شهید سید میثم تراهی + عکس

تب‌های اولیه

98 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
شهید سید میثم تراهی + عکس


خاطره یکی از جوانان بسیج از خاطرات شهید تراهی

از قبل از عید رو بورد بسیج تاریخ یکی از روزهایی رو نشون میداد که قرار بود دیدار با خانواده شهید تراهی داشته باشند. خودمو برای اون روز آماده کرده بودم. تو اون ایام هم همش یاد خاطرات سفر به مناطق جنوبی می افتادم که سال قبل رفته بودم. همش صحبت های آقای جعفرنژاد تو ذهنم هجی میشد. آقای جعفرنژاد همون پاسداری که سالهای زیادی رو تو اسارت ارتش بعث بود.
خاطره اون روز تو اتوبوس به شرح زیر است:
آقای جعفرنژاد میگفتند تمام این سالهای اسارت و شکنجه روحی و جسمی که به ما دادند منو پیر نکرداماداغی که سال گذشته رو دل من نشست منو پیر کرد(صورتش برافروخته و به حالت بغض آلود بود). معلوم بود از یه چیزی رنج می بره. صحبتشو اینطوری آغاز کرد. ما پارسال با خانواده تراهی که از خانواده های شهدا هستند عازم جنوب شدیم. توی این کاروان یه جوونی به نام سید میثم تراهی بود. که تو این سفر با هم آشنا شده بودیم سفر خیلی خوبی بود. تا بعد از آن هم خانواده هامون با هم رفت و آمد می کردند. تا اینکه اواخر فروردین ماه بود که پیشنهاد ازدواج با دخترم را از طرف خانوادشون دادند. دخترم تازه 16 ساله شده بود. تو دلم مِن و مِن زیاد داشتم چون دخترم هنوز چیزی از زندگی نمی دانست ولی سید میثم انقدر جوان پاکی بود و به دل ما نشسته بود که نتونستیم بگیم نه .پاکی سید میثم به همه ما ثابت شده بود و زمانی همسرم از دخترم نظرشو راجع به سید میثم پرسیده بود ایشون سکوت کرده و معلوم شد که راضی هستند. برنامه خواستگاری و بعدشم عقد شدند و همه چیز خیلی سریع برگزار شد. و ما هم خیلی خوشحال از اینکه تو جامعه امروزمون یه جوون پاک و مومن هم پیدا شده و با دختر ما ازدواج کرد. سید میثم تو قلب و روحش ارتباط معنوی قوی با اسلام و امام زمان داشت و عاشق شهادت بود. از اون بسیجی های فعال بود که همیشه دنبال یه کاری بود تا اونو به انجام نمی رسوند ول نمی کرد. بعد از عقدش یه روز که با هم صحبت میکردیم گفت دلم میخواد شهید بشم. انقدر در مورد شهادت حرفهای قشنگی زده بود که من مونده بودم چطوری این پسر این همه واژه های قشنگ از شهادت میگه. در پایان صحبتاش گفت: ازدواج هم که کردم ودیگه فکر میکنم همه تکالیفمو تا به الان انجام دادم. حرفاش معلوم بود انقدر در مورد رزمنده ها و شهدا تحقیق کرده بود که خودش هم عاشق شهادت شده. سید میثم با فعالیتهای زیادی که داشت جزء سربازهای گمنام امام زمان شده بود و مأموریتی که 2 هفته بعد از عقد به سیستان و بلوچستان داشت. قبل از رفتنش حس و حال عجیبی داشت. آدم این حس و میکرد که این جوون رو زمین نیست کسانی که اونو می شناختند می دونن من چی میگم. حرفاش و حرکاتش و رفتارش و گفتارش همه چیز انگار رنگ آسمون پیدا کرده بود. چند روزی از رفتنش نگذشته بود که خبر مرگ ناگهانیش همه ما رو منقلب کرد. سید میثم به دست گروهک منافق عبدالمالک ریگی به شهادت رسیده بود.

تو حین صحبت های آقای جعفرنژاد اتوبوس یکسره تو هق هق گریه فرو رفته بود. همه دلسوخت و دردناک گریه میکردند. اینجا بود که تازه فهمیده بودم اون آگهی ترحیمی که بهار امسال کل شهر و پر کرده بود همین جوون پاک سید میثم بود. ما چقدر بدیم که خبر شهادت این بچه های آسمونی رو دیر میشنویم. آقای جعفرنژاد دیگه نتوست حرفی بزنه و رفت و سر جاش نشست. چهره اش بغض شده بود و بعدش آهسته آهسته زد زیر گریه. نمی تونستیم جلومونو بگیریم و هق هق گریه میکردم و همه مات و مبهوت به بیرون از اتوبوس خیره شده بودیم. تا 1-2 ساعت سکوت توی اتوبوس بود
خدای من تو مسیر هر وقت به آقای جعفرنژاد و شهید تراهی فکر می کردم گریم می گرفت. شهید تراهی روح الهی داشت و این روح رو پرورش داد تا به آرزوش که شهادت برسه. غم از دست دادن شهید تراهی برای بستگانش که سخت شیفته اخلاق و منش و جوانمردیش شده بودند سخت بود این دنیا دنیای بدی که جای آدمهای خوب نمیشه. مرگ برای مایی که گرفتار این دنیا هستیم پایان همه چیزه، اما برای شهید آغاز یک ضیافت الهی است و شهادت برایش مقدمه آسایش در جهان ابدی است. خوش به حال سید میثم.
حالا من منتظر بودم که تا روز دیدار با خانواده شهید برسه. 27 فرودین ماه با یکی از دوستانم خیلی سریع خودمونو رسوندیم به جایی که قرار بود از اونجا حرکت کنیم. توی مسیر همش تمام فکرم به این بود که شهید تراهی تو چه خانواده ای بزرگ شدند؟ چنین معنویتی پیدا کرده بود؟ و چرا آرزوی شهادت داشت؟
به در منزل شهید رسیده بودیم و وارد خانه شدیم

یه خانومی که ظاهراً از اقوامشان بودنند در را باز کردنند و مادرشان جلوی پله بود. سلام علیک و وارد خانه شدیم یکی از خانومها به مادر شهید گفتند شما چقدر جوان هستید؟
دلیلش این بود که ما به خانه شهدای سالهای دفاع مقدس(دهه 60) می رفتیم مادران شهدا که دیگر سنی از آنها گذشته و ما کمتر به شهدای امروز بر می خوریم و طبیعتاً شهدای امروز هم که کم سن و سالند و پدران و مادرانشان جوانتر هستند.
وقتی وارد اتاق پذیرایی شدیم، دیدم تمام در و دیوار اتاق پر از عکس شهیدشان است. از فضای اونجا همه یه سکوت معنی داری داشتند و به عکس های خیره شده بودند. چند دقیقه ای از سکوت گذشته بود که یکی از خواهران با هق هقی که میکرد بقیه را متوجه خود کرد. چند نفری که دور وبرش نشسته بودنند اون آروم کردنند. من هم مات و مبهوت به دیوارهای اتاق نگاه میکردم و انگار یه چیزی هی به دلم چنگ می انداخت. با گوشه چادرم خودمُ باد می زدم در حالیکه اصلاً گرمم نبود سرم را پایین انداختم تا عکس ها را نبینم. نمی دانم چرا از عکس هاش خجالت می کشیدم همش یاد صحبت های آقای جعفرنژاد و اون روحیهی معنوی که از شهید تعریف می کرد می افتادم . خانم مسرور که کنارم نسشته بود گفت دخترم چادرت را از سرت بردار تا کمی خنک بشی. من هم چادرم را از سرم پایین کشیدم.مادرش گرم پذیرایی بود. و زیرلب به همه خوش آمد می گفت. یکی از خانومها گفتند بنشینید برامون تعریف کنید. یکی دیگه گفت: نه شاید اذیت بشن.
بالاخره بعد از پذیرایی اومدنند نشستند و شروع به تعریف کردنند. هر بار که تعریف میکردنند چند لحظه ای مکث میکردنند تا بعدی را تعریف کنند.

1 - دو تا پسر دارم سید میثم و سید محمد. اون موقع ها که کوچک تر بودنند مردم براشون نظری می آوردنند. نظری سید میثم بیشتر می اومد در خونه. سید محمد می گفت مامان چرا برای سید میثم نظری می آورند و برای من نه؟ من هم برای اینکه ناراحت نشه یواشکی از کیف خودم به اندازه همان مبلغ برمیداشتم و به طور مساوی به هر دو تا شون می دادم.
2 - سید میثم بزرگ تر که شد وارد بسیج شد و فعالیتهاشو شروع کرد 2 تا عموهاش شهید شدند و داییش که برادر خودم هست هم شهید شد. سید میثم همیشه نگران پسر عموهاش بود و هوای اونا رو داشت. همش سعی میکرد اونا رو به طرف خودش جذب کنه و ارزش خون پدرشونو براشون زنده کنه اما مثل اینکه دنیا خیلی ها رو به طرف خودش جذب میکنه. سید میثم همیشه نگران اونا بود.
3 – گاهی اوقات پیش می اومد که وقتی یکی زنگ خونه رو میزد ما به همین لباس خونه ای که می پوشیدم (یعنی با حجاب کامل روسری و دامن ...) میر فتم در را باز میکردم. بعد یه مدتی دیدم سید میثم یه میخ برداشتند و کنار در زدند و چادری بهش آویزان کردنند. گفتنم سید میثم چه کار میکنی؟ گفت: مامان دارم این میخ رو اینجا می زنم تا یه دفعه کسی زنگ در رو زد شما دنبال چادرت نگردی چادرت دم دستت (کنار در حیاط)باشه .
4 – تو خونه یه کار نبود که برای آدم انجام نده گاهی اوقات که دور برم بود زیر لبش می شندیم که می گفت «الهُّم الرزقنا توفیق الشهادة » می گفتم آخه میثم جان این چیه که می گی مگه الان دوران جنگ که هی این جمله رو با خودت تکرار میکنی . آخه یه زمانی بود که شهید می آوردند و امکان شهادت زیاد وجود داشت نه الان که به برکت انقلاب و خونهایی که همون شهدا به ما دادند دیگه کسی نمی تونه به مملکت ما چپ نگاه کنه تا ما باز هم شهید بدیم. در جوابم خنده ای به لب داشت ومی گفت مامان خدا روزی منو میده. بعضی شبها نصف پا میشد تا نماز بخونه چون نمی خواست برق اتاق ما رو اذیت کنه می رفت رو ایون تو تاریکی نماز می خوند. خیلی وقتها هم مخصوصاً ماه رمضونها با اینکه مسافت تا پایگاه بسیج (3 کیلومتر)خیلی دور بود می رفت اونجا. همسایه ها می گفتند آخه خدایا این چه جوونی که اول صبح پا میشه و میره . همون همسایمون می گفت انقدر دلم می خواد اول صبح بیام و خاک زیر پایش را به عنوان تبرک بردارم اما خجالت می کشم.
5 – تازه بهشون حقوق میدادند . ما اصلاً از مبالغی که می گرفت هیچ اطلاعی نداشتیم هیچ وقت نشده بود که دست خالی بیاد تو خونه. خیلی کس ها همون روزها می اومدند در خونه و می گفتن این برای سید میثم ازش قرض گرفته بودیم. وقتی می اومد خونه پولو بهش میدادیم. خدا را شاهد میگریم تا مدتها بعد از شهادتش مردم می اومدنند و می گفتند این پول را از سید میثم امانت گرفته بودیم می آوردند و به ما می دادند. برایمان جای تعجب داشت با اون حقوق کم و این پولهایی که به در منزل برگردانده میشد.
خانم تراهی بعد از هر بار تعریف این خاطرات گریه میکردند.

6 - همان روزی که بایستی سید میثم را عقد می کردیم پدرم به رحمت خدا رفت. خانواده ام به من خبر دادند و رفتم خانه پدرم. به سید میثم نگفتم تا مراسم عقدشان برگزار شود. تلفنی بهش خبر دادم و گفتم سید میثم پدر بزرگ را می بریم رشت حالش خراب است ممکنست برای آخرین بار باشد که در کنار پدربزرگت باشیم شما به کارهای خودت برس من سعی می کنم تا ساعت 8 خودم را برسانم. ساعت 8 که شد به من زنگ زد و گفت مامان من که خواهری ندارم شما هم که نیستید من چه کار کنم؟ کمی دلداریش دادم و گفتم عزیزم ممکنست دیدارم با پدربزرگت برای آخرین بار باشد .... . با خودم می گفتم برای پسرم دعوتی میگیرم عروسی می گیرم هنوز وقت است اما پدرم برای همیشه می رود! نمی دانستم این جشن عقد پسرم هم برای آخرین بار باشد و من در کنارش نباشم هنوزم که هنوزه وقتی یاد صحبتهای پشت تلفنش می افتم که چقدر اصرار میکرد و می گفت مامان من ماشین میارم شما فقط یک ساعت بیا اینجا بعد برو دلم می سوزه. (خانم تراهی سرش را انداخت پایین و شروع کرد به گریه کردن .)
7 –این عکس روز عقد سید میثم هست. انقدر ایشون به حجاب اهمیت میداد که حتی راضی نمیشد یه دکمه از یقه بلوزش باز باشه.

همیشه لباسهای آستین بلند می پوشید. کاری هم به ریاکاری نداشت اون چیزی که خودش عقیده داشت روش استوار می موند و دفاع میکرد. پسرم 2 هفته با خانومش عقد کرده بود خدا میدونه تو همون دو هفته چقدر باهاش عکس گرفته و براش خاطره گذاشته. تو خونه به مائده می گفت مائده باید از الان عادت کنی مثل یه زن شهید استوار باشی. می گفتم مادر خانومت سن وسالی نداره اینطوری صحبت نکن ناراحت میشه. می گفت مائده باید عادت کنه از الان به عنوان یه زن شهید مقاوم باشه. مامان من سنت پیامبر را هم انجام دادم فکر نمی کنم واجباتی به گردنم مانده باشد. خدا را شکر ازدواج هم کردم. اینکه می گویند شهدا همشون قبل از شهادتشون می فهمیدند شهید می شوند پسر من هم فهمیده بود که حتماً شهید میشود چون همه حرفاش رنگ آسمون گرفته بود. شما الان حس و حال منو نمی فهمید چون با پسرم برخورد نداشتید تا روحیاتش را بفهمید اما دوستاش که باهاش نشست و برخواست داشتند خوب می دونن. با این که 2 سال از شهادتش می گذره دوستاش همه هفته به ما سر میزنند. بعضی شبها همشون جمع میشن و میان خونمون. خدا می دونه چقدر ما با دیدن این جوانان خوشحال می شیم.
8 –دو هفته بعد از عقدش عازم سیستان و بلوچستان شد یک ماهی از مأموریتش گذشته بود و فقط سه روز مانده بود که تمام شود که گروهک ریگی سید میثم مرا شهید کردنند. من و پدرش سر مزرعه خودم برنج نشاء می کردیم که خبر شهادتش را به من دادند. من گفتم نه یعنی چه سید میثم شهید شده سه روز دیگه برمی گرده. از سر مزرعه وقتی آمدیم خانه وقتی وارد کوچه شدیم دیدم چه جمعیتی اونجا وایستادند مردم ، همسایه ها همه گریه میکردنند و تو سرشون می زدند تازه باورم شد که پسرم رو دیگه نمی بینم. پسرم شهید شده بود.
9 – سید میثم 21 خرداد شهید شد به خاطر انتخابات ریاست جمهوری که 22 خرداد 88 بود پروازها لغو شده بود. زمانی که رفتیم برای تحویل جنازه به ما گفتند مادرش کیه؟ بیاد جلو یه چیزهایی رو باید تحویلش بدهیم. وقتی به من می دادند گفتند سید میثم اینها برای روز مادر برای شما گرفته بود. ساکش را به من دادند. بازش کردم دیدم یه صندوقچه کوچک برای خانومش که حاوی وسایل شخصی بود گرفته. برای من هم یه پیراهن جنوبی و یک بسته دیگه که وقتی اون باز کردم دیدم اتو برقی است. بعدها که کمی فکر کردم متوجه شدم که سید میثم زمانیکه می رفت می دونست اتوی ما خراب شده و یادش بود برای همین هم اتو خریده .
10 – خاطرات سید میثم انقدر زیاد که من از الان بگم تا هفته ها تموم نمیشه بچه ام 10 خرداد به دنیا آمد و تو همین خرداد(21 خرداد) هم شهید شد. انقدر می دونم که به شهدا عشق می ورزید و در کنارشون قرار گرفت. زمانیکه تشیع جنازه میکردند من فقط میدیدم که سید میثم رو تابوتش که انگار براش حجله عروسی بود نشسته و به سرعت از من دور میشد.

با ذکر صلوات و فاتحه ای نثار روح شهید سید میثم تراهی

حالا دیگه به این باور رسیدیم «و لا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون» شهدا زنده اند اگه زنده نبودنند ثأثیرش بعد از مرگش نبود. اونهایی که شک دارند یکبار بیان و ببینند. از نزدیک ببینند تا هی نکن اینها شعارِ. وقتی تو حرکتی از خودت نشون نمیدی و فقط می شنوی انتظار نداشته باش که طور دیگه ای فکر کنی؟ اون کورهایی که چشم ندارند تا ببینند که حتی شهید وقتی که از این دنیا رفت زنده است و این اثر شهید که تو دلهای بقیه افراد و فامیل و دوستان و آشنایان و کسانی که باآنها در ارتباطند برای همیشه زنده می مونه. اونی که فکر میکنه با گشُتن یه همچین جوانهای می تونه نهال شهادت رو از این جوانها بگیره کور خونده اونها هنور نفهمیدنن که با کشتن یک جوان دهها بلکه صدها جوان به مانند آن برمی خیزند. حالا میتونن بفهمند که چرا بیشتر جوانهای شهرمون شهید تراهی را برای خودشون الگو قرار دادند. حالا دیگه نوبت ما و بقیه دوستای شهید تراهی هست تا سینه سپر کنیم تا آخر برای این سرزمین باشیم و راه سید میثم را ادامه دهیم. این استواری دختران و پسران ایران زمین که فقط برای اسلام و شهدای عزیز ماست.

منبع

اسم این شهید جوان اتفاقی دیدم تو نت کلی گریه کردم دلم نیومد نامی ارش نبرم خیلی سنش کم بوده ...

guest;170183 نوشت:
اسم این شهید جوان اتفاقی دیدم تو نت کلی گریه کردم دلم نیومد نامی ارش نبرم خیلی سنش کم بوده ...

با عرض سلام ودرود
ممنون که این شهید بزرگوار رو معرفی کردید
التماس دعای فرج:Gol:

خسته نباشيد
عالي بود
:Gol:

شهید نظر می کند به وجه الله

guest;170183 نوشت:
اسم این شهید جوان اتفاقی دیدم تو نت کلی گریه کردم دلم نیومد نامی ارش نبرم خیلی سنش کم بوده ...

نميدونم نا كجا آبادي كه گفتيد كجاست ولي اگه كرج باشه كه بعيد ميدونم باشه شهداي پادگان مدرس رو بايد ميديديد شما اگه يك شهيد جوون ديديد من شهدايي رو ديدم كه بعضي هاشون حتي ريششون هم كامل رشد نكرده بود
چون اين پادگان تحقيقاتي بود بيشتر شهداش هم تحصيلكرده ها و نابغه هاي دانشگاهها بودن
چه قدر زود گذشت اربعين اين شهدا هم رسيد

هرکه به من میرسد، بوی قفس میدهد
جز تو که پَر میدهی، تا بپرانی مرا

سلام

آدم چی میتونه بگه (اگر بشه در برابر این شهدا اسم خودمو بذارم آدم که بعید میدونم)

تو میروی سلام مارا به دوست برسان ...

ممنونم از سرکار guest چنین مطلب زیبایی رو گذاشتند

خدا خیرتون بده

التماس دعا یا علی

:Sham:شادی روحش صلوات:Sham:

سیدمیثم تولدت مبارک:Sham::Rose:

کاشکی سایت اجازه میداد کلی صلوات نثارت می کرد.همسنگر عالی بود .ان شاءالله همین شهید جایی که اصلا فکرشو نمیکنی بیاد سراغتو دستتو بگیر.......احسنت

سلام این تاپیک هم بروز میشه

برای شرکت در سالگرد شهید کافیه یک یا چن گزینه بالا رو انتخاب کنین

یا علی

شخصی از رسول اعظم (ص) پرسید:
دلیل اینکه از شهید در شب اول قبر سؤال نمی شود چیست؟
حضرت فرمودند:

کَفَی بِالبارِقَةِ فَوقَ رَأسِهِ فِتنَةً

ضربه های شمشیر ((یا گلوله)) که در میدان جنگ با لای سرش بوده، کافی است و دیگر جایی برای سؤال شب اول قبر باقی نمی گذارد.

به تعبیر دیگر او امتحانش را داده است.

سلام حال شرکت کردیم باید انجام بدیم یا طرحم آخرش خودتون می گویید؟

به نام خدا

کاشکی منم شهید شم .

اللهم صل علی محمد و آل محمد

سلام و عرض ادب

از تک تک عزیزانی که شرکت کردن تشکر میکنم

:Rose:

الهی اگر جز سوختگان را به ضیافت عنداللهی نمی خوانی، ما رابسوز آنچنان که هیچ کس را نسوخته باشی.

شهادت پایان نیست، آغاز است، تولدی دیگر است درجهانی فراتر از آنکه عقل زمینی به ساحت قدس آن راه یابد.تولد ستاره ای است که پرتو نورش عرصه زمان را در می نوردد و زمین را به نور رب الارباب اشراق می بخشد.

شهادت قلبی است که خون حیات را در شریانهای سپاه حق می دواند و آن را زنده نگه می دارد.

شهید منتظر مرگ نمی ماند، این اوست که مرگ را بر می گزیند. شهید پیش از آنکه مرگ ناخواسته به سراغ او بیاید، به اختیار خویش می میرد و لذت زیستن را نیز هم او می یابد نه آنکس که دغدغه مرگ حتی آنی به خود او وانمی گذاردش و خود را به ریسمان پوسیده غفلت می آمیزد.

شهید اوینی

و تو ای مادرم ! می دانم که چه آرزوهایی برایم داشتی ! ولی چه کنم ؟ زمانی که خدا مرا به مهمانی دعوت کرده است ، من باید عاشقانه به ملاقات خدا می شتافتم !


شهید یحیی رسته پور

عشــــــــــــــــــــــــــــــــــــق یعنی یه پلاک که زده بیرون از دل خاک...

khanoome guest chera enghad be in shahid eradat darid??
baramoon begid

[="3"]سلام جناب Capello

Capello;289521 نوشت:
khanoome guest chera enghad be in shahid eradat darid??
baramoon begid

بذارید من بگم . چون ایشون و هر شهید دیگری تپش قلبشان را به تپش قلب همه مردم ایران هدیه کردند
جاتون خالی دو روز پیش با بچه های گردان برنامه ی حفظ انسجام گردان امام حسین ع داشتیم.رفته بودیم میدون تیر.
صبح که بیدار شدم واسه اذان گفتن، دیدم یک سرهنگ نشسته داره راز و نیاز میکنه و دعا میخونه . آخر دعاهاش بود که اذان گفتم رفت کت پوشید و اومد نشست واسه نماز جماعت فهمیدم بازرس لشکر هست.خلاصه صبح که شد اومد و خودش رو معرفی کرد و گفت من فرمانده سابق گردان یگان ویژه صابرین سپاه هستم.واقعا بچه های تکاور ما که با گروهک پژاک مقابله کردند خیلی مطیع و مومن هستند . وقتی بهشون میگفتم برو بالای کوه کمین کن، یک مقدار کمی غذا میبرد، روی کوه -که خاک سفتی داره- سنگری درست میکرد و اون رو میپوشاند و تا دو روز بدون حرکت اونجا می ماند.حتی یک بار منافقین تا ده قدمی سنگر هم رفته بودند و اون تکاور رو ندیده بودند!
میخوام بگم تو کشور ایران عزیز ما جوان های زیادی هستند که جانشون گذاشتند بر کف دستشون و دارند واسه نفس های ما می جنگند.نظیر همین شهید تراهی یا فرمانده ی ایشون که اومد به ما سر زد و زودتر از همه نیمه شب بیدار بود و دعا میکرد.اینه رسم بندگی.آرزوی ما باید اول این اخلاق باشه مطمئن باشیم به شهادت هم میرسیم اگر این اخلاق رو داشته باشیم.ببینید چقدر زیباست.خدا همه ی نظامیان ما را محافظت کنه.
یاعلی:Gol:[/]

سلام به همه ی عزیزان که اومدن به اینجا
اول سلام میگم خدمت این شهید بزرگوار و ازش میخوام همیشه به ماگوشه ی چشمی نظر کنن و کمکمون کنن خوب باشیم

امیدوارم بیشتر شهیدارو بشناسیم

جوانیست قاسم واکبر منش
ازاین رو گزیده است نیکو روش
کنون در بهشت برین جای اوست
هزاران فرشته تماشای اوست

سلام

بله جای این شهید بهشت برینه

ولی خواهش میکنم از دوستان پست اول حتما بخونن . هر حاجتی هم که خواستین بگین مطمئن باشین خدا دست خالی نمیزاره از اینجا برین

من حقیرو هم لحظه باریدن اشکاتون فراموش نکنین


منبع عکس:http://hadyakbary.blog.ir

:Gol:پاسدار شهید سید میثم تراهی :Gol:

ولادت: 1364/3/10 لنگرود_ استان گیلان

شهادت: 1388/3/22 زاهدان_ سیستان بلوچستان

نحوه شهادت: درگیری با گروهک تروریستی جند الشیطان (ریگی)

سن شهادت: 24 سال

مسئولیت: تکاور گروهان صابرین سپاه پاسداران استان گیلان

یگان اعزامی: تیپ 2 لشگر 16 قدس سپاه پاسداران استان گیلان

محل دفن: گلزار شهدای لنگرود

شادی روح شهید میثم تراهی صلوات

منبع:http://www.afsaran.ir

ای شهید بزرگوار قسمت میدم به حضرت زهرا که واسطه من شو نزد خدا...

امروز برای شهدا وقت نداریم

از عشق مگو قصه كه ما وقت نداریم
با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است
از بهر ملاقات خدا وقت نداریم
در كوفه تن غیرتمان گوشه نشین است
بهر سفر كرببلا وقت نداریم
هر چند كه خوبست شهیدانه بمیریم
زیباست ولی حیف كه ما وقت نداریم!

[="Arial"]سلام

میخوام اینجا دردل هام بنویسم

سلا سید

خودت که میدونی الان واسه چی اینجام خودت که میدونی چقد به کمکت احتیاج دارم خودت کمک کن همه چی خوب شه باورکن من اونی نیستم که هستم چجوری بگم ولی شده دیگه همه چی توسط من خراب شد

من که دیگه روم نمیشه از خدا بخوام تو ازش بخواه حالا میگی من رفتم جونمو دادم حرف های به درد نخوره تو رو بشنوم میدونم تو به این چیزا میخندی ولی کمکم کن امیدوارم همینجوری الان که حس میکنم میخندی همه چیز درست شه[/]

[="Arial"]

برای شادی روحش صلوات

اللهم صل علی محمد و آل محمد

http://askdin.com/sites/default/files/gallery/images/3679/1_1_20_2837_29.JPG" title="http://[URL]http://askdin.com/sites/default/files/gallery/images/3679/1_1_20_2837_29.JPG">

[/]

[="Arial"]الهم صلی علی محمد وال محمد[/]

فایل: 

[="Arial"]ما که هیچی نداریم تا بریم در خونه خدا ازش چیزی بخواییم میشه ازت بخوایمم مارو دعا کنی مخصوصا .....باشه .:Gol::Gol::Gol::Gol::Gol:[/]

[="Arial"][/]

چن دقیقه هم وقتتو نمیگیره بخون و حاجتتو بخواه و از ثوابش به روح شهیدامونم برسه صلوات

:Sham:

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَّلاٰمُ عَلَيْكَ يَا بْنَ اَميرِالْمُؤْمِنين ، وَ ابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِسٰاءِ الْعٰالَمينَ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَاللهِ وَابْنَ ثارِەِ ، وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنٰائِكَ ، عَلَيْكُمْ مِنّى جَميعاً سَلاٰمُ اللهِ اَبَداً مٰا بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ،يا اَباعَبْدِاللهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَعَلىٰ جَميعِ اَهْل ِالْاِسْلامِ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمٰوٰاتِ عَلىٰ جَميعِ اَهْلِ السَّمٰوٰاتِ، فَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَسٰاسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ، وَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ ، وَ اَزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتى رَتَّبَكُمُ اللهُ فيهٰا ، وَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ ، وَ لَعَنَ اللهُ الْمُمَهِّدينَ لَهُمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِكُم ، بَرِئْتُ اِلَى اللهِ وَاِلَيْكُمْ مِنْهُمْ ، وَ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِيٰائِهِمْ ، يا اَباعَبْدِاللهِ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ،وَ لَعَنَ اللهُ آلَ زِيادٍ وَآلَ مَرْوانَ،وَ لَعَنَ اللهُ بَنى اُمَيَّةَ قاطِبَةً وَلَعَنَ اللهُ ابْنَ مَرْجٰانَةَ ، وَ لَعَنَ اللهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللهُ شِمْراً ، وَ لَعَنَ اللهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَتَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ ، بِاَبى اَنْتَ وَاُمّى ، لَقَدْ عَظُمَ مُصٰابى بِكَ ، فَاَسْئَلُ اللهَ الَّذى اَکْرَمَ مَقامَكَ ، وَاَکْرَمَنى بِكَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ، اَللّٰهُمَّ ٱجْعَلْنى عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ ، يا اَبا عَبْدِاللهِ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلى اللهِ وَ اِلىٰ رَسُولِهِ ، وَاِلىٰ اميرِالْمُؤْمِنينَ وَ اِلىٰ فاطِمَةَ ، وَاِلَى الْحَسَنِ وَ اِلَيْكَ بِمُوالاتِكَ ، وَبِالْبَرائَةِ مِمَّنْ قاتَلَكَ وَ نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ ، وَ بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَسٰاسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِعَلَيْكُمْ وَ اَبْرَءُ اِلَى اللّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ ،مِمَّنْ اَسَسَّ اَسٰاسَ ذٰلِكَ وَبَنىٰ عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَجَرىٰ فى ظُلْمِهِ وَجَوْرِہِ عَلَيْكُمْ وَعَلىٰ اَشْيٰاعِكُمْ ،بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَاَتَقَرَّبُ اِلَى اللهِ ثُمَّ اِلَيْكُمْ بِمُوٰالاتِكُمْ وَمُوالاةِ وَلِيِّكُمْ ،وَبِالْبَرائَةِ مِنْ اَعْدائِكُمْ وَ النّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَبِالْبَر ائَةِ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَاَتْباعِهِمْ ، اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَ وَلِىٌّ لِمَنْ والاکُمْ وَعَدُوٌّ لِمَنْ عادٰاکُمْ ، فَاَسْئَلُ اللهَ الَّذى اَکْرَمَنى بِمَعْرِفَتِكُمْ وَ مَعْرِفَةِ اَوْلِيٰائِكُمْ ،وَرَزَقَنِى الْبَرائَةَ مِنْ اَعْدائِكُمْ ، اَنْ يَجْعَلَنى مَعَكُمْ فِى الدُّنْيا وَ الْاٰخِرَةِ ، وَاَنْ يُثَبِّتَ لى عِنْدَکُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَ اَسْئَلُهُ اَنْ يُبَلِّغَنِى الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ، وَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثاریکُم مَعَ اِمامٍ مَهْدیٍ هُدىً ظاهِرٍ ناطِقٍ بِالْحَقِّ مِنْكُمْ ، وَ اَسْئَلُ اللهَ بِحَقِّكُمْ وَبِالشَّاْنِ الَّذى لَكُمْ عِنْدَەُ اَنْ يُعْطِيَنى بِمُصابى بِكُمْ ،اَفْضَلَ ما يُعْطى مُصاباً بِمُصيبَتِهِ،مُصيبَةً مٰا اَعْظَمَهٰا وَاَعْظَمَ رَزِيَّتَها فِى الْاِسْلامِ وَفى جَميعِ السَّمٰوٰاتِ وَالْاَرْضِ،اَللّهُمَّ اجْعَلْنى فى مَقامى هٰذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْكَ صَلَواتٌ وَرَحْمَةٌ وَمَغْفِرَةٌ ،اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْيٰاىَ مَحْيٰا مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ ، وَ مَمٰاتى مَمٰاتَ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، اَللّهُمَّ اِنَّ هٰذا يَوْمٌ تَبَرَّکَتْ بِهِ بَنُو اُمَيَّةَ وَابْنُ آکِلَةِ الْاَکْبٰادِ اللَّعينُ ابْنُ اللَّعينِ ، عَلىٰ لِسٰانِكَ وَ لِسانِ نَبِيِّكَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، فى کُلِّ مَوْطِنٍ وَمَوْقِفٍ وَقَفَ فيهِ نَبِيُّكَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ ، اَللّهُمَّ الْعَنْ اَبا سُفْيانَ وَمُعٰوِيَةَ ،وَ يَزيدَ بْنَ مُعاوِيَةَ ، عَلَيْهِمْ مِنْكَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الاْبِدينَ، وَهٰذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زيٰادٍ وَآلُ مَرْوانَ ، بِقَتْلِهِمُ الْحُسَيْنَ صَلَواتُ اللهِ عَلَيْهِ،اَللّٰهُمَّ فَضاعِفْ عَلَيْهِمُ اللَّعْنَ مِنْكَ وَالْعَذابَ [الاَْليمَ] ، اَللّٰهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَ فى هٰذَالْيَوْمِ وَفى مَوْقِفى هٰذا وَ اَيّامِ حَيٰوتى بِالْبَراَّئَةِ مِنْهُمْ وَاللَّعْنَةِ عَلَيْهِمْ ، وَبِالْمُوالاتِ لِنَبِيِّكَ وَآلِ نَبِيِّكَ عَلَيْهِ وَعَلَيْهِمُ اَلسَّلامُ پس مى گوئى صد مرتبه : اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ ، وَآخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ ، اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَيْنَ ، وَشٰايَعَتْ وَبٰايَعَتْ وَتٰابَعَتْ عَلىٰ قَتْلِهِ ، اَللّٰهُمَّ الْعَنْهُمْ جَميعاً پس مى گوئى صد مرتبه : اَلسَّلٰامُ عَلَيْكَ يٰا اَبٰا عَبْدِ اللهِ ، وَعَلَى الْاَرْوٰاحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنٰائِكَ ، عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهٰارُ ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيٰارَتِكُمْ ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ ، وَعَلٰى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ، وَعَلىٰ اَوْلادِ الْحُسَيْنِ ، وَعَلىٰ اَصْحٰابِ الْحُسَيْن پس مى گوئى : اَللّٰهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى وَابْدَاءْ بِهِ اَوَّلاً ،ثُمَّ الثّانِىَ وَالثّالِثَ وَالرّابِعَ اَللّهُمَّ الْعَنْ يَزيدَ خامِساً ، وَالْعَنْ عُبَيْدَ اللهِ بْنَ زِيٰادٍ وَابْنَ مَرْجٰانَةَ وَعُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَشِمْراً وَآلَ اَبى سُفْيانَ وَآلَ زِيادٍ وَآلَ مَرْوانَ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ پس به سجده مى روى ومى گوئى : اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّاكِرينَ لَكَ عَلٰى مُصابِهِمْ ، اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ عَلٰى عَظيمِ رَزِيَّتى ، اَللّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ ، وَثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَاَصْحابِ الْحُسَيْن ،ِ الَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ.
یارَبَّ الحُسَینِ ، بِحَقِّ الحُسَینِ ، اشفِ صَدرَالحُسَینِ ، بظُهورِالحُجَّة

بفرما سید اینم تقدیم شما

یکم برامون دعا کن باشه:Gol:

[="Arial"]

[/]

مـــــــــا قوتِ پـــــــــــرواز نداریـــــم، وگــــــــرنه
عمریست که صیــــاد شکستست قفـــس را

[="Arial"]سید میثم:hey:[/]

[="Arial"]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴿۱



الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ﴿۲ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ﴿۳ مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ ﴿۴ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ﴿۵ اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ ﴿۶ صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ ﴿۷[/]

باعرض سلام وادب ممنونم از سرکار خانم guest بابت این مطلب وتاپیک ان شالله حاجت روابشید

چشمامون بارونی شد سید میثم رو قسمش دادم به مادرش زهرا ان شالله منم حاجتمو بگیرم ازش

سید میثم تورو جان مادرت واسه منم دعا کن.باشه؟

هیچ لحظه ای زیباتر از سر زدن به این تایپیک نیست . فکنم بهشت خدارو هم با لحظه ایی که میام اینجا عوض نکنم هم شیرین هم تلخ .واقعا اینجا روزنه ای رو بهشته حس میکنم از اینجا میشه رفت به اعماق زیبای و گذشت ...اینجاست که دیگه لذت های دنیایی برام میشه تلخ ..اینجاست که معنی دنیا زده برام تداعیی میشه ......

اینجاست که معنی کمال الهی رو میفهمم و باورم میشه من هم میتونم رنگ خدایی بگیرم و با عشق زندگی کنم چقد زیبا و ارام بخش!

البته امیدوارم:hey:

تبسم73;791008 نوشت:
باعرض سلام وادب ممنونم از سرکار خانم guest چشمامون بارونی شد سید میثم رو قسمش دادم به مادرش زهرا ان شالله منم حاجتمو بگیرم ازش
اللهم الرزقنی توفیق الشهاده

[="Arial"]سلام سید جان خوبی

به نظرت همه این ها همش خیال نیست نکنه نیستی من الکی دارم خوش خیالی میکنم

نمیدونم خودت که میدونی من هیچوقت تو رو به مادرت قسم نمیدم چون دلت واسه مامانت تنگ میشه اره؟این شعر تقدیم به تو

بگو چه کنم …

با تو ، شوری در جان
بی تو ، جانی ویر
ان
از این ، زخم ِ پنهان
می میرم …
نامت در من باران
یادت در دل طوفان
با تو ، امشب پایان
می گیرم …
نه بی تو سکوت
نه بی تو سخن
به یاد ِ تو بودم
به یاد ِ تو من
ببین غم ِ تو رسیده به جان و دویده به تن
ببین غم ِ تو رسیده به جانم ،
بگو چه کنم…


چه در دل ِ من
چه در سر ِ تو
من از تو رسیدم به باور ِ تو

تو بودی و من ، به گریه نشستم برابر ِ تو
به خاطر تو
به گریه نشستم
بگو چه کنم …

[/]

[="Arial"]سلام سید مارو دعا کن:Gol:[/]

[="Arial"]سلام

هم به تولد سید میثم هم به شهادتش نزدیک میشیم فردا کسی نیاد بگه من نمیدونستم که تو مراسم ها شرکت کنم همه تا جایی که میتونن لطف کنن تشریف بیارن توی تایپیک تو مراسم ها باشن مثل همیشه مسئولین مدیران و همکاران حتما بیان شرکت کنین برای تولد کادو یادتون نره یه صلوات تا هر چن تا دوست داشتی برا روح سید میثم . ممنون از همه اونایی که تا بحال اومدن و سنگ تموم گذاشتن همیشه.[/]

خاطره یکی از جوانان بسیج از خاطرات شهید تراهی

از قبل از عید رو بورد بسیج تاریخ یکی از روزهایی رو نشون میداد که قرار بود دیدار با خانواده شهید تراهی داشته باشند. خودمو برای اون روز آماده کرده بودم. تو اون ایام هم

همش یاد خاطرات سفر به مناطق جنوبی می افتادم که سال قبل رفته بودم. همش صحبت های آقای جعفرنژاد تو ذهنم هجی میشد. آقای جعفرنژاد همون پاسداری که

سالهای زیادی رو تو اسارت ارتش بعث بود.

خاطره اون روز تو اتوبوس به شرح زیر است:

آقای جعفرنژاد میگفتند تمام این سالهای اسارت و شکنجه روحی و جسمی که به ما دادند منو پیر نکرداماداغی که سال گذشته رو دل من نشست منو پیر کرد(صورتش

برافروخته و به حالت بغض آلود بود). معلوم بود از یه چیزی رنج می بره. صحبتشو اینطوری آغاز کرد. ما پارسال با خانواده تراهی که از خانواده های شهدا هستند عازم جنوب

شدیم. توی این کاروان یه جوونی به نام سید میثم تراهی بود. که تو این سفر با هم آشنا شده بودیم سفر خیلی خوبی بود. تا بعد از آن هم خانواده هامون با هم رفت و آمد

می کردند. تا اینکه اواخر فروردین ماه بود که پیشنهاد ازدواج با دخترم را از طرف خانوادشون دادند. دخترم تازه 16 ساله شده بود. تو دلم مِن و مِن زیاد داشتم چون دخترم هنوز

چیزی از زندگی نمی دانست ولی سید میثم انقدر جوان پاکی بود و به دل ما نشسته بود که نتونستیم بگیم نه .پاکی سید میثم به همه ما ثابت شده بود و زمانی همسرم از

دخترم نظرشو راجع به سید میثم پرسیده بود ایشون سکوت کرده و معلوم شد که راضی هستند. برنامه خواستگاری و بعدشم عقد شدند و همه چیز خیلی سریع برگزار شد. و

ما هم خیلی خوشحال از اینکه تو جامعه امروزمون یه جوون پاک و مومن هم پیدا شده و با دختر ما ازدواج کرد. سید میثم تو قلب و روحش ارتباط معنوی قوی با اسلام و امام

زمان داشت و عاشق شهادت بود. از اون بسیجی های فعال بود که همیشه دنبال یه کاری بود تا اونو به انجام نمی رسوند ول نمی کرد. بعد از عقدش یه روز که با هم صحبت

میکردیم گفت دلم میخواد شهید بشم. انقدر در مورد شهادت حرفهای قشنگی زده بود که من مونده بودم چطوری این پسر این همه واژه های قشنگ از شهادت میگه. در پایان

صحبتاش گفت: ازدواج هم که کردم ودیگه فکر میکنم همه تکالیفمو تا به الان انجام دادم. حرفاش معلوم بود انقدر در مورد رزمنده ها و شهدا تحقیق کرده بود که خودش هم

عاشق شهادت شده. سید میثم با فعالیتهای زیادی که داشت جزء سربازهای گمنام امام زمان شده بود و مأموریتی که 2 هفته بعد از عقد به سیستان و بلوچستان داشت. قبل

از رفتنش حس و حال عجیبی داشت. آدم این حس و میکرد که این جوون رو زمین نیست کسانی که اونو می شناختند می دونن من چی میگم. حرفاش و حرکاتش و رفتارش و

گفتارش همه چیز انگار رنگ آسمون پیدا کرده بود. چند روزی از رفتنش نگذشته بود که خبر مرگ ناگهانیش همه ما رو منقلب کرد. سید میثم به دست گروهک منافق عبدالمالک

ریگی به شهادت رسیده بود.

تو حین صحبت های آقای جعفرنژاد اتوبوس یکسره تو هق هق گریه فرو رفته بود. همه دلسوخت و دردناک گریه میکردند. اینجا بود که تازه فهمیده بودم اون آگهی ترحیمی که

بهار امسال کل شهر و پر کرده بود همین جوون پاک سید میثم بود. ما چقدر بدیم که خبر شهادت این بچه های آسمونی رو دیر میشنویم. آقای جعفرنژاد دیگه نتوست حرفی

بزنه و رفت و سر جاش نشست. چهره اش بغض شده بود و بعدش آهسته آهسته زد زیر گریه. نمی تونستیم جلومونو بگیریم و هق هق گریه میکردم و همه مات و مبهوت به

بیرون از اتوبوس خیره شده بودیم. تا 1-2 ساعت سکوت توی اتوبوس بود


خدای من تو مسیر هر وقت به آقای جعفرنژاد و شهید تراهی فکر می کردم گریم می گرفت. شهید تراهی روح الهی داشت و این روح رو پرورش داد تا به آرزوش که شهادت

برسه. غم از دست دادن شهید تراهی برای بستگانش که سخت شیفته اخلاق و منش و جوانمردیش شده بودند سخت بود این دنیا دنیای بدی که جای آدمهای خوب نمیشه.

مرگ برای مایی که گرفتار این دنیا هستیم پایان همه چیزه، اما برای شهید آغاز یک ضیافت الهی است و شهادت برایش مقدمه آسایش در جهان ابدی است. خوش به حال سید میثم.

حالا من منتظر بودم که تا روز دیدار با خانواده شهید برسه. 27 فرودین ماه با یکی از دوستانم خیلی سریع خودمونو رسوندیم به جایی که قرار بود از اونجا حرکت کنیم. توی

مسیر همش تمام فکرم به این بود که شهید تراهی تو چه خانواده ای بزرگ شدند؟ چنین معنویتی پیدا کرده بود؟ و چرا آرزوی شهادت داشت؟
به در منزل شهید رسیده بودیم و وارد خانه شدیم

یه خانومی که ظاهراً از اقوامشان بودنند در را باز کردنند و مادرشان جلوی پله بود. سلام علیک و وارد خانه شدیم یکی از خانومها به مادر شهید گفتند شما چقدر جوان هستید؟

دلیلش این بود که ما به خانه شهدای سالهای دفاع مقدس(دهه 60) می رفتیم مادران شهدا که دیگر سنی از آنها گذشته و ما کمتر به شهدای امروز بر می خوریم و طبیعتاً

شهدای امروز هم که کم سن و سالند و پدران و مادرانشان جوانتر هستند.

وقتی وارد اتاق پذیرایی شدیم، دیدم تمام در و دیوار اتاق پر از عکس شهیدشان است. از فضای اونجا همه یه سکوت معنی داری داشتند و به عکس های خیره شده بودند. چند

دقیقه ای از سکوت گذشته بود که یکی از خواهران با هق هقی که میکرد بقیه را متوجه خود کرد. چند نفری که دور وبرش نشسته بودنند اون آروم کردنند. من هم مات و

مبهوت به دیوارهای اتاق نگاه میکردم و انگار یه چیزی هی به دلم چنگ می انداخت. با گوشه چادرم خودمُ باد می زدم در حالیکه اصلاً گرمم نبود سرم را پایین انداختم تا عکس

ها را نبینم. نمی دانم چرا از عکس هاش خجالت می کشیدم همش یاد صحبت های آقای جعفرنژاد و اون روحیهی معنوی که از شهید تعریف می کرد می افتادم . خانم مسرور

که کنارم نسشته بود گفت دخترم چادرت را از سرت بردار تا کمی خنک بشی. من هم چادرم را از سرم پایین کشیدم.مادرش گرم پذیرایی بود. و زیرلب به همه خوش آمد می

گفت. یکی از خانومها گفتند بنشینید برامون تعریف کنید. یکی دیگه گفت: نه شاید اذیت بشن.


بالاخره بعد از پذیرایی اومدنند نشستند و شروع به تعریف کردنند. هر بار که تعریف میکردنند چند لحظه ای مکث میکردنند تا بعدی را تعریف کنند.

1 - دو تا پسر دارم سید میثم و سید محمد. اون موقع ها که کوچک تر بودنند مردم براشون نظری می آوردنند. نظری سید میثم بیشتر می اومد در خونه. سید محمد می گفت مامان چرا برای سید میثم نظری می آورند و برای من نه؟ من هم برای اینکه ناراحت نشه یواشکی از کیف خودم به اندازه همان مبلغ برمیداشتم و به طور مساوی به هر دو تا شون می دادم.


2 - سید میثم بزرگ تر که شد وارد بسیج شد و فعالیتهاشو شروع کرد 2 تا عموهاش شهید شدند و داییش که برادر خودم هست هم شهید شد. سید میثم همیشه نگران پسر

عموهاش بود و هوای اونا رو داشت. همش سعی میکرد اونا رو به طرف خودش جذب کنه و ارزش خون پدرشونو براشون زنده کنه اما مثل اینکه دنیا خیلی ها رو به طرف

خودش جذب میکنه. سید میثم همیشه نگران اونا بود.

3 – گاهی اوقات پیش می اومد که وقتی یکی زنگ خونه رو میزد ما به همین لباس خونه ای که می پوشیدم (یعنی با حجاب کامل روسری و دامن ...) میر فتم در را باز میکردم.

بعد یه مدتی دیدم سید میثم یه میخ برداشتند و کنار در زدند و چادری بهش آویزان کردنند. گفتنم سید میثم چه کار میکنی؟ گفت: مامان دارم این میخ رو اینجا می زنم تا یه دفعه

کسی زنگ در رو زد شما دنبال چادرت نگردی چادرت دم دستت (کنار در حیاط)باشه .

4 – تو خونه یه کار نبود که برای آدم انجام نده گاهی اوقات که دور برم بود زیر لبش می شندیم که می گفت «الهُّم الرزقنا توفیق الشهادة » می گفتم آخه میثم جان این چیه که

می گی مگه الان دوران جنگ که هی این جمله رو با خودت تکرار میکنی . آخه یه زمانی بود که شهید می آوردند و امکان شهادت زیاد وجود داشت نه الان که به برکت انقلاب و

خونهایی که همون شهدا به ما دادند دیگه کسی نمی تونه به مملکت ما چپ نگاه کنه تا ما باز هم شهید بدیم. در جوابم خنده ای به لب داشت ومی گفت مامان خدا روزی منو

میده. بعضی شبها نصف پا میشد تا نماز بخونه چون نمی خواست برق اتاق ما رو اذیت کنه می رفت رو ایون تو تاریکی نماز می خوند. خیلی وقتها هم مخصوصاً ماه رمضونها با

اینکه مسافت تا پایگاه بسیج (3 کیلومتر)خیلی دور بود می رفت اونجا. همسایه ها می گفتند آخه خدایا این چه جوونی که اول صبح پا میشه و میره . همون همسایمون می

گفت انقدر دلم می خواد اول صبح بیام و خاک زیر پایش را به عنوان تبرک بردارم اما خجالت می کشم.


5 – تازه بهشون حقوق میدادند . ما اصلاً از مبالغی که می گرفت هیچ اطلاعی نداشتیم هیچ وقت نشده بود که دست خالی بیاد تو خونه. خیلی کس ها همون روزها می اومدند

در خونه و می گفتن این برای سید میثم ازش قرض گرفته بودیم. وقتی می اومد خونه پولو بهش میدادیم. خدا را شاهد میگریم تا مدتها بعد از شهادتش مردم می اومدنند و می

گفتند این پول را از سید میثم امانت گرفته بودیم می آوردند و به ما می دادند. برایمان جای تعجب داشت با اون حقوق کم و این پولهایی که به در منزل برگردانده میشد.


خانم تراهی بعد از هر بار تعریف این خاطرات گریه میکردند.

6 - همان روزی که بایستی سید میثم را عقد می کردیم پدرم به رحمت خدا رفت. خانواده ام به من خبر دادند و رفتم خانه پدرم. به سید میثم نگفتم تا مراسم عقدشان برگزار

شود. تلفنی بهش خبر دادم و گفتم سید میثم پدر بزرگ را می بریم رشت حالش خراب است ممکنست برای آخرین بار باشد که در کنار پدربزرگت باشیم شما به کارهای خودت

برس من سعی می کنم تا ساعت 8 خودم را برسانم. ساعت 8 که شد به من زنگ زد و گفت مامان من که خواهری ندارم شما هم که نیستید من چه کار کنم؟ کمی دلداریش

دادم و گفتم عزیزم ممکنست دیدارم با پدربزرگت برای آخرین بار باشد .... . با خودم می گفتم برای پسرم دعوتی میگیرم عروسی می گیرم هنوز وقت است اما پدرم برای

همیشه می رود! نمی دانستم این جشن عقد پسرم هم برای آخرین بار باشد و من در کنارش نباشم هنوزم که هنوزه وقتی یاد صحبتهای پشت تلفنش می افتم که چقدر اصرار

میکرد و می گفت مامان من ماشین میارم شما فقط یک ساعت بیا اینجا بعد برو دلم می سوزه. (خانم تراهی سرش را انداخت پایین و شروع کرد به گریه کردن .)

7 –این عکس روز عقد سید میثم هست. انقدر ایشون به حجاب اهمیت میداد که حتی راضی نمیشد یه دکمه از یقه بلوزش باز باشه.

همیشه لباسهای آستین بلند می پوشید. کاری هم به ریاکاری نداشت اون چیزی که خودش عقیده داشت روش استوار می موند و دفاع میکرد. پسرم 2 هفته با خانومش عقد

کرده بود خدا میدونه تو همون دو هفته چقدر باهاش عکس گرفته و براش خاطره گذاشته. تو خونه به مائده می گفت مائده باید از الان عادت کنی مثل یه زن شهید استوار

باشی. می گفتم مادر خانومت سن وسالی نداره اینطوری صحبت نکن ناراحت میشه. می گفت مائده باید عادت کنه از الان به عنوان یه زن شهید مقاوم باشه. مامان من سنت

پیامبر را هم انجام دادم فکر نمی کنم واجباتی به گردنم مانده باشد. خدا را شکر ازدواج هم کردم. اینکه می گویند شهدا همشون قبل از شهادتشون می فهمیدند شهید می

شوند پسر من هم فهمیده بود که حتماً شهید میشود چون همه حرفاش رنگ آسمون گرفته بود. شما الان حس و حال منو نمی فهمید چون با پسرم برخورد نداشتید تا

روحیاتش را بفهمید اما دوستاش که باهاش نشست و برخواست داشتند خوب می دونن. با این که 2 سال از شهادتش می گذره دوستاش همه هفته به ما سر میزنند. بعضی

شبها همشون جمع میشن و میان خونمون. خدا می دونه چقدر ما با دیدن این جوانان خوشحال می شیم.

8 –دو هفته بعد از عقدش عازم سیستان و بلوچستان شد یک ماهی از مأموریتش گذشته بود و فقط سه روز مانده بود که تمام شود که گروهک ریگی سید میثم مرا شهید

کردنند. من و پدرش سر مزرعه خودم برنج نشاء می کردیم که خبر شهادتش را به من دادند. من گفتم نه یعنی چه سید میثم شهید شده سه روز دیگه برمی گرده. از سر مزرعه

وقتی آمدیم خانه وقتی وارد کوچه شدیم دیدم چه جمعیتی اونجا وایستادند مردم ، همسایه ها همه گریه میکردنند و تو سرشون می زدند تازه باورم شد که پسرم رو دیگه نمی

بینم. پسرم شهید شده بود.


9 – سید میثم 21 خرداد شهید شد به خاطر انتخابات ریاست جمهوری که 22 خرداد 88 بود پروازها لغو شده بود. زمانی که رفتیم برای تحویل جنازه به ما گفتند مادرش کیه؟ بیاد

جلو یه چیزهایی رو باید تحویلش بدهیم. وقتی به من می دادند گفتند سید میثم اینها برای روز مادر برای شما گرفته بود. ساکش را به من دادند. بازش کردم دیدم یه صندوقچه

کوچک برای خانومش که حاوی وسایل شخصی بود گرفته. برای من هم یه پیراهن جنوبی و یک بسته دیگه که وقتی اون باز کردم دیدم اتو برقی است. بعدها که کمی فکر

کردم متوجه شدم که سید میثم زمانیکه می رفت می دونست اتوی ما خراب شده و یادش بود برای همین هم اتو خریده .
10 – خاطرات سید میثم انقدر زیاد که من از الان بگم تا هفته ها تموم نمیشه بچه ام 10 خرداد به دنیا آمد و تو همین خرداد(21 خرداد) هم شهید شد. انقدر می دونم که به

شهدا عشق می ورزید و در کنارشون قرار گرفت. زمانیکه تشیع جنازه میکردند من فقط میدیدم که سید میثم رو تابوتش که انگار براش حجله عروسی بود نشسته و به سرعت

از من دور میشد.

با ذکر صلوات و فاتحه ای نثار روح شهید سید میثم تراهی

حالا دیگه به این باور رسیدیم «و لا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون» شهدا زنده اند اگه زنده نبودنند ثأثیرش بعد از مرگش نبود. اونهایی که

شک دارند یکبار بیان و ببینند. از نزدیک ببینند تا هی نکن اینها شعارِ. وقتی تو حرکتی از خودت نشون نمیدی و فقط می شنوی انتظار نداشته باش که طور دیگه ای فکر کنی؟ ا

ون کورهایی که چشم ندارند تا ببینند که حتی شهید وقتی که از این دنیا رفت زنده است و این اثر شهید که تو دلهای بقیه افراد و فامیل و دوستان و آشنایان و کسانی که باآنها

در ارتباطند برای همیشه زنده می مونه. اونی که فکر میکنه با گشُتن یه همچین جوانهای می تونه نهال شهادت رو از این جوانها بگیره کور خونده اونها هنور نفهمیدنن که با

کشتن یک جوان دهها بلکه صدها جوان به مانند آن برمی خیزند. حالا میتونن بفهمند که چرا بیشتر جوانهای شهرمون شهید تراهی را برای خودشون الگو قرار دادند. حالا دیگه

نوبت ما و بقیه دوستای شهید تراهی هست تا سینه سپر کنیم تا آخر برای این سرزمین باشیم و راه سید میثم را ادامه دهیم. این استواری دختران و پسران ایران زمین که فقط

برای اسلام و شهدای عزیز ماست.

«و لا تقولوا لمن یُقتَل فی سبیل‌الله امواتٌ بل احیاء»؛ و به آنها که در راه خدا کشته می‌شوند، مرده نگویید، بلکه آنان زنده‌اند
«و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل‌الله امواتاً بل احیاء» هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زنده‌اند.

همین الان که دارم این پستو میزارم اونا در مرتبه ای از کمال و مقام جبروتی در بهشت دارند که فکرشم نمیکنید....
به جای اینکه بگیم خدا اونا رو رحمت کنه ، بیامرزه
باس بگیم خدا مارو رحمت کنه ، خدا مارو بیامرزه که روز به روز داریم از مسیر حق دورتر میشیم...

و چه خوش گفت سید علی..

[video]http://www.aparat.com/v/C3RVz/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86% D9%87_%D8%A7%DB%8C_|_%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8 C_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA[/video]

[="Tahoma"][="DarkGreen"][="3"]سلام بر شما
بزرگواري از بنده دعوت كردند به اين تاپيك بيايم و پيامي بدهم
واقعا پيام من خواندي نيست در برابر پيام آسماني شهدا
ميان حرف من تا عمل ايشان فرسنگ ها فاصله است
اميدوارم به دعاي شهدا كاري كنيم كه فردا شرمنده ايشان و خانواده هاي ايشان نباشيم

صفايي ندارد ارسطو شد
خوشا پر كشيدن پرستو شدن[/][/][/]

[="Arial"]با ذکر صلوات و فاتحه ای نثار روح شهید سید میثم تراهی@};-

seyed yekari kon man beram mashhad ...harchan midonam nemishe ...
[/]

[="Arial"]فقط تو میدونی و خدا ..فقط امیدم به تو هستش ..من که پیش خدا هیچ ندارم جز رو سیاهی..بدام برس ...کمکم کن تا یه بار دیگه به همه بگم شهیدا زندن و پیش خدا خیلی عزیزن...و خدا حرفشونو حتما اجابت میکنه ..[/]

شادی روح سید میثم و همه شهدا صلوات.....

چه موضوعی قشنگی بزرگوار ایجاد نمودین

چقدر تاثیر گذار......

چقدر از شهید و خاطراتشون خوندن ادم را آرامش میده

چقدر ................

ای کاش همه ما در هر جا و شغل و مقام و منصبی که هستیم هر روز صبح قبل از شروع کارمون

این خاطرات را بخونیم و ذره ای هم عمل کنیم

وبه قولی

عکس شهدا را می بینیم اما عکسش عمل میکنیم

خدایا ..... به کجا می رویم چنین شتابان....
..