جمع بندی حادث و قدیم بودن جهان طبیعت

تب‌های اولیه

80 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

قول سدید;1011586 نوشت:
نظر مشهور چنین است که چون خدا واحد است و از واحد جز واحد صادر نمی شود، پس خدا نمی تواند کثرات مادی را ایجاد کند. از این رو، خداوند فیض خود را از طریق سلسله عقول جاری می سازد تا ساحت واحد و بسیطش متکثر نشود. این مطلب با قدرت خدا منافات ندارد چرا که قدرت به ممکنات تعلق می گیرد و چون محال است خداوند مستقیما و بدون وسائط، کثرات را ایجاد کند، پس نباید گفت خداوند نسبت به خلق مستقیم کثرات عاجز است. خلق کثرات چون ممکن نیست اصلا مقدور نیست تا با انجام ندادنش، خدا را عاجز بنامیم.

البته بنده با این دیدگاه مشهور موافق نیستم و مفصلا در این تاپیک به این مباحث پرداختم: http://www.askquran.ir/showthread.php?t=60914

اگر پرسشی در این زمینه دارید، پیشنهاد می کنم در تاپیک مستقلی آن را دنبال بفرمایید.

سلام

تاپیکی که معرفی نمودید مطالعه کردم و سوالی دارم
ممنون می شوم همینجا پاسخ دهید و ان سوالی درباب قاعدع واحد است
که از واحد جز واحد صادر نمی گردد
ببینید فرضکنید خدا واحد الف را خلق می کند الف واحد است پس از او نیز فقط واحد ب صادر می شود
چون ب نیز واحداست از او هم تنها واحد ج صادر می شود و....
دقت بفرمایید که این سلسله تا بی نهایت ادامه می یابد و هیچوقت از صدور واحد فراتر نرفته و به کثرات نمی رسد

پس کثرات چگونه خلق شده اند ؟

**گلشن**;1011747 نوشت:
سلام

تاپیکی که معرفی نمودید مطالعه کردم و سوالی دارم
ممنون می شوم همینجا پاسخ دهید و ان سوالی درباب قاعدع واحد است
که از واحد جز واحد صادر نمی گردد
ببینید فرضکنید خدا واحد الف را خلق می کند الف واحد است پس از او نیز فقط واحد ب صادر می شود
چون ب نیز واحداست از او هم تنها واحد ج صادر می شود و....
دقت بفرمایید که این سلسله تا بی نهایت ادامه می یابد و هیچوقت از صدور واحد فراتر نرفته و به کثرات نمی رسد

پس کثرات چگونه خلق شده اند ؟

سلام و عرض ادب

فلاسفه برای رهایی از این مشکل، وجوه اعتباری در سلسله علل را در نظر می گیرند که در آن تاپیک درباره اش گفتگو شد.

البته همانجا نقدی نسبت به این مطلب عرضه شد که توضیحش در این مجال نمی گنجد. اجمالش این بود که این وجوه اعتباری اگر واقعا کثیرند، پس از واحد، کثیر صادر شده است. و اگر اینها واقعا کثیر نیستند، پس اعتباریند و نمی توانند منشا ایجاد کثرات واقعی باشند؛ و اگر می توانند منشا کثرات واقعی باشند، بنابراین، بهتر است کثرات را به صفات متکثر خدا منسوب کنیم تا کثرات اعتباری مخلوقاتش.

تفصیل این بحث باید در تاپیک دیگر دنبال شود و ارتباطی با حدوث و قدم جهان ندارد.

با سلام

قول سدید;1011600 نوشت:
همانطورکه از آیات بدست می آید خلقت آسمان و زمین نیز در طول زمان رخ داده است و مسبوق به چیزهای دیگری بوده است و مرحله به مرحله رشد یافته است.

اشکال اولی که به این امر وارد میدانم خود خلقت است. قبلا هم جایی عرض کردم. به نظر میرسد چه در آیات مربوطه چه در مفهوم خلقت، مراد نمیتواند شی مسبوق به چیز دیگری باشد که تتور می یابد. خلقت یعنی تعلق گرفتن اراده خداوند بر چیزی تا نیست هست شود. خلقت عموما به وجه وجودی شی نظر دارد و نه به ماهیت شی. ماهیت شی تتور و تحول بیابد موجودیتش که همان است که بوده. به نظر میرسد خلقت در دو وجه زیر اشتراک معنوی دارد:
1-یک شی که موجود است و تتور و تحول به شی دیگر کرده است. (ماهیت اش تغییر کرده)
2-یک شی که موجود نیست وجود یافته است. (که تحول و تتور بعدی آن میشود بند 1 که نباید مورد بحث باشد )

لذا اشکال اساسی که من به تفسیر آیات خلقت وارد میدانم ، تعبیر خلقت به معنی تحول است . بدین لحاظ تحول اصلا خلقت نیست. شاید بهترین جواب این باشد که خداوند فرموده «خلق الارض فی یومین» و نفرموده «حول الارض فی یومین»
و اگر منظور تحول ارض و سما در مدت شش روز از ماده اولیه (یا هر مسبوق دیگری که قبلا موجود شده است) میبود چه دلیلی داشت که از لفظ «حول» استفاده نشود.

و اما از مورد فوق که بگذریم شبهات دیگری با پی گیری ترتیب خلقت مشخص میشود:
ظاهرا نظر فقها یا متکلمین این است:
خداوند موجود بالذات بوده که ذاتش علت تامه است و درنتیجه مخلوقات هم قدیم هستند. فعلش بر خلق عقول تعلق گرفته و به صورت علت طولی ، عقول علت خلق ماده اولیه قرار گرفته و ماده اولیه به ماده ثانویه (یا ارض و سما) تحول یافته است.

حال:

قول سدید;1011600 نوشت:
منظور از عقول، موجودات کاملا مجرد است که برخی از فلاسفه، آن را بر ملائکه تطبیق داده اند. بنابراین، منظور این است که چون خداوند واحد است و کثرتی در او راه ندارد، باید سلسله ای از موجودات مجرد را بیافریند تا فیضش به کثرات مادی منتهی شود.

این باید چه وجهی دارد. اگر عدم تحقق کثرت از وحدت بدیهی است چه دلیلی دارد که با وارد کردن «باید» بخواهیم آن را حل کنیم. این «باید» صرفا برای جلوگیری از کثرت واجب در استدلال وارد شده است. در حالی که به کار بردن «باید» هر شی دیگر دلخواه را تبدیل به واجب میکند.
به دیگر سخن جمله مزبور هم ارز این هم میتواند باشد:
چون خداوند واحد نیست و کثرت در او راه یافته است سلسه موجودات کثیر را آفریده است.
اشکالش چیست! به دیگر سخن:
وارد کردن عقول یا مجردات به دلیل صرف استدلال فلسفی و منطقی نبوده و صرفا از دریافت وحی در استدلال وارد شده است .گو اینکه اگر وحی نمی بود ما دلیلی برای اینگونه فلسفیدن نمیداشتیم!

هرچند همانگونه که شما در مبحث قاعده الواحد، عدم لزوم شمول این قاعده به نحوی که انشا شده در مورد خداوند را توجیه کرده اید که جای تامل دارد و اشکالات فوق را تا حدودی توجیه میکند.

اما اشکال اساسی به نظرم مواردی که در پست قبل عرض کردم نیست! اشکال اساسی تلفیق آیات خلقت با مفهوم ماده اولیه است!

قول سدید;1011600 نوشت:
ماده اولیه و زمان که منتزع از همین ماده اولیه و تغییراتش است، قدیم هستند؛ یعنی مسبوق به عدم در زمان قبل نیستند.

آیات خلقت یک دوره زمانی مشخص و محدودی را برای خلق ماده ثانویه مشخص میکند. میفرماید : در شش روز خلق شد . یا در شش دوره خلق شد. بالاخره «دوره زمانی» یک پاره ای از زمان است که محدود است. یعنی ابتدا و انتها دارد.(بدیهی است)
فرض بفرمایید در ترتیب خلقت، ماده اولیه به همراه زمان خلق شده است (که ازلی است). حال چگونه میتوان ابتدای دوره شش روزه را در زمانی که از ماده اولیه انتزاع میشود(و ازلی است) قرار داد؟؟!!!

وقتی که میگوییم زمان برای ماده اولیه ازلی و قدیم است به مثابه این است که محور زمان را از منفی بی نهایت به سمت مثبت بی نهایت به صورت یک محور یک طرفه در نظر میگیریم. حالت دیگری متصور نیست.
حال در روی این محور هر کجا را به عنوان شروع دوره شش روزه در نظر بگیریم به تناقض خواهیم خورد.

از آیات خلقت نتیجه میگیریم که ماده ثانویه یا این جهان حادث است و قدیم نیست.
از فلسفیدن هایمان هم نتیجه گرفتیم که ماده اولیه قدیم است و ازلی.

این دو چگونه با همدیگر تلفیق میشوند! ماده اولیه ای که قدیم بوده است و ازلی در یک لحظه شروع به تحول به ماده ثانویه کرده است. که این لحظه اولین لحظه از اولین دوره (شش روزه) بوده است. و پس از شش دوره خلقت ارض و سما پایان یافته است.
اولین سوال این است که از ازل (منفی بی نهایت زمان) تا اولین لحظه خلقت ارض و سما خداوند مشغول چه کاری بوده است. یا سایر عللی که در طول هم قرار گرفته اند تا خلقت تحقق یابد چرا تا این لحظه معطل مانده اند.

manmehdiam;1011904 نوشت:
اشکال اولی که به این امر وارد میدانم خود خلقت است. قبلا هم جایی عرض کردم. به نظر میرسد چه در آیات مربوطه چه در مفهوم خلقت، مراد نمیتواند شی مسبوق به چیز دیگری باشد که تتور می یابد. خلقت یعنی تعلق گرفتن اراده خداوند بر چیزی تا نیست هست شود. خلقت عموما به وجه وجودی شی نظر دارد و نه به ماهیت شی. ماهیت شی تتور و تحول بیابد موجودیتش که همان است که بوده. به نظر میرسد خلقت در دو وجه زیر اشتراک معنوی دارد:
1-یک شی که موجود است و تتور و تحول به شی دیگر کرده است. (ماهیت اش تغییر کرده)
2-یک شی که موجود نیست وجود یافته است. (که تحول و تتور بعدی آن میشود بند 1 که نباید مورد بحث باشد )

لذا اشکال اساسی که من به تفسیر آیات خلقت وارد میدانم ، تعبیر خلقت به معنی تحول است . بدین لحاظ تحول اصلا خلقت نیست. شاید بهترین جواب این باشد که خداوند فرموده «خلق الارض فی یومین» و نفرموده «حول الارض فی یومین»
و اگر منظور تحول ارض و سما در مدت شش روز از ماده اولیه (یا هر مسبوق دیگری که قبلا موجود شده است) میبود چه دلیلی داشت که از لفظ «حول» استفاده نشود.

سلام و عرض ادب

ظاهرا منظور شما اشتراک لفظی بوده است؛ یعنی خلقت را دارای دو استعمال می دانید که یکی از آنها استعمال غلط است: خلقت به معنای ایجاد چیزی که نبود؛ خلقت به معنای تطور و تحول در چیزی که بوده است.

شما استعمال دوم را غلط می دانید و آن را اساسا خلقت نمی دانید.

در نقد و بررسی مدعای شما باید عرض کرد که اساسا خلقت به معنای ایجاد چیزی است؛ خواه آن چیز مسبوق به عدم باشد، خواه مسبوق به عدم نباشد و ماده ای باشد که خداوند با تغییر و تحول در آن، چیز جدیدی را از آن ایجاد می کند. خلقت انسان از نوع اخیر است: «ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقين»(مومنون: 14).

بنابراین، خلقت یعنی ایجاد چیزی؛ خواه به صورت دفعی و بدون مصالح اولیه؛ و خواه به صورت تدریجی و از طریق مصالح اولیه.

این که خداوند به خلقت آسمان و زمین در شش مرحله نیز خلقت گفته است، به همین دلیل است. دقت بفرمایید که خداوند می فرماید که خلقتش در «ستۀ ایام» بوده است؛ نه این که بعد از «ستۀ ایام» خلق کرده است: «إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ في‏ سِتَّةِ أَيَّامٍ»(اعراف: 54)

manmehdiam;1011904 نوشت:
ظاهرا نظر فقها یا متکلمین این است:
خداوند موجود بالذات بوده که ذاتش علت تامه است و درنتیجه مخلوقات هم قدیم هستند. فعلش بر خلق عقول تعلق گرفته و به صورت علت طولی ، عقول علت خلق ماده اولیه قرار گرفته و ماده اولیه به ماده ثانویه (یا ارض و سما) تحول یافته است.

این مطلب نظر فلاسفه است.

متکلمان غالبا مخالف این نظرند. به باور آنها خدا علت تامه است اما چون مختار است اراده اش قدیم نیست بلکه حادث است و در نتیجه فعلش نیز حادث است. البته برخی از متکلمان همچون غزالی و خواجه نصیر معتقدند که حتی اگر اراده الهی قدیم باشد، فعلش می تواند حادث باشد بدین بیان که خداوند اراده اش قدیم و ازلی بوده و معلول ذات خدا است اما متعلق اراده اش چون ایجاد شئ حادث و مسبوق به عدم بوده، پس فعلش می تواند حادث باشد.

مطلب بعدی این که متکلمان غالبا با قاعده الواحد و لزوم نظام عقول و موجودات مجرد مخالفند. به باور آنها تنها موجود مجرد خدا است.

manmehdiam;1011904 نوشت:
این باید چه وجهی دارد. اگر عدم تحقق کثرت از وحدت بدیهی است چه دلیلی دارد که با وارد کردن «باید» بخواهیم آن را حل کنیم. این «باید» صرفا برای جلوگیری از کثرت واجب در استدلال وارد شده است. در حالی که به کار بردن «باید» هر شی دیگر دلخواه را تبدیل به واجب میکند.
به دیگر سخن جمله مزبور هم ارز این هم میتواند باشد:
چون خداوند واحد نیست و کثرت در او راه یافته است سلسه موجودات کثیر را آفریده است.
اشکالش چیست!

به باور فلاسفه خداوند واحد است و کثرتی در او متصور نیست تا جایی که کسی مثل ابن سینا معتقد است که اوصاف الهی نه فقط به یک وجود موجودند بلکه یک مفهوم بیشتر نیستند!

دقت بفرمایید که وحدت و بساطت خدا برای فلاسفه بسیار حائز اهمیت است. مشکل آنها از اینجا شروع شده که اگر خدا حادث است، پس چگونه افعال متکثر از او بروز یافته است؟! افعال متکثر از موجودی صادر می شود که دارای وجوه متکثر باشد اما چون خداوند وجوه متکثر ندارد و کاملا بسیط است، خلق افعال کثیر از او ممکن نیست. به همین جهت، فلاسفه سعی کردند با طرح نظام عقول مشکل را حل کنند.

اما همانطور که مرقوم فرمودید در مورد خدا می توان کثرتی را در نظر گرفت که منافاتی با واجب الوجود بودنش نداشته باشد. کثرت اوصاف الهی کثرتی است که خداوند واجدش است بی آنکه لطمه ای به بساطتش وارد شود. از این رو، ما نیز با شما همنظر هستیم که برای خلق کثرات می توان به کثرات اوصاف الهی نظر کرد؛ و لزومی ندارد به نظام عقول و وجوه اعتباری آن همچون امکان ووجوب غیری و ... تمسک جُست.

manmehdiam;1011904 نوشت:
وارد کردن عقول یا مجردات به دلیل صرف استدلال فلسفی و منطقی نبوده و صرفا از دریافت وحی در استدلال وارد شده است .گو اینکه اگر وحی نمی بود ما دلیلی برای اینگونه فلسفیدن نمیداشتیم!

البته حقیقتا چنین نیست. قبول دارم فلاسفه متاثر از متون دینی هستند؛ اما لازم است بدانیم که در متون دینی سخن از ملائکه شده است و به همین جهت، بسیاری از متکلمان با این که ملائکه را قبول دارند، اما از تجردش دفاع نمی کنند بلکه ملائکه را نیز جسم لطیف می دانند. اگر فلاسفه از تجرد ملائکه و نظام عقول دفاع می کنند، هم به خاطر تاثیرپذیری از متون دینی است و هم به خاطر ملاخظات فلسفی.

manmehdiam;1011904 نوشت:
هرچند همانگونه که شما در مبحث قاعده الواحد، عدم لزوم شمول این قاعده به نحوی که انشا شده در مورد خداوند را توجیه کرده اید که جای تامل دارد و اشکالات فوق را تا حدودی توجیه میکند.

بله همانجا به این مطالب اشاره شده بود و بهتر است بیش از این در این تاپیک به بررسی این بحث نپردازیم.@};-

manmehdiam;1011908 نوشت:
آیات خلقت یک دوره زمانی مشخص و محدودی را برای خلق ماده ثانویه مشخص میکند. میفرماید : در شش روز خلق شد . یا در شش دوره خلق شد. بالاخره «دوره زمانی» یک پاره ای از زمان است که محدود است. یعنی ابتدا و انتها دارد.(بدیهی است)
فرض بفرمایید در ترتیب خلقت، ماده اولیه به همراه زمان خلق شده است (که ازلی است). حال چگونه میتوان ابتدای دوره شش روزه را در زمانی که از ماده اولیه انتزاع میشود(و ازلی است) قرار داد؟؟!!!

وقتی که میگوییم زمان برای ماده اولیه ازلی و قدیم است به مثابه این است که محور زمان را از منفی بی نهایت به سمت مثبت بی نهایت به صورت یک محور یک طرفه در نظر میگیریم. حالت دیگری متصور نیست.
حال در روی این محور هر کجا را به عنوان شروع دوره شش روزه در نظر بگیریم به تناقض خواهیم خورد.

ازلی بودن به معنای این است که زمان با او آغاز شده است یعنی هر جایی او بوده زمان بوده و هر جایی زمان بوده او بوده است. دور ششگانه با خلق اولین ماده یا اولین جسم آغاز می شود. یعنی زمان و ماده با هم ملازمند. با خلق ماده اولیه، دوره های زمانی نیز آغاز می شود.

manmehdiam;1011908 نوشت:
حال در روی این محور هر کجا را به عنوان شروع دوره شش روزه در نظر بگیریم به تناقض خواهیم خورد.

از آیات خلقت نتیجه میگیریم که ماده ثانویه یا این جهان حادث است و قدیم نیست.
از فلسفیدن هایمان هم نتیجه گرفتیم که ماده اولیه قدیم است و ازلی.

این دو چگونه با همدیگر تلفیق میشوند! ماده اولیه ای که قدیم بوده است و ازلی در یک لحظه شروع به تحول به ماده ثانویه کرده است. که این لحظه اولین لحظه از اولین دوره (شش روزه) بوده است. و پس از شش دوره خلقت ارض و سما پایان یافته است. .

تناقضی نیست. توضیحش گذشت.

manmehdiam;1011908 نوشت:
اولین سوال این است که از ازل (منفی بی نهایت زمان) تا اولین لحظه خلقت ارض و سما خداوند مشغول چه کاری بوده است. یا سایر عللی که در طول هم قرار گرفته اند تا خلقت تحقق یابد چرا تا این لحظه معطل مانده اند.

ازل به معنای منفی بی نهایت زمان نیست. ازلی بودن یک موجود بدین معنا است که زمانی نیست که آن موجود نبوده باشد. این مطلب در مورد ماده اولیه صادق است چرا که اساسا زمان با او آغاز می شود.

بنابراین، معنا ندارد بگوییم که خداوند در این فاصله زمانی تا خلق ماده اولیه، مشغول چه کاری بوده است چرا که اساسا زمانی نبوده است بلکه همه چیز دفعتا خلق شده اند تا به خلق ماده رسیده اند. در واقع، میان خلق اولیه خدا (اولین موجود مجرد) تا خلق ماده اولیه، فاصله زمانی نیست بلکه ذات خدا مستلزم خلق است و در یک سلسله طولی به خلق ماده اولیه رسیده است که بعد از آن خلقت به صورت تدریجی و زمانمند مسیر خودش را طی می کند. بنابراین، فاعلیت خداوند یا سلسله عقول تعطیل نشده بود و تعطیل نشده است. (همانطور که عرض شد خلقت تدریجی نیز خلقت است و ایرادی ندارد واژه خلقت را در این مورد نیز به کار برد چنانچه خدا در مورد خلقت تدریجی انسان به هر مرحله خلقت گفته است و یا به خلق تدریجی آسمان و زمین در چند مرحله نیز خلقت گفته است)

پرسش:
چرا نمی توان گفت طبیعت و جهان از قدیم وجود داشته و ابدی و ازلی است؟ آیا مخلوق خدا حتما باید دفعی و بدون سابقه زمانی باشد؟

پاسخ:
برای پاسخ به پرسش مذکور، توجه شما را به این نکات جلب می کنیم:

1. ماده به لحاظ زماني مي تواند ازلي و ابدي باشد يعني زماني نتوان يافت كه ماده در آن زمان نباشد، چرا كه زمان مقدار حركت است و حركت حالت تغيير جسم را گويند و جسم موجودي است داراي ماده.(1) در اين صورت، با وجود ماده زمان موجود مي شود و با معدوم شدنش زمان معدوم مي شود. در اين صورت، اينطور نيست که زماني باشد اما ماده نباشد. بنابراين، ماده مسبوق به عدم در زماني خاص نيست و از اين رو، قديم زماني است و ابدي و ازلي است.

2. اينكه گفته مي شود ماده نمي تواند ازلي و قديم باشد به لحاظ ذاتي است يعني نمي توان ماده را قديم ذاتي به حساب آورد. قديم ذاتي وجودي است كه ذاتا مسبوق به عدم نيست؛ يعني وقتي ذاتش را در نظر بگيريم هيچ گاه مسبوق به عدم نمي شود و محال است که مسبوق به عدم شود چرا که ذاتش مقتضي وجود است. محال است که ذاتش بدون وجود باشد. در اين صورت، هيچ گاه مسبوق به عدم نمي شود و يا بعدا معدوم نمي گردد. از اين رو، ذاتا ابدي و ازلي و قديم است.(2)

اينک بايد ملاحظه نمود که ماده ذاتش مقتضي وجود است و اصطلاحا واجب الوجود و قدیم ذاتی است يا نه؟ از آن جايي که با نظر به ذات ماده مشخص مي شود که ماده مقتضي وجود نيست و نسبت به وجود و عدم مساوی است و اینطور نیست که ضرورتا موجود یا معدوم باشد، و اصطلاحا ممکن الوجود است، پس ماده ذاتا ابدي و ازلي و قديم نيست چرا که چیزی ابدی و ازلی و قدیم ذاتی است که ذاتش مقتضی وجود باشد و محال باشد وجود از او سلب شود اما می توان متصور شد که ماده موجود نباشد و معدوم گردد.

توضیح بیشتر این که فلاسفه معتقدند که در مواجهه با هر پدیده ای دو چیز از آن می فهمیم: ماهیت و وجود. مثلا در مواجهه با احمد، هم وجودش را می فهمیم و هم ماهیت انسانی او را. در مواجهه با درخت انار، هم وجودش را می فهمیم و هم ماهیت نباتی او را. آنگاه وقتی این دو حیث را با هم مقایسه می کنیم، متوجه می شویم که حیث ماهوی یک پدیده، دارای ذاتیات است اما وجود بخشی از آن ذاتیات نیست بلکه وجود عارض بر آن است. بنابراین، اینطور نیست که هر وقت این ماهیت باشد، وجود هم داشته باشد، بلکه ممکن است وجود بر او عارض شود و ممکن است عارض نشود. در این صورت، هر پدیده ای ممکن الوجود است و حتما بواسطه علتی غیر از خودش تحقق یافته است و دارای وجود شده است. این مطلب در مورد هر پدیده ای که دارای دو حیث ماهوی و وجودی است، جاری است(از این رو، وقتی به موجودی واجب الوجود و قدیم ذاتی می رسیم، متوجه می شویم که آن موجود باید بدون ماهیت باشد). با این توضیحات روشن می شود که ماده نمی تواند واجب الوجود و قدیم ذاتی باشد چرا که دارای این دو حیث ماهوی و وجودی است و ذاتا ممکن الوجود است و حتما توسط علت دیگری پدید آمده است. بگذریم از این که مستند به براهین دیگر، واجب الوجود و قدیم ذاتی، باید دارای خصایصی همچون علم و قدرت و حیات ... باشد که ماده فاقدش است. به همین جهت، روشن می شود که ماده واجب الوجود و قدیم ذاتی نیست.

3. بنابراین، روشن شد که ازلي و ابدي و قديم زماني بودن، غير از ازلي و ابدي و قديم ذاتي بودن است. مي توان موجودي را در نظر گرفت که زمانا ابدي و ازلي و قديم باشد اما ذاتا چنين نباشد. به باور فلاسفه، ماده قدیم ذاتی نیست؛ بلکه نهايتا مي تواند زمانا چنين باشد. همانطور که گذشت، ازلي و ابدي و قديم زماني بودن ماده هم مستلزم ازلي و ابدي و قديم بودن ذاتي ماده نيست. از این منظر، ماده هم قدیم زمانی و ازلی است؛ و هم حادث ذاتی. اینها دو اصطلاحند و از دو منظر یک واقعیت را توصیف می کنند: زمان خاصی که ماده در آن نباشد، وجود ندارد؛ از این جهت، ماده مسبوق به عدم زمانی نیست. اما ماده به خودی خود، ذاتش فقیر است و اگر عنایت خدا نبود بوجود نمی آمد. بنابراین، ذاتش قطع نظر از خدا معدوم بود و به همین جهت، قدیم ذاتی نیست.

4. آنچه عرض شد، ناظر به ماده اولیه جهان بود وگرنه روشن است که موجوداتی که بعد از خلق ماده اولیه بوجود آمده اند، در طول زمان و با تغییرات تدریجی بوجود آمده اند. بنابراین، آنهایی که جهان را قدیم زمانی می دانند، ناظر به ماده اولیه هستند نه حوادثی که در طول زمان ایجاد شده اند؛ همچون خلقت انسان و زمین و آسمان. به دیگر سخن، مبحث قدم و حدوث، مربوط به فعل الهی است؛ یعنی سوال این است که فعل الهی، لازمه ذات الهی و قدیم زمانی است یا این که میان ذات و فعلش فاصله زمانی و یا غیرزمانی مطرح است. این که فعل الهی خودش دارای انواع و تطورات است محل بحث نیست. محل بحث، نقطه آغاز خلقت است یعنی حتی خلقت آسمان و زمین نیز مساله ما نیست. همانطورکه از آیات بدست می آید خلقت آسمان و زمین نیز در طول زمان رخ داده است و مسبوق به چیزهای دیگری بوده است و مرحله به مرحله رشد یافته است. آنچه مورد نظر است اولین خلقت است؛ یعنی نقطه آغاز خلقت؛ یعنی اولین فعل الهی؛ که به باور فلاسفه، قدیم زمانی است یعنی لازمه ذات الهی است و فاصله زمانی و عدمی میانشان نبوده است.

5. بنابراین، به باور فلاسفه، اولین مخلوق خدا، زمانمند نبوده است و به صورت دفعی ایجاد شده است. اما سایر اموری که در طول زمان و به نحو تدریجی و مرحله به مرحله ایجاد شده اند نیز مخلوق خداوند هستند. به این امور زمانمند که از نقطه ای به نقطه دیگر متکامل می شوند نیز خلقت گفته است. خلقت انسان از نوع اخیر است: «ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقين»(3). همچنین این که خداوند به خلقت آسمان و زمین در شش مرحله نیز خلقت گفته است، به همین دلیل است. دقت بفرمایید که خداوند می فرماید که خلقتش در «ستۀ ایام» بوده است؛ نه این که بعد از «ستۀ ایام» خلق کرده است: «إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ في‏ سِتَّةِ أَيَّامٍ»(4). بنابراین، خلقت یعنی ایجاد چیزی؛ خواه به صورت دفعی و بدون مصالح اولیه؛ و خواه به صورت تدریجی و از طریق مصالح اولیه.

پي نوشت:
1. مصباح يزدي، محمد تقي، آموزش فلسفه، موسسه انتشارات امير كبير، 1378ه.ش، ج 2، ص 151.
2. مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، 1374، ج 5، ص 166.
3. مومنون: 14
4. اعراف: 54

موضوع قفل شده است