جمع بندی دخالت خانواده شوهرم ، زندگی ام را به مرز طلاق کشانده!

تب‌های اولیه

15 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
دخالت خانواده شوهرم ، زندگی ام را به مرز طلاق کشانده!

باسلام و عرض ادب.

من فرزند اول خانواده و دختری حساس و عاطفی از خانواده ای که همیشه همه چیز در حد معقول برایم فراهم بود و همسرم مردی معتقد و خوش اخلاق فرزند چهارم از هفت فرزند، بزرگ شده در خانواده ای با سطح رفاه حداقلی، چهار سال پیش به شیوه سنتی (معرف داماد یکی از دوستانم بودن که با همسرم دوستی صمیمی داشتند) باهم ازدواج کردیم، البته زمان ازدواجمون به لحاظ مالی در وضعیت بهتری قرار داشتند.

من و همسرم بسیار بهم علاقه مند شدیم و این عشق بقدری مرا تحت تاثیر قرار داد که لحظه ای بدون ایشان نمیتوانستم زندگی کنم، ولی از همان روزهای نخست، همسرم که بسیار فردی خونسرد هستن از من میخواستن که چند روزی در هفته را در منزل پدری ام بمانم! من پدر و برادر ندارم و تنها حامی مرد زندگی ام، همسرم است. این قضیه کم کم مرا دلسرد و ناراحت کرد که ایشان چطور بعد از ۴سال هنوز هم تقاضا میکند که تنها بماند و من در خانهء پدرم باشم؟! در حالیکه پدرم هیچوقت راضی نبود که شبی بدور از مادرم بخوابد...

از همان روز نخست خواستگاری، مادرشان مخالف انتخاب من توسط همسرم بودند (اینو بعدا فهمیدم)؛ طوریکه شب بله برون با ناراحتی مجلس را ترک کردند و بعد از یکساعت رایزنی توسط همسرم به مجلس برگشتند. اونشب مادرشوهرم مصر بودن که در منزل مشترکی با ایشان زندگی کنیم، در حالیکه در جلسات خواستگاری مطرح کرده بودند که پسرشان توانایی خرید مسکن مستقل را دارند و حتی میتوانند در خانه سازمانی مربوط به شغلشان هم خانه ای دست و پا کنند.

اما درست بعد از عقد، با اصرار شدید همسرم و خانواده ش جهت یکجانشینی مواجه شدم. لازم به ذکر است که منزل مذکور دو طبقه و متعلق به خواهرشوهر پنجاه سالهء من است که مجرد میباشد و با پدر و مادرش زندگی میکند و طبقه ای را هم به ما واگذار کرده است. با کلی پیگیری و مشاوره رفتن(که مشاورین همه رای به یکجانشینی میدادند تا وابستگی متقابل همسرم و خانواده ش کم کم قطع شود) و وعده وعید که بیشتر از دو سال طول نخواهد کشید که مستقل شویم، بنده با دلی پر از آشوب و غصه وارد این خانه شدم...از همان روز اول دخالت ها و اخم و تخم ها و ایرادگیری ها از سمت و سوی مادرشوهرم آغاز شد، تا جایی که در دوران شیردهی به فرزند عزیزم، چندین مرتبه شوک بدی به من وارد کرد که یکدفعه ساعت یازده شب، من رو میخواست از خونه بیرون بندازه، چرا؟ چون پسرش موقع برگشت از کربلا -اربعین حسینی- نتونسته بود برای مادرش سوغاتی بخره و ایشان من رو که همراه همسرم نرفته بودم رو مقصر میدونست...که از وقتی که تو وارد زندگی پسرم شدی، پسرم عوض شده!

بگذریم! شش ماه اول سال بخاطر هوای گرم، مجبوریم پنجره ها رو باز بگذاریم و شاید باورش سخت باشه که بگم، پدرشوهر من طی این مدت تماما زیر پنجرهء من در حیاط میخوابن! و بارها موضوع رو به خانوادهء همسرم گفتم که حریم خصوصی ما لطمه میبینه، اما اونها به طرفداری از پدرشان پرداختن...بگذریم که رابطهء پدرشوهر و مادرشوهرم بسیار بد است و مدام در این سن باهم بحث و فحاشی دارند و حتی یکدیگر رو مورد ضرب و شتم قرار میدهند.

موضوع اصلی وابستگی شدید همسرم به خواهرشوهرم هست، ایشان بسیار هوشمندانه رگ خواب همسرم در دستشان هست، میداند چطور برادرش را برای انجام تمام اموراتش مجاب کند! روزی که ازدواج کردیم نمیدانستم، قرار هست همسرم راننده اسنپ، باغبان، مسئول خرید وووو خواهرش شود، در حالیکه طی این ۴سال نهایت سه مرتبه با من به خرید آمده باشد و مدام مادر من باید امورات مرا ضبط و رفت کند در حالیکه وقت و بی وقت همسرم در اختیار خانواده ش خصوصا خواهرش میباشد. من در این خانه احساس امنیت روانی نمیکنم و کارم به داروهای ضدافسردگی کشیده است. فرهنگ همسرم و خانواده ش بسیار با فرهنگ من متفاوت هست، درحالیکه من ایشان را چه در خصوصی و چه در جمع با لفظ آقا خطاب میکنم، اما ایشان مرا با الفاظ ناخوشایندی صدا میکند مثلا بزغاله!sad

من سه برادرشوهر دارم که بطور مستقل تشکیل زندگی داده اند و به گفتهء جاری ها و خود همسرم هرگز حاضر نیستند با مادرشان بخاطر اخلاق های خاص و تند، یکجا زندگی کنند، اما همسر من با اعتراف به این رفتارها باز هم حاضر نیست مسکنی در شأن من و بصورت مستقل تهیه فرماید.  پدرشوهرم فردی بی مسئولیت هستن که کلا امور زندگی را به مادرشوهرم واگذار کرده و صبح تا شب مشغول عبادت هست. همسرم حاضر نیست مادر و خواهرش را تنها بگذارد و قصد دارد برای همیشه کنار ایشان زندگی کند، حتی به گفتهء  خودش اگر روزی خانه هم بخرد، به آنجا نقل مکان نخواهیم کرد، چرا که خواهرش ازدواج نکرده و تنها میماند.

همسرم بقدری به خواهرش بها میدهد که یکبار در خیابان خواهرش تماس گرفت که فلان جا بیا دنبالم، و شوهرم بنده را که باردار بودم در فروشگاه گذاشت و رفت دنبال خواهرش و ایشان را رساند منزل و برگشت دنبال من! یا در دوران شیردهی که جایی بودیم و حالم بسیار بد بود، با اصرار خواهرش کیلومترها آنطرف تر برای رژیم درمانی راهی شهرری شدیم و همسرم طوری بد رفتار کرد که از ترسم از ماشین پیاده شدم و فرار کردم و وقتی آمد دنبالم، در انظار مردم مرا کتک زد. لپ مطلب، هرجا من و خواهرش باشیم اولویت با خواهرش است!

از همان سفر ماه عسل، همیشه پدرشوهر، مادرشوهر و خواهرشوهرم در سفرها باید کنار ما میبودند، در غیر اینصورت، مادرشوهرم چنان جنگی برپا میکرد که تماشایی! همسرم نه تنها مخالفت نمیکند که بارها به من بی احترامی هم کرده و من را مقصر میداند و معتقد هست که حضور ایشان در مسافرت ها مارا بهشتی خواهد کرد...همسرم از خدمت کردن به خانواده ش خصوصا خواهرش لذت میبرد و باعث شده خواهرشوهر دیگرم و برادرشوهرهایم و حتی جاریهای بنده پرتوقع باشند و هر روز کارها و مسئولیت هایشان را بیشتر به ما واگذار کنند، در عروسی های برادرشوهرهایم، این همسر من بود که یکه و تنها تمام امورات را برعهده داشت و اصلا هم ابراز نارضایتی نمیکرد و حاضر شد دوباره مسئولیت من و فرزندمان را بر گردن مادرم بیندازد. 

من در این زندگی احساس کسی را دارم که در قفس زندانی شده و امروز به مرز بی تفاوتی نسبت به همسرم رسیدم، یعنی مرحلهء عشق و علاقه و حتی انزجار را طی کرده ام و شده ام زنی گوشه گیر و منزوی!

شاید اوایل خیلی حساس بودم که این قضیه و ایرادگیری های من، شوهرم را بدتر کرد، ولی الان دیگر حتی از آن واکنش های من هم خبری نیست، یعنی بیخیالش شده ام که میدانم این برای زندگی ما سم است...دو راه بیشتر ندارم؛ یا باید بسوزم و بسازم؛ یا باید دخترم رو بردارم و بروم -یعنی جدایی-. چون من نمیتوانم حضور دو زن دیگر را با این شدت وابستگی تحمل کنم. خصوصا که شوهرم تغییرپذیر نیست و بارها گفته که نمیتونی منو تخت تاثیر قرار بدی، ولی درعجبم که خواهرشوهرم چطور میتواند و من نمیتوانم!

شخصیت من مدام مورد هجمهء همسرم قرار میگیرد، که «تو فکر کردی کی هستی؟!» یا «از دماغ فیل افتادی؟!» و...

هرچه تواضع به خرج میدهم و از رفاه گذشته و خوشی ها چیزی به زبان نمی آورم که مبادا شوهرم احساس ضعف کند، قضیه بدتر میشود؛ امروز در جایی ایستاده ام که اعتمادبنفس من توسط همسرم و سرکوب هایش بسیار ضعیف گشته و قادر به تربیت فرزندم هم نیستم.

ممنون که پای درد و دل بنده نشستید.

با نام و یاد دوست

 

 

 

 

کارشناس بحث: استاد شفیق

هوالمحبوب

با سلام و احترام به شما خانم محترم

توصیف شرایطی که از زندگی خود نوشتید، بنده را متأثر کرده و فشاری که از این شرایط را تحمل می کنید برای هر خانمی در زندگی سخت و طاقت فرساست. طبیعی است که هر دختری با آمال و آرزوهایش به خانه بخت می رود و تکیه گاهش در زندگی همسرش است بخصوص برای شما که بیان کردید؛ پدرتان به رحمت خدا رفته اند.

از گفته هایتان پیداست که اوضاع و احوال سختی را می گذرانید و غم زیادی را در زندگی به دوش می کشید.

فکر می کنید با این اوضاع و احوال روحی، چقدر دوام می آورید؟

با توجه به اینکه فرزند هم دارید؛ با این شرایط، چقدر می توانید مادر خوبی برای کودکتان باشید؟

در این شرایط ماندن، نالیدن و افسرده شدن، درحقیقت تبدیل دردهای زندگی به رنج است و همیشه رنج سخت تر است.

چند مطلب در گفته های شما، برای بنده جای بررسی دارد.

مثل اینکه شما گفتید همسرتان فردی معتقد و خوش اخلاق هستند؛ اما توصیف موقعیت ها و رفتارهای همسرتان با شما، خلاف این موضوع را به بنده القاء کرده است. این مطالب با هم تناقض دارد. خوش اخلاقی اگر خصلت کسی باشد به راحتی از بین نخواهد رفت مگر اینکه شرایط یا فرد مقابل رفتارهایی داشته باشد که نقطه ضعف هایش را درگیر کند و عرصه را بر فرد تنگ کند. آیا مداوم گیردادن های شما، ایشان را بدخلق نکرده است؟

اینکه هر زنی در زندگی اش دوست دارد، همسرش به نیازهایش توجه کند و این کاملا طبیعی است. اما اینکه همسر شما بخصوص به خواهرش وابسته است و به گفته خودتان ایشان بسیار هوشمندانه رگ خواب همسرتان را می دانند؛

تا حالا فکر کرده اید که خواهر همسرتان چه رفتارهایی دارد که همسرتان به سمت ایشان گرایش دارد؟ شما هم از آن الگو بگیرید. البته این موضوع نیاز به زمان زیادی دارد تا اثر خودش را بگذارد. 

موضوع دیگری که در زندگی شما جای تأمّل دارد این است که از ابتدا، امورات زندگی شما را خانواده شما به عهده گرفته اند که این کار، اشتباه بزرگی است ولی جلوی ضرر را از هر جایی بگیرید، منفعت است.

یعنی به صورت پله کانی و کم کم  مسئولیت زندگی را از دوش خانواده خود بردارید. به طوری که همسرتان متوجه نشوند که آنها بی مسئولیت شده اند بلکه به دلایل مختلف، آن را کم کنید. طوری که با خانواده تان ، درگیر نشود. برای مثال ، بیماری مادرتان، مشغله هایش و یا هر دلیل دیگری که فکر می کنید بتوان از آن استفاده کرد را به کار گیرید.

اگرچه در این مسیر گاهی فشارهای زیادی بر شما وارد می آید؛ چراکه از طرفی خانواده دیگر مسئول امورات شما نیست و همسر شما هم که عادت به انجام وظایف خودش در مقابل شما ندارد، برخی امورات شما حل نشده باقی می ماند و این مسأله باعث می شود؛ شرایط بر شما سخت شود ولی کمی صبوری لازم است تا کم کم همسرتان به وظایفشان آگاه شوند و آنها را به عهده بگیرند.

با همسرتان برای انجام دادن وظایف و مسئولیت های مردانه و پدرانه اش نجنگید؛ بلکه بگذارید با عواقب انجام ندادن وظایفش، مواجه شود.

کاملا درست و حق طبیعی هر دختری است که دوست دارد بعد از ازدواجش زندگی مستقل و باب میل خودش داشته باشد.

اما شرایط زندگی شما به طوری رقم خورد که از همان اول، با خانواده همسرتان به اینگونه زندگی کنید ولی به گفته خودتان با دلی پر از آشوب و غصه وارد این زندگی شدید. می توان درک کرد دختری که باید با دلی پر از عشق و شور و شادی وارد زندگی شود با دلی پر از آشوب و غصه، زندگی اش را شروع کند، نه تنها دیگر نقطه های شادی زندگی را نمی بیند؛ بلکه هر نقطه منفی ای در زندگی، غم هایش را بیشتر و بیشتر می کند.

در ادامه اگر لازم باشد، پاسخگو خواهم بود

باسلام مجدد.

متشکرم که با دقت مطالب عنوان شده را بررسی کردید و بسیار ممنون بابت راهنمایی هاتون.

فرمایش شما کاملا متین و درست هست، متاسفانه در ابتدای آشنایی و دوران عقد، همسرم مرا روی تعصبی که بر خواهر و مادرش داشت حساس کرد. این قضیه باعث شد تا حسادت زنانه در من فعال شود و زمینهء زودرنجی که از قبل داشتم و حساسیتی که ایجاد شده بود، از سوی من به رفتارهای نسنجیده منجر شود. من این رو کاملا قبول دارم که بدور از سیاست با همسرم رفتار میکردم و سر هر مسئله ای واکنشی هیجانی بروز میدادم. مسبب تغییر رفتار خوش همسرم به رفتارهای نادرست خودم بودم ولی فراموش نکنیم که در این بین، مادرشوهر و خواهرشوهر بنده به آتش ها دامن میزدند، طوریکه همسرم را بسیار تحت فشار قرار میدادند و ایشان به جایی میرسید که عنوان میکرد بین سه زن گیر افتاده ام. خصوصا که مادرشوهرم رفتارهای بسیار خاصی دارد از جمله، لجبازی شدید و قهر کردن با تمام اعضای خانواده، که تمام اطرافیان از جمله خواهرشوهرهایم مدام به من تاکید میکردند که مادر خیلی حساس است و ما جرات نداریم هر حرفی را پیش ایشان بیان کنیم و همه از مادرمان حساب میبریم.

کاملا درست اشاره کردید، گاهی رنجی که میبرم مرا به فکر پایان دادن به زندگی سوق میدهد، گاهی هم صبوری و توکل به خدا، آرام ترم میکند؛ اما ترس از آینده و ادامه پیدا کردن این رویه بیش از هر چیزی چون خره به جانم می افتد.

خواهرشوهر من، دختر بدی نیست اما خوب بلد است همسرم را در شرایطی قرار دهد که با کمال میل برایش خدمت کند، اما همسرم میگوید تو شریک زندگیم هستی و هرطور که مایل باشم با تو رفتار میکنم ولی او خواهرم است و نمیتوانم به او نه بگویم!

گذشته از اینها، اوایل همیشه حضور خانواده ش را مسبب مشکلات و غصه های ایجاد شده میدانستم، اما حالا پی برده ام که دلسوزی بیش از حد همسرم، مسئله ساز است و اینکه توانایی نه نگفتن به آنها را ندارد و گویا مسخ شدهء آنهاست...مثلا یکسال هست که برایشان باغی خریده تا پدر و مادر و خواهرمجردش، با مشغولیت در آنجا به اصطلاح باقی عمر را خوب سپری کنند، اما تمامی مسئولیتهایش برعدهء ماست و مادرشوهرم هرجا مینشیند، چه نزد دخترهایش چه عروسها و حتی مادر بنده، از همسرم شکایت میکند که چرا مثل یک باغبان به امورات آنجا رسیدگی نمیکند!  در حالیکه زمان رسیدن میوه ها، برادرشوهرهایم سر رسیدند و بدون کمک رسانی، میوه ها را برای خانواده های همسرانشان گلچین کردند و آنجا که نیاز بود من و همسرمه در کنار هم به خوشی بپردازیم، شوهرم مشغول بیل زدن میشد و من مشغول غصه خوردن!

من نمیخواهم همسرم یکه و  تنها همه کارهء خانواده ش باشد و روزبروز توقع ها بالاتر برود...تنها همین! راه حلش را نمیدانم.

خواهرشوهرم و همسرم همزمان باهم مشغول به کار شدند اما او با کمک همسرم (حتی کمک مالی) الان صاحب ثروت ملیاردی شده، اما همسر من تنها دارایی اش دویست میلیون پول است، چرا؟! چون به گفتهء خودش، خانواده و تک تک اعضا را حمایت مالی میکرده، تمام هدایای ما به دیگران سکه و طلاست در حالیکه محتاج خواهرشوهرم شدیم و در خانه ش ساکنیم و ایشان با بلبشو نگذاشت پارسال خانه بخریم تا پولمان از ارزش افتاد، چرا؟! چون میگفت اکر تو خانه ای جدا بخری، من پدر و مادرمان را ترک و تنها میگذارم و برای خودم زندگی مستقل تشکیل میدهم...کجای شرع و عرف این درست است؟؟؟

همسرم بارها گفته اگر پدر و مادرم از دنیا بروند من خواهرم را نگه خواهم داشت! این یعنی عمر من با ایشان به فنا رفتن...من لحظه ای از کنجکاوی های خواهر و مادر شوهرم در امان نیستم، هر کجا میروم بنابه خواست خودشان باید اطلاع دهم، اگر ندهم خواهرشوهرم با زیرکی تلفن بدست مدام از همسرم گزارش میگیرد -خدا شاهده که بمحض خروج از خونه تماس میگیره هردفعه- من شخصیت فضولی ندارم و این منو بشدت آزار میده.

از انصاف بدور هست که مدام بدیهایشان را بگویم، اما زمانی از طرف ایشان خوبی میبینم که قبلش به ایشان کلی خوبی کرده باشم در غیر اینصورت حتی جواب سلام من را هم نخواهند داد...تنها به همین اکتفا میکنم که بدانید این خانواده با هیچ کسی رفت و آمد ندارند، یعنی قطع رابطه هستند!

حتی گاهی پیش آمده نزدیک سه ماه خانوادهء ایشان با من که در یک ساختمان زندگی میکنیم، قهر باشند، در حالیکه وقتی چشم تو چشم میشدیم و سلام میدادم، با بی تفاوتی بدون دادن جواب سلام از کنارم میگذشتند. اما همسرم هر روز یک تا دوساعت را کنار آنها میگذراند آنهم بدون حضور من، چون معتقد هست که حضور من جو را از صمیمیت خالی میکند! این رفتار همسرم بشدت روی روحیهء من تاثیر منفی میگذارد و مرا عصبانی میکند. خیلی  درمانده هستم، گناهم فقط تشکیل زندگی و حفظ دین بود.

هوالمحبوب

وقتی مطالب و نوشته های شما را می خوانم؛ شدت غم و گاهی خشمتان نسبت به آنان را با تمام وجود درک می کنم.

 

یک سوالی از شما دارم: شما نیاز به توجه از طرف همسرتان داشتید و دارید و توقع دارید که با این شرایط در کنار مادر و خواهرش زندگی می کنید؛ مورد قدردانی قرار بگیرید، ولی هیچگاه دریافت نکردید و طوری طلبکارانه با شما رفتار شده است؛ می فهمم که شرایط سختی است. اما با این مقدار غم و خشمی که برایتان ایجاد شده و در ادامه هم به آنها اضافه خواهد شد؛ چه خواهید کرد؟

 

در حال حاضر، رفتارهای آنان که همان بوده که هست و خواهد بود؛ اما آنچه که حال شما را روز به روز بدتر می کند، چیست؟

 

غم و خشم دارد شما را از پای در می آورد یا رفتارهای آنان؟

 

آنان که تغییر نخواهند کرد، غم و خشم شما نیز قابل تغییر نیست؟

احساسات ما تابع افکارمان هستند. بگذارید مثالی بزنم:

اگر فرزندتان نیم ساعت از آمدنش از مدرسه گذشته باشد و اگر شما فکر کنید که خدایی نکرده تصادف کرده است؛ چه احساسی دارید؟

اگر فکر کنید که با تذکرهای مکرر به اینکه وقتی رسیدی، خبر بده بعد در کوچه با بچه های دیگر بازی کن و دوباره بازی می کند؛ چه احساسی دارید؟

اگر فکر کنید که اشکالات ریاضی اش را که جلسه قبل غایب بوده را در کوچه دارد از هم کلاسی اش می پرسد؛ چه احساسی خواهید داشت؟

در اولی احساس اضطراب، دومی احساس خشم و سومی احساس آرامش و شادی از اینکه فرزند خوبی دارم.

رفتارهای شما در هر کدام هم تابع احساسات شما خواهد بود، بی شک در اولی در پی تماس گرفتن با مدرسه؛ در دومی رفتار پرخاشگرانه با فرزندتان خواهید داشت و در سومی احتمالا با آمدن فرزندتان، بسیار مهربان با او برخورد خواهید کرد.

 

اگر برای هر یک از احساس ها، دلیل بپرسند، افکار هستند که به عنوان علت احساس بیان می شوند.

دلیل غم و خشم شما در زندگی چیست؟

همچنین می توان گفت شما با این احساس غم و خشمی که دارید رفتارهای متناسب با آن را بروز خواهید داد. اگرچه خودتان فکر می کنید که سعی دارید خوب رفتار کنید ولی زبان بدن گویای  احساس های ماست.

درست است که نیازهایی در شما، پاسخ داده نشده است ولی آیا این غم و خشم، به نیازهایتان پاسخ می دهند یا اینکه نیازهایتان را بیشتر و حالتان را بدتر می کنند.

برای همین است که در مطالب قبل گفتم، دردهای زندگی تان را تبدیل به رنج نکنید.

می گویند: گاهی می شود از زباله دا نی هم ، طلا پیدا کرد. با همین شرایط زندگی، نکات خوب و مثبتی نمی توانید بیابید؟

 

اگر شما تا حدودی همراه همسرتان در این قضایا باشید؛ می توانید نیازهای خودتان را هم دریافت کنید. به نیازهای همسرتان توجه کنید. نیاز ایشان چه درست و چه غلط،این است که دوست دارد به خانواده اش خدمت کند. به علت هایش هم کاری نداریم چون در پی درمان ایشان نیستید و نمی توانید هم درمان کنید چون خودش شرایطش را دوست دارد. اما اگر شما با نیاز ایشان همراه شوید به جای اینکه محدودش کنید و یا اینکه مشاجره کنید؛ فکر نمی کنید که ایشان هم کم کم به نیازهای شما توجه می کنند.

نگاهتان به مادر و خواهر ایشان بسیار مهم است که به عنوان مزاحم هستند یا به عنوان مادر و خواهر مردی که به هر دلایلی وجود آنان برایش مهم است.

برای مثال، حکمتی را خدمتتان عرض می نمایم. روزی زنی نزد حکیمی رفت که مادرشوهرم با من زندگی می کند و از دستش به ستوه آمده ام و مداوم با هم دعوا می کنیم می خواهم او را بکشم ولی به صورت آنی نمی توانم این کار را انجام دهم، بنابراین چیزی به من بده تا به وسیله آن کم کم با خوراندنش به مادرشوهرم، بمیرد و از دستش رها شوم.

حکیم ماده ای به او داد و گفت هر روز اندکی از این ماده در بشقاب غذای مادرشوهرت بریز کم کم بعد از چهل روز می میرد.

زن شروع به انجام کار کرد ولی از همان ابتدا چون دچار عذاب وجدان شده بود، با مادرشوهرش، مهربانی می کرد و رفتارهای بهتری با او بروز می داد با تغییر رفتار عروس، مادرشوهر هم به تبع آن مهربانی می کرد و رفتارهایش با عروسش خوب شده بود بعد از مدتی، آن زن از مدل ارتباط مادرشوهرش راضی شد و ارتباط خوبی با هم برقرار کردند؛ پشیمان شد و نزد حکیم رفت و اظهار ندامت کرد که نمی خواهم مادرشوهرم بمیرد و لطفا ماده ای به من بده تا پادزهری باشد ؛ که مادرشوهرم نمیرد. حکیم گفت ماده ای که به تو قبلا دادم، ماده ای خنثی بوده و هیچ اثری در زنده ماندن و مردن مادرشوهرت نداشته است بلکه آنچه باعث شده مادرشوهرت مهربان شود، آن بود که تو مهربان شدی و دیدگاهت نسبت به او تغییر کرد.

 

شما اگر بتوانید ارتباطتان با خانواده همسرتان را خوب کنید، از حمایت آنان بهره مند خواهید شد. که البته مقدمه رابطه خوب داشتن، حس خوب داشتن و قبل آن فکر خوب داشتن است.

مراجعی مداوم از دخالت های مادر همسرش در زندگی شکایت داشت و بیان می کرد که از دست پخت هایم ایراد می گیرد، چیدمان منزل و کابینت هایم را به دلخواه خودش تغییر می دهد بدون اینکه از من اجازه ای بگیرد.

به او گفتم، آیا مادر همسرت در این سالها که با او جنگیدید دست از رفتارش برداشته است؟

بیان کرد که خیر، او جسورتر شده و حتی روابط بین من و همسرم را هم خراب می کند.

گفتم: آیا می توانی مادر همسرت را از صحنه زندگی حذف کنی؟ گفت خیر

گفتم: می خواهی شرایط را به نفع خودت تغییر بدهی؛ به شرط آنکه کمی صبوری کنی.

مادرشوهرها، دوست دارند از طرف عروس هایشان، تایید شوند و جایگاهشان در زندگی حفظ شود و اگر احساس کنند که به جایگاه آنان، توجهی نمی شود، می توانند در زندگی مشکلاتی را ایجاد کنند.

مادرهمسرتان که از دست پخت های شما ایراد می گیرد، قبل از پختن غذا، از او بپرسید که فلان غذا را شما به چه شیوه ای طبخ می کنید و یا اینکه از دست پخت هایش تعریف کنید. درباره چیدمان منزل از او نظرخواهی کنید. اگرچه کار سختی است ولی بعد از گذشت مدتی، چون از دست پختش جلوی پسرش تعریف کردید و شیوه طبخ غذا را از او پرسیدید و یا در چیدمان منزل از او نظرخواهی کردید؛ با این روش با یک تیر، دو نشان زده اید. هم همسرتان می بیند که به مادرش اهمیت می دهید و هم مادرهمسرتان احساس نیاز به تایید و توجه را از شما دریافت می دارد و کم کم او هم به نیازهای شما توجه خواهد کرد.

واقعیت این است که شیوه طبخ غذاها، چندان متفاوت نیست یا چیدمان منزل به صورتی که او می گوید، زشت نیست، بلکه دیدگاه ما نسبت به اوست که شیوه طبخ غذایش و چیدمان منزل را، بد جلوه می دهد.

 

باسلام.

قبل از هر چیز ازتون بسیار ممنونم که احساسات من رو خوب درک کرده و با تحلیل اونها به نکات و راه حل های خوبی اشاره فرمودید.

بله خواستهء اصلی من در زندگی مشترکمون، توجه عمیق به احساسات و عواطفم از سوی همسرم است، در حالیکه من سامع خوبی هستم، همسرم شنوندهء خوبی برای بیان و ابراز احساسات من نیست که این خصلت ایشان سبب سرخوردگی بنده میشود و بالتبع زمانیکه شاهد توجه ایشان به آمال و آرزوهای خواهر و مادرشان هستم، بسیار غمگین میشوم، در حالیکه ذاتا انسان حسودی نبودم، حسادت زنانه در من شعله میکشد.

دلایلی برای این امر وجود دارد، یکی طبقهء خانوادگی همسرم که فکر میکنم با آن شرایط بد مالی منجر به این شده که هریک از اعضای خانواده بنوعی با مشکلات روحی دست و پنجه نرم کنند؛ (هرچند که شکرخدا امروز همهء اعضاء به لحاظ مالی و شغلی و سلامت جسمی در جایگاه خوبی هستند).

دوم اینکه شغل همسرم طوریست که روحیهء قانونمند و منطقی را در ایشان بسیار تقویت کرده و درست در نقطهء مقابل روحیهء هنری من قرار گرفته که باعث میشود خیلی از مشکلات سلیقه ای را در رفتار و سکنات ما ایجاد کند، از جمله ایرادگیری بسیار زیادی که در امورات خانه از من میکند.

سوم تفاوت فرهنگ خانوادگی و اصالتی ماست، که از دو شهر کاملا متفاوت با دیدگاههای متفاوت مسئله ساز شده که من توانستم طی این سالها تا حدود زیادی با ساده زیستی ایشان خودم رو وفق دهم و از این بابت خدا را شاکرم.

برخلاف این مسائل که اشاره کردم، به لحاظ اعتقادی، مذهبی، سیاسی و حتی اجتماعی، بسیار تفاهم داریم و تنها مسائلی که میتوانیم ساعتها دو نفری راجع به آنها صحبت کنیم همین موارد است.

اما صحبت از احساسات که به میان بیاید، همسرم بشدت احساس ضعف میکند، حتی اغلب اوقات خودش را به نشنیدن میزند...او حتی چیزی از آرزوهای من نمیداند و این یکی دیگر از رنج های منست که چطور میتواند همه جوره تنهایی خواهر مجردش را درک کند و آرزوهایش را جامهء عمل بپوشاند اما حتی سعی نمیکند با یک سوال ساده از شخصیت و آمال من سر دربیاورد! او انتظار دارد من خودم مدام از آنچه که میخوام و هستم بگویم، بدون اینکه ایشان کاوش کند، در حالیکه شنوندهء خوبی نیست و بارها حرفم نصفه نیمه مانده و رنجیده ام.

ایراد خودم را میپذیرم که با گلایه از خانواده اش و ایرادگیری از نحوهء برخورد بدشان، نزد همسرم، باعث شدم در نظرش بد جلوه کنم؛ در صورتیکه مدتیست تمرین میکنم که دوستشان بدارم و ببخشم آنچه را که با من کردند، حتی خودم را جریمه میکنم که در ازای غیبت و بدگویی شان باید هزینه بپردازم.

من بنابر موازین شرعی سعی کرده ام زنی قانع باشم هرچند همسرم در حد توان، رفاه نسبتا خوبی برایم فراهم کرده، اما مدام با خودم تکرار میکنم که روزی که از این خانهء مشترک نقل مکان کنیم، حتما خوشبخت ترین زن دنیا خواهم بود. یعنی من همهء خوشیها، برآورده شدن آرزوها، خوشبختی ها را در گرو مستقل شدن میبینم و در واقع موضع گیری من در یکجا نشینی کاتالیزور از هم پاشیدن اعصاب و روان من شده!

دنبال راهی هستم که بتوانم آرامش حقیقی و درونی خودم را بالا ببرم، اما همین که به این فکر میکنم که قرار است چند سال پاسوز خانوادهء همسرم و خواسته های ایشان باشم، دوباره دنیا روی سرم خراب میشود...

جمع بندی

پرسش: من فرزند اول خانواده و دختری حساس و عاطفی از خانواده ای که همیشه همه چیز در حد معقول برایم فراهم بود و همسرم مردی معتقد و خوش اخلاق فرزند چهارم از هفت فرزند، بزرگ شده در خانواده ای با سطح رفاه حداقلی، چهار سال پیش به شیوه سنتی (معرف داماد یکی از دوستانم بودن که با همسرم دوستی صمیمی داشتند) باهم ازدواج کردیم، البته زمان ازدواجمون به لحاظ مالی در وضعیت بهتری قرار داشتند.

از همان روزهای نخست، همسرم که بسیار فردی خونسرد هستند از من میخواستند که چند روزی در هفته را در منزل پدری ام بمانم! من پدر و برادر ندارم و تنها حامی مرد زندگی ام، همسرم است. این قضیه کم کم مرا دلسرد و ناراحت کرد.

در جلسات خواستگاری مطرح کرده بودند که پسرشان توانایی خرید مسکن مستقل را دارند اما درست بعد از عقد، با اصرار شدید همسرم و خانواده ش جهت یکجانشینی مواجه شدم. لازم به ذکر است که منزل مذکور دو طبقه و متعلق به خواهرشوهر پنجاه سالهء من است که مجرد میباشد و با پدر و مادرش زندگی میکند و طبقه ای را هم به ما واگذار کرده است.

موضوع اصلی وابستگی شدید همسرم به خواهرشوهرم هست، ایشان بسیار هوشمندانه رگ خواب همسرم در دستشان هست، میداند چطور برادرش را برای انجام تمام اموراتش مجاب کند! هرجا من و خواهرش باشیم اولویت با خواهرش است!

 

پاسخ: از گفته هایتان پیداست که اوضاع و احوال سختی را می گذرانید و غم زیادی را در زندگی به دوش می کشید.

فکر می کنید با این اوضاع و احوال روحی، چقدر دوام می آورید؟

با توجه به اینکه فرزند هم دارید؛ با این شرایط، چقدر می توانید مادر خوبی برای کودکتان باشید؟

در این شرایط ماندن، نالیدن و افسرده شدن، درحقیقت تبدیل دردهای زندگی به رنج است و همیشه رنج سخت تر است.

چند مطلب در گفته های شما، برای بنده جای بررسی دارد. مثل اینکه شما گفتید همسرتان فردی معتقد و خوش اخلاق هستند؛ اما توصیف موقعیت ها و رفتارهای همسرتان با شما، خلاف این موضوع را به بنده القاء کرده است. این مطالب با هم تناقض دارد. خوش اخلاقی اگر خصلت کسی باشد به راحتی از بین نخواهد رفت مگر اینکه شرایط یا فرد مقابل رفتارهایی داشته باشد که نقطه ضعف هایش را درگیر کند و عرصه را بر فرد تنگ کند. آیا مداوم گیردادن های شما، ایشان را بدخلق نکرده است؟

اینکه هر زنی در زندگی اش دوست دارد، همسرش به نیازهایش توجه کند و این کاملا طبیعی است. اما اینکه همسر شما بخصوص به خواهرش وابسته است و به گفته خودتان ایشان بسیار هوشمندانه رگ خواب همسرتان را می دانند؛ تا حالا فکر کرده اید که خواهر همسرتان چه رفتارهایی دارد که همسرتان به سمت ایشان گرایش دارد؟ شما هم از آن الگو بگیرید. البته این موضوع نیاز به زمان زیادی دارد تا اثر خودش را بگذارد. 

موضوع دیگری که در زندگی شما جای تأمّل دارد این است که از ابتدا، امورات زندگی شما را خانواده شما به عهده گرفته اند که این کار، اشتباه بزرگی است ولی جلوی ضرر را از هر جایی بگیرید، منفعت است. یعنی به صورت پله کانی و کم کم  مسئولیت زندگی را از دوش خانواده خود بردارید. به طوری که همسرتان متوجه نشوند که آنها بی مسئولیت شده اند بلکه به دلایل مختلف، آن را کم کنید.

اگرچه در این مسیر گاهی فشارهای زیادی بر شما وارد می آید؛ چراکه از طرفی خانواده دیگر مسئول امورات شما نیست و همسر شما هم که عادت به انجام وظایف خودش در مقابل شما ندارد، برخی امورات شما حل نشده باقی می ماند و این مسأله باعث می شود؛ شرایط بر شما سخت شود ولی کمی صبوری لازم است تا کم کم همسرتان به وظایفشان آگاه شوند و آنها را به عهده بگیرند. با همسرتان برای انجام دادن وظایف و مسئولیت های مردانه و پدرانه اش نجنگید؛ بلکه بگذارید با عواقب انجام ندادن وظایفش، مواجه شود.

درست است که نیازهایی در شما، پاسخ داده نشده است ولی آیا این غم و خشم، به نیازهایتان پاسخ می دهند یا اینکه نیازهایتان را بیشتر و حالتان را بدتر می کنند.

برای همین است که در مطالب قبل گفتم، دردهای زندگی تان را تبدیل به رنج نکنید.

می گویند: گاهی می شود از زباله دا نی هم ، طلا پیدا کرد. با همین شرایط زندگی، نکات خوب و مثبتی نمی توانید بیابید؟

 

اگر شما تا حدودی همراه همسرتان در این قضایا باشید؛ می توانید نیازهای خودتان را هم دریافت کنید. به نیازهای همسرتان توجه کنید. نیاز ایشان چه درست و چه غلط، این است که دوست دارد به خانواده اش خدمت کند. به علت هایش هم کاری نداریم چون در پی درمان ایشان نیستیم و نمی توانیم هم درمان کنیم چون خودش شرایطش را دوست دارد. اما اگر شما با نیاز ایشان همراه شوید به جای اینکه محدودش کنید و یا اینکه مشاجره کنید؛ فکر نمی کنید که ایشان هم کم کم به نیازهای شما توجه خواهند کرد؟

نگاهتان به مادر و خواهر ایشان بسیار مهم است که به عنوان مزاحم هستند یا به عنوان مادر و خواهر مردی که به هر دلایلی وجود آنان برایش مهم است.

شما اگر بتوانید ارتباطتان با خانواده همسرتان را خوب کنید، از حمایت آنان بهره مند خواهید شد. که البته مقدمه رابطه خوب داشتن، حس خوب داشتن و قبل آن فکر خوب داشتن است.

 

موضوع قفل شده است