جمع بندی رفتار افراطی حضرت ابراهیم (ع) و توصیه نامناسب خداوند به او

تب‌های اولیه

14 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

واسع;1005513 نوشت:
با سلام و احترام
از همه سرورانی که در بحث شرکت می کنند سپاسگذارم.

چند نکته را در تکمله بحث اضافه می کنم:
- در تفسیر و تحلیل یک روایت باید فضای صدوری و مضمونی روایت را مورد توجه قرار داد. لذا نمی توان تمامی احادیث را از فضای صدوری و مضمونی آنها خارج کرد و تفسیر امروزی از آن داشت. هر چند برخی از احادیث منحصر به زمان و مکان خاصی نیستند اما احادیثی که دارای قیودی هستند که نشان می دهد زمان صدور یا جریان و مضمون حدیث نقش کلیدی در تفسیر آن دارد باید مورد توجه قرار گیرد.
- انگیزه و قصد حضرت ابراهیم دقیقا برای ما روشن نیست جز همان غیرت و حمیت توحیدی. لذا نمی توانیم به عمل ابراهیمی ایراد و اشکال بگیریم. قطعا فلسفه ای دارد که شاید خیلی برای ما روشن نباشد.
- مبارزه با حاکم ظالم و خون دادن یا هزینه کردن هنگامی صحیح است که این هزینه ها نتیجه بخش باشد. مانند اقدامی که امام حسین علیه السلام انجام داد. یا برخی دیگر از پیامبران دیگر مانند موسی و ابراهیم(علیهما السلام) انجام داده اند. اما هنگامی که مبارزه و قیام ثمر بخش نباشد باید ملاحظه جوانب دیگر را کرد مانند اقدام سایر ائمه علیهم السلام که قیام نکردند بلکه زندان را تحمل کردن یا حصر را پذیرفتند. البته این به معنای فراموش کردن آرمانها و اهداف بلند مصلحان توحید نمی باشد بلکه واقعیت های جامعه گاهی اجازه قیام را نمی دهد. زمان شناسی امام حسین علیه السلام و امام خمینی ره ستودنی است. هزینه ای که امام حسین علیه السلام کرد و قیام به هنگامی که انجام داد ثمر بخش بوده است همچنانکه اگر امام خمینی ره به تبعید رفت مانند ابراهیم و موسی و رنج و محنت فراوانی را تحمل کرد و جوانان زیادی از جامعه خویش را آماده پیکار با دشمنان کرد به جا و هنگامی بوده است که امکان رسیدن به نتایج مطلوب فراهم بوده است. لذا بسیاری از علما حکومت های ظالم را تحمل کرده اند هر چند هیچ گاه آرمان های خود را فراموش نکرده بودند و نسبت به قیام در برابر آنها جاهل نبوده اند. ..... .


سلام جناب.
ببینید من متوجه زان سجی و این حرفا هستم. حکمت مقاومتبعضی از بزرگان و تقیه بعضی دیگر از بزرگان رو میفهمم. اما الان بحثم این نیست.
بحثم این هست که در این روایت وحی شده که فلانی چون پادشانه باید بهش احترام گزاشت بدون توجه به اعمالش.
وحی نشده تقیه کن یا الان زمان تندی با این پادشاه نیست یا هرچی. صاف و پوست کنده گفته فلانی پادشاهه چه خوب چه بد باید بهش احترام گزاشت. مشکل من اینه. درواقع احترام مشروط (نداشتن قدرت کافی یا زمانش نبودن یا فعلا مصلحت نبودن) رو من قبول دارم. اما اینجا احترام بی قید و شرط وحی شده به حضرت.

صندلی;1005602 نوشت:
سلام جناب.
ببینید من متوجه زان سجی و این حرفا هستم. حکمت مقاومتبعضی از بزرگان و تقیه بعضی دیگر از بزرگان رو میفهمم. اما الان بحثم این نیست.
بحثم این هست که در این روایت وحی شده که فلانی چون پادشانه باید بهش احترام گزاشت بدون توجه به اعمالش.
وحی نشده تقیه کن یا الان زمان تندی با این پادشاه نیست یا هرچی. صاف و پوست کنده گفته فلانی پادشاهه چه خوب چه بد باید بهش احترام گزاشت. مشکل من اینه. درواقع احترام مشروط (نداشتن قدرت کافی یا زمانش نبودن یا فعلا مصلحت نبودن) رو من قبول دارم. اما اینجا احترام بی قید و شرط وحی شده به حضرت.

سلام و عرض ادب

برادر گرامی

این روایات صرفا روایت هستند

نه وحی منزل !

اگر می بینید با آیات قرآن و عقل حق پذیر در تعارض هستند

به آن ها اعتنا نکنید

روایات جعلی از تعداد موهای سر شما بیشتر هستند و بسیاری از انها سند نقلی محکمی نیز دارند

در پناه حق تعالی

پرسش: آیا جریانی که در کتاب شریف روضه کافی (جلد دوم ص 222-227) درباره حضرت ابراهیم(علیه السلام) نقل شده است صحت دارد؟

پاسخ:

درباره جریان هجرت حضرت ابراهیم (علیه السلام) در کتاب روضه کافی در روایتی از امام صادق(علیه السلام) می خوانیم:
«ابراهيم بن ابى زياد كرخى» گويد: شنيدم از امام صادق (عليه السّلام) كه ميفرمود: ابراهيم (عليه السّلام) ولادتش در شهر كوثى ‏ربا (كه جايى بوده در عراق) اتفاق افتاد، و پدرش نيز از اهل آنجا بود، و مادر ابراهيم(علیه السلام) كه نامش ساره بود با مادر لوط كه نامش ورقة - و در نسخه ‏اى رقيه است - بود هر دو خواهر بودند و هر دوى آنها دختران لاحج بودند كه پيغمبرى بود منذر (بيم دهنده) و مقام رسالت نداشت، و ابراهيم در دوران جوانى خود بر فطرت توحيد زندگى ميكرد تا اينكه خداى تبارك و تعالى او را بدين خود هدايت فرمود و او را برگزيد.
ابراهيم ساره دختر لاحج را كه دختر خاله‏ اش بود بزنى بگرفت، و ساره داراى رمه بسيار و مالك زمين هاى پهناور و وضع خوبى بود و پس از اين زناشوئى، ساره تمام دارائى خود را به ابراهيم واگذار كرد، و ابراهيم (عليه السّلام) رسيدگى آنها را به عهده گرفت و در نتيجه رمه و زراعت او توسعه يافت تا آنجا كه در سرزمين «كوثى ربا» كسى نماند كه وضع زندگيش بهتر از ابراهيم (عليه السّلام) باشد.
و چون ابراهيم (عليه السّلام) بتهاى نمرود (و نمروديان) را شكست نمرود دستور داد او را در بند كرده و گودالى براى او كندند و آتش در آن افكندند سپس ابراهيم را در آتش انداختند تا بسوزد، و به همان حال‏ او را رها كرده تا آتش خاموش گشت، و چون بالاى آن گودال رفتند ابراهيم (عليه السّلام) را ديدند كه سالم و آزاد از بند در آنجا نشسته است، جريان را به نمرود گفتند و او دستور داد تا ابراهيم (عليه السّلام) را از آن سرزمين تبعيد كنند، ولى نگذارند مال و رمه خود را به همراه خويش ببرد، ابراهيم (عليه السّلام) با آنها در اين باره به نزاع برخاست و فرمود: اگر مال و رمه مرا بگيريد بايد آن مقدار عمر مرا كه در سرزمين شما از بين رفته به من بازگردانيد، محاكمه را به نزد قاضى نمرود بردند و او حكم داد كه بايد ابراهيم (عليه السّلام) هر چه مال و رمه دارد به آنها بدهد و آنها نيز در مقابل هر مقدار از عمر ابراهيم را كه در آنجا سپرى شده به او باز دهند، اين جريان را كه به نمرود گزارش دادند دستور داد او را آزاد بگذارند كه مال و رمه خود را همراه خود بردارد و او را بيرون كنند، و بدانها گفت: اگر اين مرد در كشور شما بماند دين شما را تباه سازد و به خدايانتان زيان رساند.
آنها ابراهيم و لوط (عليهما السّلام) را از كشور خويش به سوى شام روانه كردند، ابراهيم به همراه لوط كه از او جدا نمى‏ شد و ساره از آنجا خارج شدند، و بدانها فرمود: «من به سوى پروردگارم ميروم و او مرا رهبرى خواهد فرمود» و مقصودش بيت المقدس بود.
ابراهيم (عليه السّلام) رمه و مال خود را برداشت و به خاطر غيرتى كه در باره ناموس خود داشت صندوقى بساخت و ساره را در ميان آن نهاد و قفل هاى محكمى بر آن زد و به راه افتاد تا از تحت قلمرو حكومت نمرود گذشت و به قلمرو كشور پادشاه ديگرى از قبطيان كه نامش «عرارة» بود وارد شد.
در اينجا به گمركچى آن پادشاه برخورد و آن گمركچى خواست ده يك آنچه را ابراهيم (عليه السّلام) به همراه خود داشت به عنوان گمرك بگيرد، و چون بدان صندوق برخورد به ابراهيم (عليه السّلام) گفت: اين صندوق را باز كن تا ده يك آنچه در آنست بردارم.
ابراهيم (عليه السّلام) فرمود: چنان فرض كن كه اين صندوق پر از طلا و نقره است و ده يك آن را بگير ولى ما آن را باز نخواهيم كرد، گمركچى امتناع ورزيد و گفت: به ناچار بايد باز شود، و ابراهيم (عليه السّلام) را وادار كرد تا آن را باز كند، و چون ساره كه به حسن و جمال موصوف بود از ميان صندوق پديدار گشت، گمركچى بدو گفت:
- اين زن چه نسبتى با تو دارد؟
- اين زن همسر و دختر خاله من است.
- پس چرا در اين صندوق او را پنهان كرده ‏اى؟
- بخاطر آن غيرتى كه نسبت بدو داشتم كه كسى او را نبيند.
- من دست از تو باز ندارم تا جريان حال تو و اين زن را به پادشاه گزارش دهم، و به دنبال اين سخن كسى را به نزد پادشاه فرستاد و جريان را به اطلاع او رسانيد، شاه كسى را فرستاد تا آن صندوق را به نزدش بردند ابراهيم (عليه السّلام) فرمود: من تا جان در بدن دارم از اين صندوق جدا نخواهم شد، اين سخن را به پادشاه رساندند و او دستور داد كه خودش را نيز با صندوق بياورند، پس ابراهيم (عليه السّلام) را با صندوق و اموال ديگرى كه داشت حركت دادند و به نزد شاه بردند.
پادشاه گفت: در اين صندوق را بگشا! ابراهيم (عليه السّلام) فرمود:
- اى پادشاه همسر و دختر خاله من در اين صندوق است و من حاضرم هر چه را دارم به جاى آن به تو بدهم.
شاه به زور ابراهيم (عليه السّلام) را وادار كرد تا آن را باز كند و چون چشمش به ساره افتاد نتوانست خوددارى‏ كند و سفاهتش بر عقل و خردش چيره شد و دست خود را به سوى ساره دراز كرد، ابراهيم (عليه السّلام) از آن غيرتى كه داشت روى خود را از آن دو برگرداند (و سر به آسمان بلند كرده) گفت: خدايا دست او را از همسر و دختر خاله من باز دار.
دعاى ابراهيم به اجابت رسيد و دست شاه خشك شد كه نه به ساره رسيد و نتوانست آن را به سوى خود باز گرداند، از اين رو به ابراهيم (عليه السّلام) گفت:
- راستى خداى تو با من اين چنين كرد؟
- فرمود: آرى خداى من غيرتمند است و كار حرام (و ناشايست) را خوش ندارد، و هم او بود كه ميان تو و كار حرامى را كه قصد داشتى انجام دهى حائل گشت!.
شاه- از خداى خويش بخواه تا دست مرا به حال نخست بازگرداند و اگر دعايت را پذيرفت من ديگر متعرض همسرت نخواهم شد.
ابراهيم (به درگاه خداى تعالى دعا كرده) گفت: خدايا دستش را برگردان تا از حرم من خوددارى كند. خداى عز و جل دست شاه را به حال اول بازگرداند، ولى دوباره نگاهى به ساره كرد و (نتوانست خوددارى كند و) دستش را براى بار دوم به طرف ساره دراز كرد، ابراهيم (عليه السّلام) به خاطر غيرتى كه داشت روى خود را برگردانده گفت: بار الها دستش را از او بازدار. اين بار نيز دست شاه خشك شد و به ساره نرسيد و دوباره به ابراهيم (عليه السّلام) گفت:
- براستى كه خداى تو غيرتمند است، و خودت هم غيرتمند هستى از خداى خود بخواه كه دست مرا بمن باز گرداند، و راستى اگر اين كار را كرد من ديگر چنين كارى انجام نخواهم داد.
ابراهيم (عليه السّلام) فرمود: من اين خواهش را از او ميكنم ولى مشروط به اينكه اگر دوباره اين كار را كردى از من نخواهى كه اين دعا را بكنم!- شاه گفت: آرى به همين شرط.
ابراهيم گفت: خدايا اگر او راست ميگويد دستش را به او بازگردان، دستش بازگشت.
شاه كه چنان مرد غيرتمند و آن معجزه را در مورد دست خود مشاهده كرد ابراهيم (عليه السّلام) در نظرش مرد بزرگى آمد و هيبت او در دلش افتاد و او را گرامى داشته از او واهمه كرد و بدو گفت:
- تو در امانى از اينكه من متعرض اين زن شوم و يا دست به چيزى از آنچه همراه تو است دراز كنم اكنون به هر كجا كه خواهى برو ولى مرا به تو حاجتى است! ابراهيم (عليه السّلام) فرمود:
- چه حاجتى دارى؟
- دوست دارم به من اجازه دهى كنيز زيباى خردمندى از قبطيان كه در نزد من است به خدمت اين زن بگمارم.
ابراهيم اجازه داد و شاه آن كنيزك را كه همان هاجر مادر اسماعيل (علیه السلام) بود به ساره بخشيد. ابراهيم هر چه داشت برداشته و به راه افتاد، پادشاه نيز براى احترام ابراهيم (علیه السلام) و هيبتى كه از او پيدا كرده بود پشت سر ابراهيم پياده به راه افتاد (تا چند قدمى او را بدرقه كند).
خداى تبارك و تعالى به ابراهيم (علیه السلام) وحى كرد كه به ايست و پيش روى پادشاه جبارى كه تسلط دارد راه مرو و او را جلو انداز و خود پشت سرش راه برو و او را بزرگ شمار و محترم بدار زيرا او تسلط و قدرت دارد، و به ناچار بايد در روى زمين يك فرمانروائى باشد چه نيكوكار و چه بدكردار. ابراهيم (علیه السلام) به دستور خداى تعالى ايستاد و به پادشاه گفت: تو پيش برو زيرا خداى من هم اكنون به من وحى فرمود: كه تو را بزرگ و محترم شمارم و تو را پيش انداخته و بخاطر بزرگداشت تو خودم پشت سرت راه بروم. شاه (با تعجب) گفت:
- راستى بتو چنين وحى كرده؟
ابراهيم (علیه السلام) فرمود: آرى.
شاه گفت: من گواهى دهم كه خداى تو به راستى مهربانى است بزرگوار و بردبار و تو مرا مايل‏ به دين خود كردى. در اين هنگام پادشاه با آن حضرت خداحافظى كرد و ابراهيم به راه افتاد تا به بالاهاى شام آمد و لوط را در پائين هاى شام به جاى گذارد.
چون مدتى گذشت و ابراهيم (علیه السلام) اولادى پيدا نكرد به ساره فرمود: خوبست هاجر را به من بفروشى شايد خداوند از او فرزندى روزى من گرداند كه يادگار ما باشد! ساره قبول كرد و هاجر را به ابراهيم (علیه السلام) فروخت، و ابراهيم با هاجر درآميخت و اسماعيل (علیه السلام) به دنيا آمد.(1)

تحلیل روایت:
در ارتباط با روایت فوق لازم است نکاتی مورد توجه قرار گیرد:

  1. اقدام حضرت ابراهیم( علیه السلام) در گذاشتن همسر خویش در صندوق به خاطر غیرت شدید
آنچه حضرت ابراهیم (علیه السلام) درباره همسر خویش انجام داده است اقدامی افراطی نبوده است و هیچ گونه منافاتی با آموزه های دینی ندارد. غیرت یک فضلیت برای انسان تلقی می شود و کسی که فاقد غیرت باشد او را دیوث می نامند. خدای سبحان غیور است و غیرت مندان را دوست دارد«إِنَ‏ اللَّهَ‏ غَيُورٌ يُحِبُّ كُلَّ غَيُور»(2) و پیامبران الهی نیز در اوج غیرت قرار دارند. در روایتی از رسول گرامی اسلام می خوانیم که فرمودند: «كَانَ إِبْرَاهِيمُ (علیه السلام) غَيُوراً وَ أَنَا أَغْيَرُ مِنْهُ وَ جَدَعَ اللَّهُ أَنْفَ مَنْ لَا يَغَارُ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُسْلِمِينَ‏» (3) پدرم ابراهيم، غيور بود و من از او غيورترم. خداوند، افرادى از مؤمنان و مسلمانان را كه غيرت نداشته باشند، به خاك مذلّت مى‏كشاند.

امیرالمومنین (علیه السلام) در این باره در بیانی نورانی در کتاب نهج البلاغه در نامه خویش به امام حسن(علیه السلام) می نویسد:
«وَ اكْفُفْ عَلَيْهِنَّ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ بِحِجَابِكَ إِيَّاهُنَّ فَإِنَّ شِدَّةَ الْحِجَابِ أَبْقَى عَلَيْهِنَّ وَ لَيْسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِكَ مَنْ لَا يُوثَقُ بِهِ عَلَيْهِنَّ وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا يَعْرِفْنَ غَيْرَكَ فَافْعَلْ وَ لَا تُمَلِّكِ الْمَرْأَةَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا فَإِنَّ الْمَرْأَةَ رَيْحَانَةٌ وَ لَيْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ وَ لَا تَعْدُ بِكَرَامَتِهَا نَفْسَهَا وَ لَا تُطْمِعْهَا فِي أَنْ تَشْفَعَ لِغَيْرِهَا وَ إِيَّاكَ وَ التَّغَايُرَ فِي غَيْرِ مَوْضِعِ غَيْرَةٍ فَإِنَّ ذَلِكَ يَدْعُو الصَّحِيحَةَ إِلَى السَّقَمِ وَ الْبَرِيئَةَ إِلَى الرِّيَبِ »(4)
با پوششى كه بر آنان قرار مى‏دهى ديده آنان را از ديدن مردمان باز دار، زيرا سختى حجاب آنان را پاك ‏تر نگاه مى‏دارد، و بيرون رفتن زنان از خانه بدتر از اين نيست كه افراد غير مطمئن را بر آنان در آورى، و اگر بتوانى چنان كن كه غير تو را نشناسند. امورى كه در خور توان زنان نيست به دستشان مسپار، زيرا زن گلى است ظريف نه خادم و كار پرداز. احترامش را در حدّ خودش مراعات كن، و او را به طمع ميانجى‏گرى در حق غير مينداز. آنجا كه جاى غيرت نيست از غيرت بپرهيز، چرا كه اين روش افراطى سالم را به بيمارى، و پاكدامن را به آلودگى دچار مى‏كند.

با عنایت به کلام علوی و عمل ابراهیمی در اجرای غیرت به جا و پرهیز از غیرت نابجا می توان دریافت که اساسا غیرت فضیلتی است که در دین مبین اسلام مورد تأکید فراوان قرار گرفته است. هر چند روش های اعمال غیرت می تواند متفاوت باشد و اقدامی که حضرت ابراهیم(علیه السلام) در گذاشتن همسر خویش در صندوق انجام داده است شاید به اقتضای زمان و تهدیدات موجود عصر خویش بوده است یا دلایل دیگری داشته است و نمی توان اقدام ایشان را عملی افراطی به حساب آورد زیرا افراط و تفریط نیز با توجه به فرهنگ زمانه متفاوت خواهد بود و تعیین مصداق افراط یا تفریط یا اعتدال خود مجال گسترده تری برای بحث می طلبد.

2. احترام حضرت ابراهیم(علیه السلام) به پادشاه به دستور خدای سبحان
از آنجا که هدف انبیای الهی هدایت انسان هاست و احترام به انسانها همواره محفوظ بوده و هیچ گاه برای تبلیغ دین روش های زننده و شکستن شخصیت انسانها مورد قبول نبوده است، هادیان توحید در کمال احترام با مخالفان خویش برخورد نموده و از روش هایی که موجب اصطکاک شدید و واکنش سریع می شود پرهیز می کنند. لذا قران کریم درباره حضرت موسی و فرعون از سخن گفتن با نرمی و لطافت سخن می گوید و همین نرمی و پرهیز از خشونت را مایه هدایت و خشوع و تذکر می خواند. و می فرماید:
«اذْهَبا إِلى‏ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى‏* فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى‏»(5) به سوى فرعون برويد كه او سركشى كرده است. و با او به نرمى سخن گوييد باشد كه او پند گيرديا بهراسد.
آنچه در داستان حضرت ابراهیم (علیه السلام) آمده است ناظر به چنین مسائلی است زیرا هر چند حضرت ابراهیم(علیه السلام) پیامبر الهی است اما مخاطب او پادشان و سلطان یک سرزمین است که نزد اهل آنجا مورد احترام و جایگاه مشخصی است و نباید برای هدایت یک فرد شخصت او شکسته شود یا جایگاه او مورد اهانت قرار گیرد زیرا هیچ هدایت گری با فحاشی یا ناسزاگویی و بی احترامی نمی تواند به مقاصد خویش دست یابد. برهمین اساس قران کریم از سب و دشنام نسبت به خدایان بت پرستان پرهیز می دهد.(6) لذا مشاهده می شود که حضرت ابراهیم(علیه السلام) با این اقدام خویش تعجب پادشاه را بر می انگیزاند و هدیه مناسبی چون هاجر(سلام الله علیها) را دریافت می دارد. صبوری ابراهیم(علیه السلام) در برابر اقدامات مکرر پادشاه ستودنی است و از آنجا که ابراهیم (علیه السلام) به جایگاه خود و توان خود در استجابت دعا یقین دارد هیچ هراسی به خود راه نمی دهد و چون مقصد هدایت انسان هاست با شکیبایی جریان را تحمل می کند.
ضمن اینکه ضرورت وجود یک حاکم و زمامدار مساله روشنی است زیرا جامعه با هرج و مرج قابل اداره کردن نیست و طبق بیان علوی در نهج البلاغه اصل ضرورت حکومت و وجود زمامدار امری بدیهی است و نیاز به استدلال و برهان ندارد. امیرالمومنین (علیه السلام) در این باره در پاسخ به ادعای خوارج که می گفتند«لاحکم الا لله» می فرماید:
گفتار حقّى است كه به آن باطلى اراده شده. آرى حكمى نيست مگر براى خدا، ولى اينان مى‏گويند: زمامدارى مخصوص خداست. در حالى كه براى مردم حاكمى لازم است چه نيكوكار و چه بدكار، كه مؤمن در عرصه حكومت او به راه حقّش ادامه دهد، و كافر بهره‏ مند از زندگى گردد، و خدا هم روزگار مؤمن و كافر را در آن حكومت به سر آرد، و نيز به وسيله آن حاكم غنائم جمع گردد، و به توسط او جنگ با دشمن سامان گيرد و راه ها به سبب او امن گردد، و در امارت وى حق ناتوان از قوى گرفته شود، تا مؤمن نيكوكار راحت شود، و مردم از شرّ بدكار در امان گردند(7)
با ملاحظه متن داستان مذکور و عنایت به آنچه در تحلیل آن ذکر شد میتوان دریافت که شاهدی بر جعلی بودن داستان فوق وجود ندارد و مطالبی که در داستان فوق ذکر شده است منافاتی با سایر آموزه های دینی ندارد بلکه هر یک توجیهات و تفاسیر مناسب خود را دارد. ضمن اینکه برخی از جزئیات تاریخی را باید صاحب نظران مباحث تاریخی نیز پاسخ دهند چرا که آنچه در این نوشتار مطرح شد جنبه روایی و تفسیری ماجرا بود.

پی نوشت ها:
1. كلينى، محمد بن يعقوب، الروضة من الكافي / ترجمه رسولى محلاتى 1364ش، محقق: علی اکبر غفاری، انتشارات علمیه اسلامیه، تهران، . ج2 ص 222- 227.

2. كلينى، محمد بن يعقوب، الكافي (ط - الإسلامية)، 1407ق، دارالکتب الاسلامیه، چاپ چهارم، تهران، . ج 5 ص 536.
3. كلينى، محمد بن يعقوب، الكافي (ط - الإسلامية)، 1407ق، دارالکتب الاسلامیه، چاپ چهارم، تهران، ج 5 ص 536.
4. شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه(للصبحی صالح)، 1414ق، چاپ اول، هجرت، قم، خطبه 40 ص 82.

5 . طه/43-44.
6 . انعام /108.
7 . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه(للصبحی صالح)، 1414ق، چاپ اول، هجرت، قم، نامه 31 ص 405.
موضوع قفل شده است