جمع بندی اعتدال مزاج در انسان کامل در عرفان اسلامی

تب‌های اولیه

38 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

حبیبه;712761 نوشت:
با توجه به مطالب فوق در می یابیم که وجود عقلی نفس تباینی با وجود تعلقی آن ندارد.

در اینکه همه ارواح قبل از نشئه مادی به نحو اجمالی در عقل اول وجود دارند، شکی نیست در اینکه همه ارواح قبل از نشئه مادی، در لوح محفوظ به نحو تفصیلی وجود دارند، شکی نیست؛ اما این به این معنا نیست که همین روح جزئی با این شکلی که در بدن مادی تعلق دارد، بوده است. جنابعالی از صدرالمتألهین می‌خواهید استفاده کنید و کار خوبی هم هست ولی بزنگاه مطلب را به خوبی تبیین نمی‌کنید. صدرا در حقیقت یک وفاقی بین سخن افلاطون و سخن عرفا برقرار کرده است که این جاست که هنرمندی او روشن می‌شود.

اولا صدرا گفت کینونت عقلی و نگفت کینونت نفسی؛ فرق است بین کینونت عقلی و کینونت نفسی؛ چرا که کینونت نفسی به همین جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء است. کینونت عقلی یعنی همه این ارواح وجود دارند به نحو عقلی؛ خب جناب حبیبه! تا اینجا حرف خوبی است و حتی با این حرف می‌توان فرمایش روایات را هم سامان داد. اما یک دسته از نفوسی که کینونت نفسی پیدا می‌کنند به لحاظ قوتی که دارند دیروزشان (عالم یا عوالم میثاق) را به یاد دارند الان فعلا بحث ما به صورت موجبه جزئیه است که برخی در همان ابتدا و آغاز بگویند من عالم میثاق را به یاد دارم که قالوا بلی را گفتم این مطلب در مورد کملین و مجذوبین سخت نیست و چنین چیزی ممکن است. اما مطلب مهم که باز بنده تأکید می کنم تبیین علمی آن است. بنده اشاره کردم که قونوی چطور تبیین می‌کند قونوی گفت از باب قوت و شدت کلیتشان است. از باب شدت، به عقل اول و نفس کل وصل است اما نوع ارواحی که در آنجا هستند کینونت عقلی داشته به نحو اندماجی یک بخشی از عقل اول و نفس کل را تشکیل می‌دهند اما اگر روحی در حد عقل اول شد در حد نفس کل شد در اینجا این دیگر خودش است پس سر اینکه کمل یادشان هست این است که کلی اند کلیت که آمد گفته می‌شود من عقل اول بودم آمدم اینجا. این تعبیری که گفته می‌شود «أنا العقل و اول ما خلق الله العقل» به همین معناست یعنی همان، خودش است.
بیان ملاصدرا با این تقریر هم سازگار است که گفته شود صعودا به این مرتبه می‌رسند اما اینکه صعودا می رسند آیا دیگر نزولا خبری نیست؟! بلکه می‌تواند حتی در نزول هم بگوید من همان بودم که اینجا آمدم. پس همان شعور و همان تدبیر عقل اول است که کار انجام می‌دهد. لذا باید گفت حرفی که جناب قونوی در مراسلات زده کمی دارای خلل است.
جندی در ص 274 از شرح فصوص و ابن عربی در فتوحات جلد سوم، ص 12، به این مطلب اشاره دارند. به این معنا که گاهی ارواح به نحو اندماجی اند و گاهی به نحو خود آن حقیقت کلی اند آنوقت حقایق کلی هم متعدد اند گاهی خود عقل اول است گاهی نفس کل است گاهی جبرئیل است ... اینها کلیات اند به هر اندازه از این کلیات بهره دارد به همان مقدار خبر دارد و تدبیر انجام می‌دهد. پس وقتی رسول الله ص می گوید من عقل اول بودم این تنها به این معنا نیست که صعودا به درجه عقل اول رسیدم طبق این بیان باید گفت نزولا هم عقل اول بود.

با این توضیحات، برخی انسانهای کمل به دلیل کلیتی که دارند تدبیر روح جزئی‌شان را می‌کنند حتی ابن عربی نیز نسبت به خود، این را بیان کرده است. طبق این بیان، هیچ یک از مبانی فلسفی مان را هم دست نزده‌ایم. کینونت عقلی را دست نزدیم جسمانیة الحدوث ... را دست نزدیم. پس نکته ای که خواستم به عرض برسانم این بود که در بیان عارفان مدعایش هست اما تحلیل درست از آن خیلی مهم تر از اصل ادعا ست.
پس برخی انسانها که مورد عنایت حق قرار میگیرند اینها کسانی اند که در واقع خودشان قبل از اینکه به این نشئه مادی بیایند آگاه به نشئه عنصری خودشان هستند و در عین حال مدبر او هم هستند در توضیح این مسئله بیان شد بین نفوسی که از ارواح کلی پدید میآيند و نفوسی که حقایق اندماجی است در ارواح کلی، باید فرق گذاشت آنهایی که حقیقت روحشان با عقل اول متحد است و یا حقیقت نفسشان با لوح محفوظ به نحو کلی متحد میشود تنها اینها چنین خاصیتی دارند یعنی علم به مراحل عبوری نزولی خود دارند مراحل استیداعیه و استقراریه را می دانند.
حالا با این توضیحات معنای حدیث «کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین » به خوبی واضح و روشن می‌شود. معمولا گفته شده این به معنای این است که در قوس صعود به اینجا می رسد اما با توضیحات فوق، روشن شد که در سیر نزولی هم معنا خواهد داشت.
با این سخنان، مشخص می‌شود که انسان کامل، در همان سیر نزولی خود، بدن عنصری و مزاج عنصری خود را تدبیر می‌کند تا جایی که وقتی روح جزئی او به نشئه مادی رسید به آن بدن عنصری متعلق می‌شود. لذا ذره ای ناخالصی در مزاج انسان کامل یافت نمی شود و سیر تکون این مزاج، ذره‌ای با خدشه و خلل مواجه نمی‌شود. این مزاج، طیب طیب خواهد بود از این ماجرا می‌توانیم نتیجه بگیریم در اصلاب و پدران انسان کامل نیز نباید ذره‌ای رعونت و کفر یافت شود و الا در سیر مزاجی انسان کامل اثر می‌گذارد.
اما این حالت گفته شده در انسانهای معمولی یافت نمی‌شود و انسانهای معمولی به مقداری که از عقل اول و نفس کل بهره ای دارند و به صورت اندماجی قرار دارند به مواثیق علم دارند و اگر هم برخی از انسان‌ها مواثیق را به یاد داشته باشند، دیگر جزئیات مواثیق را واقف نبوده، مانند انسان کامل که از علم و تدبیر برخوردار است نمی‌باشند.
پس نمی‌توان نسخه‌ واحدی که مشترک بین انسان‌های کامل و انسان‌های معمولی است صادر کرد در حالیکه از فحوای سخن جناب حبیبه چنین معنایی بر می‌آمد.

سمیع;712908 نوشت:
لتقدّم للأرواح العالية الكلية حتى لو كان المدبر للأشباح من الأرواح الكلّية يكون عالما بنشئاته السّابقة على نشأة البدن كنشأة «أ لست» و غيرها

این عبارت نشان می‌دهد ارواح کلیه‌ای که به بدن تعلق می‌گیرد را هم وارد بحث می‌داند؛ چرا که اشباح در عبارت فوق، به معنای «بدن» است و «من الارواح الکلیة» نیز به معنای ارواح انسان‌های کامل است. یعنی تنها ملائکه اعم از جبرئیل و میکائیل و ... مشمول «خلق الارواح» نیست.
البته بنده نظر شارح حکمت اشراق را عرض کردم که ایشان به استناد به این روایت، نفوس جزئیه را قدیم می‌داند و عرض کردم که در حقیقت خود شیخ اشراق قائل به چنین سخنی نیست.

نفس الرحمان;712942 نوشت:
روح جزئی با این شکلی که در بدن مادی تعلق دارد، بوده است.

مسلما نبوده است،چرا که محذوریت تعلق مجرد محض به ماده پیش می آید،همانی که مشائیان به آن معتقدند،آنها نفس را روحانیة الحدوث و روحانیة البقاء دانسته و تعلق

نفس به بدن را عارضی فرض می کنند،که با سخنان مشترک ابن عربی و ملاصدرا،این رای از اعتبار ساقط شد و مسلما بنده هم چنین عرضی نداشتم.

نفس الرحمان;712942 نوشت:
اولا صدرا گفت کینونت عقلی و نگفت کینونت نفسی؛ فرق است بین کینونت عقلی و کینونت نفسی؛ چرا که کینونت نفسی به همین جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء است. کینونت عقلی یعنی همه این ارواح وجود دارند به نحو عقلی؛ خب جناب حبیبه! تا اینجا حرف خوبی است

خیر ملاصدرا می فرماید کینونت نفسی با نحوه ی وجود عقلی در موطن عقل،باید به این نکته توجه کرد که کینونت نفس در نشئات سابق طولی و دنیوی که

شرح آن در پست قبل گذشت تباینی با جسمانیة الحدوث بودن نفس نخواهد داشت و دقیقا همان نخواهد بود

در واقع او معتقد است که نفوس ناطقه انسانی به وجود مبدا عقلی خود در عوالم قبل از دنیا محققند؛ بر خلاف نحوه وجود تعلقی آنها که حادث است.

او با این نگاه، هم سخن افلاطون را میپذیرد و هم حدوث جسمانی
نفس را تبیین میکند.

حبیبه;712953 نوشت:
خیر ملاصدرا می فرماید کینونت نفسی با نحوه ی وجود عقلی در موطن عقل

چنین چیزی به نظر خیلی بعید می‌آید اگر شاهدی دارید بفرمایید. اصلا جسمانیة الحدوث بودن این سخن شما را نفی می‌کند. بله، ارواح جزئیه، کینونت عقلی دارند که آنهم نه به صورت تشخص یافته بلکه به صورت مندمج در عقل اول و نفس کل. اصلا اصطلاح «نفس» در جایی است که به بدنی تعلق یافته باشد.

حبیبه;712953 نوشت:
کینونت نفس در نشئات سابق طولی و دنیوی که

شرح آن در پست قبل گذشت تباینی با جسمانیة الحدوث بودن نفس نخواهد داشت و دقیقا همان نخواهد بود


اینکه صرفا گفته شود تباینی نیست مشکل حل نمی‌شود. اینکه نفس بدون تعلق به جسم، چطور دارای تدبیر و متصف به صفت علم می‌شود را باید با مبانی صدرا تبیین کرد. مطمئنا صدرا به صرف ادعا اکتفا نکرده است و بر این مطلب تبیینی که با مبانی اش سازگار باشد، دارد.
بزرگان در مورد نفوس کمل، با رمز روح کلی و جزئی مسأله را حل می‌کنند.

نفس الرحمان;712950 نوشت:

این عبارت نشان می‌دهد ارواح کلیه‌ای که به بدن تعلق می‌گیرد را هم وارد بحث می‌داند؛ چرا که اشباح در عبارت فوق، به معنای «بدن» است و «من الارواح الکلیة» نیز به معنای ارواح انسان‌های کامل است. یعنی تنها ملائکه اعم از جبرئیل و میکائیل و ... مشمول «خلق الارواح» نیست.
البته بنده نظر شارح حکمت اشراق را عرض کردم که ایشان به استناد به این روایت، نفوس جزئیه را قدیم می‌داند و عرض کردم که در حقیقت خود شیخ اشراق قائل به چنین سخنی نیست.


باسمه تعالی
بیان بنده ناظر به
کلیت بیان شما بود که به استناد آن حدیث مرقوم فرمودید: «مضمون این حدیث آن است که ارواح قبل از اجساد خلق شده اند و روح انسان قبل از بدن است.» که البته در همان عبارت فصل اوّل از فصول فاتحه مصباح الانس، و در بحث انسان کامل مصباح الانس، و جلد هشتم اسفار و تقریر صدرا، حساب ویژه‌ای روی کملین و انسان کامل باز شده است.

[="Georgia"][="Blue"][="3"]

حبیبه;711574 نوشت:
به نام خدا

با عرض سلام و ادب و احترام خدمت جناب استاد اویس و عذرخواهی از ایشان برای ورود به بحث.

و با سلام خدمت پرسشگر محترم:

انسان کامل در عرفان،مظهریت اسم الله و مقام جمعیت اسماء و صفات را دارا است و لازمه جمعیت در انسان كامل آن است

كه آثار تمام حقايق را به صورت متعادل، بدون غلبة هيچ ‌اثري نسبت به اثر يا آثار ديگر، بروز دهد. بدن عنصري انسان كامل

نيز مشمول چنين قاعده‌اي بوده، مزاج عنصري انسان كامل را در بالاترين نقطه از اعتدال قرار مي‌دهد.


با عرض سلام خدمت همه سروران گرامی ام و با تشکر فراوان از سرکار خانم حبیبه بخاطر مطالب بسیار خوبی که در این تاپیک بیان نمودند.
فقط لازم بود در ذیل این بیان شریفتان این نکته را عرض کنم که

[=&quot]اعتدال مزاج بدن مادی انسان کامل، اگر چه می تواند ناشی از مظهریت اسماء الله حضرتش باشد، چرا که متقضای مظهریت اسماء الله یکی وصف شریف عدل است که به هر مغتذی به فراخور نیازش غذا رسانی میکند، اما باید توجه داشت این سخن که فرمودید : [/][=&quot]«[/][=&quot]و لازمه جمعیت در انسان كامل آن است كه آثار تمام حقايق را به صورت متعادل، بدون غلبة هيچ ‌اثري نسبت به اثر يا آثار ديگر، بروز دهد » سخن حکیمانه ای نیست زیرا لازمه جمعیت انسان کامل آن نیست که اسماء الله را به صورت متعادل و بدون غلبه هیچ اثری نسبت به آثار دیگر بروز دهد بلکه لازمه جمعیت اسمایی، دارایی تمامی اسماء الله به نحو جمعی است، خواه این اسماء غالب باشند خواه مغلوب. [/]

[=&quot]به عبارت دیگر، غلبه برخی اسماء الله بر برخی اسماء دیگر، موجب خروج نفس انسان کامل از مقام جامعیت و مظهریت اسم الله نمی شود یعنی مثلا اگر انسان کاملی همچون امام جواد علیه السلام مظهر اسم شریف جود باشد این بدان معنا نیست که حضرتش بیرون از مقام جمعیت اسمایی اند بلکه اسمای الهی به فراخور ظرفیت دریافت کنندگان حقایق، در موضعی به کرسی ظهور جلوس یافته و در موضعی دیگر به کرسی خفا قرار می یابند و این ظهور برخی اسما و خفای برخی اسمای دیگر منافاتی با مقام جمعیت اسمایی ندارد.[/]
[/][/][/]

[=Georgia]جمع بندی
پرسش
آیا در عرفان شواهدی مبنی برضروت اعتدال مزاج در انسان کامل وجود دارد؟ و آیا اگر کسی دچار نقصان در اعدلیت مزاج بود در بهره‌های معنوی وی و مقام ولایت او تأثیر گذار است؟ اختصاص یک مزاج به انسان کامل، متأثر از چه اموری است؟‌

پاسخ
[=Georgia][=&amp]در ابتدا لازم است توضیح اندکی پیرامون مفهوم اعتدال مزاج از بیانات جناب بوعلی سینا در قانون داشته باشم. به تعبیر شریف ایشان، مفهوم اعتدال مزاج در اصطلاح پزشكان، كيفيت بدن و يا اندامي است كه در آن عناصر در هم آميخته از لحاظ چندي و چوني با چنان سهم عادلانه اي شركت كرده باشند كه مزاج نيازمند آن است .
اعتدال مزاج یکی از اصلی ترین ارکان تشخیص اتصال شخص به مبدا فیض علی الاطلاق است. بر همین اساس جناب شیخ الرئیس در فصلی از کتاب شفا می گوید کسی که از علم لذت نمی برد اعتدال مزاج ندارد. معلوم می شود اعتدال مزاج به همراه آورنده مجموعه ای از آثار و احکام است که از جمله آنها اشتیاق علم و حتی میل به معنویات است. انسانی که اعتدال مزاج ندارد از زمین مناسب برای بارور نمودن بذور ایمان و عمل صالح برخوردار نیست اگر چه ایمان و عمل صالح اگر مستحکم باشد مانند بذوری که در میان سنگها قد علم می کنند در ابدان ناصحیح مانند مفلوجان نیز نمایان می شوند و ظهوراتشان اختصاص و انحاصر عقلی در ابدان معتدله ندارد اما باید پذیرفت که آمادگی محل مناسب برای کاشت تاثیری بسیاری شایانی در پرواز و ارتقای معنوی نفسانی دارد خصوص آنکه در حکمت متعالیه مبرهن است که انسان جسمانیه الحدوث بوده و بدن وی نقش به سزایی در تکون روح مجرد وی دارد و نیزمبرهن است که بدن از نفس متباین نبوده بلکه مرتبه ای نازل از نفس است به طوری که می توان گفت بدن همان نفس رقیق شده است.
بدین خاطر برای اعتدال مزاج اهمیتی شایان برای کمالات و مقامات انسانی است زیرا اگر طبایع انسان که از امور مؤثر در نفس انسان هستند از تعادل خارج شوند و باعث کدورت مزاج شوند، نفس ناطقه مجبور است که جهت اصلاح این عدم اعتدال از توجه به عالم قدس منصرف شده و به تدبیر مزاج بدن بپردازد.
در واقع در این حالت «طبیعت» اقتضائات خویش را به نفس تحمیل می‎کند که در اصطلاح اهل سلوک از آن به حکومت طبع بر نفس تعبیر می‎[/][=&amp]شود. این حکومت به[/][=&amp]‎[/][=&amp]صورت هوي و تمایلات نفسانی خود را بروز می[/][=&amp]‎[/][=&amp]دهد و باعث غلبه هوي بر نفس ناطقه(عقل) می‎شود.
[/]
[=&amp]بر همین اساس در روایتی امام علی علیه السلام به یکی از دانشمندان یهود گفت: هر کس طباع او معتدل باشد مزاج او صافی گردد، و هر کس مزاجش صافی باشد اثر نفس در وی قوی گردد، و هر کس اثر نفس در او قوی گردد به سوی آن چه که ارتقایش دهد بالا رود، و هر که به سوی آن چه ارتقایش دهد بالا رود به اخلاق نفسانی متخلق گردد و هر کس به اخلاق نفسانی متخلق گردد موجودی انسانی شود نه حیوانی ، و به باب ملکی درآید و چیزی او را از این حالت برنگرداند. پس یهودی گفت : الله اکبر! ای پسر ابوطالب! همه فلسفه را گفته ای - چیزی از فلسفه را فروگذار نکرده ای.(1 )[/]

[=&amp]اما اعتدال مزاج که نقش علیت غیر تامه در صعود برزخی و عقلانی نفس دارد ناشی از امورات گوناگونی می باشد اموری چون صحت وسلامت والدین در هنگام انعقاد نطفه و سلامت مادر در ایام بارداری و شیردهی و نیز مراقبت و اهتمام خود فرزند در میزان و کیفیت استفاده از غذاها و نوشیدنیها و وقت خواب و نکاح و استحمام و ورزش و امثال آن.[/][/]

پینوشت:
1-[=Georgia][=&amp]هزار و یک نکته، ص 826[/].[/]

[/]

موضوع قفل شده است