داستان هاي واقعي در مشاوره ها

تب‌های اولیه

496 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
داستان هاي واقعي در مشاوره ها


سلام دوستان، كاربران و مهمانان گرامي

دوباره شما با قدوم تان من را شرمنده كرديد و بار تكليفم را سنگين تر.
در اين تاپيك قصد دارم برخي از داستان هاي واقعي را براي تان باز گو كنم داستان هايي كه با قلم خودم بيان شده است ولي چار چوبش از فردي بوده كه به حكم اصل راز داري نامش فاكتور گرفته شده است.
بعد از هر داستان نكاتي تربيتي و روان شناختي بيان شده است باشد كه چراغي باشد در مسير زندگي من و شما.:Sham:
نکته:

استفاده از مطالب با ذکر منابع بلااشکال است.

زندگي تان گلي باد:Gol:

لینک داستان های واقعی در مشاوره

:1: چوب اعتماد

(پست 2 الی 6) «خیانت همسر»


:2: عصای زندگی

(پست 13 الی 19) «روابط همسران»



:3: سکه های استعداد

(پست 38الی 44) «ازدواج»


:4: شوک معنوی

(پست 65الی 68) «ارزش و اهمیت انتخاب همسر دیندار»



:5: اژدهاي چند سر

(پست 86الی 90) «انتخاب نادرست در مشکلات زندگی»

:6: عشق و نفرت

(پست 94الی 99) «انتخاب نادرست مشاور»



:7: عشق اسفنجی

(پست 103 الی 107) «خیانت به همسر»


:8: عروسک

(پست 134 الی 136) «ازدواج»

:9: بغض گلو گیر

(پست 161 الی 167) «خیانت به همسر»


:0::1: چوپان خدا

(پست 194 الی 196) «راضی بودن به مقدرات الهی»



:1::1: مِهر بي مُهر

(پست 209 الی 213) «ازدواج»


:2::1: کبوتر بی بال

(پست 221 الی 226)

«ازدواج مدت دار»

:3::1: منم زن ميخوام

(پست 244 الی 246)

«ازدواج مدت دار»

:4::1: گرداب انتقام

(پست 255 الی 261)

«بي وفايي همسر و انتقام جبراني»

:5::1: یه فنجون محبت

(پست 274 الی 283)

«روابط همسران»

:6::1: شب تار جدایی

(پست 301 الی 314) «صيغه محرميت»


:7::1: طعمه

(پست 338 الی 351)

« رابطه دختر و پسر »

:8::1: زمین گیر

(پست 364 الی 371 )

«ازدواج و مشکلات جسمی و سلامتی»

:9::1: اژدهاي نفس

(پست 384 الي 389)

«عشق به جنس مخالف»

:0::2: آغوش خدا

(پست 404) « بازگشت به سوي خدا»

:1::2: زخم خورده

(پست 407 الي 410)

«جنايت والدين در بستر»

:2::2: بار كج

(پست 424 الي 427)

«خيانت دوست»

:3::2: خوره بدبيني

(پست 437 الي 439) «سوء ظن و بدبيني به همسر»

:4::2: ناقوس رسوايي

(پست 457 الي 463)

«وابستگي عشقي به مرد بيگانه»



[=arial]چوب اعتماد
تأمل کنیم:
1- تو مشکلات باید چه کار کنیم؟
2- به کسی که اهل خیانته میشه اعتماد کنیم؟
3- اگه گناه کردیم راه بازگشته بازه؟
4- آیا آدم ها را راحت میشه شناخت و بهشون اعتماد کرد؟
5- مرز محرم و نامحرم برای زندگی ما فایده ای هم داره؟

تا توانی می گریز از یار بد
یار بد بدتر بود از مار بد
مار بد تنها تو را بر جان زند
یار بد بر جان و بر ایمان زند


سال‌ها بود مادرم را از دست داده بودم. با پدر پيرم زندگي مي‌كردم تا اين‌که بخت در خانه‌ ما رو زد و من نيمه‌ گمشده‌ خودم را كه خدا برام فرستاده بود پيدا كردم. شور و شعف منزل و از همه مهم‌تر چشمان پدر پيرم را بهاري كرد. همسرم واقعاً هديه خدا بود، همان فردي بود كه هميشه از خدا مي‌خواستم، همان كسي كه شب‌ها در خواب و روزها در خيال‌پردازي‌هايم دنبالش مي‌گشتم. زندگي ما شروع شد. همه چيز به خوبي مي‌گذشت تا اين كه سايه بزرگ و سياه غول مشكلات بر زندگي ما خيمه گسترد. من از بزرگي اين غول وحشت داشتم. شوهرم به اختلال رواني مبتلا شده بود؛ اختلالي كه دنياي آن را آشفته ‌كرده بود. وقتي سراغش مي‌آمد ديگر من و فرزند دلبندش را هم نمي‌شناخت، حتي با خودش هم بيگانه مي‌شد و خودزني مي‌كرد. هر از گاهي اين غول به زندگي ما حمله مي كرد. من كه به تحصيل علاقه داشتم موفق شدم سه ليسانس بگيرم، اما با اين مداركي كه برخي در حسرت يكي از آنها بودند نمي‌توانستم باري از دوش خودم و خانواده بردارم. گاهي از وضع شوهرم خسته مي‌شدم. از اين كه من تكيه گاهش بودم احساس خوبي نداشتم. من كه زن بودم و سرتا پا نياز به ناز داشتم، شده بودم نازكش او. واي خداي من! همه‌ آرزوهايم انگار بر باد رفته بود. نمي‌دانم چرا با بي قراري براي رسيدن به آنها دنبال ميان‌بُر مي‌گشتم؟! دنبال يك معجزه! يك جادو! يك قرص يا دارو بودم كه بتواند خوشبختي را مثل تخت سليمان، در يك چشم بهم زدن براي من مهيا كند.شب و روزم در همين خيال‌ها سپري مي‌شد. من هم هر روز درمانده‌تر از ديروز مي‌شدم.

[=arial]ادامه دارد....

[=&quot]قسمت دوم

مانند فردي بودم كه در جزيره‌اي گرفتار شده باشد. احساس مي كردم شايد اين آقا كشتي نجات من باشد كه مي تواند مرا از چاه تنگ و تاريك و عميق تنهايي درآورد. يك ريس برايش درد و دل كردم. او با خون‌گرمي به حرفايم گوش مي‌كرد. همدلي و همراهي او سبب شد تا من از سير تا پياز زندگي‌ام رو براسش بگويم. انگار گوشش را وقف شنيدن مشكلاتم كرده بود. هر قدر بيشتر صحبت مي كردم احساس آرامش بيشتري مي كردم. او نيز با تأييد، سكوت و لحن كلامش از التهابم مي‌كاست و آبي بر آتش درونم مي‌ريخت.
[=&quot]خيلي وقت بود كه احساس سنگيني مي‌كردم. آتش‌فشان دلم كه سالها خاموش شده بود بغضش تركيد و بعد فوران هيجانات منفي به بيرون با گريه‌اي طولاني، آرام شد.[=&quot] [=&quot]آن روز گذشت. من با سخنان معنوي و اميدبخش آن آقا براي زندگي نيرويي دوباره گرفتم. بلند شدم تا زندگي‌ام را باز سازي كنم و به خودم، بچه و شوهرم برسم.[=&quot] [=&quot]مانند ماشيني بودم كه بعد از ماه ها توقف سوخت به آن رسيده بود. با اين انرژي انرژي، در زندگي مي‌جوشيدم و مي‌خروشيدم[=&quot]. [=&quot]هر وقت، از هر سو، موج مشكلات به طرفم مي‌آمد سراغ تلفن يا اينترنت مي‌رفتم، تا با او درد و دل كنم و از او راهكار بخوام. سن و تحصيلاتش از من كم‌تر بود. تجربه زيادي از زندگي نداشت. بنابراين از گفتگوي با او چيزي ياد نمي گرفتم، او فقط نقش آينه‌اي را در زندگي من بازي مي كرد كه من بتوانم خودم را در آن بهتر ببينم و مسيريابي كنم. [=irannastaliq]
ادامه دارد....

قسمت سوم
[=&quot] تماس‌هايم زياد شده بود. به او عادت كرده بودم. صدايش به من آرامش مي‌داد. من نيز اين احساس مثبت و خوشايند را به او ابراز كردم، ولي او من را از اين كار باز مي داشت و مي‌گفت: «تو شوهرداري، فقط وقتي كه احساس بدي از زندگي داشتي با من تماس بگير. نبايد احساسات خود را به هم بيان كنيم و گرفتار خيانت و گناه شويم.»[=&quot]
[=&quot]بعد از چندين هفته از آشنايي باز هم به سختي مخالف تبادل و ابراز عاطفي بود، ولي به طور ناخواسته با ارتباط كلامي با او، بهره عاطفي خودم را مي‌بردم و از اين آشنايي خرسند بودم، تا اين كه او هم نرم شد؛ روزي وقتي مي‌خواست خداحافظي كند و تماسش را قطع. جملاتي عاشقانه به من گفت[=&quot]! [=&quot]در پوست خودم نمي‌گنجيدم، حال شكارچي‌اي را داشتم كه پس از مدت‌ها كمين، آهوي زيبايي را در كمندش اسير كرده باشد.[=&quot] [=&quot]با اين حال طوفان عذاب وجدان اقيانوس آرام دلم را متلاطم مي كرد.[=&quot] [=&quot]از آن روز به بعد تماسان بيشتر شد. او هم مي‌گفت در تب عشق به من مي‌سوزد.[=&quot] [=&quot]من از نظر فيزيكي و جسمي با شوهر و فرزندم زندگي مي‌كردم ولي روحم به روح آن آقا گره خورده بود. او نظامي بود. گاهي از شهرش براي مأموريت به تهران مي‌آمد و ما هم‌ديگر را مي‌ديدیم و ساعاتي با هم خوش بوديم. شوهرم به دليل شغلش در تهران نبود و من از اين جهت نگراني‌اي نداشتم[=&quot]. [=&quot]در مناسبت هاي مذهبي و زماني كه نمازي مي‌خواندم، از خودم خجالت مي‌كشيدم. وقتي به اتاق خواب مي‌رفتم و عكس شوهرم را مي‌ديدم از او شرم ميكردم. شب‌ها هنگامي كه مي‌خواستم فرزندم را كه در خواب ناز كودكانه‌اش بود، ببوسم، تنم مي‌لرزيد، با خودم مي‌گفتم اگر روزي فرزندم بفهمد كه مادري مثل من داشته چه خاكي بر سرم كنم؟! [=&quot] [=&quot]گاهي حالم از خودم به هم مي‌خورد و با چشماني اشك‌بار در سجاده‌ام را پهن مي كردم و توبه. تصميم مي‌گرفتم كه ديگر با او تماس نگيرم. او را هم قسم مي‌دادم كه جوابم را ندهد. امّا باز خودم همه چيز را خراب و نقش بر آب مي‌كردم! وقتي تماس مي‌گرفتم و او جواب نمي‌داد با پيام از او خواهش مي‌كردم و قسمش مي‌دادم كه جوابم را بدهد. ماه ها از آشنايي ما گذشته بود. بارها و بارها هم‌ديگر ملاقات كرديم و به هم وابسته شده بوديم. [=&quot] [=irannastaliq]

ادامه دارد...

قسمت چهارم
[=&quot] بهروز گفت: «شما بياييد يا نه، من حتما بايد آنجا سري بزنم. آنجا كاري دارم، زود مي‌ريم و برمي‌گرديم[=&quot].»
[=&quot]تو رودربايستي گير كردم به سمت آپارتمان دوستش حركت كرديم. يك درصد تعاريفي كه از من مي كرد را از شوهرم نشنيده بود. سؤالي ذهنم را قلقلك مي داد تا نوك زبانم مي آمد ولي باز نمي پرسيدم. بالاخره وقتي رابطه صميمي او با خودم را ديدم نتوانستم هيجانم را كنترل كنم و به او گفتم: « قبلا به نظرم خيلي مقيدتر بودي؟» [=&quot]سر جاش ميخكوب شد و مكثي كرد و بعد خنديد و گفت: وقتي تبر توبه شكني در كنارم باشه مگه مي تونم توبه كنم. انگاري تو براي من ساخته و پرداخته شده اي. حيف تو نيست كه شوهرت باهات اين طوري برخورد كنه؟ [=&quot]در حالي كه تو چشمانش نگاه مي كردم دستش را گرفتم. اشك در چشمان حلقه زده بود و بغض گلويم را مي فرشد. حس خوشايندي داشتم. به او گفتم: «ازم زياد تعريف و تمجيد مي‌كني اگه از شوهرم طلاق بگيرم با من ازدواج مي‌كني؟» [=&quot] يك دفعه شوكه شد و چشمانش را از نگاهم دزديد و با دست پاچگي و لكنت گفت: «اَ اَ اگه فرزند نداشتي اصلاً شك نمي كردم.» [=&quot]بعد دست گذاشت به كمرم و به سمت آپارتمان راهنمايي ام كرد. او احساس مي كردم با پرحرفي و شوخي مي خواهد ذهن من را از ان فضا بيرون بكشد. آپارتمان طبقه ششم متوقف شد و به اتاق شماره 24 وارد شديم. كمي خوراكي از سامسونتش بيرون آورد و به من تعارف كرد و بعد روي مبل راحتي دراز كشيد و گفت: « اين جا مثل خونه خودته. مانتوتو در بيار و راحت باش.» [=&quot]از سخنش شوكه شدم به هراس و اضطراب گفتم: «همين طوري راحتم.»[=&quot] [=&quot]اصلاً تمايلي نداشتم زيادتر از اين با او راحت باشم و خوش و بش كنم. همدلي او برايم بس بود و آرامم مي‌كرد. ولي او انگار دست بردار نبود. شوخ هايش بوي فتنه مي‌داد. از چشماش برق شرارت مي‌باريد. دست و پايم را گم كرده بودم. كنارم آمد و دستم را گرفت و بوسيد. به طور اشاره از من درخواست كام كرد. مثل گوسفندي كه از چوپان خودش دور شده باشد خودم را در چنگال گرگ قوي و گرسنه‌اي، اسير ديدم.[=&quot] [=&quot]وقتي ديد در را به روي خواسته‌هايش باز نمي كنم و اصرارهايش بي فايده است. لحن نرمش تند و خشن شد. او را تهديد كردم كه داد و فرياد مي زنم و يا از پنجره خود را پايين مي اندازيم يا بلايي سر او يا خودم مي آورم. [=irannastaliq]

....
ادامه دارد...

[=IranNastaliq]قسمت پاياني
به بهانه اين كه من را آرام كند و بگويد كه كاري به من ندارد، وحشيانه من حمله كرد و در دهانم را محكم گرفت. من كه از او ضعيف‌تر بودم ابتدا با خواهش، التماس و قسم او را منع كردم. وقتي خطر را جدي ديدم با او درگير شدم. چند جاي دست و صورتش با ناخنم زخمي شد. بهروز وحشي شده بود. بالاخره كاري كه نبايد شد و من زمين رسوايي زد!
يك لحظه گريه‌ام بند نمي آمد نمي دانم چرا... چرا او كه چشمه مهر و احساس بود، از نظر عاطفي خشك شده بود؟! چرا...چرا او كه هميشه گوش شنوايي داشت، كر شده بود و گوشش به التماس و خواهشم بدهكار نبود! چرا...چرا او كه نمي‌توانست صداي لرزان من را بشنود، اكنون حتي به رعد و غرش عاجزانه‌ام بي‌توجه بود! من كه تا به حال به او از گل نازك‌تر نگفته ‌بودم، او را به باد فحش و ناسزا گرفتم. به او ابراز تنفر ‌كردم. خودش، پدر و مادرش را نفرين و لعنت كرد. او كه آتش شهوتش خوابيده بود در حالي كه به زور مي خواست من را آرام كند فقط مي‌گفت: «بگو...بگو هر چه بگي حقمه با بغض و چشماني نمناك به خانه برگشتم. خانه كه نه، آخر ديگر آن جا خانه‌ من نبود؛ برايم جهنم سوزان وجدان بود! نمي‌توانستم، رسوايي خودم را تا اين حد ببينم! خدايا من تا كجا پيش رفتم؟! حتما روح مادرم در قبر از اين كارم به لرزه افتاده. دنيا پيش چشمانم تيره و تار شده بود. بعد از يك هفته براي آخرين بار در حالي كه حسابي گريه كرده بود و دلم پر بود به او تماس گرفتم: «كثافت! كار خودت رو كردي من دارم خودكشي مي‌كنم و...» فقط ناسزا گفتم. اصلا صدايش را نمي خواستم و نمي توانستم بشنوم. تمام وجودم از او لبريز از كينه و نفرت شده بود. بعد از قطع كردن تماسم، پاسخي به تماسهايش ندادم. بعد مانند ديوانه ها برسرو صورتم زدم تا از حال رفتم. چاگر.... اگر باور نداشتم كه جزاي خودكشي آتش دوزخ است و نگران آينده دخترم نبودم، دستم نمي‌لرزيد و قرص‌ها بر زمين نمي‌ريخت. به زندگي خود كه داغ رسوايي بر پيشانيش خورده بود ادامه دادم و روز و شب را با حسرت و ندامت پشت سر مي گذاشتم. اي كاش زندگي مثل دفتر مشق بود كه خطر مي خورد و مي توانستم دفتر جديدي بردارم، ولي احساس گناه وعذاب وجدان با شلاق سرزنش و ملامت هايش مأمور شده تا زجر كشم كند، ديگر نمي‌توانم مثل گذشته در چشمان نجيب شوهرم و صورت معصوم دخترم نگاه كنم.
تمام
https://telegram.me/zendegiearam110/856

نويسنده: محمدحسين قديري

سلام برشما
اگر درباره اين رويداد و تحليل آن بحث يا نكته اي داريد مي شنوم و بعد داستاني ديگر در خدمت تان هستم

با سلام و تشکر از نوشته های زیبا و عبرت انگیزتون

یه پیشنهاد داشتم :

اگه بشه لطف کنین بعد از هر داستان و تجربه ی مشاوره ای که می نویسین یک جمع بندی و نتیجه گیری هم داشته باشین خیلی عالی میشه :Mohabbat:

در این داستان بنده مقصر رو فقط خانم نمیدونم . چون بالاخره کمبودهایی عاطفی و ... (باضافه ضعف ایمان واقعی و وسوسه ی شیطان) فراوان باعث ایجاد چنین اتفاقاتی در زندگی میشه


در مقابل چنین احساساتی وظیفه چیست ؟
چطور با چنین احساساتی باید کنار اومد ؟

با تشکر :Gol:

با سلام و تشکر

بعد از خوندن این داستان واقعی به یاد اهمیت کثرت احادیثی افتادم که بسیار تاکید شده بود به انتخاب زوجه ی صالحه که بسیار بر این موضوع محافظت از خود در غیاب شوهر اشاره شده بود , به یاد نقش مهم و خطیر زن در زندگی افتادم ...

پیامبر عزیزمون صلی الله علیه و آله و سلم می فرمایند :

آیا شما را به بهترین گنج و اندوخته خبر دهم ؟

بهترین گنج زنی است که چون به وی بنگری تو را خوشحال کند , هرگاه چیزی از او بخواهی , اطاعتت کند و چون نزد او نباشی , خویشتن را از نامحرم محفوظ دارد .

اللهم اجعل عواقب امورنا خیراً :Gol:

منتظر داستانهای بعدی هستیم :Moshtagh:

هو الحکیم.
سلام.
وظیفه اون خانم این بوده که شرایط رو تحمل کنه وصبر کنه.حتی حرف زدن با اون مرد هم گناه بوده.
اگه میدونست اگه در برابر این شرایط صبر میکرد و به گناه آلوده نمیشد چقد عزیز میشد حتما صبر پیشه میکرد و بد بودنه زندگیش گناه رو توجیه نمیکنه.
التماس دعا

ماه بانو;75460 نوشت:
پیامبر عزیزمون صلی الله علیه و آله و سلم می فرمایند : آیا شما را به بهترین گنج و اندوخته خبر دهم ؟ بهترین گنج زنی است که چون به وی بنگری تو را خوشحال کند , هرگاه چیزی از او بخواهی , اطاعتت کند و چون نزد او نباشی , خویشتن را از نامحرم محفوظ دارد . اللهم اجعل عواقب امورنا خیراً

سلام
ممنونم از حديث زيبايي تان

سلام
سپاس فراوان از بذل توجه شما كاربران، كارشناسان و مهمانان
توجه شما به اين نوشته ها سبب دلگرمي ام براي ادامه دادن ميشه؛ خدا خيرتون بده. راستش قصد اين بود كه اين داستان ها را در كتابي بچاپم
اما هدفم از چاپ عبرت گيري است كه اين جا هم فعلا ممكن است. بنابراين اگر شما هم اين وقايع را براي ديگران تعريف كنيد يا عين داستان را بدهيد باري از دوشم بر داشته ايد.
اگه مطلبي درباره داستان ها داشتيد ميتونيد بنويسيد يا بهم پيام بدهيد
باقي بقايتان

داستان دوم
عصاي زندگي
قسمت اول
نمي دونم چرا زندگي همه مشكلاتش را تو كوله پشتي تقدير من ريخته بود. كمر م زير بارش خم شده بود. تو خونه ي ما انگاري همه با هم قهر بودن. و من كه بچه آخر بودم به هيچ يك از برادر و خواهرانم تناسب سني نداشتم . پدر و مادر پيرم هم حسابي شكسته شده بودند به جاي آن كه من به آنها تكيه كنم، اميد ايام پيري شان شده بودم. خانواده شلوغي داشتيم من از كودكي به كار كردن عادت كرده بود. با هركسي كه آشنا بودم اهل درس و بحث نبودند و منو مثل آهنربا به طرف خود مي كشيدند و موفق هم شدند؛ بنابراين درس زيادي نتوانستم بخونم.

بعد از سربازي حيرون بودم. تو جمع خانوادگي احساس خوبي نداشتم چون همه تو خونه ما جفتي داشتند كه در غم و خوشي شون با هم بودن ، به جز من. فكر پيدا كردن شريك زندگي مثل كبوتري شده بود كه هميشه لب بوم ذهنم مي نشست. يه روز يكي از دوستان به شوخي گفت چرا با خواهر محمد؛يكي از دوستان مان ازدواج نمي كني. حرف او هنوز تموم نشده بود كه من با عجله گفتم مگر محمد خواهر دارد؟!


ادامه دارد.....اگر عمري بود ان شا الله

بی صدا;75465 نوشت:
هو الحکیم. سلام. وظیفه اون خانم این بوده که شرایط رو تحمل کنه وصبر کنه.حتی حرف زدن با اون مرد هم گناه بوده. اگه میدونست اگه در برابر این شرایط صبر میکرد و به گناه آلوده نمیشد چقد عزیز میشد حتما صبر پیشه میکرد و بد بودنه زندگیش گناه رو توجیه نمیکنه. التماس دعا

سلام
ممنونم از نظر خوب تان

قسمت دوم
از اون روز به بعد خواب و خيالم شده بود خواهر محمد. يه روز وقتي محمد رو ديدم جريان را به او گفتم. محمد كه منو سال ها مي شناخت و از من خوشش مي آمد از روي حجب و حيا ، با دست پس مي زد و با پا پيش مي كشيد. وقتي به خواستگاري رفتم محمد جاده را صاف صاف كرده بود و من بدون هيچ دست انداز با مهر كمي عروس را به خانه بردم.
مدتي گذشت احساس عجيبي به همسرم داشتم من مانند كسي كه در بيابان تشنه است عطش عاطفي داشتم و او از آب مهري كه خدا در مشك قلبش ريخته بود آگاهانه يا ناآگاهانه مضايقه مي كرد.
شده بودم مثل گدايي كه صاحب خونه مثل سگ با سنگ ردش كرده باشه. تو دفتر دلم يك داستان عجيبي نسبت به همسرم نوشته شده بود؛ داستان عشق و نفرت. روزها اين داستان و معماي عجيب منو به خود مشغول كرده بود. نفرت منو را از او دور مي كرد و عشق منو دعوت به پيوند با او مي خواند و نتيجه حال زار و نزار من بود؛ تشويش دل و دهنم بود.
ادامه دارد....

قسمت سوم
چند بار داستان خرابي رابطه من و او را برايش گفتم. به او گفتم نمي دانم چرا احساس خوبي به نسبت به نگاه هايت ندارم تنها چيزي كه در اين چند سال زندگي گيرم آمده اين است كه تو شايد با اصرار برادرت با من و او مثل هميشه مي گفت نه نه چند بار بگويم كه من زندگي و فرزندانم را دوست دارم غذا نمي پزم، جارو نمي كنم، و...باز مثل هميشه گفتم آره ، آره ولي من كجاي زندگي تو قرار دارم و او مثل هميشه ساكت مي ماند. او با اين كه مي دانست من نياز زناشويي دارم من را مثل گدا وادار به اصرار مي كرد و هر بار به بهانه اي از رابطه شانه خالي مي كرد و من كه نماز مي خواندم و باورهاي ديني داشتم به دليل شدت نياز به خود ارضايي روي مي آوردم و بعد از آن با عذاب وجداني كه سراغم مي آمد از آسمان چشمام اشك مي باريد و او بي تفاوت بود و گاهي هم در برابر اعتراض من سر و شانه مي كشيد و مي گفت من همين هستم كه مي بيني اگر نمي خواي در باز است و جاده دراز .
از او خواهش كرده بودم كه با كشتي مشاوره زندگي مان را از طوفان سهمگين مشاجره نجات دهيم ولي او زير بار مشاوره نمي رفت كه نمي رفت. تا چشم باز كردم ديدم دور بر ما را چندتا بچه ريز و درشت گرفته است.
روزي درباره علايق و سليقه هايمان بحث شد. او گفت تو بايد با دختر صاحب خانه ازدواج مي كرد ي شما دو تا مثل هم فكر مي كنيد و احساس. هنوز حرف او تمام نشده بود كه از او خواستم كه حرف دختر مردم را به زندگي ما نكشد و او در گفتگو هايش گاهي از زبانش در مي رفت و مي گفت اگر با او ازدواج مي كردي خوشبخت تر مي شدي.
صاحب خانه ي ما مريض شد سنگيني تن او براي رفتن به بيمارستان و جابه جايي سبب شد تا همسر او از من خواست به آنها كمك كنم . من كه رابطه اجتماعي با مردم خوب بود و برخلاف همسرم معاشرتي بودم سريع خواسته ي آنها را اجابت كردم. روزي وقتي به صاحب خانه كمك مي كردم دختر او نيز بود يك لحظه چشمم در چشمان او افتاد و در چند ثانيه در اقيانوش چشماي قشنگش فرو رفتم. احساس عجيبي نسبت به او در دلم جوانه زد. ضربان قلبم تند شده بود و من كه همسر داشتم سريع صاحب خانه را در بسترش خواباندم و بدون اين كه چايي بخورم از آن جا گريختم.
ادامه دارد........

قسمت چهارم
از اون روز به بعد خيال آن دختر شده بود مهمان ناخوانده قلب و فكرم از در بيرونش مي كردم از پنجره مي آمد. تو اداره دوستان متوجه شده بودند كه گاهي من در فكر فرو مي روم. و اين خيال به دنياي بيداري و خوابم كشيده شد. هر روز كه مجبور بودم به صاحب خانه كمك كنم و او را مي ديدم قدرت خيالم قوي تر و قوي تر مي شد.
نمي خواستم به همين راحتي خونه قلبم را با اون پر كنم باز سراغ همسرم مي رفتم. التماسش رو مي كردم كه براي زندگي و ارتباط مان همكاري كند. خواهر همسرم كه زن فهميده اي بود از دل من خبر داشت و با همسرم صحبت مي كرد.
همسرم فقط يكي دو روز، آن هم زوري و تحميلي با من خوب بود و من به همين هم راضي بودم و خدا رو شكر مي كردم براي اين كه جوانه مهرش در من ريشه بدواند از هركاري دريغ نمي كردم؛ پول زيادي در اختيارش قرار مي دام، برايش سورپرايز جور وا جو مي گرفتم، غذا مي پختم ولي او مثل يخ هاي قطب سفت سفت بود.
گاهي از اين كه مرد هستم و اين قدر غرورم را براي يك زن زير پا مي گذارم از خودم ناراحت مي شدم.
رفت و آمد من در خانه ي صاحب خانه روز به روز زيادتر شد و گفتگوي من و سوسن مثل قبل از روي شرم، يك كلمه و دو كلمه نبود. شكي نداشتم كه او من را دوست دارد.راه رفتن غزال وار، صداي آرام بخشش، نگاه پر معنايش و...سرزمين دلم را تسخير كرد و همسرم را بي رحمانه كنار زد.
وقتي فهميدم كه سوسن دنبال سرويس براي رفتن به دانشگاه است نتوانستم اجازه بدهم هيچ مردي راننده او شود و با او هم سخن. و من چهار سال سرويس او شدم براي او وقت زيادي گذاشتم و او كه در زندگي اش شادي نديده بود و ناله هاي پدرش در گوشش طنين انداز بود به قول خودش در عالم بيداري وارد پارادايس خواب هاي شده بود.
رابطه من او آن قدر صميمي بود كه نيازي نبود كه از همديگر براي ازدواج سئوالي بكنيم. او كه فاتح قلب من بود دلش به حال همسر م مي سوخت و گاهي به من مي گفت كه چگونه با او برخورد كنم و چه چيز برايش هديه ببرم. از قديم شنيده بودم همان گونه كه دو شمشير در يك غلاف نمي گنجند دو زن هم با يك مرد زندگي نمي كنند و او اين معادله را به هم زد و همين امر سبب شده كه بيشتر به او عشق بورزم.
ادامه دارد...

قسمت پنجم

نمي دام چرا با ورود سوسن به زندگيم همسرم شده بود سراب و دست نيافتني تر. مقايسه كارهاي اين دو زن ناخودآگاه شده بود قسمتي از برنامه روزانه‌ي من.
يادم مياد روزها وقتي از اداره بر مي گشتم همسرم از من نمي پرسيد: خسته اي؟ ناهار يا كوفتي زهرماري خوردي يا نه؟ بيرون چه خبر؟ چايي مي‌خوري؟ولي سوسن با اصرار مي كرد از سير تا پياز مسائل روزم را برايش تعريف كنم. و از گفته هايم سيري نداشت.
هميشه براي احوال پرسي و ابراز عشق به همسرم، مرتب از اداره تماس داشتم ولي او وقتي تماس مي گرفت كه چيزي نياز داشت. در برابر اين دختر لحظه به لحظه با تلفن زدن و پيامك هايش از حال من باخبر بود.
شبي از تب مي سوختم همسرم حتي قرص و آبي دستم نداد ولي سوسن وقتي فهميد كه من سرماخورده ام ، قابلمه اي سوپ داغ برايم دم اداره آورد.
سوسن به من نگاه مي كرد متوجه مي شد كه من از چيزي ناراحت هستم .ر وزي با اصرار ش به او گفتم كه بدهكارم و او طلاهايش را براي دادن دينم فروخت چيزي كه تا به حال همسرم از آن حرفي نمي زد .سوسن با اين كه در خانه ما نبود مي دانست كه من در ماه چقدر قسط مي دهم ولي همسرم كه دفترچه قسط ها دم دستش بود از بدهي من خير نداشت.
شنيده بودم عشق كر مي كند و كور. اما نمي دانستم من هم تا اين حد عاشق خواهم شد . فقط مي دانستم كه من و سوسن يك روحيم در دو بدن و به هيچ وجه نمي خواستم او كه همه دنيايم شده بود را از دست بدهم. خودمان عقد مان را خوانده بوديم و خيال مان از اين كه او رشيده است و گناهي نمي كنيم راحت بود. گاهي او را به بهانه مأموريت به كنار دريا و شهرهاي ديدني مي بردم. هنگامي كه با او بودم از هر نظر ثروتمند شده بودم ديگه لازم نبود ناز همسرم را مي كشيدم و شاهد كم محلي هايش باشم، ديگه سرم پيش خدايم بالا بود كه خودارضايي نمي كنم و گناه.
ادامه دارد....

قسمت پاياني
عصاي زندگي

[=IranNastaliq]داستان عجيب ما پاياني نداشت نمي دانم چرا هر چه من بيشتر به سوسن پيوند مي خوردم ،از همسرم فاصله مي گرفتم . بعد از مدتي همسرم تلاشش به زندگي بيشتر و بيشتر شده بود او با فشاري كه به خودش مي آورد به من زوركي مي گفت: دوستت دارم از گفته هايش فهميدم كه به من و سوسن شك كرده است . شايد هم به خودش لعنت مي فرستاد كه چرا بارها و بارها سوسن را به خانه دعوت مي كرد. از اين كه مي ديدم مثل گذشته ي تلخ من دارد طعم التماس و شكسته شدن را تجربه مي كند كبكم خروس مي خواند. ديرِ دير شده بود و حناي او براي من رنگي نداشت.

[=IranNastaliq]اين روزها سوسن در خواست طلاق او را به طور رسمي، مي داد و مي گفت نگران نباش من هم كار مي كنم تا مهريه اش را قسطي بدهيم. تمام پل هاي بازگشت به زندگي قبلي برايم خراب شده بود و من تنها به زندگي با سوسن فكر مي كردم و بس.

[=IranNastaliq]==========
نويسنده: محمدحسين قديري

سلام بر شما كه با قدوم تان تاپيك داستاني ما را منوّر كرديد
قطعاً از قدم با بركت شما بوده كه ظرف مدت بسيار كوتاه هفت هشت روزه بيش از دوهزار باز ديد كننده داشته
دعا كنيد كه بتوانيم عبرت بگيرم و مشمول حديث زير نباشيم

چقدر عبرت زباد است و عبرت گير كم

اين داستان هم تمام شد من حرف و حديث و نظراتتان را درباره موضوع دوم مي شنوم

سلام

با رفتار همسر ایشون دیگه حرفی برای گفتن نمی مونه !!!

اصلا معلومه همسرشون به چه امیدی زندگی میکرده ؟!!!

ممنون از شما استاد

[="red"]هیچ جا نمی ریم همین جا هستیم ، ما منتظر سومیش هستیم !!![/]

یه موج مکزیکی به افتخار عمو حامی !!!

نمیدونم چی بگم

اول به اون آقا خیلی رحمم اومد ولی الان برای خانمش متاسفم ... کاش زودتر جلوی خطر رو می گرفت و همسرش رو تحریک نمی کرد به طرف سوسن خانم

کاش خانمها در زندگی بیشتر به فکر باشند .
و حداقل به روایاتی که از ناحیه ی معصومین علیه السلام نسبت به وظایف خانمها در زندگی و نسبت به همسر رسیده جامه ی عمل بپوشانند .

و چقدر زود دیر می شود ...

تكليف بچه هاش چي ميشه؟ آيا سوسن خانوم بچه ها رو هم قبول مي كنه؟ يا . . .

به نظر من داستان رو بايد از زبان همسر اين آقا هم شنيد. بعضي آقايون براي ازدواج هاي موقت و يا ازدواج هاي مجددشون از اين دليل ها زياد ميارن. بعد كه يه كم داخل زندگيشون ميشي مي بيني كه يكيشون هم حقيقت نداشته. حالا خدا مي دونه اين آقا جزو كدوم دسته است.

این داستان و داستان قبلی در واقع یکی هستند و در هر دو همسران قادر به تامین نیازهای روحی دیگری نبودند در یکی شوهر و در دیگری زن.
و متاسفانه هر دو به این خاطر به گناه افتادند در اولی ارتباط نامشروع با مرد نامحرمو در دومی خودارضایی و ارتباط با زن نامحرم قبل از ازدواج
این نشان میدهد که همسران در بگناه نیفتادن یکدیگر چقدر موثرند

حال فرض کنیم که همسر قادر یا حاضر به تغییر نیست
در این صورت به جای خوددرمانی بهتر است برای خودمان هم که شده به مشاور مراجعه کنیم تا راهکارهایی هر چند یکطرفه برای مشکلمون ارایه کند.تا حداقل به گناه نیفتیم.

من دوست داشتم حرفهای بچه ها را هم در داستان دوم میشنیدم ( در صورتی که به سن مناسبی رسیده باشند)
متاسفانه قربانیان اصلی اینگونه ازدواج ها بچه های بیچاره می باشند که به نظر میاد هیچ گاه دیده نمی شوند و همینطور که کودکی خود را با رنج می گذارند در بزرگسالی هم با مشکلات عدیده ای روبرو می شوند.
من دلم برای بچه های ای آقا خیلی می سوزد که همیشه فدای اشتباهات و ندانم کاری ها و خودخواهی های پدر و مادر می شوند.

در ضمن من اگر جای سوسن بودم هیچ گاه بر روی اشیانه دیگران اشیانه خود را نمی ساختم هر چند که اون آشیانه ویران باشد.

سلام
بر شما دوستان
كانون زندگي تون مثل بخاري هاي ايام زمستون گرم گرم
ممنون از اين كه با ما همراهيد
ممنون از نكات جالب تان
موفق باشيد:Gol:

سلام.
استاد حامی کاش هر ماه فقط یک داستان می زدید و اجازه می دادید تا در طول ماه ، دوستان با راهنمایی و نظارت شما ، اون داستان را تحلیل کنند. و شما سئوالاتی درباره عملکرد قهرمانان از دوستان بپرسید تا دوستان تشویق به تفکر و تحلیل بشن. (حالا اگه هم جایزه ای در کار باشه - برای کسی که به تشخیص شما بیشترین یا بهترین فعالیت را در مورد هر داستان انجام داده، از کرم مدیران سایت بعید نیست)! اون طوری تا حد ممکن از داستان پند می گرفتیم و اشکالات قهرمانان داستان را می فهمیدیم و کارهایی را هم که می توانستند بکنند ولی نکردند (برای حل مشکلشون ) می فهمیدیم. ولی اینطوری که خیلی سریع داستانهای متعددی نقل بشن ، ما از ظرفیت پند آموزی و عبرت آموزی هر داستان استفاده زیادی نمی کنیم و حرفهای زیادی ناگفته باقی می مونه. مگه نه اینکه هدف از این تاپیک ، پند گرفتن و یادگرفتن عمل درست در شرایط بحرانی است؟
در شیوه فعلی دوستان یا فقط حدیث نقل می کنن یا فقط به طور کلی میگن تقصیر مرد بود یا تقصیر زن بود. و این ما رو به جائی نمی رسونه.

سلام و خیلی ممنون از داستان عبرت اموزتون و همچنین به دقتی که روی تاکید داشتن به قسمتای حساسش داشتین احسنت میگم
همین تاکید کردن و با یه رنگ دیگه نشون دادن قسمتای حساس داستان خودش یه نتیجه گیریه و داستان بسیییییییییار واضح و گویاست و نیاز به نتیجه گیری نداره
البته تحلیل این داستان میتونه به متاهلین گرامی کمک کنه بخصوص مردا که یه کم بیشتر سع یکنن مرد باشن:Cheshmak:
به نظر من مرد یعنی استوار مثله کوه ؛پس اقایون محترم سعی کنن اون خصلت مردانگی رو تو وجودشون پیدا کنن و پرورشش بدن بعد ازدواج کنن
از جناب حامی بازم متشکر منتظر داستان بعدی هستیم:Gol::Gol::Gol:

درمورد داستان دوم باید بگم که این اقای محترم بزرگترین اشتباه زندگیشو انجام داده چرا که دلیلش برای ازدواج فرار از موقعیت بدی بوده که داشته چون هدفش این بوده در انتخابش دقت به خرج نداده و بدون تحقیق ززندگی رو شروع کرده تا بتونه خلا عاطفیشو پر کنه در صورتی که برای ازدواج هدفی بالاتر و والاتر از این باید مد نظر باشه
البته باید بدونیم که این مسایل یعنی عواطف و احساسات و غرایز مهم اند ولی نباید دسترسی به اینها هدف اصلی قرار بگیره
اما در مورد خانومه اون اقا من واقعن به قول دوستمون موندن به چه امیدی زندگی میکرده به احتمال زیاد از لحاظ روحی مشکل داشته که بدون هیچ علاقه ای بزندگی نداشته و سرد بوده و هیچ چیز جز احساس پوچی نمیتونه انسان رو راضی به همچین زندگیه سرد و بیروحی بکنه
و با این اوضاع فکر نمیکن سوسن اشتباهی مرتکب شده باشه یا گناهی کرده باشه !!!!!!!!!!البته اگر که همونطور که با اون اقا مهربون بوده با بچه هاشم بتونه مهربون باشه هیچ گناهی نکرده چه بسه ثواب هم کرده باشه
از داستانای خوبتون بازم ممنون:Gol::Gol::Gol:

سلام
به نظر من ، این داستانها با همه تنوع و تفاوتهایی که در جزئیات با هم دارن ، دارای یک ساختار مشابه هستند . به این معنی که توی همه این ماجراها ، چند عامل مشترک وجود داره:

اولین چیزی که ما در همه این ماجراها می بینیم ، عامل « بی دینی » است. اگر شخصیتهای هر یک از این داستانها پایبندی و التزام به رعایت حدود دینی داشتند ، هرگز شاهد چنین اتفاقاتی نبودیم.....

عامل دوم ، به نظر من اینه که اینها Failure Point پائینی دارن. یعنی زود می شکنند. به عبارت دیگه مقاومتشون در برابر مشکلات و ناملایمات کمه. ظرفیت و تحمل چندانی ندارن.... بعضی آدمهای نسل قبل از خودم رو سراغ دارم که مثل فولاد بودن. کوهی از مشکلات رو تحمل میکردن و خم به ابرو نمی آوردن... بعضی از افراد نسل جدید رو هم دیدم که مثل کاغذ هستن. با یک قطره آب خیس میشن.

عامل سوم ، « کمی عقل » هست. یعنی اینکه این افراد وقتی با مشکلی روبرو میشن ، بر اثر کمی عقل ، به جای اینکه راه حل درستی پیدا کنن که از بار مشکلاتشون بکاهه ، راه حل های غلطی رو انجام میدن که نه تنها مشکل رو حل نمیکنه ( گرچه به طور کاذب و موقتی ، مشکل رو در نظر اونا کم بکنه یا حتی به خاطر انرژی کاذبی که فکر میکنن دریافت کردن ، توهم کنن که مشکل از بین رفته) بلکه خودش باعث مشکلات شدیدتر و بیشتری میشه. شاید این افراد « اولین راه حل » را با« بهترین راه حل » خلط کردن. یا چیزی که قطعیه ، اینه که این افراد ، « تخیل » را با « تفکر » اشتباه گرفتن.

هر سه این عوامل ، برمیگرده به مسأله « تربیت ». یعنی ما باید هم دینمداری ( به عنوان بالاترین ارزش موجود در جهان ) و هم « تفکر صحیح » را به بچه هامون آموزش بدیم و هم در عمل جوری اونا رو بار بیاریم که ظرفیت وجودی زیادی داشته باشن و تحمل زیادی داشته باشن و حسابی در برابر مشکلات مقاوم باشن. برای اینکار ، اولین قدم اینه که این صفات رو در خودمون ایجاد کنیم. همین که ما خودمون نمونه عملی و عینی این صفات باشیم ، بهترین اثر رو روی تربیت بچه هامون میذاره.

به نظر بنده این خطر همه رو تحدید میکنه

دینداران
قدرتمندان
عاقلان

درسته که این موارد در مردم ضعف و قوت داره ولی قدرت نفس بر همه ی اینها میتونه مسلط بشه که :


إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ
إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّيَ‎‎

:Sham:

و خود شیطون بهمون هشدار داده

لأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الأَرْضِ وَلأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ

إِلاَّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ

:Sham:

و حتی در مورد یوسف پیامبر با آن مقام عصمت می فرماید :

وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا

لَوْلا أَن رَّأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ

:Sham:
دیگه ما بنده ها جای خود داریم و فقط و فقط در این مواقع خود خدا باید دست مون رو بگیره


ماه بانو;78450 نوشت:
درسته که این موارد در مردم ضعف و قوت داره ولی قدرت نفس بر همه ی اینها میتونه مسلط بشه که :
صحیح است. اما این یک عامل طولی است. یعنی با اون فاکتورهایی که بنده نام بردم ، ارتباط طولی داره نه عرضی (یعنی در ردیف اون عوامل قرار نمی گیره ، بلکه مافوق آنها قرار می گیره). اتفاقاً علت اینکه قدرت نفس میتونه بر همه این موارد چیره بشه ، شاید همین طولی بودن ارتباطی باشه که با اون عوامل داره (البته این مطلب کمی محل مناقشه است).
بحث این تاپیک ، هم با توجه به سیر بحث تا حالا ، هم با توجه به تخصص استاد دکتر حامی ، بحث روی عوامل عرضی این قضایا هست. بحث عوامل طولی رو باید در انجمنهای دیگری انجام داد. بنده هم قبول دارم که:

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست *** مدعی گر صد هنر دارد ، توکل بایدش

اما واقعاً تذکر به جایی دادید. در آستانه غفلت بودم.

به عزیزان توصیه می کنم به چنین مطالبی به چشم داستان نگاه نکنند . نقد کردن افراد یک داستان نمیتونه خیلی کار درستی باشه . همیشه دنبال یک مقصر نگردید تا خودتون رو از شر تفکر در مورد دیگران راحت کنید. در واقعیت ها یک نفر دیو و یک نفر فرشته نیست. مهم خود مطلب داستانه نه شخصیتهایی که اون رو می سازن. این خطرات در کمین همه نشسته و فقط در جزئیات اون فرق وجود داره اما ریشه همه اون ها یک چیزه: کوتاهی در انجام وظایف متقابل اجتماعی. ودر هر اجتماعی به فراخور فرهنگ اون ، در یک جامعه مسلمان هنجارهای اسلامی و یا در فرهنگی دیگر بنا به هنجارهای فرهنگی خودشان. شما یک داستان اروپایی را نباید با هنجارهای ایرانی نقد کنید و یک داستان ایرانی را با هنجارهای غربی. در دو داستان اول شما دو مثلث عشقی رو می بینید ( الگوی غربی) که با جامعه ایرانی مخلوط شدن ودر نهایت می خواهیم نتیجه ای دینی و سلامی از آن بگیریم. یک مسلمان + کمی وجدان = انسان.

محسن56;78497 نوشت:
یک مسلمان + کمی وجدان = انسان

با این فرمول موافق نیستم. اسلام چیزی کم ندارد تا ما بخواهیم برای انسان شدن ، به آن کمی وجدان اضافه بکنیم. اسلام دینی جهانی و برای همه بشریت الی الابد است و لازمه این امر آن است که هیچ کمبودی (حتی کمی وجدان ) نداشته باشد.
دوستان گاهی چیزهایی می نویسند!

یاقوت احمر;78512 نوشت:
با این فرمول موافق نیستم. اسلام چیزی کم ندارد تا ما بخواهیم برای انسان شدن ، به آن کمی وجدان اضافه بکنیم.

دوست عزیز اسلام چیزی کم ندارد ، اما مسلمانی ما کمبودهای زیادی دارد ، در حال حاضر هم تمام مردم جهان مسلمان نیستند. بلکه دشمنان بسیاری نیز داریم. اگر این گونه است که شما می گویید دلیل این همه گناه ، فساد ، فحشا و اشتباهات بی شمار که این داستانها نمونه کوچکی از هزاران است در جوامع اسلامی چیست؟ به نظر من علت آن مسلمانی بدون وجدان است. علاوه بر ان چند نفر از مردم می توانند به معنای تمام اسلام شناس باشند تا به درستی به آن عمل کنند. اما عمل به وجدان همیشه در راستای تعالیم اسلام بوده و هست و خواهد بود. و من الله توفیق

محسن56;78526 نوشت:
به نظر من علت آن مسلمانی بدون وجدان است.

سلام بر شما.
در فرمولی که ذکر فرموده بودید ، قید نفرموده بودید که آیا مسلمان ظاهری منظورتان است یا مسلمان حقیقی. بدیهی است وقتی کلمه ای بدون قید بیاید ، معنای مطلق و حقیقی و کامل آن استفاده خواهد شد.

در اینکه آیا مشکلات مسلمانان ناشی از کمبود وجدان است یا عامل دیگری؛ هم این تاپیک جای این بحث نیست و هم بنده نظر خاصی ندارم. شایسته است در بحث مستقلی به این مطلب پرداخته شود.

سلام بر دوستان خواننده و نقد كننده من
خيلي خوشحالم كه داستان هاي واقعي را سرسري از آن نمي گذريم.
نكات و دقت هاي خوبي در نوشته هاي و تحليل ها مي بينم و استفاده مي كنم
نكته اي كه مهم اسن اين است كه ما داستان ها را تطبيق بخوانيم كاري كنيم كه اين مشكلات درباره ما تكرار نشود و هميشه به عقل خود اعتماد صدر درصد نكنيم از افراد راز دار معتمد و با تجربه كمك بگيريم
و ميل خود را حق خود ندانيم
حق يارتان

در مورد اقتدار مرد و اینکه زنها از مرد مقتدر خوششان می آید، نکته ای قابل طرح است.

دوستان توجه کنند که زن دارای دو نوع عاطفه است: عاطفه همسری - عاطفه مادری.

زن ، بر اساس عاطفه همسری ، مردانی رو که دارای صفات خاصی مثل اقتدار و ... هستند ، دوست داره تا بهشون تکیه کنه و عاطفه همسری اش رو تأمین کنه. زن بر اساس این عاطفه اش ، جذب مردان مقتدر و ... میشه تا بهشون تکیه کنه. (مجرای صحیح تأمین این عاطفه ، « شوهر » زن است).

اما همین زن ، بر اساس عاطفه مادری ، دوست داره به افراد ضعیف و محتاج کمک کنه و برای اونا ، از خودگذشتگی کنه. زن بر اساس این عاطفه اش ، جذب افراد ضعیف و محتاج میشه تا براشون از خود گذشتگی کنه. (مجرای صحیح تأمین این عاطفه ، « فرزندان » زن است).

همه زنها - و حتی دختران - دارای هر دو نوع عاطفه هستند.

پسران و مردانی که هدف سوئی دارند ، از هر کدوم از این دو عاطفه می توانند برای جذب کردن اون خانم یا دختر ، استفاده کنند. این بستگی به این داره که کدام نوع عاطفه در وجود شکار شون ، بیشتر و قویتر باشه (با کمی دقت در رفتار زن ، براحتی معلوم میشه). و هم بستگی به این داره که شکارچی بتونه کدوم نقش رو بهتر بازی کنه: نقش آدم مثبت (مقتدر و ... ) یا آدم منفی (ضعیف و محتاج و ... ).

شکارچی از هر کدوم از این راهها که وارد بشه ، وقتی شکار خوب بهش نزدیک شد و رام شد و لحظه مناسب فرا رسید (ممکنه چند ماه طول بکشه تا به اینجا برسه) ، نقشش رو رها می کنه و مرحله نهایی کارش رو با استفاده از زور و خشونت تکمیل میکنه و هرگز نتیجه نهایی چیزی جز آلودگی دامان زن نیست.

بنده مواردی رو سراغ داشتم که وقتی داستانش رو تحلیل کردم ، متوجه شدم شکارچی ، « حس مادری » زن مورد نظرش رو تحریک کرده و ... خدا را شکر که در لحظه مناسب ان ربک لبالمرصاد تجلی پیدا کرد و گرنه برای ما مردها به روشنی معلوم بود که عاقبت کار چی میشد.

داستان سوم
سكه هاي استعداد

هنوز خواهر كوچكم در جوش و خروش عروسك بازي ها و شادي هاي كودكانه اش بود كه مادر م براي هميشه، زير لحاف سنگين زمين آرميد . با رفتن بهار زندگي مون ، زمستون مشكلاتمون شروع شد. اما خداي خوب نذاشت آنفولانزاي بي كسي و تنهايي ما رو هلاك كنه و نفسمون رو بگيره چون فاميل خوبي نصيبمون كرده بود، با اين حال گاهي كه در كوچه رد مي شدم و مي ديدم مادري موهاي دختركش را بافته و دستش را گرفته و در حال عبور هستند ، بيشتر، جگرم براي خواهر مي سوخت و باد رشك و باران اشك حالم را مي گرفت.
دفتر ايام با همه تلخي و شيريني اش ورق مي خورد و ورق مي خورد. وقتي چشم باز كردم متوجه شدم كه دبيرستانم رو به پايان است و چيزي نگذشت كه با تمام شدن دبيرستان با همه دوستان ايام تحصيل خدا حافظي كردم . در زندگي ما كار و بار تمومي نداشت. مجبور بودم غذا درست كنم جارو كنم و ظرف بشويم و از خواهر كوچكم هم نگهداري كنم. نمي خواستم خواهر طعم بي مادري رو احساس كنه به همين دليل از هر كار و مهري براش كم نمي ذاشتم.
از سويي هم نمي خواستم اجازه دهم كه بابام تنها شود هر وقت كارم تموم ميشد سراغش مي رفتم و با او هم صحبت مي شدم . بابام كم حرف بود ولي باسماجتي كه داشتم او رو به حرف در مي آوردم .
ادامه دارد........

سكه هاي استعداد
قسمت دوم

يه روز وقتي به سمت خونه مي رفتم زن همسايه را ديدم بعد از سلام و تعارف گفت :مبارك است. با تعجب گفتم چي؟ گفت:مگه بابات نمي خواد زن بگيره؟ هنوز حرفاش تموم نشده بود كه بغضم تركيد و اشك هايم از ناودون چشمام جاري شدند .
احساس بدي نسبت به بابام داشتم با عجله دوان دوان به سمت خانه دويدم. قاب عكس مادرم را كه تو اتاق نشيمن بود گرفتم و با عجله به اتاق خواب رفتم. گريه ام يك لحظه هم قطع نمي شد. خواهرم كه صداي گريه ام را شنيده بود. با عجله از تو آشپزخونه خودشو به من رسوند . علت گريه ام را مي پرسيد و من لابه لاي هق هق كردن هايم مي گفتم كه خودتو ناراحت نكن چيزي نيست. خواهر م كه اشك هاي من رو مي ديد با دستان كوچكش آنها را پاك مي كرد ولي خودش هم نتونست جلوي گريه اش رابگيرد و او هم زد زير گريه.
اين روزها احساس خوبي نداشتم از خدا هم شكايت داشتم من كه نمازهايم را باتشريفات مي خوندم ديگه حال و حوصله پهن كردن سجاده رو نداشتم و گاهي هم نماز نمي خوندم و پشت سرش از خدا شرمنده مي شدم.
داستان زن گرفتن بابام جدي شده بود . برادران و زنانشان همه راه را صاف مي كردند براي اين كه شرايط راحت تر بشه دنبال شوهر براي من مي گشتند . هر كس و ناكسي براي خواستگاري من اجازه پيدا مي كرد بيادو همه تو خونه به من اصرار مي كردند كه بپذيرم. انگاري من مزاحم بود م ويه جوري مي خواستند از شرّم راحت شوند. از اونا اصرار و از من انكار.
ادامه دارد.........

سكه هاي استعداد
قسمت سوم
روزي تلفني با مشاوري صحبت كردم او گفت كه ازدواج را جدي بگيرم و با طناب پوسيده برادرانم داخل چاه تصميمات شان نروم. چند جلسه با اون مشاور صحبت كردم و اين مشاوره ها سرنوشت زندگي ام را تغيير داد.
بار اولي كه با خانم مشاور صحبت كردم قصدم درد و دل بود و شكايت از زمانه. مشاور با من همدلي زيادي داشت احساس كردم تو اين دنياي دراندردشت بالاخره يكي پيداشده كه حرفم را مي شنود. او پس از شنيدن حرف هايم به من گفت حاضر است كمكم كند تا زندگي ام را تغيير دهم. با مدد او به خانه تكاني زندگي ام پرداختم. به قول او من زندگي نمي كردم اين زندگي بود كه به اجبار دست من رو مي گرفت و به دنياي روزمرگي مي برد.

روزي حرف خانم مشاور من رو به خودم آورد. چند روز به حرفش فكر مي كردم او مي گفت: وقتي تو با خودت قهري وقتي مهارت زيادي نداري و بي نشاطي و به دليل روزمرگي زود رنج و غرغرو و عنق هستي و از جمع فراري زماني كه به سر و وضعت رسيدگي نمي كني، معلوم است هيچ واسطه اي جرأت نمي كند شما را به ديگران معرفي كند و هيچ مادري رغبت نمي كند تو را براي فرزندش خواستگاري كند. مادران به دليل شدت عشق شون به فرزندان شان، عيوب فرزندان شان را نمي توانند ببينند . به همين دليل هر قدر كه فرزندان شان عيب هم داشته باشند دوست دارند بهترين و كدبانو ترين خانم را بگيرند .
برادرانم از دستم دلخور بودند چون هر خواستگاري مي آمد من براندازي مي كردم و جواب رد مي دادم. پدرم كه كت و شلواري ازدواجش را هم خريداري كرده بود وقتي متوجه گريه هاي من در تنهايي هايم شده بود از تصميم خود منصرف شد.
تصميم گرفتم مشاوره خودم را حضوري ادامه دهم ولي پدرم موافقت نكرد . كد آن مشاور را مي دانستم دوباره به مشاور تماس گرفتم و از او خواستم كه به من برنامه اي دهد .
به درخواست مشاور برنامه روزانه ام را نوشتم از ديد او برنامه قبلي من بهترين مدل براي سردرآوردن از افسردگي و اضطراب بود. برنامه اي كه روي چرخ روزمرگي و نارضايتي از زندگي مي گشت. با تشويق و راهنمايي مشاور برنامه جديدي نوشتم در اين برنامه ورزش و پياده روي، ديد و بازديد با دوستان و آشنايان نزديك، شركت در مراسم غم و شادي اقوام و شركت در كلاس خياطي كه مطابق علاقه و استعدادم بود به چشم مي خورد. براساس برنامه ي او من مجبور بودم پيشرفتم را هرباري كه با مشاور تماس مي گرفتم گزارش كنم. عجيب بود هرچه بيشتر برنامه رو عملي مي كردم و در كلاس خياطي شركت مي كردم انگاري كمي از تاريكي زندگي ام كم مي شد. اين من رو ياد جمله اي مي انداخت كه مشاور از حضرت علي –عليه السلام – اغلب روزها نقل مي كرد و ازمن خواسته بود آن جمله در كيف پولم بگذارم و روي آينه بنويسم:« اگر خودت رو مشغول نكني اون تو را با افكار بد و به زندگي بد مشغول مي كند».
ادامه دارد...

سكه هاي استعداد
قسمت چهارم

ورزش ، ديد و بازديد ها وكلاس خياطي، من رو با توانمندي هايم روبرو كرد. از اين كه مي توانستم چيزي براي خودم بدوزم احساس خوشايندي داشتم و اين احساس وقتي شكوفه داد كه خواهر و زن داداشم هم از من خواستند كه براي شان لباس بدوزم و زن همسايه مزد پيراهني را كه براي دخترش دوخته بودم آورد.
سرم شلوغ شده بود متوجه تنهايي هاي پدرم مي شدم اما اصلا فكرش هم من رو ديونه مي كرد. تو پيري و معركه گيري يعني همين زن گرفتن بابام. نمي دونم چرا فكر من با برادرانم فرق مي كرد. روزي يكي از برادرانم من را به خونه خودش دعوت كرد قرار گذاشت كه بيايد سراغم . من كلاس خياطي رفته بودم او خواهر كوچك و پدرم را به خونه خودش برده بود و قرار گذاشت تا بعد از كلاس دنبالم بيايد. همين كه از كلاس خارج شدم بوق ماشينش توجه من رو به خود آورد . سوار شدم اما او مسيرش به سمت خونه نبود. با تعجب گفتم كجا؟ گفت چند دقيقه ديگه مشخص ميشه. چيزي نگذشت كه روبروي مغازه بزرگي نگه داشت . داخل رفتيم دو تا بستني سنتي از اونايي كه من مي خواستم سفارش داد مشغول خوردن بستني بوديم كه از منّ و منّ كردن هايش فهميدم مي خواد چيز مهمي به من بگه من كه نگران شده بودم و دلواپس، با بي صبري گفتم جونم را به لب رسوندي چيزي ميخواي بگي؟ برادرم گفت خب حالا كه اين طور شد بذار برم سر اصل مطلب . خدا رو شكر تو برنامه زند گي ات رو ريختي خانم من هم اين روزها به حال تو غبطه مي خوره . اون قدر سرت شلوغ شده كه پاك يادت رفته به خواهر و بابا رسيدگي كني. خودت من رو مي شناسي من اصلاً مخالف پيشرفت شما نيستم من خودم همهشيه مشوّقت بودم . امّا به نظرم بابا خيلي تنهاست تو هم بالاخره دير يا زود از اين خونه مي ري اين روزها كمتر بابا رو سرحال مي بينم. حاج رضا مي گفت چندباري بابا رو وسط هاي هفته سر مزار مامان ديده است. اگه تو سنّت قد نمي ده من زندگي عاشقانه بابا و مامان را ديدم همون چيزي كه تو زندگيم حسرتش رو ميخورم. من كه آخر داستان را فهميده بودم بدون اين كه ديگه لب به بستني بذارم براي اين كه داداشم سريع بره سر اصل مطلب تند و تند مي گفتم خب خب و برادرم با حذف برخي از جملاتش تندتر سخن مي گفت. دوباره بحث از زن گرفتن بابا شد. ديگه حوصله نكردم و از جام بلند شدم متوجه دور و برم نشدم داد زدم شما مرديد، دلتون سنگه .چطور دلت مياد جاي مامان رو با كس ديگري پر هنوز حرفم تموم نشده بود كه سيل گريه امونم نداد و زد م زير گريه و از مغازه خارج شدم برادرم بدون اين كه پول بستني رو حساب كنه دوان دوان به سمتم آمد ولي نتوانست من را متقاعد كند كه با او به منزلش بروم و من پياده به سوي خانه حركت كردم.
ادامه دارد...

چو غنچه گرچه فرو بستگي است كار جهان
تــو همچو بـــاد بهاري گــــره‌گشا مي باش
:hamdel:

سكه هاي استعداد

قسمت پنجم



اگر چه اين روزها گاهي امامزداه و كتابخانه و ورزش مي رفتم امّا كلاس خياطي محور برنامه هايم بود قبل از اين كه در

كلاس شركت كنم استحمام مي كردم، لباس هايم را مرتب و اتو مي كردم. غذايم را مي پختم و بعد از كلاس نهار مي خوردم و كمي استراحت مي كردم تا بعداز ظهر سرحال تر به تمرين خياطي و كارهايم رسيدگي كنم.

چيزي نگذشت كه مدرك خياطي گرفتم . با اصرار زن دايي ام، پدرم قبول كرد كه از فني حرفه اي وام بگيرم و به عنوان مربي، كلاس خياطي بزنم.
هركسي من رو مي ديد مي گفت تو سميراي 7-8 ماه قبل نيستي . با پر رونق شدن كارم دور برم هميشه شلوغ بود من كه صبح ها تا دير وقت در رختخواب بود م ، الان سحر خيز شده بودم. من كه ميلي به هم صحبتي با خانم ها را نداشتم و از جمع مي گريختم، مثل نگين انگشتر ي شده بود م كه دورم را شاگرد و مشتري مي گرفت. احساس اعتماد به نفس و كارآمد بودن در مزرعه‌ِي دلم تبديل به درختي تنومند شده بودند و شاخ و برگ و ميوه اين درخت در جسم و چهره و چشمانم نمايان بودند. ديگه پلك هاي چشمانم افتاده نبودند و برق شادي در چشمانم مي درخشيد . از مدتي كه مي تونستم خياطي كنم. چند تاخواستگار برام آمد، اين خواستگارن را شاگردان و مشتري يانم معرفي مي كردند. و همن همچنان از ازدواج زوركي و تحميلي فراري بودم و دنبال نيم گمشده ي خودم مي گشتم .
اين روزها ،بهار سجاده من دوباره پر از شكوفه ها ي راز و نياز شده بودند با خدا صميمي شده بودم اما از خداي خودم خجالت مي كشيدم كه سختي هاي زندگي و تنهايي هايم را به او نسبت مي دادم ، خدايي كه انبار دلم را پر از نقره عشق و خزانه ي ذهنم را پر از سكه هاي استعداد و خلاقيت كرده بود .من از روي تنبلي و كسالت ،زندگي پوچي براي خودم ساخته بودم ، كليد معادن لطف الهي گم كرده بودم و از بدبختي مي ناليدم.
جواب بسياري ازشبهاتم درباره خلقت و خدا را گرفتم من همان كسي بودم كه از دختر بودنم بدم مي آمد و خلقت دختر نسبت به پسر را ناعادلانه مي انگاشتم چون فكر مي كردم كه اين پسر هست كه حق گزينش دارد و دختر محكوم به شرايط است. امّا الان خودم را كم نمي ديدم، خودم را «چون شاهي بر سرير قدرت »مي ديدم كه خواستگاران ملتمسانه از دري مي آمدند و من با معيارهايي كه از مشاور گرفته بودم، درست مثل خياطي ،الگو و قالبي براي ازدواجم در نظر داشتم و آن را با خواستگاران تطبيق مي دادم . هركس كه با معيارم تناسب نداشت را رد مي كردم تا اين كه خدا با تلاش و دعاهايم به قول خودش وفا كرد و همسر ايده آلم را انتخاب كردم. وعده خدا به من درست بود چون خودش به من گفته بود كه «دعا كننده بدون عمل مانند كسي است با كمان بي زه تير اندازي كند»و « ( همراه كوشش خود)بخوانيد من را تا اجابت كنم شما را»
ادامه دارد...

سكه هاي استعداد
قسمت پاياني
[=irannastaliq]من سر زندگي ام رفتم تو شور زندگي جديدم بودم كه شوهرم با تكرار حرف برادرانم حالم را گرفت او به من مي گفت كه دلم براي بابات ميسوزه، خيلي تنهاست و تو خودشه. من كه مي دونستم اين حرف ها آخرش از بحث ازدواج بابام سردر مي آورد . از او خواهش كردم كه در زندگي خانوادگي ما دخالتي نكند.
[=irannastaliq]روزي سراغ خواهر كوچكم رفتم و او را به خانه بردم او مي گفت از وقتي كه تو رفتي خونه سوت و كور است بابا سرشب كه ميشه چراغ ها رو خاموش مي كنه و مي خوابه. چند روزي بوده كه مريض بوده ولي كسي نبوده كه بابا رو ببره دكتر. وقتي سفره پهن شد خواهرم خيلي با اشتها غذا مي خورد معلوم بود كه چند وقتي كه غذاي گرم نخورده بود. بغض دستاش رو بيخ گلويم قرار داده بود و بي رحمانه مي فشرد. نم نم اشك از چشمام جاري شد از خودم و خودخواهي هام بدم مي آمد. گوشي ام را برداشتم و به داداشم تماس گرفتم. او حسابي از گريه هاي من ترسيده بود . نمي خواستم دلش هزار راه بره با عجله گفتم موافقم. من هم با ازدواج بابا موافقم.
نويسنده: محمدحسين قديري

سلام بر همگي
اين داستان هم تموم شد
منتظر خواندن تحليل و ياد داشت هاي زيبا و مفيدتان هستيم
عزت تان زيادتر

سلام بر حامی

من داستانهای شما را خواندم بنا به در خواست خودتان برایتان یادداشت میگذارم

من نمیتوانم به این داستنها به عنوان جریانات واقعی نگاه کنم بلکه در واقع قصه هایی بر گرفته از واقعیات می باشند قلم شما برای قصه گویی اصلا قشنگ و دلنشین نیست

شادان;80006 نوشت:
قلم شما برای قصه گویی اصلا قشنگ و دلنشین نیست

سلام دوست من
لطف كنيد چند سكه انتقاد در كاسه قصه نويسيم بگذاريد تا مايه دار شوم.
جدا از نقد بدم نمي آيد بفرماييد استفاده مي كنم

چو غنچه گرچه فرو بستگي است كار جهان
تــو همچو بـــاد بهاري گــــره‌گشا مي باش

با سلام چند سوال و نکته به ذهنم آمد

حامی;78924 نوشت:
زن همسايه را ديدم بعد از سلام و تعارف گفت :مبارك است. با تعجب گفتم چي؟ گفت:مگه بابات نمي خواد زن بگيره؟

زن همسایه از کجا فهمید این پدر قصد ازدواج دارد؟ هر چه قدر هم فضول (ببخشید کنجکاو) هم باشد فهمیدنش کار هر کسی نیست

اگر چه خانوم ها تخصص ویژه ای در این زمینه ها دارند و شاید ما هرگز پی به اسرار آن ها نبریم الله اعلم

حامی;78924 نوشت:
برادران و زنانشان همه راه را صاف مي كردند براي اين كه شرايط راحت تر بشه دنبال شوهر براي من مي گشتند . هر كس و ناكسي براي خواستگاري من اجازه پيدا مي كرد بيادو همه تو خونه به من اصرار مي كردند كه بپذيرم.

البته شاید هم این خواهر کمی در مورد خواستگار هایش اغراق کرده باشد به هر حال کدام برادری ازدواج مجدد پدر را به بدبختی خواهر ترجیج میدهد؟

حامی;79538 نوشت:
خانم من هم اين روزها به حال تو غبطه مي خوره

حامی;79538 نوشت:
اگه تو سنّت قد نمي ده من زندگي عاشقانه بابا و مامان را ديدم همون چيزي كه تو زندگيم حسرتش رو ميخورم.

فکر نکنم خوب باشه آدم پشت سر زنش این جوری حرف بزنه

حامی;79538 نوشت:
برادرم بدون اين كه پول بستني رو حساب كنه دوان دوان به سمتم آمد ولي نتوانست من را متقاعد كند كه با او به منزلش بروم و من پياده به سوي خانه حركت كردم.

آخرش پول بستنی رو داد؟

حامی;79937 نوشت:
از او خواهش كردم كه در زندگي خانوادگي ما دخالتي نكند.

این طرز صحبت با شوهر درست هست؟

و در آخر برای چه یک پدر این قدر تابع فرزندش باشد؟ اصلا چرا باید پدر به خاطر فرزندش بسوزد و بسازد
حالا تا وقتی در خانه ی پدر بوده (اگر چه باز هم حق جلوگیری از ازدواج پدر را نداشته) ولی باز میشود یک جور هایی حق را به او بدهیم ولی بعد از ازدواج دیگر دلیلی برای ممانعت نداشته حتی سماجت فرزند باشد نیز دیگر به او مربوط نمیشود (به قولی نخود نخود هر که رود خانه ی خود)

با تشکر

شادان;80006 نوشت:
من نمیتوانم به این داستنها به عنوان جریانات واقعی نگاه کنم بلکه در واقع قصه هایی بر گرفته از واقعیات می باشند قلم شما برای قصه گویی اصلا قشنگ و دلنشین نیست

به نظر من این شیوه انتقاد کردن درست نیست، مثل اینکه فردی غدایی جلوی شما میگذارد و غذا خوب نشده، شما به او می گویید شما نمی تونی غذا خوب بپزی، در صورتی که آشپزی اسلوبی دارد که هر فردی هر چقدر هم بی استعداد باشد با تمرین کردن یک آش‍پز ماهر نشود یک آشپز معمولی و خوب خواهد شد.
پس اگر می خواهیم انتقاد کنیم باید بگوییم ایراد کار کجاست تا طرف بتواند رفع کند.
البته من هم موافقم که گاهی داستانها واقعی به نظر نمی رسند مثلا داستان اول باورش برای من سخت است ولی به خاطر اینکه جناب حامی گفتند واقعی هستند دیگه اطمینان کردم.
بر عکس شما فکر می کنم واقعی به نظر نرسیدن بعضی ماجرا ها ، توانایی دکتر حامی در قصه گویی است، در قصه گویی پررنگ کردن بعضی قسمت ها و پر و بال دادن به آن برای جذب مخاطب ضروری است، البته نباید مطالب غیر واقعی وارد بشود.
به نظرم در این مورد خوب عمل کردند، شاهد این گفته اینکه بعد از تعریف هر قسمت من خودم شدیدا منتظر می مانم که دنباله را بخوانم واین طور نوشتن کار ساده ای نیست.
دلیل دوم غیر واقعی به نظر رسیدن فکر کنم این باشد که دلیل بعضی کارهای افراد مشخص نیست و یا خوب به آن پرداخته نشده، که یا جناب حامی قسمت های جزئیات را حذف کرده اند و یا چون داستان فقط از یک نفر و نه تمام افراد داستان نقل می شود دلیل رفتارها به طور کامل مشخص نمی شود.

با اجازه من چند تا نظر به نظرات بدهم:

farzadd123;80174 نوشت:
زن همسایه از کجا فهمید این پدر قصد ازدواج دارد؟ هر چه قدر هم فضول (ببخشید کنجکاو) هم باشد فهمیدنش کار هر کسی نیست

اگر چه خانوم ها تخصص ویژه ای در این زمینه ها دارند و شاید ما هرگز پی به اسرار آن ها نبریم الله اعلم


فهمیدن این مطلب کار سختی نیست، نیاز به فضولی و تخصص خاص ندارد، وقتی کسی می خواهد ازدواج کند همه دنیا متوجه می شوند، البته خانواده خود فرد معمولا آخرین فردی هستند که متوجه می شوند.:Khandidan!:
در ضمن وقتی همسر آقایی فوت می کند همه به دنبال این هستند که برایش همسری بگیرند و اگر ازدواج نکند می گویند چرا فلانی زن نمی گیره؟
ولی اگه خانمی شوهرش فوت کنه، هیچ کس به دنبال این نیست ، و تازه می گویند چرا ازدواج میکنه؟

farzadd123;80174 نوشت:
البته شاید هم این خواهر کمی در مورد خواستگار هایش اغراق کرده باشد به هر حال کدام برادری ازدواج مجدد پدر را به بدبختی خواهر ترجیج میدهد؟

به نظر من در این مورد اغراقی صورت نگرفته
متاسفانه نه تنها بردان بلکه خیلی از افراد خانواده بدبختی دختر را بر او تجرد او ترجیح می دهند!
فکر می کنند اگر دختر در خانه ماند دیگه دنیا تموم میشه! اگه مادرش یا پدرش مرده باشه که زودتر باید بره!
بدون اینکه به این مسئله دقت کنند آیا فردی که معرفی می کنم لیاقت دختر را دارد؟ با او تناسبی دارد؟ آیا با این ازدواج خوشبخت می شود؟ یا از چاله به چاه می افتد؟
هدف را فقط ازدواج می دانند حالا با هر کی می خواهد باشد، در صورتی که صد سال مجردی از ازدواج اشتباه بهتر است.

حالا نظر خودم را بگویم
به نطر من رابطه عاطفی دختر و پدر خیلی کمرنگه، دیگران می آیند به دختر گزارش می دهند که پدرت تنهاست و .. و دختر خودش متوجه نمی شود و این در صورتی است که رابطه عاطفی زیادی بین دختر و پدر نباشه، گفتگویی هم در رابطه با ازدواج پدر ، بین ایندو اصلا صورت نمی گیره!
در صورتی که یک جا برادر می گوید که رابطه پدر و مادر عاشقانه بوده، معمولا زن و شوهری که به یکدیگر علاقه دارند و محبت می کنند ، رابطه عاطفی خوبی با فرزندان برقرار می کنند. که در این مورد عجیب به نظر می رسد.:Gig:

در ضمن فکر می کنم که عوض اینکه مردها (برادران و شوهر) بیایند برای راضی کردن دختر واسطه بشوند بهتر بود که از یک خانم که رابطه عاطفی خوبی با دختر داره (مثلا عمه یا خاله) کمک می گرفتند، به هر حال خانم ها حرف یکدیگر را بهتر می فهمند و درک می کنند، مخصوصا در این مورد که این خانم اینقدر حساسیت عاطفی داشتند، واسطه شدن یک آقا مناسب نبوده.

کاش دکتر حامی توصیه هایی که مشاور به این خانم برای تغییر دادن جهت زندگی و در آوردن از روزمرگی کردند را هم دقیقتر بگویند ، ما هم استفاده کنیم. من مشتاق شدم ببینم دقیقا چه کردند که زندگیشون عوض شد.

موضوع قفل شده است