جمع بندی ترس از مرگ و دنیای جدید

تب‌های اولیه

13 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
ترس از مرگ و دنیای جدید

سلام

من تجارب جالبی تو زندگی نداشتم اما خجالت هم نمیکشم و الانم مشکلی باهاشون ندارم مثلا از کودکی بی پناه بودم چه جسمی و چه روحی، تجربه آزار جنسی در پنج سالگی و عوارض بعد از اون مثل الان که من بدون دارو تقریبا عقیمم

بعد تو نوجوانی کمای تیروئیدی رو رد کردم و دکتر نمیدونست من چطور زنده هستم و بدترین عوارضش مشکلات ذهنی مثل اختلال شدید در حافظه بود 

تو تحصیلاتم بخاطر اختلال حافظه و بیماری که داشتم و هم خانوادم که از آزار دادن من خیلی لذت میبردند، بجای اینکه تو مدرسه تیزهوشان که قبول هم شده بودم باشم، توی بیمارستان بخاطر خودکشی با دارو بستری بودم در حالی خانوادمم مشتاق درمان من نبودن، منم ترک تحصیل کردم با وجود قبولی در دانشگاه

اینارو فقط جهت آشنایی با فضای روحی و جسمیم گفتم و نه میخوام و نه میتونم با دنیا همراه بشم و دنبال امید و راه زندگی نیستم

 در اصل سوالی که دارم علت ترس از مرگه و با خودم میگم کاش با اسلام آشنا نبودم چون تو برخی ادیان دیگه مرگ موضوعی راحت تره و تصورش آسونتره و در نتیجه ترسش کمتره فقط میخوام بدونم چطور میشه گذر کرد ازش؟ چرا انقدر سخته و ورود به دنیای جدید ترس داره؟ چطور میشه دردشو کم و راحت ترش کرد؟

با نام و یاد دوست

 

 

 

 

کارشناس بحث: استاد امیـد

سلام

شما خانمی باهوش هستید که دوست دارید یک زندگیِ راحت و همراه با آرامش داشته باشید. من تعدادی سؤال برایتان به صورت خصوصی فرستادم تا بیشتر با وضعیت شما آشنا شوم. اما تا این لحظه که این متن را می نویسم، متأسفانه به سؤالاتم پاسخ نداده اید و من مجبورم در پاسخگویی به اطلاعاتی که در متنِ سؤال هست بسنده کنم.

 

از حرف هایتان در سؤال برداشت می کنم که شما به ناامیدیِ زیادی از دنیا و اطرافیان تان رسیده اید. گفته اید:«نه میخوام و نه میتونم با دنیا همراه بشم و دنبال امید و راه زندگی نیستم». این حرف، ناامیدیِ زیاد شما را نشان می دهد. از طرف دیگر دوران کودکیِ سختی را پشت سرگذاشته اید که آثارِ آن، همچون خشم از خانواده، روحِ شما را آزار می دهد. همچنین با مشکلاتی در روابطِ بعد از ازدواج مواجه هستید. «نااُمیدی و خشم» دو ویژگیِ اصلی در خودکشیِ جوانان می باشند. همچنین شما سابقه یک بار خودکشی دارید. با توجه به این مسائل، به نظر می رسد شما به طور جدّی به خودکشی فکر می کنید؛ اما چون فردی هستید که عقاید مذهبی دارید، از عواقبِ خودکشی که در دین اسلام ذکر شده می ترسید و همین ترس از سرنوشتِ بد پس از مرگ، مانعِ شما شده که بار دیگر اقدام به خودکشی کنید.

 

من شعار نمی دهم. به احتمال زیاد، گوشتان از نصیحت پُر است و دیگر حوصله شنیدن نصیحت ندارید. من روانشناس هستم. کار روانشناس نصیحت نیست. ضمن اینکه پاسخگویی به سؤالات روانشناختی، جای نصیحت نیست.

 

ادامه دارد...

در این روزها که متنِ سؤالِ تان را نوشته اید، فشار و استرسِ زیادی را تحمل می کنید. در این مدت، موضوعاتی که در شما امید به آینده را ایجاد می کنند، دیگر جذّابیتی برایتان ندارند. احساس می کنید که فشارهای درونی (مثل اضطراب) و فشارهای بیرونی (مثل فشارهای مرتبط با مشکلات ارتباطی با همسرتان) برای شما غیرقابل تحمل شده اند. احساس می کنید که در موقعیت سختی گیرافتاده اید و تصور می کنید که تنها راه برای خلاصی از این موقعیت سخت، آسیب زدن به خود می باشد. کار دیگری به فکرتان نمی رسد که به شما کمک کند تا از این موقعیتِ سخت رها شوید. افکار و احساساتِ منفی و ناخوشایندی به ذهن تان خطور می کنند که همگی واقعی هستند. من نمی گویم:«شما باید این افکار و احساسات را به دور بریزد» یا اهمیّت این احساسات و افکارِ منفیِ شما را کم جلوه نمی دهم. این احساسات و افکارِ منفی باعث شده که نتوانید از زندگی لذّت ببرید و به آینده امیدوار باشید. این افکار و احساسات، واقعی هستند و کم اهمیّت نمی باشند. اگر این افکار و احساسات اهمیتی نداشتند، نمی توانستند این قدر روی شما تأثیر بگذارند. 

 

با خودتان عبارت ها و جملاتِ منفیِ زیادی را این روزها تکرار می کنید. مثلا شاید با خودتان می گویید:«من از اول هم بدبخت بودم. نه از خانواده و پدر و مادرم شانس داشتم و نه از همسرم» یا شاید با خود می گویید:«هیچ کسی دلش برای من نمی سوزه. همیشه همین طور بوده و خواهد بود».

ادامه دارد...

شما بارها برای تغییر وضعیت خود تلاش کردید. سعی کردید راه های مختلفی را امتحان کنید. اما به نظر خودتان در تغییر وضعیت موفق نبودید و نتوانستید راهی برای بیرون رفتن از این وضعیت پیدا کنید. این مسأله باعث شد به ذهن تان این فکر خطور کند که هیچ راهی برای خلاصی نیست و این مسأله را به همه موقعیت های زندگی تعمیم دادید. اکنون با خود می گویید:«همه تلاش های قبلی من با شکست مواجه شدند. بنابراین تلاش های بعدیِ من هم با شکست مواجه می شوند. پس چه فایده ای دارد که تلاش کنم؟». با این فکر، این روزها دست از تلاش کشیده اید و به خلاصی از این دنیا فکر می کنید. شما به بی تفاوتی نسبت به دنیا رسیده اید. خودتان گفته اید:«من تجارب جالبی تو زندگی نداشتم اما خجالت هم نمیکشم و الانم مشکلی باهاشون ندارم». این گفته که زیر آن خط کشیدم، نشان دهنده همان بی تفاوتی نسبت به دنیا است. اکنون فکر می کنید قدرتی بر کنترلِ زندگی و تغییر آن ندارید و به نوعی تسلیم شرایط شده اید.  

ادامه دارد...

شما می خواهید از وضعیتِ سخت و غیرقابل تحملی که در اطرافتان می بینید رهایی یابید. وقتی ازدواج کردید، تصور کردید که از زندگی در کنار خانواده ای که به شما اهمیت نمی دهند راحت شده اید و دنیای راحت تری در ذهن تان ترسیم می کردید. اما مشکلاتِ شما پس از ازدواج، باعث شده بیشتر از قبل به رهایی از این دنیا فکر کنید. شما به خاطر دوران کودکی و نوجوانیِ سخت و نیز مشکلاتِ بعد از ازدواج، در وضعیتی قرار گرفته اید که در روانشناسی به آن «دید تونلی» می گویند. وقتی ما انسان ها دچار مشکل بزرگی می شویم، استرس زیادی احساس می کنیم و تعداد بسیار کمی راه حلّ پیش روی خودمان می بینیم. به این وضعیت «دید تونلی» می گویند. انگار یک لوله مقوایی را جلوی چشم گرفته ایم و سعی می کنیم با آن به دنیا نگاه کنیم. این حالت وقتی جان فرد در خطر می باشد، مثلا هنگام فرار از دست یک شیر، مفید است. زیرا در این حالت باید روی خطر متمرکز شویم و خیلی سریع واکنش نشان دهیم. اما وقتی احساس منفیْ بدون تهدید جانی است، دید تونلیْ مشکل ساز است. زیرا باعث می شود فقط دو یا سه راه حلّ پیش روی خود ببینیم و از راه حلّ های دیگر که نتیجه بهتری دارند غافل شویم. شما اکنون با خود فکر می کنید دو راه بیشتر ندارید: در این دنیای بی رحم بمانید و بسوزید و بسازید یا خودکشی کنید و خود را از این دنیا راحت نمایید.  

 

ادامه دارد...

 اما راه های دیگری نیز وجود دارند:

از حرف های خودتان مشخص است که هوش بالایی دارید. خودتان گفته اید که در مدرسه تیزهوشان پذیرفته شُدید. این نشان دهنده هوش بالاست. هوش در سنینِ جوانی، میانسالی و حتی پیری نیز ادامه پیدا می کند و فقط به یک دوره از زندگی اختصاص ندارد. افرادی بوده اند که به خاطر گذشته پر از سختی و مشکلات، مانند شما، از افسردگی رنج می برده اند و بعضی از آنها به خودشان آسیب زده اند. اما بعد از مدتی خدمات قابل ملاحظه ای به جامعه ارائه داده اند. بسیاری از دانشمندان و مخترعان و نیز افرادی که به جامعه خود خدمت کردند، در خانواده ی خود با انواع و اقسام مشکلات مواجه بودند. عده زیادی از آنها یتیم بودند. پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) قبل از تولد پدر گرامی اش فوت کرده بود. مادر بزرگوارش را در چهار سالگی از دست داد و در هشت سالگی نیز پدربزرگش عبدالمطلب فوت کرد. حضرت امیرالمؤمنین علی(صلوات الله و سلامه علیه) می فرماید: «آگاه باشید! درختان بیابانى، چوبشان سخت تر، امّا درختان کناره جویبار پوستشان نازک تر است. درختان بیابانى که با باران سیراب مى شوند، آتشِ چوبشان شعله ورتر و پردوام تر است»(1).

پی نوشت:

1: علی بن ابی طالب، معروف به امیرالمؤمنین، نهج البلاغه. با تصحیح صبحی صالح، انتشارات هجرت، 1395ه.ق، نامه 45، ص418.

ادامه دارد... 

اینکه دوست داشته باشید شما هم پیشرفت کنید و به موفقیت برسید، موضوع خوب و پسندیده ای است. هر انسان سالمی دوست دارد پیشرفت کند و به موفقیت برسد. اما راه رسیدن به موفقیت چیست؟ آیا با نشستن و غصه خوردن می توان به موفقیت رسید؟ شاید تصور کنید همه افراد موفق، قبل از سی سالگی به موفقیت رسیده اند. اما باید بدانید که بسیاری از افراد موفق بعد از سی سالگی به موفیت رسیده اند. عده بسیار زیادی از افراد موفق، در سنین جوانی چندان موفقیتی کسب نکردند. درست است که آنها در جوانی تلاش می نمودند، ولی تلاش هایشان به دلیل کمبود تجربه چندان ثمری به همراه نداشت. به یک نمونه اشاره می کنم:
- خانم «جی کی رولینگ» نویسنده مجموعه کتاب های هری پاتر در 25 سالگی با یک روزنامه نگار جوان ازدواج کرد. اما به زودی فهمید او مرد رؤیاهایش نبوده است. شوهرش با او بدرفتاری می کرد. در 28 سالگی از شوهرش جدا شد؛ در حالی که زنی فقیر، افسرده و شکست خورده بود. شغلش را نیز از دست داده بود. به خاطر افسردگی مدتی در درمانگاه (تیمارستان) بستری شد. پس ازآن که اولین کتابش (هری پاتر و سنگ جادو) را نوشت، دوازده ناشر با چاپ کتاب او مخالفت کردند. او ناامید نشد و کتابش را برای ناشران دیگر فرستاد. بالاخره انتشارات بلومزبری پذیرفت کتابش را چاپ کند. نخستین جلد از مجموعه کتاب هری پاتر، صد و بیست میلون نسخه در سطح جهان فروش رفت. در این زمان، این خانم 32 ساله بود. تا پیش از آن، خانم رولینگ زندگی سخت و پرمشقّتی داشت.

ادامه دارد...

من اصلا نمی خواهم شما را نصیحت کنم. من روانشناس و مشاور خانواده هستم. کارشناس اخلاق نیستم.

واقعیت این است که تا زمانی که فکر کنید کلید حلّ مشکلات در دست دیگران است، مشکلات شما بدون حلّ باقی می مانند و چه بسا با گذشت زمان به آنها اضافه می شود. تا هنگامی که تصور کنید با تغییر پدر و مادرتان زندگیِ شما سر و سامان می گیرد، آش همان آش و کاسه همان کاسه است. تنها راه عوض کردن شرایطتان این است که خود را عوض کنید. الگوهای فکریِ خود را تغییر دهید تا تغییراتِ زندگیِ تان شروع شود. دست از سرزنش کردنِ پدر و مادرتان به خاطر اشتباهاتشان بردارید. آنها خود قربانی هستند؛ زیرا در اطرافشان کسی را نمی یافتند که راهنمایی شان کند. پدر و مادرتان با مطالبی که در کودکی یادگرفته اند، بهترین کاری که در ذهنشان بوده و از دستشان برمی آمده را در حقّ شما انجام داده اند. کمی پای درددلِ پدر و مادرتان بنشینید. اگر کمی قضاوت ها را کنار بگذارید و با همدلی به آنها گوش دهید، می فهمید در جوانیِ شان دچار چه مشکلاتِ سختی بوده اند و کسی را در اطرافشان نمی یافتند که کمکشان کند و راه درست را به آنها نشان دهد.

 

من می گویم: خشمِ نهفته در وجودتان را تعدیل کنید و به جای آن احساسی مفیدتر را جایگزین نمایید. نمی خواهم بگویم:«شرایطتان خیلی خوب است و باید قدر آن را بدانید؛ چون بدتر از آن هم ممکن است». خیرررررر. من می خواهم به شما یادآوری کنم که با عوض کردنِ افکارتان و جایگزین کردنِ افکارِ مفید به جای افکارِ اشتباه می توانید سرنوشتِ زندگی تان را در دست بگیرید و وضعیت تان را به گونه ای که دوست دارید بنویسید. گذشته ها گذشته است. تنها خاطراتی از گذشته در ذهن شماست که همان ها باعث افکارِ امروز شما می شود. شما نمی توانید گذشته و خاطراتش را تغییر دهید؛ اما افکارتان در دستان شماست. می توانید فقط افسوس بخورید و از گذشته درد و رنج بکشید و می توانید نگرش تان به گذشته را تغییر دهید و از آن درس بیاموزید.

ادامه دارد...

 

اگر به کاری مشغول شوید و در کارتان خلاقیت به خرج دهید، می توانید از دانسته های خود در پیشرفتِ کارتان استفاده کنید و روز به روز موفق تر شوید. اگر بنشینید و فقط زانوی غم بغل کنید، تغییری در وضعیت تان رخ نمی دهد و مدام در همین حلقه و پیله گرفتار خواهید ماند. فکر شما آینده شما را می سازد. اگر فکرتان را تغییر دهید، عامل و مسبّبِ همان تغییری می شوید که می خواهید و آروزیش را دارید. در این صورت، شرایط به تدریج عوض می شود و روزی چشم باز می کنید و می بینید که شما راهنمای عده زیادی از جوانان شده اید. این یک فکر و خیالِ الکی و باطل نیست.

اگر زمانی که اولین قدم ها را در زندگی برداشتید، اولین کلمات را روی کاغذ نوشتید، اولین امتحان های زندگی تان را دادید، با خود حرف های منفی را تکرار می کردید، هیچ وقت نمی توانستید راه بروید، بنویسید و بخوانید. آن زمان با دیدن موفقیت های کوچک، خود را تشویق می کردید. اکنون نیز به این قوت قلب ها و تشویق های درونی نیاز دارید. بلکه نیازتان به تشویق های درونی بیشتر از گذشته است؛ زیرا شما اکنون در یک نقطه عطف قرار دارید که اگر آن را با تلاش و پشتکار طیّ کنید، سرنوشت آینده خود را رقم می زنید.   

ادامه دارد...

زندگیِ خود را به هدفی مفید گره بزنید. تلاش کنید روز به روز به آن هدف نزدیک تر شوید. پژوهش های روانشناختی نشان داده که تلقین و خودگویی های مثبت، توانایی انجام کارها را به صورت چشمگیری افزایش می دهد. ««هر حرفی که با خود تکرار می کنید، باور شما را شکل می دهد»». وقتی با خودتان حرف های منفی تکرار کنید، خود را محکوم می کنید. این حرف ها باعث می شود روحیه یِ شما پایین بیاید و زود تسلیم بشوید. پس به جای این تلقین های منفی، با خود بگویید:«من می تونم تغییر کنم و روز به روز چیزهای جدید یادبگیرم و انجام بدم. من می تونم مهارت های خودم رو بیشتر کنم. من می توووووووونم». این جملات مثبت را روی یک کاغذ با خطوط درشت بنویسید و در جایی که زیاد جلوی چشم تان است بچسبانید و هر روز چندین بار به آن نگاه کنید و با خود بارها تکرار کنید.

 

وقتی از موضوعی ناراحت می شوید، احساسات و افکاری که در ذهنِ تان، در مورد آن موضوع دارید را روی یک کاغذ به «زبان ساده» بنویسید. بر اساس نظر نایدِرهوفِر و پِنبِیکِر، دو پژوهشگر روانشناسی، نوشتنِ تجربه های مملوّ از احساس به افراد کمک می کند افکار و احساسات تلخ را متوقف کنند و به این افکار و احساسات، چارچوب و شکلی معنادار بدهند. توجه داشته باشید که حتما باید به زبان ساده و غیرادبی احساسات تان را بنویسید. زیرا نوشتن به زبان ادبی حالتان را بدتر می کند. پس از نوشتنِ احساسات و افکارتان، برگه کاغذ را بدون آن که به کسی نشان دهید، پاره کنید. این کار به دوری از احساساتِ منفی کمک زیااااادی می نماید.

ادامه دارد...

 

سرگرمی های جدیدی برای خود بیابید. در زمینه ای که استعداد دارید، فعالیت نمایید. ورزش کنید. کتاب های مفید مطالعه نمایید و در گروه های خانم هایی که حرفه یا هنر مفیدی را انجام می دهند و با یکدیگر همفکری می نمایند(خارج از فضای مجازی) عضو شوید. پژوهش ها نشان داده که فضای مجازی با همه فایده هایی که دارد، باعث افزایش افسردگی در افراد می شود. وقتی سرگرمی های جدید برای خودتان پیدا کنید و در زمینه ای که استعداد دارید فعالیت نمایید، بعد از مدتی حسّ خیلی بهتری نسبت به خود پیدا می کنید و خود را دستِ کم نمی گیرید. اگر تمرین کنید و تلاش نمایید، پس از چند سال به یک نقّاش و هنرمند تبدیل می شوید. این فعالیت ها باعث افزایش اعتماد به نفسِ شما می شود. فکر نکنید شما نمی توانید. توانایی هایِ خود را دست کم نگیرید.

 

برای اینکه ان شاءالله حاجت تان برآورده شود، زیاد صلوات بفرستید. خود را عادت دهید که به جای فکرکردن به مسائل ناراحت کننده صلوات بفرستید. برای عادت کردن به صلوات، هنگام صلوات فرستادن به انگشتان دستتان اشاره کنید تا زمانی که نگاه شما به انگشتان دستتان افتاد، بی اختیار به یاد صلوات فرستادن بیفتید. این کار دو فایده دارد: اول اینکه از مشغول شدنِ ذهن تان به افکار منفی جلوگیری می کنید و روحیه تان بهتر می شود. دوم اینکه ان شاءالله به برکت صلوات، حاجت تان برآورده می شود. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:«هر کسی حاجتی دارد که به آن نمی رسد، زیاد بر من صلوات بفرستد. زیرا صلوات غم و غصه را از بین می برد و روزی را زیاد می کند و حاجت ها را برآورده می سازد»(1).

پی نوشت:

1: کتاب دلائل الخیرات، 19.

جمع بندی

 

پرسش:

من خانمی 25 ساله هستم. من تجارب جالبی در زندگی نداشتم. از این موضوع خجالت نمی کشم و الان مشکلی با آنها ندارم. از کودکی از نظر جسمی و روحی بی پناه بودم. به خاطر عوارض این آزار و اذیت ها الان بدون دارو تقریبا عقیم هستم. در نوجوانی کمای تیروئیدی را ردّ کردم. دکتر نمی دانست من چطور زنده هستم. بدترین عوارض این بیماری، مشکلات ذهنی، مثل اختلال شدید در حافظه بود. به خاطر اختلال حافظه و آزارهای خانواده ام، به جای قبولی در مدرسه تیزهوشان در بیمارستان به خاطر خودکشی با دارو بستری بودم. خانواده ام به درمان من تمایلی نداشتند. من هم با وجود قبولی در دانشگاه ترک تحصیل کردم. این مطالب را فقط برای آشناییِ شما با فضای روحی و مشکلات جسمی ام گفتم. نه می خواهم و نه می توانم با دنیا همراه باشم و به دنبال امید و راهی برای زندگی نیستم. درباره علت ترس از مرگ سؤال دارم. با خودم می گویم: «ای کاش با اسلام آشنا نبودم». زیرا در برخی ادیان دیگر، مسأله مرگ راحت تر و تصورش آسان تر است و در نتیجه ترسش کمتر می باشد. می خواهم بدانم چطور می شود از این ترس گذر کرد.  

 

پاسخ:

شما خانمی باهوش هستید که دوست دارید یک زندگیِ راحت و همراه با آرامش داشته باشید. از حرف هایتان در سؤال برداشت می کنم که شما به ناامیدیِ زیادی از دنیا و اطرافیان تان رسیده اید. گفته اید:«نه می خواهم و نه می توانم با دنیا همراه باشم و به دنبال امید و راهی برای زندگی نیستم». این حرف، ناامیدیِ زیاد شما را نشان می دهد. از طرف دیگر دوران کودکیِ سختی را پشت سرگذاشته اید که آثارِ آن، همچون خشم از خانواده، روحِ شما را آزار می دهد. همچنین با مشکلاتی در روابطِ بعد از ازدواج مواجه هستید. «نااُمیدی و خشم» دو ویژگیِ اصلی در خودکشیِ جوانان می باشند. همچنین شما سابقه یک بار خودکشی دارید. با توجه به این مسائل، به نظر می رسد شما به طور جدّی به خودکشی فکر می کنید؛ اما چون فردی هستید که عقاید مذهبی دارید، از عواقبِ خودکشی که در دین اسلام ذکر شده می ترسید و همین ترس از سرنوشتِ بد پس از مرگ، مانعِ شما شده که بار دیگر اقدام به خودکشی کنید.

 

من شعار نمی دهم. به احتمال زیاد، گوشتان از نصیحت پُر است و دیگر حوصله شنیدن نصیحت ندارید. من روانشناس هستم. کار روانشناس نصیحت نیست. ضمن اینکه پاسخگویی به سؤالات روانشناختی، جای نصیحت نیست.

 

در این روزها که متنِ سؤالِ تان را نوشته اید، فشار و استرسِ زیادی را تحمل می کنید. در این مدت، موضوعاتی که در شما امید به آینده را ایجاد می کنند، دیگر جذّابیتی برایتان ندارند. احساس می کنید که فشارهای درونی (مثل اضطراب) و فشارهای بیرونی (مثل فشارهای مرتبط با مشکلات ارتباطی با همسرتان) برای شما غیرقابل تحمل شده اند. احساس می کنید که در موقعیت سختی گیرافتاده اید و تصور می کنید که تنها راه برای خلاصی از این موقعیت سخت، آسیب زدن به خود می باشد. کار دیگری به فکرتان نمی رسد که به شما کمک کند تا از این موقعیتِ سخت رها شوید. افکار و احساساتِ منفی و ناخوشایندی به ذهن تان خطور می کنند که همگی واقعی هستند. من نمی گویم:«شما باید این افکار و احساسات را به دور بریزد» یا اهمیّت این احساسات و افکارِ منفیِ شما را کم جلوه نمی دهم. این احساسات و افکارِ منفی باعث شده که نتوانید از زندگی لذّت ببرید و به آینده امیدوار باشید. این افکار و احساسات، واقعی هستند و کم اهمیّت نمی باشند. اگر این افکار و احساسات اهمیتی نداشتند، نمی توانستند این قدر روی شما تأثیر بگذارند. 

 

با خودتان عبارت ها و جملاتِ منفیِ زیادی را این روزها تکرار می کنید. مثلا شاید با خودتان می گویید:«من از اول هم بدبخت بودم. نه از خانواده و پدر و مادرم شانس داشتم و نه از همسرم» یا شاید با خود می گویید:«هیچ کسی دلش برای من نمی سوزه. همیشه همین طور بوده و خواهد بود».

شما بارها برای تغییر وضعیت خود تلاش کردید. سعی کردید راه های مختلفی را امتحان کنید. اما به نظر خودتان در تغییر وضعیت موفق نبودید و نتوانستید راهی برای بیرون رفتن از این وضعیت پیدا کنید. این مسأله باعث شد به ذهن تان این فکر خطور کند که هیچ راهی برای خلاصی نیست و این مسأله را به همه موقعیت های زندگی تعمیم دادید. اکنون با خود می گویید:«همه تلاش های قبلی من با شکست مواجه شدند. بنابراین تلاش های بعدیِ من هم با شکست مواجه می شوند. پس چه فایده ای دارد که تلاش کنم؟». با این فکر، این روزها دست از تلاش کشیده اید و به خلاصی از این دنیا فکر می کنید. شما به بی تفاوتی نسبت به دنیا رسیده اید. خودتان گفته اید:« من تجارب جالبی در زندگی نداشتم. از این موضوع خجالت نمی کشم و الان مشکلی با آنها ندارم ». این گفته که زیر آن خط کشیدم، نشان دهنده همان بی تفاوتی نسبت به دنیا است. اکنون فکر می کنید قدرتی بر کنترلِ زندگی و تغییر آن ندارید و به نوعی تسلیم شرایط شده اید.  

 

شما می خواهید از وضعیتِ سخت و غیرقابل تحملی که در اطرافتان می بینید رهایی یابید. وقتی ازدواج کردید، تصور کردید که از زندگی در کنار خانواده ای که به شما اهمیت نمی دهند راحت شده اید و دنیای راحت تری در ذهن تان ترسیم می کردید. اما مشکلاتِ شما پس از ازدواج، باعث شده بیشتر از قبل به رهایی از این دنیا فکر کنید. شما به خاطر دوران کودکی و نوجوانیِ سخت و نیز مشکلاتِ بعد از ازدواج، در وضعیتی قرار گرفته اید که در روانشناسی به آن «دید تونلی» می گویند. وقتی ما انسان ها دچار مشکل بزرگی می شویم، استرس زیادی احساس می کنیم و تعداد بسیار کمی راه حلّ پیش روی خودمان می بینیم. به این وضعیت «دید تونلی» می گویند. انگار یک لوله مقوایی را جلوی چشم گرفته ایم و سعی می کنیم با آن به دنیا نگاه کنیم. این حالت وقتی جان فرد در خطر می باشد، مثلا هنگام فرار از دست یک شیر، مفید است. زیرا در این حالت باید روی خطر متمرکز شویم و خیلی سریع واکنش نشان دهیم. اما وقتی احساس منفیْ بدون تهدید جانی است، دید تونلیْ مشکل ساز است. زیرا باعث می شود فقط دو یا سه راه حلّ پیش روی خود ببینیم و از راه حلّ های دیگر که نتیجه بهتری دارند غافل شویم. شما اکنون با خود فکر می کنید دو راه بیشتر ندارید: در این دنیای بی رحم بمانید و بسوزید و بسازید یا خودکشی کنید و خود را از این دنیا راحت نمایید.  

 

اما راه های دیگری نیز وجود دارند:

از حرف های خودتان مشخص است که هوش بالایی دارید. خودتان گفته اید که در مدرسه تیزهوشان پذیرفته شُدید. این نشان دهنده هوش بالاست. هوش در سنینِ جوانی، میانسالی و حتی پیری نیز ادامه پیدا می کند و فقط به یک دوره از زندگی اختصاص ندارد. افرادی بوده اند که به خاطر گذشته پر از سختی و مشکلات، مانند شما، از افسردگی رنج می برده اند و بعضی از آنها به خودشان آسیب زده اند. اما بعد از مدتی خدمات قابل ملاحظه ای به جامعه ارائه داده اند. بسیاری از دانشمندان و مخترعان و نیز افرادی که به جامعه خود خدمت کردند، در خانواده ی خود با انواع و اقسام مشکلات مواجه بودند. عده زیادی از آنها یتیم بودند. پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) قبل از تولد پدر گرامی اش فوت کرده بود. مادر بزرگوارش را در چهار سالگی از دست داد و در هشت سالگی نیز پدربزرگش عبدالمطلب فوت کرد. حضرت امیرالمؤمنین علی(صلوات الله و سلامه علیه) می فرماید: «آگاه باشید! درختان بیابانى، چوبشان سخت تر، امّا درختان کناره جویبار پوستشان نازک تر است. درختان بیابانى که با باران سیراب مى شوند، آتشِ چوبشان شعله ورتر و پردوام تر است»(1).

 

تا زمانی که فکر کنید کلید حلّ مشکلات در دست دیگران است، مشکلات شما بدون حلّ باقی می مانند و چه بسا با گذشت زمان به آنها اضافه می شود. تا هنگامی که تصور کنید با اگر پدر و مادرتان با شما خوب رفتار می کردند، زندگیِ شما با این مشکلاتِ امروزی روبرو نبود، آش همان آش و کاسه همان کاسه است. تنها راه عوض کردن شرایطتان این است که خود را عوض کنید. الگوهای فکریِ خود را تغییر دهید تا تغییراتِ زندگیِ تان شروع شود. دست از سرزنش کردنِ پدر و مادرتان به خاطر اشتباهاتشان بردارید. آنها خود قربانی هستند؛ زیرا در اطرافشان کسی را نمی یافتند که راهنمایی شان کند. پدر و مادرتان با مطالبی که در کودکی یادگرفته اند، بهترین کاری که در ذهنشان بوده و از دستشان برمی آمده را در حقّ شما انجام داده اند. کمی پای درددلِ پدر و مادرتان بنشینید. اگر کمی قضاوت ها را کنار بگذارید و با همدلی به آنها گوش دهید، می فهمید در جوانیِ شان دچار چه مشکلاتِ سختی بوده اند و کسی را در اطرافشان نمی یافتند که کمکشان کند و راه درست را به آنها نشان دهد. 

 

من نمی گویم:«پدر و مادرتان بی تقصیر بوده اند». من می گویم: خشمِ نهفته در وجودتان را تعدیل کنید و به جای آن احساسی مفیدتر را جایگزین نمایید. نمی خواهم بگویم:«شرایطتان خیلی خوب است و باید قدر آن را بدانید؛ چون بدتر از آن هم ممکن است». من می خواهم به شما یادآوری کنم که با عوض کردنِ افکارتان و جایگزین کردنِ افکارِ مفید به جای افکارِ اشتباه می توانید سرنوشتِ زندگی تان را در دست بگیرید و وضعیت تان را به گونه ای که دوست دارید بنویسید. گذشته ها گذشته است. تنها خاطراتی از گذشته در ذهن شماست که همان ها باعث افکارِ امروز شما می شود. شما نمی توانید گذشته و خاطراتش را تغییر دهید؛ اما افکارتان در دستان شماست. می توانید فقط افسوس بخورید و از گذشته درد و رنج بکشید و می توانید نگرش تان به گذشته را تغییر دهید و از آن درس بیاموزید.

 

اگر به کاری مشغول شوید و در کارتان خلاقیت به خرج دهید، می توانید از دانسته های خود در پیشرفتِ کارتان استفاده کنید و روز به روز موفق تر شوید. اگر بنشینید و فقط زانوی غم بغل کنید، تغییری در وضعیت تان رخ نمی دهد و مدام در همین حلقه و پیله گرفتار خواهید ماند. فکر شما آینده شما را می سازد. اگر فکرتان را تغییر دهید، عامل و مسبّبِ همان تغییری می شوید که می خواهید و آروزیش را دارید. در این صورت، شرایط به تدریج عوض می شود و روزی چشم باز می کنید و می بینید که شما راهنمای عده زیادی از جوانان شده اید. این یک فکر و خیالِ الکی و باطل نیست.

 

اگر زمانی که اولین قدم ها را در زندگی برداشتید، اولین کلمات را روی کاغذ نوشتید، اولین امتحان های زندگی تان را دادید، با خود حرف های منفی را تکرار می کردید، هیچ وقت نمی توانستید راه بروید، بنویسید و بخوانید. آن زمان با دیدن موفقیت های کوچک، خود را تشویق می کردید. اکنون نیز به این قوت قلب ها و تشویق های درونی نیاز دارید. بلکه نیازتان به تشویق های درونی بیشتر از گذشته است؛ زیرا شما اکنون در یک نقطه عطف قرار دارید که اگر آن را با تلاش و پشتکار طیّ کنید، سرنوشت آینده خود را رقم می زنید.   

 

زندگیِ خود را به هدفی مفید گره بزنید. تلاش کنید روز به روز به آن هدف نزدیک تر شوید. پژوهش های روانشناختی نشان داده که تلقین و خودگویی های مثبت، توانایی انجام کارها را به صورت چشمگیری افزایش می دهد. ««هر حرفی که با خود تکرار می کنید، باور شما را شکل می دهد»». وقتی با خودتان حرف های منفی تکرار کنید، خود را محکوم می کنید. این حرف ها باعث می شود روحیه یِ شما پایین بیاید و زود تسلیم بشوید. پس به جای این تلقین های منفی، با خود بگویید:«من می تونم تغییر کنم و روز به روز چیزهای جدید یادبگیرم و انجام بدم. من می تونم مهارت های خودم رو بیشتر کنم. من می توووووووونم». این جملات مثبت را روی یک کاغذ با خطوط درشت بنویسید و در جایی که زیاد جلوی چشم تان است بچسبانید و هر روز چندین بار به آن نگاه کنید و با خود بارها تکرار کنید.

 

وقتی از موضوعی ناراحت می شوید، احساسات و افکاری که در ذهنِ تان، در مورد آن موضوع دارید را روی یک کاغذ به «زبان ساده» بنویسید. بر اساس نظر نایدِرهوفِر و پِنبِیکِر، دو پژوهشگر روانشناسی، نوشتنِ تجربه های مملوّ از احساس به افراد کمک می کند افکار و احساسات تلخ را متوقف کنند و به این افکار و احساسات، چارچوب و شکلی معنادار بدهند. توجه داشته باشید که حتما باید به زبان ساده و غیرادبی احساسات تان را بنویسید. زیرا نوشتن به زبان ادبی حالتان را بدتر می کند. پس از نوشتنِ احساسات و افکارتان، برگه کاغذ را بدون آن که به کسی نشان دهید، پاره کنید. این کار به دوری از احساساتِ منفی کمک زیادی می نماید.

 

سرگرمی های جدیدی برای خود بیابید. در زمینه ای که استعداد دارید، فعالیت نمایید. ورزش کنید. کتاب های مفید مطالعه نمایید و در گروه های خانم هایی که حرفه یا هنر مفیدی را انجام می دهند و با یکدیگر همفکری می نمایند(خارج از فضای مجازی) عضو شوید. پژوهش ها نشان داده که فضای مجازی با همه فایده هایی که دارد، باعث افزایش افسردگی در افراد می شود. وقتی سرگرمی های جدید برای خودتان پیدا کنید و در زمینه ای که استعداد دارید فعالیت نمایید، بعد از مدتی حسّ خیلی بهتری نسبت به خود پیدا می کنید و خود را دستِ کم نمی گیرید. اگر تمرین کنید و تلاش نمایید، پس از چند سال به یک نقّاش و هنرمند تبدیل می شوید. این فعالیت ها باعث افزایش اعتماد به نفسِ شما می شود. فکر نکنید شما نمی توانید. توانایی هایِ خود را دست کم نگیرید.

 

برای اینکه ان شاءالله حاجات تان برآورده شود، زیاد صلوات بفرستید. خود را عادت دهید که به جای فکرکردن به مسائل ناراحت کننده صلوات بفرستید. برای عادت کردن به صلوات، هنگام صلوات فرستادن به انگشتان دستتان اشاره کنید تا زمانی که نگاه شما به انگشتان دستتان افتاد، بی اختیار به یاد صلوات فرستادن بیفتید. این کار دو فایده دارد: اول اینکه از مشغول شدنِ ذهن تان به افکار منفی جلوگیری می کنید و روحیه تان بهتر می شود. دوم اینکه ان شاءالله به برکت صلوات، حاجت تان برآورده می شود. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:«هر کس بر محمد و بر خاندان محمد صد صلوات بفرستد، خداوند تعالی صد حاجتش را برآورده می سازد»(2).

 

پی نوشت:

1: علی بن ابی طالب، معروف به امیرالمؤمنین، نهج البلاغه. با تصحیح صبحی صالح، انتشارات هجرت، 1395ه.ق، نامه 45، ص418.

2: ابن مغازلی، علی بن محمد، مناقب اهل البیت (علیهم السلام)، المجمع العالمی للتقریب بین المذاهب الاسلامیّة، تهران، 1427، صفحه355.

موضوع قفل شده است