جمع بندی تفاوت قلب با Heart ؟

تب‌های اولیه

45 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

سلام چرا کارشناس در این تاپیک حضور ندارد؟

[="Arial"][="Blue"][="2"]

رستگاران;900759 نوشت:
امروز مطلبی را خواندم گفتم بگذارم اینجا مفیده

ممنون از مطالب مفید شما...
اما در راستای سوال تایپیک نیست
تفاوت بین قلب قرآنی با قلب غیر قرآنی در چیست؟
[/][/][/]

متین23;902434 نوشت:
تفاوت بین قلب قرآنی با قلب غیر قرآنی در چیست؟

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم عجل لولیک الفرج

سلام علیکم ورحمة الله و برکاته

اگر این پژوهش درست باشه و معتبر

تفاوتی بنظرم ندارند

چراکه دل محل ادراکه و این هم این رو تایید می کنه

مگر وجه دیگری هم باشد

این مقاله و مطلب رو باید پیگیری کرد

یا علی(ع)@};-

پرسش: تفاوت بین دو مفهوم قلب در قرآن با Heart/قلب در نگاه غیر قرآن (غربی) در چیه؟



[=&amp]پاسخ: [/][=&amp]قلب در مفهوم جسمانی و پزشکی آن[/][=&amp] (=heart) [/][=&amp]عضو صنوبری شکلی است که در وسط و پایین قفسه سینه مایل به چپ قرار گرفته و کار گردش خون در بدن را برعهده دارد[/][=&amp] .
[/][=&amp]قلب در مفهوم قرآنی[/][=&amp] :
[/][=&amp]در خصوص مفهوم قرانی قلب مفسران و پژوهشگران قرانی مطالب بسیاری بیان نموده اند .آیت الله جوادی آملی مفسر گرانقدر تسنیم درباره مفهوم قلب در قرآن می فرمایند[/][=&amp]:
"[/][=&amp]مراد از قلب در قرآن، همان لطیفه الهی، یعنی روح است، نه عضو گرداننده خون در بدن . سلامت و بیماری قلب جسمانی انسان، در محدوده دانش پزشکی است و ارتباطی با سلامت و بیماری قلب روحانی ندارد؛ ممکن است انسانی از سلامت کامل قلب جسمانی برخوردار باشد، اما نتواند نگاه خود را در برابر نامحرم مهار کند و در نتیجه قلب روحانی او بیمار باشد[/][=&amp]: [/][=&amp]فلا تخضعن بالقول فیطمع الذی فی قلبه مرض [/][=&amp]([/][=&amp]احزاب/32)."(1)[/]

[=&amp]چشم، مغز ،گوش و [/][=&amp].....[/][=&amp]تمامی اینها ابزار و آلات درک بشر هستند اما کار درک برعهده ی نفس و روح آدمی است که از آن به قلب قرانی تعبیر می کنیم . وقلب درتعبیر قرانی به معنای[/][=&amp] Heart [/][=&amp]نیست .خروجی افعال و اعمال انسان ، برآیندی از چند چیز است زیرا انسان موجودی تک بعدی نیست[/][=&amp] .
[/][=&amp]انسان با گوش و چشم خود مسائلی را می شنود و می بیند بعد با مغز خود تحلیل میکند اما درک و فهم آن مسائل بر عهده نفس آدمی است . و همین نفس هم عواملی بر آن تاثیر گذارند ،انرا تیره یا روشن و حق بین می سازند ، موجبات سلامت و یا مرگ او را فراهم میکنند[/][=&amp] .
[/][=&amp]شاید چند مثال ،بتواند مساله را روشن تر کند[/][=&amp] .[/]

[=&amp]در جریان واقعه کربلا زمانی که حضرت سید الشهدا علیه السلام برای سپاه عمر سعد سخنانی ایراد میکردند خب در این سپاه هم حر بود وهم دیگران ،همه آنها گوش و چشم و مغز و قلب (به معنی[/][=&amp] Heart) [/][=&amp]داشتند و حضرت سید الشهدا علیه السلام را می دیدند و سخنانشان را می شنیدند و قلوبشان هم کار خون رسانی به بدن و ... را انجام میداد مغزشان هم کار خودش را درست انجام میداد ، اینها مشکل مغزی که نداشتند.چه چیزی موجب شد که حر راهی متفاوت با دیگران را انتخاب کند ؟این نفس و حقیقت وجود و روح آدمی است که درک میکند یا درک نمیکند یا میمیرد یا مهر می شود ،گناهکار است یا بازگشت کننده و ...که در بیان قران از آن به قلب تعبیر می شود . والا مغز و چشم و گوش، ابزار و وسائل و وسائط درک هستند.یقینا و قطعا و بلا شک لشکر عمر سعد همگی دارای قلوب مرده بودند اما آیا یعنی قلب ظاهریشان از کارافتاده بود؟دراینصورت که باید بدون هیچ جنگ و پیکاری همه بر زمین می افتادند ومی مردند[/][=&amp] .[/]

[=&amp]در مثال دیگر[/][=&amp] :
[/][=&amp]اگر مرکز این ادراکات روح و نفس آدمی نبود و قلب به معنای[/][=&amp] (Heart) [/][=&amp]بود امروزه با پیوند قلب یک فرد مومن به بدن یک فرد فاسق، فرد فاسق باید مومن می شد یا با پیوند چشم یا گوش ، او باید از دیدن یا شنیدن حرام اجتناب می کرد در حالی که او بعد از دریافت عضو فرد مومن ، همچنان مواضع قبلی خود را دارد[/][=&amp] .
[/][=&amp]لذا تمام اعضا بدن ، ابزار هستند و وسائلی که انسان برای درک یک چیز به وساطت این ابزار نیاز دارد اما کار اصلی درک ، بر عهده نفس و روح انسان است و لذاست که اگر تمامی وجود یک فرد مجرم را با پیوند اعضا تغییر دهند ، مجرم بودن از او ساقط نخواهد شد . پس ان درک بر عهده ی نفس و روح است[/][=&amp] .[/]

[=&amp]حالا چرا به این نفس و روح ، در قران ،قلب گفته شده است ؟[/]

[=&amp]مرحوم علامه طباطبایی معتقدند که :"ظاهرا منشا آن، اين بوده كه انسان وقتى وضع خود و ساير انواع حيوانات را بررسى كرده و مشاهده نموده كه بسيار اتفاق مى‏افتد كه يك حيوان در اثر بيهوشى و غش و امثال آن شعور و ادراكش از كار مى‏افتد، ولى ضربان قلب و نبضش هنوز زنده است، در صورتى كه اگر قلبش از كار بيفتد ديگر حياتى برايش باقى نمى‏ماند[/][=&amp].
[/][=&amp]از تكرار اين تجربه يقين كرد كه مبدأ حيات در آدمى، قلب آدمى است، به اين معنا كه، روحى را كه معتقد است در هر جاندارى هست نخست به قلب جاندار متعلق شده، هر چند كه از قلب به تمامى اعضاى زنده نيز سرايت كرده، و نيز يقين كرد، كه آثار و خواص روحى و روانى چون احساسات وجدانى يعنى شعور و اراده و حب و بغض و رجاء و خوف و امثال اينها، همه مربوط به قلب است، به همين عنايت كه قلب اولين عضوى است كه روح بدان متعلق شده است[/][=&amp].
[/][=&amp]و اين باعث نمي شود كه ما هر يك از اعضا را مبدأ فعل مخصوص به خودش ندانيم، چون هيچ منافاتى بين اين و آن نيست، در عين اينكه قلب را مبدأ حيات مى‏دانيم، دماغ را هم مبدأ فكر، و چشم را وسيله ديدن، و گوش را ابزار شنيدن، و شش را آلت تنفس، و هر عضو ديگر را منشا عمل خاص به خودش مى‏دانيم، چون همه اعضا (و حتى خود قلب) به منزله آلت و ابزارى است براى انجام كارى كه به وساطت آن آلت محتاج است[/][=&amp].
[/][=&amp]و چه بسا كه تجربه‏ هاى مكرر علمى هم اين نظريه را تاييد كند، چون بارها اين آزمايش را در مرغان انجام داده‏اند كه در يك عمل جراحى دماغ (مغز سر[/][=&amp]) [/][=&amp]مرغ را بيرون آورده‏اند، و ديده‏اند كه حيوان هم چنان زنده است ليكن، هيچ گونه درك و شعور و تشخيصى ندارد،(حتى نمى‏فهمد كه گرسنه و يا تشنه است، و نمي داند كه آب رفع تشنگى و دانه رفع گرسنگى مى‏كند، و اينكه اين دانه و آن سنگ‏ريزه است)، و چون مواد غذايى به او نمى‏رسد قلبش از ضربان مى‏ايستد و مى‏ميرد.و همچنين چه بسا بتوان اين نظريه را از اين راه تاييد كرد كه تا كنون بحثهاى علمى طبيعى نتوانسته و موفق نشده مركزى را در بدن كشف كند كه تمامى دستوراتى كه در بدن به وسيله اعضا انجام مى‏شود از آن مركز صادر بشود، و اعضاى مختلف بدن همه مطيع فرمان آن باشند، ولى وجود چنين مصدر و مركزى برايش مسلم شده است، زيرا مى‏بينيد كه اعضاى مختلف بدن با اينكه بسيار زياد و بسيار مختلف است، هم خودشان اختلاف دارند و ساختمانشان متفاوت است، و هم اثر و كارشان و عملكردشان مختلف است، در عين حال همه در تحت يك لوا، و مطيع يك مركز فرماندهى، و داراى وحدتى حقيقى هستند[/][=&amp].[/]

[=&amp]و نبايد گمان كرد كه اگر بشر نتوانسته به وجود چنين مركز فرماندهى‏اى پى‏ ببرد، براى اين بوده كه از اهميت و حساسيت دماغ و ادراكات آن غافل بوده است، (و تمدن امروز تا حدى به اسرار آن پى برده، در نتيجه نمى‏تواند مركز احساسات وجدانى از قبيل شعور و اراده و حب و بغض و خوف و رجا و امثال آن را قلب بداند[/][=&amp]).
[/][=&amp]زيرا بشر همانطور كه به اهميت قلب پى برده بود، به اهميت سر، كه جايگاه دماغ است. نيز پى‏برده بود،...و ليكن به خاطر همان شواهدى كه گفتيم، نمى توانست بپذيرد كه دماغ مركز فرماندهى بدن باشد...و ظاهرا همين مسئله باعث شد كه ادراك و شعور و هر چه كه بويى از شعور در آن باشد، از قبيل: حب و بغض و رجاء و خوف و قصد و حسد و عفت و شجاعت و جرأت و امثال آن را به قلب نسبت دهند، و منظورشان از قلب، همان روحى است كه به بدن وابسته است، و يا به وسيله قلب، در بدن جريان مى‏يابد، و لذا ادراكات نامبرده را، هم به قلب نسبت مى‏دهند، و هم به روح، و هم به نفس.گاهى مى‏گويند: فلانى را دوست دارم، و گاهى مى‏گويند روحم او را دوست مى‏دارد، و نيز مى‏گويند قلبم او را دوست مى‏دارد، و گاهى هم مى‏گويند نفسم او را دوست مى‏دارد، آن گاه اين مجاز گويى آن قدر ادامه مى‏يابد كه لفظ قلب را بر" نفس" اطلاق مى‏كنند، هم چنان كه بسيار اتفاق افتاده كه از اين هم تجاوز نموده كلمه" صدر" را بر قلب اطلاق مى‏كنند. چون قلب در سينه قرار دارد انحاء ادراكات و افعال و صفات روحى را به سينه نسبت مى‏دهند[/][=&amp].[/]

[=&amp]و در قرآن كريم از اين قسم نسبت‏ها در موارد بسيارى آمده، از آن جمله فرموده:"يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ" (انعام/125) سينه‏ اش را براى پذيرفتن معارف اسلام فراخ كرده و مى‏گشايد و نيز فرموده:" أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ" (حجر/97) سينه ‏ات تنگى مى‏كند. و نيز فرموده:" وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ"(حزاب [/][=&amp]/10) [/][=&amp]دلها (جانها) به گلوگاه رسيد.كه در اين آيه هم رسيدن دلها به گلوگاه كنايه است از تنگى سينه و نيز فرموده[/][=&amp]:
" [/][=&amp]إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ" (مائده/8) خداوند به آنچه كه از سينه‏ها مى‏گذرد، دانا است. و بعيد نيست كه اينگونه موارد در كلام خداى تعالى اشاره باشد به تحقيق اين نظريه، چيزى كه هست متاسفانه تا كنون اين نظريه آن طور كه بايد و شايد روشن نشده است[/][=&amp].
[/][=&amp]شيخ ابو على ابن سينا، در اين مسئله كه" مركز ادراكات و صفات نفسانى در ساختمان بدن انسانى چيست؟" اين احتمال را ترجيح داده است كه همان قلب باشد، به اين معنا كه قلب مركز همه ادراكات و شعور باشد و دماغ تنها جنبه ابزار را داشته باشد، (همانطور كه چشم آلت بينايى و گوش آلت شنوايى است. ولى آن عضوى كه مى‏بيند و مى‏شنود قلب است)، پس همه ادراكات از قلب است و دماغ واسطه درك است.(2)[/][=&amp]
[/][=&amp]بنا بر اين اين كه قرآن درك و گناه و محبت و عشق و ... را به قلب كه درون سينه است نسبت مي دهد منظور اين قلب صنوبري و سينه جسماني نيست. بلكه اين اشاره به همان نفس و وجود آدمي است[/][=&amp].

[/]


(1)- تفسیر تسنیم ،ج 1، ذیل پاسخ به نقدی بر المیزان،قران مایه خرمی دلها.

(2)- با اندکی تلخیص.ر.ک: المیزان ، ج 2، ص 335

کلیدواژه ها: قلب در قرآن، قلب قرآنی ، قلب روحانی، روح و نفس آدمی
موضوع قفل شده است