این عدالته؟ چرا خدا منو با بیماری عذاب میده؟

تب‌های اولیه

57 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
این عدالته؟ چرا خدا منو با بیماری عذاب میده؟

با سلام و تشکر از سایت مفیدتون...

من پسری ام 22 ساله..
لکنت زبان دارم از بچگی..از 10 11 سال پیشم وسواس گرفتم...اوایلش وسواس نبود رفته رفته بدتر شدم...خونوادم هیچگونه کمکی نکردن بدترم کردن...همه چیمو از دست دادم..دوستام..درسم..کار..شخصیت..ارزش..غرور...

الان ب شدت از خدا بدم میاد..دوسش دارم ولی نمیتونم بفهمم این کجاش عدالته که همه چیمو ازم گرفته؟؟؟؟؟

میگن حکمته میگن صلاحش این بوده..خب وقتی این مشکلات منو از خدا دور میکنه این کمجاش حکمته؟؟

حکمته ی جوری زندگیمو بسازه که گناه کنم بعدم عذاببده شاد بشهمثلا"

من فک میکنم ینی مطمئنم خدا منو عذاب میده..قشنگ معلومه..از بچگی ی جوری زندگیمو ساخته که همش گناه همش سختی ..
الان بشدت افسرده شده ام..فقط میخام بمیرم...

الان توخدمتم..وقتی ب بعد خدمت فک میکنم که باید کار کرد زندگی کرد متنفر میشم از خدا دنیا خونوادم خودم..

تو یکی از تالارهای روانشناسی تچنتا تاپیک دارم.... ..انقد حرف زدیم که دیگه تاپیکهام بسته شدن ولی بجای نرسیدم..بدتر هم میشم..دیقه دیقه وضع روحیم بدتر میشه....افکار وسواسم داره دیوونم میکنه...
http://hamyaryiran.ir/thread4845.html
http://hamyaryiran.ir/thread9333-4.html#post61197

اینم ادرس تاپیکهام...

چیکار کنم؟:((لطفا" کمکم کنید

اینم بگم خ دوس داشتم نماز خون بشم..زندگی با برنامه داشه باشم..:(همه چیم داغون شد

پاسخ کارشناس

با نام و یاد دوست


کارشناس بحث: استاد حامی

سلام و عرض ادب و احترام خدمت شما برادر بزرگوارم
ما از اشخاصي بيشتر انتظار داريم كه با آن ها رابطه نزديكي داريم. انتظار ما از برادر و يا والدين بيش از همسايه يا فرمانده و... است. در ارتباط با خداوند هم همين طور است ما چون با خداوند ارتباط نزديكي داريم از او انتظار بالايي داريم. قطعا مي دونيد كه ائمه و انبيا خيلي اذيت شدند هم آزار بدني ديدند و هم آزار روحي. بدترين شكنجه آنها جهل مردم بود اين بود كه مي ديدند آب گواراي هدايت را رها كرده اند از چرك آب هاي گناه مي نوشند.
ائمه عليهم السلام هم وقتي اذيت مي شدند و ناراحت و در شدايد و مشكلات شكوه مي كردند ولي آنها «از خداوند» شكايت نمي كردند «به خدا» شكايت مي كردند
إِلَهِي إِلَيْكَ أَشْكُو نَفْسا بِالسُّوءِ أَمَّارَةً
خدايا از نفسى كه فراوان به بدى فرمان ميدهد به تو شكايت مى‏كنم
http://www.erfan.ir/farsi/mafatih67/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA%20%D9%85%D9%81%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D8%AD%20%D8%A7%D9%84%D8%AC%D9%86%D8%A7%D9%86%20%D8%A8%D8%A7%20%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87%20%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%20%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%20%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86%20-%20%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%AA%20%D8%AF%D9%88%D9%85:%20%D8%B1%D8%A7%D8%B2%20%D9%88%20%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%20%D8%B4%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86

اسباب طبيعي
خداوند عالم را براساس نظام اسباب و مسباب خلق كرده است. اراده خداوند به اين تعلق گرفته است كه ما با درك صحيح از اين نظام علي و معلولي حوادث را پيش بيني كنيم و مهار. اگر به هر دليلي ما در مسير سيل بنشينيم اگر سيل راه بيفتد گرفتار مي شويم
اگر بدون مهارت شنا در آب عميق بيفتيم غرق مي شويم.
اگر هنگام به دنيا آمدن بند ناف به گردن ما بپيچيد احتمال دارد دچار عقب ماندگي ذهني شويم
و...
براساس همين اسباب و علل بود كه پيامبر (ص) در كودكي مادر و پدرشان را از دست داد.
شمشير بر فرق امام علي اثر كرد و چندين امام با زهر كشته شدند و....
اگر همه جا خداوند مداخله مي كرد و معجزه مي شد و نظام علي و معلولي را به هم مي زد ديگر ما در اين دنيا زندگي نمي كرديم ما نمي توانستيم با اختيار خود رشد كنيم و جانشين خدا شويم و جهان ما با عالم فرشتگان يكسان بود.
به هرحال در مشكلات وظيفه ما اين است كه از توانايي ها و امكانات و استعدادها و رغبت ها و علايق نهايت استفاده را كنيم و با توكل و توسل و دعا متناسب با ظرفيت خود رشد مادي و معنوي كنيم. بله اين طور نيست كه خداوند دستگيري نكند حتما به ما استعدادهايي داده كه بايد به كشف آن بپردازيم.

[="Tahoma"][="DarkGreen"]سگ همه گير
مشكلات زندگي مانند سگ همه گير است اين طوري نيست كه فقط شما را گرفته باشد باور كنيد در اين سايت هستند افرادي كه غبطه وضعيت شما را بخورند چون مشكلشان به مراتب شديدتر است. ما حتي من مشاور هم وقتي در گرداب مشكلات گير مي كنيم به دلايلي چون اسناد مشكلات به بيرون از خود، نپذيرفتن مسؤوليت و ميل به راحت بودن تمايل داريم با ورد و دعا و يا تخيل يا انكار مشكلات رفع شود ولي در واقع برد با افرادي است كه مشكلات را مي پذيرند و براي رويارويي و سازگاري، مهار يا حل آن مطالعه مي كنند و مشورت. حتي دعاي ما وقتي اثر دارد كه ما وارد عمل شويم. وقتي حركت كنيم خدا هم به حركت ما بركت مي دهد.
براي رفع مشكل خود از گفتاردرمانگر و روان شناس باليني كمك بگيريد.

اجر معنوي
مشكلات و بيماري هاي جسمي و رواني ما ريشه و عوامل خودش را دارند كه خودمان، اطرافيان، والدين و اجدادمان، امور طبيعي و... مي توانند در مشكلات ما دخيل باشند حضرت زينب روز عاشورا 18 عزيز از دست دادند چه كردند از خدا شكايت كردند يا به خدا. وقتي ابن زياد گفت ديديد چه سرنوشتي پيدا كرديد گفتند من جز زيبايي چيزي نمي بينم زشتي از كار شما بوده است.
با اين حال ائمه براي اين كه ما بتوانيم مشكلات را راحت تر رفع يا دفع و مهار كنيم راه حل هايي داده اند مثلا فرموده اند ما هم در تب شما تب مي كنيم يا براي شما دعا مي كنيم
در روايت داريم كه وقتي مؤمني روز قيامت وارد بهشت مي شود و با پاداش هاي بهشتي كه زوال ندارند روبه رو مي شود با تعجب مي گويد اينها همه براي من است؟ من كه اين قدر هم انسان خوبي نبودم. جواب مي شنود كه اينها به خاطر آن دعايي بود كه مي كرديد و ظاهرا مستجاب نمي شد ان دنيا دو روز بود و گذرا ولي اينجا ماندگار هستي و جاويد. ان مؤمن مي گويد اي كاش مي شد به دنيا باز مي گشتم چند روز سختي دنيا را تحمل مي كردم مشكلات زيادتري را تجربه مي كردم و خداوند دعاهايم را مستجاب نمي كرد تا اينجا متنعم شوم.
ادامه دارد
[/][/]

[="Tahoma"][="DarkGreen"]بلاي عمومي
ما وقتي احساس كنيم خودمان يك مشكلي را داريم و در ان تنها هستيم خيلي احساس فشار مي كنيم ولي وقتي با افراد زيادي روبه رو شويم و ببينيم كه انها چگونه به زندگي اميدوارند و از موج مشكلات براي موج سواري استفاده مي كنند نگرش مان براي رويارويي با مشكل و درمان متفاوت مي شود به همين دليل است كه مي گويند بلاي عمومي عروسيه
و نيز به همين دليل است كه گروه هاي خودياري و گروه درماني چون افراد مشكل مشترك دارند موفق بوده است
براي مطالعه بيشتر
http://loknat.org/forum/showthread.php?tid=3266

تمرين:
آيا كسي را سراغ داريد كه به رغم لكنت يا بيماري خاص يا معلوليت موفقيت هم داشته باشد؟[/][/]

اگر سراسر شب را براي تاريك بودن شب گريه كنيم از تماشاي ستارگان لذتي نخواهيم برد.
بزرگوار
به عنوان يك مشاور خدمت تان عرض مي كنم
شايد بسياري از اين نكات حالت شعاري داشته باشد براي شما و آشفتگي ذهني اجازه ندهد به مطالب فكر كنيد ولي در خلوتي باز به اين نكاتي كه گفتم تأمل كنيد
كتاب هنر رضايت از زندگي را مطالعه كنيد و نكاتش را يادداشت برداري كنيد
به اين بينديشيد كه اگر لكنت داريد ولي صندوقچه جواهرات اراده شما پر است مي توانيد حركت كنيد و براي درمان مطالعه كنيد و مشورت با افرادي كه مشابه اين مشكل را داشته اند مشورت و گفتگو كنيد
درباره مشكل خود وبلاگ بزنيد و بنويسيد كه زندگي پايان نپذيرفته است
كتاب پايي كه جا ماند و يا من زنده ام را بخوانيد ببيند چگونه باورهاي ديني و اميد به خدا و توجه به استعدادهاي عالي انساني انها را سر پا نگه داشته است

[="Tahoma"][="DarkGreen"]

چيزي که من هميشه در زندان انفرادي با خودم مي‌گفتم اين بود که رجايي،همه اش نبايد ديگران سرنوشت باشند و تو آنها را بخواني. يکبار هم تو سرنوشت درست کن و بگذار ديگران بخوانند.»
شهيد رجايي
[/][/]

[="DarkSlateBlue"]

پائیز;672278 نوشت:
من پسری ام 22 ساله..
لکنت زبان دارم از بچگی..از 10 11 سال پیشم وسواس گرفتم.

سلام
همونطور که اشاره شد برو خدا رو شکر کن . چون وضعت خیلی خوبه! من پدرم سرطان داشت و جلوی چشمامون از گرسنگی مرد و هیيييييييیچ کاری هم از دست هیييييييييچ احدی بر نمیومد. هم پدرم هم خودم هم خونوادم اینقدر رنج کشیدیم که الان که دارم به اون دورات (همین پارسال) فکر میکنم گریم میگیره!
نمیتونم برات شرح بدم که این سرطان چه بلاهایی سر پدرم اورد چون حالم بد میشه! فقط میتونم بهت بگم موضوع تاپیک رو که خوندم با خودم گفتم حتما این هم سرطانیه برم دلداریش بدم! اما الان که خوندم فقط میتونم بگم خدارو شکر کن و اگر میخوای بفهمی چی بگم یک سر به یک سرطانی... نه اصلا نمیخواد سر بزنی چون من خودم تا قبل اینکه از نزدیک درکش کنم نمیدونستم این چه دردیه و هرکی هم میگفت سرطان یک تصور دیگه ازش داشتم اما وقتی پدرم رو اونطوری از پا دراورد فهمیدم چی میکشیدن این سرطانیا
وحشتناک بود و بدیش این بود که هیچ کاری از دستمون برنمیومد...
خدافظ[/]

پائیز;672278 نوشت:
با سلام و تشکر از سایت مفیدتون...

من پسری ام 22 ساله..
لکنت زبان دارم از بچگی..از 10 11 سال پیشم وسواس گرفتم...اوایلش وسواس نبود رفته رفته بدتر شدم...خونوادم هیچگونه کمکی نکردن بدترم کردن...همه چیمو از دست دادم..دوستام..درسم..کار..شخصیت..ارزش..غرور...
الان ب شدت از خدا بدم میاد..دوسش دارم ولی نمیتونم بفهمم این کجاش عدالته که همه چیمو ازم گرفته؟؟؟؟؟

با سلام

امام على عليه السلام : از گناهان دورى كنيد ؛ زيرا هيچ بلایی رخ ندهد و هيچ رزقى كم نشود، مگر به سبب گناهى، حتى خراش برداشتن و به سر در آمدن و مصيبت. خداوند عزّ و جلّ مى فرمايد : «و هر مصيبتى كه به شما رسد به خاطر كارهايى است كه مى كنيد».

امام رضا (علیه السلام) فرمودند : بیمارى براى مؤمن تطهیر و رحمت و براى کافر، عذاب و لعنت است. بیمارى، همدم مؤمن مى‏ماند تا هنگامى که هیچ گناهى بر وى نباشد .

امام صادق علیه السلام : خداوند وقتی بخواهد به بنده اش خیری برساند، وقتی بنده اش گناهی میکند به دنبال گناهش، او را به بلا و گرفتاری دچارش میسازد تا استغفار کند؛ اما وقتی بخواهد به بنده اش شری برساند وقتی بنده اش گناهی کرد دنبال گناهش نعمتی به او میرساند، تا بدین وسیله استغفار از یادش برود و او همچنان به گناهکاری خود ادامه دهد.

امام على عليه السلام :
همانا تقوا و پروای از خدا، داروى درد قلوب شماست و بينا كننده كورى دلهايتان و شفابخش بيمارى جسمهايتان و درست كننده تباهى سينه هايتان و پاك كننده آلودگى جانهايتان و زداينده كورى [پرده] ديدگانتان.

وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجعَل لَهُ مَخرَجًا وَيَرزُقهُ مِن حَيثُ لا يَحتَسِبُ ۚ وَمَن يَتَوَكَّل عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسبُهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمرِهِ ۚ قَد جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيءٍ قَدرًا و هر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم می‌کند و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد؛ و هر کس بر خدا توکّل کند، کفایت امرش را می‌کند؛ خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند؛ و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است!

همیشه صبح، مغرب و قبل خواب، سه یا هفت بار سوره فلق و ناس را برای حفظ خود و خانواده تان بخوانید و بعد نماز صبح و عصر هم صدبار استغفار و صلوات بگویید!!!

درمان مشکلات تکلم : برخی مشکلات تکلم و لکنت زبان با این قبیل دستورات رحمانی قابل درمان است.

اول صدقه دهید بنیت شفای مشکل لکنت زبان و بخشش گناهانتان!

30492 صلوات را شروع کنید به خواندن! هر روز هزار یا دو هزار و هر چه قدر میتوانید بخوانید تا به عدد مذکور، صلوات خوانده شود. بسته به تعدادی که روزانه میخوانید ممکن است دو هفته یا یک ماه طول بکشد. بعد از آخرین صلوات بگویید: خدایا این 30492 صلوات را اهدا میکنم به امام صادق علیه السلام و از تو میخواهم شفای لکنت زبانم و..

موفق باشید

سلام و خیلی ممونم از مشاور عزیز و دیگر دوستان...

ولی مشکل من کم واسان نیس. برای چی شکر کنم؟؟؟؟؟؟

اولا من از نظر مذهبی هم مشکل اساسی دارم...

"""اسباب طبيعي
خداوند عالم را براساس نظام اسباب و مسباب خلق كرده است. اراده خداوند به اين تعلق گرفته است كه ما با درك صحيح از اين نظام علي و معلولي حوادث را پيش بيني كنيم و مهار. اگر به هر دليلي ما در مسير سيل بنشينيم اگر سيل راه بيفتد گرفتار مي شويم
اگر بدون مهارت شنا در آب عميق بيفتيم غرق مي شويم.
اگر هنگام به دنيا آمدن بند ناف به گردن ما بپيچيد احتمال دارد دچار عقب ماندگي ذهني شويم
و..."""

خب اگه اینطوره پس بارش باران علت طبیعی داره نباید گفت که خدا نعمت داده و رحمت اسمانیه.نه؟

یا اگه زمین لرزه ای رخ میده علتش جابجایی سنگهاس و نباید بگیم خدا میخاد قدرتشو نشون بده یا تنبیه کنه درسته یا نه؟؟؟؟؟

وقتی نمیتونم ی ذره حس ارامش کنم برا چی شکر کنم؟؟
شکر کنم ک لکنت دارم همه مسخره میکنن؟؟شکر کنم بخاطر لکنت استرس تو همه صدم ثانیه ها کنارمه و داره از تومنو میخوره؟؟؟چیو شکر کنم؟؟؟

خب شما برا پدرتون ناراحتید..

میگید مثلا پدر دارم شکر کنم.

باورتون میشه گاهی وقتا از خدا میخام پدرمو ازم بگیره؟؟؟؟؟؟؟؟ازش نفرت دارم..بدم میاد..هیچوقت دوس ندارم سر سفره باهاش باشم..منو درست تربیت نکرده اونوقت انتظار کار زیادم داره ..اح..
چیو شکر کنم؟؟؟بخاطر پدرم؟شکر نمیکنم ازم بگیره راحتترم میشم..وسواسمو زیاد میکنه..هر چقد فرهنگ یادشون میدم فایده نداره هیچ بدترم میشن...
وقتی بابام لکنتمو مسخره میکنه ب چی شکر کنم اخه؟؟؟

شکر کنم که سالمم(از نظر جسمی مثلا)؟؟

وقتی نمیتونم از جسم سالمم برای کار..ورزش گردش استفاده کنم برای چی شکر کنم؟؟؟

خب خدا بدن سالم داده ولی شرایط استفاده نداده..ولی میبینی ی معلولی هس تو همه کاراش موفقه خب اون از من بهتره دیگ ب چیه این وضع شکر کنم؟!!!!!!!!!:((

زندگیم بخاطر وسواس و لکنت داره نابود میشه

خدا چرا منو لکنتی کرد؟؟؟؟؟؟هدفش چی بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلیا ازش رنج میرن...این عدالت نیست!!!
ائمه اونقد خدا پرست بودن ومومن اخرش چی شد؟؟همشون زجر کشیدن اذیت شدن..خب وقتی خدا پرستی فایده نداره هیشکی سمت خدا نمیره..باید برا خدا وقت بزاریم خودمونو بکشیم همه نماز هارو بخونیم و انواع مستحبات اخرشم ب بدترین نحو بمیریم اخه این عدالته ینی؟؟؟؟؟؟

من اینو قبول ندارم خدا منو خلق کنه بعد این همه مشکل بریزه سرم بابا چرا زور میگه اخه؟؟؟؟؟؟؟؟
این کجاش عدالته کجای این مهربونیه..کجای این حکمته که من لکنت داشته باشم درسو ول کنم برم دنبال کار بد اونم برای خالی کردن عقده ام؟؟؟

کجای این صلاحه؟؟


خدا قراره اینجا پدرمونو دربیاره چون میخاد اون دنیا نعمتی عطا کنه؟؟؟؟

چرا منت میذاره برای نعمتهاش؟؟؟؟؟خوب میخاس مارو دنیارو خلق نکنه شما گفتی خلقت کنه؟من گفتم خورشید خلق کنه ؟!!!!!چرا منت میذاره اخه؟؟؟؟

من بخاطر وسواسم و لکنتم اعصابم خیلی بهم ریختس در حد روانی کلا نماز و قرانم رها کردم ..هیچوقتم نمیرم سمتش..ولی نباید این گناهای که دارم مرتکب میشم و میدونم بعضیاشون کبیره ان اما حق نداره تو اخرت عذابم بده حق نداره..چون خودش اینو خاسته..من لکنت دارم تو نماز هم میگیره اعصابم خورد میشه نمیونم بخونم..من وسواس دارم نمیتونم تو جمع باشم و علم بیاموزم من وسواس دارم نمیشه برم کلاس قران..من لکنتم نمیذاره ورزش وتندرستی یادبگیرم..پس میرم دنبال گناه ..خودش اینو خاسته خود خدا!!!

عید رفته بودیم یکی از شهرای دیدنی

بعد یه مدل نون محلی بود شبیه پیراشکی

یه پسری میفروختش که لکنت داشت

انقد این پسره دوس داشتنی و مهربون و خوش صحبت بود که حد نداشت

اصلا لکنت زبونش خواستنی ترشم کرده بود

بخدا راس میگم

ما و اکیپمون نشستیم باهاش کلی هم ازش پیراشکی خریدیم همونجا داغ داغ زدیم بر بدن کلیم باهاش گفتیمو خندیدیم از بس که آدم پایه و باحالی بود

چرا فکر میکنین لکنت داشتن انقد مشکل بزرگیه

وقتی یکی مثل شما با مشکل شما میتونه انقد موفق باشه پس شما هم میتونید

من لکنت دارم.... چون من لکنت دارم ... لکنت ... یه لحظه وایسا خب مگه بمب هسته ای داری ؟ :spam:
ریشه ی لکنت وسواس و لجبازی و استرسه و این لکنت تو ذهن شماست.
میخوام یه چیزی بگم دیدین یه جایی مردمش قدشون کوتاهه یا یه جایی بیشتر بچه هاشون کور به دنیا میان یا یه جایی قدشون بلنده و ... میدونی چرا چون به تغذیه و شرایط محیطی بستگی داره نمیشه که شیر بخوری و قدت کوتاه باشه. نقش خدا اینجا کجاست خدا باید بیاد چیکار کنه از راه هوا کلسیوم وارد بدنشون بکنه یا معجزه کنه؟
شما باید به جای این همه ناراحتی برین گفتار درمانی و از پدرتون که باعث شده شما استرس بگیرین و تا به حال خوب نشین خواهش کنین مراعاتتون بکنه تا زمانی که انشاء الله کاملا برطرف بشه. رفتن به جلسات حفظ قرآن یا قرائت هم عالیه و 100 درصد تضمینیه.
یه سوال چرا درستون و رها کردین درحالیکه رتبه ی اول رشته ی ما که بدون کنکور هم میتونست قبول بشه اما کنکور هم داده بود و 30 آورده بود و طوری لکنت داشت که یه حرف رو هم نمیتونست ادا بکنه اما دوستای زیادی داشت .
این رو همیشه به یاد داشته باشید که لکنت بیماری نیست نقص نیست دایمی هم نیست خیلیا این مشکل رو دارن و بعدا برطرف میشه نگران نباشین فقط کمی اعتماد به نفس و تمرین میخواد و عقل و خود باوری.
در این زمینه هرچه قدر بخواین باهاتون بحث خواهم کرد :khandeh!:

سلام ... امیدوارم که خوب و خوش و سلامت باشی ....
وسواس و لکنت زبان یک ریشه مشترک به نام اضطراب دارند ... وقتی آدم ها رو هیپنوتیزم میکنند ... دیگه لکنت کلام ندارند و به راحتی صحبت میکنند ... ولی وقتی از حالت هیپنوتیزم بیرون میان ... دوباره حالت هاشون برمیگرده ...
یه کتاب خوندم ... با عنوان ( معالجعه لکنت زبان بوسیله هیپنوتیزم . نوشته کابوک ... ایشون در کتابشون ادعا کرده اند که بیش از 75 درصد افرادی که بهشون مراجعه کرده اند از طریق هیپنوتیزم درمان شده اند ....

و راهکارهای زیادی رو هم در درون کتابشون عنوان کرده بودند .... من مدتی به آدمها میگفتم "آقای چیز" "خانوم چیز" ... و بعدها دیدم که دوستان من هم همینطور شدند ...و بعد با خودم گفتم شاید هم من از کسی تقلید کرده باشم و یادم اومد که مادرم هم همینطور بود ... و منم مثله اون شده بودم ...
مغز دنیایه پیچیده ای هست ...

ایشون در کتابشون ادعاهای زیادی کرده بودند که اگر مدت زمان زیادی شخص زیر نظر یک روانشناس از هیپنوتیز استفاده کنه ... میتونه لکنت زبان خودش رو از بین ببره ... البته هیپنوتیزم هم مشگلات خودش رو داره ... کسانی که زیاد هیپنو میشن ... بعد مغزشون یاد میگیره ... و ناخودآگاه تو فاز هیپنو میرن ...
چنین حالتی برای تعدادی از راننده ها پیش میومد ( حرکت چراغها در درون شب )

بگذریم ... بریم سره حرف اصلی ...

باید بتونی مشگلت رو فراموش کنی ... اگر درمان شدی خوب چقدر خوب ولی اگر درمان نشدی باید بتونی مشگلت رو فراموش کنی ...
آدمها در درون زندگیشون فرصتهای خیلی زیادی نصیبشون میشه ... و خیلی از آدمها مترصد بدست آوردن فرصتها هستند ... و برخی همش دارن راه میرن و مشگلشون جلویه چشمشون هست ...

اینجوری میشه که 1 سال با خودت راه میری و فکر میکنی چقدر خدا ناعادل هست که لکنت زبان گرفتی ... و در درون این مدت زمان به درست توجه کمتری میکنی ...
بعدش مثلا در درون دانشگاه درسات رو خوب نمیخونی و همش داری با خودت فکر میکنی چرا خدا در حقت کم لطفی کرده ....
بعدش از دانشگاه فارغ التحصیل میشی ... میبینی هیچی بلد نیستی ... میشینی و با خودت میگی من چقدر بدبختم که نه درس و عقل هوش درست و حسابی دارمو لکنت زبان دارم ... و یه 2 سالی به این فکر میکنی ... و فرصت های ازدواج خوبت رو از دست میدی ...
4 سال بعد به خودت میای و به خودت میگی ... من چقدر بدبختم ... نه درس خوبی خوندم ... نه همسر خوبی دارم ... لکنت زبان هم که دارم ... و تمام تمرکز فکریت رو این هست ... و همینجوری سنت میره بالا ...

بی خیال لکنت زبان ... خوب بود که نداشتی ... ولی حالا داریش ...
حدود 3 ماه به آب و آتیش بزن ... تحقیق کن ... پیش انواع دکترها برو ... خوب شدی ///چقدر خوب ... نشدی فراموشش کن ...

لکنت زبان واقعا چیزی نیست ... ولی مغزی که از بیماری استقلال نداشته باشه ... پشت سره هم شکست ر تجربه میکنه ...

موفق باشین .

سلام خیلی ممنون.حرفاتون خیلی تاثیر مثبت دارن ولی...

خب من دیگه بعد 12 سال درس خوندن دیگه نتونستم تحمل کنم لکنت رو..وقتی سر کلاس همش استرس دارم که نکنه الان معلم منو صدا کنه یا ازم درس بپرسه دیگه اعصابم خردمیشد...

بااینکه تو دوران راهنمایی هم شاگرد ممتاز و عالی بودم باز همیشه اسرتس لکنت رهام نمیکرد...جرات نداشتم برم پای تخته..همش رو اعصاب بود..

خدا باعثشه
خب خیلیا لکنت دارن و موفق هم هستن قبول دارم...

ولی خدا لکنت که داده شرایطشم داده که موفق بشن یا برن دنبال درمان..برا من چی؟؟؟

دوستان خیلی جاها وبا خیلی ها حرف زدم همشون منو مقصرمیدونن و میگن طرز فکرم غلطه لطفا" بادقت بخونیدو ودرکم کنید..

خدا خیلی عالی برنامه زندگیمو چیده جوری که نمیتونم تغییرش بدم..به هیچ وجه نمیشه موفق بشم..همه جارو بسته تا تو زندان باشمو گناهکار اخرم تو جهنم!!

خب چ میشد منو تو خونواده ای خلق میکرد که بتونم با والدینم رابطه نزدیک و صمیمی داشه باشم تا بتونم درباره لکنتم حرف بزنم؟

اکثر دوستام که لکنت دارن با خوانوادشون حالا با باباهاشون یا مامان ابجیو داداششون حرف میزنن..بعضیها حداقل ی دوست صمیمی و چفت دارن که همه چیزشونو ب هم میگن..وقتی ادم بتونه درباره لکنتش با کسی حرف بزنه خیلی زیاد از استرسش کم میشه..پس چرا خدا منوجوری خلق نکرده تابا کسی حرف بزنم؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی خود پدر مادرم منو مسخره میکنن ب چی دلخوش باشم؟؟؟؟

الان ینی خدا شادمیشه وقتی قفل میکنم جلو پدرمادرم و اونام شرو ب مسخره کردن میکنن؟؟؟؟؟

اگه ی راهی بود امیدمو از دس نمیدادم..

ضعف مالیمون باعث میشه نتونم برم دکتر ودرمان بشم..اگرم وضع مالیم توپ بود طرز فکر خونوادم نمیذاش برم دنبال درمانم...

والدینم مخالف هزینه کردن برای من هستن..پیششون ی بچه ب درد نخورم..منه 22 ساله کجا و ی بچه مزاحم کجا!!!؟؟؟

اخه ای خدا لکنت دادی لااقل ی راهی باز میذاشتی برا تلاش ..همه جارو بسته میگه ناامیدنشو..خدا هم مسخرم کرده والا...

حالا اگه فرض کنیم پول و وقت دارم خونوادمم راضی ان برم دکتر..بخاطر وسواسم باز سختمه برم..وسواسی که همه زندگیمو تحت تاثیر قرار داره...قبول میکنید شرایطم سخته؟؟؟دیگه ب بن بست رسیدم..نمیتونم تحمل کنم..
حالا چندروزه حالم بهتر شده..از هفته پیش ب قبل فقط ارزوی مرگ داشتم...الان یکم خوبم...

بعد خدمت میشه کار پیدا کنمو هزینه درمانمو خودم جور کنم..تا حدودی شرایط فراهمه..اما میرسم ب وسواسم...

چنتا عامل ک زندگیمو تحت سلطه گرفته وقتی همه شرایطم برای موفقیتی خوبه یکیشون مانع میشه..یجای کارم میلنگه همیشه:((

Miss Chadoriii;675618 نوشت:
عید رفته بودیم یکی از شهرای دیدنی

بعد یه مدل نون محلی بود شبیه پیراشکی

یه پسری میفروختش که لکنت داشت

انقد این پسره دوس داشتنی و مهربون و خوش صحبت بود که حد نداشت

اصلا لکنت زبونش خواستنی ترشم کرده بود

بخدا راس میگم

ما و اکیپمون نشستیم باهاش کلی هم ازش پیراشکی خریدیم همونجا داغ داغ زدیم بر بدن کلیم باهاش گفتیمو خندیدیم از بس که آدم پایه و باحالی بود

چرا فکر میکنین لکنت داشتن انقد مشکل بزرگیه

وقتی یکی مثل شما با مشکل شما میتونه انقد موفق باشه پس شما هم میتونید

چ چیزی باعث شد باهاش سر صحبت بشینید؟؟

شاید برا شما یه خاطره خوب بوده...

منم لکنتمو کنترل کنم خیلی ادم شوخی هستم همه همش منتظرن ی چیز طنزی بگم بترکن..اما اگه لکنتم بگیره ضایع درضایع ام..:Ghamgin:

تا حالا فک کردی اون پسر چقد تحت فشاربوده؟؟؟؟
اصن ب این توجه کردی وقتی شما از صحبت بااش لذی میبردید شایداون داشت شکنجه روحی میشد؟؟؟؟

ب ذهنتون نرسید شاید پشت ی لبخد دردناک قایم شده؟؟؟؟؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمیدونم چند ساله بودن ایشون..ولی وقتی بزرگتربشن دیگه نمیتونه نیشخند و مسخره ادماروتحمل کنه در نتیجه گوشه گیر میشه و شغلشم از دست میده..

من الان ب فکرم ک بعد خدمتم چکاره بشم...کارگاه خودمون اصلن نخاهم رفت..چون بخاطر وسواس شکنجه میشم اونجا و چون مجبورم پیش بابام باشم وازش تنفر دارم هرگز برنمیگردم اونجا(چندین مشکل

کارای دیگم حرف زدن میخاد..ارتباط کلامی میخاد من نمیتونم از پسش بربیام...
اینا باعث میشن افسره بشم رو بیارم ب کارای جنسیتی...عایا مقصر منم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پائیز;676796 نوشت:
چ چیزی باعث شد باهاش سر صحبت بشینید؟؟

شاید برا شما یه خاطره خوب بوده...

منم لکنتمو کنترل کنم خیلی ادم شوخی هستم همه همش منتظرن ی چیز طنزی بگم بترکن..اما اگه لکنتم بگیره ضایع درضایع ام..:Ghamgin:

تا حالا فک کردی اون پسر چقد تحت فشاربوده؟؟؟؟
اصن ب این توجه کردی وقتی شما از صحبت بااش لذی میبردید شایداون داشت شکنجه روحی میشد؟؟؟؟

ب ذهنتون نرسید شاید پشت ی لبخد دردناک قایم شده؟؟؟؟؟

نه واسه چی شکنجه شه

خیلیم راحت بود

چون کاملا حس مثبت ما نسبت بهش و اینکه چقد ازش خوشمون اومده بهش منتقل شد واسه همین باهامون احساس راحتی کرد:|

وقتی من وسواس دارم نمیتونم برم دنبال کتاب تو کتابخونه..نمیتونم با ارامش بشین پای نت کتاب بخونم..وقتی من لکنت دارم نمیتونم کتاب بخرم..وقتی من هزینه کتاب ندارم خدا چگونه انتظار داره اطلاعاتمو درباره خدا شناسی بالا ببرم؟؟؟؟

دوستانی هستن که میگن چون اطلاعاتم کمه اینطور درباره خدافک میکنم..

خب خدا شرایطی داده که من بتونم دربارش تحقیق کنم و بشناسمش؟؟؟؟لطفا راهنماییم کنید..من جواب میخام..
باعث 90 درصد بدبختیام خداس!!!!

وسواس چی دارین؟؟؟

به تمیزی و اینا وسواسید ؟؟؟

من ب هیچ وجه از خودم از زندگیم از خونوادم راضی نیستم..حالا میخاد کفر نعمت باشه میخاد نباشه
هر چند این همه مشکل توش نعمتی نیس ک کفر نعمت بشه!!!

بله.تمیزی و الودگی کثیفی نظافت فردی بهداشت و ....

دیگه وسواس ریشه اش دست خودتونه بی زحمت غرشو سر خدا نزنین

یه بار دستتونو شستین تمیزه دیگه واسه چی وسواس الکی میگیرید

من یکی از اقوام نزدیکم وسواس داره Fool تا این حد که ذغال ها رو اول میشورن بعد روش کباب درست میکنن یا اینکه رو لباسشون اگه پشه بشینه دیگه باید بشورنش موبایل و کلید و همچیشونم تو کیسه فریزر اصلا با خودشون خونه نمیارن

واسه همین میتونم درک کنم

ولی اینکه چرا نمیخوایید خودتونو از شر وسواس خلاص کنینو نمیفهمم

Miss Chadoriii;676810 نوشت:
دیگه وسواس ریشه اش دست خودتونه بی زحمت غرشو سر خدا نزنین

یه بار دستتونو شستین تمیزه دیگه واسه چی وسواس الکی میگیرید

من یکی از اقوام نزدیکم وسواس داره Fool تا این حد که ذغال ها رو اول میشورن بعد روش کباب درست میکنن یا اینکه رو لباسشون اگه پشه بشینه دیگه باید بشورنش موبایل و کلید و همچیشونم تو کیسه فریزر اصلا با خودشون خونه نمیارن

واسه همین میتونم درک کنم

ولی اینکه چرا نمیخوایید خودتونو از شر وسواس خلاص کنینو نمیفهمم

ریشه اش دست خودمه؟؟؟
مگه من اختیار داشتم که بخام تو خونواده دیگ بدنیا بیام؟؟؟

من مامانم ی کوچولو وسواس داره ..ینی حساسه ب تمیزی و اینا برا همین رومنم تاثیر گذاش...بعداونم داداشم منو سر ی اتفاقی جرقه مغزمو درباره وسواس زد و بیچارم کرد...کجا ریشش دست منه؟؟؟؟

چرا نمیخاستم خلاص کنم میخاستم اما نمیشه نشد..

تو یکی از تالار های روانشاسی بودم..گفتن راهنماییم میکنن منم باید برم پیش روانپزشک و روانشناس و مصرف دارو وتمرین..

متاسفانه من اون همه حرف زدم باز سرخانه اولیم..

میگم خونوادم مخالفن هزینه کنن برا من...فکرشون خاموشه متاسفانه...و خودمم پول ندارم!!!حله؟

پائیز;676814 نوشت:
ریشه اش دست خودمه؟؟؟
مگه من اختیار داشتم که بخام تو خونواده دیگ بدنیا بیام؟؟؟

من مامانم ی کوچولو وسواس داره ..ینی حساسه ب تمیزی و اینا برا همین رومنم تاثیر گذاش...بعداونم داداشم منو سر ی اتفاقی جرقه مغزمو درباره وسواس زد و بیچارم کرد...کجا ریشش دست منه؟؟؟؟

چرا نمیخاستم خلاص کنم میخاستم اما نمیشه نشد..

تو یکی از تالار های روانشاسی بودم..گفتن راهنماییم میکنن منم باید برم پیش روانپزشک و روانشناس و مصرف دارو وتمرین..

متاسفانه من اون همه حرف زدم باز سرخانه اولیم..

میگم خونوادم مخالفن هزینه کنن برا من...فکرشون خاموشه متاسفانه...و خودمم پول ندارم!!!حله؟

من گفتم که درک میکنم

شما یه دفه دستتونو شستین مثلا

دیگه به خودتون قول شرف بدین که دوباره نشوریدش

همینجوری توی همه کارا کم کم اینجوری رفتار کنین

حتمن از سرتون میوفته این وسواس دیگه

پائیز;676796 نوشت:
چ چیزی باعث شد باهاش سر صحبت بشینید؟؟

شاید برا شما یه خاطره خوب بوده...

منم لکنتمو کنترل کنم خیلی ادم شوخی هستم همه همش منتظرن ی چیز طنزی بگم بترکن..اما اگه لکنتم بگیره ضایع درضایع ام..:Ghamgin:

تا حالا فک کردی اون پسر چقد تحت فشاربوده؟؟؟؟
اصن ب این توجه کردی وقتی شما از صحبت بااش لذی میبردید شایداون داشت شکنجه روحی میشد؟؟؟؟

ب ذهنتون نرسید شاید پشت ی لبخد دردناک قایم شده؟؟؟؟؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمیدونم چند ساله بودن ایشون..ولی وقتی بزرگتربشن دیگه نمیتونه نیشخند و مسخره ادماروتحمل کنه در نتیجه گوشه گیر میشه و شغلشم از دست میده..

من الان ب فکرم ک بعد خدمتم چکاره بشم...کارگاه خودمون اصلن نخاهم رفت..چون بخاطر وسواس شکنجه میشم اونجا و چون مجبورم پیش بابام باشم وازش تنفر دارم هرگز برنمیگردم اونجا(چندین مشکل

کارای دیگم حرف زدن میخاد..ارتباط کلامی میخاد من نمیتونم از پسش بربیام...
اینا باعث میشن افسره بشم رو بیارم ب کارای جنسیتی...عایا مقصر منم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینا تفکرات خودت هست ... تقصیر مردم ننداز ...
من یه پسر خاله دارم ... لکنت زبان داره ... البته اون ورزشکاره ....
یکی دو بار در دوران نوجوانی دیگران مسخرش کردند ... اونم کوتاهی نکرد و ....

هر کی مسخرت کرد ... باهاش حرف نزن ... بیگییر بزنش ....
اگر هم میتونی بدن سازی برو و هیکلت رو ردیف کن ....

الان هم تقریبا 46 سالش هست و دو تا بچه و یه همسره بسیار زیبا داره ....

تفکرات تو از دیدگاه خودت اینجوریه ... ما که بیرون وایسادیم ... اینجوری احساس نمیکنیم ....

ببخشید چون من همه شرایطمو نگفتم دچاراشتباه میشید..اگه بگم یکم طولانیه...

من دستمو میشورم خب درست..یبار کافیه باشه..
ولی ببینید خونه ما تمیز نیست..این طرز فکر من نیستا..واقعن اینجوریه..قبلا هم گفتم من فقط وسواس ندارم یجورایی میشه گفت تو شرایطی زندگی میکنم که واقعن با وسایل کثیف در ارتباطم...منظورم شغل بابامه..

ابزارهای کارگاهو میاره خونه بدون هیچ ملاحظه ای همه جا میبره میذاره..خب من چه کنم ب کثیف بگم تمیزه؟؟چطوری مثلا" خوده شما نماز خوندن با لباس نجس رو نمیپسندید ؟؟؟خب منم همینجوری..

پست بعدیم شرایطمو مفصل میذارم....

http://hamyaryiran.ir/thread4845.html

از اولش براتون مینویسم ازهمون 9 10 سال پیش.شاید طولانی بشه ولی اینجوری فک میکنم دیگه چیز مبهمی نمیمونه و مشاوران براحتی میتونن کمکم کنن.ازتون خاهش میکنم بخونین و راهنماییم کنین.


منو برادرم که 1سال ازم بزرگتره تو ی مدرسه راهنمایی درس میخوندیم.دقیقا یادم نیس کلاس چندم بودم ولی شاگرد راهنمایی بودیم.وطبیعتا برادرمم ی کلاس ازم جلوتر بود.ی روزی فک کنم تو حیاط مدرسه بودیم که برادرم بهم گفت فلان پسرو میبینی؟گفتم اره چیشده مگه؟گفت اون پسر بدیه.ناپاکه.کثیفه واز این حرفا..گفت اگه بهش برخوردی کردی دستاتو بشور.رفتی خونه لباساتو عوض کن.دوربرش نرو...منم باورم شد.از اون روز ب بعد ی روز خوش ندیدم.همیشه مواظب بودم که نکنه اون پسره بیاد دوربر من باهام برخورد کنه..همیشه

استرس
داشتم.میون اون همه دانش اموز حتمن برخوردی بینمون ایجاد میشد دیگه..چند باری سرصف.تو حیاط تو راه مدرسه باهم برخوردی داشتیم منم مجبور بودم لباسامو عوض کنم.دستامو زودی ب هزار زحمت بشورم.وسایل درسمو(خودکارو مدادو ..)بشورم.تو حیاط و سالن هواسم بود اگه اون پسره جایی قدم گذاش من از اونجا رد نشم.تا پا جای پای اون نذارم.اگه اون از ی شیری تو آبخوری آب میخورد من دیگه از اون استفاده نمیکردم.اگه اون با معلمی دس میداد من نباید دس میدادم.اگه اون جایی مینشت تو زنگ تفریح من مجبور بودم دوربر اونجا نرم.وهزاران کارهای دیگه ک رفته رفته حساسیت منو بیشتر کرد.روزی میرفتم خونه مامانبزگم اونو تو یکی از محله ها دیدم فهمیدم خونش اونجاهاس.از اونروز ب بعد از خیابون دیگه میرفت خونه فامیلام.اگه مامانم میگفت از اینجا بریم عصبانی میشدم ..نمیرفتم .حرفمون میشد.اینکارام باعث شد دید خانوادم ب من بدتر بشه.ارزش من تو خونوادم کم شد.له ام کردن.ولی من تقصیری نداشتم من فقط قربانی شدم...

یکی از همکلاسیام دوست اون پسره بود تو حیاط باهم بودن.وقتی همکلاسیم میومد تو کلاس داغون میشدم.اگه ب چیزی دس میزن انگاری دنیا روسرم خراب میشد.خیلی اوضاع بدی بود.من شاگرد زرنگی بودم(تعریف از خود نباشه)ب همه کمک میکردم تو درس ها.اکثر بچه ها بامن دوست صیمی بودن.من میدیدم که این دوستای صمیم با اونپسر برخود میکردن ومن نمیتونستم دیگه باهاشون باشم.بینمون فاصله افتاد خودشونم متوجه شدن بهم گلایه میکردن.دوستام اولی چیزی بودن ک از دستشون دادم.ب هزار زحمتو مصیبت که قابل بیان نیس ک چقد شکنجم دادن من راهنماییو تموم کردم.تصمیم گرفتم دیگه پسر خوبی باشم.وسواسی نباشم.رفتم اول دبیرستان نشستم کنار ی پسری که با ویلچر میمود مدرسه.اولش خوشال بودم میخاسم بهش کمک کنم.خیلی دوس دارم کمک کردنو.ولی نشد ک نشد.بازم شرو کردم.چون نمیتونستم بهش کمک کنم دلم شکست و این بخاطر برادرمه.

من حتی تو مدرسه دسشویی هم نمیرفتم.از ابخوری هم اگه واجب نمیشد استفاده نمیکردم.تشنه مینشستم سر کلاس.این همه سختی فقط بخاطر حرفای برادر احمقم...
اونجاهم ی دوست صمیمی که محلمون نزدیک هم بود پیدا کردم.ولی نتونستم نگهش دارم.روزایی بود که میگفت پیاده بریم اما من نمیتونستم چون تو راه هزار بار دچار مشکل وسواسی میشدم.اونم ناراحت میشد..
من تو مدرسه ب این چزا حساس بودم نمیدونم همون وسواسی میشه یا ی چیز دیگس:وقتی مثلا ی سسی (سس سفید)ریخته میشد زمین اگه من ازکنارش رد میشدم باید دستامو میشستم..اگه کتابم میوفتاد زمین جلدشو عوض میکردم.خودکارمو دوستم میگرف باید یکی دیگه میخریدم...من خیلی سختی کشیدم.من با معدل 19/3رفتم دبیرستان اما این مشکلاتم انقد اذیتم کردن که نتونسم ب درسم برسم.خیلی سخته وقتی کتابت کثیفه برش داری بخونیش.وقتی خودکارت تمیز نیس برداری باهاش بنویسی...اینا باعث شد من از درس جدا بشم..تو دوران دبیرستان بیش از حد اذیت شدم.حالا جاهایی که دوس دارم برم نمیتونم برم.محدودیت برام ایجاد شده تو شهر.من تو ی شهر قشنگی زندگی میکنم خیلی دوسش دارم اما نتونستم از زیبایی هاش لذت ببرم.هر وقت رفتم بیرون بجای تماشای شهرو طبیعت فکرم ب وسواسی بود.ب ادمای دور برم.ب زمین بود که نکنه ی وقت چیزی باشه پامو بذارم روشواز این کارا..
خانوادم هم زمینه این مشکلاتمو فراهم میکردن...ینی اصن براشون مهم نبود که من چرا درس نمیخونم.(ولی ب ظاهر اینجوری نشون میدادن)با اینکه میدونستن مشکلم چیه اما یبار نشد بشینن باهام حرف بزنن فقط غرمیزدن.پدرمادر من(بنظرمن)خیلی ادم کوته فکری هستن همیشه ادعا دارن زیاد میفهمن.ادمه با درکی هستن.اما اینجور نیس.اصن موقعیتی درست نکردن ک ادم بتونه یکم باهاشون حرف بزنه.شایدم واس من اینجوری میکردن.من حتی 3 بار براشون نامه نوشتم که من چنین مشکلی دارم.بریم دکتر.عذاب میکشم.حتی گفتم برادرم اینارو بهم گفته.یادم میاد زمستون بود هوا سرد بود.منم اون روز با داداش اون پسره(اونم تو همون مدرسه بود)برخوردی داشتم و مجبور شدم بدون کاپشن برگردم خونه.همه جام یخ زده بود.داشتم مریض میشدم.اما مامانم همش سرزنشم میکرد.یبارم نپرسید چرا کاپشنت تنت نیس؟!!!متاسفانه من لکنت هم دارم و مورد تمسخر

شدید

برادرم هم قرار میگرفتم تو نامه ها همه چیو واسشون گفتم ولی...نامه هارو خوندن و اومدن مسخرم کردن.اوضاع بدترم شد.اخرش تو نامه اخری نوشتم ازتون متنفرم.ازتون نمیگذرم.
من همیشه با خونوادم دعوا داریم. همش حرفمون میشه.اصلن ازشون خوشم نمیاد دلم میخاد همین الام بمیرن دلم خنک بشه.بابا مگه گناه من چی بود که تو فامیل باید خرد بشم که همیشه خونوادم تحقیرم کنن.مگه این همه مشکل باعثش خونوادم نیسسسسس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تازگیا که شستنو لباس عوض کردنو دوش گرفتنام زیاد شده همش دعوام میکنن و مسخرم میکنن.بهم میگن مریضی احمقی..هرچی میگم باعثشون شماهایین نیفهمن که نمیفهمن.من فک میکنم برادرم از قصد اون حرفارو بهم گفته بود.اخه رفته رفته وضعیت من برتر شد ولی وضعیت برادم خوب شد.تا الان که همش برادرمم سرزنشم میکنه و من نمیتونم بهش بگم بابا لعنتی تو باعث شدی من این همه سختی بکشم.درس نخونم...چون اگه بگم خوشال میشه.خیلی ادم بد ذاتیه.
از خونوادم بدم میاد ازشون بیزارم...هیچ تلاشی نکردن من خوب بشم.همیشه مجبورم جلوشون گردن کج کنم چون نمیتونم دلیل کارامو توضیح بدم.هرچن بگم هم ک فایده ای نداره...

مارینر;676819 نوشت:
اینا تفکرات خودت هست ... تقصیر مردم ننداز ...
من یه پسر خاله دارم ... لکنت زبان داره ... البته اون ورزشکاره ....
یکی دو بار در دوران نوجوانی دیگران مسخرش کردند ... اونم کوتاهی نکرد و ....

هر کی مسخرت کرد ... باهاش حرف نزن ... بیگییر بزنش ....
اگر هم میتونی بدن سازی برو و هیکلت رو ردیف کن ....

الان هم تقریبا 46 سالش هست و دو تا بچه و یه همسره بسیار زیبا داره ....

تفکرات تو از دیدگاه خودت اینجوریه ... ما که بیرون وایسادیم ... اینجوری احساس نمیکنیم ....

مطمئنا" ادم با سواد و دانشگاه دیده ای هستید.....یا حداقل مدرسه رفتید دیگ...شده که تا حالا سر کلاس وقتی کمتر خونید استرس داشته باشید که نکنه ی وق استاد شمارو برای درس صدا کنه؟؟؟

تو این وضع شما یا هر دانشجوی دیگه درونش داغونه..ترس و استرس داره نمیخاد پیش دانشجوهای دیگه مخصوصا جنس مخالف ضایع بشه......ولی استاد از بیرون شمارو عادی میینه و نمیتونه فکرتونو بخونه...ماهم اینجوری ایم!افراد لکنت دار درونشون همیشه اظطراب واسترس دارن اما سعی میکنن بروز ندن..که باعث ازارشون میشه!!!!
این میتونه ی مثالی باشه تا حرفمو بهتر درک کنید.....

در ضمن شاید ادمایی مثل شما که سطح اگاهیشون بالاس بهترین برخورد رو با فرد لکنت دار بکنن اما افردی هستن که اگاهی ندارن و مسخره میکنن...

لدفن یکمم حرفای منو قبول کنید!

همین تعداد اندکی که مسخرمون میکنن بدترین ضربه روحی رووارد میکنن!!!!

برم باشگاه؟؟؟؟؟؟

پست های قبلیمو خوندید عایا؟؟؟

الان که سربازم..غیر اون هزینشو ندارم....متوجهید ندارم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!دوما" وسواس!!!!!

شاید من نمیتونم واضحتر بیان کنم!:(

من دنبال درمانم تو این سایت نیسم بیشتر مشتاقم تا بدونم خدا چرا منو تو این شرایط افریده؟؟هدفش چیه؟؟؟چرا همه چی برا من بن بسته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته صحبت های دوستان خیلی کمکم میکنن ممنونم.

بببین پائیز خان ...
دارم بهت میگم ... شاید شما با 100 نفر صحبت کنی .... شاید 100 نفر وقتی میخوان باهات حرف بزنن یک لبخندی در درون چهرشون باشه ... ولی تو که نمیتونی بگی این لبخند به خاطره تحقیر هست ....

من تقریبا وقتی میخوام با هر کی صحبت کنم یه لبخندی در درون چهرم هست ... لابد اگر با شما هم صحبت کنم ... میخوای پیشه خودت فکر کنی ....

این حرفها رو ولش کن ... زندگیت رو بکن ....

چرا اینقدر اجازه میدی دنیا روت تاثیر بگذاره ... داداشم اینا و ...

ولش کن ...

تو هم دقیقا نمیدونی که هدف خانوادت از این کارهاشون چی هست ...

زمانی که من کوچیک بودم ... خیلی ها منو مسخرم کردن .... تا اینکه یه روز قرار شد من و بابام و مامانم بشینیم و بازی مسخره بازی در بیاریم ....

من و بابام ... مامانم رو مسخره میکردیم .
من و مامانم ... بابام رو مسخره میکردیم ...
و در نهایت ... جفتشون من رو مسخره میکردن ...

و من یاد گرفتم از مسخره شدن ترسی نداشته باشم و فهمیدیم که چجوری باید دیگران رو مسخره کنم ....

چاره وسواس هم این هستش که یه کاری کنند که از این فاز بیای بیرون ...

شاید خانواده ات دارن محیطی کثیف ایجاد میکنند تا تو خسته بشی ...
هیچ کس وسایل کارش رو خونه نمیاره .... مخصوصا اگر کثیف باشه ...

هیچ کس بچه خودش رو تمسخر نمیکنه ( البته این کاری اشتباه هست ... شاید منظور دکتری که باهاش مشاوره کردن رو نفهمیدن )

به هر حال مطمئن باش خانوادت پشتت هستند ... شاید راههای خوبی برای درمان شما پیش نگرفتند ولی مطمئن باش دارن بهت فکر میکنند ...

کمی تو هم از این فاز بیا بیرون ...

..:(..بازم من مقصر شناخته شدم..

انتظار همدردی هیچ جای این دنیا برام ممکن نیست..

همه بقیه رو ول کردن چسبیدن که من اشتباه فک میکنم من همه کارام غلطه اح..
شرمنده وقتتونو گرفتم...

یکمم بمونم شاید برخورد فیزیکی هم بشه...

تشکر از راهنمایی هاتون..مفید بودن.
خدافظ

پائیز;676842 نوشت:
..:(..بازم من مقصر شناخته شدم..

انتظار همدردی هیچ جای این دنیا برام ممکن نیست..

همه بقیه رو ول کردن چسبیدن که من اشتباه فک میکنم من همه کارام غلطه اح..
شرمنده وقتتونو گرفتم...

یکمم بمونم شاید برخورد فیزیکی هم بشه...

تشکر از راهنمایی هاتون..خدافظ

واقعا شما چند سالتونه ... یعنی اینقدر زود رنج شدی !!!

چاره تمام مشگلات روحی ... درک حقیقت هست ....
وسواس ...
اسکیزوفرنی ....
شیزوفرنی ...
و ... همشون به خاطر این هست ادمها میرن تو تخیل و دنیا رو اونجور که دوست دارن تصور میکنن ...

خیلی راحت هست که فکر کنی مادرت ... عزیزترین کست ... تو رو مسخره میکنه ... ولی باید به دنبال حقیقت مساله باشی .... چرایی مساله باشی ... شاید باید بهش بفهمونی که راه مناسبی رو در پیش نگرفتند ....

به نظرم شما از چند حالت خارج نیستی..
.
1- دوست داری درمان بشی و پیشرفت کنی و موفق بشی و هرکاری لازم باشه انجام میدی تا موفق بشی..
.
2- دوست نداری درمان بشی و دنبال بهانه و توجیه برای کارهای اشتباه فعلیت و بعدیت می گردی..
.
3- دوست نداری درمان بشی تا بتونی مدام مظلوم واقع بشی و اینجوری بدون هیچ تلاشی برنده ای . ( به زعم خودت ) چون میگی دیگران باعث شدن وگرنه چه کارها که نمی تونستم بکنم..
.
اگر واقعا می خوای خوب بشی من یه راهکار 100% تضمینی واست دارم که خودم واسه کل زندگیم اجرا کردم و لحظه به لحظه باهاش زندگی میکنم. ولی اینجا نمیگم..
.
به شرطی که عمل کنی . خیلی زووووود خوب میشی و خیلی از مسائل زندگیت حل میشه..

کاش یکم تنبل بودید

اینجوری مشکل وسواسیتون صد در صد حل بود

کی حوثله داره اخه دو ساعت وایسه زیر دوش و شصد بار دستاشو بشوره هی وسایلشو بشور بساب کنه

نمیتونید یکم تنبل باشید؟؟؟

مارینر;676844 نوشت:
واقعا شما چند سالتونه ... یعنی اینقدر زود رنج شدی !!!

چاره تمام مشگلات روحی ... درک حقیقت هست ....
وسواس ...
اسکیزوفرنی ....
شیزوفرنی ...
و ... همشون به خاطر این هست ادمها میرن تو تخیل و دنیا رو اونجور که دوست دارن تصور میکنن ...

خیلی راحت هست که فکر کنی مادرت ... عزیزترین کست ... تو رو مسخره میکنه ... ولی باید به دنبال حقیقت مساله باشی .... چرایی مساله باشی ... شاید باید بهش بفهمونی که راه مناسبی رو در پیش نگرفتند ....

متولد 72 ام.

بله زودرنجم شدید...

غمگینم ناراحتم افسرده در ارزوی مرگ..کم اوردم واقعن:(

از لحاظ روحی داغونم......نمیتونم خوب فکر کنم..حواسپرت شدم..داغونم:(

خیلی مشکلات تو زندگیمه...

مادرم؟عزیزترینم؟؟!!!نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دوسشون ندارم..
ی زمانی میخاسم از خونه برا همیشه برم نشد..نتونستم...من گوشه گیرم نمیخام کسی باهام کاری داشته باشه فقط میخام بشینمو ب نقطه ای زل بزنم و فکر کنم..

خیلی سخته زندگیم جلو چشام داره تیکه تیکه میشه....

حسرت ی زندگی خوب..ی مدرک تحصلی عالی..حسرت ی گردش بدون مشغله ذهنی..حسرت ی دوست خوب..
حسرت چند دیقه حرف زدن باخونوادم....

حسرت درک شدن..
حسرت طرفدار داشتن ..حسرت خیلی چیزا بر دلم ماند!!!!!

بهشون گفتم..
وقتی 12 13 سالم بود براشون نامه نوشتم اونم 3 بار..قت کردی؟؟ نمیتونسم باهاشون رودرو باشم تو کاغذ مینوشتم..اونا هم میخوندن مسخرم میکردن:(هزار بار گفتم بریم دکتربرای لکنتم اما چی شد...هیچی
هزار بار گفتم داداشم اینجوری میگه باعث شده همه چیمو بشورم تو عذابم ..اهمیت ندادن..دیگ چجوری میگن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قدرت تخیلم بالاس و وسواس بالاترم برده..
چون شرایطم بده مجبورم شراطی عالی رو تجسم کنم..ی چیز مثل خوشبختی خیالی!!!!!

Im_Masoud.Freeman;676846 نوشت:
به نظرم شما از چند حالت خارج نیستی..
.
1- دوست داری درمان بشی و پیشرفت کنی و موفق بشی و هرکاری لازم باشه انجام میدی تا موفق بشی..
.
2- دوست نداری درمان بشی و دنبال بهانه و توجیه برای کارهای اشتباه فعلیت و بعدیت می گردی..
.
3- دوست نداری درمان بشی تا بتونی مدام مظلوم واقع بشی و اینجوری بدون هیچ تلاشی برنده ای . ( به زعم خودت ) چون میگی دیگران باعث شدن وگرنه چه کارها که نمی تونستم بکنم..
.
اگر واقعا می خوای خوب بشی من یه راهکار 100% تضمینی واست دارم که خودم واسه کل زندگیم اجرا کردم و لحظه به لحظه باهاش زندگی میکنم. ولی اینجا نمیگم..
.
به شرطی که عمل کنی . خیلی زووووود خوب میشی و خیلی از مسائل زندگیت حل میشه..

نمیدونم کدوم یکی ام..

اره دوس دارم کارای اشتباهمو توجیه کنم..اما مگه حق با من نیس؟؟من لکنتمو خودم بوجود نیاورم....من خودم وسواسی نشدم....

انقد غصه خوردم فقط دوس دارم غمگین باشم..اهنگ غم رو دوس دارم..سخنان غمگین دوس دارم..انگار با ایناارضا میشم..شاید بیمارم نمیدونم...

دوس دارم مظلوم واقع بشم...یچیزی مثل ترحم....اما ترحم بخاطر لکنتمو نمیتونم هضم کنم!!

دوس دارم ادم موفقی بودم اما چون شرایطم بده موفقیت رو دست نیافتنی میبینم......و باعث میشه توجیه کنم..غمگین باشم...

دوس دارم درمان بشم.....ولی تو ذهنم ی تصویری از خودم ساختم که لکنت ندارم وسواسمم خوب شده و کلی دوستای خوب دارم با کاری پردامد دارم....یچیزی درحد تخیل و ارزو!

یه نامه برات خصوصی نوشتم ... میتونی جوابش رو برام خصوصی بدی ؟؟؟

Miss Chadoriii;676850 نوشت:
کاش یکم تنبل بودید

اینجوری مشکل وسواسیتون صد در صد حل بود

کی حوثله داره اخه دو ساعت وایسه زیر دوش و شصد بار دستاشو بشوره هی وسایلشو بشور بساب کنه

نمیتونید یکم تنبل باشید؟؟؟

ب نکته خوبی اشاره کردید..10 ساله میشورم ...عوض میکنم..وسایلمو که تازه خریدم اگه موردی پیش بیاد همونجوری نو میندازم سطل زباله....

10 سال کم نیست!!!!!!!!!دیگه اعصابم نمیکشه..همیشه فک میکردم روزی خوب میشم اصن خسته نمیشدم از شستن و توجه ب تمیزی وکثیفی..شستن هام تا داخل خودکارم پیشرفت کرده بود..کیف گوشیم..کفشام..عوض کردن جلد دفتر کتابام..
دور انداختن نمونه سوالات مهم..کی میتونه اینارو تحمل کنه؟؟؟؟

همه دوس دارن تمیز باشن همه دوس دارم با کلاس باشن..من توقع زیادی ندارم.....

اما دیدم خدمت هم رفتمو خوب نشدم دیگه اعصابم نمیکشه..خسته ام خسته!!!

اما نمیتونم کثیفی رو قبول کنم...

بین آب و آتیشم!!

پائیز;676859 نوشت:
ب نکته خوبی اشاره کردید..10 ساله میشورم ...عوض میکنم..وسایلمو که تازه خریدم اگه موردی پیش بیاد همونجوری نو میندازم سطل زباله....

10 سال کم نیست!!!!!!!!!دیگه اعصابم نمیکشه..همیشه فک میکردم روزی خوب میشم اصن خسته نمیشدم از شستن و توجه ب تمیزی وکثیفی..شستن هام تا داخل خودکارم پیشرفت کرده بود..کیف گوشیم..کفشام..عوض کردن جلد دفتر کتابام..
دور انداختن نمونه سوالات مهم..کی میتونه اینارو تحمل کنه؟؟؟؟

همه دوس دارن تمیز باشن همه دوس دارم با کلاس باشن..من توقع زیادی ندارم.....

اما دیدم خدمت هم رفتمو خوب نشدم دیگه اعصابم نمیکشه..خسته ام خسته!!!

اما نمیتونم کثیفی رو قبول کنم...

بین آب و آتیشم!!

شما باید زیر نظر یه متخصص باشی ... حرفهای ما هم نمیتونه کمکت کنه ...
اگر این کار رو نکنی زندگیت رو از دست میدی ...

مارینر;676862 نوشت:
شما باید زیر نظر یه متخصص باشی ... حرفهای ما هم نمیتونه کمکت کنه ...
اگر این کار رو نکنی زندگیت رو از دست میدی ...

:geryeh: همه چیمو از دس دادم.....دیگه چیزی ندارم از دس بدم..ی جان بی ارزش دارم فقط!

پائیز;676856 نوشت:
نمیدونم کدوم یکی ام..

اره دوس دارم کارای اشتباهمو توجیه کنم..اما مگه حق با من نیس؟؟من لکنتمو خودم بوجود نیاورم....من خودم وسواسی نشدم....

انقد غصه خوردم فقط دوس دارم غمگین باشم..اهنگ غم رو دوس دارم..سخنان غمگین دوس دارم..انگار با ایناارضا میشم..شاید بیمارم نمیدونم...

دوس دارم مظلوم واقع بشم...یچیزی مثل ترحم....اما ترحم بخاطر لکنتمو نمیتونم هضم کنم!!

دوس دارم ادم موفقی بودم اما چون شرایطم بده موفقیت رو دست نیافتنی میبینم......و باعث میشه توجیه کنم..غمگین باشم...

دوس دارم درمان بشم.....ولی تو ذهنم ی تصویری از خودم ساختم که لکنت ندارم وسواسمم خوب شده و کلی دوستای خوب دارم با کاری پردامد دارم....یچیزی درحد تخیل و ارزو!

پائیز;676856 نوشت:

دوس دارم مظلوم واقع بشم

پائیز;676856 نوشت:

فقط دوس دارم غمگین باشم..اهنگ غم رو دوس دارم..سخنان غمگین دوس دارم

پائیز;676856 نوشت:

دوس دارم ادم موفقی بودم اما چون شرایطم بده موفقیت رو دست نیافتنی میبینم

عزیزم ما اکثرا سقوط بیشتر از صعود دوست داریم . چون راحت تره..سقوط زحمتی نداره. ولی صعود زحمت داره..
.
شما الان 2 راه بیشتر پیش رو نداری..یا اینکه خودت دست به کار بشی . یا اینکه همینجوری بسوزی و بسازی تا وقت مرگت برسه..
.
به این فکر کن که اگر تلاش کنی خوب بشی می تونی به هزاران نفر دیگه مثل خودت مشاوره بدی و کمکشون کنی به زندگی برگردند..
.
غصه خوردن هیچ مشکلی رو حل نمی کنه..باید توانا شد و آستین همت بالا زد..
.
توی موفقیت باید همیشه سماجت به خرج بدی..اگر هیچکس نتونسته بگو پس من اولیشم..اگر کسی تونسته بگو من دومیشم..ولی هیچوقت نگو همه می تونن ولی من نمی تونم..
.
مطمئن باش اگر بخوای اینقدر راحت مشکلت حل میشه که بعدا خودت رو می بندی به فحش که چرا زودتر اقدام نکرده بودم..

لطفا" کارشناسان ی نگاهی هم اینجا بندازن؟؟دلیل مشکلاتم چیه؟؟؟؟

سوال اصلیم فراموش نشه.....

هدف خدا از این همه مشکلی که بهم لطــف کرده؟؟؟؟؟

پائیز;676869 نوشت:
لطفا" کارشناسان ی نگاهی هم اینجا بندازن؟؟دلیل مشکلاتم چیه؟؟؟؟

سوال اصلیم فراموش نشه.....

هدف خدا از این همه مشکلی که بهم لطــف کرده؟؟؟؟؟

مشگلات خیلی زیادی بهت داده ...
عقل هم بهت داده ...

باید فکر کنی و بیای بیرون .... کاره شما تووو زندگی این هستش ... که بتوی از پسه این بر بیای ...

عقل ب تنهایی کافیه؟؟؟؟؟

حالا صرفنظر از اینکه مشکلات ضربه روحی وارد کرده و تمرکز کافی ندارم.....و عصبی و استرسی ام....

آنکس که نداند و بداند که نداند ....
لنگان خرک خویش به مقصد برساند ...

وآنکس که نداند و نداند که نداند ...
در جهل مرکب ابد الدهر بماند ...

راهش این هست که کمک بگیری و خجالت هم نکشی ...

خوبه دیگه ما حوصله نداریم تمیز باشیم بجاش شماتمیزی این که حله ,اتفاقا همه میگن طرف چه تمیزه , لکنتتم انشاالله پول دستت میاد میری کلاس خدا بزرگه آفتاب آسمون دل تو هم یروزی از پشت ابر میاد بیرون[emoji106] [emoji14] [emoji2]

پائیز;676875 نوشت:
عقل ب تنهایی کافیه؟؟؟؟؟

سلام خدمت شما دوست عزیز:Gol:
ان شاءالله هر چه سریعتر مشکل شما برطرف میشه.
از نظر من درمان وسواس بی خیالیه. باید اراده کنید و بی خیال باشید.
سواد زیادی ندارم برای همین آدرس هایی قرار می دم امیدوارم به دردتون بخوره ان شاءالله
http://islamquest.net/fa/archive/question/fa1641
http://islamquest.net/fa/archive/question/fa10967
http://soalcity.ir/node/2303
http://soalcity.ir/node/2225
http://soalcity.ir/node/1649
امیدوارم موفق باشید دوست عزیز:chakeretim::hamdel:

manizhe1373;676886 نوشت:
خوبه دیگه ما حوصله نداریم تمیز باشیم بجاش شماتمیزی این که حله ,اتفاقا همه میگن طرف چه تمیزه , لکنتتم انشاالله پول دستت میاد میری کلاس خدا بزرگه آفتاب آسمون دل تو هم یروزی از پشت ابر میاد بیرون[emoji106] [emoji14] [emoji2]

یکم واضحتر لدفن!!!

از نظر من وسواس بودن شما خوبه چون همش تمیزید , شما نباید دنبال مقصر بگردید که چرا اینطوری هستید وضعیه که شده چه بخواید چه نخواید اگر باهاش کنار میاد که هیچی اگر نه خودتون باید خودتون درست کنید هیچکی نمیتونه کمکتون کنه جز خودتون .[emoji4] [emoji111]

سلام به شما
خوبین؟

این تاپیک جناب حامی بخونید:Rose::Rose:
http://www.askdin.com/thread40376-132.html#post676703

پائیز;672278 نوشت:
با سلام و تشکر از سایت مفیدتون...

من پسری ام 22 ساله..
لکنت زبان دارم از بچگی..از 10 11 سال پیشم وسواس گرفتم...اوایلش وسواس نبود رفته رفته بدتر شدم...خونوادم هیچگونه کمکی نکردن بدترم کردن...همه چیمو از دست دادم..دوستام..درسم..کار..شخصیت..ارزش..غرور...

الان ب شدت از خدا بدم میاد..دوسش دارم ولی نمیتونم بفهمم این کجاش عدالته که همه چیمو ازم گرفته؟؟؟؟؟

میگن حکمته میگن صلاحش این بوده..خب وقتی این مشکلات منو از خدا دور میکنه این کمجاش حکمته؟؟

حکمته ی جوری زندگیمو بسازه که گناه کنم بعدم عذاببده شاد بشهمثلا"

من فک میکنم ینی مطمئنم خدا منو عذاب میده..قشنگ معلومه..از بچگی ی جوری زندگیمو ساخته که همش گناه همش سختی ..
الان بشدت افسرده شده ام..فقط میخام بمیرم...

الان توخدمتم..وقتی ب بعد خدمت فک میکنم که باید کار کرد زندگی کرد متنفر میشم از خدا دنیا خونوادم خودم..

تو یکی از تالارهای روانشناسی تچنتا تاپیک دارم.... ..انقد حرف زدیم که دیگه تاپیکهام بسته شدن ولی بجای نرسیدم..بدتر هم میشم..دیقه دیقه وضع روحیم بدتر میشه....افکار وسواسم داره دیوونم میکنه...
http://hamyaryiran.ir/thread4845.html
http://hamyaryiran.ir/thread9333-4.html#post61197

اینم ادرس تاپیکهام...

چیکار کنم؟:((لطفا" کمکم کنید

اینم بگم خ دوس داشتم نماز خون بشم..زندگی با برنامه داشه باشم..:(همه چیم داغون شد

سلام داداش گلم...

مستقیم میرم سر اصل مطلب

منم مثل شما لکنت دارم با این تفاوت که سن من 33 هست وشما 22

البته نمیدونم شدت لکنت شما چقده، ولی مال من حدود 6-5درصد

راحت دارم زندگی میکنم. بسیارم پر انرژی و حاضرجوابم!

ناگفته نماند چنتنا از پسرعموهامم لکنت دارن ولی دارن زندگی میکنن

این چه حرفیه که میزنی؟

پس شما هنوز گذرت به بیمارستان نیفتاده که ان شاءالله نیفته

برو ببین چه خبره اونجا؟

یکی از مداحای معروف شهرمونم لکنت داره خیلی زیاد البته موقع خوندن نه...

الان هم زن داره هم بچه هم کار هم زندگی خوب

روزی nبار خدارو شکر کن که مشکل دیگه ای نداری

داداش گلم لکنت عیب نیست/

آره زمانی عیب محسوب میشه که کارت ارتباط زیادی با زبونت داره. مثل برج مراقبت، سخنگوی جایی بودن، و شغل هایی مثل این

شما بعد خدمت یه کاری رو شروع کن و حرفه ای بشو ببین ملت نازتو میکشن تا براشون کار کنی. اونوقته که از حرفای امروزت نسبت به خدا ناراحت میشی و خودتو سرزنش میکنی

مشکلات واسه همه هست. یکی مثل من و شما با لکنت(با شدت های مختلف ) یکی سرطان و...

میدونم خیلی سخته که بخوای یه جایی حرف بزنی اما به خاطر زبونت نمیتونی. اما مطمئن باش اگه انسان اراده کنه میتونه با وجود داشتن مشکلات جسمی، هر کاری رو انجام بده

شما الان تنها فکرت، تموم کردن سربازیت باشه و بعدش ان شاءالله کار

ناگفته نماند پیش یه بزرگی رفتم که سیمش به اون بالا وصله.. مشکلمو بهش گفتم. اونم مستقیم بهم گفت که شاید مشکلت حل نشه. بهم گفت زیاد صلوات بفرس

ضمناً الان بعضی از مراکز حجامت(طب سنتی) رگ زیر زبون رو قطع میکنن که اصطلاحا بهش میگن فصد کردن. یه بار اومدم تهران که خوشبختانه یا متأسفانه زبونم خوب نشد!!

با خودم گفتم حتماً یه حکمتی هست یا شایدم دلیل دیگه ای داره که کسی نمیدونه

خیلی پر حرفم و زیادم اهل شوخی. اگه بخوای بهش فکر کنی و غصه بخوری نمیتونی تو زندگیت بار مسئولیت به دوش بکشی

سعی کن قرآن زیاد بخونی. حتما پیش یه طبیب متبحر طب سنتی هم برو و زبونتو نشونش بده. چون زیر زبون یه رگی هست که همون، باعث میشه که اذیت بشی

میتونم آدرسشو که رفتم رو بهت بدم. ضرر نداره. برو ببین چی میگه

نقل قول:
لکنت زبان دارم از بچگی..از 10 11 سال پیشم وسواس گرفتم...اوایلش وسواس نبود رفته رفته بدتر شدم...خونوادم هیچگونه کمکی نکردن بدترم کردن...همه چیمو از دست دادم..دوستام..درسم..کار..شخصی ت..ارزش..غرور...

الان ب شدت از خدا بدم میاد..دوسش دارم ولی نمیتونم بفهمم این کجاش عدالته که همه چیمو ازم گرفته؟؟؟؟؟

میگن حکمته میگن صلاحش این بوده..خب وقتی این مشکلات منو از خدا دور میکنه این کمجاش حکمته؟؟

با سلام
من هم به چنین مشکلی گرفتار بودم و منو مسخره میکردن و ادای منو در می اوردن (بچه بودم البته)
بعد تصمیم گرفتم حرف نزنم! ......حدود هشت سال حرف نزدم (یعنی خیلی کم حرف زدم شاید هفته ای یکی دو کلمه! )

الان هم بعد چند سال خودش خوب شد و من اصلا لکنت ندارم که هیچ خیلی فصیح هم صحبت می کنم!

به خدا هم ربطی نداره نه !

چون چاره همه مشکلات در دنیا قرار داده شده خودت باید بگردی پیدا کنی

موضوع قفل شده است