سروان شهید افشارجعفری

تب‌های اولیه

2 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
سروان شهید افشارجعفری


شهید افشار جعفری در شهریور1348 در خانواده‌ای متدین و زحمتکش در کرمانشاه متولد شد. پدرش کشاورز و مادرش خانه‌دار بود. در هفت سالگی وارد دبستان شد و درکنار درس، مخصوصا در فصل تابستان، کنار پدر به کشاورزی می‌‎پرداخت. در 20 سالگی وارد نیروی انتظامی شده و از آنجا به دانشگاه نیروی انتظامی راه پیدا کرد.و پس ازچند سال به پلیس راه ناجا انتقال یافت.
افشار دربخش عقیدتی سیاسی ناجا فعالیت داشت واغلب ،عازم مناطق مرزی کردستان بود. او پیش از شهادتش با انتقال به روانسر، مسئولیت پاسگاه روانسر را برعهده گرفت.

[="#FF0000"]روز شهادت[/]

شامگاه 4شهریور88هنگامی که ماموران در پاسگاه در حال استراحت بودند ؛ چند تن از عوامل خانم گروهک تروریستی پژاک به بهانه آب خوردن وارد پاسگاه می شوند و با حمله نارنجک به پاسگاه، راه را برای بقیه عوامل گروهک باز می کنند. با حمله این گروهک تروریستی، شمار زیادی از افراد ماموران که داخل پاسگاه در حال استراحت بودند به شهادت می رسند.
حادثه ای که درآن عملیات تروریستی ، شماری سرباز و 10 تن از اعضای نیروی انتظامی از جمله افشار به شهادت رسیدند

[="#FF0000"]خاطرات
[/]

زمانی که پسرم می خواست به نیروی انتظامی برود، خواب دیدم که لشکر بزرگی ایستاده است. پرسیدم که این لشکر کیست؟ گفتند که سپاه اسلام و امام زمان(ع) است، افشار هم رفت تا در رکاب امام زمان(ع) باشد.

[="#0000CD"]مادر شهید[/]

افشار فردی بسیار متعهد و جدی در کار بود و حرام و حلال برایش اهمیت داشت. یکی از توصیه های همیشگی اش او به برادرهایم، بدست آوردن روزی حلال و دقت در کار بود.
مهم ترین انگیزه کاری افشار که در وصیت نامه اش هم به آن توصیه کرده است پشتیبانی از ولایت فقیه و مبارزه با گروهک های تروریستی بود.
می گفت؛ باید تا جایی مبارزه کنیم که دشمنان به هیچ یک از اهداف شان نرسند و نتوانند ذره ای از خاک کشور را تصاحب کنند.
افشار همیشه سخن از شهادت بر زبانش جاری بود؛ برادرم می گفت: فراموش نکنید که به چه خاطر شهیدان ما شهید می شوند. می گفت؛ امنیت فعلی ما به راحتی به دست نیامده است. چقدر در جنگ تحمیلی شهید دادیم تا به آرامش این روزها رسیدیم.
اعتقاد به نماز اول وقت و احترام به والدین از اصول اساسی زندگی افشار بود و شهادت را آرزوی خود می دانست.

وقتی خبر شهادت برادرم را شنیدیم خیلی لحظات سختی را پشت سرگذاشتم، نمی توانم آن لحظات را توصیف کنم، ولی اکنون فکر می کنم، تنها، شهادت، حق برادرم بود. اعتقاد به نماز اول وقت و احترام به والدین از اصول اساسی زندگی شهید بود و شهادت را آرزوی خود می‌دانست.
آن شب ( شب شهادت) خبری به ما داده نشد بلکه ظهر روز بعد در تماس تلفنی به ما اعلام شد که در پاسگاه، درگیری و عده ای زخمی شده اند و در بیمارستان بستری هستند ؛اما وقتی به همراه پدر و مادرم به آنجا رفتیم، هیچکس زخمی نشده بود، همه شهید شده بودند.
مردم شهر پیکراین شهدا را باشکوه تشییع کردند و آن روز همه کسانی که آمده بودند، شهادت را از خدا طلب کردند.
خواهر شهید ادامه می دهد: نزدیک شهادت برادرم، مادرم به او گفت که تو را به خدا مواظب خودت باش، برادرم هم پاسخ داد که نترسید، مطمئن باشید تا باعث مرگ چند نفر از دشمنان نشوم به این راحتی ها کشته نمی شوم. به خدا که به گفتة خودش عمل کرد و تا آخرین لحظه و آخرین گلوله، با گروهک تروریستی پژاک جنگید.

[="#0000CD"]خواهرشهید[/]

سروان شهید افشارجعفری

آواز عـــاشقانــه ی مــا در گــلــو شکست

حــق با سکوت بود، صــدا درگـلو شکست
دیـــگر دلــم هــوای ســرودن نــمی کــند
تــنها بــهانه ی دل مــا در گــلــو شکست
ســربـســته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گــریه هـای عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کـــس بــه داغ دل بــاغ، دل نــداد
ای وای، هــای هــای عزا در گلو شکست
آن روزهــای خــوب کــه دیدیم، خواب بود
خــوابم پــرید و خاطره ها در گلو شکست
"بــادا" مــباد گــشت و "مبادا" به باد رفت
"آیــا" ز یـاد رفت و "چـرا" در گلـو شکست
فــرصت گــذشت و حــرف دلم ناتمام ماند
نــفــرین و آفــرین و دعــا در گلو شکست
تــا آمــدم کــه بــا تــو خـــداحـافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست!
روحش شاد و یادش گرامی باد...
[h=2]سروان شهید افشارجعفری[/h]