زنده باد تساوی!!!

تب‌های اولیه

20 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

سلام...

الان تساوی رو در نوشته های شما احساس کردم سرکار اذر بانو....

درود به این انصاف در مورد موجودی به نام ((مرد))

حق میخواین میدن یک درد هست ...

نمیدن یک درد دیگه....

ما با این روش پیش بریم و با این جانبداریها به کجا میخوایم برسیم؟؟؟؟؟

حالا اینا به کنار ، الان این تاپیک متعلق به خانمهاست تا بیاین درد و دل کنن و به افتخار هم سوت و کف

بزنن ....

باشه ، مردها همینطورند که شما گفتید ، ایشالا همینجور پیش بریم هیچ مشکل لا ینحلی در دنیا

باقی نمیمونه...

نمیشه اگه یک مرد یا یک زن اخلاق خاصی رو داشت ما بقیه رو هم به این اخلاق محکوم کنیم....

پدربزرگ منم خیلی چیزها راجبه خانمها فرموده ، خب بیام بگم که اقایون بخندند و خانمها غمگین بشن؟؟؟

من اینکار رو نمیکنم ....

با سلام و احترام

این نوشته رو تو فضای مجازی دیدم و تصمیم گرفتم اینجا هم بذارم.
هدفم از گذاشتن این متن در اینجا به هیچ عنوان محکوم کردن مردان و مظلوم نشان دادن زنان نیست،
بلکه به جهت متنبه شدن کسانی که فریاد عدل و تساوی! در تمامی امور زندگانی و اجتماعی و... بین زن و مرد، رو دارند گذاشتم.
چرا که این عدل و تساوی اینچنینی بیشتر از اینکه به نفع زنان واقع بشه، به ضررشون تموم شد.

و چه زیبا امیر کلام امیرالمومنین علیهم السلام عدل را توصیف می‌کنند و می‌فرمایند:

«العدل يضع الامور مواضعها»

عدل به معناي قرار گرفتن هر چيزي در جاي خويش است. (نه به معنای تساوی)
(نهج البلاغه، ح437)


آذر بانو;203027 نوشت:
با سلام و احترام

این نوشته رو تو فضای مجازی دیدم و تصمیم گرفتم اینجا هم بذارم.
هدفم از گذاشتن این متن در اینجا به هیچ عنوان محکوم کردن مردان و مظلوم نشان دادن زنان نیست،
بلکه به جهت متنبه شدن کسانی که فریاد عدل و تساوی!

در تمامی امور زندگانی و اجتماعی و... بین زن و مرد، رو دارند گذاشتم.
چرا که این عدل و تساوی اینچنینی بیشتر از اینکه به نفع زنان واقع بشه، به ضررشون تموم شد.

و چه زیبا امیر کلام امیرالمومنین علیهم السلام عدل را توصیف می‌کنند و می‌فرمایند:

«العدل يضع الامور مواضعها»

عدل به معناي قرار گرفتن هر چيزي در جاي خويش است. (نه به معنای تساوی)
(نهج البلاغه، ح437)



ایشالا روزی فرا میرسه که همه چی سر جای خودش باشه...

ببخشید ، من احساس میکنم این حرفها تشنج و زیاد کنه ، میشه بنظرم یه جوری مطرح

بشه که به یک نتیجه مطلوب برسیم...

یکیش خود من که ملاحضه فرمودین ، بحث جالبیه بشرط اینکه مواظب باشیم به یک

چالش نزدیک نشیم که باعث بشه از موضوع اصلی منحرف بشیم...

ببخشید
:Gol:

سلام خدمت تمام دوستان :
آخه کار کردن خانوم چه مشکلی داره . من که از خدامه همسر آینده ام همکارم باشه . از خدامه ...
اگر یه خانوم کار کنه ... شخصیتش رشد میکنه . توانایی های فردیش اضافه میشه ... اشتراکای ذهنی اش با مرد زیاد میشه . زنی که کار نکنه 10 سال دیگه مردخونه اونو به چشم یه کلفت میبینه . مغزش رشد نکرده .توانایی های اجتماعیش رشد نکرده .
من دوست ندارم خانوم خونم برام افاده بریزه . منو خامم کنه .
دوست دارم دوستم باشه . شریکم باشه . حرفام رو بفهمه . با هم بتونیم روش فکر کنیم . با هم برنامه ریزی کنیم .
خانومی که بیرون کار میکنه . قدر پول رو بیشتر میدونه . خستگی تن شوهرش رو بهتر درک میکنه .
من از خدامه ... که منو خانومم شب با هم برسیم خونه ... غذا نداشته باشیم و با همدیگه غذا درست کنیم و با همدیگه بخوریم و سر اینکه کی باید چایی بیاره با هم دعوا کنیم .

در پناه او

محسن ایلخانی;203138 نوشت:

آخه کار کردن خانوم چه مشکلی داره .

با سلام و احترام
این تاپیک به جهت مخالفت یا موافقت با اشتغال بانوان نیست!

متن پست اول برای کسانی هست که برای هر کدام از زن و مرد جایگاه خاصی قائل نیستند و بر این باورند زن و مرد در تمامی امور تساوی دارند!

محسن ایلخانی;203138 نوشت:

اگر یه خانوم کار کنه ... شخصیتش رشد میکنه . توانایی های فردیش اضافه میشه ... اشتراکای ذهنی اش با مرد زیاد میشه . زنی که کار نکنه 10 سال دیگه مردخونه اونو به چشم یه کلفت میبینه . مغزش رشد نکرده .توانایی های اجتماعیش رشد نکرده .

آدم بیکار رو خدا هم دوست نداره، منتهی تا کار رو چه معنی کنیم!
انسان میتونه حتی در محیط خونه بهترین فعالیت ها رو داشته باشه و آگاهی‌های مفید خودش رو به نحو احسن بالا ببره.

باورهای هر فردی برگرفته از رفتار اطرافیان و محیط او هست!

با سلام
حالا که ارسال متنی ظاهرا طنز کار را به این مباحث کشاند بد نیست این مطلب تقریبا مشابه (البته با نتیجه گیری نچندان مشابه!) را هم مطالعه نمایید

***
رنهای ناز و کوچولو!
سالها پیش، وقتی ازدواج می کردم من هم نگاهی معصوم و محجوب داشتم. من اون روزگار یک دانشجوی بی پول از یک خانواده ی متوسط بودم. همه چیز مرا خوشحال می کرد و اصغر چقدر از خوشحال کردن من لذت می برد. وقتی درسم تمام شد اصغر کنارم نشست و گفت عزیزم، تو لازم نیست کار کنی. من حتی اگه شده به زندان بیفتم هم برای تو بهترین زندگی رو فراهم می کنم. و من توی دلم احساس غرور کردم. از انجا که ذاتا موجود تنبلی هستم صبح ها تا لنگ ظهر می خوابیدم و بعد بلند می شدم و خانه را مرتب می کردم. چند جور غذا و سالاد و سوپ می پختم ( چون اصغر خیلی سوپ دوست داشت ) . از تلویزیون دستور پخت غذاهای جدید یاد می گرفتم که اصغر رو سورپرایز کنم. خمیازه می کشیدم و می نشستم تا شوهرم برگردد. زندگی ما خیلی خوب بود و من خوشحال بودم. تا اینکه یک تلفن ساده همه چیز را به هم ریخت

***
جمله خیلی ساده و خیلی بی رحمانه تا ته قلب من نشست:» این همه درس خوندی، دکتر شدی که بری توی آشپزخونه کلفتی کنی؟» مادرم بود.سعی کردم توضیح بدم که این که برای شوهرم غذا می پزم کلفتی نیست. گفت برو کار کن، برای شوهرت هم غذا بپز! و گوشی را گذاشت. چند روز بعد پدرم وسط حرفهایش گفت که کار جوهر آدمی است و ما را طوری تربیت نکرده که توی خانه بنشینیم و ما به جامعه سهمی داریم که باید برگردانیم. بعد هم تاکید کرد که کسی که خرج یک روز از زندگی اش را در نیاورد یک مفت خور است! فرداش رفتم سراغ استادم توی دانشگاه، چون شاگرد خوبی بودم همان روز توی بخش تحقیقات به من کاری دادند، کاری که از نظر علمی دوستش داشتم ولی حقوقش انقدر کم بود که خرج رفتن و آمدنم هم نمی شد. با این همه قبولش کردم، چون نمی خواستم مفت خور باشم.
***
اصغر با کار کردن من مخالفتی نکرد. اصغر آدم باهوشی بود. نه برای اینکه اعداد 4 رقمی را در هم ضرب می کرد و روی هوا انتگرال توابع سینوسی می گرفت. برای این که می دونست که اینجور موقع ها نباید مخالفت کند.خیلی آرام و مهربان گفت: عزیزم، اگر دوست داری کار کنی ، کار کن. اما تو خیلی لطیف و زیبایی . حیف تو نیست توی اون محیط مردونه خشن؟ توی اون راه دور؟من خودم می برم و میارمت، دوست ندارم خانوم کوچولوی خوشگلم وسط اون جاده قاطی راننده کامیون ها رانندگی کنه و خدای نکرده مشکلی پیش بیاد. راستش ،من باز هم احساس غرور کردم که شوهرم این طور از من محافظت می کند. به حدی که یادم رفت که من از 18 سالگی گواهینامه داشتم و اتفاقا خیلی هم خوب رانندگی می کردم.
***
مدتی به این منوال گذشت. اصغر هر روز من رو مثل یک کودک می برد دم در کارخونه و تحویل می داد و عصر هم تحویل می گرفت. اما کار آسونی نبود. چون کارخونه ها رو توی دو راهی قلهک نمی سازند. راه دور بود. اصغر خسته می شد. کم کم بهانه گیری می کرد، بد اخلاقی می کرد. نهایت سعی اش را کرد که به من بفهماند که این کار از نظر منطقی بیخود است و رهایش کنم. اما من توی کارم شروع به پیشرفت کرده بودم و از این که برای مردمم دارو می ساختم لذت می بردم. گفتم که کارم رو ول نمی کنم و خودم می خواهم رانندگی کنم و او هم در نهایت قبول کرد. از اون روز همه چیز عوض شد، می تونستم اضافه کاری وایسم ، تونستم به سرعت پبشرفت کنم ؛ حتی جمعه ها می رفتم سر تولید.دقیقا یک سال بعد به من یک پیشنهاد کاری با سه برابر حقوق داده شد که بلافاصله قبول کردم. پنجشنبه ها هم یک کار نیمه وقت توی یک شرکت خصوصی گرفتم که بابت یک نصف روز کلی پول می دادند. جمعه ها هم توی یک داروخانه شیفت وای میستادم.از اون پیشی کوچولوی ناز چیزی باقی نمونده بود،دوباره روی پاهای خودش فرود اومده بود و احساس ببر بودن می کرد.
***
سالها گذشت، من عوض شده بودم.دیگه از این که یک مرد ازم حمایت کنه احساس غرور نمی کردم.از این که خودم داشتم از عده ای به مراتب بزرگ تر و بیشتر حمایت می کردم خوشحال بودم. اما همه اش هم خوشحالی نبود.سختی و مبارزه و خستگی هم بود. اصغر شروع کرد به بی توجه شدن. به بی تفاوتی ، به بد زبانی و آزار دادن. لابد دلش برای پیشی کوچولوش تنگ شده بود. اما من دیگه اون آدم نبودم، من بالغ شده بودم . حالا بجای اینکه سالاد درست کنم و بشینم تا شوهرم برگردد، وقتی دیر می آمد ازش می پرسیدم کجا بودی و اصغر این رو دوست نداشت. توی حساب بانکی مشترک مان می دیدم که پولهایی کم می شود و وقتی ازش می پرسیدم دوست نداشت توضیح بدهد. اصغر زنی که بپرسد؛ مشارکت کند؛ نظر بدهد دوست نداشت. شاید هم حق داشت ، او با یک پیشی کوچولو ازدواج کرده بود وحالا با یک هیولا باید سر می کرد.من هم اصغر را دوست نداشتم. نگاه کردم و دیدم همه ی این مدت چیزی که مرا به او پیوند می داد نیاز بود و نه عشق. حالا دیگه بهش نیازی نداشتم، می تونستم روی پای خودم بایستم. به همین سادگی. چرا باید می ماندم؟ خداحافظی کردم. از زمانی که از اصغر جدا شدم خیلی مصیبت کشیدم. کارم را از دست دادم، ، گرسنگی کشیدم، ، اشک ریختم، زمین خوردم ، اما همه ی این ها را روی پاهای خودم کردم . گاهی از خودم می پرسم اگر آن روز مادرم به من زنگ نمی زد و مرا به زور به کار کردن وادار نمی کرد همه ی این اتفاق ها می افتاد؟ اگر هنوز هم داشتم توی آشپزخانه برای شوهرم غذا می پختم خوشحال تر نبودم؟ پاسخ این سوال را هرگز نخواهم دانست.
****
حالا می دونم چه بر سر اون زنهای ناز و کوچولو آمده است. آنها بزرگ شده اند، قد کشیده اند و دیگر کوچولو نیستند. توی کوچه ؛ توی خیابان دارند می دوند و سهم آدم بودنشان را می پردازند. توی زندگی جورهای مختلفی آدم را فلج می کنند. یک جورش هم این است که توی چشمهایت نگاه می کنند و می گویند: کوچولو! ... برای فلج کردن یک زن لازم نیست پاهایش را قطع کنی، کافی است به او بقبولانی که این پاهای زیبا برای دویدن و پریدن از روی موانع ساخته نشده است.برای فلج کردن یک زن لازم نیست بهش بگویی احمق و نصف عقل! می توانی در عوض بهش بگویی: تو فقط و فقط برای عشق ورزیدن ساخته شده ای. با همین حرفهای زیبا می توان از یک انسان، با همه ی قابلیت هایش یک عروسک بی خاصیت ساخت که »فقط و فقط برای عشق ورزیدن ساخته شده» و در نتیجه بدون عشق یک مرد، دلیلی برای بودن ندارد. موجودی که حتی یک روز هم نمی تواند روی پای خودش بایستد ( چون متاسفانه با عشق ورزیدن و این حرفها حتی یک نون بربری هم نمی شود خرید) . موجودی که نه در سطح روحی و نه در سطح اجتماعی هیچ هویت و استقلالی ندارد. می توان روی طاقچه گذاشت و پرستیدش. می توان هم به راحتی برش داشت و یک عروسک دیگر جایش گذاشت و در نهایت پر رویی بهش گفت : «عزیزم، ذات مردانه این است. ما مردها رام نشدنی هستیم. ما مردها ذاتا تنوع طلبیم! ما مردها دوست نداریم به کسی توضیح بدهیم. اصلا ما مردها خودخواه و سلطه جوییم . اما تو مظهر کمال و زیبایی و عشقی. تو یگانه دلیل آفرینشی ، تو وجودت سراپا مهر و وفاداری است، تو تندیس مادرانگی و شاعرانگی هستی! » بعد همان طور که این حرفها را می زنیم می توانیم آن تندیس نازنین را رها کنیم و راهمان را بکشیم و برویم ، .....