جمع بندی اعتدال مزاج در انسان کامل در عرفان اسلامی

تب‌های اولیه

38 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال


مرحوم استاد علامه ی طباطبائی در این باره می فرماید: «چطور می شود محی الدین را اهل طریقت (یعنی از عرفا و اولیاء الله) دانست با وجودی که متوکل را از اولیای خدا می داند؟!»

جهنم;712526 نوشت:

مرحوم استاد علامه ی طباطبائی در این باره می فرماید: «چطور می شود محی الدین را اهل طریقت (یعنی از عرفا و اولیاء الله) دانست با وجودی که متوکل را از اولیای خدا می داند؟!»

سلام علیکم

لطفا منبع فرمایشتان را ذکر بفرمائید.

حبیبه;712424 نوشت:
بحث علمی جایگاه اشکال گیری و به رخ کشیدن نیست،اگر این تصور پیش بیاید بحث از مسیر مستقیمش خارج شده و به جدل یا اظهار فضل می انجامد

که نه مرضی خداست نه نفس سلیم و نه مخاطبین و مشاهدین.


شاید تعبیر بنده نارسا بوده؛ منظور از به رخ کشیدن، معنای منفیِ آن نبود.

حبیبه;712424 نوشت:
و اگر مباحث ان شاالله به شکل مطلوب پیش برود خواهم گفت که در این مورد خاص تابع نظر ابن عربی نیستم

و تحلیل حضرت علامه طباطبایی را ترجیح می دهم.


به هر حال چه نظر شخص محی‌الدین و چه نظر علامه، هر کدام که باشد داخل در منظومه عرفان اسلامی است. خیلی مشتاقم بدانم چه تبیینی برای این گره دارید؟ مبنای بحث، عرفان اسلامی است.
مرور مجدد سوال:‌ آیا قبل از تعلق روح به بدن عنصری انسان کامل، روح انسان کامل قابلیت تدبیر مزاجی را که قرار است در آینده بدن عنصری ایشان شود به عهده دارد؟ آیا چنین تدبیری را هم دارد؟ اگر پاسخ مثبت باشد خیلی از مباحث تاریخی را نیز پوشش خواهد داد مثلا می‌توان نتیجه گرفت اجداد پیامبر و اولیای دین، همه موحد بوده‌اند اهل لقمه حرام و نطفه حرام نبوده‌اند و ... . البته این یکی از فروعات این بحث است که قصد ورود به آن را نداریم.
باید قبل از تکون مزاج عنصری انسان کامل، اجداد و جدات وی، از بهترین و پاکیزه ترین غذاهای مادی خورده باشند تا در موعد مقرری نطفه چنین انسان کاملی منعقد شود و الا دارای مزاجی اعدل نخواهد بود.

این نکته را هم به منتقدین عرفان بگویم و آن اینکه اگر دارای حسن نیت می‌باشید، اهل عمل بوده، منعزل از مباحث عرفانی این معضلات معرفتی را حل بفرمایید؟‌

نفس الرحمان;712558 نوشت:
مرور مجدد سوال:‌ آیا قبل از تعلق روح به بدن عنصری انسان کامل، روح انسان کامل قابلیت تدبیر مزاجی را که قرار است در آینده بدن عنصری ایشان شود به عهده دارد؟ آیا چنین تدبیری را هم دارد؟

قبل از اینکه وارد این بحث شویم،مایلم نحوه تعلق نفوس به ابدان از منظر ابن عربی ،که حکایتش گذشت را با نظریه"جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء"بودن نفس

که در انسان شناسی عرفانی تحولی جدی ایجاد نمود بررسی و مقایسه گردد.

و مسلما این مقایسه در تبیین اصل بحث مفید خواهد بود.ابن عربی نفوس جزئیه را مندمج در نفس کلیه (لوح محفوظ) دانسته و تعلق آن را به ابدان مادی را با ظرفیت و سعه جسم عنصری

مرتبط می داند،طبق نظر ملا صدرا باید حدوث جسم مقدم بر حدوث نفس باشد گرچه هم ابن عربی و هم ملا صدرا به اتحاد نفس و بدن اعتقاد دارند.

سؤال آیا ابن عربی هم مانند افلاطون به مثل نوری معتقد بوده است؟

آیا بین نظر ملا صدرا و ابن عربی در تعلق نفوس به ابدان مباینتی وجود دارد؟

لطفا تحلیل خویش را مرقوم بفرمائید.

حبیبه;712570 نوشت:
سؤال آیا ابن عربی هم مانند افلاطون به مثل نوری معتقد بوده است؟

آیا بین نظر ملا صدرا و ابن عربی در تعلق نفوس به ابدان مباینتی وجود دارد؟

لطفا تحلیل خویش را مرقوم بفرمائید.

حدیثی از رسول الله ص منقول است: خلق الأرواح قبل الأجساد بألفي عام
مضمون این حدیث آن است که ارواح قبل از اجساد خلق شده اند و روح انسان قبل از بدن است.
،
قونوی در کتاب فکوک، ص 243 بر این عقیده است که وجود ارواح مقدم اند بر تعین عالم مثالی که این عالم مثال مقدم است بر وجود اجسام بسیطه؛ پس به طریق اولی بر ابدان مرکب از این بسائط مقدم اند

نظر افلاطون آن است که روح انسانی، به همین شخصیتی که می شناسیم قبل از ابدان عنصری بوده است؛ و شارح حکمت اشراق (جناب ملاقطب) همین را قائل شده است و بر آن است که ارواح قدیم اند در حالیکه شیخ اشراق معتقد است ارواح حادث اند.


برخی با برخورد با این احادیث می‌گویند نظر افلاطون درست است که روح انسانی با همین شخصیتی که می‌شناسیم قبل از بدن بوده است.


اما ملاصدرا معتقد به جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء است. ابن عربی نیز همین نظر را دارد اینان، روح جزئی را حادث می‌دانند. اما مهم آن است که با همین مبنای جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء، سوال مذکور در پست قبلی را حل کنیم. ملاصدرا در بیاناتش می‌گوید که هر چیزی که در این نشئه هست قبلش، در نشئات قبلی بوده است (به عنوان حیثیات انباشته در عقول و ارواح).

جناب علامه طباطبایی نیز طی سخنانی در ذیل «الانسان قبل الدنیا» از ملاصدرا الهام گرفته است که البته ملاصدرا نیز از شارح فصوص، جناب قیصری الهام گرفته است (ر.ک: شرح فصوص الحکم، ص 325؛ ذیل «ان علم الاولیاء تذکری لا تفکری ...»).

اما مهم تبیین و تحلیلی است که باید ارائه داده شود تا فطرت با مسئله جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء سازگار باشد.


حبیبه;712570 نوشت:
سؤال آیا ابن عربی هم مانند افلاطون به مثل نوری معتقد بوده است؟

ابن عربی و تابعین او نیز معتقد‌اند تمام طبایع، حقیقت واحد در خارج دارند که این بحث با مُثُل افلاطونی مرتبط می شود و حق نیز به جانب عرفاست. آنها یک نحوه اشتراک خارجی را قائلند در موطن عقل و موطن مثال و موطن حس همه و همه این اشتراک هست. البته هر اشتراکی را هم باید به حسب خودش معنا کرد مثلا در بحث حرکت، یک نوع اشتراکی وجودی خارجی داریم؛ در طبیعت انسان نیز همینطور است؛ یک حقیقت واحده ساری است پس معنایی که در مکتب ابن عربی از مُثُل می‌شود به این معنا نیست که مُثُل منعزل از همه در بالا نشسته باشد بلکه در متن همه وجود دارد. اصلا خود مُثُل، افراد خارجی شده است. جلوه‌های خودش است. کلیت سعی دارد. کلیت خارجی دارد. اشتراک خارجی دارد. از باب شاهد مثال، همانطور که نفس رحمانی در همه هست مُثُل نیز در همه هست.
معمولا حقایق اولا مندمج است بعدا خودش را باز می‌کند مثل اینکه همین یکی باز شد (در فضای بروز و تجلی حرکت می‌کنند). همان کلی طبیعی کلی در فرد دوم است بعینه؛ نه اینکه یک طبیعت دومی، در این فرد آمده باشد. تعینات افراد را که کنار بگذاریم به یک متنی می‌رسیم که وحدانی است نه آنکه متن، تعدد و تکثر داشته باشد. حتی خصوصیات خارجی به صورت اندماجی در آن طبیعت عقلانی هست.

نفس الرحمان;712587 نوشت:
حدیثی از رسول الله ص منقول است: خلق الأرواح قبل الأجساد بألفي عام
مضمون این حدیث آن است که ارواح قبل از اجساد خلق شده اند و روح انسان قبل از بدن است. ،

این یحتمل اشاره به وجود عقلی نفس در نشئات پیش از دنیا است.

نفس الرحمان;712587 نوشت:
نظر افلاطون آن است که روح انسانی، به همین شخصیتی که می شناسیم قبل از ابدان عنصری بوده است؛ و شارح حکمت اشراق (جناب ملاقطب) همین را قائل شده است و بر آن است که ارواح قدیم اند در حالیکه شیخ اشراق معتقد است ارواح حادث اند.

بعضی افلاطون را قائل به قدم روح می دانند.

از توضیحات بسیار خوبتان سپاسگزارم.

حبیبه;712617 نوشت:
این یحتمل اشاره به وجود عقلی نفس در نشئات پیش از دنیا است.

در پاسخ به این سؤال (ارواح به لحاظ جزئیتی که دارند و به لحاظ اینکه در این بدن عنصری خاص قرار گرفته اند و به لحاظ همین تعلقی که به بدن می‌گیرند و دارای تشخص می‌شوند آیا قبل از تعلق به بدن، نیز دارای علم بوده‌اند؟ آیا دارای قدرت تدبیر بوده‌اند؟ آیا در وقتی که هنوز به ابدان تعلق نگرفته اند دارای این شخصیتی بوده اند که بعد از تعلق به بدن دارای این شخصیت می‌باشند؟ )تقریرهای مختلفی وجود دارد:

یکی از تقریرها این است که اینکه انسان کامل تدبیر می کند یا علم دارد در واقع در ابتدا که آمد، علم و تدبیری نداشته است فقط به دلیل اینکه ارتقاء صعودی پیدا کرده و در معراج تحلیل، به عقل اول رسیده و عقل اول شده است، تمام مراحل پیشینی که به عنوان مواثیق بود یادش میآید ( اما بعد از اینکه صعود کرد) نه اینکه از قبل می دانست و قبل از اینکه بیاید. اینجا که آمد (در دنیا) سیر صعودی کرد به لحاظ صعودش به جایی رسید که جدّ جدّ گشت. اول فرزند است ولی در نهایت جد جد است به موطن عقل اول که رسید تمام مراحل تدبیری و علمی یادش است این در واقع هیچ چیزی را دست نزده و جسمانیه الحدوث و روحانیه البقاء هم سر جایش هست. همین انسان تازه از اینجا شروع می کند فقط به دلیل اینکه در نهایت صعودش به آنجا می‌رسد اینطور گفته می‌شود و الا قبلاً در نزولش هیچ خبری نبود و فقط آن عقل اول بود.
اما اشکالی که به نظر می‌رسد این است که آیا کملینی که با جذبه رسیده اند مانند اهلبیت و عترت طاهره، نیز اینچنین اند؟
جناب قونوی در کتاب مراسلات مطلبی را در پاسخ به این سوال گفته که بعدها جناب جامی نیز از این مطلب استفاده می‌کند قونوی در ص 171 و 172 می‌گوید نفوس کامله، موقعی که به حق می‌رسند از جزئیت به در می‌آیند و به کلیت می‌رسند که البته جناب خواجه نصیر الدین طوسی به این سخن ایشان اشکال وارد می‌کند مبنی بر اینکه کمل نیز باید در ذوات جزئیشان باشند و نباید از این جزئیت به در آیند (في ارتقاء النفوس الكاملة و حصول مشاهدة المبدأ الأول، فأمر يحصل لها في ذواتها الجزئية)بعد قونوی توضیحاتی را داده است تا به اینجا رسیده:
بل اخبرنی شیخی الامام الاکمل (یعنی ابن عربی) مشيرا إلى حاله بأنّ ثمّة من‏ يكون‏ مدبّرا لأجزاء بدنه قبل اجتماعها بعلم و شعور(یعنی خود ابن عربی منظور از این کلام بوده است و چنین حالتی برای خود وی اتفاق افتاده است)، و ذلك لكلّيّة نفسه، إذ من تكون نفسه جزئية، يستحيل عليه ذلك، لأن النفوس الجزئية لا...؟ إلا بعد المزاج و ...؟ لها قبل ذلك حتى يتأتّى لها تدبير الأجزاء البدنية بعلم و شعور.
پس تا اینجا به دست می اید که نفوس جزئیه این حال را ندارند و ین ویژگی برای نفوس کلیه است. همین مضمون در لوامع جامی در ص 133 و 134 نیز آمده است.
اما نکته‌ای که در این میان است این است که وجود نفوس کلی انسانی که به کمل و خواص اختصاص دارد، پیش از حصول مزاج عنصری شان است. و با جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء جمع نمی‌شود. بعلاوه در مورد دیگر انسانهای غیر کمل، مصداق پیدا نمی‌کند. و لازمه‌اش این است که اصلا نفوس جزئیه قبل از تعلق به ابدان با همین شخصیت، نیستند.
پس برای حل این معضلات، باید فکر بهتری ارائه داد.


نفس الرحمان;712746 نوشت:
اما نکته‌ای که در این میان است این است که وجود نفوس کلی انسانی که به کمل و خواص اختصاص دارد، پیش از حصول مزاج عنصری شان است. و با جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء جمع نمی‌شود. بعلاوه در مورد دیگر انسانهای غیر کمل، مصداق پیدا نمی‌کند. و لازمه‌اش این است که اصلا نفوس جزئیه قبل از تعلق به ابدان با همین شخصیت، نیستند.
پس برای حل این معضلات، باید فکر بهتری ارائه داد.

هم ابن عربی و هم جناب ملا صدرا قائل به کینونت نفس در نشئات سابق طولی و نشئات سابق دنیوی و همینطور حدوث دنیایی هستند،و این

برای همه نفوس موضوعیت دارد کمل یا غیر آن.

هستی نفس در نشئات سابق طولی
با در نظر گرفتن مبنای حکیم صدرا در باب تعلق ذاتی نفس به بدن به خوبی روشن می شود که اعتقاد صدرا به حدوث جسمانی نفس، منافاتی با نحوه وجود عقلی نفس در نشئات پیشین ندارد. در واقع او معتقد است که نفوس ناطقه انسانی به وجود مبدا عقلی خود در عوالم قبل از دنیا محققند؛ بر خلاف نحوه وجود تعلقی آنها که حادث است. او با این نگاه، هم سخن افلاطون را میپذیرد و هم حدوث جسمانی نفس را تبیین میکند:
و الحق أن النفوس الإنسانیة بما هی نفوس حادثة بحدوث البدن و بما هی فی علم الله من حیث حقیقتها الروحانیة قدیمة بقدم علمه تعالى .


کینونت نفس در نشئات سابق دنیوی
صدر المتالهین به ترتیبی که در ذیل آمده است، چهار مرتبه هیولا، جمادی، نباتی و حیوانی را برای نفس در نشات پیشین دنیوی تصویر کرده و البته آنها را با شواهدی از آیات قرآنی نیز همراه میکند:
1- هیولی: هَلْ أَتى‏ عَلَى الْإِنْسانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یکنْ شَیئاً مَذْکوراً
2- جماد: کنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْیاکمْ
3- نبات: وَ اللَّهُ أَنْبَتَکمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً
4- حیوان: فَجَعَلْناهُ سَمِیعاً بَصِیراً
5- انسان: أَ کفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَک مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاک رَجُلًا

حدوث جسمانی نفس

فالنفس الانسانیة جسمانیة الحدوث، روحانیة البقاء؛ فهى اوّلا صورة طبیعیة لمادة حسّیة ...و قد تحولت فی استکمالاتها و نالت فی انتقالاتها جمیع الحدود الطبیعیة من الأکثف فالأکثف الى الألطف فالألطف، حتى وصلت الى اوّل درجة الحیاة من القوة اللمسیة، ثم سلک جمیع الحدود الحیوانیة الجسمیة، و منها الى الخیالیة و الوهمیة الى آخر درجة الحیوان الوهمى التى قد توجد فی غیر الانسان، و منه الى اوّل درجات الحیوان العقلى. فالصورة النفسانیة الحسّیة کمادة للصورة الخیالیة، و هى کمادة للصورة العقلیة. و اوّل ما یفیض علیها اوائل المعقولات و المعلومات العامّة المشترکة، ثم الثوانى و ما بعدها على التدریج صائرة ایاها.

با توجه به مطالب فوق در می یابیم که وجود عقلی نفس تباینی با وجود تعلقی آن ندارد.

کما اینکه از نظر علامه طباطبایی قوالب عنصری به نحو اقتضاء نفوس جزئیه را می پذیرند نه به نحو علت تامه،این همان جایگاهی است که تحلیل حضرت علامه

پذیرفتنی تر می نماید.ایشان در بحث اخبار طینت تعلق نفوس جزئیه را به ابدان عنصریه قضاء مشروط می دانند.و بدن عنصری را نیز گرچه بی تاثیر در شکل

گیری شخصیت فرد ندانسته ولی اثرش را به نحو علت تامه ندانسته بلکه در حدّ اقتضاء دانسته اند.

نفس الرحمان;712587 نوشت:

حدیثی از رسول الله ص منقول است: خلق الأرواح قبل الأجساد بألفي عام
مضمون این حدیث آن است که ارواح قبل از اجساد خلق شده اند و روح انسان قبل از بدن است.
،
قونوی در کتاب فکوک، ص 243 بر این عقیده است که وجود ارواح مقدم اند بر تعین عالم مثالی که این عالم مثال مقدم است بر وجود اجسام بسیطه؛ پس به طریق اولی بر ابدان مرکب از این بسائط مقدم اند

نظر افلاطون آن است که روح انسانی، به همین شخصیتی که می شناسیم قبل از ابدان عنصری بوده است؛ و شارح حکمت اشراق (جناب ملاقطب) همین را قائل شده است و بر آن است که ارواح قدیم اند در حالیکه شیخ اشراق معتقد است ارواح حادث اند.


برخی با برخورد با این احادیث می‌گویند نظر افلاطون درست است که روح انسانی با همین شخصیتی که می‌شناسیم قبل از بدن بوده است.


اما ملاصدرا معتقد به جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء است. ابن عربی نیز همین نظر را دارد اینان، روح جزئی را حادث می‌دانند. اما مهم آن است که با همین مبنای جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء، سوال مذکور در پست قبلی را حل کنیم. ملاصدرا در بیاناتش می‌گوید که هر چیزی که در این نشئه هست قبلش، در نشئات قبلی بوده است (به عنوان حیثیات انباشته در عقول و ارواح).

جناب علامه طباطبایی نیز طی سخنانی در ذیل «الانسان قبل الدنیا» از ملاصدرا الهام گرفته است که البته ملاصدرا نیز از شارح فصوص، جناب قیصری الهام گرفته است (ر.ک: شرح فصوص الحکم، ص 325؛ ذیل «ان علم الاولیاء تذکری لا تفکری ...»).

اما مهم تبیین و تحلیلی است که باید ارائه داده شود تا فطرت با مسئله جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء سازگار باشد.


باسمه تعالی
با عرض سلام و خسته نباشید
با کسب اجازه از کارشناس محترم جناب اویس دام ظله و تشکر از کاربران محترمی که بحث را دنبال می نمایند، قصد ورود در بحث را ندارم،فقط در رابطه با این حدیث شریف نکته ای عرض کنم:
منظور از «ارواح» این ارواح و نفوس جزئیه نیستتند، که دلیل شود بر تقدم نفوس بر ابدان، بلکه مراد فرشتگان و عقول هستند. و مراد از الفی عام اشاره به تقدم وجودی آنها دارد :
« مراد از ارواح در حديث، ارواح جزئيه كه نفوسند نيست، بلكه مراد ارواح كليه است كه عقولند»[1]و تقدم ارواح بر ابدان به «الفي عام»، به تحقيقى است كه علامه ابن فنارى در ابتداى فصل اوّل از فصول فاتحه مصباح الانس بعد از بيان توقف تعيّن روح انسانى بر تحصيل مزاج طبيعى افاده فرموده است:

فإن قلت: فقد صحّ عن النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أنّه قال: «خلق الأرواح قبل الأجساد بألفي عام»؛ و صرّح الشيخ أيضا (يعنى به صدر الدين القونوي) في كتبه سيّما في باب النكاحات أنّ وجود الأرواح مقدّم على تعيّن عالم المثل المتقدّم على وجود الأجسام البسيطة فضلا عن الأبدان المركّبة، فما التوفيق بين القولين؟

قلت: التقدّم للأرواح العالية الكلية حتى لو كان المدبر للأشباح من الأرواح الكلّية يكون عالما بنشئاته السّابقة على نشأة البدن كنشأة «أ لست» و غيرها. و التوقف (عطف على قوله التقدم. و التوقف ناظر الى توقّف تعين الروح الإنسانى على تحصيل المزاج الطبيعي) للأرواح الجزئية موافقا لما ثبّت في الحكمة. و لكون الأرواح العالية المسمّاة بالعقول واسطة في تعيّن النفوس الكلّية، ثم في تعيّن النفوس الجزئية حسب تعيّن الأمزجة الطبيعيّة عبّر عن كل تقدم بألف عام تنبيها على قوّة التفاوت بين المراتب الثلاث و اللّه اعلم»[2]
پی‌نوشت:
[1]. حسن زاداه آملی، هزار و یک کلمه،ج 4،ص604
[2].فناری، (مصباح الانس، ط رحلى، ص 4.

موضوع قفل شده است