*اي كربلا به چشم تو زيباتر از همه !!!* مظهر شور و شعور ؛ زینب کبری و زهرای دمشق

تب‌های اولیه

15 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال



دارد تمام می شود آقا عزای تو

کم گریه کرده ایم محرم برای تو

دارد به شام میرسد از راه قافله

تازه رسیده نوبت تشت طلای تو

[=&amp]سهل صاعدی میگه من از بیت المقدس میومدم،دیدم شهرو زینت کردن، انگار این روزا مردم شام عیدی داشتن،پرسیدم این چه عیدیه ؟ گفتن مگه خبر نداری یه مشت خارجی رو دارن میارن ..."
[/]

[=&amp] یا صاحب الزمان"
[/]

[=&amp]اگه میخوای ببینی بیا دم دروازه شهر[/] ..."


[=&amp]

از اوج روضه با خبرم گریه میکنم[/]


[=&amp]یادت میاید چند معجر داشتم روزی[/]

[=&amp]یک چادر گلدار بر سر داشتم روزی
[/]

[=&amp]با زور چادر را کشیدند از سرم بابا[/]

[=&amp]یک آستین پاره می شد معجرم بابا

[/][=&amp]
[/]

[=&amp]استخوانها خورد شده، همچین که نور سر مقدس وارد خرابه شد تمام قامت بلند شد ... السلام علیک یا ابتا اباالمظلوم ...

بعضیها میگن تاگفت افتاد مرد

"بعضیها میگن شیرین زبونی کرد، گفت ماموریت من عمه جان تمام شد،برگه ماموریتم را امضا کن،

گفت راستش بابا جون من اینقدر این عمه رو اذیت کردم

[/]


حِس می کنم جاخوردی از وقتی مرا دیدی

[=&amp]راحت بگو در صورتم بابا چه ها دیدی


[/]

لیله ي قدرم و تنها سحرش را دارم

پدرم نیست در آغوش و سرش را دارم


دختر شاهم و اما فقط از این دنیا

پای زخمی شده و چشم ترش را دارم


خواستم پر بزنم زود به یادم آمد

من از آن بال فقط چند پرش را دارم


بزند یا نزند فرق ندارد شلاق

طاقت سختی هر دردسرش را دارم


شهر را یک تنه با گریه به هم می ریزم

نوه ی فاطمه هستم جگرش را دارم


سرزده آمده مهمان و در این استقبال

گیسویی تا که شود فرش سرش را دارم


زیر قولش نزده عمه ببین بالش را

گفت باشد تو برو ! دور و برش را دارم


آن همه حامی من بود ولی از این راه

به تنم ضربه ي چندین نفرش را دارم


من نگویم چه شده چون خبرش را داری

تو نگو از لب خونین خبرش را دارم


عمه باید بروم وقت خداحافظی است


نگرانم نشوی! همسفرش را دارم



**شعر از علیرضا لک**






در حالیکه دست مرد‌ها را به گردنشان بسته بودند و همه کودکان و زنان را به یک زنجیر متّصل کرده بودند

وارد مجلس یزید کردند یزید مست و مغرور از کرده خویش بر تخت تکیه داده و مجلس بزم برپا ساخته بود.

سر مقدس سالار شهیدان را در تشتى مقابل یزید گذاشتند و او با چوب خیزرانى که در دست داشت،

نسبت به حضرت اسائه ادب مى‌کرد.

عقیله عرب زینب کبرى(سلم الله علیها) با دیدن این صحنه دست برد و گریبان چاک زد و فریاد کرد:

وا حسیناه! وا حبیب رسول الله!

که از صداى آن حضرت، حاضران سکوت عجیب و بعضی به گریه افتادند (الدمعه الساکبه ج5 ص105)

به لب و دندان کسى بى‌احترامى مى‌کنى که من شاهد بودم رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم)،

همین لب‌ها و دندان‌ها را مى‌بوسید و مى‌فرمود: شما سرور جوانان اهل بهشتید

اى یزید! خدا تو را نابود کند، خدا تو را لعنت کند! (منتهی الآمال ص601)

سکینه بنت الحسین(سلام الله علیها) مى‌فرماید: به خدا سوگند من از یزید کافرتر و ستمکارتر و سنگدل‌تر ندیده‌ام!



آیا شود که یک شب جمعه به کربلا

مهمان شوم به سفره ی احسان مادرش

این دیده ای که اشک، روان گشته از برش

دارد هوای دیدن شش گوشه در سرش


برگرفته از وبلاگ دل تنگ امام زمان (عج) - deltang.blog.ir