جمع بندی دلیل وحدت وجود

تب‌های اولیه

42 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

سلام.
دقت کنید گفته شده
: معبودشان عين وجود حق است كه در اين صورت ظاهر شده است.

مگر این همان وحدت وجود نیست؟! یعنی یک وجود داریم که آن خداست.

خانم طلبه;562520 نوشت:
سلام.
دقت کنید گفته شده
: معبودشان عين وجود حق است كه در اين صورت ظاهر شده است.

مگر این همان وحدت وجود نیست؟! یعنی یک وجود داریم که آن خداست.

سلام.

این یک فرع از مباحث وحدت وجوده. در تشبیه می خوانیم که عارف خدا رو عین همه چیز می بینه ولی در تنزیه گفته میشه که خدا، خداست و عبد، عبد و نباید خلط مبحث نمود. ایمان حقیقی، جمع بین تشبیه و تنزیه، انگاشته میشه. شما اون لینکی که بهتون گفتم رو اگر بخونید، روی این مباحث بحث شده، هم در بحث تشبیه و تنزیه و هم در بحث تمایز احاطی،

اینجا داریم از این بحث می کنیم که اساساً چرا میگیم وجود، وحدت داره. این مباحث فرعی، ممکنه باعث انحراف بحث بشن، چون از این جملات عجیب از عرفا زیاد ذکر شده، و اگر اون تاپیک رو بخونید، خیلی از این جملات عجیب مطرح شده.

ولی اینجا نمی گوید: همه چیز را خدا می بیند بلکه گفته می شود: همه چیز عین وجود خدا هست! دیدن با بودن فرق دارد.
و این دقیقا یکی از تعاریف وحدت وجود است. یعنی در دار هستی وجود یکی است که همان خداست. پس هر چه هست فقط هموست که در صورتی خاص ظاهر شده است. پس مطلب من کاملا مرتبط با تاپیک است لطفا به جای دیگر ارجاع ندهید! سوال اولم این بود که آیا این نقل قول درست است یا خیر؟

خانم طلبه;562533 نوشت:
ولی اینجا نمی گوید: همه چیز را خدا می بیند بلکه گفته می شود: همه چیز عین وجود خدا هست! دیدن با بودن فرق دارد.
و این دقیقا یکی از تعاریف وحدت وجود است. یعنی در دار هستی وجود یکی است که همان خداست. پس هر چه هست فقط هموست که در صورتی خاص ظاهر شده است. پس مطلب من کاملا مرتبط با تاپیک است لطفا به جای دیگر ارجاع ندهید! سوال اولم این بود که آیا این نقل قول درست است یا خیر؟

سلام. وقتی میگه عارف اینگونه می بیند، یعنی از دیدِ عارف اینگونه است، یعنی این عقیدۀ عارف است. پس بله، من و شما، از جهت تشبیه، عین خدا هستیم، چون در جهان وجودی حقیقی غیر از خدا نیست، و ما تجلیات خدا هستیم و اگر به مقام فنای فی الله برسیم و هویتمون از بین بره، می تونیم أنا الحق بگیم، البته هر چند این به لحاظ عرفانی درسته، ولی ادب فی الله حکم میکنه که اینطوری نگوییم. نقلی که گفتید با مباحث عرفانی سازگاره، ولی مثل "لا اله" هست و یک "الّا الله" را هم باید بعدش در نظر داشته باشیم، ولی اگر منظورتون اینه که آیا ایشون اینگونه فرمودن یا خیر، رو من نمیدونم و دوستانی که دسترسی به کتاب دارن، باید جوابتون رو بدن.

عرض می کنم، ما برای مباحث مختلف وحدت وجود یک انجمن جدا داریم، به نام "مسائل عرفان نظری" و این مطالب بارها طرح، و حل و فصل شدن. اینجا بحث از "دلیل وحدت وجود" هست و این مباحث که فرع وحدت وجود هستند، برای بحث ما فرع هستن.

شما دوباره می فرمایید: این مباحث فرع وحدت وجود هست در صورتی که جمله نقل شده خود وحدت وجود و تعریفش هست نه فرعش!
البته اینکه میگید ما به دلیلش کار داریم حرف دیگری است پس در واقع اینطور بگویید: ما کاری به خود وحدت وجود نداریم و در مورد دلیلش صحبت می کنیم.
اما فکر نمی کنید قبل از پرسیدن از دلیل چیزی خودش باید شناخته بشه؟! خب این چیزی من آوردم نشون میده حداقل در یک نگرش به وحدت وجود: همه چیز عین وجود خداست. اصلا بحث بر سر این نیست که ما باید بگیم عین وجود خداییم یا نه به قول شما باید با ادب باشیم و نگیم!! بحث اینه که در این نقل قول گفته میشه همه چیز عین وجود خداست. حالا اگر شما عین وجود خدایی پس خلقت شما چه معنایی داره؟! یعنی خدا وجود خودش رو خلق کرده؟!
اما اینکه شما میگین از جهت تشبیه عین وجود خداییم و از جهت تنزیه نه مطلب رو اصلاح نمی کنه. چون این "جهت" که شما میگی یعنی لحاظ ذهنی شما و حقیقت و عینیت رو عوض نمی کنه. بالاخره در جهان واقعیت یا شما عین وجود خدا هستی یا نیستی اگر هستی پس معنای خلقت چیه؟! و اگر نیستی پس دیگه نمیتونی بگی این مطلب درسته!

خانم طلبه;562571 نوشت:
شما دوباره می فرمایید: این مباحث فرع وحدت وجود هست در صورتی که جمله نقل شده خود وحدت وجود و تعریفش هست نه فرعش!
البته اینکه میگید ما به دلیلش کار داریم حرف دیگری است پس در واقع اینطور بگویید: ما کاری به خود وحدت وجود نداریم و در مورد دلیلش صحبت می کنیم.
اما فکر نمی کنید قبل از پرسیدن از دلیل چیزی خودش باید شناخته بشه؟! خب این چیزی من آوردم نشون میده حداقل در یک نگرش به وحدت وجود: همه چیز عین وجود خداست. اصلا بحث بر سر این نیست که ما باید بگیم عین وجود خداییم یا نه به قول شما باید با ادب باشیم و نگیم!! بحث اینه که در این نقل قول گفته میشه همه چیز عین وجود خداست. حالا اگر شما عین وجود خدایی پس خلقت شما چه معنایی داره؟! یعنی خدا وجود خودش رو خلق کرده؟!
اما اینکه شما میگین از جهت تشبیه عین وجود خداییم و از جهت تنزیه نه مطلب رو اصلاح نمی کنه. چون این "جهت" که شما میگی یعنی لحاظ ذهنی شما و حقیقت و عینیت رو عوض نمی کنه. بالاخره در جهان واقعیت یا شما عین وجود خدا هستی یا نیستی اگر هستی پس معنای خلقت چیه؟! و اگر نیستی پس دیگه نمیتونی بگی این مطلب درسته!

سلام. برای شناخته شدن خودش، به انجمن مسائل عرفان نظری، تشریف ببرید، و بحثهای زیادی رو در این مورد بخونید. مثل همون لینکی که خدمتتون عرض کردم. اینجا همونطور که از اسمش معلومه، بنده مفهومش رو متوجه شدم و دنبال دلیلش هستم. اگرش ما به اون لینکی که خدمتتون ارائه کردم بروید، دقیقاً همین بحثها به خوبی باز شدن.

با سپاس

سلام بر شما
مگر نه اینکه بعضی از پاسخهای کارشناس محترم و نقدهای شما متوجه اصل وحدت وجود و در واقع پیرامون شناخت خودش بود؟!
این بحث میتونست به غنای بحث شما کمک کنه. اما حالا که اصرار دارین من اینجا دیگه حرفی نمی زنم.
ضمنا دوست عزیز چرا فکر می کنید بنده لزوما نیازمند مباحث اون تاپیکها برای شناخت وحدت وجود هستم؟ شناختی از بنده و علم و جهل بنده دارید؟!
:Gig:
به هر حال دوست دارم در مورد اشکالی که در پست قبل مطرح کردم جوابهای شما رو بشنوم. برای اینکه اینجا بحثتون منحرف نشه! خواهش می کنم به خودم پیام بدین.
منظورم این قسمت از حرفامه:

این چیزی من آوردم نشون میده حداقل در یک نگرش به وحدت وجود: همه چیز عین وجود خداست. اصلا بحث بر سر این نیست که ما باید بگیم عین وجود خداییم یا نه به قول شما باید با ادب باشیم و نگیم!! بحث اینه که در این نقل قول گفته میشه همه چیز عین وجود خداست. حالا اگر شما عین وجود خدایی پس خلقت شما چه معنایی داره؟! یعنی خدا وجود خودش رو خلق کرده؟!
اما اینکه شما میگین از جهت تشبیه عین وجود خداییم و از جهت تنزیه نه مطلب رو اصلاح نمی کنه. چون این "جهت" که شما میگی یعنی لحاظ ذهنی شما و حقیقت و عینیت رو عوض نمی کنه. بالاخره در جهان واقعیت یا شما عین وجود خدا هستی یا نیستی اگر هستی پس معنای خلقت چیه؟! و اگر نیستی پس دیگه نمیتونی بگی این مطلب درسته!

موفق باشید

[="DarkOrchid"][="3"]با سلام و عرض ادب و احترام....
وحدت وجود به هیچ وجه اتحاد و یا حلول ذات ما لا اسم له و ما رسم له با اشیا نیست !
به دلیل اینکه اشیاء دارای تعینات و حدودات هستند و ذات خداوند لا محدود !
وحدت وجود به معنی استقلال ذات خداوند در وجود است ...
که با وجود این استقلال آیا برای موجودات دیگر استقلال میماند یا نمیماند ؟! مطمئنا نمیماند ! و وجودشان ظلی و تبعی هست...
تمام موجودات وجودشان از حضرت حق است ! و تمام ظهورات حضرت حق میباشند و تجلیات ذات حضرت حق....
اما حضرت علامه طهرانی قدس سره نیز میفرمایند :
اما ظاهر از مظهر جدا نیست...و متجلی از متجلی فیه انفکاک نمیتواند داشته باشد ! وگرنه دیگر ظهور و تجلی نیست و آن موجودی جداست و این موجودی جدا...و عنوان مخلوق و ربط و رابطه برداشته میشود و همه چیز موالید خدا میشود ولی حضرت حق میفرمایند (( لم یلد ))
و از جنال علامه طهرانی این متن زیر را مشاهده بفرمایید :

ینیّت حقّ با اشیاء، عینیّت ذات بسیط ما لا اسم له و لا رسم له با اشیاء نیست؛ زیرا آن قابل وصف نیست و این اشیاء به وصف مى‏آیند. او تعیّن و حدّ ندارد؛ اینها همگى محدود و متعیّن هستند. عینیّت به معنى عینیّت علّت با معلول، و خالق با فعل، و ظاهر با ظهور است. بدینمعنى كه: اگر فرض رفع حدود و تعیّنات شود، دیگر غیر از وجود بَحْت و بسیط و مجرّد چیز دیگرى در میان نمى‏ماند و نمى‏تواند در میان بماند.
وحدت وجود به معنى تعلّق و ربط حقیقى- نه اعتبارى و توهّمى و خیالى- همه موجودات است با خالقشان، و در اینصورت دیگر فرض زنگار استقلال در موجودات بى معنى مى‏شود. همه با خدا مربوطاند؛ بلكه ربط صرف مى‏باشند. و خالق متعال كه حقیقت وجود و أصل الجودِ و الوُجود است با تمام اشیاء معیّت دارد؛ نه معیّت 1+ 1 كه این غلط است و عین شرك است؛ بلكه فى المَثَل مانند معیّت نفس ناطقه با بدن، و معیّت عقل و اراده با أفعال‏

صادره از انسان كه تحقیقاً در مفهوم و مفاد و معنى یكى نیستند؛ ولى از هم منفكّ و متمایز هم نمى‏باشند.
عزیزم! مگر آیات قرآن را نمى‏خوانیم كه: وَ هُوَ مَعَكُمْ أَیْنَ مَا كُنتُمْ «او با شماست هر كجا كه بوده باشید!»؟
آیا این معیّت، حقیقى است یا اعتبارى و مجازى؟ اگر بگوئید: اعتبارى است، در اینصورت دیگر میان او و ما بهیچوجه ربط و رابطه‏اى برقرار نمى‏شود، و هر ذرّه از ذرّات عالم و هر موجود از مُلك تا ملكوت جمیعاً موجودات مستقلّه مى‏گردند، و به تعداد آنها باید قائل به قدیم و أزل و أبد شویم،
اما باید ادراک این معانی بالمشاهده و بالعیان باشد که این هم کاری کسی نیست مگر کسانی که به مقام توحید عالی رسیده باشند...


[/][/]

باسلام
پیش از ادامه بحث لازم به ذکر است سعی بنده بر ان است در مباحثی که مطرح میشود، نظر شخصی خود را دخالت ندهم و طرح مباحث بر اساس نظریات طرفداران وحدت وجود باشد. اما از آنجا که این نظریه حداقل دارای دو رویکرد افراطی و معتدل است و قاعده بسیط الحقیقه نیز تا حدودی وحدت وجود غیر افراطی را تداعی دارد و اثبات میکند، سعی میکنم که بر اساس این مشرب توضیح دهم.

tazkie;562395 نوشت:
اراده و قدرت عملی که موجودات زنده در خود می بینند، چیست؟ آیا سایه یا تصویر درون آینه، می تواند در خود اراده و قدرت تصمیمگیری داشته باشد؟

این جلوه حق تعالی، اراده ای که دارد اراده مستقلی به معنای واقعی نیست. همانطور که در تبیین عرف کلامی و فلسفی رایج مطرح است، رابطه اراده و قدرت انسان با اراده و قدرت حق تعالی، رابطه طولی است و اینطور نیست که مستقل باشد هرچند خیالی نیز نیست و واقعا انسان نیز اراده دارد. در نظریه وحدت وجود بر اساس قاعده بسیط الحقیقه، نیز اراده و قدرت بنده تجلی اراده و قدرت حق تعالی است و حق تعالی از این صفت کمالی به نحو کمال و تمام برخوردار است و اراده و قدرتی که در انسان وجود دارد، سایه و جلوه ای از اراده و قدرت حق تعالی است. البته این بدان معنا نیست که اراده و قدرت در انسان، چون جلوه است، پس خیالی است. خیر، همانطور که این قاعده در مورد اصل وجود سایر موجودات(غیر از حق تعالی) مستلزم این نیست که وجود آنها خیالی و سایه باشد یا اگر وجود خدا، وجود آنها را در بر گرفته است و کمالات وجود آنها را دارد، پس وجود مالی آنها خیالی باشد، در مورد صفات کمالی مانند اراده و قدرت نیز چنین وضعی برقرار است.

tazkie;562395 نوشت:
وجود را، واجب الوجود می دانند یا ممکن الوجود؟ اگر ممکن الوجود است، نمی تواند در خدا و عین ذات او باشد، زیرا امکان در خدا راه ندارد، لذا منطقاً باید وجود را واجب الوجود انگاشت.

این افراد معتقدند که وجود دو حیثیت دارد. یک حیثیت مربوط به ذهن است که همان وجود مفهومی و کلی است که تنها در ظرف ذهن وجود دارد و از وجودهای خارجی انتزاع شده. درست مانند سایر مفاهیم کلی که در فلسفه به نام معقول ثانی فلسفی معروف است.
یک حیثیت نیز مربوط به عالم خارج است و آن وجود، شخصی است و به هیچ وجه، کلیتی ندارد و فرد وجود هست که وجود دارد نه وجود کلی.
به نظر این افراد، نه وجود کلی مفهومی در خارج وجود دارد(یعنی وجودی که درخارج باشد و قابل صدق بر کثیرین باشد) و نه وجود به صورت کلی سعی( که در جهان سریان و جریان داشته باشد و واقعا وجود خارجی داشته باشد).
بنابراین، وجود خارجی در یک مورد واجب الوجود است و در مابقی موارد ممکن الوجود.

tazkie;562395 نوشت:
با سپاس از توضیجات شما، آیا دو موجود همنوع، مثلاً دو انسان، هم با کمالات از هم متمایز می شوند؟

قطعا همینطور است. خصوصا بر اساس مبانی صدرا که هر فردی از آنچه منطقیون به نام نوع می شناختند، یک فرد خاص و منحصر به فرد با خصوصیات وجودی خاص و با یک مرتبه وجودی خاص است. به عبارت دیگر، هر فردی از انسان، در هر لحظه یک فرد از نوع انسان است نه اینکه یک فرد انسان در تمام طول زندگی یک فرد باشد و ماهیتش عوض نشود. خیر بر اساس حرکت جوهری، هر فرد از انسان دائما در حال تغییر و تکامل و تناقص است و این تکامل در ماهیت و هویت او تاثیر میگذارد و هر لحظه از زندگی هر انسان، یک فرد از نوع انسان ایجاد میشود.
بنابراین، نه تنها دو فرد از یک نوع با یکدیگر تمایز دارند، بلکه هر لحظه از زندگی انسان، یک فرد از نوع انسان ایجاد میشود که با فرد قبلی اختلاف و تمایز دارد، هرچند وجود هر دو در اصل وجود بودن اشتراک دارند و تمایزشان نیز به شدت و ضعف وجود یا همان کمالات است.

tazkie;562395 نوشت:
به طور اساسی: آیا امور وجودی، از هم متمایزند؟ اگر آری آیا منجر به مرکب شدن وجود از این امور وجودی نمی شوند؟

خیر، این نوع تمایز، تمایز تشکیکی است نه تباینی. درست مانند نور خورشید و نور شمع که هر دو نور هستند و در این جهت مشترکند و اختلافشان نیز در نورشان است. به تعبیر فلسفی مابه الامتیاز آنها(که همان نورانیت آنها) عین ما به الاشتراکشان(که همان نور بودنشان است) است. در اینجا هم دو وجود یا دو امر وجودی، در عین اشتراک در وجود بودن، در شدت و ضعف وجودی با یکدیگر تمایز و اختلاف دارند و این اختلاف چون در همان جهت اشتراک است موجب ترکیب در امور وجودی نمیشود.

tazkie;562395 نوشت:
با این نگاه باید بگوییم که خود تجلیات وجود هم در درون خود وجود قرار دارند، آیا این منجر به مرکب شدنِ وجود از خودش و تجلیاتش نمی گردد؟

واضح نیست لطفا واضح تر بفرمایید. جمله اول با جمله دوم ناسازگار و ناهمخوان است.
tazkie;562395 نوشت:
ولی پیش از آن توضیح بدهم که جنس نداشتنِ وجود خودش حکم است و نمی تواند فرض انگاشته شود و از سوی دیگر، جزء نداشتن وجود هم نمی تواند پیشفرض باشد، زیرا خودش بر اساس حکم این استدلال، یعنی جنس نداشتن وجود اثبات می شود.

دوری در کار نیست. ایک مسئله بیشتر نیست که با دو حیثیت به آن نگاه میکنیم.
وجود جزء ندارد. برای اثبات این امر باید ثابت کنیم که هیچ یک از اقسام جزء(عقلی، خارجی و مقداری را ندارد) از سوی دیگر، جنس ندارد این قبلا ثابت شد زیرا جنس خودش از اجزای عقلی است که در بحث قبلی آنرا انکار کردیم به عبارت دیگر،
یک بار میگوییم، جزء ندارد زیرا اگر بخواهد جزء داشته باشد، یا باید جزء عقلی داشته باشد که همان جنس و فصل است یا جزء خارجی که همان ماده و صورت است یا جزء مقداری که همان اجزای مادی خارجی است.
ابتدا ثابت میکنیم که جنس و فصل نمیتواند داشته باشد، بعد که این ثابت شد، ترکیب از ماده و صورت نیز نفی میشود. جزء مادی نیز که معلوم است ندارد.
بعد یک بار دیگر از این حیث نگاه میکنیم که چرا جنس ندارد، خب معلوم است که جنس، یکی از اجزای عقلی است و وقتی جزء عقلی داشتن باطل شد، این نیز باطل میشود.
به تعبیر علامه طباطبایی:
# وجود جزء ندارد
# زیرا جزء یا عقلی است(مثل جنس و فصل) یا خارجی است(مثل ماده و صورت) یا مقداری(مثل اجزای خطر و سطح و جسم تعلیمی)
# هیچ یک از اینها دروجود راه ندارد.
زیرا:
جزء عقلی ندارد چون اگر وجود جنس و فصل داشته باشد، جنس آن دو حالت بیشتر ندارد یا وجود است یا غیر وجود.
اگر وجود باشد، نتیجه آن این میشود که فصل آن که قرار است مقسم آن باشد، مقوم آن بشود.
اگر غیر وجود باشد، درست نیست زیرا غیر از وجود چیزی نیست که بخواهد جنس چیزی باشد.

جزء خارجی ندارد چون ماده و صورت(اجزای خارجی) همان جنس و فصل(اجزای عقلی) هستند که با دو حیثیت و لحاظ به آنها نگریسته میشود و وقتی وجود، جزء عقلی نداشت، قطعا جزء خارجی نیز نخواهد داشت.

جزء مقدرای نیز ندارد زیرا مقدار از عوارض جسم است و جسم مرکب از ماده و صورت. پس وقتی وجود، ماده و صورت نداشت، پس جسم ندارد و وقتی جسم نداشت، جزء مقداری نیز نخواهد داشت.(بدایه الحکمه، ص24)

سلام علیکم و رحمة الله

صدیق;562944 نوشت:

این جلوه حق تعالی، اراده ای که دارد اراده مستقلی به معنای واقعی نیست. همانطور که در تبیین عرف کلامی و فلسفی رایج مطرح است، رابطه اراده و قدرت انسان با اراده و قدرت حق تعالی، رابطه طولی است و اینطور نیست که مستقل باشد هرچند خیالی نیز نیست و واقعا انسان نیز اراده دارد. در نظریه وحدت وجود بر اساس قاعده بسیط الحقیقه، نیز اراده و قدرت بنده تجلی اراده و قدرت حق تعالی است و حق تعالی از این صفت کمالی به نحو کمال و تمام برخوردار است و اراده و قدرتی که در انسان وجود دارد، سایه و جلوه ای از اراده و قدرت حق تعالی است. البته این بدان معنا نیست که اراده و قدرت در انسان، چون جلوه است، پس خیالی است. خیر، همانطور که این قاعده در مورد اصل وجود سایر موجودات(غیر از حق تعالی) مستلزم این نیست که وجود آنها خیالی و سایه باشد یا اگر وجود خدا، وجود آنها را در بر گرفته است و کمالات وجود آنها را دارد، پس وجود مالی آنها خیالی باشد، در مورد صفات کمالی مانند اراده و قدرت نیز چنین وضعی برقرار است.

اگر این اراده واقعاً مستقل نیست، چگونه می تواند در برابر ارادۀ خدا قرار بگیرد؟ البته خواهید فرمود که این مربوط به اختیار بشر است، ولی آیا این اختیار منجر به استقلال اراده از ارادۀ خدا نمی گردد؟

صدیق;562944 نوشت:

این افراد معتقدند که وجود دو حیثیت دارد. یک حیثیت مربوط به ذهن است که همان وجود مفهومی و کلی است که تنها در ظرف ذهن وجود دارد و از وجودهای خارجی انتزاع شده. درست مانند سایر مفاهیم کلی که در فلسفه به نام معقول ثانی فلسفی معروف است.
یک حیثیت نیز مربوط به عالم خارج است و آن وجود، شخصی است و به هیچ وجه، کلیتی ندارد و فرد وجود هست که وجود دارد نه وجود کلی.
به نظر این افراد، نه وجود کلی مفهومی در خارج وجود دارد(یعنی وجودی که درخارج باشد و قابل صدق بر کثیرین باشد) و نه وجود به صورت کلی سعی( که در جهان سریان و جریان داشته باشد و واقعا وجود خارجی داشته باشد).
بنابراین، وجود خارجی در یک مورد واجب الوجود است و در مابقی موارد ممکن الوجود.

آیا ای سخن با وحدت و فاقد نوع و جزء بودنِ وجود، سازگار است؟ اگر ما یک وجود داریم و نه بیشتر، این یک وجود یا واجب است یا ممکن.

صدیق;562944 نوشت:

قطعا همینطور است. خصوصا بر اساس مبانی صدرا که هر فردی از آنچه منطقیون به نام نوع می شناختند، یک فرد خاص و منحصر به فرد با خصوصیات وجودی خاص و با یک مرتبه وجودی خاص است. به عبارت دیگر، هر فردی از انسان، در هر لحظه یک فرد از نوع انسان است نه اینکه یک فرد انسان در تمام طول زندگی یک فرد باشد و ماهیتش عوض نشود. خیر بر اساس حرکت جوهری، هر فرد از انسان دائما در حال تغییر و تکامل و تناقص است و این تکامل در ماهیت و هویت او تاثیر میگذارد و هر لحظه از زندگی هر انسان، یک فرد از نوع انسان ایجاد میشود.
بنابراین، نه تنها دو فرد از یک نوع با یکدیگر تمایز دارند، بلکه هر لحظه از زندگی انسان، یک فرد از نوع انسان ایجاد میشود که با فرد قبلی اختلاف و تمایز دارد، هرچند وجود هر دو در اصل وجود بودن اشتراک دارند و تمایزشان نیز به شدت و ضعف وجود یا همان کمالات است.

منظور من این است که وجه تمایزی که ما بین دو فرد قائلیم، که مثلاً در کنار یکدیگر ایستاده اند، تمایز مکانی است، و بودن در یک مکان خاص، نه کمال است و نه نقص. قیافه ها یا صداهای افراد با هم فرق دارد و این الزاماً به معنای بودن یا نبودن یک کمال نیست.

صدیق;562944 نوشت:

خیر، این نوع تمایز، تمایز تشکیکی است نه تباینی. درست مانند نور خورشید و نور شمع که هر دو نور هستند و در این جهت مشترکند و اختلافشان نیز در نورشان است. به تعبیر فلسفی مابه الامتیاز آنها(که همان نورانیت آنها) عین ما به الاشتراکشان(که همان نور بودنشان است) است. در اینجا هم دو وجود یا دو امر وجودی، در عین اشتراک در وجود بودن، در شدت و ضعف وجودی با یکدیگر تمایز و اختلاف دارند و این اختلاف چون در همان جهت اشتراک است موجب ترکیب در امور وجودی نمیشود.

در این مورد بهتر است در تاپیکی دیگر بحث کنیم. انشاء الله بعد از اتمام این بحث.

صدیق;562944 نوشت:

واضح نیست لطفا واضح تر بفرمایید. جمله اول با جمله دوم ناسازگار و ناهمخوان است.

شما می فرمایید وجود واحد است و تجلیاتش نیز در درون خود آن هستند، و نظر به تمایز بین این تجلیات، به نظر می رسد که وجود مرکّب از تجلیات متمایزش بشود.

صدیق;562944 نوشت:

دوری در کار نیست. ایک مسئله بیشتر نیست که با دو حیثیت به آن نگاه میکنیم.
وجود جزء ندارد. برای اثبات این امر باید ثابت کنیم که هیچ یک از اقسام جزء(عقلی، خارجی و مقداری را ندارد) از سوی دیگر، جنس ندارد این قبلا ثابت شد زیرا جنس خودش از اجزای عقلی است که در بحث قبلی آنرا انکار کردیم به عبارت دیگر،
یک بار میگوییم، جزء ندارد زیرا اگر بخواهد جزء داشته باشد، یا باید جزء عقلی داشته باشد که همان جنس و فصل است یا جزء خارجی که همان ماده و صورت است یا جزء مقداری که همان اجزای مادی خارجی است.
ابتدا ثابت میکنیم که جنس و فصل نمیتواند داشته باشد، بعد که این ثابت شد، ترکیب از ماده و صورت نیز نفی میشود. جزء مادی نیز که معلوم است ندارد.
بعد یک بار دیگر از این حیث نگاه میکنیم که چرا جنس ندارد، خب معلوم است که جنس، یکی از اجزای عقلی است و وقتی جزء عقلی داشتن باطل شد، این نیز باطل میشود.
به تعبیر علامه طباطبایی:
# وجود جزء ندارد
# زیرا جزء یا عقلی است(مثل جنس و فصل) یا خارجی است(مثل ماده و صورت) یا مقداری(مثل اجزای خطر و سطح و جسم تعلیمی)
# هیچ یک از اینها دروجود راه ندارد.
زیرا:
جزء عقلی ندارد چون اگر وجود جنس و فصل داشته باشد، جنس آن دو حالت بیشتر ندارد یا وجود است یا غیر وجود.
اگر وجود باشد، نتیجه آن این میشود که فصل آن که قرار است مقسم آن باشد، مقوم آن بشود.
اگر غیر وجود باشد، درست نیست زیرا غیر از وجود چیزی نیست که بخواهد جنس چیزی باشد.

جزء خارجی ندارد چون ماده و صورت(اجزای خارجی) همان جنس و فصل(اجزای عقلی) هستند که با دو حیثیت و لحاظ به آنها نگریسته میشود و وقتی وجود، جزء عقلی نداشت، قطعا جزء خارجی نیز نخواهد داشت.

جزء مقدرای نیز ندارد زیرا مقدار از عوارض جسم است و جسم مرکب از ماده و صورت. پس وقتی وجود، ماده و صورت نداشت، پس جسم ندارد و وقتی جسم نداشت، جزء مقداری نیز نخواهد داشت.(بدایه الحکمه، ص24)

دلیل این بخش از فرمایشتان چیست:

جزء عقلی ندارد چون اگر وجود جنس و فصل داشته باشد، جنس آن دو حالت بیشتر ندارد یا وجود است یا غیر وجود.
اگر وجود باشد، نتیجه آن این میشود که فصل آن که قرار است مقسم آن باشد، مقوم آن بشود.

بعلاوه شما به بخشی از عرایض من جواب ندادید:

حال با توجه به این مسئله، چرا نمی توانیم فرض کنیم که جنسهای مختلف وجود، با فرض اینکه وجود جنس داشته باشد، در کنار هم وجودهای عامتری نمی سازندد، با فرض اینکه وجود ممکن است جزء داشته باشد، و تا بینهایت وجودهای جدید ایجاد می شود.

فکر می کنم اگر غیرممکن بودنِ این حالت ثابت شود، جنس نداشتنِ وجود هم ثابت می شود.


موضوع قفل شده است