رابطه ی اخلاق و احکام

تب‌های اولیه

185 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

حبیبه;825048 نوشت:
اخلاق در عمل ظهور می کند
باز هم پاسختان مبهم است!

اولاً چه تفاوتي دارد؟! خب اخلاق در عمل ظهور كند. باز پرسش من باقي است
آيا اين اخلاقي كه در عمل ظهور كرده ، همان حكم شرعي است يا چيزي غير از آن است؟

ثانياً آيا منظورتان اين است كه امور شرعي صرفاً تئوري هستند و قابليت به فعليت رسيدن ندارند؟

[="Tahoma"][="Navy"][="3"]

Reza-D;815686 نوشت:
فعلاً بدون هیچ توضیحی سؤال اول را می پرسم:

آیا اخلاق و شرع از هم جدا هستند؟
اگر بله ، آیا این جدا بودن به معنای تضاد است؟


با سلام
ظاهرا اخلاق و احکام مربوط به دو سطح از روابط انسانی اند
روابط ظاهری را احکام و روابط باطنی را اخلاق اداره می کند
منظور از روابط ظاهری آن نوع از روابط است که با محوریت عقل به ساماندهی امور مادی مربوط می شود
و منظور از روابط باطنی آن نوع ارتباطی است که با محوریت احساس عاطفه به ساماندهی روح و روان انسان می پردازد
حاکم بر اولی عقل با معیار عدل است
حاکم بر دومی قلب با معیار احسان است
هرچند در هر یک دیگری نیز به نحو غیر آشکار حضور دارد
اگر انسان از حد قلب تنزل کند به عقل می رسد و اگر از احسان فروتر رود به عدل نازل می شود
ایندو هرچند نسخه دیگری اند تنزلا و ترفعا اما احکام متفاوتی دارند لذا احکام اخلاقی و فقهی الزاما بر هم منطبق نیستند
یا علیم[/][/][/]

سلام علیکم

اگر رابطه بین علوم احکام و اخلاق بعنوان دو علم متمایز طبق آنچه که استاد فرمودند رابطه موضوع و محمول باشد منظور از چنین نسبتی اصالت احکام تشریعی است

حافظ;817367 نوشت:
اخلاق و فقه دو علم متمایز به لحاظ موضوع – موضوع علم فقه عمل مکلف است اما موضوع علم اخلاق ملکه و عمل اختیاری انسان است- و محمول – در فقه احکام پنجگانه تکلیفی و در اخلاق هفت حکم اخلاقیِ خوب، بد، درست، خطا، بایسته، نبایسته و وظیفه- می‌باشند.

همچنین، احکام شرعی، دستاورد اراده تشریعی پروردگار است اگر چه برآمده از تکوین است اما احکام اخلاقی، دستاورد اراده تکوینی پروردگار است بدین معنا که یک حکم اخلاقی رابطه تکوینی میان انجام یک عمل و کمال و سعادت انسانی را بیان می‌کند. در نتیجه در علم فقه به دنبال وظیفه الهی و در علم اخلاق به دنبال وظیفه عقلائی می‌باشیم.

ولی از طرفی اخلاق حاصل از اراده تکوینی است که عام است و احکام حاصل از اراده تشریعی که خاص است و از آن جهت که تشریع امری خارج از تکوین نیست رابطه آنها ( اخلاق و احکام ) رابطه عموم و خصوص مطلق است.

واجب و حرام و مستحب و مکروه و مباح

هر فعلی میتواند یکی از این احکام را داشته باشد
تفاوتی نمیکند حسد و غیبت باشد
یا زکات و صلاه باشد
یا مهریه و طلاق باشد.

انجام واجبات و ترک محرمات بهشت را تضمین میکند.
و همگی اخلاقی هستند.

اما نکته ی مهمی وجود دارد که آیا هر امر مباحی، مستند شرعی مثل قران و روایات دارد؟
خیر
پس میتوان گفت امری مباح شده است نه به این خاطر که مباح است بلکه به این خاطر که دلیلی بر وجوب یا حرمت نداشتیم.
همان اصول عملیه که موجب مشاجره میان اصولیین و اخباریون شد. اخباریون میگفتند شما به چه حقی وقتی دلیل شرعی بر چیزی پیدا نمیکنید آن را مباح اعلام میکنید؟ این کار نسبت دادن یک حکم به اسلام است و اشتباه... و اصولیین گفتند این حکم فقط جنبه عملی دارد یعنی در عمل مباح است اما از جنبه نظری ما جاهلیم... اما در واقع عموم مردم این احکام را به صورت نظری نگاه میکنند و ان را اسلام میدانند و از این جهت اصولیین خبط بزرگی کرده اند که بماند....

نکته بعدی توجه به حق الناس بودن یا نبودن است. نماز خواندن حق الله است حدود حق الله است مهریه میتواند حق الناس یا حق الله باشد. طلاق میتواند حق الناس یا حق الله باشد. به تعبیر دیگر باید بین حکم و حق تفاوت قایل شد.

نکته بعدی توجه به منبع و منشا احکام شرعی است
ایا عقل تشخیص داده با نظر به فعل
یا
عقل تشخیص داده با نظر به متن؟
اینکه میان خطوط سیاه و سفید بگردیم و امری را قبیح بدانیم
خیلی فرق میکند با اینکه به اصل فعل و قبیح بودنش نظر کنیم.
این هم اختلاف میان حسن و قبح عقلی و شرعی است.

خود اصولیین دچار اشکالاتی هستند
اینکه به جای توجه به قراین به اصول رجوع کنیم نه تنها کار شاقی نیست بلکه موجب گمراهی است.
فرض کنید کسی روایتی را میخواند و متوجه میشود ....
بعد یک اصولی سریع اصاله الاطلاق جاری میکند....
در واقع میتوان حدس زد بسیاری از مردم در مواجهه با روایات اصاله الاطلاق جاری نخواهند کرد اما اصولیین خیلی از این اصالت ها استفاده میکنند . اینجاست که اخباری ها جان میگیرند...
اینجاست که به این تقسیمات احکام و اخلاق حمله میشود چون مردم برداشتهای نادرستی از ان کرده اند و مقصر علما هم هستند... از این رو نوادری هستند از علما که احکام اخلاقی را در رساله ی خود اورده اند و واجب و حرام را مشخص کرده اند.
مثلا میگوید جهاد النفس واجب است.

فکر میکنم اگر تضادی به وجود اید در دو راهی حق و ثواب باشد.
زن حق دارد بهای شیر را بگیرد اما اگر از حق خودش بگذرد میتواند دارای ثواب باشد. اما اگر حقش را مطالبه کند بر مرد واجب است حقش را بدهد. و مرد با انجام تکلیف خودش ثواب بسیار عظیم میبرد و اگر ناراحت شود مشکل از اوست.
بله ممکن است ما تصور کنیم طلب حق به معنای دوست نداشتن مرد است یا از این برداشت ها... اما به فرض هم که درست باشد مرد از اینکه زنش او را دوست ندارد باید ناراحت شود نه از اینکه زن حقش را مطالبه کرده است.
مطالبه ی حق مباح است یعنی گرفتنش ثواب ندارد اما میتواند منجر ثواب شود مثلا خرج امور خیر شود. یا میتواند منجر به منافع مادی شود. و شاید همین که به قصد امور خیر گرفته شود خودش نیز مستحب شود و دارای ثواب.

بسمه اللطیف

Reza-D;825126 نوشت:
آيا اين اخلاقي كه در عمل ظهور كرده ، همان حكم شرعي است يا چيزي غير از آن است؟

ثانياً آيا منظورتان اين است كه امور شرعي صرفاً تئوري هستند و قابليت به فعليت رسيدن ندارند؟

سؤالی می پرسم شاید پاسخ آن به روشن شدن موضع اختلاف عرایض حقیر با فرمایشات حضرتعالی کمک کند.

از شرع می گذریم،عمل انسان و رفتار او از چه عواملی نشئت می گیرد؟

حبیبه;825288 نوشت:
عمل انسان و رفتار او از چه عواملی نشئت می گیرد؟
من فكر ميكنم از اعتقادات و باورهايش

حتي آن كسي كه غلط بودن يك كار را مي داند (اعتقاد و باور دارد) ، اما بخاطر منافع شخصي به انجام آن عمل اقدام ميكند ، نبايد گفت برخلاف اعتقادش عمل كرده
چون گر چه به غلط بودن آن كار اعتقاد داشته ، اما اعتقاد برتر و عالب در ذهن اين فرد اين است كه:

منافع شخصي بر همه چيز ارجح است

پس باز هم دارد به عقيده و باورش عمل ميكند

بسمه اللطیف

Reza-D;825125 نوشت:
اگر آنچنان كه شما مي فرمائيد اين نكات شرعي بودند ، ديگر نياز نبود به اين شكل كه خدمتتان نوشتم مطرح بشوند. بخصوص بخش هايي كه با رنگ مشكي مشخص كردم

با سلام و احترام

ما راجع به دو حیطه از وجود انسان (باطن و ظاهر) =اخلاق و عمل،بحث می کنیم که حقیر یکی را(اخلاق)علت آن دیگری

می دانم(عمل) و شما اینها را از هم جدا می کنید.جدایی این دو حیطه از وجود انسان مانند جدایی معلول از علت است.

ضمن اینکه اخلاق گستره ی وسیعی دارد و شامل فضائل و رذائل می شود نه تنها فضایل.

به این دو مثال توجه بفرمائید:

کسی کسی را می کشد،خانواده ی مقتول می توانند دو گونه عمل کنند:1-قصاص که قانون شرع است و حق آنها

2-عفو کنند که این قانون نیست اما ستوده است،به ظاهر اولی ربطی به اخلاق ندارد و قانون است و دومی امری اخلاقی

و ممدوح است،اما اگر عملکرد اول را هم تحلیل کنیم آبشخور آن را در ویژگیهای اخلاقی شخص اول می یابیم.

کار بدی نکرده است اما نبخشیده،بخشش برایش سخت است و بلکه محال،حس انتقام دارد،داشتن حس انتقام،استیلای

قوه ی غضبیه بر انسان است و موضوع علم اخلاق.

پ.ن

امیدوارم بحث به حاشیه مصالحی که در قصاص برای بشر وجود دارد کشیده نشود،فقط تحلیل موضوع اخلاق

و قانون و شرع مدّ نظر بنده است.

بسمه الحمید

Reza-D;825289 نوشت:
من فكر ميكنم از اعتقادات و باورهايش

حتي آن كسي كه غلط بودن يك كار را مي داند (اعتقاد و باور دارد) ، اما بخاطر منافع شخصي به انجام آن عمل اقدام ميكند ، نبايد گفت برخلاف اعتقادش عمل كرده
چون گر چه به غلط بودن آن كار اعتقاد داشته ، اما اعتقاد برتر و عالب در ذهن اين فرد اين است كه:
منافع شخصي بر همه چيز ارجح است

پس باز هم دارد به عقيده و باورش عمل ميكند

احسنتم،اما حضرتعالی علت بعید را بیان فرمودید و از علت قریب گذشتید.

اگر وجود انسان را در سلسله ی طولی قرار دهید،ابتدا باور عقیده و اندیشه،سپس اخلاق و بعد عمل قرار می گیرد

اخلاق معلول باور و عمل معلول اخلاق است( نظر حقیر در این بحث).

عنایت بفرمائید کسی که در باورش خدا را مالک همه چیز می داند حسود نمی شود.

کسی که خدا را رازق می داند گرد مال حرام نمی رود یعنی طمع نمی کند حرص نمی زند بخشنده می شود ایثار می کند وووو.

پ.ن

ممکن است در مورد بی خدای اخلاق مدار،سؤالی پیش بیاید که همینجا پاسخ بدهم بهتر است.

او هم باور دارد،فکرش این است که زندگی با اخلاق زیباتر می شود.

محی الدین;825142 نوشت:
لذا احکام اخلاقی و فقهی الزاما بر هم منطبق نیستند
ممنون براي مشاركت در بحث
توضيح بيشتر بدهيد لطفاً. آيا مكمل هستند يا متضاد؟ در تعامل هستند يا در تقابل؟

فاتح;825172 نوشت:
ولی از طرفی اخلاق حاصل از اراده تکوینی است که عام است و احکام حاصل از اراده تشریعی که خاص است و از آن جهت که تشریع امری خارج از تکوین نیست رابطه آنها ( اخلاق و احکام ) رابطه عموم و خصوص مطلق است
تشكر داداش گل
در اين بحث چندان به دنبال گرفتن پاسخ هاي تئوري و علمي نيستم. مي خواهم رابطهء اين دو را بصورت عملي و اجرايي بررسي كنم و اينكه چه رويكردي نسبت به هم دارند


و طاها;825205 نوشت:
فکر میکنم اگر تضادی به وجود اید در دو راهی حق و ثواب باشد
تشكر "وطاها"ي عزيز
نظر ساير دوستان و كارشناس محترم نيز كم و بيش همين بود

ببين برادر دقيقاً صحبت من در اين بخش است كه فرموديد:

و طاها;825205 نوشت:
ممکن است ما تصور کنیم طلب حق به معنای دوست نداشتن مرد است یا از این برداشت ها... اما به فرض هم که درست باشد مرد از اینکه زنش او را دوست ندارد باید ناراحت شود نه از اینکه زن حقش را مطالبه کرده است
اخلاق ميگويد يك عمل بايد منجر به زياد شدن علاقه بشود
اما اين حكم شرعي منجر به كم شدن علاقه خواهد شد
تضاد مد نظر من همين است

حبیبه;825290 نوشت:
ما راجع به دو حیطه از وجود انسان (باطن و ظاهر) =اخلاق و عمل،بحث می کنیم که حقیر یکی را(اخلاق)علت آن دیگری می دانم(عمل) و شما اینها را از هم جدا می کنید
بزرگوار من ابداً چنين عقيده اي ندارم
اگر صحبتي داشتم كه باعث اين برداشت شده ، اشاره بفرمائيد تا رفع ابهام كنم

حبیبه;825290 نوشت:
1 - قصاص که قانون شرع است و حق آنها
اگر از جانب ديگر نگاه كنيم ، اين حكم نيز اخلاقي است
مثلاً من دو فرزند دارم
فرزند اولم عروسك فرزند دوم را مي شكند
احقاق حق فرزند دوم از جانب من عين اخلاق است
به همين شكل احقاق حق خانواده مقتول (در حد شرايط اين دنيا) از جانب شارع نيز عين اخلاق است

ببينيد خواهر گرامي من هرگز نگفتم اخلاق و احكام مطلقاً در تضاد هستند
بحث من روي دو مورد است

1 - گاهي احكام نتيجه اي خلاف اخلاق دارند و فعلاً در حال بررسي همين مورد هستيم

2 - مستحب و مكروهي كه شرع ميگويد و شما آن را منطبق بر اخلاق ميدانيد ، گاهي احساس ميشود كه بايد واجب و حرام مي بود تا كاملاً بر اخلاق منطبق ميشد. اين را بعداً بررسي ميكنيم


موضوع قفل شده است