جمع بندی بررسی احادیث وارد در مورد صوفیه

تب‌های اولیه

50 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

سلمان14;374621 نوشت:
حالا که نمی فهمیم بهتر است حدود خودمان را رعایت کنیم،

سلام
فکر میکنم رعایت حد برای برخی این باشد که درباره اموری که فرصت فکر کردن به آنها هم ندارند اظهار نظر نفرمایید
والله الموفق

حامد;374716 نوشت:
فکر میکنم رعایت حد برای برخی این باشد که درباره اموری که فرصت فکر کردن به آنها هم ندارند اظهار نظر نفرمایید

صحبتم عام بود
منظور خاصی نداشتم
قطعاً شامل خودم هم میشود.

سلمان14;374715 نوشت:
منظورم همین بود
یعنی آیا تا آن لحظه خدا در خلقتش تجلی نکرده بود برای جبل(یا نفس موسی)؟
کلام حضرت امیر(ع) عمومی است.
پس این تجلی که میفرماید، چیزی است، دارای درجه و رتبه
وقتی دارای درجه و رتبه شد، دیگر خود خدا نعوذبا..... که نمی تواند باشد؟
بلکه مظاهر و آیات اوست

سلام
ظاهر و مظهر در مرتبه ظهور یکی است
کسی نگفت ذات الهی در مرتبه ظهور آمد چون این حرف متناقض است چه اینکه ذات به فرض غیب محض بودنش نمی تواند همان باشد که در ظهور است ولی از آنجا که تجلی و ظهور تجلی اوست پس اوست به حکم وحدت ظاهر و مظهر در مرتبه ظهور . مثل اینکه کسی به شما بگوید ما شما را با اخلاق خوشتان شناختیم . آیا اخلاق شما یعنی همان تواضع همان ادب همان کلام خوش با شما مغایر است ؟
و آیا شما مغایر محض با همه اینها هستید؟

سلمان14;374715 نوشت:
اصل صحبت همین است
وقتی تجلیات عام و خاص و خاص تر داشت
یعنی نعودبا.... خود خدا نبوده
بلکه درجه ای از مظاهر او بوده
مظاهر او چیه؟
رحمت، عزیز بودن و ....
که در آیاتش هست
مثلاً به نظر حقیر، یک سنگ نفوذناپذیری و درجه شکست ناپذیری خاصی دارد
مظهری از عزیز بودن و شکست ناپذیر بودن خداست.
لذا وقتی آیه ای بالاتر از صلابت کوه برای کوه نمایان شد
کوه شکست خورد و متلاشی شد.

پیش از هرچیز باید بت استقلال را بشکنید و بدانید که حق از خلق و خلق از حق جدا نیست و آنچه که در چهره حقیقتی به ظاهر مستقل در پیش روی شماست بذاته فقر محض است پس وجود و تعین خارجی او ، همان جلوه وجود حق تعالی است
او پیش از آنکه خودش باشد تجلی ظهور حق تعالی است
این عزت و رحمت و غیره که بکار می برید یک سری الفاظی است که در ذهن شما استقلال و جدایی را تداعی می کند در حالی که حرف عارف این است که مهر مادر عینیت مهر الهی است در خارج و شیر دادن مادر به فرزند عینیت رزاقیت خداست در متن وجود یعنی وقتی مادری به فرزندش شیر می دهد در حقیقت همان رزاقیت خدای متعال است که دارد ظهور می کند
نگاه خیلی خیلی از واقعیت دور است چون ذهن تکثر گرای ما نمی گذارد این مفاهیمی که در تمام عمر آنها را جدای از هم تصور میکردیم جمع کنیم
بنده پیشنها می کنم برای درک مفهوم تجلی از نظر عارف به خود و حالاتتان واقع بینانه نگاه کنید
آیال خشم شما مهر شما فعل شما از شما جداست ؟ نسبتشان با ذات شما چیست ؟
من عرف نفسه عرف ربه
وهوالله الموفق

حامد;374721 نوشت:

نگاه خیلی خیلی از واقعیت دور است چون ذهن تکثر گرای ما نمی گذارد این مفاهیمی که در تمام عمر آنها را جدای از هم تصور میکردیم جمع کنیم
بنده پیشنها می کنم برای درک مفهوم تجلی از نظر عارف به خود و حالاتتان واقع بینانه نگاه کنید
آیال خشم شما مهر شما فعل شما از شما جداست ؟ نسبتشان با ذات شما چیست ؟

اینهایی که فرمودید، درست
فعل من جدای از من نیست.
ولی واضح است که من هم نیست.
فکر میکنم به نوعی جدایی هست: که فعل من، من نیست.
به نوعی جدایی نیست که «من» نباشم «فعل من» هم نیست.
«فعل من» وابسته به من است.

علاوه بر این، قضیه نسبت انسان با افعالش تفاوت دارد با نسبت خدا با مخلوقاتش.

حامد;374716 نوشت:
فکر میکنم رعایت حد برای برخی این باشد که درباره اموری که فرصت فکر کردن به آنها هم ندارند اظهار نظر نفرمایید

بله دقیقا مثل شما!!
و این سخنتان:
حامد;374714 نوشت:
ولی با توجه به نقل قول بودنش توجیه تقیه یا دخل و تصرف در کلام جناب ابن عربی پذیرفته است
مقایسه گذشته با زمان حال و گشایشی که اکنون برای تشیع و اهل ولایت شده است اصلا واقع بینانه نیست
اعصار گذشته دوران تسلط اهل سنت بر دنیای اسلام بوده که اغلب متعصب و خونریز هم بوده اند
لذا می بینیم در عمده اثار گذشتگان از علما وادبا مدح ثلاث وجود دارد که نوعی مماشات با جامعه روز بوده است وراهی هم نبوده است

آیا ابن عربی تقیه کرده است؟
عده‏اى براى شیعه نشان دادن ابن عربى دست و پا زده و از باب «الغریق یتشبّث بکلِّ حشیشٍ» متوسل به تقیه[۱] شدند.اولاً: تقیّه خلاف اصل و صِرف ادّعاست. و بلکه باید در ابتدا تشیّع ابن عربى ثابت باشد تا بعد به سراغ توجیهات کلمات وى رفت.ثانیاً: تقیّه را به ابن عربى مى‏توان در مطالبی نسبت داد که درباره امامان علیهم‏ السلام دارد؛ چرا که شاید وى در هنگام اعلام مودّت خود نسبت به ائمه هدى علیهم‏ السلام در جمع شیعیان بوده!ثالثاً: مگر ابن عربى را مجبور کردند که مطالبى نسبت به خلفا و مدح شیخین بگوید.رابعاً: تقیّه در فرضى است که فرد مطالبى را که مورد قبول خصم بوده بر زبان جارى کند نه مطالبى که در هیچ کدام از کتب اهل سنّت موجود نیست مانند ۳۰۰ خصلت نیکو در خلیفه اول! و عصمت خلیفه دوم! و چه اینکه اهل سنّت نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حتى قائل به عصمت نیستند چه برسد به اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم!خامساً: اگر قرار بر تقیّه باشد و على فرض اوصافى که ابن عربى نسبت به خلفا ذکر کرده در کتب ایشان باشد، مى‏باید به حداقل مدح خلفا بسنده مى‏کرد نه آنچنان تجلیلى نسبت به شیخین داشته باشد که روح شیخین از تعجّب، انگشت به دهان بمانند!در یکى از تألیفاتش که کتاب فتوحات مکیّه باشد، در جاهاى مختلف به تناسب حال، به مدح خلفا پرداخته و انزجار خود را نسبت به شیعه در معرض دید خواننده قرار داده که به قول جلال الدین آشتیانى: ابن عربى به طور کلّى با شیعه، خصوصاً فرقه امامیه ـ عظّم اللّه‏ شأنهم ـ سرِ سازش ندارد. او گویا آثار ائمه شیعه را ندیده است (مقدمه بر فصوص، ص۴۵، تهران ۱۳۷۵)حال با استقراء ناقصى که مؤلف انجام داده، متجاوز از ۲۶ مورد به مدح خلفا و یا طعن بر مذهب شیعه در کتاب فتوحات وجود دارد که بسط و توضیح آن نیاز به کتاب مستقلى دارد ولیکن از باب ما لا یُدرک کُلّه لا یُترَک کُلّه، به‏ طور فهرست‏ وار وارد مدایح و مطاعى وى نسبت به خلفا و مذهب حقّه امامیه مى‏شویم:باب ۲۷۰، ص۵ معرفت منزل قطب.باب ۲۷۳، ص۴۷ معرفت منزل هلاک.باب ۱۷۸، ص۲۵۳ معرفت مقام حجّت.باب ۵۵، ص۲۶۴ معرفت خاطره‏هاى شیطانى.باب ۷۳، ص۷۳ معرفت آنچه از اسرار که براى مشاهده گر حاصل مى‏گردد.باب ۷۳، ص۷۸ ـ ۸۸٫باب ۷۳، بخش ۹۰، ص۵۱۲٫باب ۷۳، بخش ۸۴، ص۳۰۶٫باب معاملات، بخش ۱۰۲، ص۴۲۸ ـ ۴۲۹٫باب ۱۶۱، مقام قربت، ص۵۷۱ ـ ۵۷۲٫باب ۱۶۱، بخش ۱۱۶، ص۳۲۸ ـ ۳۲۹٫باب ۲۷۰، معرفت منزل قطب، ص۴ ـ ۵٫باب ۲۸۳، معرفت منزل قواصم، ص۱۷۸٫باب ۳۰۳، معرفت عارف جبرئیلى، ص۴۸۸٫باب ۳۰۹، معرفت منزل ملامیان، ص۵۵۰٫باب ۳۱۴، معرفت منزل فرق بین مدارج، ص۶۳۰ ـ ۶۳۱٫باب ۲ مراتب حروف، ص۱۶۷٫مقدّمه مؤلف، مراتب علوم، ص۷۱٫مقدّمه مؤلف، ص۷۱٫باب ۱، بخش ۴ معرفت رومى که از نشاء…، ص۱۴۰٫باب ۶۰ معرفت اسرار نماز، ص۳۲۳٫باب ۶۰، ص۵۴۳٫باب معارف، بخش ۳۶، ص۳۰۶٫باب ۵۰ معرفت مردان صرف و عجزه، ص۲۱۴٫باب ۳۶ معرفت عیسویین، ص۳۲٫باب ۷۳ معرفت آنچه از اسرار که براى مشاهده‏گر حاصل گردد، ص۱۸ ـ ۱۹٫باب ۷۵ رجبیّون، ص۲۵ ـ ۲۶٫(ترجمه فتوحات مکیّه، ترجمه و تعلیق محمّد خواجوى، ۱۴۲۳ ـ ۱۴۲۵، تهران انتشارات مولى) یک نمونه از موارد متعدد مدایح وى نسبت به خلفا در باب ۶۹، ص۳۲۳، مى‏گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در نماز مأموم أبوبکر بود!و یا در مقام قربت باب ۱۶۱، ص۵۷۱ ـ ۵۷۲ مى‏گوید: بین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ابوبکر هیچ مردى نبود؛ چرا که لازم صدیقیّت تابعیّت محض از متبوع است.حال به مدافعان تقیّه ابن عربى عرض مى‏کنیم، آیا نباید فرد تقیّه کننده به حداقل کلام باطل بسنده کند از باب «الضرورات تقدر بقدرها» در حالى که ابن عربى هر جا وارد مدح خلفا یا طعن بر شیعه شده به حداکثر مدح و طعن پرداخته و از هیچ کلامى فروگذار نکرده؟! لذاست که این حُب ابن عربى است که چشم عقل مدافعان وى را کور کرده به حکم حُبُّ الشیء یُعمى ویُصمّ که حتى در تأویل تأویلات ابن عربى و در تأویل سُخریّات وى تأویلاتى از قبیل تقیّه و… را مطرح مى‏کنند! که خود ابن عربى را به شگفتى وا مى‏دارند.))) و توجیه و تأویل کلمات ابن عربى شده‏اند!از این بزرگان سؤال مى‏کنیم: آیا تقیه داراى ضوابط و شرائطى نیست؟ با توجه به اینکه تقیه خلاف اصل است، باید ابتدا تشیع ابن عربى ثابت شود بعد به دنبال محملى براى کلمات ابن عربى گشت.البته امکان دارد ابن عربى را مجبور کرده‏اند که طبق روایتى که از پیامبر صلى الله علیه و‏آله وسلم نقل مى‏کند بگوید:… أنّ للّه ثلاثمائة خُلق مَن تخلّف بواحدٍ منها دخل الجنّة، فقال أبوبکر: هل فیّ منها شیء یا رسول اللّه‏؟ قال: کلّها فیک!![۲]
شاید این کلمات نیز مانند دیگر مطالب وى اسرارى باشد که فقط اهل سرّ میفهمند!بسیار جاى تعجب و تأسف دارد که فیلسوف معاصر با آن بینش دقیق و عمیق نسبت به آیات و روایات، قائل مى‏شود که ابن عربى بسیار به تشیع نزدیک بوده! و اگر مطالبى مخالف… بیان کرده، از باب تقیه است.[۳]با این حال مرحوم مطهرى بعد از نقل مطلبى از ابن عربى (که وى ادعا مى‏کند در سال ششصد و چند محمّد بن حسن عسکرى را که اکنون مخفى است، دیده‏ ام و زیارتش کردم) مى‏گوید:بعض از حرف‏هایى که وى زده، ضد نظر شیعه است و اصلاً سنّى است.[۴]و نیز آقاى آشتیانى که یکى از واردترین افراد نسبت به شناخت شخصیت ابن عربى است مى‏گوید:ابن عربى مانند بسیارى از طوایف مختلف اهل سنت و جماعت که در زمره مشایخ و اقطاب و اتباع ارباب تصوف اند، از ارباب سنت و جماعت است.[۵]و همچنین دیگر فیلسوف، مرحوم شعرانى که جزو مشایخ فلاسفه عصر حاضر است، ابن عربى را سنّى متعصب مى‏داند.[۶]شاید فلاسفه نامبرده فراموش کرده‏اند که ابن عربى این مطالب سخیف را در حال تقیه بر زبانش جارى کرده است!اگر قضیه تقیه در کار باشد، در این صورت آیا مى‏توان کافرى را پیدا کرد؟! آیا مى‏توان ملحد و لائیک و… بى دین را مشخص کرد؟ آیا مى‏توان کلام ابن عربى را خصوصاً در این چند فقره جنایتى که از قلمش تراوش کرده، توجیه کرد؟اگر شهر تقیه بى دروازه باشد، در این صورت آیا کتاب آیات شیطانى سلمان رشدى زبان باز نمى‏کند که من لایق‏تر بودم به توجیه و تأویل کردن یا کتاب ابن عربى؟ چرا من را تکفیر کردید و ابن عربى را تقدیس؟!
[/HR][۱]. تقیه یعنی انسان برای حفظ جان یا مال یا ناموس خود یا دیگران کاری کند که دیگران و مخالفان متوجه عقاید او نشوند – بر اساس روایات معتبر مانند روایت کتاب کافی هرچه به ظهور نزدیک تر می شویم تقیه شدید تر می شود[۲]. الفتوحات المکیة – ابن العربی – ج ٢ – الصفحة ٧٢[۳]. مهر تابان: ۹۳٫[۴]. مجموعه آثار ۴: ۹۴۴٫[۵]. شرح فصوص الحکم: ۱۲٫[۶]. شرح بر اصول کافى ۵: ۱۶۹٫

[="Blue"][="3"]

حامد;374721 نوشت:
بنده پیشنها می کنم برای درک مفهوم تجلی از نظر عارف به خود و حالاتتان واقع بینانه نگاه کنید

سلام
تمام مشکل شما همین است که این مسئله را خوب متوجه نشدید!!
خوب دقت کنید و با دقت بخوانید::
تشبیه ذات خداوند و اجتماع نقیضین در کلام فلاسفه و عرفا در مکتب برهان و دین، مذهب اهل تعطیل در مورد معرفت خداوند باطل است. و معناى تعطیل این است که بشر حتّى از بحث درباره وجود خداوند طفره رفته و یا اینکه وجود او را انکار کند، امّا پس از اقرار به وجود خداوند هر گونه تعمّق و تحقیق و جستجو درباره معرفت کنه ذات او داخل در مسأله تشبیه است. فلسفه و عرفان به این مسأله مهم توجّه نداشته، پس از بحث اثبات وجود خداوند، در مورد شناخت حقیقت ذات او بحث مى‏کند، و در نهایت کنه وجود او را عین وجود و هستى مطلق و بى‏ منتها مى‏داند که به صورت اشیاى گوناگون ظهور کرده است. این عقیده مستلزم تشبیه ذات خداوند به ممکنات از حیث ذات و سنخ وجود[۱] مى‏باشد، بلکه موجب انکار وجود خالق متعال و خالقیت اوست. اساس معرفت مکتب عقل و برهان و دین، بر تنزیه مطلق خداوند متعال از وجود و صفات مخلوقات استوار است، امّا مکتب معرفت بشرى نه از تشبیه ذات خداوند ابایى دارد، و نه تنزیه ذات خداوند متعال را لازم مى‏داند، بلکه ترک تفکّر در شناخت ذات خداوند متعال را مصداق تعطیل مى‏شمارد، و ذات قدّوس خداوند جلّ وعلا را عین اشیا مى‏ انگارد. در کتاب “علیّ بن موسى الرضا علیه ‏السلام والفلسفة الإلهیة” چنین آمده است:یجب التحرز عن التنزیه الصرف، کما یجب التنزه عن التشبیه المحض، للزوم الاتقاء عن حدی التعطیل والتشبیه.[۲]خداوند را نباید تنزیه صرف کرد، کما اینکه از تشبیه محض نیز باید پرهیز کرد؛ زیرا از دو طرف تعطیل و تشبیه باید کناره گرفت. گر چه ما بیان داشتیم که اساس معرفت صحیح خداوند متعال بر تنزیه صرف وجود او سبحانه و تعالی است، و هر گونه بحث و فحص در مورد شناخت حقیقت ذات خداوند متعال داخل در مراتب تشبیه بوده، و گمراهى و مورد منع مى‏ باشد. أمّا اگر کسى به مبانى اهل فلسفه و عرفان در مورد معناى علّت و معلول و خدا و خلق آگاهى داشته باشد، به خوبى مى‏داند که بر اساس مبانى ایشان باید بین دو معناى تعطیل و تشبیه ـ که کاملا نقیض هم مى ‏باشند ـ جمع کند، و نه تنها هیچ راهى براى گریز از تنزیه و تشبیه مطلق ندارد، بلکه باید در این مورد صریحا قائل به اجتماع نقیضین شود. “ابن عربى” گوید:اعلم أن التنزیه عند أهل الحقایق فی الجناب الإلهی عین التحدید والتقیید، والمنزه إما جاهل وإما صاحب سوء أدب.[۳]بدان که تنزیه در نظر کسانى که در مورد خداوند به حقایق دست یافته‏ اند، عین محدود کردن و در بند کشیدن ذات خداوند است، و کسى که خداوند را منزّه از وجود همه چیز مى‏داند یا نادان است و یا بى ‏ادب! رساله “وحدت از دیدگاه عارف و حکیم” به نقل از “ابن عربى” مى‏نویسد:إن الحقّ المنزّه هو الخلق المشبّه.[۴]همانا خداوندِ منزّه، خودِ همان خلق تشبیه شده است و نیز “ابن عربى” مى‏گوید:فإن قلت بالتشبیه کنت محددا وإن قلت با لتنزیه کنت مقیداوإن قلت بالأمرین کنت مسددا وکنت إماما فی المعارف سیدا[۵]اگر خداوند را شبیه خلق دانى او را محدود کرده‏اى؛ و اگر او را منزّه از وجود همه مخلوقات بدانى، پس او را مقیّد و در بند دانسته‏اى؛ و اگر او را هم شبیه همه چیز دانى و هم منزّه از وجود همه چیز، در معارف امام و پیشوا خواهى بود! و مى‏ گوید:ونزهه وشبهه وقم فی مقعد صدق[۶]خداوند را هم منزّه از همه چیز بدان و هم شبیه و مانند همه چیز، تا به معرفت راستین دست یافته باشى! در رساله “انه الحق” درباره خداوند آمده است:مغایر و مباین چیزى نیست، و چیزى مباین او نیست.[۷] انیّت محضه‏ اى را که… شیخ در فصل چهارم مقاله هشتم الهیات شفاء (جلد ۲ / صفحه۲۲۶ / ط ۱ رحلى)اثبات کرده است، تنزیهى است که عین تشبیه است، نه تنزیه از تنزیه و تشبیه.[۸] تنزیه یعنى اینکه: خداوند را همانند ماسواى او ندانیم، و تشبیه یعنى اینکه: او را مانند غیر او بدانیم؛ این دو معنا صریحا دو معناى نقیض هم مى ‏باشند، و این بسیار عجیب است که مدّعیان شناخت کنه ذات الهى به این صراحت به اجتماع نقیضین قائل شده و آن را محال نمى‏ دانند، چنانکه ارتفاع نقیضین را هم محال ندانسته و قائل به تنزیه از تنزیه و تشبیه شده‏اند. حضرت رضا علیه ‏السلام در پاسخ سلیمان مروزى ـ که بین: “عین خدا بودن یک شى‏ء” و “غیر او بودن آن” تناقضى نمى ‏بیند ـ مى ‏فرمایند:یا جاهل، إذا قلت: “لیست هو”، فقد جعلتها غیره؛ وإذا قلت: “لیست هی غیره”، فقد جعلتها هو.[۹]نادان، هنگامى که بگویى آن عین وجود خدا نیست، پس آن را غیر او قرار داده‏ اى؛ و وقتى بگویى غیر او نیست، پس آن را خود او قرار داده‏ اى. و امام صادق علیه‏ السلام مى‏ فرمایند:لم یکن بین الإثبات والنفی منزلة.[۱۰]بین نفى و اثبات چیز سومى وجود ندارد. گذشته از اینکه بدترین معناى تشبیه، همان ادّعاى مسلک فلسفه و عرفان است که اشیا و مخلوقات را مراتب وجود و یا جلوه‏هاى مختلف ذات خداوند مى‏ شمارد و خدا و خلق را عین هم مى ‏داند. رساله “انه الحق” مى‏ نویسد:إن سریان الهویة الإلهیة فی الموجودات کلها أوجب سریان جمیع الصفات الإلهیة فیها من الحیوة والعلم والقدرة والسمع والبصر وغیرها، کلیها وجزئیها.[۱۱]جارى شدن ذات خداوند در همه چیز، موجب شده است که تمامى صفات الهى یعنى حیات و علم و قدرت و سمع و بصر و غیر آن، همه و همه درموجودات جریان یافته باشد. و مى‏ نویسد:واجب الوجود اگر حدود و خواصّى داشته باشد، بر ضدّ بعضى از ممکنات یا بر ضدّ تمام ممکنات، البتّه آن‏هایى که صفات و خواصّ ضدّى دارند، به زودى معدوم و برطرف شده از بین مى‏روند؛ بلکه باید گفت: هر یک از ممکنات حدّى است از خواصّ نامحدود او، و مرتبه‏اى است از تجلیات او… گرچه گفتن و شنیدن این سخن دشوار است، ولى حقیقت است که شیطان هم مظهر اسم یامضلّ است، و به هر حال در هر مخلوقى یک نشانه و صفتى که نمونه ضعیف بسیار ضعیفى از اسامى و صفات حقّ است، موجود است… بسیط الحقیقة کل الأشیاء، معنایش همین است… تمام صفات که در ممکنات هست به طور اعلى و اتم در او هست.[۱۲] در رساله “لقاء اللّه‏” در مورد تشابه خالق و خلق آمده است:صفات الممکن نوعان؛ نوع منه لازم جهة وجوده، وهذا لا یخالف صفات الواجب، بل یشبهها.[۱۳]صفات مخلوقات دو نوع است؛ یک قسم از آن لازمه جهت وجود آن است که این قسم مخالف با صفات خداوند نیست، بلکه شبیه صفات خداوند است. در حالى که حضرت رضا علیه ‏السلام فرمودند:کل ما فی الخلق لا یوجد فی خالقه، وکل ما یمکن فیه یمتنع فی صانعه.[۱۴]هر چه در خلق باشد در خالقش پیدا نمى‏ شود، و هر چه در مخلوق ممکن باشد درباره آفریننده‏ اش ممتنع است. و امام صادق علیه ‏السلام مى‏فرمایند:من شبه اللّه‏ بخلقه فهو مشرک، إن اللّه‏ تبارک وتعالى لا یشبه شیئا، ولا یشبهه شیء، وکل ما وقع فی الوهم فهو بخلافه.[۱۵]هر کس خداوند را شبیه خلقش بداند مشرک است، خداوند سبحانه و تعالی به هیچ چیز شبیه نیست، و هیچ چیز همانند او نیست، و هر چه در نظر آید خداوند بر خلاف آن است.
[/HR] [۱] . گاهى وحدت وجودیان مى‏ گویند: ما با کسانى که قائل به اتّحاد و حلول ذات خداوند در مخلوقات مى‏باشند، و نیز با کسانى که خدا و خلق را شبیه هم مى‏ دانند تفاوت داریم، زیرا اعتقاد به حلول و اتّحاد و شباهت خالق و خلق تنها در صورتى ممکن است که ما دو موجود قبول داشته باشیم. در حالى که ما یک موجود بیشتر قبول نداریم!!با توجّه به آنچه بیان داشتیم روشن است که: این سخن ایشان نه تنها گویاى اعتقاد آنان به شباهت ذات خداوند با سنخ وجود خلقى ـ چه موجود باشد و چه موجود نباشد ـ است، بلکه مساوى با انکار وجود خداوند مى‏باشد. و گویا وحدت وجودیان این عقیده را از اعتقاد به حلول و اتّحاد بهتر و معقول‏تر پنداشته‏اند که به این صراحت از آن گریخته، و به این پناه آورده‏اند!! در مناظره رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آلهبا بت‏پرستان آمده است : فقال رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله: أخطأتم الطریق وضللتم، أما أنتم … فقد وصفتم ربکم بصفة المخلوقات، أو یحل ربکم فی شیء حتى یحیط به ذاک الشیء، فأی فرق بینه إذا وبین سائر ما یحل فیه من لونه وطعمه ورائحته ولینه وخشونته وثقله وخفته، ولم صار هذا المحلول فیه محدثاً قدیماً دون أن یکون ذلک محدثاًوهذا قدیماً، وکیف یحتاج إلى المحال من لم یزل قبل المحال وهو عز و جل کان لم یزل، وإذا وصفتموه بصفة المحدثات فی الحلول فقد لزمکم أن تصفوه بالزوال، وما وصفتموه بالزوال والحدوث فصفوه بالفناء، لأن ذلک أجمع من صفات الحال والمحلول فیه، وجمیع ذلک متغیر الذات، فإن کان لم یتغیر ذات الباری تعالى بحلوله فی شیء جاز أن لا یتغیر بأن یتحرک ویسکن ویسود ویبیض ویحمر ویصفر وتحله الصفات التی تتعاقب على الموصوف بها حتى یکون فیه جمیع صفات المحدثین ویکون محدثا، تعالى اللّه‏ عن ذلک علوا کبیرا. ثم قال رسول اللّه‏ صلى‏ الله‏ علیه‏ و‏آله: فإذا بطل ما ظننتموه من أن اللّه‏ یحل فی شیء فقد فسد ما بنیتم علیه قولکم. قال: فسکت القوم وقالوا: سننظر فی أمورنا. احتجاج، ۱ / ۲۲٫
[۲] . جوادى آملى، عبداللّه‏: ، علیّ بن موسى الرضا علیه‏ السلام والفلسفة الإلهیة، ۲۵٫

[۳] . حسن زاده آملى، حسن: انه الحق، ۴۲٫

[۴] . حسن زاده، حسن: وحدت از دیدگاه عارف و حکیم، ۷۶٫

[۵] . شرح قیصرى، ۱۴۳٫

[۶] . حسن ‏زاده آملى، حسن: انه الحق، ۴۲٫

[۷] . حسن زاده آملى، حسن: انه الحق، ۴۵٫

[۸] . حسن زاده آملى، حسن: انه الحق، ۴۶٫

[۹] . التوحید، ۴۵۳؛ عیون اخبار الرضا علیه‏ السلام، ۱ / ۱۹۰؛ بحار الانوار ۱۰ / ۳۳۷٫

[۱۰] . التوحید، ۲۴۶؛ بحار الانوار، ۱۰ /۱۹۷٫

[۱۱] . حسن زاده آملى، حسن: انه الحق، ۶۱٫

[۱۲] . حسن زاده آملى، حسن: انه الحق، ۶۹٫

[۱۳] . ملکى تبریزى، میرزا جواد: لقاء اللّه‏، ۱۹۲٫

[۱۴] . عیون الاخبار، ۱ / ۱۵۳؛ بحار الأنوار، ۴ / ۲۳۰، از التوحید و عیون الأخبار.

[۱۵] . التوحید، ۸۰؛ بحار الأنوار، ۳ / ۲۹۹، از التوحید صدوق رحمه اللّه‏
[/][/]

[="Blue"][="3"]در کتاب ۸۲ پرسش اثر شهید محراب ، آیة اللّه سیّد عبد الحسین دستغیب در باب توحید پرسش و پاسخی از ایشان ذکر شده که به شرح زیر است : سوال : ((داخل فى الاشیاء لاکشى ء داخل فى الشى ء و خارج من الاشیاء لاکشى ء خارج من شى ء)).توضیح حدیث فوق را بیان فرمایید. آنهایى که به وحدت وجود قائلند چه مى گویند و ردّ آنها چیست ؟ جواب :مورد سؤال جمله اى است از حدیثى که در کتاب اصول کافى از حضرت امیرالمؤ منین ( علیه السّلام ) نقل نموده و مفاد این حدیث بیان تنزیه حق تعالى از اوصاف و احوال جسم و جسمانیات است و تمام حدیث این است :((سئل امیرالمؤ منین ( علیه السّلام ) بم عرفت ربک ؟ قال :بما عرّفنى نفسه ، قیل :وکیف عرّفک نفسه ، قال :لا یشبهه صورة ولا یحس بالحواس ولا یقاس بالناس ،قریب فى بعده بعید فى قربه فوق کلّ شى ء ولا یقال شى ء فوقه ، اءمام کل شى ء و لایقال له اءمام ،داخل فى الاشیاء لا کشى ء داخل فى شى ء و خارج من الاشیاء لاکشى ء خارج من شى ء،سبحان من هو هکذا و لا هکذا غیره ولکل شى ء مبتدء)).[۱] ترجمه حدیث : سؤ ال گردید از امیرالمؤ منین ( علیه السّلام ) به چه چیز شناختى پروردگارت را؟ فرمود: به آنچه شناسانید به من خودش را. گفته شد: چگونه شناسانید به تو خودش را؟ فرمود: شناسانید مرا به اینکه شبیه نیست هیچ صورتى را و احساس ‍ کرده نمى شود به هیچ یک از حواس و قیاس کرده نمى شود به انسان یعنى جسم نیست و از صفات خلق منزه است ، از حیث احاطه علمیه و قدرتش به جمیع خلق نزدیک است با اینکه از حیث ذات و صفات از جمیع ممکنات دور است و از احاطه عقول و اوهام و افهام دور است . با اینکه نزدیک است به همه چیز؛ چون همه به او قائم هستند، فوق هر چیزى است از حیث قدرت و غلبه و کمال و جمیع صفات و گفته نمى شود که چیزى فوق اوست (فوق به حسب مکان نیست بلکه به رتبه و کمال است ) .((داخل فى الاشیاء)) یعنى خالى نیست شیئى از اشیا و جزئى از اجزاى عالم از تصرف و تدبیر او و حضور علمى او و افاضه فیض وجودش بر او. ((لاکشى ء داخل فى الشى ء)) یعنى نه مثل دخول جزء در کل مثل دخول روغن در شیر و نه مثل دخول عارض در معروض و نه مثل دخول متمکن در مکان ، مثل نشستن بر تخت و نه مثل دخول حرارت در آب ؛ زیرا هر یک از این سه قسم ، از اوصاف و حالات جسم و جسمانیات است .((خارج عن الاشیاء)) یعنى خارج است ذات مقدس او از اینکه مقارن و ملابس با اشیاء باشد و منزه است از اینکه متصف شود به صفات آنها. ((لاکشى ء خارج من شى ء)) یعنى نه مثل خروج چیزى از چیزى به خروج و بعد مکانى یا محلى و بالجمله معیت قیومیت الهیه باجمیع اشیا و شدت قرب و احاطه کلیه او با همه ، شبیه و نظیرى ندارد چنانچه مباینت او از جمیع اشیاى آن هم نظیرى ندارد بلى براى تقریب به ذهن به بعضى از وجوه مى توان به روح و نفس ناطقه انسانى مثال زد. مسلّم است که هیچ جزئى از اجزاى بدن نیست مگر اینکه مورد تصرف و تدبیر و احاطه نفس است با اینکه نسبت به هیچ جزئى نمى شود گفت روح در اوست پس هم در بدن است و هم خارج از بدن ، اما نه مثل دخول و خروج اجسام که قبلا ذکر گردید. و نیز قریب است به بدن از حیث تصرف و احاطه و دور است از بدن از حیث مقام ذات و استقلال و تنزه از عوارضات جسد.پوشیده نماند که قرب و بعد حقتعالى نسبت به جمیع عالم فوق قرب و بعد روح است نسبت به جسد که ذکر گردید و جایى که انسان از درک کیفیت قرب و بعد روح نسبت به جسد عاجز است پس به طریق اولى عاجز خواهد بود از درک کیفیت قرب و بعد حقتعالى :(( (فسبحان اللّه ) الذى لایدرکه بعد الهمم و لا یناله غوص الفطن )).[۲] [/][/]

[="Blue"][="3"]و اما سؤال از وحدت وجود: قائلین به وحدت وجود فِرَق مختلفه هستند و بعضى از آنها مى گویند وجود واحد حقیقى است و موجودات مکثره نمایشات و تجلیات اوست و به دریا و موجهاى آن مثال مى زنند و این حرف در نزد عقلا غیرمعقول است . چگونه عاقلى مى تواند باور کند که این همه موجودات مکثره که هر یک منشاء اثر خاص است تمام موهومات باشد و غیر از یک وجود بیش نباشد و تشبیه به دریا و موجهاى آن و مثالهاى دیگرى که زده اند خیلى بى باکى است. با اینکه ((لیس ‍ کمثله شى ء و سبحان اللّه عما یصفون )) علاوه بر این ، امورى که لازمه این مذهب است التزام به آنها موجب خروج از دین است و لذا حضرت آیت اللّه آقاى آقا سید محسن حکیم – رضوان اللّه علیه – که یکى از مراجع تقلید بودند، در شرح عروة الوثقى پس از نقل احوال قائلین به وحدت وجود مى نویسند:((حسن الظن بهولاء القائلین بالتوحید الخاص و الحمل على الصحة الماءمور به شرعا یوجبان حمل هذه الاقوال على خلاف ظاهرها والا فکیف یصح على هذه الاقوال وجود الخالق والمخلوق و الا مر و الماءمور والراحم والمرحوم ؟! …)).[۳] یعنى چون شرعا ماموریم به حسن ظن به هر کس که مسلمان است و نیز ماءموریم که اقوال و افعال هرمسلمانى را حمل بر صحت کنیم ، لذا مى گوییم قائلین به وحدت وجود، مراد آنها ظاهر کلامشان نیست ؛ زیرا مستلزم لوازم فاسده است که از جمله آنها انکار شرایع است بلکه معناى صحیحى قصد نموده اند وگرنه ظاهر این حرف با شرایع منافى است چنانچه قبلا گفته شد: (سُبحَانَ رَبِّکَ رَبِّ العِزَّةِ عَمَّا یَصِفُونَ…)[۴] (وَ مَا قَدَرُواْ اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ).[۵] پاک از آنها که عاقلان گفتند*****پاکتر زانکه غافلان گفتند


[/HR][۱] - اصول کافى ، ج ۱، ص ۸۶[۲] - (نهج البلاغه ، صبحى صالح ، خطبه اول )، باید دانست که شناخت حقیقت هرچیزى یک نوع احاطه و برترى برآن چیز است و آشکار است که آفریده شده هیچ گاه برآفریدگار، برترى نخواهد داشت تا به حقیقت او پى برد و به ذات او آشنا شود و اگر بشرى تصور کند که مى تواند به ذات خداوند پى برد، بداند که طالب امر محالى شده است :بکنه ذاتش خرد برد پى*****اگر رسد خس به قعر دریا و به راستى کمال معرفت خداوند، دانستن ناتوانى خود است از معرفت ذات بى زوال او و در اصول کافى امام باقر( علیه السّلام ) مى فرماید:((تکلموا فى خلق اللّه و لا تتکلموا فى اللّه فان الکلام فى اللّه لا یزداد صاحبه الاّ تحیّرا))، (کافى ، ج ۱، ص ۹۲).یعنى : ((درباره خلق خدا سخن گویید و درباره ذات او سخن نگویید؛ زیرا گفتگو درباره خداوند جز سرگردانى سخنگو نیفزاید)). و در روایت دیگر است : ((من نظر فى اللّه کیف هوهلک )).((هرکه در خدا بیندیشد که چگونه است هلاک گردد)).پس به جاى اندیشیدن در چگونگى ذات خداوند و چگونگى قرب او که جز سرگردانى بهره اى ندارد، باید بیندیشید در قدرتها و حکمتهاى بى نهایت خداوند که در تمام اجزاى جهان هستى نهفته است :برگ درختان سبز در نظر هوشیار*****هرورقش دفتریست معرفت کردگار و نیز باید آدمى ، کوچکى و ناتوانى و نادانى خود را در نظر گیرد و نسبت هستى خود را با جهان پهناور هستى بسنجد و حقارت و ناچیزى خویش را بشناسد تا طمع در شناخت ذات بى زوال خداوند بزرگ جهان آفرین ننماید.در محفلى که خورشید اندر شمار، ذره است*****خود را میانه دیدن شرط ادب نباشد و آنچه بى خردان مى گویند خدایى که به چشم دیده نمى شود و به حقیقت او کسى نمى رسد چگونه مى توان باور کرد، در جواب گوییم حیات را که بشر از شناخت حقیقت آن ناتوان است و تنها آثار آن را درک مى کند آیا انکار آن صحیح است و همچنین برق و نیز روح شریف انسانى و مانند آنها از موجوداتى که هستى آنها حتمى است ولى به شناخت حقیقت آنها راهى نیست و نیز از آنها پرسش مى کنیم آیا عقل دارید یا نه اگر بگویند داریم ، گوییم چیزى را که حس نکردید و ندیدید و به حقیقت آن نرسیدید چگونه باور دارید و اگر بگویند نداریم … مطلب تمام است :جهان متفق بر الهیتش*****فرو مانده در کنه ماهیتشنه ادراک در کنه ذاتش رسد*****نه فکرت به غور صفاتش رسدنه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم*****نه در ذیل وصفش رسد دست فهمکه خاصان در این ره فرس رانده اند*****بلا احصى از تک فرو مانده اند[۳] - مستمسک ، ج ۱، ص ۳۹۱[۴] - صافات /۱۸۰[۵] - انعام /۹۱[/][/]

پرسش:
من احادیث زیادی در مذمت صوفیه شنیدم اما وقتی از قول علما و این احادیث می خواهم بحث کنم طرف مقابل در صحت این احادیث شک و از من قبول نمی کند و من هم علم رجال بلد نیستم می خواهم دوستان احادیث مرتبط را گذاشته و با علم رجال بررسی کنند.


پاسخ:
پيشوايان راستين اسلام که حافظان دين اند، بيش از همه با افکار انحرافي و بدعت ديني مبارزه مي کردند و پيروان خويش را از پيروي صوفيان و هر گروه باطل ديگر بر حذر داشتند و در اين باره احاديث فراواني از معصومين (عليهم السلام) وارد شده است؛ تا آن جا که مرحوم شيخ حر عاملي (متوفاي 1104 هـ ق) صاحب کتاب وسائل الشيعه در کتابي به نام الاثني عشريه ، رواياتي در انکار و نکوهش آنان نقل کرده است. وي مي نويسد :
« تمام شيعيان، فرقه هاي صوفيه را انکار نموده اند و از امامان خويش احاديث بسياري در نکوهش آنان نقل کرده اند و علماي شيعه کتاب هاي بسياري را در ردّ اين فرقه و اثبات کفر آنان تأليف نموده اند که از آن جمله کتاب شيخ مفيد در ردّ اصحاب حلاج است که در آن آمده است : صوفيه در اصل دو فرقه : حلوليه و اتحاديه مي باشند.»(1)

در منابع مختلف ، رواياتي از ائمه (عليهم السلام) در مذمت صوفیان مطرح شده که به برخي از آنها اشاره مي کنيم:
از بررسي روايات معلوم مي شود طبق نقل شيخ طوسي در امالي اولين شخصي که به پيدايش اين گروه اشاره فرموده خود پيامبر گرامي اسلام( صلوات الله عليه و آله) بوده اند.

  1. حضرت در حديثي طولاني ضمن بیان نصايح و سفارشاتي به ابوذر غفاري مي فرمايد:« يا اباذر يکون في آخر الزمان قوم يلبسون الصوف في صيفهم و شتائهم يرون أن لهم الفضل بذلک علي غيرهم اولئک يلعنهم ملائکة السماء و الارض ؛ اي اباذر! در آخر الزمان قومي پيدا مي شوند که در تابستان و زمستان لباس پشمينه مي پوشند و اين عمل را براي خود فضيلت و نشانه زهد و پارسايي مي دانند آنان را فرشتگان آسمان و زمين لعن مي کنند.»(2)
  2. به سند صحيح از « احمد بن محمد بزنطي » روايت کرده اند که مردي به امام صادق(ع) عرض کرد : در اين زمان قومي پيدا شده اند که به آنها صوفي مي گويند. درباره آن ها چه مي فرماييد؟ امام (ع) در پاسخ فرمود:« انهم اعداءُنا فمن مال اليهم فهو منهم و يحشرمعهم سيکون اقوام يدّعون حبّنا و يميلون اليهم و يتشبهون بهم و يلقبون انفسهم بلقبهم و يأوّلون اقوالهم ألا فمن مال اليهم فليس منّا و إنّا منهم برآء و من انکرهم و ردّ عليهم کان کمن جاهد الکفار بين يدي رسول الله (ص)؛ آنها ( صوفيان ) دشمنان ما هستند ، پس هرکس به آنها ميل پيدا کند از آنان است و با آن ها محشور خواهد شد به زودي کساني پيدا مي شوند که ادعاي محبت ما را مي کنند و به ايشان نيز تمايل نشان مي دهند ، خود را به ايشان تشبيه نموده و لقب آنان را بر خود مي گذارند و گفتارشان را تأويل مي کنند . بدان که هرکس به ايشان تمايل نشان دهد ؛ از ما نيست و ما از او بيزاريم و هرکس آنها را رد کند مانند کسي است که در حضور پيامبر (ص) با کفار جهاد کرده است.»(3)
  3. به سند صحيح از « بزنطي » و « اسماعيل بن بزيع » از امام رضا عليه السلام روايت شده است که آن حضرت فرمود:« مَن ذُکِرَ عِندَهُ الصُوفِيَة وَ لَم ينکرهم بِلِسانِه و قلبه فليس منّا و مَن انکرهم فکأنّما جاهد الکفار بين يدي رسول الله (ص)؛ هر کس نزد او از صوفيه سخن به ميان آيد و به زبان و دل انکار ايشان نکند، از ما نيست و هر کس صوفيه را انکار نمايد، گويا اين که در راه خدا و در حضور رسول خدا (ص) با کفار جهاد کرده است.»(4)
  4. در کتب معتبر روايت کرده اند که امام حسن عسکري (عليه السلام) فرمودند : « از امام صادق (عليه السلام) از حال « ابوهاشم کوفي » صوفي، بنيانگذار تصوف در اسلام، سوال کردند، ايشان فرمودند» : إنّه کان فاسدَ العقيدة جدّا و هو ألّذي ابتدع مذهبا يقال له التصوف و جعله مفرا لعقيدته الخبيث ؛ ابوهاشم کوفي جدّاً فاسد العقيده است او همان کسي است که از روي بدعت، مذهبي اختراع کرد که به آن تصوف گفته مي شود و آن را فرارگاه عقيده خبيث خود ساخت.»(5)

    برای مطالعه بیشتر درمورد نقد صوفیه از مقاله زیر هم میتوانید استفاده کنید
    [h=1]بررسی نقد صوفیه در سخنان ائمه علیهم السلام[/h]
منابع:
1.(الاثني عشريه ص53)
2.(خيراتيه ج1 ص38) و (عبقري حسان ج2 ص54) و (مستدرک سفينه ج6 ص398) و (دايرة المعارف علامه شيخ محمد حسين اعلمي ج4 ص115 و ج 20 ص243 چاپ تهران) و (وسايل الشيعه ج11 ص508 چاپ بيروت) و (المحاسن للبرقي ص208) و (الاصول ص27) و (بحارالانوار ج74 ص91 و ج77 ص93 چاپ اسلاميه) و (سفينة البحار ج2 ص57 انتشارات فراهاني تهراني و ج 5 ص96 چاپ اسوه قم) و (طرائق الحقائق ج1 ص209) و (ميزان الحکمة ج5 ص462) و (عين الحيوة ص576) و (تنبيه الغافلين ص13) و (مجموعه ورّام ص66 چاپ بيروت) و (مکارم الاخلاق طبرسي ص471) و (امالي شيخ طوسي ج2 ص152) و (اعلام الدين ديلمي ص204 چاپ موسسه آل البيت) و (انوار النعمانية ج2 ص295)

3.(اثني عشريه/ص33) و (سفينة البحار چاپ فراهاني ج2 ص57 و در چاپ اسوه قم ج5 ص 197) و (انوار نعمانيه سيد نعمت الله جزايري ج2 ص293 چاپ تهران) و ( منهاج البراعه علامه خوئي ج6 ص304) . ( طرائق الحقائق ج1 ص208 چاپ کتابخانه باراني) و (خيراتيه ج1 ص 36) و (البدعة و التحرف ص113) و (مصابيح الدجي ص244) و (حديقة الشيعة ص562) و (کشکول علامه بحراني ج3 ص229) و (فضايح الصوفيه ص35) و (بين التصوف و التشيع ص584 چاپ بيروت) و (صفوة الاخيار ص238 چاپ مشهد) و الفصول التامه رازي.)

4.(سفينه البحار/ج2/ص57 چاپ فراهاني تهران و ج5 ص197 چاپ اسوه قم)) و ( مستدرک الوسائل ج12 ص 323) و (مستدرک سفينة الحار ج2 ص398) و البدعة و التحرف ص112) و (دايرة المعارف اعلمي ج20 ص243) و (طرائق الحقائق ج1 ص212) و (حديقة الشيعه ص563) و (مصابيح الدجي ص244) و کشف المعارف مستعليشاه ص18) و (اثني عشريه شيخ حر عاملي ص32) و (تنبيه الغافلين ص12) و (انوار النعمانيه ج2 ص293)

5.(حديقه الشيعه/ص563-564) و (اثني عشريه ص33) و (طرائق الحقائق ج1 ص209) و (بين التصوف و التشيع ص585 چاپ بيروت) و ( منهاج البراعه علامه خوئي ج14 ص8) و (عرفان و تصوف ص86) و (فضايح الصوفيه ص41) و (البدعة و التحرف ص126) و )سفينة البحار ج2 ص57 چاپ فراهاني تهران و ج5 ص198)

موضوع قفل شده است