درد و دل با شهدا !i! توبه کردم ننویسم ، اما دل دوباره تنگه !i!

تب‌های اولیه

165 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

نمیدونم چرا
ولی نسبت به گمناماتون
یه حس عاشقونه ی دلسوزانه ی احترام آمیزه فوق بشری دارم
من زیاد بهشت زهرا برو نیستم
اما همیشه ی خدا
وقتی گذرم به تجریش میوفته
امکان نداره سر مزار اون 5 تا شهید گمنامی که اونجا آروم خوابیدن نرم Sad
راستشو بگم ؟
عاشق اون شهید 19 ساله شدم
همون که قبرش از سمت راست اولیه Sad
کلیم تو ذهنم تصورش کردم و برای خودشو آرزوهاش آه کشیدم و دل سوزوندم Sad
کلیم ازش چیز میز خواستم Sad
باید منو ببخشید
خدا و پیامبر و ائمه بسم نبود حالا خواسته های ریز و درشتمو از شما ها هم میخوام Sad
:(((((((((((((((

از اینکه به خاطر ماها خودتونو و آرزوهاتونو قربونی کردید متاسفم :(((

ولی حتمن الان تو بهشت بهتون بیشتر خوش میگذره Sad
مگه نه ؟ Sad


دلــــــم گرفتـــــــه شهیـــــدان مــــــرا ببریـــــد

مـــــرا زغربتـــــــ این خـاکـــــ تا خــــدا ببریــــــد


خوشا آنان که با غربت ز گیتی
شــهادت را پسندیدند و رفتند


ای دوست به حنجر شهیدان صلوات

بر قامت بی سر شهیدان صلوات

از دامن زن مرد به معراج رود

بر دامن مادر شهیدان صلوات

+++

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


امروز برای شهدا وقت نداریم

ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است

ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم

چون فرد مهمی شده نفس دغل ما

اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم

در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است

بهر سفر کرببلا وقت نداریم

تقویم گرفتاری ما پر شده از زر

ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم

هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم

خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم

خیلی دلم گرفته....دلم میخواد برم یه جای تنها......باشهدا خلوت کنم و یه عالمه باهوشون حرف بزنم.......خیلی گناه کردم تو روز قیامت شهیدا کمکم کنیدgeryeh

[="Black"][="2"]

شهدا

شرمنده ایم!
[/][/]

عمریست که از شما غافل مانده ام... سرگردانم... نمیدانم کجا باید هجرت کنم
روز ها یک به یک میگذرند و همچنان سر خط مانده ام...
ای شهدا راه نشانم دهید...
فانوس های شبزنده داریتان همه روشن مانده است...
تا چند فانوس باید دنبال کنم... چقدر مانده تا به شهر شما نزدیک شوم...
دلم هوای سرودن نمیکند... نمیدانم چرا بهانه ی گریستن نمیکند... نفسم دم آرام نمیکند
گویا هوای دلم سنگین تر شده است... برای پریدن بهانه گیر تر شده است... دستم به سوی شما ها درازتر شده است... بغض رسیدن سریعتر شده است
دستم بگیرید که پاهای من... در این شهر گناه سست تر شده است...

چشم های عابر چشم براه تر شده است... به شوق شهرتان اشک بار تر شده است... این حال من است که مدتی بارانی ام... سرم را به پای مادر گذارم که من زهرائیم


دل نوشته ی یکی از خادمان شهدا

بنده رو هم دعا کنید قسمتم شه
ان شاءالله

زمان ما را با خود برده است...

آهسته تر... آهسته تر
کمی آرام تر گام بردارید، من راه نابلدم، می ترسم جابمانم و گم شوم در سیاهی ها...
کمی درنگ کنید! حرف دارم با شما... هم صحبتی با شما را دوست دارم
نیت کرده ام صمیمانه تر با شما سخن بگویم، خلوت کنم، و چه خلوتی می شود...!
من و شما و هرچه که با خاک انس دارد.
از کودکی خاک بازی را دوست داشتم و هنوز هم...!
می خواهم کودکانه خاکی شوم، پاک و معصوم و بی آلایش، که به چشم پاک توان دید پاکان را.
راستش، این روزها زیاد دلتنگتان می شوم!
نه! نه این روزها فقط...! که سالیان درازیست دلتنگتان هستم، هر روز بیشتر و بیشتر...
چه حال خوشی دارد این دلتنگی، خلاصه بگویمتان، این حال را دوست دارم،
با شما بودن را و دلتنگتان بودن را...!
گویند دل به دل راه دارد و این که دلم در هر تپش بیشتر هوایتان را می کند،
برایم نشانه ی خوبیست، آرامم می کند.
هربار که بیشتر می روید... راستی چقدر شتاب دارید برای رفتنتان و جاماندنمان...
اما نه! شما که هرگز نمی روید!
شما مانده اید و زمان ما را با خود برده...!
ای کاش زمان لحظه ای درنگ می کرد، ای کاش زمان ما را به شما می رساند.
خوشا روز وصال، خوشا وعده دیدار، خوشا انتظار شما را کشیدن، انتظار شیرین...
پس بگذارید هم زبانتان شوم، شاید روزی هم زمانتان شوم.
شاید من هم روزی...!
اللهم الرزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک


منبع: نشریه طهورا


وقتی می رم گلستان شهدا پیش داداشم اروم می شم .دوست دارم واقعا دوست دارم همسر اینده ام هم اینجوری باشه.ان شاا...

بیا خوشحال باشیم رفیق ... سالمان نو شده ! سال تحویل امسال هم گذشت ...
فاطمه – همان دختری که پدرش شب عملیات فقط عکسش را دید و بوسید و پرید – بیشتر از 20 سال است که بدون پدرش کنار سفره هفت سین می نشیند ...
30 سال و 1 ماه و 26 روز پیش بود- والفجر مقدماتی - که یکی از بچه های گردان حنظله نوشت : " امروز روز پنجم است ، آب را جیره بندی کردیم ، نان را جیره بندی کردیم ، عطش همه را هلاک کرده است ، همه را جز شهدا ، که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده اند ، دیگر شهدا تشنه نیستند ، فدای لب تشنه ات پسر فاطمه ... "
پاک کن قطره اشکی را که از گوشه چشمت سرازیر شده !این بار برایت مرثیه نمی خوانم تا اشک بریزی!
بیا این بار فکر کنیم ... اگر آن روز بچه های 16 ساله عازم کربلا بودند تا انتقام سیلی زهرا را بگیرند ... من و تو کجا می رویم ؟ برای چه می رویم ...؟
اگر آن روزها علم الهدی و رفقایش قلم هایشان را زمین گذاشتند و زیر آتش دشمن با دست خالی مردانه ایستادند ، من و تو امروز روی وجب به وجب این خاک چه می نویسیم با قلم هایمان رفیق ؟...
راستی هنوز راه قدس از کربلا می گذرد!امروز چه کنیم با این شرمندگی اگر نگاه چمران به مسجدالاقصی افتاده باشد ... اللهم عجل لولیک الفرج

با نام خدا

آی شهــدا با شمـایـم!
نیروهای جامانـده در خاکریز دنیا، از نـفس افتـاده انـد...

پی نوشت:
در کوی نیکنامان ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را...
اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سـبیلک

آی شهدا مرا دریابید ...در این طوفانهای سهمگین

آخرین بار که پیکرهای پاک شهدا رو به تهران آورده بودند ،خیلی شلوغ شد ،باید شهدا رو از روی تریلی به سمت داخل خانه شهید می بردیم،مردا دستاشونو به هم دادن که کسی به خانوما نخوره ولی خیلی شلوغ بود،منم دوست داشتم که یکی از شهدا رو بالای دستم بگیرم ،نمیدونستم چی کار کنم که هم شهید رو روی دستم بگیرم و هم به مردا نخورم،وقتی نوبت خانوما شدبه شهدا گفتم اجازه میدید منم به پیکرتون دست بزنم و تشیعتون کنم، رفتم جلو و همراه بقیه خانوما دستمو به یکی از شهدا گرفتم که ببریمشون داخل خانه شهید،ولی بیشتر جمعیت آقایون بودن،مدام به این فکر بودم که ثوابم گناه نشه( به آقایون نخورم)یه لحظه یه حس خیلی خوب بهم دست داد،آرامش عجیبی بود.متوجه شدم زیر تابوت قرار گرفتم و دورم خانوما هستن ، ازشون تشکر کردم که اجازه دادن که تشییعشون کنم.اون حس رو هیچ وقت فراموش نمیکنم،احساس امنیت و آرامش،اگه ما راهشون ادامه بدیم و به یادشون باشیم اونا هم به طور کاملا محسوس به یاد ما هستن

بچه ها من یادواره شهید محمد رضا تورجی زاده را در دانشگاه گرفتم البته من کیم خودشون بودن و البته از شهیدم قول گرفتم حاجتم را بده ...اخه این شهید خیلی حاجت می ده ....مادرشم دعوت کردیم من برای هدیه خریدم . اینا را نگفتم برای خودنمایی ...برای احساس و حاجت گرفتنم گفتن ...چقدر سنگ انداختن برای برگزار نکردن این یادواره

به نام خدا
شهدا شرمنده ایم.


گر مرد رهي ميان خون بايد رفت از پاي فتاده سرنگون بايد رفت

تو پاي به راه در نه و هيچ مپرس. خود راه بگويدت که چون بايد رفت

یازهرا

:Gol:



قهر کرده اید انگار ؟ درست نمیگویم؟



حاجی دیگر نمیخندی ...!


چه شده آن لبخندهای دائمت؟

حاجی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش میشود ...:geryeh::geryeh:



سرت را بالا بگیر...


به چه می اندیشی؟


از چه دلگیری؟ ...
راستی حاجی ! قبلا ها یه عده ای میگفتند


شماها رفتید بجنگید که چه بشود؟


خودتان خواستید ،خودتان هم شهید شدید


آن وقتها جبهه میگرفتم و جوابشان را میدادم.


حالا خودمانیم حاجی،


بینی و بین الله رفتی که چه بشود؟


رفتی که آزادی داشته باشیم؟


رفتی که عده ای مانتوهایشان روز به روز تنگ تر


و روسری هایشان روز به روز کوچکتر شود؟


رفتی که ماه محرمی هم پارتی بگیرند


و جشن های آنچنانی؟


رفتی که عده ای دختر و پسر به هم که میرسند


دست بدهند و اگر ندهند به هم بگویند عقب مانده ؟


حاجی جان ؛


جای پلاکت را این روزها زنجیرهای قطور گرفته !


جای شلوار خاکی ات را شلوارهای پاره پوره


و چاک چاک گرفته (که به زور پایشان نگهش میدارند)!

ادامه در پست پایین...



جای پیراهن ساده ی "مردانه ات" را


تی شرت های مارک دار گرفته



(بعضا آب رفته اند) !


پسرانمان زیر ابرو بر میدارند !


دخترمان ابرو تیغ میزنند !


اوضاعی شده دیدنی ... پارکها ، سینماها ،


پاساژها شده اند سالن مد ! و البته دوست یابی!


حاجی تو رفتی که خودت را پیدا کنی و خدایت را


اینها مانده اند و دارند خودشان را گم میکنند !


حاجی ؛ گلوله دست شما را زخم انداخت


و بعدها برد ، اینجا خودشان بر سر و صورت و


دست و بازویشان زخم و نقش می اندازند که


زیبا شوند ... !!!

اینجا به کسی بگویی :



خواهرم ... هنوز بقیه حرف را نگفته شاکی میشود


که چرا شما بسیجی ها نمیگذارید راحت باشیم؟


ما آزادی میخواهیم ...چرا شماها نمیفهمید؟


اینجا اگر ماه رمضان به بعضیها گفتی ماه رمضان است،


حرمت نگه دارید.

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]تو را میکشند...به همین سادگی[/]

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]
[/]
[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]اگر گفتی آقا مزاحم ناموس مردم نشو ،[/]

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]
[/]
[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]تو را میکشند و کمترینش اینست که چشمت را کور کنند...[/]

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]
[/]
[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]به همین سادگی[/]

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]
[/]
[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]داغ بر دلم مانده ...[/]

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]
[/]
[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]و من مات و مبهوت از این همه شجاعت [/]

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]
[/]
[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]که تو لا اقل از ما انتظارش را داری و نداریمش ![/]

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]
[/]
[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]اینجا پسری با تیپ آنچنانی هرچقدر هم که بی احترامی کند [/]

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]
[/]
[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]به غیر و سر وصدا کند ،همه میخندند و میگویند چه بانمک ![/]

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]
[/]
[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]اما پسری مذهبی که با صدای بلند صلوات بفرستد [/]

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]
[/]
[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]بعد از نماز جماعت : بعضیها میگویند: [/]

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]
[/]
[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]زهرمار ! داد نزن سرمون رفت !!![/]

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]
[/]
[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]دختری با مانتوی کوتاه و تنگ و آستینهای بالا زده شده [/]

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]
[/]
[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]با قر و غمیش راه برود همه میگویند چه باکلاس![/]

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]
[/]
[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]اما دختری چادری که بخواهد از کنارشان رد شود میگویند : [/]

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]
[/]
[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]صلواااااات : اللهم صل علی محمد و آل محمد[/]

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]
[/]

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]اینجا به خیلی چیزهایی که اعتقاد تو بود میخندند ![/]

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]
[/]
[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]به ریش میخندند ...به چادر میخندند ... به لباس پیغمبر میخندند ...[/]

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]
[/]
[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]راستی فرمانده ... این کتاب صورت هم عالمی دارد ![/]

[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]
[/]
[=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]"فیس بوک" را میگویم[/]

شرف و ناموس و اعتقاد بعضا پر !

عکسهایی در این فیس بوک از خود و خانوادشان میگذارند که آدم شرمش

میشود نگاه کند




شما میگفتی "یاعلی" و زندگی میساختی


اینها عکس میگذارند ...خاطر خواه میشوند ...


زندگی شروع میشود آن هم با یک "لایک" ...


فردا هم طلاق!عجب پروسه ای!!!


این هم به نام آزادی !!! ...


این نظام را اعتقاد نگاه داشته...


به تو میگویند آزادی نداری ... راحت باش ...


زندگی کن!!! که دست از اعتقادت برداری


ما میگوییم بندگی کن و خوب زندگی کن ...


آنها میگویند زندگی کن ،آزاد باش ...


(هرزه بودن هنر است !)


خلاصه حاجی

جای ارزشها عوض شده ...دعایمان کن.


به خودم میگویم: به دلم :


بسوز ...آتش بگیر...


آتش بگیر تا که بفهمی چه میکشم


رنگ ها عوض شده ... حاجی دریاب ...


یا صاحب الزمان :


دلت خون است آقا ... می دانم اما ...!:geryeh::geryeh:

معذرت خواهی میکنم اگه این نوشته زیاد بود....:Gol:

سلام
من خیلی به شهدا علاقه دارم و از وقتی هم که امسال مناطق جنگی جنوب رفتم، علاقه ام به شهدا دو چندان شد...
همیشه سعی میکنم به آرمانهای شهدا تا جایی که میتونم عمل کنم اما گاهی نمیتونم و بعدش خیلی ناراحت میشم.
مثلا گاهی اوقات بی احترامی به مادرم میکنم و بعدش خیلی اذیت میشم...
یا مثلا نگاهم به نامحرم بیفتد، خیلی ناراحت میشم...
چکار کنم که بیشتر بتونم با توسل یه شهدا به نفسم غلبه کنم؟

fsj135;515289 نوشت:
چکار کنم که بیشتر بتونم با توسل یه شهدا به نفسم غلبه کنم؟

با سلام و عرض ادب

http://www.askdin.com/thread1778.html

http://www.askdin.com/thread7080.html

سلام کسی ازکاربرای اسک دین شهیدمحمدحسین رحیمی اهل تبریز رومیشناسه؟لطفااگرمیشناسیدلطفاازش برام بگید.ازجمله شهدایی هستند که ادم باهاشون رفیق بشه لحظه به لحظه کنارآدم میمونن.اگررفته باشیدهویزه ازطرف راهیان نوراونجابخاک سپرده شدن.

انشالله بتونیم روزی دو رکعت نماز برای یک شهید بخونیم آثارش رو تو زندگی میبینیم.حتما حتما
من الله توفیق

با تشکر
استفاده کردیم

یامهدی مددی;515358 نوشت:
ازجمله شهدایی هستند که ادم باهاشون رفیق بشه لحظه به لحظه کنارآدم میمونن.

یعنی بقیه ی شهدا لحظه به لحظه کنار آدم نمیمونن؟؟:Gig:

سلام..
خیلی عالی بود...
:roz:

313;515705 نوشت:
عنی بقیه ی شهدا لحظه به لحظه کنار آدم نمیمونن؟؟
سلام چراولی من هروقت خودمم حواسم نبوده نشونه های حضورشونوتوزندگیم دیدم.

با نام خدا

مــــن اینجا...
در قصــــه خیـــــس این دنیــــــا...
وجـــــودم مچـــاله شد!!!
...کــــارے بکـــن اے شهـــــید
بعضـــے وقت هــا
نمــــے دانم، در میــــان ایــن گــرد و غبـــار گنـــآه
در این دنیـآ
بــا که مـــے توان از بـــے قراری گفــت...؟!

از این سیاهی به خدا...شهدا شرمنده ایم...
خالی شده جای شما...شهدا شرمنده ایم...

شهدا شرمنده ایم...
شهدا شرمنده ایم.


سالهای نه چندان دور همین نزدیکی ها،مردانی در همسایگی ما زندگی می کردند،

که زندگی برای شان جدی ترین بازیچه بود.

زندگی کردند، چون هیچ وقت اسیر وذلیل زندگی نشدند.

زندگی می کردند،چون معنای زندگی را فهمیدند.

آنها آمدند تا زندگی کردن را به ما یاد دهند وما یاد نگرفتیم.



چشم دوختند در چشم ما وبا سکوت شان فریاد زدند،

که جور دیگر هم می شود زندگی کرد.

آنها رفتند وما ماندیم.

رفتن آنها به رفتن یک ستاره ی دنباله دار می ماندو

ماندن ما به ماندن آب در مرداب روزمرگی ها،

انگار که آن ها مانده اند و ما می رویم.

امروز سربرداشته ایم و چشم دوخته ایم به دنباله ی آن ستاره، تامسیرش را گم نکنیم.

شاید روزی کسی از ما خواست به آنها بپیوندیم......

با یاد خدا

مـــــــن به یاد دل و دل ، یاد شما می گیرد....

دل اگر یاد شهـــــــــــیدان نکند می میرد

"قیصر امین پور": آدمهایی هستند در زندگیتان؛ نمی گویم خوبند یا بد.. چگالی وجودشان بالاست...
افکار، حرف زدن، رفتار، محبت داشتنشان و هر جزئی از وجودشان امضادار است...
یادت نمی رود "هستن هایشان را.." بس که حضورشان پر رنگ است. ردپا حک می کنند،اینها روی دل و جانت... ب
س که بلدند "باشند"... این آدمها را، باید قدر بدانی...
وگرنه دنیا پر است از آن دیگرهای بی امضایی که شیب منحنی حضورشان، همیشه ثابت است...

سلام بر بقیةالله الاعظم ومنتظرانش این مطلب را در یکیاز سایتهای خبری خواندم قابل تامل بود حثفم آمد دوستان را از آن بی بهره بگذارم :Gol::Gol::Gol:عاقد دوباره‌ گفت‌: «وکیلم‌؟…» پدر نبود!

ای‌ کاش‌ در جهان‌ ره‌ و رسم‌ سفر نبود

گفتند: رفته‌ گل‌…. نه‌… گلی‌گم‌… دلش‌ گرفت

یعنی‌ که‌ از اجازه بابا خبر نبود

“بیست و هشت ” بهار منتظرش‌ بود و برنگشت‌

آن‌ فصل‌های‌ سرد که‌ بی‌ دردسر نبود

ای‌ کاش‌ نامه‌ یا خبری‌، عطر چفیه‌ای‌

رؤیای‌ دخترانه او بیشتر نبود

عکس‌ پدر، مقابل‌ آیینه‌، شمعدان‌

آن‌ روز دور سفره‌، جز چشمِ ‌تر نبود

عاقد دوباره‌ گفت‌: وکیلم‌؟… دلش‌ شکست‌

یعنی‌ به‌ قاب‌ عکس‌ امیدی‌ دگر نبود

او گفت‌: با اجازة‌ بابا… بله‌… بله

مردی‌ که‌ غیر آینه‌ای شعله‌ ور نبود!

پروانه نجاتی

با یاد خدا

شهدا افتادند تا ما بلندتر بایستیم

پس بنگر

که کجا ایستاده ای

ای رفیق...

دوستان سلام

قسمتی از وصیت نامه احمد جولائیان:

ای برادر و خواهر عزیز:
این روزها روز امتحان است، اگر شعار می دهی که من مسلمانم چرا مسلمان بودن خود را ثابت نمی کنی؟

علی علی


خوش بر سعادتت.
حسرت هم دوره ای های شما را خوردن هم عالمی دارد.

کمبود خواب
با یک روز مرخصی حل می شه!

کمبود وقت
با مدیریت زمــان.

سایر کمبود ها نیـــز علاجی داره ...

با کمبود دست هایت چه کنــم ؟!

به یاد تمام فرزندان شهدا

به مادر قول داده بود برمی گردد،چشم مادر که به استخوان های بی جمجمه افتاد،لبخند تلخی زد و گفت:بچم سرش میرفت اما قولش نمی رفت!
تلنگر کوچکی است باران، وقتی فراموش می کنیم آسمان کجاست

دوستان سلام

قسمتی از سخنان سردار شهید علیرضا ماهینی- مالک اشتر جنگ های نامنظم- در گلزار شهدا:

شهید ترس و وحشتی از مرگ به خود راه نمی دهد.
ما چطور می توانیم این اجازه را به خود بدهیم که نسبت به خون شما بی تفاوت باشیم.
ما امروز بر مزار شما جمع شده ایم تا بگوئیم همچنان مصمم و استوار با یاری الله راه خونین شما را ادامه خواهیم داد.

علی علی

که می گوید شما رفتید و ما ماندیم؟


ما میرویم و شما مانده اید!


شما هستید تا همیشه تا هنوز...


ای شمعهای جاودان بتابید بر ما سیاه سیرتان روشن صورت


وگرنه


جهان باز می ایستد از چرخ و ما هم...


چه شد که روزی خور مهربان پروردگار شدید؟


چه شد که بهشت برایتان سر فرود آورد؟


کمی از یقینتان وام میدهید آیا؟


به آدمیان "عصر معراج پولاد و آهن"


که میگوید موج جنگ شما را مست کرده


ماایم که مردیم به تاریکی گناه


موج آرزوها ما را کشت


میرانده شدیم به دوری از شما


آی آدمها! به کجا چنین شتابان


چطور شود که رویای شبانه مان را مردان بی ادعا پر کنند


ما که مدعیم و مفتخر به روزمرگی زندگی دروغ مان


زنجیر هوس بسته به پاهامان


طمع و فریب آکنده چشمهامان را


ذلت و دریوزگی میکشد دستهامان را


غرور و تکبر را فریاد میکند قلب هامان


اینجا ظلمات است...


نه ماه و نه ستاره ! خالی است شبهامان


بی فروغ و منور به نور مصنوعی : روزهامان تابنده


آی شهیدان! به کجا چنین شتابان؟


آری! نزد منور الانور روزی بخورید


به حق شما را سزد نورانیت تا همیشه تا ابد تا هنوز...


:Sham: تقدیم به شهدای گمنام...
:Sham:

با یاد خدا

.

با رفنت به آموختی برای جاودان شدن باید از دنیا بــرید ....

برای پر کشیدن اینجا قفس تنگی بیش نیست ...

برای عاشق خدا شدن باید از همه چیز برید ...

با یاد خدا

سلام برآنهایی که از نفس افتادند تا ما از نفس نیفتیم،

قامت راست کردند تا ما قامت خم نکنیم،

به خاک افتادند تا ما به خاک نیفتیم،

سلام بر آنهایی که رفتند تا بمانند و نماندند تا بمیرند.

سلام بر شهدا!

آن روز مادرت را محکم در آغوش کشیدی، به صورتش نگاه نکردی که مبادا گریه اش را ببینی ...

آن وقت بغضی را که با سختی، در گلویت نگه داشته بودی، می ترکید


و اشک هایی که پشت حصار مژه هایت گرفتار بودند، طغیان می کرد


آن روز ها هنوز دست روزگار، با خطی از پیری، صورت مادرت را نقاشی نکرده بود!!!

مادرت به قربان قد و بالایت رفت و تو از پیش مادرت رفتی...!

باید می رفتی! ... خدا به همراهت !..

درد دل

آن وقت بغضی را که با سختی، در گلویت نگه داشته بودی، می ترکید

و اشک هایی که پشت حصار مژه هایت گرفتار بودند، طغیان می کرد


آن روز ها هنوز دست روزگار، با خطی از پیری، صورت مادرت را نقاشی نکرده بود!!!

مادرت به قربان قد و بالایت رفت و تو از پیش مادرت رفتی...!

باید می رفتی! ... خدا به همراهت !...

آخرین نامه ای که نوشتی، با همیشه فرق داشت ...!


چرا نوشتی:" مادر برایم گریه نکن..."


بعد از آن نامه، جور دیگری منتظرت بود ...



منتظر خودت، نامه ات، یا خبر شهادتت

خودت را می خواست، ولی فهمیده بود نباید دل ببندد...!

آمد...



نه خودت، نه نامه ات، خبر شهادتت آمد...

دیده بودند که جاذبه ات باز هم کار دستت داد ...



حتی گلوله های تفنگ هم مجذوب جذابیتت شدند...!


و همسنگرت دید که جاماندی، زیر پای عراقی ها و زنجیر تانک ها

ماندی تا امروز ...

امروز مادرت تو را در آغوش گرفته است ...



خیلی محکم تر از قبل ...!


می ترسد از اینکه دوباره تنهایش بگذاری ...!



تازه تو را از زیر خروار ها خاک بیرون آورده اند ...!

اما باز هم از آغوش مادرت رفتی ...!

و او اینبار، با چهره ای ستم دیده از روزگار و قدی خمیده از بار فراق ...




آغوشش پذیرای توست ...!!


اي كشتـگان عشـق بـرايــم دعـا كنيـد

يعنـي نميشود كه مـرا هم صـدا كنيـد ؟

ایـن دستهـای خستـهء خالی دخیلـتان

درد مـرا هـم بــه حُکـمِ اجابـت دوا کنیـد

فـریـاد چشمهـای مـرا هیـچ کـس نـدیـد

پـس یـک نگـاه محبت به من بیـنوا کنیـد

ای مردمان رد شده از هفت شهر عشق

رَحمــی بـه ساکنـانِ خَـمِ کوچـه ها کنید

با یاد خدا


کلیگ روی تصویر برای +

.

گفتی شهادت

گفتم قطره ای خون می خواهد و مقداری شهامت

آه کشیدی

گفتم شهادت مرهمی است بر زخم مرگ ... و دیگر هیچ