داستان های کوچک ما

تب‌های اولیه

994 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
داستان های کوچک ما

به نام خدا

سلام

این بخش مخصوص دوستان و کاربران کانون گفتگوی دینی است.

داستانهای خودتان یا داستانهای جالب و شنیدنی و خاطراتی که زیبا وشنیدنی هستند در این بخش می گذاریم.

باسم الله!

:hamdel::Gol::hamdel::Gol::hamdel::Gol:

سلام

هوا گرم بود.

درست کنار داروخانه زن نشسته بود.

صورت معصومانه ی کودکش جلب توجه می کرد.

شتابان به سمت کیوسک تلفن رفت.

کمی آن طرف ترهم یک اسکناس درشت از عابربانک برداشت.

زن هنوز نگاهش می کرد.

صدای وجدان درد گوشش راکر کرده بود!

...:Labkhand::Gol:

برای اینکه استارت تاپیک و بزنم اول من شروع میکنم
در روزگار قدیم پسری به نام حسن در بستر بیماری بود و طبیب هم از خوب شدنش قطع امید کرده بود
مادر مهربانش همینطور که بالای سر حسن مثل ابر بهار چیلیک چیلیک اشک می ریخت
ناله و فغان می کرد و از خدا شکایت میکرد و این وسط مسطا ارزوی مرگ می کرد
بدین شکل
ای خدا بمیرم برای پسرم ...کاش مادرت جای تو مریض میشد ....کاش میمردم و این روزا رو نمیدیدم ...ای خدا من و بکش اما پسرم سلامتی اشو به دست بیاره
همین حین گاو صاحب خونه در طویله مشغول اب خوردن بود که ناگهان کله مبارک توی سطل گیر میکنه و گاو ماااااااااااااااااا ماااااااااااااااااااااااا مااااااااااااااااااا
کنان به دور خودش میچرخید و میچرخید که دیگه قاطی کرد و به قول قدیمی ها رم کرد و وحشی شد و به سمت در خونه رفت و با همون سطل و کله محکم به در خونه کوبید
مادر حسن هم که همون جور که گفتم در حال ناله بود با دیدن سایه گاو از پشت در فکر کرد حضرت عزرائیل شرف یاب شدن
زبونش بند رفت
دندوناش از ترش چیلیک چیلیک به هم دیگه میخوردند
انگشت اشاره اش و به سمت حسن برد و بریده بریده گفت
ا...گ.....اگه ....اووووو.......اومدی ....دددد...ووو....نبال .........حح ...حح ....حسن ....او ....او ...اونجاست
:khaneh:

پایان
اینجاست که باید بگم ...عجب مادرایی پیدا میشن

شیر خسته بود
کناری لمیده بود و خرناس میکشید
بی اهمیت به ادم هایی که از پشت حفاظ با علاقه نگاهش میکردند چرت میزد و بعضی وقت ها سری تکان میداد
سری از تاسف تکان دادن بود یا از کلافگی از دست پشه ها ؟
نمیدانم
خودش میداند و خدایش
مامور حفاظت از اینکه شیر سلطان جنگل در انزوا فرو رفته ناراحت بود
دوست داشت شور و هیجان زندگی اش را به او برگرداند
دوست داشت خوی حیوانی اش را رو کند
دوست داشت غرش کندو باعث هیجان مردم شود....اینطوری بازدید بالا میرفت
ناراحت به سمت انبار رفت ..از قصاب خواست غذای حیوانات را اماده کند
قصاب چاقوی تیزش را از روی میز برداشت و به سمت طویله رفت
مامور حفاظت به دنبالش راه افتاد
قصاب الاغ جوان و وحشی را به زور و با کمک مامور حفاظت بیرون کشیدند
در همین حین لامپ صدی در بالای سرش روشن و خاموش میشد
بدون تامل افسار الاغ را گرفت و به سمت قفس شیر رفت
بله همین هست
شیر باید خودش شکار کند و غذایش را تامین کند
الاغ را داخل قفس شیر فرستاد و در را بست و به تماشا ایستاد
شیر باز هم چرت میزد ...مامور حفاظت داشت ناامید میشد و با خود میگفت اشتباه کردم که الاغ را به داخل فرستادم
از این شیر تنبل ابی گرم نمیشود
که ناگهان متوجه دوئل سنگینی بین الاغ و شیر شد و بالاخره .......دویدن ها شروع شد
مامور حفاظت با هیجان به صحنه روبه رویش چشم دوخته بود و از این دویدن ها و جهیدن ها لذت میبرد
بالاخره شیر الاغ را در گوشه قفس زندانی کرد
مامور حفاظت منتظر بود ...منتظر بود که شیر ناهارش را بخورد
شیر خیز برداشت و به سمت الاغ پرید ...اما الاغ برگشت و جفت پا توی سینه ی شیر کوبید و شیر وسط قفس پهن شد
مامور حفاظت منتظر بود شیر دوباره و با جدیت بیشتری به دنبال این الاغ یا شاید بهتر بگویم ناهار چموش بدود
اما نمیشد
شیر بر اثر ضربه مرده بود
بعله
مامور حفاظت نمیدانست این شیر پیر از یکی از باغ وحش های شلوغ به اینجا انتقال یافته است تا سال های پایانی عمرش در ارامش سپری شود

برگرفته از مطلب پایین

[SPOILER]در سالیان گذشته شیری توسط باغ وحش شیراز از آفریقا خریداری شد. روزی خر را برای نمایش به شهرستان کازرون استان فارس آوردند تا به مردم نمایش بدهند.[/SPOILER][SPOILER]بسیاری از مردم که تا به حال شیر را از نزدیک ندیده بودند، برای دیدن شیر به باغ وحش می رفتند تا شیر آفریقایی را از نزدیک مشاهده نمایند.
شیر ها گوشت خوار هستند و برای زنده ماندن باید حیوان زنده جلو شیر انداخت تا خود آن را شکار کند.
در واقع شیر شکارچی سریع و نیرومندی است که حیوانات کوچک را با یک ضربه دست از پا درمی آورد اما حیوانات بزرگ مانند گاو وحشی , گور اسب و… را با استفاده از وزن بدن سنگینش به خاک می کشاند.
یک خر را در کازرون پیدا کردند و به باغ وحش کازرون بردند. آنها قصد داشتند خر را در مقابل شیر رها کنند, هنگامی که خر را وارد قفس شیر کردند، شیر از شدت گرسنگی به خر حمله کرد تا خر را بخورد. خر برای دفاع از خود، پشت خود را به شیر کرد و با یک ضربه کاری شیر را روانه قبرستان کرد!!!
این حرکت عجیب از خر، همه مردم دنیا را شگفت زده کرد!
این خبر تیتر اول روزنامه ها در شهرستان کازرون شد: “خر کازرونی شیر آفریقایی را کشت”

[/SPOILER]

سلام تشکر از موسس گرامی
واقعا زیبا بود من فکر کردم سرگذشت زندگی خودمون رو میتونیم
در یه داستان کوتاه بگیم اما دیدم نه آزاد هستیم خب چشم
سعی میکنم داستانهام رو بیارم

زاهدی گوید: جواب چهار نفرمرا سخت تکان داد

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد .

او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی .

گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟!

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟

کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!!

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .

گفت :من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست ،تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه…:Gig:

راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…:_loool:
نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…:Ghamgin:

اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… :Ghamgin:
برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد…
سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت:

"هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!"

مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد:

"واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم…آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین حمل جنازه بودم" !!! ا:Khandidan!::Khandidan!:

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد

زني در حال عبور او را ديد .

او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت:

مواظب خودت باش

کودک پرسيد:

ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟

زن لبخند زد و پاسخ داد:

نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم

کودک گفت:

مي دانستم با او نسبت داريد...:Sham::Sham:

حلال و حرام
شيخ بهايي(ره) در كشكول آورده است كه:
حكيمي گفت: اگر خواهي بداني مرد مال خويش را از كجا حاصل كرده است،‌

بنگر در چه چيز مصرفش مي دارد.

درايت معلم
انوشيروان را معلمي بود.
روزي معلم او را بدون تقصير بيازرد.
انوشيروان كينه او را به دل گرفت تا به پادشاهي رسيد.
روزي او را طلبيد و با تندي از او پرسيد كه چرا به من بي سبب ظلم نمودي؟
معلم گفت: چون اميد آن داشتم كه بعد از پدر به پادشاهي برسي. خواستم كه تو را طعم ظلم بچشانم

تا در ايام سلطنت به كسي ظلم ننمائي.:Kaf:

زن وشوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد.در همه ی این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود و در مورد جعبه فکر نمی کرد. اما بالاخره یکروز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند…

در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع رجوع می کردند پیرمرد جعبه کفش را از بالای کمد آورد و نزد همسرش برد. پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده که همه چیز را در مورد آن جعبه به شوهرش بگوید. واز او خواست تا در جعه را باز کند. وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و دسته ای پول بالغ بر ۹۵هزار دلار پیدا کرد. پیرمرد در این باره ازهمسرش سوال کرد.

پیرزن گفت:”هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادر بزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید. او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم باید ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.”

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت. تمام سعی خود را به کار برد تا اشک هایش سرازیر نشود. فقط دو عروسک در جعبه بودند. پس همسرش فقط دو بار در طول تمام این سا های زندگی و عشق از او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد.

سپس به همسرش رو کرد و گفت:”عزیزم، خوب، این در مورد عروسک ها بود. ولی در مورد این همه پول چطور؟ اینها از کجا آمده؟”

پیرزن در پاسخ گفت: ” آه عزیزم، این پولی است که از فروش عروسک ها بدست آورده ام.”