جمع بندی بررسی احادیث وارد در مورد صوفیه

تب‌های اولیه

50 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

[="Blue"][="3"] تضادهاى درونى ناشى از التقاط
هر مكتب التقاطى خواه ناخواه گرفتار انواعى از تضاد مى شود و به اصطلاح اين از قبيل قضايايى است كه قياساتها معها (دليلش با خودش مى باشد) زيرا طبيع التقاط، گرفتن اصول مختلف از سرچشمه هاى ناهمگون است، فى المثل كسى كه بخواهد كمونيسم را كه بر اساس ماترياليسم بنا شده با اسلام كه بر اساس خدا پرستى است بياميزد، و به اصطالح نوعى كمونيسم اسلامى! به وجود آورد، خواه ناخواه گرفتار انواع تضادها مى شود، چرا كه ماترياليسم نمى تواند با خداپرستى قرين گردد.
اگر بخواهيم تضادهائى را كه تصوف با آن گرفتار شده بشمريم سخن به درازا مى كشد و نياز به تأليف كتاب مفصلى ارد، در اينجا تنها به چند قسمت اساسى اشاره مى كنيم:
اوّل- از كار انداختن استدلالهاى عقلى و كنار گذاشتن «پاى چوبين استدلاليان» و دورى از مدرسه و درس و بحث به عنوان اينكه از قيل و قال مدرسه چيزى حاصل نمى شود و... .
بشوى اوراق هم اگر همدرس مائى *** كه درس عشق در دفتر نباشد!
آنها در مخالفت با علم و استدلال و درس و بحث و دفتر و قلم، آنچنان راه افراط را پوئيده اند كه بعضى رسماً با خواندن و نوشتن و كتاب و همه مظاهر علم، اعلان جنگ داده اند. كه نمونه اى از سخنان عجيب سران بزرگ آنها را در اينجا مى آوريم:
الف- جنيد بغدادى كه از مشايخ معروف تصوف است معتقد بود كه خواندن و نوشتن سبب پراكندگى انديشه صوفى است.(1)
ب- شيخ عطار در شرح حال بشر حافى مى نويسد او هفت صندوق از كتب حديث داشت همه را در زير خاك دفن نمود.
ج- شبلى مى گفت كسى را سراغ دارم كه وارد صوفيه نشد مگر اينكه جميع دارائى خود را انفاق كرد، و هفتاد صندوق كتاب (آرى هفتاد صندوق كتاب) كه خود نوشته و حفظ كرده، و به چندين روايت تصحيح نموده بود، در اين رودخانه دجله كه مى بينيد غرق كرد. (مقصود شبلى از اين آدم خود او بود!)
د- احمد بن ابى الخوارى كه از بزرگان طريقت است كتب خود را به دريا ريخت و گفت: «نعم الدليل كنت و لكن الاشتغال بالدليل بعد الوصول محال»;«تو خوب دليل و راهنمايى بودى، ولى پرداختن به دليل و راهنما بعد از وصول به مقصد محال است»!... .
اين كار و اين سخن اگر چه در كتاب تاريخ تصوف به اين ابى الخوارى نسبت داده شده ولى بعضى ديگر نظير آن را از ابوسعيد نقل كرده اند كه او كتابهايش را به دست خود زير خاك دفن كرد و گفت: نعم الدليل....
ه- و نيز از ابوسعيد نقل شده كه گفت: «راس هذا الامر كبس المحابر و خرق الدفاتر و نسيان العلم»;«آغاز اين برنامه برگرفتن دواتها، و پاره كردن دفترها، و فراموش كردن علم است»!
ز- و نيز از «ابوسعيد ابوالخير» نقل شده كه گفت: چون حالت به ما روى داد ديگر از كتب و دفاتر خود راحت نمى يافتم، از خدا خواستم كه مرا آسايش خاطرى دهد! خداوند به من تفضل كرد كتابها را از خود دور ساختم! و به تلاوت قرآن مشغول شدم از فاتحه الكتاب شروع كردم مى خواندم تا در سوره انعام به اين آيه رسيدم (قل اللّه ثمّ ذرهم)اينجا كتاب را بنهادم هر چه كوشيدم كه يك ايه ديگر پش روم راهى نيافتم و آن را (يعنى قرآن را) هم به گوشه اى گذاردم!
يكبار ديگر آنچه را در بالا آورديم مطالعه كنيد سپس ببينيد آيا اين گونه تعليمات ممكن است از متن اسلام برخاسته باشد؟
آيا قرآن كه نور مبين و هادى به كل خير و به تعبير اميرمؤمنان على(عليه السلام) در نهج البلاغه (بهار دلها و سرچشمه دانشها) در آن است و بهترين جلا دهنده قلب است «فيه ربيع القلب و ينابيع العلم و ما للقلب جلا غيره».
بايد در مراحل سير و سلوك كنار گذاشته شود؟
اين در حالى است كه حديث معروف و متواتر ثقلين مى گويد براى حلّ همه مشكلات به قرآن و اهل بيت(عليهم السلام) پناه بريد آيا قرآن و علم كه راه شناخت خداوند است و راهنماى طريق حق، مى تواند منفور باشد و مانع راه سير و سلوك الى اللّه؟
مى دانيم در روايت معروف از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نقل شده كه فرمود: «من حفظ على امتى اربعين حديثا ينتفعون بها فى امر دينهم بعثه اللّه يوم القيامة فقيها عالما».
مطابق اين روايت «هر كس چهل حديث نافع دينى حفظ كند (خواه از طريق كتاب باشد يا نقل يا حافظه) و به امت اسلامى برساند، روز قيامت در صف فقيهان و عالمان خواهد بود»، و به همين دليل بسيارى از علماى بزرگ براى عمل به اين حديث معروف نبوى كتابهاى اربعين نوشته اند. اينگونه تعليمات كجا و آن تعلمياتى كه مى گويد بايد كتابهاى حديث و غير حديث را در رودخانه و دريا افكند و غرق نمود و يا زير خاك دفن كرد كجا!
اينها خود اسناد زنده اى است بروارداتى بودن اين تعليمات و بيگانگى آن از تعليمات اسلامى كه شرح بيشتر آن در بحثهاى آينده خواهد آمد.
حـ جامى در «نفحات الانس» در شرح حال عين الزمان مى نويسد: او از خلفاى شيخ «فضل الدين» و بسيار فاضل و دانشمند بود; اوائل كه عزيمت صحبت شيخ كرد به كتابخانه آمد، و از لطائف علوم عقلى و نقلى مجموعه اى انتخاب نمود كه در سفر مونس او باشد.
مى گويد: چون نزديك خوارزم رسيدم شبى در خواب ديدم كه شيخ مى گفت اى گيلك! پشته را بينداز و بيا! چون بيدار شدم انديشه كردم كه پشته چيست؟ من از دنيا چيزى به همراه نياورده ام و حتى انديشه آن را نكردم، شب دوّم باز همين خواب را ديدم، شب سوم از شيخ پرسيدم شيخنا پشته چيست؟ گفت آن مجموعه اى است كه جمع كرده اى (از علم و دانشها)! چون بيدار شدم آن را در جيهون غرق كردم، چون به حضرت شيخ رسيدم گفت اگر آن مجموعه را نمى انداختى تو را هيچ فايده اى نمى بود!
اين طرز تفكر و اين گونه تعليمات را با تعلمياتى كه در اسلام درباره حفظ كتب و سپردن تعلميات اسلامى به آيندگان آمده است مقايسه كنيم تا تفاوت ميان اين دو روشن شود.
از جمله در حديث معروفى كه مرحوم شيخ حرّ عاملى در جلد 18 وسائل الشيعه و مرحوم شيخ انصارى در كتب رسائل از امام صادق(عليه السلام) نقل كرده اند مى خوانيم كه امام به يارانش فرمود: «احفظوا بكتبكم فانكم سوف تحتاجون اليها» طبق اين حديث امام(عليه السلام) دستور مؤكد در زمينه حفظ كتابها مى دهد.
باز در همين منبع در روايت ديگرى از همان امام(عليه السلام) مى خوانيم كه به مفضل بن عمر دستور داد و فرمود «اكتب و بث علمك فى اخوانك فان مت فاورث كتبك بينك فانه ياتى على الناس زمان حرج لا يانسون الا بكتبهم».
اين حديث معجز آسا و نظاير آن اهميت حفظ مواريث اسلام و آثار ائمه هدى(عليهم السلام) را به خوبى روشن مى سازد، و دستور مى دهد و به هر قيمتى بايد آنها را حفظ كرده و به نسلهاى آينده مسلمانان برسانند زيرا زمانى فرا مى رسد كه تنها پناهگاه امت اسلامى كتابهاى آنها است.


[/HR][h=5] 1. مدرك اين سخن را به طور مشروح در بحثهاى آينده آورده ايم.
[/h][/][/]

[="Blue"][="3"]خلاصه و نتيجه گيرى
به اين ترتيب يكى از بارزترين خصيصه هاى عرفان التقاطى يعنى «تصوف» مبارزه و ستيز قاطع با علم و دانش و كتاب و انديشه است، در حالى كه خصيصه عرفان اسلامى در تمام مراحل پشتيبانى از علم و دانش است.
تا آنجا كه قرآن مقام خشيت را كه مهمترين مراحل عرفان است منحصر به علماء و اهل دانش مى شمرد (إِنَّمَا يَخْشَى اللهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ)(1) و مشاهده آيات عظمت حق را در پهنه آسمان و زمين مخصوص «اولوالالباب» و انديشمندان مى داند.(2)
در حديث معروفى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى خوانيم كه: معرفت خداوند از طريق علم حاصل مى شود و اطاعت و بندگى خدا نيز از همين طريق صورت مى گيرد، حيات دلها در علم است و نور بصيرت زائيده آن است:«ان العلم حيات القولب من الجهل و نور الابصار من العمى... و بالعلم يطاع اللّه و يعبد و بالعلم يعرف اللّه و يوحد»: «با علم اطاعت خدا مى شود و با علم معرفت پروردگار و توحيد حاصل مى گردد.(3)
اصولا عرفان صحيح راهى جز علم و آگاهى ندارد، و به همين دليل يك فريضه بزرگ الهى شمرده شده كه حديث: «طلب العلم فريضة» شاهد گوياى آن است.(4)
و كمال دين در علم شمرده شده: «قال اميرالمؤمنين على(عليه السلام) اعلموا ان كمال الدين طلب العلم و العمل به».(5)
آنها كه علم را سدّ راه سلوك الى اللّه مى شمرند، و كتاب و دفتر و قلم و دوات نزد آنها موجوداتى ممنوع و قاچاق محسوب مى شود مصداق بارز حديث امام صادق(عليه السلام) هستند كه مى فرمايد: «العامل على غير بصيرة كالسائر على غير الطبق لا يزيده سرعة السير الابعدا».(6)
كسى كه بدون آگاهى عمل كند مانند مسافرى است كه از بيراهه مى رود، هر قدر سريعتر در مسير خود راه برود از مقصد اصلى دورتر مى شود و به فرموده پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله): خرابى كار چنين افرادى از اصلاحشان بيشتر است «من عمل على غير علم كان ما يفد اكثر مما يصلح».(7)
دوّمـ عرفان التقاطى، حريم احكام اسلامى را مى شكند.
در عرفان اسلامى احكامى كه از قرآن و سنت به دست آمده كاملا محترم است، و يا به تعبير ديگر رعايت اصول و احكام شريعت گام اول براى سير و سلوك است، و سالكان طريقت هرگز به خود اجازه نمى دهند كه براى وصول به حقيقت كمترين تخطى و انحرافى از احكام شريعت پيدا كنند، در حالى كه در عرفان التقاطى (تصوف) اين معنى نه تنها مجاز شناخته شده، بلكه احياناً مورد توصيه نيز قرار گرفته، و به عنوان يك الگو مطرح شده است.
نمونه هاى روشن اين معنى را در كتاب احياء العلوم به نقل از مشايخ تصوف و عرفان مى توان يافت، و شايد همان سبب شده است كه بعضى از دانشمندان معروف اهل سنت مانند ابوالفرج ابن الجوزى الحنبلى كه به گفته مرحوم محدّت قمى يد طولانى در تفسير و حديث و وعظ و ساير علوم اسلامى داشته، كتابى به نام اعلام الاحياء باغلاط الاحياء نوشته و قسمتى از اين گونه انحرافات را بر او خرده گرفته، و در كتاب ديگرى بنام تلبيس ابليس قسمتهايى از كتاب احياء العلوم را با ذكر اسناد و مدارك مورد انتقاد شديد قرار داده است كه قسمتهايى از آن را به عنوان شاهدى براى موضوع مورد بحث در اينجا مى آوريم.(8)
ابو حامد غزالى مى گويد:
1ـ يكى از شويخ در آغاز كار چون از شب خيزى كسل مى شد بر خود الزام كرد كه شب را تا به صبح روى سر بايستد! تا اينكه نفس او از روى رغبت و ميل به شب خيزى مبادرت كند!
2ـ ديگرى براى اينكه دوستى مال را از دل بيرون كند تمام اموالش را افروخته و در دريا ريخت زيرا مى ترسيد اگر به مردم ببخشد گرفتار ريا شود!
3ـ ديگرى به منظور عادت كردن به حلم و بردبارى كسى را استخدام كرده بود كه در ميان اجتاماعات او را به باد فحش و دشنام بگيرد!
ابوالفرج پس از نقل اين داستانهاى عجيب، مى نويسد: تعجّب من از ابو حامد عزالى بيشتر است تا از كسانى كه اين اعمال خلاف را انجام مى دادند، زيرا او پس از نقل اين داستانها نه تنها هيچگونه مذمتى از آنها نكرده، بلكه اين حكايات را براى تعليم و تربيت ديگران بيان كرده است!
آيا جايز است كسى شب را تا به صبح روى سر بايستد تا خون به صورتش باز گردد و توليد بيماريهاى خطرناك كند؟
مطابق كدام قانون مى توان اموال را به دريا ريخت با آنكه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از اتلاف مال نهى كرده است؟
آيا بدون جهت دشنام و فحش به مسلمان دادن جائز است؟ و آيا استخدام مسلمانى براى اين عمل زشت روا است؟
او در پايان اين سخن مى گويد: ابوحامد فقه را به تصوّف بسيار ارزان فروخته است!
4ـ داستان لص حمام (دزد گرمابه) يكى ديگر از داستانهائى است كه غزالى از يكى از شيوخ به نام «ابن كزينى» نقل مى كند كه: من زمانى وارد يكى از مناطق شدم و در آنجا حسن سابقه اى پيدا كردم و به خوبى و درستكارى معروف شدم. براى نجات از اين حس شهرت روزى به گرمابه اى رفتم و لباس گرانبهائى را دزديده، و زير لباسهاى كهنه و مندرس خود پوشيدم، از گرمابه خارج شدم آهسته راه مى رفتم، مردم دويدند مرا گرفته و جامه هاى كهنه را ازمن بركندند، و آن لباسهاى پر قيمت را بيرون آوردند، پس از اين واقعه در ميان مردم به دزد حمام مشهور شدم و به اين وسيله نفس من راحت شد!!
غزالى پس از نقل اين حكايت مى گويد اين گونه خودشان را رياضت مى دادند تا از توجه مردم و نفس راحت شوند، و اى بسا «اهل حال»! اين گونه كارهائى كه بر خلاف دستور فقه است براى اصلاح قلب مرتكب مى شدند و بعداً اين تقصير صورى! را جبران مى كردند، همانگونه كه آن مرد در حمام كرد! ابوالفرج ابن الجوزى پس از نقل اين سخنان مى گويد: سبحان اللّه چه كسى غزالى را از دايره فقاهت بيرون كرد و به تأليف اين كتاب وادار نمود؟!
تعجّب در اين است كه تنها به نقل آنها قناعت نمى كند، بلكه از آنها مدح و تمجيد كرده، و صاحبانش را اهل حال مى نامد!
چه حالى از اين بدتر كه شخص صلاح و درستى خود را از در مخالفت با دستورات شرع بداند؟!
آيا هيچ راه صحيحى براى اصلاح قلب نبود كه به اينگونه امور بپردازند؟ و آيا روا است كه مسلمان نام دزد را بر خود بگذارد و خودش را سارق معرفى كند؟
آيا جايز است در اموال مردم بدون جلب رضاى صاحبانش تصرف كند؟ با آنكه «احمد» و «شافعى» (پيشواى غزالى) تصريح كرده اند اگر كسى جامه اى كه نگهبان بر آن است از حمام بدزدد بايد دست او را قطع كرد (پايان سخنان ابوالفر ابن الجوزى).(9)
وجود اين گونه تضادها در يك مكتب التقاطى عجيب نيست; از يك سو سخن از اسلام در ميان است، و از سوى ديگر تعليمات وارداتى غير اسلامى ايجاب مى كند كه اين سدّها شكسته شود و راه به سوى هدفى كه دارند باز گردد.
آيا ممكن است شكستن حريم احكام مسلم اسلامى، آن هم به اين صورت زننده و غير منطقى، حمل بر آزادنگرى و آزادانديشى شود؟ مگر يك فرد مسلمان مى تواند در برابر احكام خدا و در جهت مخالف آن آزاد باشد؟
سوّمـ عرفان التقاطى بنيان گذار «تفسير به رأى» است.
در عرفان اسلامى همه جا سخن از محتواى وحى و تعليمات قرآن و سنت است، و يك مرد عارف مسلمان هرگز به خود اجازه نمى دهد افكار خود را بر قرآن و سنت تحميل كند، و آن را به آن گونه كه ميل و خواست او است، تفسير كند.
او در تفسير آيات و روايات معتبر اسلامى ضوابطى را رعايت مى كند كه با قواعد ادبى و مفاهيم لغوى و قرائن حاليه و مقاليه و متفاهم عرف در باب الفاظ و خلاصه آنچه كه در فهم مقاصد از الفاظ و عبارات معتبر است سازگار باشد.
ولى در عرفان وارداتى و تصوّف الفاظ از اين قواعد و ضوابط آزاد مى گردد، و مانند موم به هر شكلى لازم باشد در مى آيد، و تفسير به رأى بر متون اسلامى حاكم مى شود، و الفاظ به صورت كنايات و مجازات در مى ايد، و مفاهيم ذوقى و شعرى جانشين مفاهيم اصيل و واقعى مى شود و به اين ترتيب پيش داورى ها بر آيات و روايات تحميل مى گردد، و متون اسلامى همان مى گويد كه آنها مى خواهند. تعريفى كه شيخ عطار در آغاز كتاب تذكرة الاولياء درباره مشايخ صوفيه دارد مى تواند پرده از روى مطالب زيادى بردارد، او مى گويد: چون از قرآن و حديث گذشتى هيچ سخنى بالاى سخن مشايخ طريقت نيست... كه سخن ايشان نتيجه كار و حال است، نه ثمره حفظ و قال! و از عيان است نه از بيان است، و از اسرار است نه از تكرار است، و از علم لدنّى است نه از علم كسبى است، و از جوشيدن است نه از كوشيدن است، و از عالم ادبنى ربى است نه از عالم علمنى ابى است.(10)
دعوى اينگونه مقامات براى غير پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امام معصوم(عليهم السلام) ميدان وسيعى به دست مشايخ و سران آنها مى دهد كه به عنوان علم لدنى و آگاهى بر اسرار و نتيجه كار و حال به هر گونه تفسيرى براى متون اسلامى دست يازند.
مطالعه بعضى از تاسير قرآن كه به اين سبك نگاشته شده (مانند بخشهائى از تفسيرروح البيان فاضلبرسوئى) شاهد گوياى اين مطلب است.
بديهى است هر گاه الفاظ از قيد و بند قواعد و دستور زبان و مفاهيم لغوى و عرفى جدا شوند، تمام اصالت و ارزش خود را از دست مى دهند، و هر گروهى آنها را بر طبق ميل خود تفسير مى كنند، و قرآن و سنت به جاى اين كه رهبر و راهنما و الگو و اسوه باشد، توجيه گر، دنباله روافكار اين و آن خواهد شد، و وضع بسيار خطرناكى به وجود مى آيد كه نيازبه توضيح و شرح ندارد.
گرفتار شدن عرفان التقاطى در اين دام خطرناك نيز به خاطر همان طبيعت التقاط است كه وقتى افكار وارداتى بر متون اسلامى تطبيق نكرد، لاجرم بايد به كمك تفسير به رأى آنها را با يكديگر هماهنگ ساخت.
يكى از دلايل پيدايش فرقه هاى زياد در تصوف اين آزادى در تفسير آيات و احاديث است ك هر گروه طبق ميل خود نصوص اسلامى را تفسير و مطابق سليقه شخشى خود توجيه مى كند.
ممكن است بعضى از اين فرقه ها پيروان چندانى نداشته باشند ولى با اين حال همان فرقه نيز بعد از مدتى احتمالا به چند فرقه ديگر تقسيم مى شود، بعضى از اين فرق پس از مدتى منقرض مى شوند و در عوض فرقه هاى ديگرى به وجود مى آيد.


[/HR][h=5]1.. سوره فاطر - 28.
2. سوره آل عمران - آيه 269.
3. معالم الاصول، صفحه 8.
4. اصول كافى، جلد 1، صفحه 31، حديث 5.
5. اصول كافى، جلد 1، صفحه 3، حديث 4.
6. اصول كافى، جلد 1، صفحه 43.
7. اصول كافى، جلد 1، صفحه 44، حديث 3.
[/h][h=5]8.. تلبيس ابليس، صفحات 379 و 397.[/h][h=5]9.. تلبيس ابليس، صفحات 379 و 397.
10. تاريخ تصوف، صفحه 194.
[/h][/][/]

بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام و خداقوت

حرفهای عجیبی به اینها نسبت داده شده!!!

صحبتم روی حدیث حضرت علی(ع): تجلی بخلقه علی خلقه

a بوسیله b بر c تجلی کرده است.
خب بلا فاصله نتیجه گرفته میشود که:
a بوسیله c بر b تجلی کرده است.

از طرفی b غیر از c است.
پس a نمیتواند b یا c باشد.

به نظر میرسد این احادیث منظورشان بیشتر در مورد صفات باشد
ما در هر موجودی که مینگریم، آثاری از نظم، تدبیر و. ... می بینیم،
هر موجودی تا حدی نمایانگر صفات الهی است .... تا میرسد به بالاترین موجود در عالم امکان که جلوه گر صفات الهی است.
مثلاً رحمانیت، مهربانی، صلابت، هیبت ... حضرت امیر(ع) یا نبی اکرم(ص)
خب اینها که از خودشان ندارند؟
پس باید اندیشه کرد که صاحب آنها کیست، که مخلوقاتش چنیند!!!

اصلاً منطقی به نظر نمیاد که معنی این حرفها خود موجودات باشد.

[="Blue"][="3"]3ـ انگيزه هاى گرايش به «تصوف»
عرفان التقاطى مانند هر پديده اجتماعى ديگر از يك علت معين سرچشمه نمى گيرد، بلكه همه اين پديده ها معمولا علل و عوامل متعددى دارند كه دست به دست هم مى دهند و آنها را به وجود مى آورند.
در تحليل نهايى عوامل پيدايش تصوف در جوامع اسلامى، امور زير قطعاً دخالت دارد هر چند نمى توان گفت منحصر به اينها است:

1ـ گرايشهاى شديد مادّى
در بسايرى از جوامع، گروهى را كه نمى توانند با علائق مادى اشباع شوند به سوى عرفان سوق مى دهد، و هنگامى كه دست به عرفان اصيل نيابند طبعاً در اثناء راه گرفتار عرفان التقاطى مى شوند.
لذا مى بينيم هر زمان اقبال به مادّيات در جوامع اسلامى اوج گرفته و پس از مدتى مردم سر خورده شده اند بازار تصوف گرم شده است.
بدون شك علايق مادى نمى تواند روح تشنه آدمى را سيراب كند، ولى مهم اين است كه بايد در هر جامعه اى گروهى از دانشمندان آگاه به وضع زمان موجود داشته باشند و قلوب مردم را با عرفان صحيح الهى سيراب كنند تا گرفتار دام التقاط نشوند و اين خود حديث مفصلى دارد.


2ـ اسلام منهاى روحانيت
كه باب طبع رجال سياست در بسيارى از جوامع است، همانها كه از قدرت روحانيت بيم دارند و در عين حال مى خواهند با گرايش اسلامى جامعه هم صدا شوند، يكى ديگر از عوامل توجه به تصوف است، زيرا تصوف، روحانيت را هميشه كنار زده، و زمام امر را به دست پير و مرشد و ولى و قطب مى سپارد كه غالباً غير روحانى هستند.
لذا يكى از شرايطى كه بسيارى از مرشدان و شيوخ تصوف به مريدان خود مى كنند اين است كه از روحانيون فاصله گيرند، و سعى مى كنند آنها را به عنوان «علماى قشرى»، «زاهدان رياكار» و «واعظانى كه در خلوت كار ديگر مى كنند» از نظر مريدان خود بيندازند.
مى دانيم اسلام منهاى روحانيت مزاحم هيچ كس نيست نه سياستهاى استعمارى، نه سلطه هاى جبار و رژيمهاى طاغوتى، و نه هيچ دستگاه جبّار ديگر لذا در زمان طاغوت جمعى از مهره هاى اصلى درستگاه سلطنت صوفى يا متماميل به تصوف بودند.
فراموش نمى كنم يكى از چهره هاى خطرناك ساواك كه: در يكى از دستگيريهاى رژيم سابق با او روبرو شدم به من مى گفت: «ايمان من ازايمان شما مسلماً ضعيف تر نيست، من درويشم دم از مولى مى زنم و هر چه خواسته ام از او گرفته ام، اين از يك طرف، و امّا از طرف ديگر اگر ببينم كسانى با شاه مخالفت مى كنند يك ميليون نفر از آنها را به گلوله ببندم پروايى ندارم!»ـ ديدم اين درويش كلمه يك ميليون را چه آسان مى گويد؟!


3ـ آزادى عمل
بسيارند كسانى كه به خاطر انگيزه فطرى و درونى، و يا تربيت خانوادگى و شرايط محيط، مى خواهند داراى مذهبى باشند، ولى از سوى ديگر از احكام به اصطلاح دست و پاگير مذهب و حلال و حرام كه مزاحم اميال آنها است ناراحت اند. در اينجا به سراغ مذهبى مى روند كه بيشتر آنها را به سير در باطن سوق مى دهد، و همچون تصوف زياد به ظواهر شرع مقيد نمى كند.
درون و حال را مى نگرند، نى برون و قال را و به گفته خودشان به مغز اهميت مى دهند نه به قشر.
به همين دليل در گذشته يك مشت خوانين ظالم، و كسانى كه شغلهاى نامشروعى داشتند در زمره درويشان، و يا لااقل در سلك ايشان در مى آمدند،و پاى بند نبودن آنها را به قسمتى از احكام شرع، يك نوع آزاد منشى و قابليت انعطاف و وسعت مشرب، و به عكس تقيّد متشرعين را به احكام الهى يك نوع خشكى و خشونت مى پنداشتند.
و نيز به همين دليل بسيارى از جلسات صوفيان كانونى بود از وجد و سماع و مطالب ديگر!

4ـ تلاشهاى استعمار
عامل ديگرى براى اشاعه تصوف در بساير از مناطق محسوب مى شود، چرا كه صوفيان به حكم درون گرايى، چندان كار به برون ندارند، و به حكم «صلح كل» كه مذهب صوفى است مايلند با همگان كنار بيايند و در صلح و صفا زندگى كنند، و در تعلميات آنها مسائلى همچون جهاد و برخورد قهرآميز با دشمنان حق و عدالت، و پنجه افكندن در پنجه ظالمان و ستمگران، و قيام و شورش پرخروش بر ضد آنان محلى ندارد، به عكس خزيدن در گوشه خانقاه، و چشم برداشتن از جهان ظاهر، كاملا با افكار آنها سازگار است.
چه عاملى براى تخدير توده ها از چنين تفكراتى بهتر مى باشد؟ و لذا جاى پاى استعمار در تاريخ تصوّف به خوبى نمايان است، مخصوصاً در عصر و زمان ما. براى اينكه مذهب ـ مخصوصاً اسلام ـ را از صورت فعال بيندازند، و آن را به يك عامل تخدير مبدّل كنند اصرار بر تقويت خانقاهها، و رهبران اين فرق داشته و دارند.
البته شرح هر يك از اين عوامل نياز به بحث مستقل و مفصلى دارد و مقصود ما در اينجا تنها يك اشاره بود و عاقلان را اشارتى كافى است.


جنب و جوش اخير صوفيان
قبل از انقلاب شكوهمند اسلامى فعاليتهاى زيادى از فرق مختلف تصوف مخصوصاً در كشور ما ديده مى شد، ساختن خانقاهها، اشغال بعضى از مقامات حساس، همكارى عده اى از رجال با آنها، توسعه تبليغات و دعوت علنى به تصوف حتى نصب شعارهاى مخصوص بالاى سر درب خانه ها، همچنين نشر كتابها و جزواتى به نفع آنان و بالاخره كشيدن دامنه مطلب به صفحات روزنامه ها و امثال آن، همه شاهد يك جنب و جوش و «نهضت صوفيانه» بود، امروز هم در گوشه و كنار اين فعاليتها از سر گرفته شده است.
بعضى ممكن است تعجب كنند كه چرا در عصر و زمان ما كه عصر فعاليت و كار محسوب مى گردد هنوز تعلمياتى همچون تعلميات متصوفه كه يادگار قرون تاريك زندگى انسانها است، و افراد را از مواجه شدن با حقايق زندگى به سوى يك سلسله تخيلات دعوت مى كند، خريدار دارد. به عقيده ما، اين مسئله ساده نيست و در واقع معلول يك سلسله عامل روانى و اجتماعى مى باشد كه در ذيل به آن اشاره مى شود.
1ـ عده اى ترديد ندارند كه اين جريانات مانند بسيارى از حوادثى كه در اجتماع ما مى گذرد، عامل و انگيزه سياسى دارد و همكارى عده اى از رجال طاغوتى هم كه معمولا شترشان به اين واديها نخفته است دليل بر اين موضوع مى دانند، و خلاصه اين سياست را جزيى از سياست كلى «تقويت اقليت مذهبى» و ايجاد تضاد و تفرقه و اختلاف كه در نقاط مختلف اجرا مى شود، مى دانند.
بررسى تاريخ معاصر نشان مى دهد كه هميشه دشمنان شرق، سعى داشته اند افكار مردم شرق را به يك نوع بى تفاوتى در برابر حوادث سوق دهند و مطمئناً هيچ چيز بهتر از افكار صوفيانه و صوفى مسلكى و خزيدن در گوشه خانقاه و پناه بردن به يك سلسله تخيّلات نظر آنها را تأمين نمى كرده است، لذا آنها مروج اين افكار و تعليمات بوده و هستند و مطمئناً هر قدر مردم اين سامانها به اين مسلكها روى آورند بار آنها سبك تر و مقاصد آنها عملى تر خواهد شد.
اين يكى از عوامل گرايش و گسترش اين مسلكها در كشورهاى شرقى است كه آثار آن در كشورهاى مختلف شرق به صورتهاى گوناگون به چشم مى خورد، حتى اگر در اعماق بعضى از مذاهب ساختگى كه در قرون اخير به وجود آمد دقّت كنيم خواهيم ديد كه در همه آنها يك نوع ريشه صوفيگرى و افكار صوفيانه وجود دارد.
اگر راستى كسى بخواهد امروز به دستور «جنيد بغدادى» عمل كند بايد تمام كتب و مطبوعات را بدور بريزد، با اينكه مى دانيم تمام كشورهاى دنياى امروز مى كوشند كه عظمت خود را با نشر و توسعه علم و دانش و مبارزه با جهل بيشتر كنند.
بنابراين بايد قبول كرد كه اينگونه سخنان يادگار دورانهاى تاريكى بوده كه مبارزه با علم احياناً امكان داشته و خريدارانى براى تعليمات غلط پيدا مى شده است.
2ـ بعضى ديگر معتقداند كه اين جريان يكى از لوازم و آثار تمدن جديد است; زيرا بسيارى از مردم (مخصوصاً مردم مشرق زمين) روى اقتضاء تربيت خانوادگى و محيط، به مسائل مذهبى علاقه مخصوصى دارند و خلاصه ميل دارند مسلمان و ديندار باشند، از طرفى بهره بردارى كامل و بدون قيد و شرط از وسايلى كه تمدن جديد در اختيار آنها قرار داده محتاج به يك آزادى عمل بى حساب است كه با مذاق متشرعين و دستورات مذهبى كه محدوديت هايى در هر قسمت قائل است، وفق نمى دهد، لذا عدّه اى كه نمى خواهند از هيچ يك از اين دو قسمت چشم پوشى كنند يعنى: به اصطلاح مى خواهند هم ديندار باشند و هم آزاد، دست به دامن تصوف مى زنند كه بيشتر آنها به «سير در باطن»! سوق مى دهد و نسبت به ظواهر شرع آنقدر پافشارى كه متشرعين دارند، نمى كند مخصوصاً بعضى از فرق آنها نسبت به ظواهر دستورات دينى كاملا بى اعتنا مى باشند، يا به قول بعضى: «درون و حال را مى نگرند، نى برون و قال را» و به گفته بعضى ديگر: «به مغز اهميت مى دهند نه به قشر!» كه نمونه هاى متعددى از آن با ذكر مدارك روشن در همين كتاب خواهد آمد.
وجود يك عده از افراد بى بندو بار و يك مشت خوانين ظالم و كسانى كه شغلهاى نامشروعى دارند در «زمره درويشان» يا لااقل «درسلك ايشان»! دليل بر اين مطلب مى دانند.(1)البته آن آزادى نسبى كه صوفى ها براى پيروان خو قائلند براى اينگونه افراد بسيار غنيمت است و نام آن را يك نوع «لطافت»! و «قابليت انعطاف و وسعت مشرب» در مقابل خشكى و خشونت اهل شرع مى دانند! و همين ها است كه جمعى از اين قماش اشخاص را سر سپرده سلسله هاى گوناگون تصوف كرده است.
از همه گذشته راستش را بخواهيد مجامع صوفى ها خالى از تفرّج و تنوع هم نيست، مخصوصاً براى افرادى كه كار روزانه خشن و سنگينى دارند وسيله خوبى براى رفع خستگى هاى روحى و فكرى و مايه تجديد نشاط است!
اشعار ذوقى آنها كه معمولا با آهنگهاى و صداهاى دلنوازى خوانده مى شود انسان را در عوالم ديگرى سير مى دهد. چنانچه در بحث «وجد و سماع» (رقص و موسيقى) خواهد آمد اين دو در ميان بسيارى از فرق تصوف در قديم بوده و حتى امروز هم وجود دارد كه به اصطلاح به آنها حال مى دهد.
بسيارى از آنها بكار گرفتن مواد مخدر و استفاده از آن را در مجالس خود مجاز مى دانستند و نشئه حاصل از آن رايك نشئه روحانى! مى پنداشتند.
بديهى است كه اين گونه جلسات باب طبع عده اى است و آن را بر جلسات مساجد كه خالى از همه اينها است ترجيح مى دهند.
3ـ دسته اى هم معتقداند كه جنبش تصوّف يك جنبش ملّى و ادبى است!
زيرا بعضى از بزرگان شعر و ادب ما در زمره متصوفه بوده اند و احياء آثار آنها بطور غير مستقيم با احياء تصوف ارتباط دارد، و چون بعضى براى زنده كردن اينگونه آثار كوشش بيشترى مى كنند، تصوف هم مورد توجه زيادترى واقع شده است!
4ـ بعضى هم عقيده دارند كه پناه بردن به بعضى از مردم به سلسله هاى تصوف عكس العمل تندروى هاى دسته اى از منتسبين به روحانيت است; اين دسته با اينكه به طور مسلم جزء روحانيون واقعى ما نيستند و افراد مطلع و آشنا به اوضاع نيز هرگز آنها را به اين مقام نمى شناسند; اما در عين حال از نظر افراد بيخبر و ساده لوح اعمال آنها مقياس سنجش حال ديگران محسوب مى شود; لذا وقتى ملاحظه مى كنند كه برخلاف دستورات عالى دينى، اين دسته توجه خاصى به جار و جنجال هاى مادّى پيدا كرده اند; نسبت به علماء بدبين شده به خانقاه پناه مى برند.(2)
اين بود علل عمده اى كه براى اين جريان ذكر مى كنند.
ممكن است كه همه اين جهات در اين جريان بى تأثير نباشد، اما گمان مى رود عامل اساسى و اصلى از موضوع اول(3)و دوم خارج نباشد، قرائنى هم كه گفته شد آن را به خوبى تأييد مى كند.
***


[/HR][h=5]1.. در ميان صوفيان كسانى بودند كه از دنياى بى بندو بار خويش به تصوف مى گريختند. ابراهيم ادهم و شبلى امارت و حكومت را رها كردند و پناه به تصوف بردند، شقيق بلخى از مشغله تجارت و قيل و قال بازار به خانقاه صوفيه روى آورد، ابومحمد سنبكى از راهزنى توبه كرد و درزى صوفيه درآمد، شيخ احمد ژنده پيل هم گويند كه از شرابخوارى و تبهكارى خويش به تصوف گريخت (ارزش ميراث صوفيه 166).
2.. ممكن است اين پرسش مطرح شود كه چه عواملى موجب گرديده تا عدّه اى از مسلمانان از ديگران جدا شوند، سپس همين افراد مجدداً به صورت گروهى با هم جمع آمده و مسلك تصوف را پايه گذارى كنند؟ براى پاسخ چنين پرسشى، در برخى از كتابهاى تحقيقى به علتهاى مختلفى استناد شده است كه از جمله در سرگذشتهايى كه به استحاله آرمانى بعضى از صوفيان مربوط مى شود آمده است كه صوفيان به علت تزكيه نفس، زهد شديد، توبه و بازگشت از گناه، راحت طلبى، گريز از مسئوليتهاى اجتماعى، فقر اقتصادى، وضع روانى، خيال پردازى، درون گرايى، خويشتن يابى، و خودآگاهى، تازه جويى، خستگى روحى، وازدگى علمى، گريز از مذهب مختار، تجديد حيات ملّى، وضع جغرافيايى منطقه اى، تأثير مذاهب غير اسلامى، واكنش در برابر فرمانروايان ستمگر، مخالفت با سياست روز و بسيارى علل ديگر به مسلك تصوف روى آورده اند.
از طرفى، هم اين عوامل متباين و مختلف و انگيزه هاى انفرادى موجب شده، تا نوعى تساهل و تا حدوى عدم تعّصب در بين افراد و اعضاى گروه صوفيه به وجود آيد و خود سبب پيگيرى و دوام مسلك تصوف در بين مسلمانان و سرزمين هاى اسلامى گردد و دنباله آن تا عصر حاضر نيز كشيده شود.
در اينكه چرا اين مسئله تا اين حد در بين مسلمانان تأثير داشه، لازم است، در اينجا براى آگاهى بيشتر به نمونه ها و جاذبه هاى ديگر مسلك تصوف نيز اشاره شود.
در تمام دوره هايى كه مسلك تصوّف رايج بود، بى شك، براى آن جاذبه هاى متنوعى نيز وجود داشت كه عده اى آن را مى پذيرفتند. كه از جمله مسئله «سماع» بود، موسيقى همراه يك سلسله سخنان عرفانى و محرّك، افراد پر شور و حساس را به خانقاهها دعوت مى كرد كه در مقايسه با دعوت ساده مذاهب و پند و اندرز اخلاقى، داراى جاذبه و تحريك بيشترى بود، همچنين جادوى كلام، از طريق نظم و نثر و تبليغات مؤثر و اشاره به كرامات بزرگان صوفيه و بيان عشق و محبت الهى، موجب تحريك احساسات گرديده عدّه اى را به خانقاهها مى كشيد.
همچنين گريز از مسئوليتهاى اجتماعى و گرفتاريهاى زيستى مضاعف نيز بكى از عوامل بود تا كسانى را كه زمينه داشتند منزوى كرده و آنان را به گوشه آرام خانقاهى بكشاند و اصولا خانقاه پناهگاه مناسبى براى اين نوع افراد بود. (دكتر محسن كيانى، تاريخ خانقاه در ايران صفحه 20 و 21).
3.ناگفته نماند قوى ترين عامل اين جنب و جوش صوفيان در ايران، جنبه سياسى دارد و جزء نقشه هاى استعمارى است، بدين جهت ترويج صوفيگرى در جان سياست رژيم طاغوتى پهلوى قرار داشت و از سالها ديده ميشد كه شرق شناسان از شرق و غرب و وزارت فرهنگ از ايران دست به دست هم داده بر اوج آن مى افزودند. مثلا «تذكرة الاولياء» شيخ عطار را از ثلث به اصطلاح مرحوم «گيپ» در اروپا چاپ كرده به ايران مى فرستادند! «اسرارالتوحيد» ابوسعيد خاورشناسى روسى «والنتين ژوكوفسكى» در پطرزبورگ (لنين گراد) پس از تحقيق چاپ مى كنند به ايران مى فرستند! وزارت فرهنگ ايران (در عصر طاغوت) صوفيگرى را درسى در دانشگاهها مى گرداند و سالانه بودجه هنگفتى در راه كتاب صوفيان خرج مى كرد (تحفة الاخيار، مقدمه 108).

[/h][/][/]

[="Blue"][="3"]شاهكار صوفيان!
صوفيها هم براى خود شاهكارهايى دارند و مانند همه اقليتها بيشتر از راه همين فوت و فن ها موجوديت خود را در مقابل مخالفين خود حفظ مى كنند.
در اينجا نمى خواهيم همه آنها را شرح دهيم، زيرا بعضى از آنها بايد در ضمن بحثهاى مناسب خود بعداً عنوان شود، چنانچه در بحث «عقل و عشق» نمونه آن را خواهيد ديد، ولى آنچه را در اينجا تذكر آن لازم به نظر مى رسد اين نكته است كه رؤساى صوفيه با تمام قوا مى كوشند كه خود و هواخواهان خود را يك طبقه عالى و ممتاز اجتماع معرفى كنند و خود را اهل يقين، اهل دل، اهل معنى، أهل اللّه، و ديگران را اهل ظاهر، اهل صورت، و قشر بى مسلك قلمداد كنند.
ولى با همه اين دعاوى، چون افراد باسواد و دانشمند در ميان آنها كمياب است(1) (البته دانشمندانى در ميان آنها بوده اند كه در بنيه علمى مسلك آنها كوشش فراوان كرده اند اما غلبه با كم سوادها يا بيسوادهااست) لذا با تشبث به همان دعاوى سعى مى كنند افراد پيروان خود را از علماء و روحانيان بزرگ دور نگاه دارند، زيرا ممكن است آنها با منطق نيرومند علمى زحمات فراوان آنان را در جلب اتباع خود درهم بريزند، لذا از نخستين موعظه هاى پير مى فروش يكى همين است كه از اين «معاشران ناجنس» احتراز كنند.
حربه هاى مهمى كه صوفيها هميشه براى بدبين ساختن توده مردم نسبت به علماء دين كه يگانه سدّ راه پيشرفت آنها محسوب مى شوند به كار مى برند، اين است كه آنها را اهل دنيا و آلوده به ريا و خودنمائى و دورروئى معرفى كنند و به اين گونه اشعار متمثل شوند:
واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مى كنند *** چون به خلوت مى روند آن كار ديگر مى كنند
مشكلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس *** توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر مى كنند
***
گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود *** تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود
***
اين تقوى ام بس است كه چون واعظان شهر *** ناز و كرشمه بر سر منبر نمى كنم!(2)
ضمناً براى تحقير سرمايه علمى علما كه خطرناكترين اسلحه براى كوبيدن منظق هاى غير علمى صوفيها به شمار مى رود، از آن به عنوان «علم رسمى» و «علم ظاهر» و «علوم قيل و قالى» و «الفاظ و اصطلاحات»! و مانند اينها ياد مى كنند(3) و علماء بزرگ دينى را قشرى و ظاهرى، و گاهى پا را بالاتر گذاره «راهزن راه حق»! مى خوانند، و نيز مى گويند: اگر ما را «اهل بدعت» و يا در بعضى از موارد «ملحد» معرفى كرده اند بواسطه همين بوده كه به عمق مطالب باريك ما نرسديه اندئ يا به اصطلاح اهل دل آشنا نبوده اند.(4)
تانگردى آشنا زين پرده بويى نشنوى *** گوش نامحرم نباشد جاى پيغام و سروش
جوانى را به خاطر دارم كه در شيراز در سلك آنها در آمده بود، و با اينكه قبلا حشرو نشر زيادى با اهل علم و روحانيين داشت بطور كلى معاشرت خود را قطع كرد، و مانند كسى كه از مريضى كه مبتلا به بيمارى مسرى است فرار كند از آنها مى گريخت، بعداً معلوم شد از جمله دستورات اوليه كه به او داده شده اجتناب كامل و كناره گيرى از علماء بوده است كه آن را تقريباً يك سّم مهلك براى او قلمداد كرده اند، البته اين گونه تبليغت سوء كار خود را د رافراد بى اطلاع نموده و يك حس بدبينى و تنفّر شديد در آنها ايجاد مى كند، به طورى كه بعضاً حاضر نيستند كوچكترين توضيحى درباره وضع مسلك خود بشنوند، و يا يك صفحه از كتاب هاى مربوط به اين قسمت را بخوانند و اين مطالب را سدّ راه وصول حق بدانند.
همين شاهكار عجيب است كه افراد اين جمعيت را كه معمولا از سرمايه هاى علمى بى بهره اند در مقابل سيل تبليغات علمى مخالفين بيمه مى كند! و انصافاً بايد تصديق كرد كه از نظر سياست داخلى، براى حفظ يك جمعيت غير علمى در مقابل حملات اهل علم، راهى بهتر از اين نيست كه نغمه «العلم هوالحجاب الاكبر» را ساز كرده و علم را بزرگترين مانع راه حق قلمداد كنند و افراد را نسبت به علماء و دانشمندان بدبين سازند بطورى كه آنها را دشمن خود بدانند.
شايد حديث معروف: «سيأتى زمان على النّاس يفرّون من العلماء كما يفر الغنم من الذئب»: «زمانى بيايد كه مردم از دانشمندان فرار كنند همانطور كه گوسفند از گرگ فرار مى كند!» اشاره به همين گونه موارد باشد.
ولى البته به كار زدن اين شاهكار هم آنقدر ارزان براى آنها تمام نمى شود زيرا همه كس حاضر نيستند زير اين بار بروند و بحث و گفتگوهاى منطقى را كه يگانه وسيله حل اين گونه مطالب، و تشخيص خوب و بد عقايد است كنار بگذارند، چه اينكه هيچ كس از علم زيان نمى بيند، و اگر در جهان چراغى براى پيدا كردن راه پرپيچ و خم سعادت باشد همان چراغ علم است، قرآن جمعيتهاى متعددى را به ما نشان مى دهد كه در مقابل بيان نافذ و منطق علمى نيرومند پيغمبران بزرگ نيز همين روش را معمول مى داشتند و مى گفتند: (لاَ تَسْمَعُوا لِهَذَا الْقُرْآنِ وَالْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ); «گوش به اين قرآن فرا ندهيد و به هنگام تلاوت آن جنجال كنيد، شايد پيروز شويد!(5) ولى مؤثر نشد و قرآن به آنها اين پيغام نورانى را رسانيد: (فَبَشِّرْ عِبَادِي الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمْ اللهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ);(6)«پس بندگان مرا بشارت ده! همان كسانى كه سخنان را مى شنوند و از نيكوترين آنها پيروى مى كنند، آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده و آنها خردمندانند».


[/HR][h=5]1.. در ميان صوفيه كسانى از مشايخ بودند كه حتى سواد خواندن و نوشتن نداشتند و اين راهم عيب نمى شمردند، ابوعلى سياه از مشايخ قديم، امى بود، نه چيزى مى توانست بنويسد و نه چيزى مى توانست بخواند. (تذكره الاولياء جلد 1، صفحه 5)
صلاح الدين زركوب از مشايخ «مولويه» امّى بود و حتى به موجب روايات به لفظ درست هم سخن نمى گفت، شيخ داود كبير از مشايخ شاذليه خواندن و نوشتن نمى دانست. (طبقات شعرانى، جلد 1، صفحه 188)
نزد بعضى از صوفيه اشتغال به علم، حجاب راه بود و در احوال عده اى از مشايخ هست كه دفاتر و امالى حديث فرو شسته اند و به خاك كرده اند! (ارزش ميراث صوفيه، صفحه 167)

2. صفى عليشاه (1316هـ) روحانيون معاصر زمان خود را رياكار و دروغگو شمرده و درباره آنان سروده است.
زين صدا گوش بر كن كابتر است *** بانگ غول است وعظ اهل منبر است
نيست صدقى غير تزوير و ريا *** زيرا اين عمامه هاى لابل
اعلميت را بهانه دان يقين *** نيست اعلم در ردا و پوستين
پس مخور اى جان فريب جامه را *** و اجتماع و شهرت و عمامه را
كرده هر جا باز شيطان لعين *** گرم دكانى به اسم شرع و دين
(حقيقة العرفان، جلد 3، صفحه 177 ـ 161).
3. نزد صوفيه آنچه علم فقها و حكما است ـ علم رسمى ـ از حق فقط نشانى مى دهد، عرفان صوفيه است كه مشاهده و دريافت او را ممكن مى سازد. از اين رو است كه صوفى از اهل مدرسه كنارى مى كشد و تربيت خود را به علماء و متشرعه مخصوص نمى دارد، و به همين سبب تعليم صوفيه در بين طبقات دهقانان و پيشه وران هم نفوذى دارد و حتى بعضى مشايخ بزرگ صوفيه از ميان همين طبقات برخاسته اند.
صوفيه از خيلى قديم فقهاء و محدّثان را به ديده تحقير مى نگريسته اند و آنها را اهل ظاهر مى شمرده اند و خود را صاحب اسرار مى دانسته اند و مدعى معرفت باطنى و علم قلب بوده اند. اين اختلاف بين صوفيه و فقهاء از قديم سبب شده است كه صوفيه مكرر از جانب فقهاء تعقيب شوند (ارزش ميراث صوفيه، صفحه 151 ـ 161).

[/h][h=5]4.. صوفيان موضوعات دينى و اسلامى را به دو صورت تقسيم كرده اند; يكى علم شريعت يا علم ظاهر كه مخصوص فقيهان و مفتيان شرعى است و ديگر علم طريقت يا علم حقايق و علم باطن كه مخصوص صوفيان است شامل: اعمال روحى و قلبى، و انسان شناسى و اخلاقى و راه هاى رسيدن به خداوند مى گرديد و علم شريعت را علم ظاهر و علم تصوف را علم باطن نام نهاده اند (تليس ابليس، صفحه 321).
«رُوَيم بن احمد» (303هـ) در اين مورد گفته است: خلقان همه رسم نگاه دارند، و اين طايفه «حقيت»! (ترجمه رساله قشيريه، صفحه 56) صوفيان با چنين تقسيمى راه خود را از فقيهان و متشرعان جدا كردند. صوفيان علماى مذهبى را قشرى و اهل ظاهر و بى خبر از حالات معنوى و مغرض و جاه طلب مى خواندند، و آنان را به داشتن چنين صفاتى نكوهش مى كردند (كيمياى سعادت صفحه 30 ـ 29 ـ روضات الجنان، جلد 1، صفحه 72 ـ مصباح الهدايه، صفحه 57) در يك مناظره اى كه بين شيخ احمد جامى ژنده بيل (536هـ) و عالمى به نام «سيد زياد ين» روى مى دهد، جامى به خود گمان برترى برده و با نوعى حالت پرخاش بدو مى گويد: «خاموش اى بى ادب، علمى تو از ميان پاى مستحاضه! فراتر نشود تو با احمد علم توحيد مى گويى؟! (مقامات ژنده بيل، صفحه 54).
5. سوره فصلت، آيه 26.
6. سوره زمر، آيه 17 و 18.
[/h][/][/]

سلمان14;374425 نوشت:
حرفهای عجیبی به اینها نسبت داده شده!!!

صحبتم روی حدیث حضرت علی(ع): تجلی بخلقه علی خلقه

a بوسیله b بر c تجلی کرده است.
خب بلا فاصله نتیجه گرفته میشود که:
a بوسیله c بر b تجلی کرده است.

از طرفی b غیر از c است.
پس a نمیتواند b یا c باشد.

به نظر میرسد این احادیث منظورشان بیشتر در مورد صفات باشد
ما در هر موجودی که مینگریم، آثاری از نظم، تدبیر و. ... می بینیم،
هر موجودی تا حدی نمایانگر صفات الهی است .... تا میرسد به بالاترین موجود در عالم امکان که جلوه گر صفات الهی است.
مثلاً رحمانیت، مهربانی، صلابت، هیبت ... حضرت امیر(ع) یا نبی اکرم(ص)
خب اینها که از خودشان ندارند؟
پس باید اندیشه کرد که صاحب آنها کیست، که مخلوقاتش چنیند!!!

اصلاً منطقی به نظر نمیاد که معنی این حرفها خود موجودات باشد.

سلام
حرف شما کاملا صحیح است اما صوفیه به این احادیث استناد می کنند به این معنی که موجودی جز خدا نیست لا موجود الا الله است و می گویند توحید العوام لا اله الا الله و توحیدالخواص لا موجود الا الله
اصلا منظور روایات را نمی فهمند فقط ادعا دارند که ما می فهمیم و همه جاهل اند! این ها معارف الهی است که شما بدان جاهلید(الا انهم هم الجاهلون و لکن لا یشعرون)

حضرت ایت الله صافی: لا موجود الا الله باعث شرمندگی است!
صحابه عالیقدر و محمد بن مسلم ها و ابان بن تغلب ها و صدها صحابه بزرگ و شیخ مفید ها و طوسی ها و علامه حلی ها با این مبانی عرفانی آشنا نبوده و متهم به داشتن آنها نشده اند.
آنان نه فصوص و شروح آن و نه اسفار خوانده بودند و نه با ابن فارض و ابن عربی اهل مفاوضه و محاوره بوده اند. انها در همان مکتب اهل بیت (علیهم السلام) کسب علم و معرفت نموده بودند.

بسیار اسباب شرمندگی است که قرآن کریم به شخص اول ممکنات و خواجه کاینات(ص) خطاب می فرماید:
((فاعلم انه لا اله الا الله))

و می فرماید:
((شهد الله انه لا اله الاهو و الملائکه و اولواالعلم))

ولی این مدعیان عرفان که خودشان و مریدانشان آنها را “عرفا” می خوانند می گویند:
توحید العوام لا اله الا الله و توحیدالخواص لا موجود الا الله

آیا توحیدی که پیامبر اعظم به دانستن آن مخاطب شده و توحیدی که خدا و ملائکه بر آن شهادت می دهند توحید عوام است؟ ما لکم کیف تحکمون؟

سلام
کارشناسان و مسئولین سایت لطفا موضوع را قفل نکنید تا به نتیجه برسیم

مرجع عالیقدر حضرت ایت الله مکارم شیرازی حفظه الله کتابی بر رد فرقه ضاله تصوف نوشته اند که خواندن آن خالی از لطف نیست اسم کتاب جلوه حق است

نمیدونم چرا وقتی نقد میکنیم بما میگن یا نفهمیدی یا بزرگان گفتن و از این حرفا /استاد فاطمی نیا فرمودند ملاک صحت عرفان علوم رسمی است مثل کلام و ...
واقعا باید تقوایی داشته باشیم تا حرف حق را قبول منیم

[="Blue"][="3"]

هیمان;374470 نوشت:
نمیدونم چرا وقتی نقد میکنیم بما میگن یا نفهمیدی یا بزرگان گفتن و از این حرفا

سلام
این سخن صوفیان و به ظاهر عرفا است که می گویند شما نمی فهمید! این ها اسرار الهی است به ما الهام شده و شما ظرفیت ندارید و یا بسیاری از سخنان که هر مدعی می تواند از آن ها بگوید
اما ما با یک سوال باطل بودنشان را ثابت می کنیم این که کسی ممکن نیست به کشف و شهود برسد اما خلاف کلام اهل بیت عمل کند.
کلام اهل بیت این است که اسرار را حفظ کنید.حالا سوال ما از این افراد این است که سلمانا شما صاحب اسرار هستید از کشف و شهود! مگر اهل بیت نگفتند این اسرار را افشا نکنید پس چرا خلاف دستور آن ها عمل می کنید؟؟!! ممکن است بگویند که شاگردانشان این کار ها را می کنند!! می گوییم این کتب (که نمی توانم اسم ببرم) را چه کسی نوشته جز خودشان؟؟
مرحوم میرزای قمی صاحب قوانین الاصول و اصولی و فقیه بزرگ عهد قاجار در رساله ای که بر رد اعتقاد ابن عربی مبنی بر مؤمن رفتن فرعون از این دنیا نوشته است، در بخشی از این رساله می گوید صوفیه در پاسخ به این اشکال که چرا خلاف آیات و روایات سخن می گویید، می گویند

این سخنان ما جزء اسرار است و عموم مردم طاقت شنیدن آن را ندارند و بنای قرآن و روایات هم سخن گفتن به اندازه عقول مردم بوده است

. بعد ایشان در پاسخ به این حرف چنین می نویسد

:«سَلّمنا که اسرار انبیا و ائمّه آن باشد که شما می گویید، لکن امر کرده اند به کتمان اسرار ایشان و نهی کرده اند از افشای آن ها در کمال تأکید. پس این فریاد کردن های این جماعت و این سخن ها را در میان مردم عوامّ گفتن، بلکه دشمنی با ایشان است؛ چنان که احادیث بسیار دلالت دارد بر حرمت افشای اسرار.و من هر چند قبول ندارم که آن اسرار این باشد که این جماعت می گویند؛ لکن اگر همین باشد که این ها می گویند، پس جواب امامهای خود را چگونه می دهند که ایشان گفتند: پنهان کنید، و این ها افشا می کنند؟

و بر فرض که متمسّک شوند در اثبات این معنی به حدیث پیغمبر صلی الله علیه و آله که فرمود: « لو علم أبوذر ما فی قلب سلمان لقتله» و در بعضی روایات: «لکفره»؛ یعنی اگر أبوذر می دانست در دل سلمان چه چیز است، هر آینه می کشت او را، یا حکم به کفر او می کرد.ما می گوییم که: شکیّ نیست که در این صورت لازم بود پنهان داشتن آنچه در دل داشت، و اگر اظهار می کرد، از مرتبه سلمانی در می رفت و فسق او ظاهر می شد که باعث قتل خود می شد، یا باعث تهمت او به کفر می شد، و لکن ابوذر که او را می کشت یا تکفیر می کرد از مرتبه ابوذری در نمی رفت، بلکه مرتبه او به سبب اطاعت و اتیان به تکلیف خود بالا می رفت…

پس چگونه شد که این جماعت اسرار به هر کس می گویند، حتی آن کسانی که قابلیت نوکری ابوذر را ندارند! و این ها قابل اسرار هستند و ابوذر قابل نبود؟!اگر انصاف باشد معلوم می شود که این جماعت، چقدر

گمراه

، و آن ها که تصدیق این ها می کنند چقدر بی خبر و دور از راهند! …»


ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند

کانرا که خبر شد خبری باز نیامد


سوال ما واضح است از ایشان! سلمنا این چیز هایی که می گویید اسرار است! چرا اسرار افشا می کنید در حالی که کلام اهل بیت است که اسرار افشا نکنید؟


هیمان;374470 نوشت:
استاد فاطمی نیا فرمودند ملاک صحت عرفان علوم رسمی است مثل کلام و ...

شما خودت گفتی بزرگان گفتن و از این حرفا نمی دانم اینطور است و آنطور است!بعد آقای فاطمی نبا را می آوری!
ببینید!
اگر از خود آقای فاطمی بپرسی که آیا حضرت آیت الله بهجت را به عنوان عارف قبول دارید یا خیر؟ قطعا خواهند گفت بله و ایشان عارفی کم نظیر است
من هم می گویم پس ببین خود آقای بهجت عرفان را چه معرفی می کند:
حضرت آیت الله بهجت :

مهم عمل به وظیفه شرعیه است، عمل به دستورات آسمانی عرفان واقعی را به انسان می نمایاند و به جایی می رسد که می گوید : « ما اعبد ربا لم اره » ، عرفان حقیقی از التزام کامل به تمامی دستورات شرع مقدس که اهم دستورات آن ترک معصیت در اعتقاد و عمل است، حاصل می گردد و منحصر به شخص مخصوصی نیست، بلکه برای همه می باشد و این التزام به عقیده و عمل، باید در همه باشد تا نتیجه دهد آن هم به مراتب.

خلاصه کلام:عرفان حقیقی و اسلامی این است و جز این نیست که فقط و فقط و فقط اجرای دستورات شرع (آنچه در قرآن و حدیث آمده) و غیر از این به گفته آیت الله وحید کشک است.
ممکن است کسی بپرسد عمل به دستورات شرع عرفان را چطور حاصل می کند؟


جواب:مَنْ عَمِلَ بِمَا يَعْلَمُ وَرَّثَهُ‏ اللَّهُ‏ عِلْمَ‏ مَا لَمْ يَعْلَم‏


هیمان;374470 نوشت:
واقعا باید تقوایی داشته باشیم تا حرف حق را قبول منیم

بله
اما متاسفانه گوش صوفیه به این حرف ها بدهکار نیست

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند[/][/]

[="Blue"][="3"]بسم الله الرحمن الرحیم
خواندن کتاب نگرشی بر فلسفه و عرفان اثر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله صافی حفظه الله به شناخت ماهیت جعلی فلسفه و عرفان مصطلح کمک بسیاری می کند.[/][/]

موضوع قفل شده است