جمع بندی خدا در نهج البلاغه

تب‌های اولیه

11 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
خدا در نهج البلاغه

با عرض سلام و خسته نباشید

سوالی داشتم از خدمت کارشناس محترم سایت

در خطبه ی اول نهج البلاغه خوندم که حضرت علی (ع) می فرمایند:

خدا موجودی است که اغازی ندارد و با عدم سازگار نیست در عین اینکه با تمام موجودات همراه است از انان جداست
متوجه منظور این جمله نشدم اگه میشه توضیحش بدین

سوال دیگر هم اینه که در همون خطبه ی اول نهج البلاغه آمده است:
کسی که بگوید خدا در چیست او را جای معینی تصور کرده است و کسی که بگوید روی چه چیزی قرار گرفته است بطور حتم جایی را بدون خدا تصور کرده است
معنی این جمله چیه؟ میشه توضیحش بدید؟

یا توی همون خطبه گفته شده هر کسی که برای خدا شبیه در نظر بگیرد و خدا رو قابل تجزیه بداند او را نشناخته است
ممنون میشم این قسمت رو هم توضیح بدید.

با تشکر فراوان

با نام و یاد دوست





کارشناس بحث: استاد صدیق

یه دختر;971315 نوشت:
با عرض سلام و خسته نباشید
سوالی داشتم از خدمت کارشناس محترم سایت
در خطبه ی اول نهج البلاغه خوندم که حضرت علی (ع) می فرمایند:

باسلام وعرض ادب
شما در این پست چندین سوال را مطرح کردید که هر یک مبحثی مفصل را میطلبد.
در حقیقت سوالهای شما عبارتند از:
1. آغاز زمانی نداشتن خداوند
2. معدوم نشدن او
3. همراهی با تمام موجودات
4. مکان نداشتن خداوند
5. شبیه نداشتن خداوند
6. قابل تجزیه نشدن خداوند


بر این اساس لازم است هر کدام از این مباحث به صورت مجزا مورد بحث قرار بگیرد:
اما مسئله اول:
غیر زمان مند بودن خداوند

یه دختر;971315 نوشت:
خدا موجودی است که اغازی ندارد

این بحث در ادامه بحث از عدم امکان درک انسان نسبت به ذات و صفات خداوند بیان شده است.
بدین صورت حضرت میفرماید:
«اَلَّذى لَیْسَ لِصِفَتِهِ حَدّ مَحْدُود، وَ لا نَعْت مَوْجُود، و لا وَقْت مَعْدُود وَ لا اَجَل مَمْدُود»
«او کسى است که براى صفاتش حدّى نیست و توصیفى براى بیان اوصافش وجود ندارد، و نه وقت معیّنى و نه سرآمد مشخّصى براى ذات پاک اوست!»

این جملات بدان معناست که انسان توان درک درستی از ذات و صفات خداوند ندارد. علت این نقص نیز نقص ادراکی خود ماست.
یعنى چگونه ما مى توانیم به کنه ذاتش برسیم در حالى که فکر ما بلکه تمام هستى ما محدود است و جز اشیاى محدود را درک نمى کند حال آن که ذات خدا از هر نظر نامحدود و صفات بى پایانش از ازل تا ابد را گرفته، نه حدّى دارد، نه توصیف قابل درکى و نه آغاز و نه پایانى.

نه تنها ذات او که صفات او نیز نامحدود است. علمش نامحدود است و قدرتش بى پایان، چرا که همه اینها عین ذات نامحدود اوست.
در مورد زمان مندی خداوند دو تعبیر ارائه شده است:
در یک تعبیر بیان میشود که خداوند وقت مشخصی و معینی ندارد.
در تعبیر دیگر بیان میشود که ذات خداوند دارای سرآمد زمانی نیست.

به صورت کلی، این که خداوند در محدوده زمان قرار نمیگیرد و در زمان نمیگنجد بدان معناست که زمان مخصوص موجودات مادی است و موجودی که غیر مادی است در ظرف زمان قرار نمیگیرد.

این مسئله باتوجه به بیان ملاصدرا در مورد زمان وضوح بیشتری پیدا میکند چرا که بر اساس تحلیل وی، زمان موجودی مستقل در عالم نیست بلکه جزئی از وجود موجودات مادی است. جزئی تحلیلی که همانند طول و عرض و ارتفاع است.
پس مشخص میشود که خداوند "زمان معدود" ندارد.

اما مسئله دوم: معدوم نشدن خداوند

یه دختر;971315 نوشت:
و با عدم سازگار نیست

این مسئله نیز همانی است که در تعبیر حضرت به صورت "و لا اجل ممدود" بیان شده است.
معنای این جمله نیز آن است که خداوند قابل معدوم شدن نیست.
فلاسفه و متکلمان برای این مسئله ادله زیادی اقامه کرده اند.
یکی از این استدلالها این است که عدم برای موجودی قابل تحقق و یا حتی قابل فرض است که وجودش از جانب موجود دیگری به او افاضه شده باشد ولی موجودی که وجودش از جای دیگری و از موجودی دیگر اعطا نشده است، وجودش نه تنها به او داده نشده، از او قابل گرفتن نیز نیست.
به عبارت دیگر، وجود برای این موجود، ذاتی است.
و به تعبیر فنی، جزء ذاتی نه قابل دادن است و نه قابل گرفتن.
همانطور که شوری امری جدای از نمک نیست و اگر بتوان فرض کرد که نمک شوری نداشته باشد، دیگر آن شیء، نمک نیست نه اینکه نمک باشد ولی شور نباشد.
شوری به عنوان صفت و ویژگی به نمک داده نشده است، بلکه همزمان و از اولین زمانی که نمک محقق شده است، شوری نیز در آن وجود داشته است.

اما مسئله سوم:

یه دختر;971315 نوشت:
در عین اینکه با تمام موجودات همراه است از انان جداست

این مسئله نیز با این تعابیر بیان شده است:
مَعَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ وَ غَيْرُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ لَا بِمُزَايَلَةٍ
معنای این جمله آن است که
خداوندمتعال در عین اینکه همراه با تمام موجودات عالم است، ولی این همراهه به معنای آن نیست که به آنها چسبیده و منضم شده باشد.
ازسوی دیگر، با تمام م وجودات متفاوت است و غیر از تمام انهاست ولی این تفاوت و غیریت به خاطر جدا بودن او از آنها نیست.
پس
هم همراهی و معیت دارد و هم مقارنتی در کار نیست.
حال این مسائل به چه معنایی است و چطور با هم قابل جمع است؟
ما در عالم هر گاه دو چیز را همراه با هم میبینیم، مشاهده میکنیم که این همراهی ملازم با الصاق و نزدیکی فیزیکی بین انهاست.
حال چطور است که خداوند همراه با موجودات است ولی ملصق و منضم به آنها نیست.
پس دو مسئله باید روشن شود:
نخست. معیت خداوند با موجودات دیگر
دوم. عدم الصاق و انضمام آنها با هم.
اما معیت داشتن
خداوند متعال همراه با همه موجودات است.
درست همانطور که در قرآن کریم نیز اینچنین میفرماید:
هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»(سوره حدید، آیه5).
اصولا نمیتوان فرض کرد که خداوند همراه با موجودات دیگر نباشد.


توضیح اینکه:
احاطه داشتن یک موجود بر موجودی دیگر به دو صورت میتواندباشد:
صورت اول. احاطه فیزیکی: احاطه فیزیکی به معنای آن است که موجود اول، به موجود دوم ضمیمه شده باشد، و ضمیمه شدن او به صورتی است که کاملا او را دربرگرفته است. درست مانند جعبه ای که محتویات خودش را در برگرفته است.

صورت دوم. احاطه قیومی: در احاطه قیومی، الصاق و انضمام و چسبیده فیزیکی در کار نیست بلکه صرفا به واسطه برتری وجودی یک موجود بر موجود دیگر، موجود اول بر دومی احاطه دارد و به واسطه همین شرافت وجودی، از او اگاهی دارد و نسبت به او قادر است.

بنابراین
معیت خداوند نسبت به موجودات، معیت فیزیکی نیست تا لازمه آن، انضمام و الصاق و چسبیده او به آن موجودات باشد بلکه معیت قیومی است.
نحوه معیت خداوند را با اشیا مشخص کرده ، مراد معیت قیومیه است، یعنی خداوند قیوم و نگاه دارنده همه چیز است. قوام هستی همه چیز به اوست و از اوست. همه چیز فقیر و نیازمند به او بلکه عین فقر و نیاز به اوست. خداوند با همگان در مقام فعل معیت قیومی دارد و نه در مقام ذات که برتر و منزه از این گونه امور است..(صادقی، آموزه‌های عرفانی از منظر امام علی (ع)،نشر بوستان کتاب، قم 1384 ش . ص 122.)


اما مسئله چهارم: مکان نداشتن خداوند

یه دختر;971315 نوشت:
کسی که بگوید خدا در چیست او را جای معینی تصور کرده است و کسی که بگوید روی چه چیزی قرار گرفته است بطور حتم جایی را بدون خدا تصور کرده است

این مسئله نیز با این تعابیر بیان شده است:
مَنْ قَالَ فِيمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ وَ مَنْ قَالَ عَلَامَ فَقَدْ أَخْلَى مِنْهُ
و هر كس بگويد خداوند در چيست؟ او را در آن چيز گنجانده است. و هر كس بگويد خداوند بالاي چيست؟ آن چيز را از خدا خالي يافته است.

اینکه خداوند مکان ندارد، از جهت شبیه دلیل زمان مند نبودن خداوند است.
خداوند مکان ندارد زیرا مکان داشتن مختص موجودات مادی است.
مکان مختص به موجودات مادی است چون مکان عبارت است از مقداری از فضا که ملاصق و چسبیده به سطح بیرونی موجود مادی است.

بر این اساس
اولا: خداوند در مکان قرار ندارد.
ثانیا: خداوند بالای چیزی نیست.

دلیل اینکه خداوند درمکان خاصی نیست، به بیان امام این است که موجودی که در مکان قرار دارد، در حصار آن مکان هست و محدود به ان است.
این بیان در کلمات فلاسفه بدین صورت آمده است:
م1. در مکان بودن،نوعی محدودیت است.
م2. محدویت ملازم با امکان وجود است.
م3. خداوند متعال، واجب الوجود است.پس
م4. خداوند متعال هیچ محدودیتی ندارد.
پس خداوند متعالدر مکان قرار نمیگیرد.

اما توضیح قسمت دوم، این است که
وقتی انسان دو چیزی را میبیند که یکی بالای دیگری است، قاعدتا، این دو جدای از هم و بیرون از هم هستند. به عبارت دیگر
موجود الف، خالی از موجود ب است. و
موجود ب، خالی از موجود الف.
بنابراین
کسی لازمه اینکه گفته شود خداوند بالای چیزی است، آن است که آن موجود از خداوند خالی است.
در حالیکه در بخش قبل گفتیم که خداوند همراه با همه چیز است و جدای از هیچ چیزی نیست.


اما مسئله پنجم:

یه دختر;971315 نوشت:
یا توی همون خطبه گفته شده هر کسی که برای خدا شبیه در نظر بگیرد و خدا رو قابل تجزیه بداند او را نشناخته است

این مسئله نیز با این تعابیر بیان شده است:
فَمَنْ وَصَفَ اللهُ سُبْحانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنّاهُ وَ مَنْ ثنّاهُ فَقَدْ جَزَّاهُ وَ مَنْ جَزَّاهُ فَقَدْ جَهِلَهُ ..
پس هر كس خداوند سبحان را توصيف كند براي او همتا قرار داده، و هر كس براي او همتا قرار دهد او را دوتا دانسته است، و هر كس او را دوتا بداند او را تجزيه نموده، و هر كس او را تجزيه كند او را نشناخته است.

این فراز به صورت یک قیاس ترکیبی یک سری مبانی را به دنبال هم ارائه میدهد تا به نقطه مورد نظر برسد.
این فرایند بدین صورت است:
م1. توصیف مساوی است با همتا قرار دادن.
به دو جهت:
اولا: او را همتای مخلوقات قرار داده ایم که صفاتی زائد بر ذات دارند.
ثانیا: موصوف را مقارن با صفاتش قرار داده ایم.

م2. همتا قرار دادن مساوی است با تثنیه.
بدین جهت که هم ذات را قدیم قرار داده ایم و هم صفاتی که زائد بر ذات او هستند.

م3. تثنیه مساوی است با تجزیه.
بدین جهت که وجود او را به ذاتی جدای از صفات(که صفات زائد بر او هستند نه عین آن) قرار داده ایم و این از سویی باعث ترکیب و ازسوی دیگر مستلزم تجزیه وجود او به دو بخش است.

م4. تجزیه نیز مساوی است با ناشناختن.
چرا که خداوند نه مرکب است و نه اجزایی دارد تا تجزیه بدانها شود. بنابراین، هر انچه مستلزم این امور باشد، ناشی از جهل به وجود اوست.(ر.ک شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج1، ص76: ن. ا. جامع الاحادیث 3.5)

[="Navy"][="3"]سلام...امام علی (ع) می گفت من خدایی رو که نبینم هرگز نمی پرستم!...از یک شهیدی که خانوادش اونو توی خواب دیدن نقل شده خوندم که وقتی شهید شد می گفت روحش ابتدا به سمت حرم کربلا رفت و انجا مدتی گشتم و طواف کردم و سپس ناگهان به سمت دالانی به بالا با سرعت کشیده شدم (به سمت عالمی عمیق تر و درونی تر...که احتمالا اون دالان همون گذرگاه ورود به ملکوت و عرش بود!) و سپس دیدم از بین ابرهای پسیار پر پشت نیره رنگی عبور کردم و وارد عالمی آبی رنگ شدم که نوری خیره کننده متمرکز در اسمان اون عالم مشاهده کردم طوری که بسیار جلال و شکوه و جلوه گری خاصی داشت (شبیه عالم رویا و نقاشی ) که در همین حین که من به ان نور خیره شده بودم یک صدایی از بطن همون مرکز اسمان که ان نور قرار داشت به من سلام داد! و من ته دلم ناگهان فرو ریهت و برای اولین بار معنی این جمله امام که گفته بود شهیدان به وجه الله مینگرن را با تمام وجودم تجربه کردم!!!...خدا که میگن اینه!... [/][/]

پرسش: امیرالمومنین در خطبه اول نهج البلاغه توصیفاتی از خداوند متعال دارد که برخی از آنها در زیر آورده ام. لطفا آنها را توضیح دهید
1. آغاز زمانی نداشتن خداوند
2. معدوم نشدن او
3. همراهی با تمام موجودات
4. مکان نداشتن خداوند
5. شبیه نداشتن خداوند
6. قابل تجزیه نشدن خداوند


پاسخ:
شما در این پست چندین سوال را مطرح کردید که هر یک مبحثی مفصل را میطلبد.
بر این اساس لازم است هر کدام از این مباحث به صورت مجزا مورد بحث قرار بگیرد:

اما مسئله اول:غیر زمان مند بودن خداوند
این بحث در ادامه بحث از عدم امکان درک انسان نسبت به ذات و صفات خداوند بیان شده است.
بدین صورت حضرت میفرماید:

«اَلَّذى لَیْسَ لِصِفَتِهِ حَدّ مَحْدُود، وَ لا نَعْت مَوْجُود، و لا وَقْت مَعْدُود وَ لا اَجَل مَمْدُود»
«او کسى است که براى صفاتش حدّى نیست و توصیفى براى بیان اوصافش وجود ندارد، و نه وقت معیّنى و نه سرآمد مشخّصى براى ذات پاک اوست!»
این جملات بدان معناست که انسان توان درک درستی از ذات و صفات خداوند ندارد. علت این نقص نیز نقص ادراکی خود ماست.
یعنى چگونه ما مى توانیم به کنه ذاتش برسیم در حالى که فکر ما بلکه تمام هستى ما محدود است و جز اشیاى محدود را درک نمى کند حال آن که ذات خدا از هر نظر نامحدود و صفات بى پایانش از ازل تا ابد را گرفته، نه حدّى دارد، نه توصیف قابل درکى و نه آغاز و نه پایانى.
نه تنها ذات او که صفات او نیز نامحدود است. علمش نامحدود است و قدرتش بى پایان، چرا که همه اینها عین ذات نامحدود اوست.
در مورد زمان مندی خداوند دو تعبیر ارائه شده است:
در یک تعبیر بیان میشود که خداوند وقت مشخصی و معینی ندارد.
در تعبیر دیگر بیان میشود که ذات خداوند دارای سرآمد زمانی نیست.
به صورت کلی، این که خداوند در محدوده زمان قرار نمیگیرد و در زمان نمیگنجد بدان معناست که زمان مخصوص موجودات مادی است و موجودی که غیر مادی است در ظرف زمان قرار نمیگیرد.
این مسئله باتوجه به بیان ملاصدرا در مورد زمان وضوح بیشتری پیدا میکند چرا که بر اساس تحلیل وی، زمان موجودی مستقل در عالم نیست بلکه جزئی از وجود موجودات مادی است. جزئی تحلیلی که همانند طول و عرض و ارتفاع است.
پس مشخص میشود که خداوند "زمان معدود" ندارد.

اما مسئله دوم: معدوم نشدن خداوند
این مسئله نیز همانی است که در تعبیر حضرت به صورت "و لا اجل ممدود" بیان شده است.
معنای این جمله نیز آن است که خداوند قابل معدوم شدن نیست.
فلاسفه و متکلمان برای این مسئله ادله زیادی اقامه کرده اند.
یکی از این استدلالها این است که عدم برای موجودی قابل تحقق و یا حتی قابل فرض است که وجودش از جانب موجود دیگری به او افاضه شده باشد ولی موجودی که وجودش از جای دیگری و از موجودی دیگر اعطا نشده است، وجودش نه تنها به او داده نشده، از او قابل گرفتن نیز نیست.
به عبارت دیگر، وجود برای این موجود، ذاتی است.
و به تعبیر فنی، جزء ذاتی نه قابل دادن است و نه قابل گرفتن.
همانطور که شوری امری جدای از نمک نیست و اگر بتوان فرض کرد که نمک شوری نداشته باشد، دیگر آن شیء، نمک نیست نه اینکه نمک باشد ولی شور نباشد.
شوری به عنوان صفت و ویژگی به نمک داده نشده است، بلکه همزمان و از اولین زمانی که نمک محقق شده است، شوری نیز در آن وجود داشته است.

اما مسئله سوم: همراهی با خلق
این مسئله نیز با این تعابیر بیان شده است:
مَعَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ لَا بِمُقَارَنَةٍ وَ غَيْرُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ لَا بِمُزَايَلَةٍ
معنای این جمله آن است که
خداوندمتعال در عین اینکه همراه با تمام موجودات عالم است، ولی این همراهه به معنای آن نیست که به آنها چسبیده و منضم شده باشد.
ازسوی دیگر، با تمام وجودات متفاوت است و غیر از تمام انهاست ولی این تفاوت و غیریت به خاطر جدا بودن او از آنها نیست.
پس
هم همراهی و معیت دارد و هم مقارنتی در کار نیست.
حال این مسائل به چه معنایی است و چطور با هم قابل جمع است؟
ما در عالم هر گاه دو چیز را همراه با هم میبینیم، مشاهده میکنیم که این همراهی ملازم با الصاق و نزدیکی فیزیکی بین انهاست.
حال چطور است که خداوند همراه با موجودات است ولی ملصق و منضم به آنها نیست.
پس دو مسئله باید روشن شود:
نخست. معیت خداوند با موجودات دیگر
دوم. عدم الصاق و انضمام آنها با هم.
اما معیت داشتن
خداوند متعال همراه با همه موجودات است.
درست همانطور که در قرآن کریم نیز اینچنین میفرماید:

هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»(سوره حدید، آیه5).
او همراه با شماست، هرکجا که باشید.
اصولا نمیتوان فرض کرد که خداوند همراه با موجودات دیگر نباشد.

توضیح اینکه:
احاطه داشتن یک موجود بر موجودی دیگر به دو صورت میتواندباشد:
صورت اول. احاطه فیزیکی: احاطه فیزیکی به معنای آن است که موجود اول، به موجود دوم ضمیمه شده باشد، و ضمیمه شدن او به صورتی است که کاملا او را دربرگرفته است. درست مانند جعبه ای که محتویات خودش را در برگرفته است.
صورت دوم. احاطه قیومی: در احاطه قیومی، الصاق و انضمام و چسبیده فیزیکی در کار نیست بلکه صرفا به واسطه برتری وجودی یک موجود بر موجود دیگر، موجود اول بر دومی احاطه دارد و به واسطه همین شرافت وجودی، از او اگاهی دارد و نسبت به او قادر است.

بنابراین
معیت خداوند نسبت به موجودات، معیت فیزیکی نیست تا لازمه آن، انضمام و الصاق و چسبیده او به آن موجودات باشد بلکه معیت قیومی است.
نحوه معیت خداوند را با اشیا مشخص کرده ، مراد معیت قیومیه است، یعنی خداوند قیوم و نگاه دارنده همه چیز است. قوام هستی همه چیز به اوست و از اوست. همه چیز فقیر و نیازمند به او بلکه عین فقر و نیاز به اوست. خداوند با همگان در مقام فعل معیت قیومی دارد و نه در مقام ذات که برتر و منزه از این گونه امور است..(1.)

اما مسئله چهارم: مکان نداشتن خداوند
این مسئله نیز با این تعابیر بیان شده است:
مَنْ قَالَ فِيمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ وَ مَنْ قَالَ عَلَامَ فَقَدْ أَخْلَى مِنْهُ
و هر كس بگويد خداوند در چيست؟ او را در آن چيز گنجانده است. و هر كس بگويد خداوند بالاي چيست؟ آن چيز را از خدا خالي يافته است.

اینکه خداوند مکان ندارد، از جهت شبیه دلیل زمان مند نبودن خداوند است.
خداوند مکان ندارد زیرا مکان داشتن مختص موجودات مادی است.
مکان مختص به موجودات مادی است چون مکان عبارت است از مقداری از فضا که ملاصق و چسبیده به سطح بیرونی موجود مادی است.
بر این اساس
اولا: خداوند در مکان قرار ندارد.
ثانیا: خداوند بالای چیزی نیست.
دلیل اینکه خداوند درمکان خاصی نیست، به بیان امام این است که موجودی که در مکان قرار دارد، در حصار آن مکان هست و محدود به ان است.
این بیان در کلمات فلاسفه بدین صورت آمده است:
م1. در مکان بودن،نوعی محدودیت است.
م2. محدویت ملازم با امکان وجود است.
م3. خداوند متعال، واجب الوجود است.پس
م4. خداوند متعال هیچ محدودیتی ندارد.
پس خداوند متعالدر مکان قرار نمیگیرد.
اما توضیح قسمت دوم، این است که
وقتی انسان دو چیزی را میبیند که یکی بالای دیگری است، قاعدتا، این دو جدای از هم و بیرون از هم هستند. به عبارت دیگر
موجود الف، خالی از موجود ب است. و
موجود ب، خالی از موجود الف.
بنابراین
کسی لازمه اینکه گفته شود خداوند بالای چیزی است، آن است که آن موجود از خداوند خالی است.
در حالیکه در بخش قبل گفتیم که خداوند همراه با همه چیز است و جدای از هیچ چیزی نیست.

اما مسئله پنجم: عدم امکان توصیف خداوند
این مسئله نیز با این تعابیر بیان شده است:
فَمَنْ وَصَفَ اللهُ سُبْحانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنّاهُ وَ مَنْ ثنّاهُ فَقَدْ جَزَّاهُ وَ مَنْ جَزَّاهُ فَقَدْ جَهِلَهُ ..
پس هر كس خداوند سبحان را توصيف كند براي او همتا قرار داده، و هر كس براي او همتا قرار دهد او را دوتا دانسته است، و هر كس او را دوتا بداند او را تجزيه نموده، و هر كس او را تجزيه كند او را نشناخته است.

این فراز به صورت یک قیاس ترکیبی یک سری مبانی را به دنبال هم ارائه میدهد تا به نقطه مورد نظر برسد.
این فرایند بدین صورت است:
م1. توصیف مساوی است با همتا قرار دادن.
به دو جهت:
اولا: او را همتای مخلوقات قرار داده ایم که صفاتی زائد بر ذات دارند.
ثانیا: موصوف را مقارن با صفاتش قرار داده ایم.

م2. همتا قرار دادن مساوی است با تثنیه.
بدین جهت که هم ذات را قدیم قرار داده ایم و هم صفاتی که زائد بر ذات او هستند.

م3. تثنیه مساوی است با تجزیه.
بدین جهت که وجود او را به ذاتی جدای از صفات(که صفات زائد بر او هستند نه عین آن) قرار داده ایم و این از سویی باعث ترکیب و ازسوی دیگر مستلزم تجزیه وجود او به دو بخش است.

م4. تجزیه نیز مساوی است با ناشناختن.
چرا که خداوند نه مرکب است و نه اجزایی دارد تا تجزیه بدانها شود. بنابراین، هر انچه مستلزم این امور باشد، ناشی از جهل به وجود اوست.(2)

موفق باشید.

پی نوشتها:
1. صادقی، آموزه‌های عرفانی از منظر امام علی (ع)،نشر بوستان کتاب، قم 1384 ش . ص 122
2. ر.ک شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج1، ص76: ن. ا. جامع الاحادیث 3.5



موضوع قفل شده است