داستان ذوالقرنين

تب‌های اولیه

87 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 532

ذكر حسب ونسب ذوالقرنين گفته است : وى تبعى بودهداراى تاج . در آغاز سلطنت ستمگرى كرد ودر آخر تواضع پيشه گرفت ، ودر بيت المقدس بهخضر برخورده با اوبه مشارق زمين ومغارب آن سفر كرد و همانطور كه خداى تعالى فرمودههمه رقم اسباب سلطنت برايش فراهم شد وسد ياجوج وماجوج را بنا نهاد ودر آخر در عراقاز دنيا رفت .
واما اسكندر، يونانى بوده واورا اسكندر مقدونى مى گفتند، ومجدونىاش نيز خوانده اند، از ابن عباس پرسيدند ذوالقرنين از چه نژاد وآب خاكى بوده ؟ گفت : از حمير بود ونامش صعب بن ذى مرائد بوده ، واو همان است كه خدايش در زمين مكنتداده واز هر سببى به وى ارزانى داشت ، واوبه دوقرن آفتاب وبه رأ س زمين رسيد وسدىبر ياجوج و ماجوج ساخت .
بعضى به اوگفتند: پس اسكندر چه كسى بوده ؟ گفت : اومردىحكيم و صالح از اهل روم بود كه بر ساحل دريا در آفريقا منارى ساخت و سرزمين رومه راگرفته به درياى عرب آمد ودر آن ديار آثار بسيارى از كارگاه ها وشهرها بنانهاد.
از كعب الاحبار پرسيدند كه ذوالقرنين كه بوده ؟ گفت : قول صحيح نزد ما كهاز احبار واسلاف خود شنيده ايم اين است كه وى از قبيله ونژاد حمير بوده ونامش صعببن ذى مرائد بوده ، واما اسكندر از يونان واز دودمان عيصوفرزند اسحاق بن ابراهيمخليل (عليهالسلام ) بوده . و رجال اسكندر، زمان مسيح را درك كردند كه از جمله ايشانجالينوس و ارسطاطاليس بوده اند.
وهمدانى در كتاب انساب گفته : كهلان بن سبا صاحبفرزندى شد به نام زيد، وزيد پدر عريب ومالك وغالب وعميكرب بوده است . هيثم گفته : عميكرب فرزند سبا برادر حمير وكهلان بود. عميكرب صاحب دوفرزند به نام ابومالك فدرحاومهيليل گرديد وغالب داراى فرزندى به نام جنادة بن غالب شد كه بعد از مهيليل بنعميكرب بن سبا سلطنت يافت . وعريب صاحب فرزندى به نام عمروشد وعمروهم داراى زيد وهميسع گشت كه ابا الصعب كنيه داشت . واين ابا الصعب همان ذو القرنين اول است ،وهمواست مساح وبناء كه در فن مساحت وبنائى استاد بود ونعمان بن بشير در باره اومىگويد:

فمن ذا يعادونا من الناسمعشرا

كراما فذوالقرنين منا وحاتم

ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 533

ونيز در اين باره است كه حارثى مى گويد:

سموا لنا واحدا منكم فنعرفه

فى الجاهلية لاسم الملكمحتملا

كالتبعين وذى القرنين يقبله

اهل الحجى فاحق القول ماقبلا

ودر اين باره ابن ابى ذئب خزاعى مى گويد:

ومنا الذى بالخافقينتغربا

واصعد فى كل البلادوصوبا

فقد نالقرن الشمس شرقاومغربا

وفى ردم ياجوج بنى ثمنصبا

وذلك ذوالقرنين تفخرحمير

- بعكسر قيل ليس يحصىفيحسبا


همدانى سپس مى گويد: (علماى همدان مىگويند: ذوالقرنين اسمش ‍ صعب بن مالك بن حارث الاعلى فرزند ربيعة بن الحيار بن مالك، ودر باره ذوالقرنين گفته هاى زيادى هست .
واين كلامى است جامع ، واز آناستفاده مى شود كه اولالقب ذوالقرنين مختص به شخص مورد بحث نبوده بلكه پادشاهانىچند از ملوك حمير به اين نام ملقب بوده اند، ذوالقرنين اول ، وذوالقرنينهاىديگر.
وثانيا ذوالقرنين اول آن كسى بوده كه سد ياجوج وماجوج را قبل از اسكندرمقدونى به چند قرن بنا نهاده ومعاصر با ابراهيم خليل (عليهالسلام ) ويا بعد ازاوبوده - ومقتضاى آنچه ابن هشام آورده كه وى خضر را در بيت المقدس زيارت كرده هميناست كه وى بعد از او بود، چون بيت المقدس چند قرن بعد از حضرت ابراهيم (عليهالسلام ) ودر زمان داوود وسليمان ساخته شد - پس به هر حال ذوالقرنين هم قبل از اسكندر بوده . علاوه بر اينكه تاريخ حمير تاريخى مبهم است .
بنا بر آنچه مقريزى آورده گفتاردر دوجهت باقى مى ماند.
يكى اينكه اين ذوالقرنين كه تبع حميرى است سدى كه ساختهدر كجا است ؟.
دوم اينكه آن امت مفسد در زمين كه سد براى جلوگيرى از فساد آنهاساخته شده چه امتى بوده اند ؟ وآيا اين سد يكى از همان سدهاى ساخته شده در يمن ،ويا پيرامون يمن ، از قبيل سد مارب است يا نه ؟ چون سدهايى كه در آن نواحى ساختهشده به منظور ذخيره ساختن آب براى آشاميدن ، ويا زراعت بوده است ، نه براى جلوگيرىاز كسى . علاوه بر اينكه در هيچ يك آنها قطعه هاى آهن ومس گداخته به كار نرفته ، درحالى كه قرآن سد ذوالقرنين را اينچنين معرفى نموده .

ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 534

وآيا در يمن وحوالى آن امتى بوده كه بر مردمهجوم برده باشند، با اينكه همسايگان يمن غير از امثال قبط وآشور وكلدان و... كسىنبوده ، وآنها نيز همه ملتهايى متمدن بوده اند ؟.
يكى از بزرگان ومحققين معاصرما اين قول را تاييد كرده ، وآن را چنين توجيه مى كند: ذوالقرنين مذكور در قرآنصدها سال قبل از اسكندر مقدونى بوده ، پس اواين نيست ، بلكه اين يكى از ملوك صالح ،از پيروان اذواء از ملوك يمن بوده ، واز عادت اين قوم اين بوده كه خود را با كلمه((ذى((لقب مى دادند، مثلامى گفتند: ذىهمدان ، ويا ذى غمدان ، ويا ذى المنار، وذى الاذغار وذى يزن وامثال آن .

واينذوالقرنين مردى مسلمان ، موحد، عادل ، نيكوسيرت ، قوى ، و داراى هيبت وشوكت بوده ،وبا لشگرى بسيار انبوه به طرف مغرب رفته ، نخست بر مصر وسپس بر ما بعد آن مستولىشده ، وآنگاه همچنان در كناره درياى سفيد به سير خود ادامه داده تا به ساحل اقيانوسغربى رسيده ، ودر آنجا آفتاب را ديده كه در عينى حمئة ويا حاميه فرو مى رود.

سپساز آنجا روبه مشرق نهاده ، ودر مسير خود آفريقا را بنا نهاده . مردى بوده بسيارحريص وخبره در بنائى وعمارت . وهمچنان سير خود را ادامه داده تا به شبه جزيرهوصحراهاى آسياى وسطى رسيده ، واز آنجا به تركستان ، وديوار چين برخورده ، ودر آنجاقومى را يافته كه خدا ميان آنان وآفتاب ساترى قرار نداده بود.

سپس به طرف شمالمتمايل ومنحرف گشته ، تا به مدار السرطان رسيده ، وشايد همانجا باشد كه بر سرزبانها افتاده كه وى به ظلمات راه يافته است . اهل اين ديار از وى درخواست كرده اندكه برايشان سدى بسازد تا از رخنه ياجوج وماجوج در بلادشان ايمن شوند، چون يمنيها - ومخصوصا ذوالقرنين - معروف به تخصص در ساختن سد بوده اند، لذا ذوالقرنين براى آنانسدى بنا نهاده است .

حال اگر محل اين سد همان محل ديوار چين باشد، كه فاصله ميانچين ومغول است ، ناگزير بايد بگوئيم قسمتى از آن ديوار بوده كه خراب شده ، ووى آنرا ساخته است ، واگر اصل ديوار چنين نباشد، چون اصل آن را بعضى از ملوك چين قبل اينتاريخ ساخته بوده اند كه ديگر اشكالى باقى نمى ماند. وبه طورى كه مى گويند از جملهبناهايى كه ذو القرنين كه اسم اصليش((شمر يرعش((بود ساخته شهر سمرقند بوده است .

ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 535


اين احتمال كه وى پادشاهى عربى زبان بوده تاييدشده به اينكه مى بينيم اعراب از رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) از وى پرسشنموده وقرآن كريم ، داستانش را براى تذكر وعبرتگيرى آورده است ، زيرا اگر از نژادعرب نبود جهت نداشت از ميان همه ملوك عالم تنها او را ذكر كند. پس چون اعراب نسبتبه نژاد خود تعصب مى ورزيدند سرگذشت اودر آنان مؤ ثرتر بوده ، چون ملوك روم وعجموچين از امتهاى دورى بوده اند كه اعراب خيلى به شنيدن تاريخشان و عبرتگيرى ازسرگذشتشان علاقمند نبودند، به همين جهت مى بينيم كه در سراسر قرآن اسمى از آن ملوكبه ميان نيامده است . اين بود خلاصه كلام شهرستانى .
اشكالى كه به گفته وى باقىمى ماند اين است كه ديوار چين نمى تواند سد ذوالقرنين باشد، براى اينكه ذوالقرنينبه اعتراف خود اوقرنها قبل از اسكندر بوده ، وديوار چين در حدود نيم قرن بعد ازاسكندر ساخته شده ، واما سدهاى ديگرى كه غير از ديوار بزرگ چين در آن نواحى هست هيچيك از آهن ومس ساخته نشده وهمه با سنگ است .
صاحب تفسير جواهر بعد از ذكر مقدمهاى بيانى آورده كه خلاصه اش ‍ اين است كه : با كمك سنگنبشته ها وآثار باستانى ازخرابه هاى يمن به دست آمده كه در اين سرزمى ن سه دولت حكومت كرده است : يكى دولتمعين بود كه پايتختش قرناء بوده ، وعلماء تخمين زده اند كه آثار اين دولت از قرنچهاردهم قبل از ميلاد آغاز ودر قرن هفتم ويا هشتم قبل از ميلاد خاتمه يافته است ،واز ملوك اين دولت به شانزده پادشاه مثل((اب يدع((و((أ ب يدع ينيع((دستيافته اند.
دولت سبا كه از قحطانيان بوده اول اذواء بوده وسپس اقيال . واز همهبرجستهتر سبا بوده كه صاحب قصر صرواح در قسمت شرقى صنعا است ، كه بر همه ملوك ايندولت غلبه يافته است . اين سلسله از سال 850 ق م تا سال 115 ق م در آن نواحى سلطنتداشته اند، ومعروف از ملوك آنان بيست وهفت پادشاه بوده كه پانزده نفر آنان لقب((مكرب((داشته اند مانند مكرب((يثعمر((ومكرب((ذمرعلى((ودوازده نفر ايشان تنها لقب ملك داشته اند مانند ملك((ذرح((وملك((يريم ايمن((
وسوم سلسله حميريها كه دوطبقه بوده اند اول ملوك سباوريدان كه از سال 115 ق م تا سال 275 ب م سلطنت كرده اند. اينها تنها ملوك بودهاند. طبقه دوم ملوك سبا وريدان وحضرموت وغير آن كه چهارده نفر از اين سلسله سلطنتكرده اند،

ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 536

وبيشترشان تبع بوده اند اول آنان((شمر يرعش((ودوم((ذوالقرنين((وسوم((عمرو((شوهر بلقيس بود كه آخرشان منتهى به ذى جدن مى شود وآغاز سلطنت اينسلسله از سال 275 م شروع شده در سال 525 خاتمه يافته است .
آنگاه صاحب جواهر مىگويد: پيشوند((ذى((در لقب ملوك يمناضافه شده ، وهيچ ملوك ديگرى از قبيل ملوك روم سراغ نداريم كه اين كلمه در لقبشاناضافه شده باشد، به همين دليل است كه مى گوئيم ذو القرنين از ملوك يمن بوده ، وقبلاز شخص مورد بحث اشخاص ‍ ديگرى نيز در يمن ملقب به ذوالقرنين بوده اند، وليكن آيااين همان ذو القرنين مذكور در قرآن باشد يا نه قابل بحث است .

اعتقاد ما اين استكه : نه ، براى اينكه ملوك يمن قريب العهد با ما بوده اند واز آنها چنين خاطراتىنقل نشده مگر در رواياتى كه نقالهاى قهوهخانه با آنها سر وكار دارند، مثل اينكه((شمر يرعش((به بلاد عراق وفارس وخراسانوصغد سفر كرده وشهرى به نام سمرقند بنا نهاده كه اصلش((شمركند((بوده واسعد ابوكرب در آذربايجان جنگكرده ، وحسان پسرش را به صغد فرستاده ويعفر پسر ديگرش را به روم وبرادر زاده اش رابه فارس روانه ساخته ، واينكهبعد از جنگ اوبا چين از حميريها عدهاى در چين باقىماندند كه هم اكنون در آنجا هستند.

ابن خلدون وديگران اين اخبار را تكذيب كردهاند، وآن را مبالغه دانسته وبا ادله جغرافيائى وتاريخى رد نموده اند.

پس مى توانگفت كه ذوالقرنين از امت عرب بوده وليكن در تاريخى قبل از تاريخ معروف مى زيسته است . اين بود خلاصه كلام صاحب جواهر.

سخن بعضى در اثبات اينكهذوالقرنين ، كورش ، پادشاه هخامنشى ايران ،وياءجوجوماءجوج ،اقدام مغول بوده اند
و- وبعضى ديگر گفته اند: ذوالقرنين همان كورش يكى از ملوك هخامنشى در فارس است كه در سالهاى((539 - 560((ق م مى زيسته وهموبوده كهامپراطورى ايرانى را تاسيس وميان دومملكت فارس وماد را جمع نمود. بابل را مسخر كردوبه يهود اجازه مراجعت از بابل به اورشليم را صادر كرد، ودر بناى هيكل كمك ها كردومصر را به تسخير خود درآورد، آنگاه به سوى يونان حركت نموده بر مردم آنجا نيز مسلطشد وبه طرف مغرب رهسپار گرديده آنگاه روبه سوى مشرق نهاد وتا اقصى نقطه مشرق پيشرفت.


ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 537

اين قول را يكى از علماى نزديك به عصر ما ذكركرده ويكى از محققين هند در ايضاح وتقريب آن سخت كوشيده است . اجمال مطلب اينكه : آنچه قرآن از وصف ذوالقرنين آورده با اين پادشاه عظيم تطبيق مى شود، زيرا اگرذوالقرنين مذكور در قرآن مردى مؤ من به خدا وبه دين توحيد بوده كورش نيز بوده ،واگر اوپادشاهى عادل ورعيت پرور وداراى سيره رفق ورأ فت واحسان بوده اين نيز بودهواگر اونسبت به ستمگران و دشمنان مردى سياستمدار بوده اين نيز بوده واگر خدا بهاواز هر چيزى سببى داده به اين نيز داده ، واگر ميان دين وعقل وفضائل اخلاقى وعده وعده وثروت وشوكت وانقياد اسباب براى اوجمع كرده براى اين نيز جمع كردهبود.
وهمانطور كه قرآن كريم فرموده كورش نيز سفرى به سوى مغرب كرده حتى بر ليدياوپيرامون آن نيز مستولى شده وبار ديگر به سوى مشرق سفر كرده تا به مطلع آفتاببرسيد، ودر آنجا مردمى ديد صحرانشين و وحشى كه در بيابانها زندگى مى كردند. ونيزهمين كورش سدى بنا كرده كه به طورى كه شواهد نشان مى دهد سد بنا شده در تنگه داريالميان كوه هاى قفقاز ونزديكيهاى شهر تفليس است . اين اجمال آن چيزى است كه مولاناابوالكلام آزاد گفته است كه اينك تفصيل آن از نظر شما خواننده مى گذرد.
امامساله ايمانش به خدا وروز جزا: دليل بر اين معنا كتاب عزرا (اصحاح 1) وكتاب دانيال (اصحاح 6) وكتاب اشعياء (اصحاح 44 و 45) از كتب عهد عتيق است كه در آنها از كورشتجليل وتقديس كرده و حتى در كتاب اشعياء اورا((راعى رب(( (رعيتدار خدا) ناميده ودر اصحاح چهل وپنج چنين گفته است : (((پروردگار به مسيح خود در باره كورش چنين مى گويد) آن كسى است كهمن دستش را گرفتم تا كمرگاه دشمن را خرد كند تا برابر اودربهاى دولنگهاى را بازخواهم كرد كه دروازه ها بسته نگردد، من پيشاپيشت رفته پشته ها را هموار مى سازم ،ودرب هاى برنجى را شكسته ، وبندهاى آهنين را پاره پاره مى نمايم ، خزينه هاى ظلمتودفينه هاى مستور را به تومى دهم تا بدانى من كه تو را به اسمت مى خوانم خداونداسرائيلم به تولقب دادم وتومرا نمى شناسى((
واگر هم از وحىبودن اين نوشته ها صرفنظر كنيم بارى يهود با آن تعصبى كه به مذهب خود دارد هرگز يكمرد مشرك مجوسى ويا وثنى را (اگر كورش يكى از دومذهب را داشته ) مسيح پروردگاروهدايت شده اوومؤ يد به تاييد اووراعى رب نمى خواند.

ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 538

علاوه بر اينكه نقوش ونوشته هاى با خط ميخى كهاز عهد داريوش كبير به دست آمده كه هشت سال بعد از اونوشته شده - گوياى اين حقيقتاست كه اومردى موحد بوده ونه مشرك ، ومعقول نيست در اين مدت كوتاه وضع كورش دگرگونهضبط شود.
واما فضائل نفسانى او: گذشته از ايمانش به خدا، كافى است باز هم بهآنچه از اخبار وسيره اووبه اخبار وسيره طاغيان جبار كه با اوبه جنگ برخاسته اندمراجعه كنيم وببينيم وقتى بر ملوك((ماد((و((ليديا((و((بابل((و((مصر((وياغيانبدوى در اطراف بكتريا كه همان بلخ باشد وغير ايشان ظفر مى يافته با آنان چه معاملهمى كرده ، در اين صورت خواهيم ديد كه بر هر قومى ظفر پيدا مى كرده از مجرمين ايشانگذشت وعفومى نموده وبزرگان وكريمان هر قومى را اكرام وضعفاى ايشان را ترحم مى نمودهومفسدين وخائنين آنان را سياست مى نموده .
كتب عهد قديم ويهود هم كه اورا بهنهايت درجه تعظيم نموده بدين جهت بوده كه ايشان را از اسارت حكومت بابل نجات دادهوبه بلادشان برگردانيده وبراى تجديد بناى هيكل هزينه كافى در اختيارشان گذاشته ،ونفائس گرانبهايى كه از هيكل به غارت برده بودند ودر خزينه هاى ملوك بابل نگهدارىمى شد به ايشان برگردانيده ، وهمين خود مؤ يد ديگرى است براى اين احتمال كه كورشهمان ذوالقرنين باشد، براى اينكه به طورى كه اخبار شهادت مى دهد پرسش كنندگان ازرسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم ) از داستان ذوالقرنين يهود بوده اند.
علاوهبر اين مورخين قديم يونان مانند((هردوت((وديگران نيز جز به مروت وفتوت وسخاوت وكرم وگذشت وقلت حرص وداشتنرحمت ورأ فت ، اورا نستوده اند، واورا به بهترين وجهى ثنا وستايش ‍ كردهاند.
واما اينكه چرا كورش را ذوالقرنين گفته اند: هر چند تواريخ از دليلى كهجوابگوى اين سؤ ال باشد خالى است ليكن مجسمه سنگى كه اخيرا در مشهد مرغاب در جنوبايران از اوكشف شده جاى هيچ ترديدى نمى گذارد كه هموذوالقرنين بوده ، ووجه تسميه اشاين است كه در اين مجسمه ها دوشاخ ديده مى شود كه هر دودر وسط سر اودر آمده يكى ازآندوبه طرف جلوويكى ديگر به طرف عقب خم شده ، واين با گفتار قدماى مورخين كه در وجهتسميه اوبه اين اسم گفته اند تاج ويا كلاه خودى داشته كه داراى دوشاخ بوده درستتطبيق مى كند.

ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 539


در كتاب دانيال هم خوابى كه وى براى كورش نقلكرده را به صورت قوچى كه دوشاخ داشته ديده است .
در آن كتاب چنين آمده : در سالسوم از سلطنت بيلشاصر پادشاه ، براى من كه دانيال هستم بعد از آن رؤ يا كه بار اولديدم رؤ يايى دست داد كه گويا من در شوشن هستم يعنى در آن قصرى كه در ولايت عيلاماست مى باشم ودر خواب مى بينم كه من در كنار نهر((اولاى((هستم چشم خود را به طرف بالاگشودم ناگهان قوچى ديدم كه دوشاخ داردو در كنار نهر ايستاده ودوشاخش بلند است اما يكى از ديگرى بلندتر است كه در عقبقرار دارد. قوچ را ديدم به طرف مغرب وشمال و جنوب حمله مى كند، وهيچ حيوانى دربرابرش مقاومت نمى آورد وراه فرارى از دست اونداشت واوهر چه دلش مى خواهد مى كندوبزرگ مى شود.
در اين بين كه من مشغول فكر بودم ديدم نر بزى از طرف مغرب نمايانشد همه ناحيه مغرب را پشت سر گذاشت وپاهايش از زمين بريده است ، واين حيوان تنها يكشاخ دارد كه ميان دوچشمش قرار دارد. آمد تا رسيد به قوچى كه گفتم دوشاخ داشت ودركنار نهر بود سپس با شدت ونيروى هر چه بيشتر دويده ، خود را به قوچ رسانيد با اودرآويخت واورا زد وهر دوشاخش را شكست ، وديگر تاب وتوانى براى قوچ نماند، بى اختياردر برابر نر بز ايستاد. نر بز قوچ را به زمين زد واورا لگدمال كرد، وآن حيوان نمىتوانست از دست اوبگريزد، ونر بز بسيار بزرگ شد.
آنگاه مى گويد: جبرئيل را ديدمواورؤ ياى مرا تعبير كرده به طورى كه قوچ داراى دوشاخ با كورش ودوشاخش با دومملكتفارس وماد منطبق شد ونر بز كه داراى يك شاخ بود با اسكندر مقدونى منطبقشد.
واما سير كورشبه طرف مغرب ومشرق : اما سيرش به طرف مغرب همان سفرى بود كه براى سركوبى ودفع((ليديا((كرد كه با لشگرش ‍ به طرف كورش مىآمد، وآمدنش به ظلم وطغيان وبدون هيچ عذر و مجوزى بود. كورش به طرف اولشگر كشيدواورا فرارى داد، وتا پايتخت كشورش تعقيبش كرد، وپايتختش را فتح نموده اورا اسيرنمود، ودر آخر اووساير ياورانش را عفونموده اكرام واحسانشان كرد با اينكه حق داشتكه سياستشان كند وبه كلى نابودشان سازد. وانطباق اين داستان با آيه شريفه((حتى اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فى عين حمئة((

ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 540

- كه شايد ساحل غربى آسياى صغير باشد - ((ووجد عندها قوما قلنا يا ذا القرنين اما ان تعذب واما ان تتخذ فيهمحسنا((از اين رواست كه گفتيم حمله ليديا تنها از باب فسادوظلم بوده .
آنگاه به طرف صحراى كبير مشرق ، يعنى اطراف بكتريا عزيمت نمود، تاغائله قبائل وحشى وصحرانشين آنجا را خاموش كند، چون آنها هميشه در كمين مى نشستندتا به اطراف خود هجوم آورده فساد راه بيندازند، وانطباق آيه((حتى اذا بلغ مطلع الشمس وجدها تطلع على قوم لم نجعل لهم من دونهاسترا((روشن است .

واما سد سازى كورش : بايد دانست سد موجوددر تنگه كوه هاى قفقاز، يعنى سلسله كوه هائى كه از درياى خزر شروع شده وتا درياىسياه امتداد دارد، وآن تنگه را تنگه((داريال((مى نامند كه بعيد نيست تحريف شده از((داريول((باشد، كه در زبان تركى به معناى تنگه است ، وبه لغت محلى آنسد را سد((دميرقاپو((يعنى دروازه آهنىمى نامند، وميان دوشهر تفليس و((ولادى كيوكز((واقع شده سدى است كه در تنگهاى واقع در ميان دوكوه خيلى بلندساخته شده وجهت شمالى آن كوه را به جهت جنوبى اش متصل كرده است ، به طورى كه اگراين سد ساخته نمى شد تنها دهانهاى كه راه ميان جنوب وشمال آسيا بود همين تنگه بود. با ساختن آن اين سلسله جبال به ضميمه درياى خزر ودرياى سياه يك حاجز ومانع طبيعى بهطول هزارها كيلومتر ميان شمال وجنوب آسيا شده .

ودر آن اعصار اقوامى شرير ازسكنه شمال شرقى آسيا از اين تنگه به طرف بلاد جنوبى قفقاز، يعنى ارمنستان وايرانوآشور وكلده ، حمله مى آوردند ومردم اين سرزمينها را غارت مى كردند. ودر حدود سدههفتم قبل از ميلاد حمله عظيمى كردند، به طورى كه دست چپاول وقتل وبردهگيريشان عمومبلاد را گرفت تا آنجا كه به پايتخت آشور يعنى شهر نينوا هم رسيدند، واين زمانتقريبا همان زمان كورش است . مورخان قديم - نظير هردوت يونانى - سير كورش را به طرفشمال ايران براى خاموش كردن آتش فتنهاى كه در آن نواحى شعلهور شده بود آورده اند. وعلى الظاهر چنين به نظر مى رسد كه در همين سفر سد مزبور را در تنگه داريال وبااستدعاى اهالى آن مرز وبوم وتظلمشان از فتنه اقوام شرور بنا نهاده وآن را با سنگوآهن ساخته استوتنها سدى كه در دنيا در ساختمانش آهن به كار رفته همين سد است ،وانطباق آيه((فاعينونى بقوة اجعل بينكم وبينهم ردما أ تونىزبر الحديد...((بر اين سد روشن است .

واز جمله شواهدى كهاين مدعا را تاييد مى كند وجود نهرى است در نزديكى اين سد كه آن را نهر سايروس مىگويند، وكلمه سايروس در اصطلاح غربيها نام كورش است ، ونهر ديگرى است كه از تفليسعبور مى كند به نام((كر((

ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 541

وداستان اين سد را((يوسف((، مورخ يهودى در آنجا كه سرگذشت سياحت خود را در شمال قفقازمى آورد ذكر كرده است . واگر سد مورد بحث كه كورش ساخته عبارت از ديوار باب الابوابباشد كه در كنار بحر خزر واقع است نبايد يوسف مورخ آن را در تاريخ خود بياورد، زيرادر روزگار اوهنوز ديوار باب الابواب ساخته نشده بود، چون اين ديوار را به كسرىانوشيروان نسبت مى دهند ويوسف قبل از كسرى ميزيسته و به طورى كه گفته اند در قرناول ميلادى بوده است .
علاوه بر اين كه سد باب الابواب قطعا غير سد ذوالقرنينىاست كه در قرآن آمده ، براى اينكه در ديوار باب الابواب آهن به كار نرفته .
واماياجوج وماجوج : بحث از تطورات حاكم بر لغات وسيرى كه زبانها در طول تاريخ كرده مارا بدين معنا رهنمون مى شود كه ياجوج و ماجوج همان مغوليان بوده اند، چون ايندوكلمه به زبان چينى((منگوك((ويا((منچوك((است ، ومعلوم مى شود كه دوكلمه مذكوربه زبان عبرانى نقل شده وياجوج وماجوج خوانده شده است ، و در ترجمه هائى كه به زبانيونانى براى اين دوكلمه كرده اند((گوك((و((ماگوك((مى شود، وشباهت تامى كه مابين((ماگوك((و((منگوك((هست حكم مى كند بر اينكه كلمه مزبورهمان منگوك چينى است همچنانكه((منغول((و((مغول((نيز از آن مشتق و نظائر اينتطورات در الفاظ آنقدر هست كه نمى توان شمرد.
پس ياجوج وماجوج مغول هستند ومغولامتى است كه در شمال شرقى آسيا زندگى مى كنند، ودر اعصار قديم امت بزرگى بودند كهمدتى به طرف چين حملهور مى شدند ومدتى از طريق داريال قفقاز به سرزمين ارمنستانوشمال ايران وديگر نواحى سرازير مى شدند، و مدتى ديگر يعنى بعد از آنكه سد ساخته شدبه سمت شمال اروپا حمله مى بردند، واروپائيان آنها را((سيت((مى گفتند. واز اين نژاد گروهى به روم حمله ور شدند كه در اينحمله دولت روم سقوط كرد. در سابق گفتيم كه از كتب عهد عتيق هم استفاده مى شود كهاين امت مفسد از سكنه اقصاى شمال بودند.
اين بود خلاصهاى از كلام ابوالكلام ، كههر چند بعضى از جوانبش ‍ خالى از اعتراضاتى نيست ، ليكن از هر گفتار ديگرى انطباقشبا آيات قرآنى روشنتر وقابل قبولتر است .
ز - از جمله حرفهائى كه در بارهذوالقرنين زده شده مطلبى است كه من از يكى از مشايخم شنيدهام كه مى گفت :

ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 542

((ذوالقرنين از انسانهاىادوار قبلى انسان بوده((واين حرف خيلى غريب است ، وشايدخواسته است پارهاى حرفها واخبارى را كه در عجائب حالات ذوالقرنين هست تصحيح كند،مانند چند بار مردن و زنده شدن وبه آسمان رفتن وبه زمين برگشتن ومسخر شدن ابرهاونور و ظلمت ورعد وبرق براى اووبا ابر به مشرق ومغرب عالم سير كردن .
ومعلوم استكه تاريخ اين دوره از بشريت كه دوره ما است هيچ يك از مطالب مزبور را تصديق نمىكند، وچون در حسن ظن به اخبار مذكور مبالغه دارد، لذا ناگزير شده آن را به ادوارقبلى بشريت حمل كند.
بحث مفسرين ومورخين پيرامون قوم ياءجوجوماءجوج وحوادث مربوط به آنها
4 - مفسرين ومورخين در بحث پيرامون اين داستان دقت وكنكاش ‍ زيادى كرده وسخن در اطرافآن به تمام گفته اند، وبيشترشان برآنند كه ياجوج وماجوج امتى بسيار بزرگ بوده اندكه در شمال آسيا زندگى مى كرده اند، وجمعى از ايشان اخبار وارد در قرآن كريم را كهدر آخر الزمان خروج مى كنند ودر زمين افساد مى كنند، بر هجوم تاتار در نصف اول ازقرن هفتم هجرى بر مغرب آسيا تطبيق كرده اند، زيرا همين امت در آن زمان خروج نمودهدر خونريزى وويرانگرى زرع ونسل وشهرها و نابود كردن نفوس وغارت اموال وفجايع افراطىنمودند كه تاريخ بشريت نظير آن را سراغ ندارد.
مغولها اول سرزمين چين را در نورديده آنگاه به تركستان وايران وعراق وشام وقفقاز تا آسياى صغير روى آورده آنچه آثارتمدن سر راه خود ديدند ويران كردند وآنچه شهر وقلعه در مقابلشان قرار مى گرفت نابودمى ساختند، از آن جمله سمرقند وبخارا وخوارزم ومروونيشابور و رى وغيره بود، درشهرهائى كه صدها هزار نفوس داشت در عرض يك روز يك نفر نفسكش را باقى نگذاشتند وازساختمانهايش اثرى نماند حتى سنگى روى سنگ باقى نماند.
بعد از ويرانگرى اين شهرهابه بلاد خود برگشتند، وپس از چندى دوباره به راه افتاده اهل((بولونيا((وبلاد((مجر((را نابود كردند و به روم حملهور شدهوآنها را ناگزير به دادن جزيه كردند فجايعى كه اين قوم مرتكب شدند از حوصله شرحوتفصيل بيرون است .
مفسرين ومورخين كه گفتيم اين حوادث را تحرير نموده اند ازقضيه سد به كلى سكوت كرده اند. در حقيقت به خاطر اينكه مساله سد يك مساله پيچيدهاىبوده لذا از زير بار تحقيق آن شانه خالى كرده اند، زيرا ظاهر آيه((فما اسطاعوا ان يظهروه وما استطاعوا له نقبا قال هذا رحمة من ربىفاذا جاء وعد ربى جعله دكاء وكان وعد ربى حقا وتركنا بعضهم يومئذ يموج فى بعض ..((به طورى كه خود ايشان تفسير كرده اند اين است كه اين امتمفسد و

ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه : 543

خونخوار پس از بناى سد در پشت آن محبوس شده اندوديگر نمى توانند تا اين سد پاى بر جاست از سرزمين خود بيرون شوند تا وعده خداىسبحان بيايد كه وقتى آمد آن را منهدم ومتلاشى مى كند و باز اقوام نامبردهخونريزيهاى خود را از سر مى گيرند، ومردم آسيا را هلاك واين قسمت از آبادى را زيرورومى كنند، واين تفسير با ظهور مغول در قرن هفتم درست در نمى آيد.
لذا ناگزيربايد اوصاف سد مزبور را بر طبق آنچه قرآن فرموده حفظ كنند ودر باره آن اقوام بحثكنند كه چه قومى بوده اند، اگر همان تاتار ومغول بوده باشند كه از شمال چين به طرفايران وعراق وشام وقفقاز گرفته تا آسياى صغير را لگدمال كرده باشند، پس اين سد كجابوده وچگونه توانسته اند از آن عبور نموده وبه ساير بلاد بريزند وآنها را زيروروكنند ؟.
واين قوم مزبور اگر تاتار ويا غير آن از امتهاى مهاجم در طول تاريخبشريت نبوده اند
پس اين سد در كجا بوده ، وسدى آهنى وچنان محكم كه از خواصشاين بوده كه امتى بزرگ را هزاران سال از هجوم به اقطار زمين حبس كرده باشد به طورىكه نتوانند از آن عبور كنند كجا است ؟ وچرا در اين عصر كه تمامى دنيا به وسيله خطوطهوايى ودريايى وزمينى به هم مربوط شده ، وبه هيچ مانعى چه طبيعى از قبيل كوه ودريا،ويا مصنوعى مانند سد ويا ديوار ويا خندق برنمى خوريم كه از ربط امتى با امت ديگرجلوگيرى كند ؟ وبا اين حال چه معنا دارد كه با كشيدن سدى داراى اين صفات ويا هرصفتى كه فرض شود رابطه اش با امتهاى ديگر قطع شود ؟
ليكن در دفع اين اشكال آنچهبه نظر من مى رسد اين است كه كلمه((دكاء((از((دك((به معناى ذلتباشد، همچنان كه در لسان العرب گفته : ((جبل دك((يعنى كوهى كه ذليل شود. وآن وقت مراد از((دككردن سد((اين باشد كه آن را از اهميت واز خاصيت بيندازد بهخاطر اتساع طرق ارتباطى وتنوع وسائل حركت وانتقال زمينى و دريايى وهوايى ديگراعتنايى به شان آن نشود.
پس در حقيقت معناى اين وعده الهى وعده به ترقى مجتمعبشرى در تمدن ونزديك شدن امتهاى مختلف است به يكديگر، به طورى كه ديگر هيچ سدىومانعى وديوارى جلوانتقال آنان را از هر طرف دنيا به هر طرف ديگر نگيرد، وبه هرقومى بخواهند بتوانند هجوم آورند.

ترجمه تفسير الميزان جلد 13صفحه :544

مؤ يد اين معنا سياق آيه : ((حتى اذا فتحت ياجوج وماجوج وهم من كل حدب ينسلون((است كه خبر از هجوم ياجوج وماجوج مى دهد و اسمى از سد نمىبرد.
البته كلمه((دك((يك معناى ديگرنيز دارد، وآن عبارت از دفن است كه در صحاح گفته : ((دككتالركى((اين است كه من چاه را با خاك دفن كردم . وباز معناىديگرى دارد، وآن اين است كه كوه به صورت تلهاى خاك در آيد، كه باز در صحاح گفته : ((تدكدكت الجبال((يعنى كوه ها تلهائى ازخاك شدند، ومفرد آن((دكاء((مى آيد. بنابراين ممكن است احتمال دهيم كه سد ذوالقرنين كه از بناهاى عهد قديم است به وسيلهبادهاى شديد در زمين دفن شده باشد، ويا سيلهاى مهيب آبرفتهائى جديد پديد آوردهوباعث وسعت درياها شده در نتيجه سد مزبور غرق شده باشد كه براى بدست آوردن اينگونهحوادث جوى بايد به علم ژئولوژى مراجعه كرد. پس ديگر جاى اشكالى باقى نمى ماند،وليكن با همه اين احوال وجه قبلى موجهتر است - وخدا بهتر مى داند.

الحمد لله الذي جعلنا من المتمسّكين بولاية اميرالمومنين
زياده عرضي نيست
التماس دعا
طارق

خدمت دوستان خوب منابعی که بنده برای موضوع ذوالقرنین تقدیم کردم :تاریخ ایران قبل از اسلام.دکتر زرین کوب.
کتاب روزگاران.زرین کوب. تاریخ ایران باستان. دکتر خانوم مهرابادی. کتاب از زبان داریوش.خانوم هاید ماری کخ.
تفسیر المیزان علامه طباطبایی.
امیدوارم ذکر منابع بتونه از هرگونه سوئ تفاهمی جلوگیری کنه. ممنون

سلام
نمی دونم اقا رضا می خواد بحث کنه و نظر شخصی اش رو به یا فقط داره مطلب می گه
در هر صورت ممنونم

farzad;18070 نوشت:
سلام
نمی دونم اقا رضا می خواد بحث کنه و نظر شخصی اش رو به یا فقط داره مطلب می گه
در هر صورت ممنونم

با سلام
متوجه منظورتان نشدم اگر روشن بیان کنید ممنون میشوم

موضوع قفل شده است