جمع بندی دلیل وحدت وجود

تب‌های اولیه

42 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

tazkie;556917 نوشت:
شاید بد نباشد توضیحی مختصر از این سه بحث، اصالت وجود، تشکیک وجود و ربط علّی ارائه نمایید،

بحث خیلی مفصل میشود. علاوه بر اینکه کسی که به دنبال اثبات وحدت وجود است، باید ابتدا با این مباحث آشنا باشد. لطفا برای مطالعه در این زمینه، به کتابهای فلسفی مراجعه کنید.(مثل آموزش فلسفه استاد مصباح)

tazkie;555087 نوشت:
سلام. در این انجمن دفاعیات زیادی از نظریه ی وحدت وجود می بینیم، ولی من اثباتی بر وحدت وجود ندیده ام. لطفا دلایل خود بر وحدت وجود را ذکر کنید در آن مورد بحث کنیم.

سلام علیکم،
حقیر اطلاعاتی در سطح شما و استاد محترم و سایر دوستان ندارم، مطلبی که در ادامه می‌آید صرفاً از این باب است که شاید به حل موضوع کمک کند، لااقل برای خودم راهگشا بوده است:

بعد از تعریف «وجود» در مقابل «عدم» و تعریف «ماهیت» به عنوان نه یک مفهوم مستقل که یک مفهوم حمل شده بر روی مفهوم «وجود» دیگر بحث اصالت وجود و وحدت وجود بحثی بدیهی خواهند بود که نیازی به اثبات ندارند. اگر ماهیت مستقل از وجود بود باید امکان می‌داشت که نه تنها «وجود بدون ماهیت» که «ماهیت بدون وجود» هم داشته باشیم اما صورت دوم ممکن نیست (حتی در بحث توهم و تخیل هم درست نیست، توهم و تخیل عدم توصیف شده نیستند بلکه وجدهایی با ماهیت‌های جعل شده و غیرمتحقق هستند) پس ماهیت و وجود مستقل از هم نیستند، بلکه ماهیت اضافه‌ی بر وجود است، از باب توصیف آن.
بحث اصل این است که با شروع رُتبی از وحدت وجود چطور می‌توان کثرت وجود را نتیجه گرفت؟ البته منظور از کثرت وجود هم کثرت توصیفات متعدد و ماهیت‌های متفاوت از وجود است نه کثرت چیزی که خودش واحد است ...
در پاسخ ابتدا باید گفت که خداوند واجب‌الوجود است و غنی‌بالذات، اگر خداوند بخواهد دست به خلقتی بزند این خلقت محال عقلی است که به صورت ایجاد یک خدای دیگر (واجب‌الوجود دیگر) باشد، پس خلقت به صورت تولید وجود نبوده و تولید ماهیت خواهد بود ... البته تولید ماهیت اصطلاح درستی نیست و خداوند نور است که یعنی آشکار کننده‌ی آنچه که پنهان است ... چیزی که پنهان است هم امکان است در مقابل واجبی که ذات خودش است ...
پس خداوند هست و ممکنات هم در ذیل وجود او هستند، هستند بدون آنکه باشند، هستند اما به صورت بالقوه ... نوری باید به آنها تابیده شود از حقیقت تا متحقق گردند ... مثال مع‌الفارقش این است که شما یک فضای اوقلیدوسی دو بعدی را در نظر بگیرید و بگویید چه موجوداتی امکان رسم شدن در این صفحه را دارند؟ آیا می‌شود مثلثی را رسم کرد که هر سه ضلعش خط راست (نه منحنی) باشند و جمع زوایای مثلث به جای ۱۸۰ درجه ۱۸۱ درجه باشد؟ خیر! تنها مثلث‌هایی در این فضا ممکن هستند که جمع زوایایشان ۱۸۰ درجه باشد، دیگر انواع و اقسام مثلث‌های با اندازه‌های متفاوت ولی با این یک محدودیت ذاتی که جمع زوایایشان ۱۸۰ درجه است قابل ایجاد هستند، کافی است نوک مداد اثری روی کاغذ بگذارد تا یکی از آنها رسم شوند (بروز و تجلی پیدا کنند)، همگی بالقوه وجود دارند ولی تنها آن که اثر قلم بر کاغذ ایجادش می‌کند نهایتاً بروز خواهد یافت و تجلی کاغذ خواهند شد؛ اگر حدود کاغذ در هر دو راستا تا بی‌نهایت ادامه داشته باشد (یا ناظر از فاصله‌ی بی‌نهایت نزدیک به کاغذ نگاه کند تا میدان دیدش محدود شود) دیگر کاغذ نیست که دیده می‌شود بلکه اشکال رسم شده روی آن هستند که دیده می‌شوند و وجود نه با کاغذ زمینه که با اشکال روی آن توصیف می‌شود. در کاغذ دو بعدی انواع و اقسام خطوط راست و منحنی‌ها (اجزاء) و اشکال (ماهیت‌ها) ممکن‌الوجود هستند و تنها باید ساز و کاری برای رسم آنها قرار داد تا یکی بعد از دیگری به روی کاغذ ظاهر شوند ... به عبارت دیگر وقتی یک کاغذ دو بعدی در دست داریم انواع و اقسام ممکن‌الوجودها روی آن هستند که تنها بروز پیدا نکرده‌اند ... اگر رسم شوند ما خطوط سیاه روی سطح سفید را توصیف می‌کنیم ولی آنها چیزی جز تحقق نقاط روی آن صفحه‌ی سفید نیستند، به نظر می‌رسد که اصالت با شکل باشد چون تمام اطلاعات توصیف وجودی آن از شکلش استحراج می‌شود در حالیکه اصل وجودش کاغذ زمینه است ... حال که خلقت از نوع ایجاد ماهیت است بر مبنای توالی علی و معلولی، سؤال اینجاست که چطور باید اثر مداد را که خلقت خداوند است جدای از خود خداوند که حقیقت وجود است ندانست؟
از یک نظر این سؤال بحثی است که می‌تواند در مقیاس انسان پاسخ درستی نداشته باشد ... اما از طرف دیگر کامل هم از تفکر در مورد آن دستمان قطع نشده است ... مثلاً اگر نمی‌دانیم ساز و کار خلقت خداوند و بخشیدن وجود به «ممکن بدون وجود» چگونه است ولی می‌توانیم لااقل در این مورد فکر کنیم که چطور خداوند ماهیت را حمل بر حقیقت می‌کند بدون آنکه چیزی از خارج از خودش به حقیقت اضافه شود!؟ خدایی که خودش ماهیت نداشته و توصیف شدنی نیست چگونه خالق ماهیت می‌شود؟
پاسخ به این سؤال به نسبت راحت می‌شود اگر به دو نکته‌ی زیر دقت شود:

  • یکی اینکه اسماء الحسنی خداوند مشتمل بر اضداد هم هستند
  • و دیگر اینکه همه چیز به جز خداوند زوج است
فرض کنید ما بخواهیم مجموعه‌ی اعداد طبیعی را از مجموعه‌ی تهی بیافرینیم، این کاری است که در نظریه‌ی مجموعه‌ها راحت انجام می‌شود، مثلاً می‌گویند که مجموعه‌ی تهی {} را بگیرید صفر، مجموعه‌ی {{}} می‌شود عدد ۱ (توجه کنید که مجموعه‌ی تهی با مجموعه‌ای که تنها عضوش مجموعه‌ی تهی است فرق دارد، اولی عضوی ندارد اما دومی یک عضو دارد، اگرچه این عضو هم خودش یک مجموعه‌ی تهی باشد) و به طرز مشابه داریم:
{}=0
{{}}={0}=1
{{{}},{}}={{0},0}={0,1}=2
...

که جزئیات ریاضیاتی آن را می‌توانید در این آدرس ببینید و این راه استاندارد برای ساختن اعداد طبیعی در نظریه‌ی مجموعه‌هاست. البته در همان صفحه‌ی ارجاع داده شده روش‌های دیگری هم برای تولید اعداد طبیعی ارائه شده است مثل اینکه هر عدد را می‌توان مجموعه‌ای نه از تمام اعداد قبل از خود که تنها از یک عدد قبل از خود در نظر گرفت، یعنی به صورت {}=0 و {0}=1 و {1}=2 و ... . در این روش دوم ساخت اعداد طبیعی مقدار عدد تنها به بحث ترتیب و توالی اعداد دلالت می‌کند حال آنکه در روش اول نه تنها بحث ترتیب که خود محتوی این اعداد هم با مقدارشان همخوانی دارند که ارتباطی طبیعی‌تر بین عدد و مقدارش برقرار می‌کند که دیگر نمی‌تواند جنبه‌ی اعتباری داشته باشد! اینکه مجموعه تهی هیچ عضوی ندارد و نظیر صفر است، مجوعه‌ی با یک عضو نظیر عدد ۱ است، مجموعه‌ی با دو عضو متمایز (صفر و یک) نظیر عدد ۲ است و ... . بنابراین روش نخست به نظر روش بهتری می‌رسد برای بحث‌های فلسفی که ترجیح می‌دهند برای هر انتخابی یک مرجح قابل قبول داشته باشند، تعریف اعداد به این صورت بیانگر طبیعی‌تری از جایگاه اعداد در توالی و ترتیب آنها پشت سر هم می‌باشد، اینکه اگر عدد ۴ بعد از عدد ۳ می‌نشیند نه بخاطر این است که {3}=4 بلکه بخاطر این است که عدد ۴ در دل خودش تمام اعداد تا ۳ را دارد: {0,1,2,3}=4، رابطه‌ی اول فرق چندانی با رابطه‌ی {4}=5 ندارد ولی رابطه‌ی دوم فرق بسیار بزرگی با رابطه‌ی {0,1,2,3,4}=5 دارد!
در هر دو روش ساخت اعداد طبیعی هر عدد پیش‌نیاز رسیدن به عدد بزرگ‌تر است که به نوعی وجودش برای وجود عدد بزرگتر لازم است، به طوریکه بدون آن علت وجود عدد بزرگتر تامّ نمی‌شود ... پس می‌توان به نوعی رابطه‌ی علّی و معلولی را در این میان شناسایی نمود که در جای خود نتیجه‌ی خوبی است ...
حالا ممکن است یکی سؤال کند که آیا در ایجاد یک شیء به حضور همزمان تمامی زنجیره‌های بالایی علی و معلولی نیاز هست (تعریف نخست) یا صرف حضور حلقه‌ی آخری کافی است (تعریف دوم)!؟ می‌توان به اثرگذاری هر حلقه از حلقات بر روی یک حلقه‌ی مشخص از زنجیره‌ی علّی و معلولی یک وزن نسبت داد که هرچه فاصله‌ی بین دو حلقه بیشتر باشد اثرپذیری معلول از ان علت (حلقه‌ی بالادستی) کمتر باشد تا حلقه‌های مجاور بیشترین اثر را از هم بگیرند.

اما اگر بحث به همین ساختن اعداد طبیعی محدود شود ظاهراً همچنان مشکل اصلی که سعی داشتیم حلش کنیم باقی خواهد ماند، اینکه این «زوائدِ بر اصل» از کجا می‌آیند که از خارج خالق هم نباشند؟ طبیعی است که تا مجموعه‌ی تهی از صفات (ماهیّات) را می‌توان از خود بستر وجودی نتیجه گرفت ولی مجموعه‌ی شامل مجموعه‌ی تهی (عدد ۱) دیگر توصیفی غیربدیهی دارد! این در فلسفه می‌تواند به عنوان تفاوت أحدیت با واحدیت در نظر گرفته شود. برای حل این مشکل حداقل دو کار می‌شود کرد:

  • به نکات گفته شده در بالا توجه شود که همه چیز زوجیت دارد و خداوند هم در تجلی‌اش به عالم خلقت جمع اضداد است ... اینک کافی است تا «ضدها» را از هم جدا نموده و بینشان رابطه‌ای برقرار شود که در حالت عادی قابل خلاصه و فشرده‌سازی نباشد (با اعمال محدودیت‌هایی که کثرت ناشی از آن است و می‌تواند به اصطلاحاً عقال در مرتبه‌ی عقل مربوط گردد)، این رابطه می‌تواند جمع باشد در مورد اعداد حقیقی. برای مثال شما می‌توانید خیلی راحت تساوی‌های زیر را به صورت بدیهی (بعد از تعریف عمل جمع) بنویسید:
(1-)+1=0
(2-)+2=0
(3-)+3=0
...

تا وقتی که جمع ذاتی بین آنها انجام نشده باشد نمایش گسترده‌ای خواهیم داشت از ماهیت‌هایی که کنار هم چیده شده‌اند، ولی به محض آنکه این حاصل‌جمع‌ها حساب شوند و مقداردهی شوند خواهیم دید که چیزی جز صفر در دست نداریم که یعنی عدم ماهیت و توصیف و حقیقت وجود ...
حتی جالب است که توجه شود که نواقصی که در عالم وجود به نظر می‌رسد در یک نگاه کل‌نگر کامل برطرف می‌شود چون «الکلُّ فی کلّ» و کل در اینجا همان مجوعه‌ی تهی از صفات و در نتیجه نهایت کمال است ...
این روش حل مسأله یک ایراد دارد و آن این است که باید مفاهیمی هم برای منفی اعداد طبیعی بیابد ... البته با توجه به زوجیت اشاره شده در قرآن ایده‌ی آن می‌تواند جالب باشد و کشفیات فیزیک جدید مانند بارهای ناهمنام و ماده و ضد ماده و ... می‌تواند به درک بهتر آن کمک نماید ولی همچنان کمی بحث را ثقیل نگاه می‌دارد. اگر کسی بگوید به جای روابط مجموع فوق از روابط تفریق استفاده نماییم اما مشکل دیگری پیش می‌آید و آن این است که دیگر مفهوم زوجیت از بین می‌رود و بلااستفاده می‌ماند:

1-1=0

2-2=0
3-3=0
...


  • اما راه دوم این است که این سؤالات را از خودمان بپرسیم که:
    • آیا ارتباط بین علت و معلول یک ارتباط بایسته نیست که حتماً همراه علت تامه معلول ظاهر شود؟ پاسخ این است که چرا این ارتباط واجب است ...
    • پس اگر واجب است چرا زوجیت را در مقابل فردیت از همین رابطه‌ی علّی و معلولی نتیجه نگیریم؟
در همین راستا می‌توان ابتدا دید که هر عدد معلول چه عدد یا اعدادی است و بعد ارتباط مناسب را میان آنها برقرار کرد تا علت و معلول روی‌هم رفته کامل باشند و بدون نقص و فانی در خداوند، مثلاً:

(5)تابع + 4+3+2+1+0 =0

یا چیزهای دیگری مشابه آن ...
یک خوبی این روش این است که علت محاسبه نشدن جمع بالا و باقی ماندن کثرت و مطرح شدن تجلی می‌شود مفهومی به نام زمان! در واقع وقتی عالم وجود مقید به زمان باشد و علت و معلول با هم حادث نشوند تمامی اجزای این مجموع هرگز یکدیگر را کامل ملاقات نمی‌کنند تا مجموع فوق به این صورت شکل گرفته و حاصلش به صورت بدیهی صفر گردد ... اما در مراتب بالاتر از وجود که نقش زمان کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شود علت و معلول‌ها بیشتر در تقابل با هم قرار گرفته و ماهیات با هم ساده می‌شوند و در مرتبه‌ی حقیقت وجود هم که مقیاس خداوندی خدا و مطلقاً لازمان است تمامی علت‌ها و معلول‌ها حذف شده و علت غایی باقی می‌ماند که وجود بدون ماهیت و وجه‌شبه است، خدا.
بنابر این بیان یک علت حقیقی داریم که بدون صفت است و علت و معلول‌های دیگر همگی لازم و ملزوم هم هستند و اگر یکی به وجود بیاید دومی هم به وجود خواهد آمد، یکی فعلی و دیگری انفعالی، یکی با بار مثبت و دیگری با بار منفی برای جبران آن ... اگرچه در دو مکان متفاوت یا دو زمان متفاوت باشند.

جالب است که صادر اول در عالم که احتمالاً بعد از بستر خلقت (در حدیث امام رضا علیه‌السلام تا حدودی توصیف شده است، اگرچه بسیار فراتر از درک حقیر است، اگر درست خاطرم باشد مشیت و حروف ۲۸ گانه) خلق شده است عقل نخست است و خیر مطلق که در مقابلش جهل خلق شد. این سؤال بلافاصله ایجاد می‌شود که چرا این دو در یک زمان خلق نشدند و خلقت عقل بر جهل مقدم شده است، اکنون با توجه به توضیحات روش دوم در بالا شاید بتوان توجیهی برای آن پیدا کرد و آن اینکه در مرتبه‌ی وجودی حقیقت وجود شرایط لازمانی حاکم است ...

جالب است که بستر ایجاد خلقت یکی حروف ۲۸ گانه شمرده شده است، حروف هم رابطه‌ی ذاتی خاصی با اعداد دارند، مثل اعداد ابجد که تفسیرشان از قول حضرت عیسی علیه‌السلام در کتب روایی آمده است ... و علومی داریم مانند علم جفر و علم حروف و علم اعداد که همگی ریشه در غیب خدا دارند که از نظر نامحرمان دور می‌باشند.

نکته‌ی دیگر اینکه در بحث اصالت وجود و ماهیات و سپس بحث روابط علّی و معلولی قاعدتاً مسأله‌ به این سادگی که اینجا بیان شد نیست ... ممکن است هر دو روش فوق نیاز باشند و حتی روش‌های دیگری که به ذهن حقیر نرسیدند. بخشی از آنچه که حقیر سعی کردم اینجا بگویم این بود که بحث بروز و تجلی وحدت به صورت کثرت یک بحث عرفانی خارج از دسترسی عقل نیست ... اگرچه محیط بحث آنقدر تاریک است که بدون استفاده از وحی احتمال به خطا افتادن بسیار زیاد است و باید مدام مسیر طی شده و نتایج به دست آمده را با ثقلین بررسی نمود که تضادی در کار نباشد و اگر هست تلاش شود که مرتفع گردند. نهایتاً هم تمامی این بحث‌ها یک توصیف و سناریوی احتمالی در بسیاری از مواقع بسیار استعاری و مع‌الفارق است که ظاهراً با تفکر شیعی هم‌خوانی‌هایی دارد. اما در تمام این بحث مفهوم «وحدت وجود» (که موضوع تاپیک است) نه یک نتیجه‌ی عقلی منتجّ از یک سری فرض میانی بلکه نتیجه‌ی مستقیم و بدیهی از یک سری تعریف است، مثل تعریف وجود و عدم و ماهیت ... اگر اشتباه نفهمیده باشم.

یا علی

با عرض سلام. من قبول دارم که بحث سنگینی را مطرح کرده ام و درک مباحث کمی سخت است. ولی تلاشم را می کنم که مسئله را به درستی درک کنم.

صدیق;557183 نوشت:

بله
براساس مبانی صدرایی، امور مادی، محدودیت هستند و محدودیت ناشی از ضعف وجود است. اینها قالبهایی هستند که هر وجود هنگام تشخص یافتن توسط باری تعالی، برایش انتخاب میشود.
این امور وجودی نیستند زیرا وجود، قابل تقسیم نیست و جزء و کل ندارد. حتی دارای جنس و فصل نیز نیست.

اگر امور مادی، وجودی نیستند، پس آیا عدم مطلق و ممتنع الوجود هستند؟ در این صورت چگونه می توانند وجود داشته باشند؟ یعنی از عدم به هستی می رسند؟

از سوی دیگر، این قالبها اگر وجودی نیستند، چگونه از وجودشان سخن گفته می شود.

صدیق;557183 نوشت:

بله
اصولا طبق مبانی فلسفی صدرا، موجودات خارجی در حقیقت چیزی جز وجودهای تشخص یافته که قالب هایی را به خود گرفته اند نیستند. هرچه وجود ضعیفتر باشد، قالب ضعیف تری را انتخاب میکند.

شاید بد نباشد توضیح بفرمایید که خود این قالبها چیستند

صدیق;557183 نوشت:

زیرا اگر جزء داشته باشد، آن جزء چیست؟
یا وجود است یا نقیض وجود؟(زیرا ارتفاع و اجتماع نقیضین محال است)
اگر جزئش خودش باشد که نتیجه آن، اجتماع یک چیز از خودش و خودش میشود.
اگر نقیض خودش باشد، که نتیجه آن اجتماع و ترکیب یک موجود از وجود و عدم میشود، حال آنکه عدم چیزی نیست که در ترکیب قرار بگیرد.

اولاً منظورتان از ارتفاع را متوجه نشدم.

ثانیاً اگر مفهوم این فرمایش شما این است که آب هم واحد است، زیرا اگر آب را متکثر کنیم باز هم آب است، وحدت وجود در این مفهوم مقبول است، وگرنه مثال آب، خودش مثال نقض این قضیه است.

صدیق;557183 نوشت:

تکثر وجود، خودش نیاز به اثبات دارد و نمیتواند پایه مدعای شما قرار بگیرد.
بساطت وجود را نیز در بالا توضیح دادم.

تکثر وجود در اینجا یک احتمال بود و نه یک ادعا.

گویا منظور شما این است که وجود، خودش واجب الوجود است، و لذا صفات بساطت و وحدت نیز برایش ثابت است.

صدیق;557183 نوشت:

چرا دقیقا همین مسئله است که سوال شما را بر طرف میکند(اگر دقت کنید).
زیرا با توجه به چند مقدمه زیر ترکیبی در ذات واجب به وجود نمی آید:
اینکه کل الاشیاء بودن در کمالات وجودی است و کمالات وجودی همگی در وجود بودن مشترکند و بساطت وجود و جزء و کل نبودن آن.

صدیق;557183 نوشت:

لطفا دقت فرمایید.
بسیط الحقیقه، کمال همه چیز را دارد. کمال همه چیز وجود آنهاست. وجود چیزی نیست که جزء داشته باشد یا جزء چیزی باشد.
بنابراین، کل الاشیاء بودن، ربطی به ترکیب ندارد.

بله با این تعبیر صحیح است، ولی کل الاشیاء بودن یک عبارت قراردادی خواهد بود. در واقع منظور ما این است که هر چه در اشیاء از امور وجودی هست، در خدا هم هست، و این مسئله را با تعبیر کل الاشیاء بودن خدا مطرح می کنیم.

صدیق;557183 نوشت:

وحدت وجود منافاتی با کثرت موجود ندارد.
وحدت وجود و موجود، قول افراطی صوفیه است که قابل اثبات نیست.
فلاسفه متعالیه، قائل به وحدت وجود در عین کثرت موجود هستند.

آیا اینکه ما موجودات مختلف داریم، به معنای وجود انواع مختلف وجود نبوده و فقط به معنای حضور و عدم حضور امور وجودی مختلف در موجودات مختلف است؟

صدیق;557183 نوشت:

بله
اصولا طبق مبانی فلسفی صدرا، موجودات خارجی در حقیقت چیزی جز وجودهای تشخص یافته که قالب هایی را به خود گرفته اند نیستند. هرچه وجود ضعیفتر باشد، قالب ضعیف تری را انتخاب میکند.

توجه بفرمایید که اینجا باز خودتان از تعبیر "وجودها" استفاده کرده اید. بعلاوه دلیل فلسفه صدرایی بر این مدعا چیست؟

صدیق;557185 نوشت:

ادامه قاعده دقیقا همین مسئله را تذکر میدهد"لیس بشیء منها"
این بخش اشاره به این مطلب دارد که یک وقت تصور نشود، کل الاشیاء بودن به این معناست که خداوند، سنگ و چوب و انسان و .. است. خیر کل الاشیاء بودن یعنی تمام مراتب وجودی به وجود بسیط را خداوند دارد و در نزد او حاضر است. نه به نحو ترکیب.

شما فرموده بودید که در کار بودن وجودی در کنار خدا، ذات خدا را مرکب می کند. بنده عرض کردم که خب اگر یک وجودی از نوع ممکن در کنار خدا باشد و بخشی از امور وجودی را داراست، برای خدا نقصی نیست: ابتدا در ظاهر خدا مرکب می شود از وجه اشتراک و وجه تمایز، ولی دقت کنید که وجه تمایز چیست؟ امری وجودی است یا امری عدمی؟ نمی تواند امری وجودی باشد زیرا هر امر وجودی که در آن در آن وجود نباشد، می تواند به صورت بالغیر می تواند آنرا از خدا بگیرد و وجه تمایز در آن زمینه برطرف شود، لذا تمایز در امری عدمی است. وجه اشتراک وجودی و وجه تمایز عدمی است، و وجه تمایز چیزی نیست در کنار وجه اشتراک خدا را مرکب کند. زیرا ترکیب عدم و وجود، بی معناست.

صدیق;557185 نوشت:


جنس به نظر منطقی منظورم است که جزء مشترک بین افراد مختلف الماهیه است. مثل حیوان که بین افراد انسان، بقر، فرس و سایر حیوانات، جزء مشترک است.

اینکه وجود جزء ندارد را در پست قبلی گفتم.
اما اینکه جزء چیز دیگری (نوع یا جنس دیگری) نیست به این دلیل است که:
- غیر از وجود چیزی در عالم نیست.
- اگر وجود بخواهد جنس داشته باشد، یعنی برای تحقق نیاز به فصل دارد.
- جنس آن، یا وجود است یا نقیض وجود.
- اگر جنس ان وجود باشد، لازمه اش ان است که وجود خارجی از ترکیب خودش و یک فصل به وجود آمده باشد. که محال است.
- اگر جنس آن غیر وجود(یعنی عدم) باشد، لازمه اش آن است که وجود خارجی از یک عدم و یک فصل به وجود آمده باشد. که محال است.
در ضمن این بحث در ناحیه فصل وجودنیز پیش می اید.
- هر موجودی یک جنس دارد و یک فصل.
- فصل مایه تشخص نوع در خارج است.
- جنس که دو فرض و دو احتمال بالا را داشت.
- فصل آن، یا وجود است یا لا موجود.
- اگر فصل آن لاوجود باشد، پس آنچه مایه تشخص یک وجود شده، خودش غیر وجودی و معدوم است.
با همین بیان مشخص میشود که چرا نوع ندارد.
زیرا اگر بخواهد نوع داشته باشد، باید جنس و فصل داشته باشد و وقتی جنس و فصل داشتن وجود در بالا باطل شد، معلوم میشود نوع نیز ندارد.

الان یک مقدار فرمایشتان گنگ شد. در این دو فراز:

- اگر وجود بخواهد جنس داشته باشد، یعنی برای تحقق نیاز به فصل دارد.
- جنس آن، یا وجود است یا نقیض وجود.

منظورتان از "جنس آن" چیست؟ منظورتان ماهیت این "فصل" است یا جنسِ خودِ وجود؟

بعلاوه این بخش از فرمایشتان:

- اگر جنس ان وجود باشد، لازمه اش ان است که وجود خارجی از ترکیب خودش و یک فصل به وجود آمده باشد. که محال است.
- اگر جنس آن غیر وجود(یعنی عدم) باشد، لازمه اش آن است که وجود خارجی از یک عدم و یک فصل به وجود آمده باشد. که محال است.

را لطفاً کمی مفصلتر و مستدلتر بیان فرمایید.

صدیق;557185 نوشت:


بله غیر از آن است.
یک موجود میتواند دائما محتاج به موجود دیگری باشد، ولی نه به صورت ربط علی که صدرا مطرح کرده است.
بر اساس نظریه ربط علی، حقیقت معلول، چیزی جز ربط و وابستگی به علتش نیست. یعنی هستی او عین معلولیت اوست. نه اینکه وجودی داشته باشد مستقل از علت، هرچند وجودی که دائما نیازمند به اوست.
این نیاز در ذات او و در کنه وجود اوست نه اینکه وجودی داشته باشد که نیازمند است.
وجودی دارد که عین نیاز است. اصلا معلول را نمیتوان تصور کرد جز وجودی که عینا نیاز است. چنین وجودی، قطعا نمیتواند مستقل باشد.

مگر متکلمین می گویند که نیاز در ذات معلول نیست؟

با سپاس

tazkie;558162 نوشت:
اگر امور مادی، وجودی نیستند، پس آیا عدم مطلق و ممتنع الوجود هستند؟ در این صورت چگونه می توانند وجود داشته باشند؟ یعنی از عدم به هستی می رسند؟

از سوی دیگر، این قالبها اگر وجودی نیستند، چگونه از وجودشان سخن گفته می شود.


براساس نظریه وحدت وجود، این قالبهای مادی از محدودیتهای وجودی است و رابطه آن با خود وجود، شبیه رابطه سایه با صاحب سایه است.
همانطور که سایه در عین اینکه واقعیت دارند ولی استقلالی از خود ندارند و وجودشان در خارج مثل وجود داشتن عرض در کنار جوهر است.
بنابراین، معدوم نیستند بلکه به عین وجود خود وجود است که موجودند.
tazkie;558162 نوشت:
شاید بد نباشد توضیح بفرمایید که خود این قالبها چیستند

تعبیر قالب ناشی از تنگناهای زبان است و گرنه اینطور نیست که قالب وجودها، همانند قالبهای رایجی باشد که مشاهده میکنیم.
هر وجودی غیر از واجب الوجود که کمال مطلق دارد، نقصی دارد که هرچه نقصش بیشتر باشد، محدودیتش بیشتر است. سایه هم شاهد خوبی برای بحث ماست. شیئی که در مقابل نور قرار می گیرد هر چه جسمش کثیف تر و تراکمش بیشتر باشد و به اصطلاح از صفای کمتری برخوردار باشد، سایه اش بیشتر و پرنور تر است. در بحث ما نیز، از انجا که وجود عین کمال است، هرچه از نقصش بیشتر باشد، از شدت کمتری برخوردار است و همین به منزله سایه و قالب برایش در می آید.
tazkie;558162 نوشت:
منظورتان از ارتفاع را متوجه نشدم.

یعنی آن جزء، نه وجود باشد نه عدم.
tazkie;558162 نوشت:
گویا منظور شما این است که وجود، خودش واجب الوجود است، و لذا صفات بساطت و وحدت نیز برایش ثابت است.

خیر این یک نگاه دیگری به وجود است که مورد پذیرش تمام طرفداران فلسفه صدرا نیست.
منظور بنده این است که وجود به خودی خود هیچ ترکیبی را نمی پذیرد به همان دلیل که عرض شد.

tazkie;558162 نوشت:
بله با این تعبیر صحیح است، ولی کل الاشیاء بودن یک عبارت قراردادی خواهد بود. در واقع منظور ما این است که هر چه در اشیاء از امور وجودی هست، در خدا هم هست، و این مسئله را با تعبیر کل الاشیاء بودن خدا مطرح می کنیم.

قراردادی یعنی چه؟
قراردادی به معنای غیر واقعی، خیر درست نیست، این قاعده بر اساس مدعای طرفدارانش، قاعده ای است که هستی شناسی فرد استخراج میشود.
اما قراردادی به معنای اینکه الفاظش قرار داد و اصطلاح بشر است، درست است اما ربطی به بحث ما ندارد.
tazkie;558162 نوشت:
آیا اینکه ما موجودات مختلف داریم، به معنای وجود انواع مختلف وجود نبوده و فقط به معنای حضور و عدم حضور امور وجودی مختلف در موجودات مختلف است؟

خیر تعبیر از انواع و اجناس و هر تعبیر کلی دیگری در مورد وجود نادرست است.
tazkie;558162 نوشت:
توجه بفرمایید که اینجا باز خودتان از تعبیر "وجودها" استفاده کرده اید.

کسی نگفت که موجودات مادی، وجود ندارند، عرض شد که وجود اینها چون از شدت کمتری برخوردار است، این محدودیتها به صورت قالب برای او به نظر میرسد.

tazkie;558162 نوشت:
بعلاوه دلیل فلسفه صدرایی بر این مدعا چیست؟

همانطور که در ابتدای بحث عرض شد، پیش فرضهای این بحث(اصالت وجود، تشکیک وجود و ربط علی) باید قبلا حل شده باشد وگرنه خود آن مباحث، بحثهای طولانی و مفصلی نیاز دارد.
این بحث هم که در اینجا مطرح شد و شما از آن سوال دارید یکی از بخشهای مربوط به تشکیک وجود صدرایی است که بحث کردن از آن، تاپیک را به بیراهه میکشاند و از اصل موضوع خارج میشود. شما این مباحث را در اینجا به منزله اصل موضوعی بگیرید و اگر تمایل داشتید تاپیک مستقلی برایش درست کنید.
tazkie;558162 نوشت:
بنده عرض کردم که خب اگر یک وجودی از نوع ممکن در کنار خدا باشد و بخشی از امور وجودی را داراست، برای خدا نقصی نیست: ابتدا در ظاهر خدا مرکب می شود از وجه اشتراک و وجه تمایز، ولی دقت کنید که وجه تمایز چیست؟ امری وجودی است یا امری عدمی؟ نمی تواند امری وجودی باشد زیرا هر امر وجودی که در آن در آن وجود نباشد، می تواند به صورت بالغیر می تواند آنرا از خدا بگیرد و وجه تمایز در آن زمینه برطرف شود، لذا تمایز در امری عدمی است. وجه اشتراک وجودی و وجه تمایز عدمی است، و وجه تمایز چیزی نیست در کنار وجه اشتراک خدا را مرکب کند. زیرا ترکیب عدم و وجود، بی معناست.

اگر مراد شما از این ترکیب غیر واقعی و توهمی همان است که در قاعده توضیح دادم(یعنی اینکه کمالات وجودهای ممکن را خداوند دارد و چیزی جدای از وجود او نیست) درست است ولی غیر از این باشد، باطل است.

tazkie;558162 نوشت:
منظورتان از "جنس آن" چیست؟ منظورتان ماهیت این "فصل" است یا جنسِ خودِ وجود؟

هر نوع از یک جنس و یک فصل تشکیل شده است. مثلا انسان از جنس حیوان و فصل ناطق تشکیل شده است.
حالا اگر وجود هم بخواهد جنس داشته باشد، پس وجود برای موجود شدن نیاز به یک فصل دارد تا جنس را از ابهام خارج کند و فردِ نوع را در خارج محقق کند.

tazkie;558162 نوشت:
بعلاوه این بخش از فرمایشتان:

- اگر جنس ان وجود باشد، لازمه اش ان است که وجود خارجی از ترکیب خودش و یک فصل به وجود آمده باشد. که محال است.
- اگر جنس آن غیر وجود(یعنی عدم) باشد، لازمه اش آن است که وجود خارجی از یک عدم و یک فصل به وجود آمده باشد. که محال است.

را لطفاً کمی مفصلتر و مستدلتر بیان فرمایید.


این بحث هم یک بحث منطقی است و پیش نیاز فلسفه. با این وجود توضیح مختصری در این زمینه میدهم. تفصیل بیشتر را در کتابهای فلسفی بخوانید.
جنس، جزء مشترک میان افراد مختلف الحقیقه است.
این جزء، دارای ابهام است و به خودی خود نمیتواند موجود شود، بلکه برای اینکه موجود شود و فرد یک ماهیت را در خارح محقق کند، نیاز به یک جزء دیگر دارد که فصل نامیده میشود.
خود این جزء مشترک(جنس) دو حالت بیشتر ندارد یا وجود است یاعدم(دو حالت دارد زیرا وجود و عدم(یعنی لا وجود) نقیض هستند و نقیضها نه قابل ارتفاعند نه اجتماع)
اگر این جزء، وجودی باشد، پس ترکیب آن با فصل موجب تشکیل وجود و ترکیب آن از خودش(وجود که در قالب جنس است) و فصل است.(البته این احتمال در مورد خود فصل هم هست) در حالیکه یک چیز نمیتواند جزء خودش باشد.
اگر این جزء، عدمی باشد، پس ترکیب آن با فصل، موجب تشکیل وجود و ترکیب آن از عدم و فصل است و این اشکالش بیشتر است زیرا گرچه جنس، ابهام دارد ولی فصل به تنهایی نمیتواند چیزی را در خارج محقق کند بلکه به منزله صورت در خارج است که اگر ماده ای نباشد، صورت نیز نمیتواند چیزی را محقق کند. فصل، جنس را از ابهام خارج میکند ولی اگر جنس نباشد (در اینجا عدمی باشد) از فصل هم کاری بر نمی آید.
tazkie;558162 نوشت:
مگر متکلمین می گویند که نیاز در ذات معلول نیست؟

خیر با توجه به اینکه آنان ملاک احتیاج به علت را حدوث معلول میدانند، قائل به این حرف نیستند. به نظر آنان یک معلول به این جهت که حادث است نیاز به علت دارد نه به این جهت که ممکن است یا فقر وجودی دارد. بنابراین، اگر موجودی حادث نبود، گرچه ذاتش ممکن است، ولی نیازی به علت ندارد. به همین جهت به فلاسفه ایراد میگیرند که قول به قدم عالم، مستلزم این است که عالم نیازی به خدا نداشته باشد.

سلام علیکم و رحمة الله.

صدیق;559200 نوشت:

براساس نظریه وحدت وجود، این قالبهای مادی از محدودیتهای وجودی است و رابطه آن با خود وجود، شبیه رابطه سایه با صاحب سایه است.
همانطور که سایه در عین اینکه واقعیت دارند ولی استقلالی از خود ندارند و وجودشان در خارج مثل وجود داشتن عرض در کنار جوهر است.
بنابراین، معدوم نیستند بلکه به عین وجود خود وجود است که موجودند.

سؤال من این بود که آیا قالبهای مادی یا در این تمثیل سایه ها، خود اموری وجودی هستند یا عدمی. از استقلال آنها از حضرت حق، سؤال نکردم.

صدیق;559200 نوشت:

تعبیر قالب ناشی از تنگناهای زبان است و گرنه اینطور نیست که قالب وجودها، همانند قالبهای رایجی باشد که مشاهده میکنیم.
هر وجودی غیر از واجب الوجود که کمال مطلق دارد، نقصی دارد که هرچه نقصش بیشتر باشد، محدودیتش بیشتر است. سایه هم شاهد خوبی برای بحث ماست. شیئی که در مقابل نور قرار می گیرد هر چه جسمش کثیف تر و تراکمش بیشتر باشد و به اصطلاح از صفای کمتری برخوردار باشد، سایه اش بیشتر و پرنور تر است. در بحث ما نیز، از انجا که وجود عین کمال است، هرچه از نقصش بیشتر باشد، از شدت کمتری برخوردار است و همین به منزله سایه و قالب برایش در می آید.

آیا باید اینگونه نگاه کنیم که شدت و ضعف وجود، وابسته به حضور امور وجودی در یک چیز هستند، و نظر به اینکه امور وجودی همان کمالات می باشند، هر چه کمالها بیشتر باشند، شدت وجود بیشتر است؟

صدیق;559200 نوشت:

خیر این یک نگاه دیگری به وجود است که مورد پذیرش تمام طرفداران فلسفه صدرا نیست.
منظور بنده این است که وجود به خودی خود هیچ ترکیبی را نمی پذیرد به همان دلیل که عرض شد.

این دیگرانی که اینگونه به قضیه نمی نگرند، وجود را، واجب الوجود می دانند یا ممکن الوجود؟ اگر ممکن الوجود است، نمی تواند در خدا و عین ذات او باشد، زیرا امکان در خدا راه ندارد، لذا منطقاً باید وجود را واجب الوجود انگاشت.

صدیق;559200 نوشت:

قراردادی یعنی چه؟
قراردادی به معنای غیر واقعی، خیر درست نیست، این قاعده بر اساس مدعای طرفدارانش، قاعده ای است که هستی شناسی فرد استخراج میشود.
اما قراردادی به معنای اینکه الفاظش قرار داد و اصطلاح بشر است، درست است اما ربطی به بحث ما ندارد.


منظورم غیرواقعی بودن نیست، منظورم این است که ما بین خودمان قرار می گذاریم که منظورمان از "کل الاشیاء بودنِ خدا" حضور تمامی کمالات موجود در اشیاء، در خداست. زیرا کل الاشیاء بودن، به طور طبیعی در زبان فارسی نشانگر این خواهد بود که خدا، عین کلّ اشیاء است.

صدیق;559200 نوشت:

خیر تعبیر از انواع و اجناس و هر تعبیر کلی دیگری در مورد وجود نادرست است.


اصل سؤال این بود که چه چیزی موجودات مختلف را، مختلف می کند؟ فرق شیر و کوه در چیست؟ و وجه تمایز، چه ماهیت است، چه فصل است، و چه هر چیز دیگری، آیا امری وجودی است یا امری عدمی؟

به طور اساسی: آیا امور وجودی، از هم متمایزند؟ اگر آری آیا منجر به مرکب شدن وجود از این امور وجودی نمی شوند؟

صدیق;559200 نوشت:

کسی نگفت که موجودات مادی، وجود ندارند، عرض شد که وجود اینها چون از شدت کمتری برخوردار است، این محدودیتها به صورت قالب برای او به نظر میرسد.

منظورم این نبود که شما گفته اید موجودات مادی وجود ندارند، بلکه منظورم این بود که تعبیر "وجودها" با باور به وحدت وجود، سازگار نیست.

صدیق;559200 نوشت:

همانطور که در ابتدای بحث عرض شد، پیش فرضهای این بحث(اصالت وجود، تشکیک وجود و ربط علی) باید قبلا حل شده باشد وگرنه خود آن مباحث، بحثهای طولانی و مفصلی نیاز دارد.
این بحث هم که در اینجا مطرح شد و شما از آن سوال دارید یکی از بخشهای مربوط به تشکیک وجود صدرایی است که بحث کردن از آن، تاپیک را به بیراهه میکشاند و از اصل موضوع خارج میشود. شما این مباحث را در اینجا به منزله اصل موضوعی بگیرید و اگر تمایل داشتید تاپیک مستقلی برایش درست کنید.

منظورم این بخش از فرمایشتان که "هر چه ضعیفتر باشد، قالبهای ضعیفتری را انتخاب می کند"، نبود، بلکه منظورم این بخش بود که "موجودات خارجی در حقیقت چیزی جز وجودهای تشخص یافته که قالبهایی را به خود گرفته اند نیست" بود. البته اگر نگاه وحدت وجودی نباشد، پذیرش چنین حرفی زیاد سخت نیست، ما وجودهای مختلفی می داشتیم که از یکدیگر با تشخصشان متمایزند، همانطور که شما و جناب سمیع، با تشخصتان از هم متمایزید و دو شخص مختلف محسوب می شوید. ولی این چگونه با وحدت وجود سازگار است؟

یک سؤال اساسی: موجوداتی که با هم فرق دارند، تمایزشان آیا درون وجود رخ می دهد یا در بیرون وجود؟

صدیق;559200 نوشت:

اگر مراد شما از این ترکیب غیر واقعی و توهمی همان است که در قاعده توضیح دادم(یعنی اینکه کمالات وجودهای ممکن را خداوند دارد و چیزی جدای از وجود او نیست) درست است ولی غیر از این باشد، باطل است.

بله کمالات همه در خدا هستند، ولی عرض من این بود که یک موجود در کنار خدا می تواند باشد و در فقدان برخی امور کمالی که در او غائب است از خدا متمایز گردد. یعنی وجه تمایزش از خدا در امور عدمی باشد، و لذا خدا مرکب نخواهد شد.

صدیق;559200 نوشت:

این بحث هم یک بحث منطقی است و پیش نیاز فلسفه. با این وجود توضیح مختصری در این زمینه میدهم. تفصیل بیشتر را در کتابهای فلسفی بخوانید.
جنس، جزء مشترک میان افراد مختلف الحقیقه است.
این جزء، دارای ابهام است و به خودی خود نمیتواند موجود شود، بلکه برای اینکه موجود شود و فرد یک ماهیت را در خارح محقق کند، نیاز به یک جزء دیگر دارد که فصل نامیده میشود.
خود این جزء مشترک(جنس) دو حالت بیشتر ندارد یا وجود است یاعدم(دو حالت دارد زیرا وجود و عدم(یعنی لا وجود) نقیض هستند و نقیضها نه قابل ارتفاعند نه اجتماع)
اگر این جزء، وجودی باشد، پس ترکیب آن با فصل موجب تشکیل وجود و ترکیب آن از خودش(وجود که در قالب جنس است) و فصل است.(البته این احتمال در مورد خود فصل هم هست) در حالیکه یک چیز نمیتواند جزء خودش باشد.
اگر این جزء، عدمی باشد، پس ترکیب آن با فصل، موجب تشکیل وجود و ترکیب آن از عدم و فصل است و این اشکالش بیشتر است زیرا گرچه جنس، ابهام دارد ولی فصل به تنهایی نمیتواند چیزی را در خارج محقق کند بلکه به منزله صورت در خارج است که اگر ماده ای نباشد، صورت نیز نمیتواند چیزی را محقق کند. فصل، جنس را از ابهام خارج میکند ولی اگر جنس نباشد (در اینجا عدمی باشد) از فصل هم کاری بر نمی آید.

ببینید استدلال شما به شکل مطرح شده بود:

- اگر جنس ان وجود باشد، لازمه اش ان است که وجود خارجی از ترکیب خودش و یک فصل به وجود آمده باشد. که محال است.
- اگر جنس آن غیر وجود(یعنی عدم) باشد، لازمه اش آن است که وجود خارجی از یک عدم و یک فصل به وجود آمده باشد. که محال است.

و این استدلال با استدلال دیگرتان برای جزء نداشتن وجود، دور پیدا می کند:

زیرا اگر جزء داشته باشد، آن جزء چیست؟
یا وجود است یا نقیض وجود؟(زیرا ارتفاع و اجتماع نقیضین محال است)
اگر جزئش خودش باشد که نتیجه آن، اجتماع یک چیز از خودش و خودش میشود.
اگر نقیض خودش باشد، که نتیجه آن اجتماع و ترکیب یک موجود از وجود و عدم میشود، حال آنکه عدم چیزی نیست که در ترکیب قرار بگیرد.

در واقع، وجود جنس ندارد، زیرا جزء ندارد(یعنی نمی تواند مرکب از دو نوع وجود که یکی جنس است و یکی فصل باشد) و جزء، ندارد، زیرا جنس ندارد(تا یک جنس از وجود، حاصل ترکیب جنسهای دیگری از وجود باشد.)

و این مصداق دور است.

باسلام

tazkie;561326 نوشت:
سؤال من این بود که آیا قالبهای مادی یا در این تمثیل سایه ها، خود اموری وجودی هستند یا عدمی. از استقلال آنها از حضرت حق، سؤال نکردم.

وجودی هستند، اما امور وجودی به یک صورت نیستند.
خوب است به اقسام وجود توجه کنید.
وجودها در یک دسته بندی کلی، یا فی نفسه اند یا فی غیره. وجود فی نفسه، وجود مستقل است و وجود فی غیره، وجود ربطی(وجود حرفی)
وجود فی نفسه یا لنفسه است یا لغیره.
وجود لنفسه یا بنفسه است یا بغیره.
دقت کنید که قطعا هرچه عدم نیست، وجود دارد، اما مهم نحوه وجود آنهاست.
در فلسفه عرض نیز وجوددارد، جواهر هم وجود دارند، واجب الوجود نیز وجود دارد. اما وجودهایی که از نیاز محض دارند و حتی در جای خود نیز استقلالی ندارند و اگر موجود دیگری نباشد که بر آن تکیه کنند(جوهر) اصلا وجودی نخواهند داشت تا وجودی که نه تنها استقلال دارد لنفسه بنفسه هم هست.
مهم در این میان آن است که ما فرق بین موجودات را درست بفهمیم.
وقتی در عرفان گفته میشود، که سایر موجودات سایه و ظل برای وجود اصلی(یعنی خدا) هستند، مرادشان همین است که وجود آنها در عرض وجود خداوند نیست بلکه سایه یا جلوه ای از وجود اوست.

tazkie;561326 نوشت:
آیا باید اینگونه نگاه کنیم که شدت و ضعف وجود، وابسته به حضور امور وجودی در یک چیز هستند، و نظر به اینکه امور وجودی همان کمالات می باشند، هر چه کمالها بیشتر باشند، شدت وجود بیشتر است؟

بله زیرا از انجا که غیر از وجود، عدم است، پس شدت و ضعف وجودها، وابسته به شدت و ضعف در داشتن کمالات است و این کمالات نیز وجودی هستند نه عدمی زیرا عدم که چیزی نیست که بخواهد باعث کمال باشد و ضعف ناشی از نداشتن این کمالات است. هرچه این کمالات بیشتر باشد، شدت وجودی بیشتر خواهد بود و هرچه کمتر باشد و نداشتن بیشتر باشد، ضعف نیز بیشتر خواهد بود.

tazkie;561326 نوشت:
این دیگرانی که اینگونه به قضیه نمی نگرند، وجود را، واجب الوجود می دانند یا ممکن الوجود؟ اگر ممکن الوجود است، نمی تواند در خدا و عین ذات او باشد، زیرا امکان در خدا راه ندارد، لذا منطقاً باید وجود را واجب الوجود انگاشت.

این گروه معتقدند که مطلق وجود همان وجود مطلق یعنی خداوند است. استدلال آنان نیز این است که مطلق وجود(نه وجودهای خاص و جزیی)، قابل معدوم شدن نیست و هر آن به یک صورت در می آید و معدوم بودن و معدوم شدن کل هستی و وجود و مطلق وجود، خود متناقض است. از سوی دیگر، خداوند نیز وجودی است که فرض نبودن برایش محال است و نبودن خدا، مفهومی خود متناقض است. بنابراین، مطلق وجود همان خدا یا وجود مطلق است.
اما همانطور که عرض شد، اکثر فلاسفه و حتی طرفداران صدرا این نظر را نمی پذیرندو معتقدند مطلق وجود یا همان وجود سِعی، مسئله ای عرفانی است و با مباحث فلسفی قابل اثبات نیست. به همین دلیل، مقدمه اول این استدلال را باطل کرده و استدلال را عقیم میکنند.

tazkie;561326 نوشت:
خودمان قرار می گذاریم که منظورمان از "کل الاشیاء بودنِ خدا" حضور تمامی کمالات موجود در اشیاء، در خداست. زیرا کل الاشیاء بودن، به طور طبیعی در زبان فارسی نشانگر این خواهد بود که خدا، عین کلّ اشیاء است.

خیر همانطور که بیان شد، این قاعده به نظر طرفدارانش، از هستی خارجی و عینی گرفته شده است نه این که صرفا اعتباری ذهنی باشد بلکه نحوه وجود موجودات خارجی رانشان میدهد.
از یک طرف وجود خدا، تمام هستی را پر کرده است و از طرف دیگر هیچ یک از موجودات دیگر به عینه نیست.
tazkie;561326 نوشت:
اصل سؤال این بود که چه چیزی موجودات مختلف را، مختلف می کند؟ فرق شیر و کوه در چیست؟ و وجه تمایز، چه ماهیت است، چه فصل است، و چه هر چیز دیگری، آیا امری وجودی است یا امری عدمی؟

tazkie;561326 نوشت:

به طور اساسی: آیا امور وجودی، از هم متمایزند؟ اگر آری آیا منجر به مرکب شدن وجود از این امور وجودی نمی شوند؟

مباحث مربوط به جنس و فصل و نوع و ... مربوط به ماهیت و بحثی صرفا ذهنی است و ربطی به عالم خارج ندارد. یعنی اینطور نیست که در عالم خارج مثلا در انسان، یک جوهر باشد یک جسم یک جسم نامی یک جسم نامی متحرک یک جسم نامی متحرک حساس و یک ناطق. خیر یک چیز بیشتر نیست و آن همان خصوصیتی است که باعث نطق میشود (نطق لسانی یا نطق عقلانی) و ان خصوصیت منشأ این شده که فصل از آن مشتق شود.
به عبارت دیگر، آنچه قوام به یک ماهیت می بخشد فصل اخیر آن است ولی این فصل اخیر خودش در عالم خارج نیست بلکه در موجوات خارجی، خصوصیتهایی هست که ان خصوصیت اصلی و ذاتی منشأ اشتقاق این فصل ذهنی میشود.
در ادعای این قاعده نیز، هر وجودی یک سری کمالات دارد و یک سری چیزها و کمالات را ندارد. این نداشتن ها را قالبهای آن موجود می گویند. مثلا وجود مادی، یک سری کمالات دارد و یک قالب مادی که این قالب مادی ضعف اوست و به بیان فلسفی، نداشت یک سری کمالات باعث شده به صورت مادی تشخص بیابد.
tazkie;561326 نوشت:
منظورم این نبود که شما گفته اید موجودات مادی وجود ندارند، بلکه منظورم این بود که تعبیر "وجودها" با باور به وحدت وجود، سازگار نیست.

اشکالی ندارد اینگونه تعابیر به واسطه نگاه استقلالی کردن به این موجودات است.
مثلا وقتی شما جلوی آینه می ایستید، گاهی اوقات نگاه شما به اینه به خاطر این است که خودتان را ببینید و گاهی اوقات میخواهید آینه را ببینید. در اینجا یک موجود به دو گونه نگریسته شد.
در یکی به صورت استقلالی خود اینه را دیدید و در دیگری، آینه ابزاری شد برای دیدن خودتان.
موج دریا نیز همینطور است.
در هر صورت، مهم این است که به آن استقلال ندهید و انرا مستقل نپندارید نه اینکه وهم و خیال باشند.
tazkie;561326 نوشت:
متمایزید و دو شخص مختلف محسوب می شوید. ولی این چگونه با وحدت وجود سازگار است؟

دو وجود نیستند دو جلوه از وجود مطلق یا مطلق وجود هستند. و چون در وحدت وجود صدرایی قرار بر این است که وجود مطلق دارای کمالات وجودهای مقید باشد، پس مشکلی نیست. قالبها در وجود مطلق قرار نمیگیرد بلکه اصل وجودشان که کمال است قرار میگیرد.
tazkie;561326 نوشت:
موجوداتی که با هم فرق دارند، تمایزشان آیا درون وجود رخ می دهد یا در بیرون وجود؟

براساس فلسفه صدرایی، تمایز از درون است و یک وجود چون جلوه ای از وجود مطلق است، همان زمان که وجود مطلق تجلی میکند و آن به وجود می آید، به همان صورت شکل و قالب نیز میگیرد.
اما تمایزی که به جعل بسیط از ناحیه علت العلل یا وجود مطلق به وجود آمده است.
tazkie;561326 نوشت:
در واقع، وجود جنس ندارد، زیرا جزء ندارد(یعنی نمی تواند مرکب از دو نوع وجود که یکی جنس است و یکی فصل باشد) و جزء، ندارد، زیرا جنس ندارد(تا یک جنس از وجود، حاصل ترکیب جنسهای دیگری از وجود باشد.)

وجود، جنس ندارد زیرا چیزی جنس دارد که بتوان مفهومی عام تر از آن یافت که آن مفهوم عام با یک مفهوم خاص و مساوی با آن موجود ترکیب شوند و آن فرد را تشکیل دهند.
مثلا انسان جنس دارد یعنی یک مفهوم عام تر به نام حیوان هست که آن مفهوم عام با یک مفهوم خاص و مساوی با انسان به نام ناطق جمع شده و ترکیب میشوند و فرد انسان را تشکیل میدهند.
اما در مورد وجود این امر صادق نیست زیرا مفهوم و مصداقی عام تر از وجود نمی یابیم که در خارج باشد و وجود نباشد. هرچه در خارج هست، مساوی با وجود است.
اما اینکه جزء ندارد، زیرا اگر بخواهد جزء داشته باشد، اشکالش همان است که در استدلالش بیان شد.

سلام علیکم و رحمة الله.

صدیق;561867 نوشت:
باسلام
وجودی هستند، اما امور وجودی به یک صورت نیستند.
خوب است به اقسام وجود توجه کنید.
وجودها در یک دسته بندی کلی، یا فی نفسه اند یا فی غیره. وجود فی نفسه، وجود مستقل است و وجود فی غیره، وجود ربطی(وجود حرفی)
وجود فی نفسه یا لنفسه است یا لغیره.
وجود لنفسه یا بنفسه است یا بغیره.
دقت کنید که قطعا هرچه عدم نیست، وجود دارد، اما مهم نحوه وجود آنهاست.
در فلسفه عرض نیز وجوددارد، جواهر هم وجود دارند، واجب الوجود نیز وجود دارد. اما وجودهایی که از نیاز محض دارند و حتی در جای خود نیز استقلالی ندارند و اگر موجود دیگری نباشد که بر آن تکیه کنند(جوهر) اصلا وجودی نخواهند داشت تا وجودی که نه تنها استقلال دارد لنفسه بنفسه هم هست.
مهم در این میان آن است که ما فرق بین موجودات را درست بفهمیم.
وقتی در عرفان گفته میشود، که سایر موجودات سایه و ظل برای وجود اصلی(یعنی خدا) هستند، مرادشان همین است که وجود آنها در عرض وجود خداوند نیست بلکه سایه یا جلوه ای از وجود اوست.

اراده و قدرت عملی که موجودات زنده در خود می بینند، چیست؟ آیا سایه یا تصویر درون آینه، می تواند در خود اراده و قدرت تصمیمگیری داشته باشد؟

صدیق;561867 نوشت:

این گروه معتقدند که مطلق وجود همان وجود مطلق یعنی خداوند است. استدلال آنان نیز این است که مطلق وجود(نه وجودهای خاص و جزیی)، قابل معدوم شدن نیست و هر آن به یک صورت در می آید و معدوم بودن و معدوم شدن کل هستی و وجود و مطلق وجود، خود متناقض است. از سوی دیگر، خداوند نیز وجودی است که فرض نبودن برایش محال است و نبودن خدا، مفهومی خود متناقض است. بنابراین، مطلق وجود همان خدا یا وجود مطلق است.
اما همانطور که عرض شد، اکثر فلاسفه و حتی طرفداران صدرا این نظر را نمی پذیرندو معتقدند مطلق وجود یا همان وجود سِعی، مسئله ای عرفانی است و با مباحث فلسفی قابل اثبات نیست. به همین دلیل، مقدمه اول این استدلال را باطل کرده و استدلال را عقیم میکنند.


منظور بنده از این "این گروه" همین طرفی که معتقد هستند که نمی شود وجود را واجب الوجود خواند بود. سؤال کردم:

وجود را، واجب الوجود می دانند یا ممکن الوجود؟ اگر ممکن الوجود است، نمی تواند در خدا و عین ذات او باشد، زیرا امکان در خدا راه ندارد، لذا منطقاً باید وجود را واجب الوجود انگاشت.

صدیق;561867 نوشت:

مباحث مربوط به جنس و فصل و نوع و ... مربوط به ماهیت و بحثی صرفا ذهنی است و ربطی به عالم خارج ندارد. یعنی اینطور نیست که در عالم خارج مثلا در انسان، یک جوهر باشد یک جسم یک جسم نامی یک جسم نامی متحرک یک جسم نامی متحرک حساس و یک ناطق. خیر یک چیز بیشتر نیست و آن همان خصوصیتی است که باعث نطق میشود (نطق لسانی یا نطق عقلانی) و ان خصوصیت منشأ این شده که فصل از آن مشتق شود.
به عبارت دیگر، آنچه قوام به یک ماهیت می بخشد فصل اخیر آن است ولی این فصل اخیر خودش در عالم خارج نیست بلکه در موجوات خارجی، خصوصیتهایی هست که ان خصوصیت اصلی و ذاتی منشأ اشتقاق این فصل ذهنی میشود.
در ادعای این قاعده نیز، هر وجودی یک سری کمالات دارد و یک سری چیزها و کمالات را ندارد. این نداشتن ها را قالبهای آن موجود می گویند. مثلا وجود مادی، یک سری کمالات دارد و یک قالب مادی که این قالب مادی ضعف اوست و به بیان فلسفی، نداشت یک سری کمالات باعث شده به صورت مادی تشخص بیابد.


با سپاس از توضیجات شما، آیا دو موجود همنوع، مثلاً دو انسان، هم با کمالات از هم متمایز می شوند؟

ضمناً به این سؤالم جواب ندادید:

به طور اساسی: آیا امور وجودی، از هم متمایزند؟ اگر آری آیا منجر به مرکب شدن وجود از این امور وجودی نمی شوند؟


صدیق;561867 نوشت:

براساس فلسفه صدرایی، تمایز از درون است و یک وجود چون جلوه ای از وجود مطلق است، همان زمان که وجود مطلق تجلی میکند و آن به وجود می آید، به همان صورت شکل و قالب نیز میگیرد.
اما تمایزی که به جعل بسیط از ناحیه علت العلل یا وجود مطلق به وجود آمده است.

با این نگاه باید بگوییم که خود تجلیات وجود هم در درون خود وجود قرار دارند، آیا این منجر به مرکب شدنِ وجود از خودش و تجلیاتش نمی گردد؟

صدیق;561867 نوشت:

وجود، جنس ندارد زیرا چیزی جنس دارد که بتوان مفهومی عام تر از آن یافت که آن مفهوم عام با یک مفهوم خاص و مساوی با آن موجود ترکیب شوند و آن فرد را تشکیل دهند.
مثلا انسان جنس دارد یعنی یک مفهوم عام تر به نام حیوان هست که آن مفهوم عام با یک مفهوم خاص و مساوی با انسان به نام ناطق جمع شده و ترکیب میشوند و فرد انسان را تشکیل میدهند.
اما در مورد وجود این امر صادق نیست زیرا مفهوم و مصداقی عام تر از وجود نمی یابیم که در خارج باشد و وجود نباشد. هرچه در خارج هست، مساوی با وجود است.
اما اینکه جزء ندارد، زیرا اگر بخواهد جزء داشته باشد، اشکالش همان است که در استدلالش بیان شد.


در این استدلال، من یک جای تشکیک می بینم، ولی پیش از آن توضیح بدهم که جنس نداشتنِ وجود خودش حکم است و نمی تواند فرض انگاشته شود و از سوی دیگر، جزء نداشتن وجود هم نمی تواند پیشفرض باشد، زیرا خودش بر اساس حکم این استدلال، یعنی جنس نداشتن وجود اثبات می شود.

حال با توجه به این مسئله، چرا نمی توانیم فرض کنیم که جنسهای مختلف وجود، با فرض اینکه وجود جنس داشته باشد، در کنار هم وجودهای عامتری نمی سازندد، با فرض اینکه وجود ممکن است جزء داشته باشد، و تا بینهایت وجودهای جدید ایجاد می شود.

فکر می کنم اگر غیرممکن بودنِ این حالت ثابت شود، جنس نداشتنِ وجود هم ثابت می شود.

با سپاس

با سلام
من این مطلب را به نقل از آقای حسن زاده آملی دیدم!:

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]"اما نسبت به مشركان كه غير خداوند از موجودات راپرستش مى‏ كنند. پس منتقم از آنها انتقام مى‏ گيرد، زيرا كه آنان حق را محصوركرده‏ اند در آن چه كه او را پرستش كردند و اله مطلق را مقيد قرار دادند. اما از آنجهت كه معبودشان عين وجود حق است كه در اين صورت ظاهر شده است، پس پرستش نمى‏ كنندمگر خدا را «فرضي الله عنهم من هذا الوجه»[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif][یعنی خدا از این جهت از آنها راضی است][/] پس عذابشان در حق ايشان عذب[یعنی گوارا]مى ‏گردد.!!!"
[/] [=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif](ممد الهمم: حسن زاده آملی ص 213)
http://aghlaniyat14.blogfa.com/tag/%D9%88%D8%AD%D8%AF%D8%AA-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF

[/]آیا این نقل قول درسته؟!![=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif][/]

بسم الله الرحمن الرحیم.
سلام علیکم و رحمة الله.
حقیر تا حدی در مورد نظریه ی وحدت وجود تحقیق کردم و مناظرات متکلمین و قائلین این نظریه رو مشاهده کردم.
نمیخوام نظر کلی بدم اما به نظر من این نظریه به هیچ وجه و با هیچ توجیهی پذیرفته نمیشه : جناب صدیق در مورد این نظریه یک نظر افراط و تفریط و یک نظر میانه بیان کردند.
اما تا جایی که دیدم و مطالعه ی اندکی هم داشتم این نظریه تقریبا با همان همه خدایی فرقی نمیکنه البته این رو میشه از مناظرات دو طرف هم مشاهده کرد.
البته نظریه ی خدافراگیر دانی رو هم میشه تقریبا به همین نظریه نزدیک دونست.
موفق و در پناه حق باشید ان شا الله

خانم طلبه;562441 نوشت:
با سلام
من این مطلب را به نقل از آقای حسن زاده آملی دیدم!:

"اما نسبت به مشركان كه غير خداوند از موجودات راپرستش مى‏ كنند. پس منتقم از آنها انتقام مى‏ گيرد، زيرا كه آنان حق را محصوركرده‏ اند در آن چه كه او را پرستش كردند و اله مطلق را مقيد قرار دادند. اما از آنجهت كه معبودشان عين وجود حق است كه در اين صورت ظاهر شده است، پس پرستش نمى‏ كنندمگر خدا را «فرضي الله عنهم من هذا الوجه»[یعنی خدا از این جهت از آنها راضی است] پس عذابشان در حق ايشان عذب[یعنی گوارا]مى ‏گردد.!!!"
(ممد الهمم: حسن زاده آملی ص 213)
http://aghlaniyat14.blogfa.com/tag/%D9%88%D8%AD%D8%AF%D8%AA-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF

آیا این نقل قول درسته؟!!

سلام. فکر کنم فرمایش ایشون بحث تشبیه و تنزیه هست. فکر کنم تاپیک ذیل به شما کمک کنه:

http://www.askdin.com/thread33830.html

ما اینجا در مورد اصل وحدت وجود بحث داریم، نه در مورد فرعیاتش

موضوع قفل شده است