جمع بندی سوال در مورد ابن عربی

تب‌های اولیه

55 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

دکتر محسن جهانگیری که از محققان عرصه عرفان ابن عربی است، به وی انتقاد می کند و می نویسد:

«این ایراد هم که گفته شده رجبیون در کشفشان روافض (شیعیان) را به صورت خنازیر می بینند وارد است که متأسفانه در فتوحات مکیه این سخن نوشته شده است، گرچه این سخن از این نقطه نظر که وی یک مسلمان سنی در نتیجه مخالف شیعیان است، که به گفته ی خودش درباره ی ابوبکر و عمر عقیده سوء دارند و در حق علیعلیه السلام غلو می کنند طبیعی است، اما از نقطه نظر دیگر یعنی اینکه او خود را یک صوفی صافی می داند، بسیار بعید و مستعبد می نماید که عارف راستین را، آن هم عارف وحدت وجودی که احیاناً به وحدت ادیان نیز تفوّه می کند، با نوع عقیده و مذهب مردم چه کار؟ او چگونه روا می دارد که گروهی را به واسطه داشتن عقیده و مذهب خاصی تا آن حد تحقیر و توهین نماید که سیرت و سریرتشان را تا مرتبه خنازیر پایین بیاورد و یا دست کم از کسانیکه این گونه سخنان کوته بینانه را بر زبان رانده اند به بزرگی یاد کند و دعوایشان را با آب و تاب نقل نماید و خودشان را از اولیاء الله پندارد».17

هیچ محقّقی مانند حضرت امام خمینی (ره) جوابی دندان شکن به ابن عربی نداده است، وی در کتاب تعلیقات بر شرح فصوص الحکم به یاوه های ابن عربی این گونه پاسخ می دهد:
((بل قد یشاهد السالك المرتاض نفسه و عینه الثابتة فی مرآة المشاهده لصفاء عین المشاهده، كرؤیة بعض المرتاضین من العامة الرفضه بصورة الخنزیر بخیاله، و هذا لیس مشاهدة الرفضه كذا، بل لصفاء مرآة الرافضی رأی المرتاض نفسه التی هی علی صورة الخنزیر فیها فتوهم أنه رأی الرافضی، و ما رأی إلّا نفسه))18

ترجمه: بعضی از نفوس از آنجا که صفحه وجودشان در اثر صفای باطنی همچون آئینه مصقّل می باشد، ممکن است سالک مرتاض عین ثابت نفوس خویش را در آئینه وجود او مشاهده نماید، نظیر مشاهده شیعیان به صورت خنزیر توسط بعضی مرتاضین اهل سنت که گمان کرده اند آن صورت واقعی شیعیان بود. بلکه بواسطه صفای آینه شیعیان، مرتاض صورت خود را که به شکل خوک بوده در آینه ی او مشاهده نموده و گمان کرده است که آن صورت را فضی (شیعه) بوده، حال آنکه فقط صورت خود را دیده است.

از جمله دلائلی که به خوبی بیان گر این است که ابن عربی دشمن شیعه بوده این است که وی از برخی حکام ظالم شیعه ستیز و شیعه کش تعریف کرده و آنان را از جمله اولیای خدا نام برده و از میان آنان می توان متوکل عباسی را نام برد.
طبق شهادت تاریخ متوکل عباسی از جنایت کارترین و شیعه کش ترین خلفای عباسی است. او قبر امام حسینعلیه السلام را ویران کرد و زائران قبر سیدالشهداءعلیه السلام را یا می کشت یا زندانی می کرد. امام علیعلیه السلام درباره ی متوکل عباسی فرمودند: «و عاشرهم اکفرهم»19 متوکل از همه ی ملوک بنی عباس کافرتر است.
با این حال متوکل عباسی در دیدگاه ابن عربی خلیفه ی رسول خدا از جمله اولیاء و اقطاب زمانه است که علاوه بر داشتن خلافت ظاهری دارای مقام خلافت باطنی نیز می باشد!20

مرحوم استاد علامه ی طباطبائی در این باره می فرماید: «چطور می شود محی الدین را اهل طریقت (یعنی از عرفا و اولیاء الله) دانست با وجودی که متوکل را از اولیای خدا می داند؟!»21

از جمله دلائل دیگری که ثابت می کند ابن عربی از مخالفان بلکه دشمنان سر سخت شیعیان است تفسیر وی از آیه ی «اولوا الامر است».
خداوند متعال می فرماید:
((یا ایها الذین امنوا أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولی الأمر منكم))22
در این آیه ی شریفه اطاعت از صاحبان امر بدون هیچ قید و شرط در کنار خدا و رسول قرار گرفته و واجب شمرده شده است. جماعت شیعه اتفاق نظر دارند که منظور از «اولوالامر» امامان معصوم می باشند، اما اهل سنت نظرهای مختلفی را بیان می دارند. یکی از این نظرات که افراد بسیار نادری از علمای اهل سنت قائل به آن شده اند این است که اولوالامر هر حاکمی است که بر جامعه ی اسلامی تسلط یابد هر چند ظالم و آدم کش باشد! شک نیست که این تفسیر به هیچ وجه با مفهوم آیه و روح تعالیم اسلام سازگار نیست و ممکن نیست که پیروی از هر حکومتی بدون قید و شرط در ردیف اطاعت خدا و پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم باشد و به همین دلیل بسیاری از مفسران بزرگ اهل سنت آن را رد کرده اند.

ابن عربی متجاوز از شانزده مورد از کتاب فتوحات و فصوص، اولوالامر را به معنای حاکم دانسته هر چند جائر و ستمگر باشد و اطاعت او را اطاعت خدا و رسول خدا می داند.

وی می گوید: ((و اولی الأمر منكم أی اذا ولی علیكم خلیفة عن رسولی أو ولیتموه من عندكم كما شرع لكم فاسمعوا له و أطیعوا و لو كان عبدا حبشیا مجدع الاطراف فان فی طاعتكم إیاه طاعة رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم)).23

ترجمه: و اولی الامر منکم یعنی هرگاه خلیفه ای از پیامبر من به شما حکومت کرد، یا خودتان کسی را بر خود حاکم گردانید به همان گونه که خدا برای شما تشریح کرده سخن وی را گوش کنید و از او اطاعت کنید هر چند برده حبشی گوش بریده ای باشد، زیرا اطاعت تو از او، اطاعت از رسول خداست.

و در جای دیگری می گوید:
((كانت طاعة السلطان واجبة فإن امر السلطان بمنزلة أمر الله المشروع من أطاعه نجا و من عصاه ملك)).24
ترجمه: طاعت سلطان واجب است زیرا امر سلطان بمنزله امر خدا در شرع است، هرکس فرمانش را ببرد نجات می یابد و هر کس نافرمانیش کند هلاک می شود.

ابن عربی بر خلاف بسیاری از علمای اهل سنت که می گویند: فسق موجب عزل حاکم می شود می گوید:

((و یقول الفقهاء إن الحاكم اذا فسق أو جار فقد انعزل شرعا ولكن عندنا انعزل شرعا فیما فسق فیه خاصة لأنّه ما حكم بما شرع له أن یحكم به فقد أثبتهم رسول الله صلی الله علیه و سلم و لاة مع جورهم فقال علیه السلام فینا و فیهم فان عدلوا فلكم و لهم و إن جارو فلكم و علیهم و نهی أن نخرج یدا من طاعة و ما خُصّ بذلك و الیامن و ال))25
ترجمه: فقها می گویند: اگر حاکم مرتکب فسقی شد و یا ظلم کرد شرعاً از حکومتش عزل می شود، ولی ما می گوئیم: تنها در مورد فسقش عزل می شود زیرا به آنچه برای او جایز بوده که حکم کند حکم نکرده است، پس حتماً رسول خدا ولایت را بر آنان ثابت گردانیده هر چند ستم کنند. [پس به افترایی که از سوی ستمگران و هواداران آنان به پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم بسته شده استشهاد می کند و می گوید:] رسول خدا گفت درباره ی ما و آنان (حاکمان) اگر عدالت پیشه کنند به سود ما و خودشان است و اگر ستمگری کنند به سود ما و به زیان خودشان می باشد و نهی فرموده از اینکه از اطاعتشان خارج شویم، و این حکم به حاکمی اختصاص داده نشده و شامل همه حاکمان می گردد.

ابن عربی برای این که راه ستمگران را هموار کند و زبان اعتراض را بر حکام جور ببندد می گوید: ((إن تكلمنا فی ولاتنا و ملوكنا بما هم علیه من الجور سقط ما هو لنافی جورهم و أسأنا الأدب مع الله حیث رجحنا نظرنا علی فعله فی ذلك لأن لنا الذی هو فی جورهم هو نصیب أخروی بلاشك فقد حرمناه نفوسنا و من حرم نفسه أجر الآخرة فهو من الخاسرین...))26
ترجمه: پس اگر در مورد ظلم و ستم سلاطین و حکام جور خود سخن بگوئیم ثوابی که از ستم آن ها به ما می رسد از دست داده ایم و نسبت به خدا بی ادبی کرده ایم، زیرا نظر خود را بر نظر خدا که ستمگر را بر ما مسلّط کرده است مقدّم داشته ایم چون بهره ما از ستم آنان بدون شک اجر اخروی است که خود را از آن محروم کرده ایم و هر کس خود را از پاداش اخروی محروم کند از زیان کاران است.

محی الدین عربی با تأکید بر اینکه اولی الأمر در آیه شریفه خلفا و حکام هستند اگر چه ظالم و ستمگر باشند، حکم جواز مقاتله و قتل مخالفان این خلفاء را صادر می کند. او دشمنان خلفاء را همچون دشمنان خدا معرفی می کند و می گوید:
((و اولی الأمر منكم و هم الخلفا و... ثم إن الله جعل له أعداء ینازعونه فی ألوهیته كفرعون و أمثاله كذلك جعل الله للخلفاء منازعین فی رتبتهم و جعل له أن یقاتلهم و یقتلهم إذا ظفر بمن ظفر منهم كما یفعل سبحانه مع المشركین)).27
ترجمه: اولی الأمر خلفایند ...و همان گونه که خدا برای خود دشمنانی قرار داده که در الوهیتش با او در ستیزند برای خلفاهم کسانی را قرار داده که با مقام آنان می ستیزند و خدا برای خلیفه مقرر فرموده است که با آنان بجنگد و بر هر یک از آنان پیروز شد او را بکشد، همان گونه که خدا با مشرکان می کند.


به این ترتیب ابن عربی آیه ی اولی الامر که یکی از مهمترین ادله امامت حضرت علیعلیه السلام و ائمه معصومینعلیه السلام است را به گونه ای تفسیر می کند که بتواند آن را وسیله توجیه جنایات یزید و سایر خلفای بنی امیه و بنی عباس در قتل و ظلم به خاندان پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم و شیعیان ایشان قرار دهد.
اکنون سؤال ما این است: کسی که تهمت های گوناگون به پیروان اهل بیت می زند و بیشترین ستیز را با ایشان دارد چگونه می توان وی را در رأس عرفان اسلامی قرار داد؟

انحرافات فراوانی در عرفان ابن عربی وجود دارد که بیانگر آن است که وی به طور کلّی از راه اسلام و خاندان طهارتعلیه السلام دور بوده، اما مایه ی تأسف است که برخی از اشخاصی که خود را جزو علمای تشیع می دانند و در جامعه با عناوینی چون علامه، استاد عرفان، متفکر، محقق و ... مشهورند افتخار می کنند که پیرو عرفان ابن عربی هستند و بسیاری از سخنان وی که ظهور در کفرو عقاید فاسد دارد را توجیه می کنند و به گونه ای رنگ قرآنی می دهند. و تأسف بارتر از آنکه برای فریب مردم با آن همه ادلّه گویا بر شیعه ستیز بودن ابن عربی با تمام توان تلاش دارند که او را عارفی شیعه معرفی کنند!!







پی نوشت ها:
1- ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، ص409
2- استاد حسن زاده آملی در توضیح این کلام می گوید: شک نیست که رسول الله در حین ارتحال تعیین خلیفه نفرمود، زیرا چون قلم و کاغذ خواست، عمر گفت کتاب خدا ما را کافی است ((وانّ الرجل لیهجر))

3- همان، ص410
4- امامت و رهبری، ص 162و163
5- مقدمه بر شرح فصوص الحکم، ص44
6- فتوحات مکیه1 /281و282 باب الخمس و الخمسرن فی المعرفة الخواطر الشیطانیه
7- مقدمه به شرح فصوص الحکم قیصری، ص45و46
8- فتوحات مکیّه 4/604
9- فتوحات مکیه1/110

10- فتوحات مکیه1/212
11- فتوحات مکیه1/ 181
12- فتوحات مکیه3/16
13- فتوحیات مکیه1/200
14- فتوحات مکیه1/200
15- فتوحات مکیه، ج2 ص8
16-مقدمه بر شرح فصوص الحکم قیصری، ص44
17- محی الدین ابن عربی. چهره برجسته عرفان اسلامی، ص561و562
18- تعلیقات علی شرح فصوص الحکم و مصباح الأنس ص221
19- مجله ی نورالصادق/17
20- فتوحات مکیه ج2 ص6
21- روح مجرد، ص436
22- نساء: 59
23- فتوحات مکیه 1 /264
24- همان، ج1 ص446
25- فتوحات مکیه 1 /296

26- فتوحات مکیه 1 /751
27- فتوحات مکیه 3/475 و 2/285

[="Tahoma"][="3"]

tazkie;730583 نوشت:
آیا تا به حال اندیشیده اید که اگر خدا به چیزی که نیست(عدم محض است) بگوید «باش» برخلاف حکمت است؟

یا اندیشیده اید که نیستی که اصلاً چیزی نیست، چگونه تبدیل به هستی می شود؟

سلام
تا آنجایی که بنده می دانم :
خدا عالم را بوجود نیاورد بلکه خلق کرد. پس عالم نیستی نبود که به هستی در آید. ما در علم خدا بودیم و او از روی حُب ما را عیان کرد. شاعری را در نظر بگیرید که شعری در حافظه او هست و او این شعر را بر کاغذ درج می کند پس این شعر در علم او بود و او آن را عیان کرد. و همینطور خیاطی را در نظر بگیرید که پارچه را تبدیل به کت، شلوار و دامن می کند پس خیاط کت، شلوار و دامن را خلق کرد.[/][/]

[h=1]عباراتی در تقریر مذهب ابن عربی
[/h]
۱٫ فَاَرْفَعُ الْاَوْلیاءِ اَبوبَکْرٍ. والاترین اولیاء، ابوبکر است.

۲٫ قالَ صلى الله علیه وسلم فی عُمَرَ بْنِ الْخَطّابِ یَذْکُرُ ما أَعْطاهُ اللهُ مِنَ الْقُوَّهِ: یا عُمَرُ! ما لَقیَکَ الشَّیْطانُ فی فَجٍّ إِلّا سَلَکَ فَجًّا غَیْرَ فَجِّکَ! فَدَلَّ عَلَى عِصْمَتِهِ بِشَهادَهِ الْمَعْصومِ وَ قَدْ عَلِمْنا إِنَّ الشَّیْطانَ ما یَسْلُکُ قَطُّ بِنا إِلّا إِلَى الْباطِلِ وَ هُوَ غَیْرُ فَجِّ عُمَرَ بْنِ الْخَطّابِ فَما کانَ عُمَرُ یَسْلُکُ إِلّا فِجاجَ الْحَقِّ بِالنَّصِّ فَکانَ مِمَّنْ لاتَأْخُذُهُ فی اللهِ لَوْمَهُ لائِمٍ فی جَمیعِ مَسالِکِهِ وَ لِلْحَقِّ صَوْلَهٌ وَ لَمّا کانَ الْحَقُّ صَعْبَ الْمَرامِ قَویًّا حَمْلُهُ عَلَى النُّفوسِ لاتَحْمِلُهُ وَ لاتَقْبَلُهُ بَلْ تَمُجُّهُ وَ تَرُدُّهُ لِهَذا قالَ صلى الله علیه و سلم: ما تَرَکَ الْحَقُّ لِعُمَرَ مِنْ صَدیقٍ وَ صَدَقَ صلى الله علیه و سلم یَعْنی فی الظّاهِرِ وَ الْباطِنِ… فَما تَرَکَ الْحَقُّ لِعُمَرَ فی قَلْبِهِ مِنْ صَدیقٍ فَما کانَ لَهُ تَعَلُّقٌ إِلّا بِاللهِ.

رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم درباره ی نیرویی که خدا به عمر بن خطاب داده بود گفت: ای عمر! شیطان تو را در هیچ راهی نمی بیند مگر این که راهی به غیر آن را می پیماید. این سخن دلالت بر معصوم بودن عمر دارد!!! زیرا می دانیم که شیطان ما را جز به راه باطل نمی برد که آن، غیر راه عمر بن خطاب است، پس عمر به تصریح رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم جز به راه های حق نمی رود و در راه حق، هیچ سرزنشی او را تحت تاثیر قرار نمی دهد و حق صولتی دارد. از آن جا که پذیرش حق و زیربار آن رفتن دشوار است، انسان ها تاب آن را نمی آورند و از آن دوری می کنند لذا رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم گفت: حق برای عمر هیچ دوستی- نه در ظاهر و نه در باطن- باقی نگذاشت… حق در قلب عمر هیچ دوستی را به جای نگذاشت و او هیچ وابستگی و علاقه ای به غیر خدا ندارد.

۳٫ یَقولُ عُمَرُ بْنُ الْخَطّابِ: ما ابْتَلانِیَ اللهُ بِمُصیبَهٍ إِلّا رَأَیْتُ لِلّهِ عَلَیَّ فیها ثَلاثَ نِعَمٍ. إِحْداها: أَنْ لَمْ تَکُنْ فی دینی. اَلثّانیَهُ: حَیْثُ لَمْ تَکُنْ أَکْبَرَ مِنْها. اَلثّالِثَهُ: ما وَعَدَ اللهُ عَلَیْها مِنَ الثَّوابِ… فَانْظُرْ إِلَى مَعْرِفَهِ عُمَرَ رضی الله عنه کَیْفَ أَوْجَبَ عَلَى نَفْسِهِ مِثْلَ هَذا وَ انْظُرْ إِلَى ما فیها مِنَ الْأَدَبِ حَیْثُ عَدَلَ عَنِ النَّظَرِ فیها مِنْ کَوْنِها مُصیبَهً إِلَى رُؤْیَهِ النِّعَمِ فَتَلَقّاها بِالْقَبولِ لِأَنَّ النِّعْمَهَ مَحْبوبَهٌ لِذاتِها فَرَضِیَ فَکانَ لَهُ مَقامُ الرِّضا وَ الْاِسْتِسْلامِ وَ التَّفْویضِ وَ الصَّبْرِ وَ الْاِعْتِمادِ عَلَى اللهِ… وَ لَمْ یَحْکُمْ أَحَدٌ مِنَ الْأَوْلیاءِ وَ لا قامَ فیهِ مِثْلَ هَذا الْمَقامِ مِثْْلُ أَبی بَکْرٍ الصِّدّیقِ… فَإِنَّ اللهَ تَعالَى وَفَّقَهُ لِإِظْهارِ الْقُوَّهِ الَّتی أَعْطاهُ لِکَوْنِ اللهِ أَهَّلَهُ دونَ الْجَماعَهِ لِلْاِمامَهِ وَ التَّقَدُّمِ… فَقامَتْ لَهُ تِلْکَ الْقُوَّهُ فی الدَّلالَهِ عَلَى اَنَّ اللهَ قَدْ جَعَلَهُ مُقَدَّمَ الْجَماعَهِ فی الْخِلافَهِ عَنْ رَسولِ اللهِ فی أُمَّتِهِ… فَإِذا کانَ الْخالِقُ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکوتُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ یُسْجَدُ لَهُ کَرْهًا فَکَیْفَ حالُ خَلیفَتِهِ وَ نائِبِهِ فی خَلْقِهِ وَ هُمُ الرُّسُلُ فَکَیْفَ حالُ أَبی بَکْرٍ وَ غَیْرِهِ فَلا بُدَّ مِنْ طائِعٍ وَ کارِهٍ یَدْخُلُ فی الْأَمْرِ عَلَى کَرْهٍ… فَإِنَّ اللهَ قَدْ سَبَقَ عِلْمُهُ بِأَنْ یَجْعَلَهُ خَلیفَهً فی الْأَرْضِ وَ کَذَلِکَ عُمَرُ وَ عُثْمانُ وَ عَلیٌّ وَ الْحَسَنُ.

عمر بن خطاب می گوید: خداوند مرا به هر مصیبتی که گرفتار کرد، سه نعمت الهی را در آن دیدم. اول: این که مصیبت به دینم نرسید. دوم: مصیبتی بزرگ تر از آن به من نرسید. سوم: ثوابی که در ازای آن مصیبت، خداوند به من وعده داده است… در معرفت عمر بیاندیش! که چگونه مانند این حالت را بر خویش واجب نموده و این که چه ادبی به خرج داده که به جای آن که مصیبت را گرفتاری ببیند، نعمت می بیند و آن را می پذیرد زیرا نعمت ذاتا محبوب است. پس او به مصیبت راضی شد و به مقام رضا و تسلیم و تفویض و صبر و اعتماد بر خداوند رسید… هیچ یک از اولیاء مانند ابوبکر صدیق به این مقام نرسیده است… خداوند به ابوبکر توفیق داد تا نیرویی را که به او عطا کرده بود، هویدا سازد زیرا خدا از میان مسلمانان تنها او را لایق امامت و مقدم شدن بر مردم قرار داده بود… همان نیروی الهی راهنمایی کرد که خداوند فقط او را شایسته جانشینی رسول خدا قرار داده است… پس وقتی برای آفریننده ای که ملکوت هر چیزی تحت قدرت اوست برخی از مخلوقات، اجبارا سجده می کنند، وضع جانشین و نایبش در میان مردم، یعنی رسولان و پیغمبران چگونه است و وضع ابوبکر و دیگران چه طور خواهد بود؟ پس حتما برخی با میل و برخی با زور حکومت او را می-پذیرند… در علم خدا بود که ابوبکر و هم چنین عمر و عثمان و علی و حسن را جانشین خویش در زمین قرار دهد.

۴٫ وَ مِنّا النَّبیُّ نَبیُّ الْهُدَى وَ فینا تَنَبَّأَ وَ مِنّا ابْتَدَى‏ وَ مِنّا أَبوبَکْرِ بْنِ الْکِرامِ وَ مِنّا أَبوحَفْصٍ الْمُرْتَجَی‏ وَ عُثْمانُ مِنّا فَمَنْ مِثْلُهُ إِذا عَدَّدَ النّاسُ أَهْلَ الْحَیاءِ
پیغمبر هدایت از ماست و در میان ما ادعای پیغمبری کرد و دعوتش را از ما شروع نمود.
ابوبکر پسرِ پدران گرامی و ابوحفص (عمر بن خطاب) که به او امید داریم هم از ماست.
و عثمان هم از ماست، زمانی که مردم اهل حیاء را می شمرند، کیست که مانند او باشد.

۵٫ وَ ما مِنْ قُطْبٍ إِلّا وَ لَهُ اسْمٌ یَخُصُّهُ زائِدًا عَلَى الْاِسْمِ الْعامِّ الَّذی لَهُ الَّذی هُوَ عَبْدُاللهِ سَواءٌ کانَ الْقُطْبُ نَبیًّا فی زَمانِ النُّبُوَّهِ الْمَقْطوعِ بِها أَوْ وَلیًّا فی زَمانِ شَریعَهِ مُحَمَّدٍ صلى الله علیه و سلم وَ کَذَلِکَ الْإِمامانِ لِکُلِّ واحِدٍ مِنْهُما اسْمٌ یَخُصُّهُ یُنادَى بِهِ کُلُّ إِمامٍ فی وَقْتِهِ هُناکَ فَالْإِمامُ الْأَیْسَرُ عَبْدُالْمَلِکِ وَ الْإِمامُ الْأَیْمَنُ عَبْدُرَبِّهِ وَ هُما لِلْقُطْبِ الْوَزیرانِ فَکانَ أَبوبَکْرٍ رضی الله عنه عَبْدَالْمَلِکِ وَ کانَ عُمَرُ رضی الله عنه عَبْدَ رَبِّهِ فی زَمانِ رَسولِ اللهِ صلى الله علیه و سلم إِلَى أَنْ ماتَ صلى الله علیه و سلم فَسُمِّىَ أَبوبَکْرٍ عَبْدَاللهِ وَ سُمِّیَ عُمَرُ عَبْدَالْمَلِکِ وَ سُمِّیَ الْإِمامُ الَّذی وَرِثَ مَقامَ عُمَرَ عَبْدَرَبِّهِ وَ لایَزالُ الْأَمْرُ عَلَى ذَلِکَ إِلَى یَوْمِ الْقیامَهِ.


هر قطبی علاوه بر نام عمومی یعنی عبدالله، نام دیگری هم دارد، فرقی هم ندارد که قطب، پیغمبر یا ولیّ در زمان شریعت محمد صلی الله علیه (وآله) وسلم باشد؛ و هم چنین است دو امام که برای هر کدام شان نام ویژه ای بوده که در دوره ی امامتش به آن خوانده می شده، نام امام چپ، عبدالملک و نام امام راست عبدربه است و آن دو وزیر قطب بودند. پس در زمان رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم، ابوبکر رضی الله عنه عبدالملک، و عمر رضی الله عنه عبدربه بود و پس از مرگ وی، ابوبکر عبدالله، و عمر عبدالملک، و امامی که به مقام عمر رسید عبدربه نامیده شدند؛ و وضعیت تا روز قیامت بر همین منوال است.

۶٫ قالَ صلی الله علیه وسلم: وُزِنْتُ أَنَا وَ أَبوبَکْرٍ فَرَجَحْتُ وَ وُزِنَ أَبوبَکْرٍ بِالْأُمَّهِ فَرَجَحَها!
رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم گفت: من با ابوبکر وزن شدم، که بر او برتری یافتم؛ و ابوبکر با امت وزن شد، که بر آن ها برتری یافت.

۷٫ لَمّا لَمْ یَصِحَّ اجْتِماعُ صادِقَیْنِ مَعًا لِذَلِکَ لَمْ یَقُمْ أَبوبَکْرٍ فی حالِ النَّبیِّ صلى الله علیه و سلم وَ ثَبَتَ مَعَ صِدْقِهِ بِهِ فَلَوْ فُقِدَ النَّبیُّ صلى الله علیه و سلم فی ذَلِکَ الْمَوْطِنِ وَ حَضَرَهُ أَبوبَکْرٍ لَقامَ فی ذَلِکَ الْمَقامِ الَّذی أُقیمَ فیهِ رَسولُ اللهِ صلى الله علیه و سلم لِأَنَّهُ لَیْسَ ثَمَّ أَعْلَى مِنْهُ یَحْجُبُهُ عَنْ ذَلِکَ فَهُوَ صادِقٌ ذَلِکَ الْوَقْتَ وَ حَکیمُهُ وَ ما سِواهُ تَحْتَ حُکْمِهِ.


از آن جایی که اجتماع دو صادق به همراه هم درست نمی باشد، ابوبکر به همراه پیامبر صلی الله علیه (وآله) وسلم رهبری جامعه را به دست نگرفت، و در تصدیق وی ثابت قدم ماند. اما اگر پیامبر صلی الله علیه (وآله) وسلم در آن جا نباشد و ابوبکر حضور داشته باشد، جانشین رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم می شود، زیرا در آن جا کسی بالاتر از ابوبکر نیست که مانعش گردد. پس او در آن وقت صادق و حکمران است و همه تحت فرمان اویند.

۸٫ وَ قالَ : ما فَضَلَکُمْ اَبوبَکْرٍ بِکَثْرَهِ صَلاهٍ وَ لا صیامٍ وَلَکِنْ بِشَیْءٍ وَقَعَ فی صَدْرِهِ.
ابوبکر به خاطر نماز و روزه ی زیاد بر شما برتری نیافت، بلکه به خاطر چیزی که در سینه اش واقع گردید،‌ برتری پیدا کرد.

۹٫ وَ بِهَذا الدَّواءِ یَذْهَبُ مَرَضُ الشَّیْطانِ مِنْ نَفْسِکَ وَ تَکونَ عُمَریَّ الْمَقامِ ما یَلْقاکَ الشَّیْطانُ فی فَجٍّ إِلّا سَلَکَ فَجًّا غَیْرَ فَجِّکَ إِذا عامَلْتَهُ بِمِثْلِ هَذا.
با این دارو، بیماری شیطان از جان تو دور می شود و به مقام عمر می-رسی که در هر راهی گام نهی، شیطان در راه دیگری می رود.

۱۰٫ وَ لَمّا شَهِدْتُهُ صلى الله علیه و سلم فی ذَلِکَ الْعالَمِ… وَ الصِّدّیقُ عَلَى یَمینِهِ الْأَنْفَسِ وَ الْفاروقُ عَلَى یَسارِهِ الْأَقْدَسِ وَ الْخَتْمُ بَیْنَ یَدَیْهِ قَدْ حثى یُخْبِرُهُ بِحَدیثِ الْأُنْثَى وَ عَلیٌّ صلى الله علیه و سلم یُتَرْجِمُ عَنِ الْخَتْمِ بِلِسانِهِ وَ ذوالنّورَیْنِ مُشْتَمِلٌ بِرِداءِ حَیائِهِ مُقْبِلٌ عَلَى شَأْنِهِ.



رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم را در آن عالم مشاهده کردم… که صدّیق (ابوبکر) در طرف راست وی، و فاروق (عمر بن خطاب) در طرف چپ وی قرار داشتند، و ختم در برابرش او را به حدیث اُنثی خبر می داد، و علی از طرف ختم به زبانش ترجمه می کرد، و ذوالنورین (عثمان) رداء حیاء را پوشیده و به کار خویش مشغول بود.



۱۱٫ فَإِنَّ الرَّسولَ ما أَشْرَکَ قَطُّ قالَ تَعالَى: (شَهِدَ اللهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلّا هُوَ وَ الْمَلائِکَهُ وَ أولوا الْعِلْمِ) [آل عمران ۱۸] وَ لَمْ یَقُلْ: وَ أولو الْایمانِ فَرُتْبَهُ الْعِلْمِ فَوْقَ رُتْبَهِ الْایمانِ بِلا شَکٍّ وَ هِیَ صِفَهُ الْمَلائِکَهِ وَ الرُّسُلِ وَ قَدْ یَکونُ حُصولُ ذَلِکَ الْعِلْمِ عَنْ نَظَرٍ أَوْ ضَرورَهٍ کَیْفَما کانَ فَیُسَمَّى عِلْمًا إِذْ لا قائِلَ وَ لا مُخْبِرَ یَلْزَمُ التَّصْدیقُ بِقَوْلِهِ وَ هَذا الْمَقامُ الَّذی أَثْبَتْناهُ بَیْنَ الصِّدّیقیَّهِ وَ نُبُوَّهِ التَّشْریعِ الَّذی هُوَ مَقامُ الْقُرْبَهِ وَ هُوَ لِلْاَفْرادِ هُوَ دونَ نُبُوَّهِ التَّشْریعِ فی الْمَنْزِلَهِ عِنْدَاللهِ وَ فَوْقَ الصِّدّیقیَّهِ فی الْمَنْزِلَهِ عِنْدَاللهِ وَ هُوَ الْمُشارُ إِلَیْهِ بِالسِّرِّ الَّذی وَقَرَ فی صَدْرِ أَبی بَکْرٍ فَفَضَلَ بِهِ الصِّدِّیقینَ إِذْ حَصَلَ لَهُ ما لَیْسَ مِنْ شَرْطِ الصِّدّیقیَّهِ وَ لا م‍ِنْ لَوازِمِها فَلَیْسَ بَیْنَ أَبی بَکْرٍ وَ رَسولِ اللهِ صلى الله علیه و سلم رَجُلٌ لِأَنَّهُ صاحِبُ صِدّیقیَّهٍ وَ صاحِبُ سِرٍّ فَهُوَ مِنْ کَوْنِهِ صاحِبَ سِرٍّ بَیْنَ الصِّدّیقیَّهِ وَ نُبُوَّهِ التَّشْریعِ وَ یُشارِکُ فیهِ فَلایَفْضُلُ عَلَیْهِ مَنْ یُشارِکُهُ فیهِ بَلْ هُوَ مُساوٍ لَهُ فی حَقیقَتِهِ.

رسول هرگز مشرک نمی شود. خداوند فرمود: «خدا و فرشتگان و صاحبان علم گواهی می دهند که معبودی غیر از او نیست.»، خداوند در این آیه نفرمود: صاحبان ایمان گواهی می دهند؛ بنابراین بدون تردید درجه ی علم بالاتر از درجه ی ایمان است و این ویژگی فرشتگان و رسولان است. این علم گاهی از روی تحقیق و اندیشه و گاهی بدون آن حاصل می شود. به هر حال آن را علم نامیده اند، زیرا گوینده یا خبر دهنده ای وجود ندارد که تصدیق سخنش لازم باشد، و این مقامی است که بین صدیقیت و نبوت تشریع- که همان مقام قربت است- وجود دارد و برای افراد می-باشد و رتبه اش نزد خداوند پایین تر از نبوت تشریع و بالاتر از صدیقیت است، و این مقام همان است که اشاره شده به این که رازی است که در سینه ی ابوبکر جای گرفته است؛ از همین رو او از همه ی صدیقان برتر است چون برای او چیزهایی حاصل شد که شرط صدیقیت و یا از لوازم آن نبوده است. پس بین ابوبکر و رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم هیچ مردی وجودی ندارد زیرا او صاحب صدیقیت و صاحب راز است؛ پس او از آن جا که صاحب راز میان صدیقیت و نبوت تشریع است و در آن شریک است، کسی که با او شریک است برتر از او نیست بلکه او در حقیقتش با او برابر است.

۱۲٫ فَهَذا کِتابُ الْإِمامِ الْعادِلِ عُمَرَ بْنِ الْخَطّابِ رضی الله عنه…
این نامه ی پیشوای دادگر، عمر بن خطاب است…

۱۳٫ وَ التَّعَلُّقُ لایَزولُ کَحُبِّ النَّبیِّ عائِشَهَ فَإِنَّهُ کانَ یُحِبُّها أَکْثَرَ مِنْ حُبِّهِ جَمیعَ نِسائِهِ وَ حُبِّهِ أَبابَکْرٍ أَیْضًا وَ هُوَ أَبوها.
وابستگی و علاقه از بین نمی رود، مانند علاقه ای که پیغمبر به عایشه داشت. وی عایشه را از همه ی همسرانش بیش تر دوست می داشت، مانند علاقه ای که به پدرِ عایشه، ابوبکر داشت.

۱۴٫ … فَلَحِقَ أَبابَکْرٍ فَلَمّا وَصَلَ إِلَى مَکَّهَ حَجَّ أَبوبَکْرٍ بِالنّاسِ وَ بَلَّغَ عَلیٌّ إِلَى النّاسِ سورَهَ الْبَرائَهِ وَ تَلاها عَلَیْهِمْ نیابَهً عَنْ رَسولِ اللهِ وَ هَذا مِمّا یَدُلُّکَ عَلَى صِحَّهِ خِلافَهِ أَبی بَکْرٍ الصِّدّیقِ وَ مَنْزِلَهِ عَلیٍّ رضی الله عنهما.

… پس علی خود را به ابوبکر رساند. وقتی که به مکه رسیدند، ابوبکر با مردم حج به جا آورد و علی هم به نیابت از رسول خدا سوره ی توبه را به مردم رساند و برایشان تلاوت نمود. این ماجرا تو را به درستی خلافت ابوبکر صدیق و منزلت علی راهنمایی می کند.

۱۵٫ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَکونُ ظاهِرَ الْحُکْمِ وَ یَحوزُ الْخِلافَهَ الظّاهِرَهَ کَما حازَ الْخِلافَهَ الْباطِنَهَ مِنْ جَهَهِ الْمَقامِ کَأَبی بَکْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمانَ وَ عَلیٍّ وَ الْحَسَنِ وَ مُعاویَهَ بْنِ یَزیدَ وَ عُمَرَ بْنِ عَبْدِالْعَزیزِ وَ الْمُتَوَکِّلِ.
برخی از آن ها حکومت ظاهری هم دارند. پس هم چنان که خلافت ظاهری دارد، خلافت باطنی نیز دارد؛ مانند ابوبکر، عمر، عثمان، علی، حسن، معاویه بن یزید، عمر بن عبدالعزیز و متوکل.

۱۶٫ … فَناداهُ الْاِسْمُ الْعَلیمُ الْمَنْسوبُ إِلَیْهِ الْکَلامُ بِصَوْتِ أَبی بَکْرٍ لِیُعَرِّفَهُ بِمَرْتَبَهِ أَبی بَکْرٍ وَ یُؤْنِسَهُ بِهِ.
… در شب معراج، اسم «علیم» که کلام به او منسوب است، رسول خدا را با صدای ابوبکر مورد خطاب قرار داد تا بدین وسیله جایگاه ابوبکر را به وی بشناساند، و وی را با صدای او از وحشت خارج نموده و به آرامش برساند.

۱۷٫ فَلِلزَّمانِ حُکْمٌ فی التَّقَدُّمِ لا فی الْمَرْتَبَهِ کَالْخِلافَهِ بَعْدَ رَسولِ اللهِ الَّذی کانَ مِنْ حِکْمَهِ اللهِ تَعالَى أَنَّهُ أَعْطاها أَبابَکْرٍ ثُمَّ عُمَرَ ثُمَّ عُثْمانَ ثُمَّ عَلیًّا بِحَسَبِ أَعْمارِهِمْ.
زمان در مقدم شدن موثر است نه در رتبه، مانند جانشینی رسول خدا که از حکمت خدا بود که آن را به ابوبکر، بعد به عمر، سپس به عثمان و بعد به علی، مطابق اجل هایشان، عطا نماید.

۱۸٫ فَما بَقِیَ أَحَدٌ یَوْمَ ماتَ رَسولُ اللهِ إِلّا ذَهَلَ فی ذَلِکَ الْیَوْمِ وَ خولِطَ فی عَقْلِهِ وَ تَکَلَّمَ بِما لَیْسَ الْأَمْرُ عَلَیْهِ إِلّا أَبوبَکْرٍ الصِّدّیقُ فَما طَرَأَ عَلَیْهِ مِنْ ذَلِکَ أَمْرٌ… فَلَمّا ماتَ صلی الله علیه وسلم بَکَى النّاسُ وَ ضَجّوا إِلّا أَبابَکْرٍ امْتِثالًا لِقَوْلِهِ: إِذا وَجَبَ فَلاتَبْکینَّ باکیَهٌ.

در روزی که رسول خدا از دنیا رفت، همه عقلشان را از دست دادند و سخنانی خلاف واقع به زبان می آوردند، به غیر از ابوبکر صدیق که هیچ یک از این حالات به او دست نداد… وقتی که رسول خدا از دنیا رفت همه ی مردم جز ابوبکر گریه کردند و ناله سر دادند، و ابوبکر به خاطر رعایت دستور رسول خدا گریه نکرد، چون آن حضرت گفته بود: وقتی که مرگ کسی فرا رسید مبادا کسی گریه کند.

۱۹٫ وَ لَمّا رَأَتْ هَذِهِ الطّائِفَهُ أَنَّ یونُسَ علیه السلام ما أُتِىَ عَلَیْهِ إِلّا مِنْ باطِنِهِ مِنَ الصِّفَهِ الَّتی قامَتْ بِهِ وَ مِنْ قَصْدِهِ شََغَلوا نُفوسَهُمْ بِتَمْحیصِ النّیّاتِ وَ الْقَصْدِ فی حَرَکاتِهِمْ کُلِّها حَتَّى لایَنْوونَ إِلّا ما أَمَرَهُمُ اللهُ بِهِ أَنْ یَنْووهُ وَ یَقْصِدوهُ وَ هَذا غایَهُ ما یَقْدَرُ عَلَیْهِ رِجالُ اللهِ وَ هَذِهِ الطّائِفَهُ فی الرِّجالِ قَلیلونَ فَإِنَّهُ مَقامٌ ضَیِّقٌ جِدًّا یَحْتاجُ صاحِبُهُ إِلَى حُضورٍ دائِمٍ وَ أَکْبَرُ مَنْ کانَ فیهِ أَبوبَکْرٍ الصِّدّیقُ رضی الله عنه وَ لِهَذا قالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطّابِ رضی الله عنه فیهِ فی حَرْبِ الْیَمامَهِ: فَما هُوَ إِلّا أَنْ رَأَیْتُ أَنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ شَرَحَ صَدْرَ أَبی بَکْرٍ لِلْقِتالِ فَعَرَفْتُ أَنَّهُ الْحَقُّ لِمَعْرِفَهِ عُمَرَ بِاشْتِغالِ أَبی بَکْرٍ بِباطِنِهِ فَإِذا صَدَرَتْ مِنْهُ حَرَکَهٌ فی ظاهِرِهِ فَما تَصْدُرُ إِلّا مِنْ إله وَ هُوَ عَزیزٌ وَ لِهَذا کانَ مَنْ یَفْهَمُ الْمَقاماتِ مِنَ الْمُتَقَدِّمینَ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ إِذا سَمِعوا أَوْ یُقالُ لَهُمْ إِنَّ رَسولَ اللهِ صلى الله علیه و سلم یَقولُ کَذا وَ کَذا یَقولونَ هَذا کَلامٌ ما خَرَجَ إِلّا مِنْ إله أَیْ هُوَ کَلامٌ إِلهیٌّ ما هُوَ کَلامُ مَخْلوقٍ.

وقتی این گروه فهمیدند که آن چه بر سر یونس آمد تنها به خاطر ویژگی درونی و نیت او بود، به پاک سازی نیت در کارهایشان مشغول شدند؛ تا جایی که غیر از آن چه خداوند دستور داده نیت نمی کنند؛ و این نهایت کاری است که مردان خدا توان انجامش را دارند، و این افراد تعدادشان اندک است، چرا که آن مقام، بسیار محدود می باشد و صاحبش نیازمند به این است که حضور پیوسته داشته باشد. بزرگ ترین شخصی که در این مقام قرار دارد ابوبکر صدیق است، و به همین جهت است که عمر بن خطاب درباره ی او در جنگ یمامه گفت: دیدم که خداوند دل ابوبکر را برای پیکار آماده نموده بود، لذا فهمیدم که او حق است. عمر دریافته بود که ابوبکر به باطنش مشغول است، پس اگر در ظاهر حرکتی از او سر بزند جز از معبود- که همان عزیز باشد- سر نزده است. از همین رو، آن دسته از اهل کتاب که مقامات را می-فهمیدند، اگر می شنیدند یا به آن ها گفته می شد که رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم فلان سخن را گفته است، می گفتند: این سخن جز از معبود صادر نشده است، یعنی سخنی الهی است و سخن مخلوق نمی باشد.

۲۰٫ فَقالَ النَّبیُّ صلى الله علیه و سلم: … «لَوْ کُنْتُ مُتَّخِذًا خَلیلًا لَاتَّخَذْتُ أَبابَکْرٍ خَلیلًا وَ لَکِنْ صاحِبُکُمْ- یَعْنی نَفْسَهُ- خَلیلُ اللهِ».
پیغمبر صلی الله علیه (وآله) وسلم گفت: اگر می خواستم برای خود خلیلی انتخاب کنم یقینا ابوبکر را انتخاب می کردم، ولی من خلیل خدا هستم.



۲۱٫ نودِیَ فی لَیْلَهِ إِسْرائِهِ فی اسْتیحاشِهِ بِلُغَهِ أَبى بَکْرٍ فَاَنِسَ بِصَوْتِ أَبى بَکْرٍ.
در شب معراج که پیغمبر وحشت کرده بود، با زبان ابوبکر با ایشان صحبت شد که مایه ی آرامش ایشان گردید.

۲۲٫ خُلِقَ رَسولُ اللهِ وَ أَبوبَکْرٍ مِنْ طینَهٍ واحِدَهٍ، فَسَبَقَ مُحَمَّدٌ صلى الله علیه و سلم وَ صَلَّى أَبوبَکْرٍ (ثانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُما فی الْغارِ إِذْ یَقولُ لِصاحِبِهِ لاتَحْزَنْ إِنَّ اللهَ مَعَنا) [توبه۴۰]. فَکانَ کَلامُهُما کَلامَهُ سُبْحانَهُ.

رسول خدا و ابوبکر از یک طینت آفریده شده اند!!! محمد صلى الله علیه (وآله) وسلم پیشی گرفت و ابوبکر به عنوان نفر دوم نماز خواند، «در آن هنگامه ای که آن دو در غار بودند، و یکی از آن ها به رفیقش می-گفت: غم مخور که خدا با ماست». پس کلام آن دو، کلام خداست.

۲۳٫ أَ لاتَرى رَسولَ اللهِ صلى الله علیه و سلم أُتِیَ فی الْمَنامِ بِقَدَحِ لَبَنٍ، قالَ: فَشَرِبْتُهُ حَتَّى خَرَجَ الرِّیُّ مِنْ أَظافیری ثُمَّ أَعْطَیْتُ فَضْلی عُمَرَ، قیلَ: ما أَوَّلْتَهُ یا رَسولَ اللهِ؟ قالَ: اَلْعِلْمُ.
آیا نمی بینی که در خواب کاسه ی شیری به رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم داده شد. وی پس از این که آن را نوشید گفت: سیراب شدن از انگشتانم بیرون آمد، سپس اضافه ام را به عمر دادم. از وی پرسیدند: یا رسول الله! تعبیرش چیست؟ گفت: دانش.

۲۴٫ … فَمِنْ هَذا الْمَنْزِلِ تَعَیَّنَ هَؤُلاءِ الْأَرْبَعَهُ مِنْ غَیْرِهِمْ وَ تَعَیَّنَتِ الْعَشَرَهُ أَیْضًا مِنْ هَذا الْمَنْزِلِ الَّذینَ هُمْ أَبوبَکْرٍ وَ عُمَرُ وَ عُثْمانُ وَ عَلیٌّ وَ سَعْدٌ وَ سَعیدٌ وَ طَلْحَهُ وَ الزُّبَیْرُ وَ عَبْدُالرَّحْمَنِ بْنُ عَوْفٍ وَ أَبوعُبَیْدَهُ بْنُ الْجَرّاحِ فَهَذا مَنْزِلُهُمْ الَّذی مِنْهُ عَیَّنَهُمْ رَسولُ اللهِ وَ شَهِدَ لَهُمْ بِالْجَنَّهِ فی مَجْلِسٍ واحِدٍ بِأَسْمائِهِمْ.

… پس از همین منزل است که این چهار نفر (ابوبکر و عمر و عثمان و علی) برای جانشینی رسول خدا تعیین شده، و آن ده نفر یعنی ابوبکر، عمر، عثمان، علی، سعد، سعید، طلحه، زبیر، عبدالرحمان بن عوف و ابوعبیده بن جراح را رسول خدا تعیین فرموده و در یک مجلس به بهشتی بودن آن ها گواهی داد.

۲۵٫ وَ أَمّا مَذْهَبُنا فَإِنّا نَقولُ بِهِ «اَلتَّثْویبِ» شَرْعًا وَ إِنْ کانَ مِنْ فِعْلِ عُمَرَ فَإِنَّ الشّارِعَ قَرَّرَهُ.
عقیده ی ما درباره ی «تثویب» این است که شرعا مورد پذیرش است. این کار هر چند ابتکار عمر بوده ولی شارع آن را امضاء نموده است.(تثویب یعنی گفتن «الصلاه خیر من النوم» در اذان نماز)

۲۶٫ لَمّا تَلا رَسولُ اللهِ صلى الله علیه و سلم هَذِهِ السّورَهَ بَکَى أَبوبَکْرٍ الصِّدّیقُ رضی الله عنه وَحْدَهُ دونَ مَنْ کانَ فی ذَلِکَ الْمَجْلِسِ وَ عَلِمَ أَنَّ اللهَ تَعالَى قَدْ نَعَى إِلَى رَسولِ اللهِ صلى الله علیه و سلم نَفْسَهُ وَ هُوَ کانَ أَعْلَمَ النّاسِ بِهِ.

پس از این که رسول خدا سوره ی نصر را تلاوت نمود، ابوبکر صدیق در میان تمام حاضرانِ در مجلس به تنهایی گریه کرد و فهمید که خداوند بدین وسیله، خبر مرگ رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم را به وی داده است، و او از همه ی مردم به این مطلب داناتر بود.

۲۷٫ بَلْ قالَ: إِنْ یَکُنْ فی أُمَّتى مُحَدَّثونَ فَعُمَرُ مِنْهُمْ.
رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم گفت: اگر در امت من محدَّث وجود داشته باشد عمر یکی از آن هاست.

۲۸٫ …کَما کانَ عُمَرُ بْنُ الْخَطّابِ رضی الله عنه کانَ یُجَهِّزُ الْجَیْشَ فی الصَّلاهِ فَإِنَّ الْمُؤْمِنَ الصّادِقَ ما لَهُ حَدیثٌ إِلّا مَعَ رَبِّهِ وَ لایُناجی أَحَدًا مِنْ عِبادِاللهِ دونَ أَنْ یَرَى فی ذَلِکَ مُناجاهَ رَبِّهِ بِحَسَبِ ما یَلیقُ.

… هم چنان که عمر بن خطاب در نماز، لشکر را آماده می کرد؛ که مومن صادق جز با پروردگارش سخن نمی گوید و در صورتی که در مناجات با بندگان،‌ مناجاتِ پروردگارش را طبق آن چه شایسته است نبیند، با هیچ یک از آن ها مناجات نمی کند.

۲۹٫ فَأَرادَ اللهُ أَنْ یُعْطِیَ مُحَمَّدًا ما أَعْطاهُ إِبْراهیمَ خَلیلَهُ مَعَ ما عِنْدَهُ مِمّا لَیْسَ عِنْدَ غَیْرِهِ هَذا أَبوبَکْرٍ رضی الله عنه وَ هُوَ حَسَنَهٌ مِنْ حَسَناتِ رَسولِ اللهِ یَقولُ: اَلطَّبیبُ أَمْرَضَنی وَ الْخَلیلُ یَقولُ: (وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفینِ) [شعراء:۸۰] فَانْظُرْ ما بَیْنَ الْقَوْلَیْنِ تَجِدْ قَوْلَ أَبی بَکْرٍ أَحَقُّ وَ انْظُرْ ما بَیْنَ الْأَدَبَیْنِ تَجِدِ الْخَلیلَ أَکْثَرَ أَدَبًا.

پس خداوند اراده فرمود تا به محمد علاوه بر بخشش هایی که تنها به وی داده بود، همان چیزی را عطا کند که به خلیلش ابراهیم عطا نمود. این ابوبکر رضی الله عنه است و او حسنه ای از حسنات رسول خدا می باشد که می گوید: طبیب مرا بیمار نموده و خلیل هم می گوید: هنگامی که بیمار شوم او مرا شفا می دهد. در این دو سخن بیاندیش! می بینی که سخن ابوبکر درست تر است و سخن خلیل مودبانه تر.

۳۰٫ کُنْ عُمَریَّ الْفِعْلِ فَإِنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطّابِ رضی الله عنه یَقولُ: «مَنْ خَدَعَنا فی اللهِ انْخَدَعْنا لَهُ» فَاحْذَرْ یا أَخی إِذا رَأَیْتَ أَحَدًا یَخْدَعُکَ فی اللهِ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ بِخِداعِهِ إِیّاکَ فَمِنْ کَرَمِ الْأَخْلاقِ أَنْ تَنْخَدِعَ لَهُ وَ لاتوجِدَهُ إِنَّکَ عَرَفْتَ بِخِداعِهِ وَ تُبالِهِ لَهُ حَتَّى یَغْلِبَ عَلَى ظَنِّهِ أَنَّهُ قَدْ أَثَّرَ فیکَ بِخِداعِهِ وَ لایَدْری أَنَّکَ تَعْلَمُ بِذَلِکَ.

کار َتو مانند عمر باشد که او می گفت: «هر کس به خاطر خدا ما را فریب دهد، فریب او را می خوریم». پس بر حذر باش از این که وقتی کسی تو را به خاطر خدا فریفت و تو هم به این موضوع آگاهی داشتی فریبش را نخوری که یکی از اخلاق کریمانه این است که فریبش را بخوری، و به او اعلام نکن که از فریب او اطلاع داری تا فکر کند که فریبش در تو اثر کرده و تو هم از آن آگاه نیستی.

۳۱٫ وَ کانَ مِنْهُمْ عُمَرُ بْنُ الْخَطّابِ أَعْنی مِنْ أَهْلِ الْأَقْفالِ. یَقولُ اللهُ تَعالَى: (أَمْ عَلَى‏ قُلوبٍ أَقْفالُها) [محمد صلی الله علیه وآله:۲۴] فَلَمّا تَوَلَّى اللهُ فَتْحَهُ أَسْلَمَ فَشَدَّ اللهُ بِهِ الْإِسْلامَ وَ عَضَدَهُ رضی الله عنه و أرضاه.


عمر بن خطاب از کسانی بود که خداوند درباره ی آن ها فرموده: بر دل-های آن ها قفل زده شده ولی پس از این که خداوند دلش را گشود، اسلام آورد و به وسیله ی او اسلام را نیرومند نمود و یاری رساند، و از وی راضی شد.

۳۲٫ …فَیُعْلَمُ أَنَّ الْحُکْمَ فی تَأْخیرِهِ وَ تَقَدُّمِ غَیْرِهِ لِلزَّمانِ کَخِلافَهِ أَبی بَکْرٍ وَ عُمَرَ ثُمَّ عُثْمانَ ثُمَّ عَلیٍّ رَضِیَ اللهُ عَنْ جَمیعِهِمْ فَما مِنْهُمْ واحِدٌ إِلّا وَ هُوَ مُتَرَشِّحٌ لِلتَّقَدُّمِ وَ الْخِلافَهُ مُؤَهَّلٌ لَها فَلَمْ یَبْقَ حُکْمٌ لِتَقَدُّمِ بَعْضِهِمْ عَلَى بَعْضٍ فیها عِنْدَاللهِ لِفَضْلٍ یُعْلَمُ تَطْلُبُهُ الْخِلافَهُ فَما کانَ إِلّا الزَّمانُ فَلَمّا کانَ فی عِلْمِ اللهِ أَنَّ أَبابَکْرٍ یَموتُ قَبْلَ عُمَرَ وَ عُمَرُ یَموتُ قَبْلَ عُثْمانَ وَ عُثْمانُ یَموتُ قَبْلَ عَلیٍّ رَضِیَ اللهُ عَنْ جَمیعِهِمْ وَ الْکُلُّ لَهُ حُرْمَهٌ عِنْدَاللهِ فَجَعَلَ خِلافَهَ الْجَماعَهِ کَما وَقَعَ فَقَدَّمَ مَنْ عَلِمَ اِنَّ أَجَلَهُ یَسْبِقُ أَجَلَ غَیْرِهِ مِنْ هَؤُلاءِ الْأَرْبَعَهِ فَما قَدَّمَ مَنْ قَدَّمَ مِنْهُمْ لِکَوْنِهِ أَکْثَرَ أَهْلیَّهً مِنَ الْمُتَأَخِّرِ مِنْهُمْ فی نَظَری وَ اللهُ أَعْلَمُ فَالظّاهِرُ أَنَّهُ مِنْ کَوْنِ الْآجالِ.

… پس معلوم شد که حکم در عقب افتادن او و جلو افتادن دیگری به خاطر زمان است، مانند خلافت ابوبکر و عمر و عثمان و علی. هر کدام از آن ها شایسته ی جلو افتادن در خلافت نسبت به دیگران بوده، و این-که یکی از آن ها بر دیگری پیشی گرفته به دلیل فضیلتی در نزد خداوند نبوده که لازمه ی خلافت باشد. پس جلو افتادن یکی و عقب افتادن دیگری برای به دست گرفتن حکومت، تنها به سبب زمان بوده، یعنی از آن جا که خداوند می دانسته ابوبکر پیش از عمر و عمر پیش از عثمان و عثمان پیش از علی می میرد و همگی آن ها در پیشگاه خداوند دارای حرمت هستند، خلافت آن ها را به همان ترتیبی که وقوع پیدا کرد، قرار داد. پس هر کس که مرگش زودتر فرا می رسد، باید زودتر به خلافت برسد!

۳۳٫ فی أَرْضِکُمْ قَبْرُ النَّبیِّ وَ بَیْتُهُ وَ الْمِنْبَرُ الْعالی الرَّفیعُ الْأَطْوَلُ‏ وَ بِها قُبورُ السّابِقینَ بِفَضْلِهِمْ عُمَرُ وَ صاحِبُهُ الرَّفیقُ الْأَفْضَلُ
در زمین شما آرامگاه و خانه و منبر بلند مرتبه ای وجود دارد. در آن جا قبر مسلمانان اولیه، عمر و رفیق برترینش (ابوبکر) قرار دارد.

۳۴٫ وَ کَذَلِکَ ما أَحْدَثَهُ مُعاویَهُ کاتِبُ رَسولِ اللهِ صلى الله علیه و سلم وَ صِهْرُهُ خالُ الْمُؤْمِنینَ.
هم چنین است کارهایی که معاویه کاتب رسول خدا صلی الله علیه (وآله) وسلم و دایی مومنان پدید آورد.

amirahmad7292;730709 نوشت:
������������ خانم تزکیه مگر ما قراره چگونگی خلقت رو بر اساس عقل ناقص خودمون پیدا کنیم ؟ وقتی هیچ دسترسی نداریم چرا باید بدون اطلاعات حرف هایی ببافیم و توضیحاتی بدهیم بعد اسمش رو بذاریم عقل و حکمت صریح قران و روایات خلق از عدمه و توضیحی هم درباره چگونگی خلق ندادن انسان باذن خدا میتونه خلق کنه اما چجوری ؟
صریح قران و روایات میگه وحدت وجود اشتباهه و زندیق کسیه که اینا رو ترویج کنه
مگر خدا متجزی است که قرار باشد مثل ما آن چیزی را بدهد که خودش حتما باید داشته باشد؟ خدا متجزیه یا غیر متجزی ؟ ببینم مگه قراره خدا صفت قدرتشو به ما بده مگه خدا متجزیه که حالا یه تیکه رو بکنه با ما بده
چرا اگر خدا به عدم بگوید باش مخلوق بشود خلاف حکمت هست ؟ خلاف حکمتو از کجا میارین؟
خدا قادر است به این معنا که خالی از ناتوانی هست حالا خدا نمیتونه به ما قدرت محدود بده ؟ این قدرت محدود هم خلق خداست خداوند این قدرت محدود رو نداره چون نقص و محدودیته و اگر داشت خدا نبود مخلوق بود در نتیجه قدرت محدود ما خلق خداست اشکالش چیه ؟ چون ما نمیفهمیم پروسه خلق رو و اینکه ذات خدا چیست باید خدا رو مثل ابن عربی به وحدت وجود بکشیم؟؟؟! بگیم خدا عین خلقه ؟ بگیم خدا متجزی هم میتونه باشه ؟ من و شما الان خداییم ؟

آخه مسئله اینجاست که شما به من می گویید خودم فکر کنم و نه اینکه دیگران به جای من فکر کنند، الان خودتان ببینید چقدر فکر پشت این حرفهای شما وجود داره. دیگه جای بحث بیشتری باقی نمی مونه.

تابع ثقلین;730672 نوشت:
من نمی دانم منظورتان از تفکیکی چیست و با چه کسی هستید؟ ما که تابع قرآن و اهل بیت و برهان همسو و هم مسلک با مراجع و فقهای اعلام در طول تاریخ تشیع هستیم و مخالف متوهمینی که با ادعای تعقل و در زیر سایه اوهام معارف به قول خودشان دینی را به مردم می دهند هستیم!
مطالب دیگری هم که ذکر کردید از اتباع صوفی های متوهم بعید نیست لابد اینکه با اسم های مختلف آمدیم هم مثل هم مسلکانتان در مکاشفاتتان به این مطالب رسیده اید!
خوش باشید با این مکاشفات جناب جوجه اردک!!!!!

شاید تعبیر آیدی جوجه اردک زشت درست نبوده باشد، ولی اگر شما به راستی به دنبال حق و حقیقت هستید، به جای ارسال کیلویی مطالب، به صورت موردی و خلاصه و مفید، مطالب را طرح کنید تا رویش بحث بشود. شما تک تک اتهام وارد کنید تا مدافعین عرفان هم به دفاع بپردازند. اینطوری که شما کیلویی مطلب توی تاپیک کپی می فرمایید، نتیجه اش تنها حذف پست و بسته شدنِ تاپیک است. هنجار گفتگو را رعایت کنید تا بشود بحث کرد، هر چند بحثهای بسیار زیادی هم پیش از اینها شده است، و بد نبود شما ابتدا نگاهی به مطالب پیشین مدافعین عرفان می انداختید. از جمله این مطلب:

http://www.askdin.com/thread29046.html

http://www.askdin.com/thread27815.html

کارشناسان سایت از تکرار مکررات خودداری می کنند، و اگر بخواهید بحثهای تکراری ایجاد کنید، مانع از نشر مطالبتان می شوند، آنوقت باید قهر کنید و از سایت بروید!! پس ابتدا دو تاپیک فوق را بخوانید، بعد اگر استدلالی دارید، به نقل از پاسخ آن حرفها، اینجا مطرح کنید(نه اینکه مقاله کپی کنید!) البته آن دو تاپیک به دلیل قدیمی بودن جمعبندی و بسته شده اند، ولی می توانید اینجا اگر نظری دارید طرح کنید تا کارشناسان از استدلالاتشان دفاع کنند.

tazkie;731021 نوشت:
شاید تعبیر آیدی جوجه اردک زشت درست نبوده باشد، ولی اگر شما به راستی به دنبال حق و حقیقت هستید، به جای ارسال کیلویی مطالب، به صورت موردی و خلاصه و مفید، مطالب را طرح کنید تا رویش بحث بشود. شما تک تک اتهام وارد کنید تا مدافعین عرفان هم به دفاع بپردازند. اینطوری که شما کیلویی مطلب توی تاپیک کپی می فرمایید، نتیجه اش تنها حذف پست و بسته شدنِ تاپیک است. هنجار گفتگو را رعایت کنید تا بشود بحث کرد، هر چند بحثهای بسیار زیادی هم پیش از اینها شده است، و بد نبود شما ابتدا نگاهی به مطالب پیشین مدافعین عرفان می انداختید. از جمله این مطلب:

سوالاتی از معتقدین به وحدت وجود و منکرین کثرت؟!!

تشابه میان عقائد ابن عربی و عقائد ابن تیمیه!!!

کارشناسان سایت از تکرار مکررات خودداری می کنند، و اگر بخواهید بحثهای تکراری ایجاد کنید، مانع از نشر مطالبتان می شوند، آنوقت باید قهر کنید و از سایت بروید!! پس ابتدا دو تاپیک فوق را بخوانید، بعد اگر استدلالی دارید، به نقل از پاسخ آن حرفها، اینجا مطرح کنید(نه اینکه مقاله کپی کنید!) البته آن دو تاپیک به دلیل قدیمی بودن جمعبندی و بسته شده اند، ولی می توانید اینجا اگر نظری دارید طرح کنید تا کارشناسان از استدلالاتشان دفاع کنند.


مشکل همان است که گفته شد حبک لشی یعمی و یصم،اینقدر ارادات و حب به ابن عربی پیدا کرده اند که حتی آنها را سگ و خوک هم می داند اما دست از این حب بر نمی دارند!!!
آن دو تاپیکی که معرفی کردید اولا بنده را به مطالب کیلویی به قول خودتان ارجاع ندهید اگر به ازجاع باشد در طول تاریخ در بین شیعه و سنی کتب متعدد و بسیار زیادی بر رد ابن عربي نوشته شده است که من هم شما را به همان کتب در جواب ارجاع می دهم! ثانیا بنده خودم در جریان مطالب این سایت از طرف دوستانی که در فضای مجازی می شناسم بودم،اگر نگاه کنید در هر دو تاپیک کاربران بن شده اند و جالبتر آنکه پست های مدافعین اهل بیت علیهم السلام حذف شده و بعد برای خودشان روضه می خوانند و کسی هم حق نقد بر آنها ندارد و اگر نقد کند و بخواهد حرفی بزند اگر نتوانند با حربه صوفیانه تجهیل و جاهل و معاند خواندن طرف مقابل وی را از میدان به در کنند با حذف مطالب و مسدود نمودن آیدی چنین کاری را انجام می دهند این تجربه دوستانی است که بنده می شناسم که گاهی اوقات به سایت های مریدان ابن عربی سر می زنند! در جالی که اگر به سایت هایی که به دفاع از مکتب اهل بیت می پردازند رجوع کنید می بینید با کمال میل به مدافعین ابن عربی اجازه فعالیت و اظهار نظر داده می شود و مطالب آنها نقد می شود در حالی که در سایت های مدافعین ابن عربی چنین چیزی وجود ندارد! و نمی دانم که آنها از چه می ترسند که اهل بحث نیستند (البته از شما انتظار قبول این مطالب را ندارم چون معمولا مدافعین ابن عربی او و پیروانش را قدیس می دانند و در ذهنشان از او بتی درست شده که به این راحتی قابل تغییر نیست!)
در مورد کپی کردن مطالب کیلویی! خوب نیست انسان حقایق را نبیند که هر چه مدافعین ابن عربی دارند همان مطالب کیلویی کپی شده است مثلا همان تاپیک سوالاتی از معتقدین به وحدت وجود!!!!!!!!
می گوییم چه شده که ابن عربی به شیعه امامیه افترا و تهمت می زند و مطالبی را نسبت می دهد که هیچ شیعه ای به آن معتقد نیست و بعد شیعه را اولیاء شیطان می داند و حقیقت آنها را در مکاشفات سگ و خوک بیان می کند،از پاسخ عاجز هستند و جوابی نمی دهند! نه تنها اینجا بلکه احدی به این سوالات ما در هیچ سایتی ندیدم یک پاسخ درست بدهد!
در مورد مذهب ابن عربی مختصرا در این تاپیک صحبت کردیم و به یک کتاب هم محققین را ارجاع دادیم! اما برای اینکه ثابت کنیم مطالب چه کسی کیلویی است از شما یا هر کس دیگری که مدافع این عربی است درخواست می کنیم یکی از محکم ترین دلایل بر تشیع(!) وی را مختصر در چند جمله اینجا ذکر کنند و ما هم فعلا همان مطلب عصمت عمر بن خطاب را به عنوان یک دلیل بر تسنن افراطی او ذکر می کنیم به این هم پاسخ دهد به عنوان اولین دلیل ما که چگونه یک شیعه ای که تقیه می کند ادعای عصمت عمر را می کند مگر در تقیه نباید فرد تقیه کننده به حداقل کلام باطل بسنده کند از باب «الضرورات تقدر بقدرها» در حالى که ابن عربى هر جا وارد مدح خلفا شده از هیچ مدحی حتی اگر اهل سنت به آن معتقد نیستند فروگزار نکرده؟ آیا اینها هم مطالب سری است که فقط اهل دل و سر یا همان اهل الله! متوجه می شوند و مخالفین هم عوام جاهل هستند و مثل همیشه متوجه نمی شوند؟

تابع ثقلین;731055 نوشت:

می گوییم چه شده که ابن عربی به شیعه امامیه افترا و تهمت می زند و مطالبی را نسبت می دهد که هیچ شیعه ای به آن معتقد نیست و بعد شیعه را اولیاء شیطان می داند و حقیقت آنها را در مکاشفات سگ و خوک بیان می کند،از پاسخ عاجز هستند و جوابی نمی دهند! نه تنها اینجا بلکه احدی به این سوالات ما در هیچ سایتی ندیدم یک پاسخ درست بدهد!

خیلی جالب شد! خود شما به نحوی جوابتان را در پست خودتان مستتر کرده اید:

تابع ثقلین;731055 نوشت:

مشکل همان است که گفته شد حبک لشی یعمی و یصم،... بنده را به مطالب کیلویی به قول خودتان ارجاع ندهید

باری، جواب شما ارائه شده، ولی چشمانتان بر دیدن حقیقت بسته بوده است. به هر طریق، ما راه صحیح بحث را گفتیم، در آن تاپیکها هم دوستان خودتان بیشترین کپی پیست را کرده اند و کیلویی نوشتن را آنها به خرج داده اند، اینجا هم با این روال که ادامه بدهیم نتیجه اش حذف مطالب و بسته شدن تاپیکهاست و ادامۀ این خیال باطل که نتوانسته اند جوابی به شما بدهند...

موضوع قفل شده است