت نبوت نیست، بلکه صرفا مرجوح نبودن نبوت نیز برای اینکه حکمت الهی به آن تعلق بگیرد کفایت میکند.

חסר משמעות;881816 نوشت:
سؤال بنده هم همین است که از کجا می دانیم که این شکر حداقلی کافی نیست؟ البته سؤال من در مورد اثبات ضرورت بعثت انبیاء از جهت وجود تکالیف عقلی بود و گمان می کنم این بحث با بحث سعاتمندی و یافتن راه نجات فرق دارد.

اینکه ازکجا بدانیم، از راه های دیگری مشخص میشود.
از راه های دیگر، حداقل احتمال این را میتوان به دست آورد که شکر زبانی کفایت نمیکند و راه های بیشتری برای شکر وجود دارد.

חסר משמעות;881817 نوشت:
آیا ما می توانیم قبل از اینکه با تعالیم انبیاء برخورد کنیم، به صورت پیشینی ثابت کنیم که تکالیف شرعی که آنها می آورند، باعث نزدیک شدن ما به انجام تکلیف عقلی می شود؟ اگر پاسختان مثبت است، بفرمایید که به چه دلیل اینطور است؟

نه.
اصل این قاعده، (فارغ از درستی و تام بودنش یا عدم آن) یک قضیه حقیقیه است. یعنی به صورت شرطی است: اگر تکلیفی شرعی بیان شود، این در حق تکالیف عقلی لطف میشود. قضیه شرطیه در صورت بطلان مقدم نیز صادق است. حتی اگر هیچ گاه مقدم محقق نشود، باز هم قضیه صادق است.
اما در مقام تحقق، لطف شدن متوقف است بر تحقق تکلیف شرعی در خارج.

پس لازم است بین قضیه حقیقیه و خارجیه تفاوت قائل شد.
ادعای بنده ناظر به مقام حقیقیه بودن این قضیه است و نقد شما ناظر به مقام خارجی بودن آن.

חסר משמעות;881820 نوشت:
وقتی از نقطه نظر تکالیف عقلی به مسئله نگاه می کنیم، باید ابتدا پذیرفته باشیم که این جمله که «من همین عقلم را دارم و مصداق تکالیف عقلی را هم هر چه عقلم بدان برسد قلمداد می کنم.» غلط است،

باتوجه به این احتمال، میتوان گفت که این قاعده توان اثبات کامل ضرورت نبوت را ندارد.
بنده نیز اصراری بر اثبات ضرورت نبوت از این طریق را ندارم و همانطور که در پاسخهایم مشخص است، اصلا استنادی به آن نداشته ام.

صدیق;882765 نوشت:

باسلام
صدق نبی، متوقف است بر معجزه و قرائن.
تام شدن دلالت معجزه و نفی احتمالات خلاف، متوقف است بر حکمت الهی.
اما حکمت الهی، متوفف بر اثبات ضرورت نبوت نیست، بلکه صرفا مرجوح نبودن نبوت نیز برای اینکه حکمت الهی به آن تعلق بگیرد کفایت میکند.

با سلام و احترام

تنها زمانی میفهمیم حکمت الهی به امر راجح تعلق میگیرد که تعلق حکمت بر امر راجح بر خدا ضرورت داشته باشد...
و الا اگر امر راجح به معنای عدم ضرورت باشد چنین علمی حاصل نمیشود تا نبوت راجح اثبات شود....

صدیق;882772 نوشت:
باتوجه به این احتمال، میتوان گفت که این قاعده توان اثبات کامل ضرورت نبوت را ندارد.
بنده نیز اصراری بر اثبات ضرورت نبوت از این طریق را ندارم و همانطور که در پاسخهایم مشخص است، اصلا استنادی به آن نداشته ام.

از شما به خاطر صداقتتان متشکرم.

اگر به جای این همه استدلالهای مختلف، یک استدلال محکم ارائه بشه می‌تونه خیلی راهگشاتر باشه.

صدیق;882768 نوشت:

اینکه ازکجا بدانیم، از راه های دیگری مشخص میشود.
از راه های دیگر، حداقل احتمال این را میتوان به دست آورد که شکر زبانی کفایت نمیکند و راه های بیشتری برای شکر وجود دارد.

با سلام. منظورتان از راههای دیگر چیست؟ منظورتان سایر براهین اثبات ضرورت بعثت انبیاء است؟ اگر ممکن است، کمی این سخنتان را باز کنید.

صدیق;882772 نوشت:

باتوجه به این احتمال، میتوان گفت که این قاعده توان اثبات کامل ضرورت نبوت را ندارد.
بنده نیز اصراری بر اثبات ضرورت نبوت از این طریق را ندارم و همانطور که در پاسخهایم مشخص است، اصلا استنادی به آن نداشته ام.

با سلام مجدد. آیا یقین دارید این احتمال اینقدر برای این طریق، مشکل ایجاد می کند؟

آیا نمی توانیم مثلاً برای بحث شکر منعم بگوییم شکری که همین عقل موجود انسان بدان قد می دهد هم شکر هست، ولی آیا یقین داریم که مورد قبول منعم هم هست؟ آیا یکی از مظاهر لطف خدا همین نیست که بشر را از بلاتکلیفی خارج کند؟

آیا نمی توانیم به این مسئله ایراد بگیریم که «آنچه برای انجام تکلیف عقلی به عقل انسان می رسد» از یک سو بین انسانهای مختلف بسیار متفاوت است[آیا همان اختلاف شدیدی که عقول بشر بر سر کمال دارد، بر سر تکلیف عقلی ندارد؟] و از سوی دیگر، در مسئلۀ شکر منعم بیشتر[یا به صورت دقیقتر تمامی] مصادیقی که به ذهن ما می رسد، در واقع اقتباسی از ادیان موجود است؟

آیا نمی توانیم بگوییم این خود عقل است که حکم می کند که مثلاً باید شکر منعم کرد، ولی همین عقل می گوید راه انجامش را نمی دانم؟ مثلاً عقل بر اساس کدام صغرا و کبرای منطقی، فهمیده است که مصداق شکر منعم، تشکر زبانی است، و نبودن چنین برهان عقلی در اثبات اینکه فلان عمل مصداق بارز شکر منعم است، نشانگر این است که عقل راه شکر منعم را نمی داند.

آیا در برابر این گزاره که «من فقط عقل دارم» نمی توانیم بگوییم: «خیر فقط عقل نداری، قوای شهوانی هم داری که از عمل به احکام عقل باز می دارند» و آیا این مسئله باعث نمی شود که خدای حکیم برای پیروی از عقل، عاملی تشویقی ایجاد کند؟

با توجه به اینکه هدف ما اثبات عقلایی مسئله است، آیا شما در گزاره های فوق، چیزی می بینید که مورد قبول عقلا نیست؟ و اگر چنین موردی نمی بینید، احتمال مورد نظر، غیرعقلایی محسوب نخواهد شد؟

با سلام مجدد،

در بحث تکالیف عقلی و تکالیف شرعی، ما باید ثابت کنیم خدا تکلیفی عقل قرار داده است یا تکالیف شرعی، نتیجۀ این برهان هستند و مصداق لطف خدا؟

بعلاوه، در همان تمثیلی که چند صفحه عقبتر زدید، تمثیل مهمانی، آیا ما دلیلی بر وقوع این مهمانی داریم؟ به صورت پیشینی می دانیم خدا برای ما مهمانی گرفته است و حال باید دعوت کند؟ البته گمان می کنم اگر از نقطه نظر برهان اصلی که ذکر کردید، بخواهیم به قضیه بنگریم، این مهمانی همان هدف خدا از خلقت ماست، ولی در بحث تکلیف عقلی چطور؟ وقتی صحبت از تکلیف عقلی و لزوم لطف در جهت عمل به آنهاست هم می توانیم مسئله را به یک مهمانی تشبیه کنیم و ثابت کنیم که یک مهمانی در کار است؟

متشکرم

و طاها;882798 نوشت:
تنها زمانی میفهمیم حکمت الهی به امر راجح تعلق میگیرد که تعلق حکمت بر امر راجح بر خدا ضرورت داشته باشد...
و الا اگر امر راجح به معنای عدم ضرورت باشد چنین علمی حاصل نمیشود تا نبوت راجح اثبات شود..

باسلام
خیر این وجود لزوم، ضرورتی ندارد.
ما که نبوت را از این طریق اثبات نمیکنیم تا اثباتش متوقف بر ضرورت باشد.
همین مقدار که نبوت راجح است، نشان میدهد که اراده الهی میتواند به آن تعلق بگیرد.
بعد در مرحله بعد، همین امر راجح، چون نبودش مستلزم نقض شدن حکمت الهی است، پس ضرورت دارد البته ضرورت شرطی نه ضرورت ذاتی.
در ضمن، امر راجح به معنای عدم ضرورت نیست بلکه ملازم با آن است.

חסר משמעות;882863 نوشت:
با سلام. منظورتان از راههای دیگر چیست؟ منظورتان سایر براهین اثبات ضرورت بعثت انبیاء است؟ اگر ممکن است، کمی این سخنتان را باز کنید.

باسلام
اینکه شکر زبانی کفایت نمیکند، از خود قاعده مشخص نمیشود بلکه از بیرون مشخص میشود.
بدین صورت که:
وقتی انسان با ادعاهای انسانهایی مواجه میشود که قرائن و ادله کافی بر صدقشان وجود دارد، در کنار احتمال کفایت شکر زبانی، حداقل با این احتمال قوی روبرو میشود که شاید راه های دیگری که برای شکر منعم در تعالیم آن افراد وجود دارد، درست باشد و شکر زبانی کفایت نمیکند.
این احتمال نیز دوری نیست، بلکه
اولا: صرفا احتمال است پس از هر راهی میتواند ایجاد شده باشد.
ثانیا: حتی علم به آن هم میتواند ایجاد شود و این عمل از طریق قاعده "الواجبات السمعیه الطاف..." به دست نیامنده است بلکه از راه معجزه و قرائن ایجاد شده است.

صدیق;882956 نوشت:

باسلام
خیر این وجود لزوم، ضرورتی ندارد.
ما که نبوت را از این طریق اثبات نمیکنیم تا اثباتش متوقف بر ضرورت باشد.


با سلام و احترام

یعنی طریق شما از راه حکمت نیست ؟ اگر نیست پس چیست ؟

نقل قول:
همین مقدار که نبوت راجح است، نشان میدهد که اراده الهی میتواند به آن تعلق بگیرد.

با "می تواند " نبوت اثبات نمی شود

و شما نیاز به جمله ی بعدی دارید که خودتان متذکر شده اید :

نقل قول:
بعد در مرحله بعد، همین امر راجح، چون نبودش مستلزم نقض شدن حکمت الهی است، پس ضرورت دارد البته ضرورت شرطی نه ضرورت ذاتی.
در ضمن، امر راجح به معنای عدم ضرورت نیست بلکه ملازم با آن است.

חסר משמעות;882868 نوشت:
با سلام مجدد. آیا یقین دارید این احتمال اینقدر برای این طریق، مشکل ایجاد می کند؟

باسلام
یقین به معنای منطقی، خیر.
اما مشکل اینجاست که مستدل باید یقین داشته باشد و برای استدلالش، پشتوانه یقینی خوبی داشته باشد.

חסר משמעות;882868 نوشت:
آیا نمی توانیم مثلاً برای بحث شکر منعم بگوییم شکری که همین عقل موجود انسان بدان قد می دهد هم شکر هست، ولی آیا یقین داریم که مورد قبول منعم هم هست؟ آیا یکی از مظاهر لطف خدا همین نیست که بشر را از بلاتکلیفی خارج کند؟

اینها ادله خارج از این قاعده است.
اما این قاعده به تنهایی دلیل متقنی بر اثبات ضرورت نبوت نیست.

חסר משמעות;882868 نوشت:
آیا نمی توانیم به این مسئله ایراد بگیریم که «آنچه برای انجام تکلیف عقلی به عقل انسان می رسد» از یک سو بین انسانهای مختلف بسیار متفاوت است[آیا همان اختلاف شدیدی که عقول بشر بر سر کمال دارد، بر سر تکلیف عقلی ندارد؟]

بله اما میتوان مدعی شد که همین مقدار حداقلی از شکر، برای تحقق تکلیف عقلی شکر منعم کافی است و هر کسی به همان اندازه که میفهمد بالاخره مصداق شکر منعم هست.

חסר משמעות;882868 نوشت:
و از سوی دیگر، در مسئلۀ شکر منعم بیشتر[یا به صورت دقیقتر تمامی] مصادیقی که به ذهن ما می رسد، در واقع اقتباسی از ادیان موجود است؟

مشکل همینجاست که مدعی میتواند بگوید که مصادیق بیشتر، مشکوک الثبوت و اللزوم است. پس اینکه از کجا آمده مهم نیست.

חסר משמעות;882868 نوشت:
آیا نمی توانیم بگوییم این خود عقل است که حکم می کند که مثلاً باید شکر منعم کرد، ولی همین عقل می گوید راه انجامش را نمی دانم؟ مثلاً عقل بر اساس کدام صغرا و کبرای منطقی، فهمیده است که مصداق شکر منعم، تشکر زبانی است، و نبودن چنین برهان عقلی در اثبات اینکه فلان عمل مصداق بارز شکر منعم است، نشانگر این است که عقل راه شکر منعم را نمی داند.

حداقلش را میداند و علمش نیز به واسطه فهم متعارف بشر است که شکر زبانی را یکی از مراتب شکر به شمار می آورد.

חסר משמעות;882868 نوشت:
آیا در برابر این گزاره که «من فقط عقل دارم» نمی توانیم بگوییم: «خیر فقط عقل نداری، قوای شهوانی هم داری که از عمل به احکام عقل باز می دارند» و آیا این مسئله باعث نمی شود که خدای حکیم برای پیروی از عقل، عاملی تشویقی ایجاد کند؟

این مدعا، برفرض صحت، خروج از قاعده و تمسک به دلیل حکمت است.

חסר משמעות;882868 نوشت:
با توجه به اینکه هدف ما اثبات عقلایی مسئله است، آیا شما در گزاره های فوق، چیزی می بینید که مورد قبول عقلا نیست؟ و اگر چنین موردی نمی بینید، احتمال مورد نظر، غیرعقلایی محسوب نخواهد شد؟

همینکه برخی از عقلای عالم، عقلاً احتمال میدهند که شکر زبانی کفایت میکند و دلیل متقنی از خود قاعده نیز بر لزوم شکر بیشتر نداریم، برای ناکافی بودن قاعده کفایت میکند.

חסר משמעות;882872 نوشت:
در بحث تکالیف عقلی و تکالیف شرعی، ما باید ثابت کنیم خدا تکلیفی عقل قرار داده است یا تکالیف شرعی، نتیجۀ این برهان هستند و مصداق لطف خدا؟

باسلام
ثبوت تکلیف عقلی، امری وجدانی و همگانی است که هر کسی خود را در برابر منعم و نعمت دهنده اش، بدهکار میبیند و حداقل خود را ملزم به شکر در برابر نعمتها می یابد.

חסר משמעות;882872 نوشت:
تمثیل مهمانی، آیا ما دلیلی بر وقوع این مهمانی داریم؟

ربطی به ما ندارد، میزبان دعوت کرده و خودش بر اساس دلیل حکمت باید راه را نیز نشان بدهد.
علم ما پس از شناخت راهنما و صدق او ایجاد میشود.

חסר משמעות;882872 نوشت:
به صورت پیشینی می دانیم خدا برای ما مهمانی گرفته است و حال باید دعوت کند؟

کار خدا، میهمانی دادن نیست.
او به عنوان عقل کل، کاری کرده است و بندگانی را خلق کرده است.
حتما هدفی از این خلقتش داشته(که هدف منسوب به فعل است نه فاعل)
برای تحقق این هدف، باید راه رسیدن به هدف را نیز نشان بدهد، از هر راهی
و ادامه ماجرا...

חסר משמעות;882872 نوشت:
ولی در بحث تکلیف عقلی چطور؟ وقتی صحبت از تکلیف عقلی و لزوم لطف در جهت عمل به آنهاست

قاعده ها با هم فرق دارد و مودای آنها نیز.
قاعده شکر منعم و قاعده لطف و دلیل حکمت، قواعدو ادله متفاوتی هستند.
پس باید جدا جدا به آنها پرداخته شود.

חסר משמעות;882872 نوشت:
هم می توانیم مسئله را به یک مهمانی تشبیه کنیم و ثابت کنیم که یک مهمانی در کار است؟

اینکه میهمانی است یا نه، مهم نیست.
مهم هدفمندی خلقت است نه اینکه میهمانی داده شده یا نه.

و طاها;882960 نوشت:
یعنی طریق شما از راه حکمت نیست ؟ اگر نیست پس چیست ؟

سلام و صبح به خیر
شما به عنوان یک انسان عاقل، وقتی کاری را میخواهید انجام دهید، اول باید آن کار برایتان رجحان داشته باشد.
بعد که رجحان داشت، اراده شما به آن تعلق میتواند بگیرد و میتواند نگیرد.
اما اگر آن کار جدای ازاراده شما، به خودی خود ضرورت داشته باشد، پس تعلق اراده به آن معنا ندارد و امری الزامی و اجباری میشود نه اختیاری.
مگر اینکه ضرورت را خود شما به آن داده باشید که البته این ضرورت، شما را مجبور به انجامش نمیکند بلکه خودتان اراده میکنید که انجامش بدهید و ضرورت پیش از فعل و از جانب خود فاعل، الزام آور نیست.
بنابراین برای اینکه کاری انجام شود، صرفا رجحان کفایت میکند و نیازی به ضرورت نیست.
حتی اگر این ضرورت از جانب خود شخص وارد شده باشد(کتب علی نفسه الرحمه)، این ضرورت نافی اختیار و انتخاب حالت دیگر نیست.
خودش میتواند این ضرورت را به هم بزند اما به خاطر لطفش به هم نمی زدند(در مورد خداوند) و ممکن است به هم نزند(در مورد سایر جانداران مختار)

پس هیچ ملازمه ای میان حکمت الهی و ضرورت پیشین آن فعل وجود ندارد.
بلکه ملازمه میان حکمت الهی در انجام یک فعل و رجحان و با یک نگاه حتی عدم مرجوحیت آن فعل وجود دارد.

و طاها;882960 نوشت:
با "می تواند " نبوت اثبات نمی شود
و شما نیاز به جمله ی بعدی دارید که خودتان متذکر شده اید :

توجه کنید.
با این بحث ما نمیخواهیم نبوت را اثبات کنیم.
اثبات نبوت از طرق دیگری است.
با این بحث صرفا ضرورت نبوت(به هر معنایی از ضرورت) اثبات میشود.
موضوع قفل شده است