خاطراتی از حاج احمد متوسلیان " 14 تیرماه سالروز ربوده شدن حاج احمد متوسلیان"

تب‌های اولیه

33 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

قسمت چهارم....

پسرک دوباره فریا کشید:فرمانده من حاج احمده.

اونوقت تو سر کسی که فرماندش حاج احمده فریاد میکشی؟هان؟...


حاج احمد قدم پیش گذاشت و یکدفعه پسرک بسیجی را توی بغل کشید.


اشک تمام صورتش را پوشانده بود.


با التماس گفت:غلط کردم برادر جان.


تو یک بسیجی هستی.


تو یک قهرمانی...


پسرک هنوز راضی نشده بود و زیر لب می گفت: بالاخره یه روز فرماندم رو میبینم.


اونوقت شکایتت رو پیشش میکنم...



برف همچنان می بارید.


پایان

قسمت اول ....

صدها منور، آسمان را چون روز روشن کرده بودند و صدای توپها و تانکها یک لحظه هم قطع نمی‌شد. دود

باروت فضا را پرکرده بود و سینه ها را می‌سوزاند . جنگ بود دیگر.

بیسیم‌چی‌ها حاج احمد را دوره کرده بودند. از هر بیسیم صدایی شنیده می‌شد. فرماندهان گردانها با هم

صحبت می‌کردند. از هم کمک می‌خواستند و گاه فرماندهان بالاتر، دستوری را مخابره می‌کردند. حاج احمد

یک لحظه آرام و قرارنداشت . بیسیم‌چی ها از هرطرف چیزی می‌گفتند.

حاجی ، فرمانده گردان سلمان پشت خط است.

گردان حبیب به میدان مین رسیده ونتوانسته از آن بگذرد .

حاج احمد باهرکدام صحبت می کرد، فرمانی می‌داد. دشمن لحظه به لحظه عقب می‌نشست....

قسمت دوم .....

عراقی ها را از جاده اهواز خرمشهر عقب رانده بودند و حالا در مرز می جنگیدند. تنها مانده بودو خونین شهر

تا آزاد شود و دوباره خرمشهر نام بگیرد.

بسیم‌جی قدبلند هیجان زده فریاد کشید: «حاجی ، صدای فرمانده تیپ شان است که دارد پیام می دهد. »

همه ساکت شدند. صدای فرمانده‌گردان پشت بیسیم‌ها در هم شده بود. ولی صدای عربی از میان بقیه

صداها مشخص بود. چیزهایی می‌گفت که کسی سردر نمی‌آورد. همه نگاه‌شان به بسیم ‌چی قد بلند بود.

می‌گوید وضع مان خراب است. تقاضای کمک می کند.

حاج احمد مشکوک پرسید: «پس چرا به رمز صحبت نمی‌کند. »

بیسیم‌چی گفت:«هول کرده. به رمز صحبت کردن وقت می برد . بیچاره بدجوری ترسیده.»

قسمت سوم ....

دوباره صداها اوج گرفت . حاج احمد پرسید: « می‌توانی با او صحبت کنی؟ طوری که متوجه نشود غریبه

هستی.»

بسیم‌چی گفت : «تا وقتی به رمز صحبت نکند، بله.»

حاج احمد گفت: «برو رو خط او . الهی به امید تو»

بسیم‌چی قد بلندشروع به صحبت کرد . عربی چیزهایی گفت که هیچ کدام از آن چیزی سرد در نمی‌آوردند.

می گوید محاصره شده‌ایم. تماسش با قرارگاه قطع شده. من خودم را به جای قرارگاه جا زدم. گفتم قرارگاه

سقوط کرده.حاج احمد گفت: «بپرس کجاهستی ؟»

بسیم‌چی ، چیزهایی گفت و رو کرد به حاج احمد.:

جایی را که‌می‌گوید که باید نقشه‌های خودشان را داشته باشیم. تا پیدایش بکنیم. اسم رمز روی نقشه‌ی

آنهاست.

حاج احمد برخاست . گفت: «بگو یک منور قرمز بزند. هروقت من گفتم.»

ایستاد و دور و اطراف را به دقت نگاه کرد و گفت«حالا»...

قسمت پایانی....

خوب نگاه کرد، در میان صدها منور مهتابی رنگ ، نقطه‌ای پررنگ قرمزی به آسمان رفت و بعد از چند لحظه

سقوط کرد. حاج احمد گفت: «بگو بیاید سمت شرق. بگو ما داریم به کمک تو می‌آییم. »

و ادامه داد: «بیسیم هایتان را کول کنید و راه بیفتید. می‌رویم جلو. »

بوی دود و باروت فضا را پرکرده بود. مه سفید رنگی تمام منطقه را پوشانده بود . حاج احمد و

بیسیم‌چی‌هایش،پرده‌ی سفیدی که همه جا را پوشانده بود. می دریدند و جلو می رفتند.

به جایی رسیدند که حاج احمد بااشاره دست گفت بایستند. بیسیم‌چی قد بلند جلو آمد. حاج احمد نگاهی

انداخت. به ناگاه ، نور سبزی مردمک چشمانش دید. لبخند زد و گفت:«به هم رسیدیم!»

جلوتر رفتند چند سیاهی در آن دورها دیده می‌شد. حاج احمد گفت:«بپرس بین خودشان هستند.»

بیسیم‌چی ، بلند و به عربی فریاد کشید . صدایی از رو به رو آمد. بیسیم‌چی خوشحال گفت: «همان ها

هستند»

حاج احمد گفت: «اماده باشید.»

چندقدم جلوتر، چشمان فرمانده عراقی از حدقه بیرون زد. او شکست خورده بود .

بسم الله…
نقل قولی از همرزم حاج احمد متوسلیان:وارد دارخوین شده بودیم. ۳ روز بعد نامه‌ای به امضای حاج احمد به دستم رسید که «در اسرع وقت جمع کنید و به تهران بیایید که عازم لبنانیم». نامه توسط محسن مهاجر از بچه‌های مشهد که در والفجر ۴ به شهادت رسید و جنازه‌اش هم همانجا ماند، به دستم رسید، اول فکر می‌کردم شوخی است بعد که پیش آقای رحیم صفوی رفتم، گفت: درست است، سریعاً بروید، به پادگان امام حسین(ع).حاج احمد متوسلیان به ما گفت: من اگر به لبنان بروم، برنمی‌گردم شما فکر خودتان باشید.و بعد برایمان تعریف کرد که یادتان هست فتح‌المبین، امکانات نداشتیم و می‌گفتم نکند شکست بخوریم، در همان تاریکی برادری با لباس فرم سپاه به پشتم زد و گفت: «حاج احمد، خدا را فراموش کردی، ائمه را از یاد برده‌ای فکر تویوتا و تجهیزات هستی» همانجا مژده پیروزی فتح‌المبین را به من داد و گفت عملیاتی به نام الی‌بیت‌المقدس در پیش دارید، در این عملیات خرمشهر آزاد می‌شود بعد از آن، تو به لبنان می‌روی و دیگر برنمی‌گردی.»۴ روز لبنان ماندیم تا اینکه حضرت امام گفتند: «راه قدس از کربلا می‌گذرد، برگردید.» قرار شد ما به تهران بیاییم، اما حاج‌احمد به همراه ۳ تن از بچه‌ها به بیروت رفت و دیگر هیچ وقت برنگشت.»۲۲ تیر ماه ۹۲ ، سی و یکمین سال اسارت حاج احمد متوسلیان، سید محسن موسوی، کاظم اخوان و تقی رستگار مقدم در چنگال رژیم غاصب اسرائیل است است . به امید آن روزی که این شیران ایران زمین آزاد شوند و راه ظهور را هموار کنند .دل نوشت ۱: آیا از سرنوشت یاران مهدی خبری هست؟؟؟؟دل نوشت ۲:مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا ۞ سوره احزاب ؛ آبه ۲۳


منبع:فاراقلیط



ي رکاب ميني بوس ايستاده بود. بچه ها يکي يکي از کنارش رد مي‌شدند، مي رفتند بال.سروصدا و خنده ميني بوس را پر کرده بود.انگار نه انگار که مي‌خواستند بروند جنگ. ـ همه هستن؟ کسي جا نمونه. برادرا چيزي رو که فراموش نکردين؟ غلامرضا خيلي جدي گفت «برادر احمد، ما ليوان آب خوريمون جا مونده. اشکالي نداره؟» دوباره صداي خنده بچه ها رفت هوا. احمد لبخند زد. به راننده گفت «بريم» حاج احمد متوسلیان

توجه به خداوند متعال

حوالی ظهر روز سوم خرداد 1361، حاج احمد متوسلیان، فاتحانه وارد خرمشهر شد و خبر پیروزی و آزادی شهر را به وسیله بی سیم اعلام کرد. عصر همان روز، با قیافه ای سرتاپا خاکی و با چشم هایی که از شدت بی خوابی پف کرده بود، در جمع رزمندگان حاضر شد و سخنرانی کرد: « بچه ها به والله قسم، معجزه بود! بروید خدا را شکر کنید که چنین محبتی به ما کرده. یک وقت نگویید ما شکستشان دادیم. ما شهید دادیم. ما چه کار کردیم. این خدا بود که هدایتمان کرد».


خاطره ای از زندگی جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان
منبع: کتاب لاله های بی نشان و با راویان نور

عمليات بيت المقدس به شدت مجروح شده بود وقتي حاجي را براي عمل به بيمارستان برده بودند اجازه نداد تا بيهوشش كنند. از پزشكان سرتا پا اصرار بود ولي حاجي زير بار نمي رفت، وقتي علت اينكارشو پرسيدن گفت: من اطلاعات نظامي وسيعي دارم كه ممكن است در حالت ريكاوري انها را به زبان بياورم و عاملي از دشمن اينجا باشه و بهره برداري بكنه، با هر سختي كه بود بدون بي هوشي زخم عميق را عمل كردند. سردار شهيد اسلام حاج احمد متوسليان
منبع : آقاي خسروي نژاد

حاج احمد آمد طرف بچه‌ها.از دور پرسيد«چي شده؟» يک نفر آمد جلو و گفت«هرچي به‌ش گفتيم مرگ بر صدام بگه،نگفت.به امام توهين کرد،من هم زدم توي صورتش.»
حاجي يک سيلي خواباند زير گوشش.
ـ کجاي اسلام داريم که مي‌تونيد اسير رو بزنيد؟!اگه به امام توهين کرد،يه بحث ديگه‌س.تو حق نداشتي بزنيش.
...........
آخرين نفري که از عمليات برمي‌گشت خودش بود.يک کلاه خود سرش بود،افتاد ته دره.حالا آن طرف دموکرات‌ها بودند و آتششان هم سنگين.تا نرفت کلاه خود را برنداشت،برنگشت.
گفتيم«اگه شهيد مي‌شدي…؟»
گفت«اين بيت المال بود.»