جمع بندی شکاکیت هیوم و ختم فلسفه و الهیات

تب‌های اولیه

37 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

قول سدید;982668 نوشت:

با سلام و عرض ادب و آرزوی توفیق روزافزون و قبولی طاعات و عبادات

برای تحلیل دیدگاه هیوم درباره سه مساله وجود و وجود خارجی و وجود من، باید این سه مساله را مستقلا مورد بحث و ارزیابی قرار داد.

دیدگاه هیوم درباره وجود من

هیوم در فلسفه خود می کوشد تا به اصول حاکم بر احوال ذهنی آدمی دست یابد؛ یعنی نشان بدهد که چه قواعدی بر پیدایش احوال ذهنی آدمی حاکم هستند و میان احوال ذهنی آدمی چه رابطه ای برقرار است.

بر این اساس، هیوم می کوشد تا به تبیین منشا پیدایش تصورات و اعتقادات آدمی بپردازد و نشان بدهد که که چنین تصورات و اعتقاداتی از کدام علل برخاسته اند. در واقع، هیوم به دنبال آن نبود که اعتقادات و تصورات آدمی را از بین ببرد بلکه به دنبال آن بود که منشا پیدایش آنها را تبیین نماید.(1)

از این جهت، شکاکیت پیرهونی را نقد می کند؛ شکاکیتی که در آن بسیاری از اعتقادات آدمی تعلیق می شوند و از بین می روند. هیوم هیچ گاه به تعلیق مطلق اعتقادات حکم نداد بلکه مدعی بود که اساسا چنین چیزی محال و ناممکن است. به همین جهت، هیوم حتی شکاکیت دکارتی را قابل قبول نمی دانست چرا که مدعی بود می توان و می بایست در همه چیز شک نمود. به نظر هیوم، چنین چیزی شدنی نیست. هیچ گاه هیچ انسانی نمی تواند در تمامی اعتقادات خود تردید نماید و آنها را تعلیق کند.

یکی از این اعتقاداتی که هیوم آن را حفظ می کند، اعتقاد به وجود من است. هیوم از وجود من، با عناوین مختلفی یاد می کند: خود(self)، ذهن(mind)، روح(soul). هیوم مدعی است که بدون تردید، آدمی به وجود خودش اعتقاد دارد، یعنی وجودی متصل و پیوسته که در مدت زمان مفروض، استمرار دارد حتی اگر متعلق آگاهی قرار نگیرد. به نظر هیوم، هیچ تردیدی در اصل این اعتقاد نیست. تنها مساله ای که نسبت به این اعتقاد مطرح است، این است که منشا پیدایش چنین اعتقادی چه چیزی است؟ به نظر هیوم، این اعتقاد، برآمده از تخیل آدمی است نه حس و نه عقل و نه علم حضوری. هیوم بر این باور است که انطباعات آدمی چنان به سرعت پشت سر هم در تخیل آدمی گذر می کنند که گویی یک وجود متصل دارند همانند این که نقطه های حضور باران در آسمان چنان سریع از دیدگان ما می گذرد که گویی یک خط متصل از آسما به زمین می بارد. به نظر هیوم، همین امر سبب این توهم می شود که آدمی افزون بر انطباعات و احوال ذهنی خویش، ذهنی دارد که این ذهن وجودی مستمر و متصل دارد و تمامی احوال ذهنی آدمی به این ذهن تکیه کرده اند و عارض بر او شده اند.(1)

اما آیا نظر هیوم، نظر قابل قبولی است؟
پاسخ به این پرسش را از آثار استاد مطهری دنبال می کنیم: علامه مطهری درباره مساله حقیقت من، در نقد نظریه حسیون همچون هیوم، به یک فرق اساسی اشاره می‏کند: فرق میان «وجود من» و «حقیقت من». به نظر مرحوم مطهری، اصل وجود من، امری بدیهی و استدلال‏ناپذیر است که هر کس حضورا آن را درمی‏یابد اما حقیقت من، نظری و مورد اختلاف میان حسیون و روحیون است. ایشان که موافق با نظریه روحیون است، مستند به علم حضوری نفس از خود و نحوه وجودی خود، نظریه حسیون را ناتمام دانسته و به برتری نظریه روحیون حکم می‏دهد:

مقدمه اول: من حضوراً از وجود و نحوه وجود خویش آگاه است؛ یعنی از این که: اولا همه آن ادراکات متوالی، غیر از من و منسوب به من است(مثلا من می‏اندیشم یا من می‏بینم)، و ثانیا من در گذشته و حال یکی هستم نه بیشتر و برای احراز وحدت خودم در گذشته و حال نیازی به احیای خاطرات گذشته‏ام ندارم، و ثالثا اگرچه احوال روحی من، غیر از همدیگرند اما من عین همانی هستم که قبلا بودم، و رابعا با تغییر احوال روحی من، هیچ گونه تغییری در خود من حاصل نمی‏شود و من همانی هستم که بودم.

مقدمه دوم: این در حالی است که بنا بر نظریه حسیون که من/خود چیزی نیست جز مجموعه‏ای از ادراکات متوالی و به هم مرتبط، نمی‏بایست من/خود واجد این ویژگی‏ها باشند.

نتیجه: بنابراین، تبیین هیوم نمی تواند قابل قبول باشد چرا که برخلاف واقعیاتی است که ما وجدانا درباره خودمان درک می کنیم.(2)

پی نوشت ها:
1. برای مطالعه بیشتر، رک:
Hume, David, 1965, Treatise of Human Nature, Oxford University Press, PP: 232-262.
2. برای مطالعه بیشتر، رک:
مطهری، مرتضی، اصول فلسفه و روش رئالیسم(ج6 از مجموعه آثار)، صص121-129.

سلام و احترام

مهمترین دلیل برای نقد هیوم، علم حضوری است. ما به خودمان علم حضوری داریم و میدانیم که من غیر از ادراکهایم است.

سوالم اینه که اصلا هیوم به علم حضوری توجه داشت؟ منظورم این اصطلاح نیست بلکه معنای علم حضوری است.

یک سوال دیگه:
هيوم هم روح را منکر ميشه و هم نفس را؟ اصلا نفس همون روح هست؟


ایرانمهر;982676 نوشت:
سلام و احترام

مهمترین دلیل برای نقد هیوم، علم حضوری است. ما به خودمان علم حضوری داریم و میدانیم که من غیر از ادراکهایم است.

سوالم اینه که اصلا هیوم به علم حضوری توجه داشت؟ منظورم این اصطلاح نیست بلکه معنای علم حضوری است.

سلام و عرض ادب

همانطور که در پست های سابق عرض شد، استدلال هیوم قابل قبول نیست و من غیر از احوال ذهنی و ادراکهای من است.

اما درباره علم حضوری گفتنی است که با مطالعه فلسفه هیوم به این نکته ظریف التفات می یابیم که هیوم چاره ای جز پذیرش علم حضوری ندارد چرا که در بارها در فلسفه خودش از حضور چیزی برای چیزی بدون وساطت مفهومی سخن می گوید. مثلا هنگامی که هیوم از اصل کپی و رونوشتی سخن می گوید به این مطلب اذعان می کند که انطباعات منشا تصورات هستند و ایندو مطابق همدیگرند (مثلا انطباع من از رنگ آبی، منشا تصور رنگ آبی است؛ و میان ایندو حالت ذهنی مطابقت برقرار است). (1)

دقت در این مطلب نشانگر این واقعیت است که هیوم حضورا رابطه علّی میان ایندو واقعیت وجدانی را درک کرده است و همچنین حضورا ایندو را مطابق با هم یافته است. بنابراین، هیوم به صورت ضمنی از علم حضوری استفاده می کند چرا که علم حضوری یعنی حضور چیزی برای عالِم بدون وساطت مفهومی(2).

پی نوشت ها:
1. برای مطالعه بیشتر، رک:

Hume, David, 1965, Treatise of Human Nature, Oxford University Press, P: 4.

2. فنائی اشکوری، محمد، علم حضوری، انتشارات موسسه امام خمینی، ص25.

ایرانمهر;982695 نوشت:
یک سوال دیگه:
هيوم هم روح را منکر ميشه و هم نفس را؟ اصلا نفس همون روح هست؟

هیوم از واژه های ذهن(mind) و روح(soul) و خود(self)، استفاده می کند و آنها را مترادف با هم به کار می گیرد. اما درباره نفس نیز مطالبی دارد که در پست های بعد توضیح می دهم.

قول سدید;982913 نوشت:
نوشته اصلی توسط ایرانمهر
یک سوال دیگه:
هيوم هم روح را منکر ميشه و هم نفس را؟ اصلا نفس همون روح هست؟

هیوم از واژه های ذهن(mind) و روح(soul) و خود(self)، استفاده می کند و آنها را مترادف با هم به کار می گیرد. اما درباره نفس نیز مطالبی دارد که در پست های بعد توضیح می دهم.

با سلام و عرض ادب و آرزوی توفیق روزافزون و قبولی طاعات و عبادات

برای پاسخ به پرسش مورد نظر، توجه شما را به نکات زیر جلب می کنیم:

1. در اصطلاح فلسفه اسلامی میان روح و نفس تمایز برقرار است؛ خصوصا زمانی که این دو واژه را در مورد انسان به کار می بریم. زمانی که این دو واژه را در مورد انسان به کار می بریم، هر یک از این ها نمایانگر حیثیتی خاص از حقیقت واحد آدمی هستند: حقيقت غير مادّي وجود آدمي را از آن جهت كه موجودي ذاتاً غير مادّياست روح مي نامند ولي از آن جهت كه تعلّق به بدن مادّي دارد نفس مي گويند. به تعبير ديگر ، به مرتبه ي عالي حقيقت غير مادّي انسان ، روح ، و به مرتبه ي پايين آن كه مدبّر بدن مادّي است نفس مي گويند.(1)
توضیح بیشتر که به باور فلاسفه مسلمان (حکمت متعالیه) نفس آدمی دارای مراتب نباتی و حیوانی و عقلانی است که به صورت تدریجی رشد و تکامل می کند تا این که به مرور زمان به تجرد مثالی و عقلانی می رسد. از این رو، دیدگاه صدرالمتالهین درباره نفس آدمی را جسمانیه الحدوث و روحانیه البقاء می نامند، یعنی نفس آدمی نخست روحانی و مجرد از ماده نیست بلکه تدریجا به مقام روحانیت و تجرد می رسد.(2) در این صورت، نفس و روح بیانگر معنایی متفاوت از هم هستند اگرچه هر یک از آنها ناظر به یک حقیقت و مصداق واقعی باشند. مثلا هر دوی آنها ناظر به حقیقت انسانی هستند اما نفس ناظر به حیثیت تدبیری و تعلق به بدن مادی است ولی روح ناظر به حیثیت تجرد از بدن.


2. در فلسفه هیوم نیز چنین تمایزی مورد توجه است اگرچه هیوم برای آن دو، واژگان مستقل نفس و روح را به کار نبرده است. توضیح مطلب این که هیوم مدعی است که آدمی چیزی جز انطباعات متغیر و منفصل از هم را در نمی یابد. اما با این حال، هیوم معتقد است که آدمی از اعتقاد به وجود روح(soul) به عنوان وجودی متصل و مستمر برخوردار است؛ اعتقادی که قابل زوال نیست و همیشه همراه آدمی است. به نظر هیوم، این اعتقاد محصول عملکرد عادت در تخیل است، یعنی وقتی ذهن آدمی عادتا بواسطه توالی انطباعات و احوال ذهنی، از یکی به دیگری منتقل می شود این توهم برای او پیش می آید که حتما وجودی مستمر را در نقاط مختلف زمانی مورد ملاحظه قرار داده است در حالی که حقیقتا وجود مستمری در کار نیست.

هیوم بعد از مدتی، در ضمیمه رساله خویش، این مدعا را مطرح می کند که موضع ایجابی او نیز خالی از اشکال نیست و نمی تواند شرحی رضایت بخش تلقی گردد. از این رو، به نظر می رسد که هیچ تبیینی برای اعتقاد به وجود من نداریم. در این صورت، آدمی از اعتقاد به وجود من برخوردار است اما نمی داند که منشا پیدایش این اعتقاد چه چیزی است.(3) از این رو، هیوم نمی تواند تجرد روح را نیز دارای واقعیت خارجی قلمداد کند و اعتقاد به آن را نیز باید به تخیل بازگرداند.

همچنین هیوم مدعی است که اساسا اگر هم چنین موجود مجردی به نام روح در کار باشد، نمی توان رابطه تدبیری آن با بدن را مورد تبیین قرار داد چرا که اساسا چنین امری خارج از قلمرو تجربه آدمی است و هر سخنی درباره آن صرفا یاوه سرایی است.(4)

بنابراین، هیوم به دو حیث تجرد(روح) و تدبیر بدن(نفس) توجه داشته است و حتی کوشیده است که نشان بدهد که قبول این دو حیث خالی از دلیل موجه است، اما وی برای آنها اصطلاح مجزا تعبیه نکرده است.


3. اما سخن هیوم قابل قبول است؟ آیا نمی توان برای اعتقاد به وجود من به عنوان وجودی متصل و مستمر و فراسوی انطباعات جزئی و متغیر، دلیلی موجه در نظر گرفت؟ آیا رابطه نفس و بدن خالی از دلیل موجه است؟ برای پاسخ به این دو مساله باید به دو مطلب توجه کرد:

نخست این که فلاسفه مسلمان از طریق علم حضوری، وجود من و اتصال وجودی آن را اثبات می کنند. علم حضوری به معنای حضور خود واقعیت معلوم نزد عالِم است. به باور فلاسفه مسلمان، وجود آدمی نزد آدمی حاضر است و هیچ واسطه ای در کار نیست. وقتی آدمی به خودش توجه می یابد و علم پیدا می کند، خودش را دارای وجودی مستمر و متصل و دارای اینهمانی و هویت فردی می یابد که او را از سایر افراد انسانی و موجودات دیگر، متمایز می گرداند.

دوم این که در فلسفه ملاصدرا با استفاده از حرکت جوهری نشان داده شده است که اساسا نفس و بدن، دو حقیقت متمایز از هم نیستند تا درباره تبیین رابطه آنها دچار مشکل بشویم. توضیح مطلب این که مشکل رابطه نفس و بدن، از آن جایی پدید آمد که به تمایز نفس و بدن معتقد شدیم بدین نحو که نفس امری غیر از بدن است که با آن تلازم وجودی دارد. در این صورت، این مشکل پیش آمد که چگونه میان دو موجودی که یکی مادی و دیگری مجرد است، رابطه تدبیری برقرار است و یکی بر دیگری تاثیر می نهد و از همدیگر تاثیر می پذیرند. اما ملاصدرا نشان می دهد که اساسا آدمی یک حقیقت است که دارای وجوه مختلف است. آدمی به صورت جسمانی متولد می شود و اساسا از روح مجرد برخوردار نیست اما به مرور زمان، تکامل می یابد، دارای حیثیت جدیدی می شود که مجرد از ماده است و بعد از مرگ نیز باقی می ماند. از آن جایی که این دو حیثیت، در یک وجود جمع شده اند، اساسا تمایز وجودی ندارند تا از نحوه ارتباط آنها از هم پرسش کنیم.(5)

پی نوشت ها:
1. برای مطالعه بیشتر، رک: سجادی، سید جعفر، فرهنگ معارف اسلامی، ج3، صص 2021-2024.
2. برای مطالعه بیشتر، رک: صدرالمتالهین، الاسفار الاربعه، ج9، ص85.
3. برای مطالعه بیشتر، رک:
Swain, Corliss Gayda, Personal Identity and the Skeptical System of Philosophy, The Blackwell Guide to Hume’s Treatise, Edited by Saul Traiger, 2006, Blackwell Publishing.
4. برای مطالعه بیشتر درباره دیدگاه هیوم پیرامون وجود من و جوهریت و اینهمانی و هویت فردی آن، مراجعه کنید به:
Hume, David, 1965, Treatise of Human Nature, Oxford University Press, P: 232-263.
5. برای مطالعه بیشتر، رک:
برای مطالعه بیشتر، رک: صدرالمتالهین، الاسفار الاربعه، ج9، ص85.
عبودیت، عبدالرسول، درآمدی بر نظام حکمت صدرائی، ج3، انسان شناسی، انتشارات سمت.

سلام و تشکر

اصل علیت اصل جهانمشولی نیست و در جهان میکروسکوپی علتی مشاهده نشده.

همچنین ضرورتی در جهان میکروسکوپی نیست.

البته هیوم توجهی به این نظریه علمی قرن بیستمی نداشت.

اما به هر حال، این تجربه گواهی میدهد که ضرورت و علیت در جهان وجود ندارند؛ و از این جهت، هیوم حق داشت که ضرورت و علیت را منکر شد.

در تفکر اسلامی نیز هستند کسانی که ضرورت و علیت را قبول نداشته باشند.

نظریه اولویت یا سلطه ذاتی فاعل مختار که بدون جبر علی کاری را انجام می دهد. اینها نشان میدهد که ضرورت و علیت در جهان نیست و از این جهت، هیوم که ضرورت و علیت خارجی را منکر میشود تقویت میشود.

احمدصابری;983369 نوشت:
سلام و تشکر

اصل علیت اصل جهانمشولی نیست و در جهان میکروسکوپی علتی مشاهده نشده.

همچنین ضرورتی در جهان میکروسکوپی نیست.

البته هیوم توجهی به این نظریه علمی قرن بیستمی نداشت.

اما به هر حال، این تجربه گواهی میدهد که ضرورت و علیت در جهان وجود ندارند؛ و از این جهت، هیوم حق داشت که ضرورت و علیت را منکر شد.

در تفکر اسلامی نیز هستند کسانی که ضرورت و علیت را قبول نداشته باشند.

نظریه اولویت یا سلطه ذاتی فاعل مختار که بدون جبر علی کاری را انجام می دهد. اینها نشان میدهد که ضرورت و علیت در جهان نیست و از این جهت، هیوم که ضرورت و علیت خارجی را منکر میشود تقویت میشود.

سلام و عرض ادب و آرزوی توفیق روزافزون

پرسش حاضر از چند بخش تشکیل شده است که در فرصت مناسب، به تمامی آنها تفصیلا میپردازیم.

اما اجمالا گفتنی است که:
اولا هیوم ضرورت را جزء جدایی ناپذیر علیت میداند؛
ثانیا هیوم علیت و ضرورت را نفی نمی کند و اعتقاد به آنها را گریزناپذیر میداند.
ثالثا اساسا هیوم اعتقادی به تقابل عین و ذهن ندارد. وی با اعتقاداتی همچون اعتقاد به علیت روبرو است و میخواهد منشاش را بیان کند که نهایتا آن را ناشی از انطباع درونی میداند که آنهم ناشی از عملکرد تخیل است.
رابعا اصل علیت اصل عقلی فراگیر است و در جهان میکروسکوپی نیز حاضر است اگرچه بواسطه محدودیت ابزاری به آن علل آگاهی تفصیلی نداشته باشیم.
خامسا نظریه اولویت منکر اصل علیت نیست بلکه اصل ضرورت سابق را منکر میشود. همچنین است نظریه سلطه ذاتی فاعل مختار. به باور این متفکران، اصل علیت متضمن اصل ضرورت سابق نیست.

در پست های بعد هر یک از این عبارات را با تفصیل بیشتر دنبال میکنیم.

پیروز و موفق باشید

احمدصابری;983369 نوشت:
سلام و تشکر

اصل علیت اصل جهانمشولی نیست و در جهان میکروسکوپی علتی مشاهده نشده.

با سلام و عرض ادب

به نظر بنده دلیل این تفکر این هست که ما فقط علت رو خارجی می دونیم نه داخلی !

توضیحش یکم سخته

البته در آینده ای نزدیک این موضوع قابل درک خواهد شد

موضوع قفل شده است