جابه جایی به محل زندگی همسر

تب‌های اولیه

10 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
جابه جایی به محل زندگی همسر

سلام وقت بخیر.

من یه مشکلی واسم پیش اومده ک اصلا نمیدونم چیکار کنم.

من دانشجوی شهر "الف" هستم.پدرمادرم ساکن شهر "ب" هستن که 600 کیلومتر فاصله داره. سه ساله عقد کردم و شوهرم همون شهر محل تحصیلم کار میکردن و همه چی خوب و خوش بود. حالا یک ماهه ک عروسی کردیم و شوهرم رو انتقال دادن به شهر " ج" ک پدر مادر خودشم همونجا ساکنن. و با محل زندگی پدرمادر من 12 ساعت فاصله داره. حالا شوهرم به من اصرار داره ک تو هم انتقالی بگیر بیا شهر ما ولی حقیقتا من دوس ندارم این کارو کنم چون هم از محیط جدید واسه دانشگاهم به شدت واهمه دارم هم اینکه پدر مادرش توی اون شهرن و اینجوری دیگه مجبوریم هی رفت و امد کنیم. منم خیلییی سرم شلوغه و دانشجوی یه رشته ی خیلی وقتگیر هستم و مداوم هم باید درحال مطالعه باشم.پدرمادرش آدمای خوبی هستن ولی من هیچوقت باهاشون راحت نبودم و دوست ندارم ک باشم.دوستشون دارم و باهاشون به شدت خوبم ولی نه مثل احساس قلبی ک به پدرمادرم دارم. از هر حرفشونم خیلی زود ناراحت میشم و فکرم درگیر میشه
اصل زندگیم از اول دوری و دوستی بوده ولی الان با این شرایط اونا خیلی بهمون نزدیک میشن. از طرفی مامانم اینا هم خیلیی از من دور میشن...من کلا یک سال و نیم از درسم مونده. به نظرتون بمونم درسمو توی همین شهری ک از اول بودم تموم کنم و شوهرم هم تا اون موقع باز درخگاست انتقالی بده برای شهر "ب" ک مامانم اینا هستن یا اینکه این یک سال و نیم تنهاش نذارم و باهاش برم شهرشون ولی با اگن شرایطی ک از پدرمادرش و روابطمون گفتم. سره تحصیلم هم درواقع دارم ریسک میکنم و نمیدونم چی در انتظارمه. چیکار کنم؟

امیدوارم خیلی پیچیده نشده باشه داستانم

 

 

با نام و یاد دوست

 

 

 

کارشناس بحث: استاد امیـد

من یه مشکلی واسم پیش اومده ک اصلا نمیدونم چیکار کنم.

سلام

وقت تان به خیر و شادی

شما خانمی تحصیل کرده هستید که دوست دارید روابط خوب و آرامش بخشی با همسرتان، خانواده اش و دیگر اطرافیان خود داشته باشید. دوست دارید در رشته خود پیشرفت کنید و به موفقیت برسید. من به عنوان یک روانشناس و مشاور خانواده در مورد افرادی که تحصیلات بالایی دارند، به جای ارائه توصیه، از روش دیگری استفاده می کنم. این روش من، برگرفته از «تئوری انتخاب» (Choice Theory) می باشد که بنیان گذار آن، دکتر «ویلیام گلاسر» (William Glasser)، روانشناس برجسته آمریکایی، است. یکی از اصول «تئوری انتخاب» این است که «تنها کسی که می توانم کنترل کنم، خودم هستم. من فقط روی رفتار خودم تسلط دارم؛ نه بر روی دیگران. تنها کاری که می توانم در برابر دیگران انجام دهم، "ارائه اطلاعات" به آنهاست؛ نه کنترل زندگی، رفتار، افکار و احساساتشان». در این راه، به عنوان یک روانشناس مجبورم با مُراجعه کننده (در این سایت، پرسشگر) صریح باشم. پس پیشاپیش از صراحت کلامم عذرخواهی می کنم.

شما دو راه دارید:

راه اول: اینکه در همین شهر که تحصیل می کنید بمانید و از شوهرتان بخواهید به این شهر انتقالی بگیرد. با این کار در دانشگاهی که تحصیل می کنید می مانید؛ به دانشگاهی که نمی شناسید وارد نمی شوید و به اصل «دوری و دوستی» که تاکنون در روابط با خانواده شوهرتان اِعمال کرده اید وفادار مانده اید. اگر شوهرتان از گرفتن انتقالی به شهر محل تحصیلتان خودداری نمود، می توانید با تهدید به اجراگذاشتن مهریه او را سربه راه کنید.

راه دوم این است که با خود فکر کنید آیا واقعا این اصل «دوری و دوستی» درست است؟ آیا همیشه می توانید به این اصل عمل کنید؟ به جای پاک کردن صورت مسأله با دوری از یک موقعیتِ خاص (تعاملِ صحیح با خانواده شوهر) آیا بهتر نیست مهارت های تازه ای یاد بگیرید تا بتوانید به گونه ای صحیح این موقعیت را مدیریت نمایید؟

اصل «دوری و دوستی» وقتی کارساز است که دو طرف آستانه تحمل پایینی دارند، نمی توانند در تعاملات بخشش و گذشت داشته باشند، راه های کنترل خشم را نمی دانند یا دوست ندارند خشم شان را کنترل کنند و نمی خواهند سطح سازگاریِ شان را افزایش دهند. خود من وقتی بعد از چند ساعت صحبت کردن با دو طرفِ متخاصم (زن و شوهر یا والدین و فرزند) می بینم آنها به هیچ وجه حاضر نیستند تغییرکنند و نمی خواهند با یکدیگر کنار بیایند، در آخرین اقدام به آنها می گویم:" محل زندگی تان را جدا کنید".

اما شما به عنوان یک خانم تحصیل کرده، واقعا از آموختنِ مهارت های تازه ناتوان هستید؟ در مورد پدر و مادر شوهرتان گفته اید: «پدرمادرش آدمای خوبی هستن ولی من هیچوقت باهاشون راحت نبودم». اگر شما امروز نتوانید با پدر و مادر شوهرتان راحت باشید، پس از فارغ التحصیل شدن و در محیط کار می توانید با دیگران راحت باشید؟ من نمی گویم:«حتما باید پدر و مادر شوهرتان را مانند پدر و مادر خودتان دوست داشته باشید». این یک حرف غلط است. پیوندهای خونی و نَسَبی قوی تر و محکم تر از پیوندهای سَبَبی هستند. ولی آیا نمی توانید همان گونه که با دوستان تان در محیط دانشگاه دوست هستید، با پدر و مادر شوهرتان نیز دوست باشید؟ آیا نمی توانید همان گونه که حدود و مرزها را در ارتباط با دوستان خود رعایت می کنید، همین مرزها را در رابطه با پدر و مادر شوهرتان حفظ نمایید؟ مسأله اینجاست که شما می توانید این کارها را انجام دهید؛ اما نمی خواهید. چنان که در سؤالتان گفته اید:« من هیچوقت باهاشون راحت نبودم و دوست ندارم ک باشم». روز اول که تحصیل در این دانشگاه را آغاز کردید را به یاد بیاورید. آن روز هم همه چیز برایتان ناآشنا بود. نمی دانستید با چه اساتیدی برخورد خواهید کرد؛ نمی دانستید چه مشکلاتی سر راهتان سبز خواهد شد. اما کمر همت بستید و تصمیم گرفتید وارد این محیطِ ناآشنا شوید. تحصیل در دانشگاه را به صورت یک چالشِ خواستنی پذیرفتید تا سطح دانش و توانایی های خود را افزایش دهید. در مسیر رسیدن به موفقیت، شکست خوردید؛ اما دوباره شروع کردید. چرا؟ چون می دانستید تا شکست نخورید، راه رسیدن به موفقیت را یاد نمی گیرید.

ممکن است وقتی به شهر شوهرتان مهاجرت کنید، شوهرتان بیش از اندازه به خانه مادر و پدرش برود؛ ممکن است پدر و مادرش وقت و بی وقت به خانه تان سر بزنند؛ ممکن است مادرشوهرتان در زندگی شما دخالت کند. ممکن است مادرشوهر یا پدرشوهرتان حرفی بزنند و شما ناراحت شوید و فکرتان درگیر شود. اکنون بر سر دو راهی قرار گرفته اید که آیا در همین موقعیت بمانید و شوهرتان را مجبور به همراهی با خود کنید یا اینکه قدم در مسیری بگذارید که اگر تلاش کنید، می توانید مطالب تازه در آن یاد بگیرید و مهارت هایتان را افزایش دهید. می توانید یاد بگیرید آستانه تحمل تان را بالا ببرید تا از هر حرفی سریع ناراحت نشوید. می توانید رفتار قاطعانه را بیاموزید تا اگر فردی سعی کرد وارد حریم شما شود، مؤدبانه ولی با قاطعیت پاسخ مناسب به او بدهید. می توانید مهارت کنترل خشم را تمرین کنید تا وقتی در محیط خانه یا محیط کار فردی اشتباهی مرتکب شد و عصبانی شُدید، احساس خشمتان را کنترل کنید.  

من نمی دانم در چه رشته ای تحصیل می کنید. شاید اگر می دانستم، می توانستم از موضوعات رشته خودتان مثال هایی بزنم.

شاید بخواهید پس از فارغ التحصیل شدن، در اداره، شرکت یا مؤسسه ای مشغول به کار شوید. در محل کارتان، به احتمال فراوان با افرادی مواجه خواهید شد که مطابق استانداردهای شما عمل نمی کنند. آیا می توانید با آنها هم از اصل «دوری و دوستی» استفاده کنید؟ فرض می کنیم اصلا پس از فارغ التحصیل شدن نمی خواهید کار کنید و ترجیح می دهید پس از اتمام تحصیل، در خانه بمانید. ان شاءالله پس از چند سال که خدا به شما فرزندی داد، در سنینِ کودکی، نوجوانی و جوانی که فرزندتان احساسِ استقلال خود را با گفتن «نه» به شما نشان داد، آیا باز هم می توانید طبق اصل «دوری و دوستی» عمل کنید؟ مسلّما نمی توانید همیشه با این اصل، در سنگرِ امن خود بمانید و از موقعیت های استرس زا که توانایی های تان را به چالش می کشند دوری نمایید.

 

سلام  و وقت بخیر خدمت شما

از راهنماییهاتون خیلی متشکرم.من همه صحبت های شما رو توی سایت دنبال میکنم و واقعا قبول دارم.انشاله که همیشه موفق باشید

راه اول: اینکه در همین شهر که تحصیل می کنید بمانید و از شوهرتان بخواهید به این شهر انتقالی بگیرد. با این کار در دانشگاهی که تحصیل می کنید می مانید؛ به دانشگاهی که نمی شناسید وارد نمی شوید و به اصل «دوری و دوستی» که تاکنون در روابط با خانواده شوهرتان اِعمال کرده اید وفادار مانده اید. اگر شوهرتان از گرفتن انتقالی به شهر محل تحصیلتان خودداری نمود، می توانید با تهدید به اجراگذاشتن مهریه او را سربه راه کنید.

بله من تصمیم خودم همینه که منافع خودمو اول درنظر بگیرم و ریسک نکنم ولی نه با تهدید به مهریه چون اونو بخشیدم و از اول هم برام بی اهمیت بود.من میگم همینجایی که هستم بمونم تا درسم تموم بشه و شوهرم هر وقت تونست بهم سر بزنه مثلا آخره هفته ها(هرچند زیاد بهش اعتماد ندارم)

راه دوم این است که با خود فکر کنید آیا واقعا این اصل «دوری و دوستی» درست است؟ آیا همیشه می توانید به این اصل عمل کنید؟ به جای پاک کردن صورت مسأله با دوری از یک موقعیتِ خاص (تعاملِ صحیح با خانواده شوهر) آیا بهتر نیست مهارت های تازه ای یاد بگیرید تا بتوانید به گونه ای صحیح این موقعیت را مدیریت نمایید؟

راستش شاید به علت اعتماد به نفس پایینم باشه که دوس دارم صورت مسئله رو پاک کنم.ولی من واقعا از روبه رویی با موقعیت جدید و آدمای جدید اونم توی شهری که همیشه ازش فراری بودم خیلی میترسم.رابطه ی منو خانواده شوهرم خیلی رسمی هستش.من خودم آدم گرمی نیستم ولی با اونا کلا سردتر از همیشه برخورد کردم تا جلوی دخالت کردنشونو بگیرم و موفق هم شدم ولی به قول شما اگه من به شهرشون برم رفت و امدشون خیلی زیاد میشه.راستش من حس میکنم اونا شوهرمو ازم میگیرن و حتی دوس دارم به شوهرم بگم بدون من خونشون نمیری.شاید بچگانه به نظر برسه ولی من افکار خیلی منفی نسبت بهشون دارم.خونشون ک میرم وقتی مادرشوهر و خواهرشوهرم با هم آروم حرف بزنن فک میکنم درمورد من دارن غیبت میکنن.هر حرفشون انقدر برام سنگین میاد که تا چند روز اعصاب خودمو شوهرمو خورد میکنم.اصلا دوس ندارم توی زندگی ما نظر بدن و نقش پررنگی داشته باشن.حالا با نزدیک شدن بهشون سد دفاعیمو از بین میبرم.خیلی خیلی نگرانم.قلبا نمیتونم نسبت بهشون محبت کنم و خودم فقط از این بابت اذیت میشم وگرنه اونا که متوجه نمیشن.این حس منفی فقط درمورد اونا نیست.من درمورد دوستام هم افکارم خیلی منفیه.از هر حرفی بدترین چیز رو برداشت میکنم.البته کسی رو ناراحت نمیکنم هیچوقت.فقط خودم پر از کینه و ناراحتی میشم برای همین با هیچکس نمیتونم رابطه پر از محبت و خالصی داشته باشم.واقعا عذاب آوره چون کنترل افکارم دست خودم نیست

روز اول که تحصیل در این دانشگاه را آغاز کردید را به یاد بیاورید. آن روز هم همه چیز برایتان ناآشنا بود. نمی دانستید با چه اساتیدی برخورد خواهید کرد؛ نمی دانستید چه مشکلاتی سر راهتان سبز خواهد شد. اما کمر همت بستید و تصمیم گرفتید وارد این محیطِ ناآشنا شوید. تحصیل در دانشگاه را به صورت یک چالشِ خواستنی پذیرفتید تا سطح دانش و توانایی های خود را افزایش دهید. در مسیر رسیدن به موفقیت، شکست خوردید؛ اما دوباره شروع کردید. چرا؟ چون می دانستید تا شکست نخورید، راه رسیدن به موفقیت را یاد نمی گیرید.

وقتی من به عنوان ترم اولی وارد دانشگاه شدم هیچکدوم از دانشجوها همو نمیشناختن و شرایط همه یکسان بود ولی الان بعد از چند سال همه با هم دوستن و آشنا.من غریب میفتم بینشون.دوست یابیم هم زیر حد فقره و از همیشه تنهاتر میشم

 

ممکن است وقتی به شهر شوهرتان مهاجرت کنید، شوهرتان بیش از اندازه به خانه مادر و پدرش برود؛ ممکن است پدر و مادرش وقت و بی وقت به خانه تان سر بزنند؛ ممکن است مادرشوهرتان در زندگی شما دخالت کند. ممکن است مادرشوهر یا پدرشوهرتان حرفی بزنند و شما ناراحت شوید و فکرتان درگیر شود. اکنون بر سر دو راهی قرار گرفته اید که آیا در همین موقعیت بمانید و شوهرتان را مجبور به همراهی با خود کنید یا اینکه قدم در مسیری بگذارید که اگر تلاش کنید، می توانید مطالب تازه در آن یاد بگیرید و مهارت هایتان را افزایش دهید. می توانید یاد بگیرید آستانه تحمل تان را بالا ببرید تا از هر حرفی سریع ناراحت نشوید. می توانید رفتار قاطعانه را بیاموزید تا اگر فردی سعی کرد وارد حریم شما شود، مؤدبانه ولی با قاطعیت پاسخ مناسب به او بدهید. می توانید مهارت کنترل خشم را تمرین کنید تا وقتی در محیط خانه یا محیط کار فردی اشتباهی مرتکب شد و عصبانی شُدید، احساس خشمتان را کنترل کنید.  

دقیقا مشکل من همین مواردی هست که فرمودید.منم دوست دارم این مهارت ها رو یاد بگیرم.چون همه روابط اجتماعیم تحت الشعاع قرار گرفته و به یه فرد منزوی تنها دارم تبدیل میشم.من حتی گاهی پیش میاد که اگه دانشگاه نداشته باشم یا مثلا فرجه امتحاناتم باشه یک ماه بست میشینم خونه تا سر کوچه هم نمیرم.قبل از ازدواجم اصلا اینطوری نبودم و خیلی روابط بیشتری داشتم.ولی ازدواج منو خیلی تنها کرد.اون اوایل به خاطر علاقه بیش از حدی ک به همسرم داشتم ایشونو هم خیلی محدود کرده بودم در حدی که کلافه میشد.نمیدونم اسمشو میشه گذاشت افکار پارانویا  یا نه ولی واقعا به همه شک داشتم.الان کمتر شده ولی بازم نه به شوهرم نه به خانوادش اعتماد ندارم.حتی یه چیزایی تو ذهنم میاد که نمیتونم با خودم هم تکرار کنم بس ک شرم آوره

من نمی دانم در چه رشته ای تحصیل می کنید. شاید اگر می دانستم، می توانستم از موضوعات رشته خودتان مثال هایی بزنم.

من دانشجوی سال 6 پزشکی هستم

متاسفانه دررابطه با روابط شغلی هم حرف شما درسته.من همیشه دانشجوی درسخونی بودم ولی هیچوقت ارتباط خوبی با مریض نتونستم برقرار کنم.همیشه دیگران رو جلو مینداختم برای برقراری ارتباط.توی این مورد به شدت ضعیفم.دیگران فکر میکنن مغرورم ولی درواقع اصلا اینطور نیس.نمیتونم با بقیه خوب ارتباط برقرار کنم.البته به جز پدرمادر و همسرم.خونه خانواده همسرم که میرم همش میگن چرا هیچی نمیگی ولی واقعا من نمیدونم چی باید بگم..وقتی هم حرفی میزنم و بقیه نظر و واکنشی میدن تا چند وقت بهش فکر میکنم و با خودم عهد میبندم ک دفه ی بعد حرفی نزنم که بعدش پشیمون بشم

بله من تصمیم خودم همینه که منافع خودمو اول درنظر بگیرم و ریسک نکنم ولی نه با تهدید به مهریه چون اونو بخشیدم و از اول هم برام بی اهمیت بود.من میگم همینجایی که هستم بمونم تا درسم تموم بشه و شوهرم هر وقت تونست بهم سر بزنه مثلا آخره هفته ها(هرچند زیاد بهش اعتماد ندارم)

عذر خواهی می کنم که صریحا می پرسم: اگر تصمیم تان را گرفته اید، می توانید بگویید چرا برای مشاوره اقدام نموده اید؟ 

عذر خواهی می کنم که صریحا می پرسم: اگر تصمیم تان را گرفته اید، می توانید بگویید چرا برای مشاوره اقدام نموده اید؟ 

 

تصمیمم این نیست نظرم اینه. اگه تصمیمم قطعی بود که دیگه جای شک و سوال نداشت. چون نمیدونم تصمیم درستیه پرسیدم

دقیقا مشکل من همین مواردی هست که فرمودید.منم دوست دارم این مهارت ها رو یاد بگیرم.چون همه روابط اجتماعیم تحت الشعاع قرار گرفته و به یه فرد منزوی تنها دارم تبدیل میشم.من حتی گاهی پیش میاد که اگه دانشگاه نداشته باشم یا مثلا فرجه امتحاناتم باشه یک ماه بست میشینم خونه تا سر کوچه هم نمیرم

 

اجازه دهید موضوع دوراهی که در آن قرار گرفته اید را فعلا کناری بگذاریم و به موضوع مهم تری بپردازیم که با این دو راهی ارتباط دارد و آن مهارت های اجتماعیِ شما است. لطفا زود قضاوت نکنید و حرف هایم را تا آخر بخوانید:  

ما روش های ارتباطی را از کودکی یاد می گیریم. روش های ارتباطیِ منفعل و فعال هر یک یادگیری شده اند. اما صرف نظر از اینکه طبیعتمان چگونه است، می توانیم مهارت جرأت ورزی را یاد بگیریم. ارتباط جرأت مندانه ارتباطی است که ما از احساسات خود شناخت داریم، قادریم احساسات طرف مقابل را هم درک کنیم و می توانیم نیازها و خواست های خود را بدون اینکه به دیگری لطمه وارد کنیم ابراز نماییم.

اجازه دهید کمی طبق درس هایی که خوانده اید حرف بزنم و مبانی زیستیِ ارتباط را مطرح کنم:

در مغز انسان به طور طبیعی بخش های مربوط به ارتباطات و احساساتِ تنظیم شده در نیم کره راست مغز قرار دارند. در حالی که ریاضیات، روابط علی و معلولی و منطق در نیم کره چپ است. بیشتر آقایان چپ مغز هستند؛ یعنی بخش چپ مغز تسلط دارد و بیشتر خانم ها راست مغزند؛ یعنی نیم کره راست مغزشان تسلط دارد. به همین دلیل، دختر بچه ها از سه سالگی گنجینه لغاتشان بیشتر است و زودتر به حرف می آیند؛ از واژه های بیشتری در مقایسه با پسربچه ها استفاده می کنند. این وضعیت در بزرگسالی نیز ادامه می یابد. آقایان وقتی دور هم جمع هستند، حتما با یکدیگر کاری انجام می دهند؛ مثلا فوتبال تماشا می کنند. اما خانم ها در دورهمی ها فقط حرف می زنند.

در مغز خانم ها قدرت بیشتری برای فهمیدن احساسات وجود دارد. مغز خانم ها به دلیل اینکه شبکه ای کار می کند، قدرت بیشتری دارد که تکه های پازلِ یک لحظه ارتباط را کنار هم قرار دهد و زودتر از مرد، تصویرِ ارتباط را می بیند. چه چیزی مانع فرد برای استفاده از این توانایی می شود؟ بزرگ ترین مانع، احساس ترس و ناتوانی است. وقتی احساس ترس و ناتوانی می کنید، نمی توانید از این توانایی استفاده کنید. درست لحظه ای که می ترسید، از مهم ترین بخش مغز که قشر پیش پیشانی مغز(prefrontal cortex) است، نمی توانید استفاده کنید. این بخش، جایی است که همدلی و هم حسّی را تنظیم می کند؛ عواطف و هیجانات را تنظیم می کند. وقتی شما در ارتباط تان با مریض، مثلا، می ترسید، قشر پیش پیشانیِ مغزتان را استفاده نمی کنید و از بخش لیمبیک که هیجاناتِ تنظیم نشده را بروز می دهد و نیز بخش آمیگدالا که در مواقع اورژانسی فعال می شود بهره می گیرید. آمیگدالا در شرایط بحرانی که مثلا یک شیر به ما حمله کرده که نیاز به توجه صد در صد به منبع خطر داریم که بجنگیم یا فرار کنیم، فعال می شود و به فرد کمک می کند واکنش مناسب از خود نشان دهد. در شرایط خطر جانی، برای تحلیل و بررسی زمانی وجود ندارد و آمیگدالا نیز بخش اختصاصیِ مفید در این شرایط است. اما برای زندگی عادیِ روزمره ما نیاز داریم که از بخش قشر  پیش پیشانی مغزمان استفاده کنیم که در آن تنظیم هیجانات، همدلی و اخلاقیّات وجود دارد. شما در اثر ترس و احساس ناتوانی، ناخودآگاه به جای استفاده از قشر پیش پیشانیِ مغزتان از سیستم لیمبیک و آمیگدالا استفاده می کنید.

برای غلبه بر این مشکل، چه باید انجام دهید؟ باید مهارت «جرأت ورزی» و «مهارت های ارتباط مؤثر» را تمرین کنید. البته قبل از یادگیریِ این مهارت، باید بپذیرید که می توانید این  مهارت را بیاموزید و روش های ارتباطیِ خود را تغییر دهید. روزی که برای اولین بار جسد یک انسان را دیدید به یاد بیاورید؛ زمانی که با بیماران بخش سوختگی مواجه شُدید را به خاطر آورید. شاید آن روز، حالتان به هم خورد. شاید با خود فکر کردید که هرگز نمی توانید با یک جسد به راحتی مواجه شوید. شاید فکر می کردید هیچ وقت زخم های سوختگی را نمی توانید نگاه کنید. آیا فکر می کردید بتوانید روزی این مسائل را تحمل کنید؟ ولی شما تغییر کردید و اکنون راحت تر از گذشته با جسد انسان و سوختگی های شدید برخورد می کنید. چرا؟؟ چون تصمیم گرفتید این شرایط را تحمل کنید و این توانایی را به مهارت های لازم برای تخصص خود اضافه نمایید. اگر امروز نیز با خود فکر کنید که من باید روش های ارتباط صحیح با بیماران را تمرین کنم؛ من باید روش های تعامل با مردم را یاد بگیرم؛ چون بعد از فارغ التحصیل شدن باید با هزاران بیمار و همراهان شان و رئیسان بیمارستان ها معاشرت داشته باشم، تمام تلاش تان را می کنید تا مهارت های خود در زمینه ارتباطات اجتماعی را تقویت نمایید.  

برای غلبه بر این مشکل، چه باید انجام دهید؟ باید مهارت «جرأت ورزی» و «مهارت های ارتباط مؤثر» را تمرین کنید

ممنونم از پاسختون.دقیقا جرأت ویژگی ای هستش ک من اصلا ندارم. دربرخورد با بقیه نگران این هستم ک حالا درموردم چی میگن چی فک میکنن. هر حرفیو تو جمع میزنم بعدش ک تو ذهنم مرور میکنم فکر میکنم که چقدر چرت گفتم و این روند هی باعث شده که کم حرف تر و گوشه گیر تر بشم تا مورد قضاوت قرار نگیرم

مهارت هایی که فرمودید رو چطور باید یاد گرفت؟ 

 دربرخورد با بقیه نگران این هستم ک حالا درموردم چی میگن چی فک میکنن. هر حرفیو تو جمع میزنم بعدش ک تو ذهنم مرور میکنم فکر میکنم که چقدر چرت گفتم و این روند هی باعث شده که کم حرف تر و گوشه گیر تر بشم تا مورد قضاوت قرار نگیرم

 

برخلاف روانپزشکان که به مراجعانِ خود، «بیمار» می گویند، ما روانشناس ها به افرادی که مراجعه می نمایند، «مُراجع» می گوییم. وقتی مراجع حرف می زند و به درستی و با دقت مشکلش را توضیح می دهد، راحت تر می توانیم مشکلش را حدس بزنیم. شما در حرف هایتان نکات مهمی را بیان کردید:

 بسیاری از ما تصور می کنیم این موقعیت ها هستند که احساس غم، خشم، ترس یا شادی را ایجاد می کنند. مثلا شما تصور می کنید که موقعیت صحبت با یک بیمار، یک دوست، یا صحبت با مادرشوهر باعث می شود شما ناراحت شوید و فکرتان درگیر شود. در صورتی که این تصور درست نیست. یک مثال می زنم تا این تصور را زیر سؤال ببرم:

مریضی را با حال عمومی خیلی بد به بیمارستان می آورند. مریض شکایت می کند که هر چه می خورد، یک ساعت بعد بالا می آورد. شما با بررسی علائم، احتمال می دهید که دچار انسداد روده شده باشد. در این بیماری، صداهای روده قطع می شود. از بیمار می خواهید لباسش را بالا بزند تا با گوشی به صداهای شکمش گوش کنید. همان طور که با دقت در حال گوش کردن هستید، بیمار به شما می گوید:«تازه کاری؟ قلب که توی شکم نیست». در این لحظه، اگر با خود فکرکنید که این بیمار می خواهد مرا مسخره کند و دست بیندازد و دانش و تجربه مرا زیر سؤال ببرد، چه احساسی به شما دست می دهد و چه رفتاری انجام می دهید؟ اگر با خود فکرکنید که او می خواهد شما را مسخره کند و دست بیندازد و دانش مرا زیر سؤال ببرد، به احتمال زیاد عصبانی می شوید و ممکن است با لحنی تند به او بگویید:«هیسسس. ساکت باش تا کارم رو بکنم». اما در همین لحظه اگر با خود فکرکنید که این بیمار درس پزشکی نخوانده و تصورمی کند که از گوشی فقط برای شنیدن صدای قلب استفاده می شود، چه احساسی به شما دست می دهد و چه رفتاری انجام می دهید؟ در این صورت، به احتمال زیاد، آرامش تان را حفظ می کنید(احساس)؛ لبخندی می زنید و با مهربانی به بیمار می گویید:«گوشی فقط برای شنیدن صدای قلب نیست. شما احتمالا مشکلی در روده تان دارید و من با گوشی باید به صدای روده شما گوش کنم. لطفا ساکت باشید».  

 

یک اتفاق رخ داد. اما دو فکر مختلف در مورد یک رویداد، دو احساسِ متفاوت و دو رفتار متفاوت را به وجود آوردند. به راحتی از این مثال می توان فهمید که اتفاقات و حوادث به تنهایی احساسات را تولید نمی کنند؛ بلکه افکار انسانْ نقش اساسی در تعیین احساس و رفتار او دارند.

خلاصه: اینکه یک نفر درباره یک اتفاق و رویداد چه احساسی داشته باشد و چگونه رفتار نماید، به تفسیر او از این رویداد (شیوه تفکرِ او در مورد آن) بستگی دارد. نمودار رابطه فکر، احساس و رفتار به صورت زیر است:

 

موقعیت ==» فکر==» احساس==» رفتار

 

مسأله اینجاست که خیلی از وقت ها ما فقط به احساس توجه داریم و از فکری که در پسِ آن احساس قرار دارد، غفلت می کنیم.

ولی همه افکار ما انسان ها درست نمی باشند. بیشترِ افکار منفی که باعث ایجادِ احساس ناخوشایند می شوند، غیرواقع بینانه، مخدوش، مبالغه آمیز و ناشی از «خطای شناختی» می باشند. خطاهای شناختی الگوهای تفکر اغراق شده ای هستند که احساسات و عواطف منفی و ناخوشایند را به دنبال دارند و باعث می شوند فرد نسبت به خود، دنیا (دیگران) و آینده نگرشی منفی داشته باشد.

 

روانشناسان خطاهای شناختیِ مختلفی شناسایی کرده اند که من به دو خطا که در حرف هایتان مشهود بود اشاره می کنم:

1- ذهن خوانی:

این خطا زمانی پیش می آید که یک نفر بدون داشتنِ دلیل و مدرک معتبر درباره احساسات و رفتارهای فردی دیگر فرضیه های منفی سرِهم کند. باورها و برداشت های تأییدنشده درباره انگیزه و رفتار نزدیکان (مثلا همسر و خانواده اش) می تواند فرد را به شدت خشمگین کند و وادار به رفتارهای پرخطر نماید.

مثال: اگر همسرتان به تنهایی به خانه مادرش برود، با خود فکرمی کنید:«اونها می خواند شوهرم رو از من بگیرند». در صورتی که اگر مادرشوهرتان می خواست شوهرتان را از شما بگیرد، دلیلی نداشت که او را زن بدهد.

مثال: دوست تان به شما می گوید:«چرا وقتی با ما هستی، حرف نمی زنی؟». با خودتان فکرمی کنید:«اون می خواد از من عیب بگیره. خودش سراپا عیب و ایراد داره ها». در صورتی که دوست شما واقعا می خواهد شما را از لاک خود درآورد و سعی می کند به شما بفهماند که بهتر است کمی اجتماعی تر باشید.

2- بایدها و نبایدها

این خطا وقتی پیش می آید که فرد انتظار دارد همه چیز آن طور که می خواهد باشد. اگر این «باید/ نباید» بر ضدّ دیگران باشد، احساس خشم و دلسردی به شما دست می دهد. اگر این «باید/ نباید» بر ضدّ خودتان باشد، احساس ناامیدی و تقصیر به شما دست می دهد.

مثال: در جمع دوستان حرفی می زنید؛ یکی از دوستان تان واکنش نشان می دهد و با حرف تان مخالفت می کند. با خودتان می گویید:«دوست واقعی نباید با حرف دوستش مخالفت کنه». یا با خودتان می گویید:«من اصلا نباید حرفی بزنم که دیگران باهاش مخالفت کنند». در این صورت با خودتان تصمیم می گیرید در جمع دوستان تان اصلا حرف نزنید.  

اگر این افکار منفی تغییرکنند، می توانید احساس و رفتارتان را نیز تغییر دهید. امااااااا ...

اما شما در حرف هایتان گفته اید:«کنترل افکارم دست خودم نیست». 

ادامه دارد...

با تشکر از استاد امید و توضیحات خوبشون

دوست عزیز اوایل ازدواج معمولا این ترس از ارتباط با خانواده همسر وجود داره ولی به مرور و با شناختی که از هم پیدا میکنین ارتباطات بهتر خواهد شد شما سخت گیر نباشین سعی کنین با شوخی های کوچیک گاها صمیمیت رو بیشتر کنین بی اندازه محبت کنین و بدونین با این کار هم خودتون حس خوبی پیدا میکنین هم ارزشتون پیش همسر و خونواده اش بالاتر خواهد رفت