جمع بندی اعتدال مزاج در انسان کامل در عرفان اسلامی

تب‌های اولیه

38 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

حبیبه;711613 نوشت:
ابن عربی ما به الامتیاز این نفوس را ـ که ابتداءً به صورت حیثیات مندمج در نفس کلی بوده‌اند ـ به حسب بدن‌ها می‌داند.

در واقع، اگر این قوابل و بدن‌های متعدد نباشند از نفوس جزئیه متعدد هم خبری نخواهد بود چرا که هر کدام از این نفوس، شعاعی از نفس کل است

که به حسب بدن خاص خود و به اندازه قابلیت و سعه وجودی آن بدن، از نفس کل، متعین شده است.


خوشحالم از اینکه افراد مطلع و آشنای به علم عرفان در این سایت قلم می‌زنند؛ به خاطر همین، انسان دچار احساس غریبگی نمی‌شه.
بنده الان از سخن جنابعالی این تلقی را پیدا کردم که ابدان عنصری نقش اصلی و علیتی در کیفیت تحدد و تعین نفوس جزئیه دارند؛ یعنی شکل گیری حصص متعدد نفوس جزئی، بر اساس ابدان عنصری بوده است. به عنوان مثال، بدن عنصری بنده باعث شده که این روح جزئی به من تعلق بگیرد. آیا منظورتان را درست متوجه شد؟

حبیبه;711613 نوشت:
به حسب بدن خاص خود و به اندازه قابلیت و سعه وجودی آن بدن، از نفس کل، متعین شده است.

اما تحصّص این بدن بر اساس چیست؟ یک شعبه‌ی این بحث، وارد بحث جبر و اختیار می‌شود که الان قصد ورود به این بحث را ندارم. با غض نظر از بحث جبر و اختیار، اینکه برای بنده این حصه از بدن متعین شده، زیر سر چیست؟ در قدم بعدی این بحث پیش می‌آید که پس اختیار بنده کجای ماجراست؟
قبل از تعلق روح جزئی به بدن جزئی، نفس ناطقه‌ای نبوده تا اختیاری باشد از طرفی، مزاج عنصری، منشأ تعلق حصه‌ای از نفس کل به اوست؛ این مزاج، بر اساس کدام انتخاب و مشیت، چنین مصدریتی دارد؟

نفس الرحمان;711866 نوشت:
خوشحالم از اینکه افراد مطلع و آشنای به علم عرفان در این سایت قلم می‌زنند؛ به خاطر همین، انسان دچار احساس غریبگی نمی‌شه.
بنده الان از سخن جنابعالی این تلقی را پیدا کردم که ابدان عنصری نقش اصلی و علیتی در کیفیت تحدد و تعین نفوس جزئیه دارند؛ یعنی شکل گیری حصص متعدد نفوس جزئی، بر اساس ابدان عنصری بوده است. به عنوان مثال، بدن عنصری بنده باعث شده که این روح جزئی به من تعلق بگیرد. آیا منظورتان را درست متوجه شد؟

با سلام:

بله این یکی از اصول نحوه تعلق نفوس به ابدان از دیدگاه ابن عربی است.

اینکه در پست قبل سؤال کردم مدل فکری شما چیست؟برای این بود که بدانم از دیدگاه کدام مکتب فکری باید با شما بحث را پی گرفت.

ابن عربی نظر مشائیان را مبنی بر تعلق عارضی نفوس به ابدان به شدت ردّ کرده است و نحوه این تعلق را ذاتی می داند.(فتوحات،ج4،ص،423)

نفس الرحمان;711868 نوشت:
اما تحصّص این بدن بر اساس چیست؟ یک شعبه‌ی این بحث، وارد بحث جبر و اختیار می‌شود که الان قصد ورود به این بحث را ندارم. با غض نظر از بحث جبر و اختیار، اینکه برای بنده این حصه از بدن متعین شده، زیر سر چیست؟ در قدم بعدی این بحث پیش می‌آید که پس اختیار بنده کجای ماجراست؟
قبل از تعلق روح جزئی به بدن جزئی، نفس ناطقه‌ای نبوده تا اختیاری باشد از طرفی، مزاج عنصری، منشأ تعلق حصه‌ای از نفس کل به اوست؛ این مزاج، بر اساس کدام انتخاب و مشیت، چنین مصدریتی دارد؟

برادر محترم:این نکته را در طول بحث لطفا مدّ نظر داشته باشیم که اساس بحث در چهارچوب آراء ابن عربی است،و البته به این معنا نیست که بنده تابع این مدل فکری هستم!

اگر فکر می کنید مسیر بحث با نوع اندیشه شما متفاوت است،بفرمائید تا بیهوده بحث نکرده باشیم.

اما پاسخ حضرتعالی:

ابن عربی یک نحو اتحاد بین نفس و بدن قائل است به مثابه ماده و صورت.

دلیل شرعی هم برایش می آورد:

ابن عربی آیات شریفه «یا أَیهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّک بِرَبِّک الْکریمِ (6) الَّذی خَلَقَک فَسَوَّاک فَعَدَلَک (7) فی أَی صُورَةٍ ما شاءَ رَکبَک (8)» (الانفطار : 6 ـ 8 )

را شاهد بر مدعای خود می‌داند. او از آیه «فی أَی صُورَةٍ ما شاءَ رَکبَک» چنین استفاده می‌کند که خداوند متعال، روح را همیشه در حال ترکیب با صورتی خاص خلق کرده است.

چون معنای آیه شریفه آنست که: خداوند، انسان را با هر صورتی که بخواهد ترکیب می‌کند و یا به عبارت دیگر، خداوند متعال، انسان را با هر پیکر و بدنی که بخواهد ترکیب می‌کند.

بنابراین در این آیه، به صراحت بر این امر تأکید شده است که روح انسانی، همواره در حال ترکیب با صورتی که خواست حق متعال باشد خواهد بود. و به حکم آیه «فی أَی صُورَةٍ ما

شاءَ رَکبَک» هر انسانی، همواره در حال ترکیب با بدن و صورتی خاص خواهد بود و او هیچگاه از تعلق به صورت و بدنی خاص، رهایی نخواهد داشت.

نکته دیگری که باید عنایت کرد اینکه از نظر ابن عربی نفس دارای تجرد برزخی است،یعنی بین عقول و اجسام قرار دارد

بنابراین جبری در کار نخواهد بود (البته این دیگر برداشت بنده است)چرا که تا ره سپردن به عالم عقول و حرکت جوهری نفس در قوس صعود این اختیار

انسان است که با عنایت به عقل عملی سالک را به سیر و سلوک وا می دارد.

حبیبه;711886 نوشت:
اینکه از نظر ابن عربی نفس دارای تجرد برزخی است،یعنی بین عقول و اجسام قرار دارد

بنابراین جبری در کار نخواهد بود


طبق سخن خودتان، نفوس جزئیه حصصی اند که از نفس کل منتشی شده اند.
اینکه اگر نفس انسان بین عالم عقول و اجسام باشد مجبور نیست لازمه‌اش این است که اگر بالاتر باشد مجبور است؟! نفوسی که به عالم عقل و بالاتر ازآن یعنی صقع ربوبی بار یافته اند طبق اختیار خود عمل نمی‌کنند؟!!
اینکه نفس نیازمند بدن و یا به قول شما، صورت است صحیح؛ اما طبق فرمایش شما، این بدن که در این نشئه مادی، همان بدن عنصری است و عامل اصلی تعلق گرفتن روحی جزئی به آن است پس اگر سعید باشد زیر سر مزاج عنصری اش است اگر شقی باشد زیر سر مزاج عنصری اش است و تعلق روح جزئی به این مزاج نیز بر اساس انتخاب خداوند است این سخن‌های مرتبط به هم، دارای نظام معقول نیست.

نفس الرحمان;711941 نوشت:
طبق سخن خودتان، نفوس جزئیه حصصی اند که از نفس کل منتشی شده اند.
اینکه اگر نفس انسان بین عالم عقول و اجسام باشد مجبور نیست لازمه‌اش این است که اگر بالاتر باشد مجبور است؟! نفوسی که به عالم عقل و بالاتر ازآن یعنی صقع ربوبی بار یافته اند طبق اختیار خود عمل نمی‌کنند؟!!
اینکه نفس نیازمند بدن و یا به قول شما، صورت است صحیح؛ اما طبق فرمایش شما، این بدن که در این نشئه مادی، همان بدن عنصری است و عامل اصلی تعلق گرفتن روحی جزئی به آن است پس اگر سعید باشد زیر سر مزاج عنصری اش است اگر شقی باشد زیر سر مزاج عنصری اش است و تعلق روح جزئی به این مزاج نیز بر اساس انتخاب خداوند است این سخن‌های مرتبط به هم، دارای نظام معقول نیست.

در نظام فکری ابن عربی علت و معلول جاییی ندارد،او معتقد به نظام ظلّ و سایه است،او همه هستی را ظل و سایه حق می داند.

درست است که نفوس جزئیه بر اساس قابلیت و سعه ی ابدانشان به آنها تعلق می گیرند و لی این بدان معنا نیست که نفوس تابع ابدان باشند

فی الواقع جنس عالی تابع جنس اسفل یا به تعبیر شما معلول جنس اسفل نمی شود.

حتی اگر از دیدگاه نظام علی و معلولی هم بخواهیم به موضوع بنگریم این وجودات عالی هستند که علل وجودات ضعیفترند

عالم عقل

عالم مثال

عالم طبیعت

این نسبت طولی یا عِلیّ از نظر فلسفه است،بگذریم نمی خواهم از هر دیدگاهی حصه ای گرفته و سر نخ بحث را گم کنیم.

فقط برای روشن شدن مطلب اخیرتان این موارد را یاد اور شدم.

اما از یک منظر دیگر شما صحیح می فرمائید به هر حال به نظر می رسد که در نهایت دیدگاه ابن عربی منجر به جبر گردد،زیرا آن قابلیت ابدان را هم

مشیت الهی می داند و در فص لوطی-عزیزی- و ابراهیمی فصوص هم به تابعیت اعیان از فیض اقدس و به همان وزان تحقق خارجی اشیاء اذعان دارد.

حبیبه;712047 نوشت:
در نظام فکری ابن عربی علت و معلول جاییی ندارد،او معتقد به نظام ظلّ و سایه است،او همه هستی را ظل و سایه حق می داند.

دقت نظر شما عالی ست اما این نکته شما به این معنا نیست که در نظام فکری ابن عربی, سخنی از نظام سبب و مسببی مطرح نیست. اتفاقا سببیت ومسببیتی که در نظام ابن عربی مطرح است خیلی غلیظ تر از سببیت و مسببیت حاصل از علیت و معلولیت در فلسفه است به عبارت دیگر ماهیتا متفاوت از یکدیگر اند؛ شاید این اصطلاح در مکتب ابن عربی رایج نیست اما نظام عالم (از صدر تا ذیل ) در مکتب ابن عربی دارای نظام سلسله مراتبی بوده و لابد عنه است. شاهد مطلب, وجود ترتب بین کلیات عوالم خارج از صقع ربوبی است. این مطلبی که به عرض رسید مقدای از بحث مطرحی به دور است پیرو سخن شما به عرض رسید.

با توجه به اشاره ای که توسط سرکار خانم حبیبه بیان شد, این طور به ذهن می آید که در بحث مزاج عنصری طبق مبانی ابن عربی و صدرایی, نباید مزاج عنصری را بریده از مزاج روحانی تلقی کنیم. در حقیقت سخن از مزاج عنصری به تنهایی, کاری عبث است و اگر بحثی راجع به مزاج صورت می گیرد بایستی مزاج عنصری و روحانی را با هم موضوع بحث قرار دهیم نه به تنهایی.

منتها این ادعا نیازمند به شواهد محکم از کتب عرفانی است تا بتوان به عرفا نسبت داد.

نفس الرحمان;712142 نوشت:
ما نظام عالم (از صدر تا ذیل ) در مکتب ابن عربی دارای نظام سلسله مراتبی بوده و لابد عنه است. شاهد مطلب, وجود ترتب بین کلیات عوالم خارج از صقع ربوبی است. این مطلبی که به عرض رسید مقدای از بحث مطرحی به دور است پیرو سخن شما به عرض رسید.

در نظام فکری ابن عربی تشکیک فلسفی وجود ندارد،به معنای تشکیکی در مراتب وجود بلکه او به تشکیک در مظاهر قائل است و نسبت اشیاء را به حق تعالی

اینگونه تبیین می نماید:

"اعلم أن المقول علیه «سوى الحق» أو مسمّى العالم هو بالنسبة إلى الحقّ کا الظلّ للشخص و هو ظلّ اللَّه و هو عین نسبة الموجود إلى العالم لأنّ الظلّ موجود

بلا شک فى الحسّ و لکن اذا کان هنا من یظهر فیه ذلک الظلّ حتى لو قدرت عدم من یظهر فیه ذلک الظل کان الظلّ معقولاً غیر موجود فى الحس بل کون بالقوة

فى ذات الشخص المنسوب إلیه الظلّ، فمحلّ ظهور هذا الظل الإلهى المسمّى بالعالم إنّما هو اعیان الممکنات، علیها امتدّ هذا الظلّ فتدرک من هذا الظلّ بحسب

ما امتدّ علیه من وجود هذه الذوات."فص یوسفی

حبیبه;712228 نوشت:
در نظام فکری ابن عربی تشکیک فلسفی وجود ندارد،به معنای تشکیکی در مراتب وجود بلکه او به تشکیک در مظاهر قائل است و نسبت اشیاء را به حق تعالی

اینگونه تبیین می نماید:

"اعلم أن المقول علیه «سوى الحق» أو مسمّى العالم هو بالنسبة إلى الحقّ کا الظلّ للشخص و هو ظلّ اللَّه و هو عین نسبة الموجود إلى العالم لأنّ الظلّ موجود

بلا شک فى الحسّ و لکن اذا کان هنا من یظهر فیه ذلک الظلّ حتى لو قدرت عدم من یظهر فیه ذلک الظل کان الظلّ معقولاً غیر موجود فى الحس بل کون بالقوة

فى ذات الشخص المنسوب إلیه الظلّ، فمحلّ ظهور هذا الظل الإلهى المسمّى بالعالم إنّما هو اعیان الممکنات، علیها امتدّ هذا الظلّ فتدرک من هذا الظلّ بحسب

ما امتدّ علیه من وجود هذه الذوات."فص یوسفی

1- حتما شما معتقد به وجود مراتب در عالم هستید. تا مرتبه عقلی نیاید مرتبه مثالی نمی‌آید تا مرتبه مثالی نیاید مراتب بعدی و پایینی نمی آید. این یک نظام سلسله مراتبی است که در بین ماسوی حاکم است. بنده از این نظام با عنوان علت و معلول اشاره کردم و الا مرادم همان علت و معلول فلسفی نیست. پ
2- مزاج عنصری در آخرین مرتبه از مراتب هستی قرار دارد.
3- از مسلمات علم عرفان آن است که مراتب کلی‌تر و بالایی، علت، یا سبب، یا موثر در مراتب پایینی می‌باشند مثلا آسمان نهم در آسمان هشتم و آسمان هشتم در هفت آسمان موثر اند و تا آنها نیایند اینها نمی‌آیند. و تا هفت آسمان و ملائکه سماوی نیایند مولید سه گانه نمی‌آیند و خلاصه اینکه این موالید ثلاث، زیر سر آن قبلی هایند تا اینها نیایند اینها نمی‌آیند.
4- در این مقام، جایگاه وجه خاص و اینکه حضرت حق مستقیما با هر یک از تجلیات خود ارتباط مستقیم دارد محفوظ است و فعلا سخن از وجه خاص و ارتباط مستقیم حضرت حق با مظاهر کونی نیست. این را گفتم تا به بنده اشکال نگیرید و این بُعد از به رخ بنده بکشید. زیرا هر یک از مخلوقات، از دو راه با حضرت حق در ارتباط است یکی از راه وجه خاص، و دیگر از طریق نظام سلسله مراتبی.

با توجه به مقدمات بالا، اینکه مزاج عنصری که در آخرین مرتبه از مراتب نظام سلسله مراتبی قرار دارد، عامل شکل گیری روح جزئی خاص باشد (روح جزئی که منتشی از مرتبه عالم ارواح می‌باشد) نیازمند تحلیل است.

طبق سخن سرکار خانم حبیبه ابن عربی یک نحو اتحاد بین نفس و بدن قائل است به مثابه ماده و صورت؛ از طرفی اختصاص یک روح جزئی به انسان کامل بر اساس زمینه‌چینی های قبلی باید صورت گرفته باشد و الا چنین روحی به این بدن تعلق نخواهد گرفت مثلا قبل از تکون نطفه در رحم مادر، پدر باید از یک غذای مخصوصی بخورد و از خوراکی‌های زیادی حذر کند تا این نطفه منعقد شود آیا این نحوه، توسط خود انسان کامل که هنوز روحش به بدنش تعلق نگرفته، مدیریت می‌گیرد؟! مگر می‌شود قبل از اینکه مزاجی پدید بیاید و قبل از اینکه نفخت فیه من روحی صورت بگیرد، روح جزئی، کارکردهایی داشته باشد. مثلا گفته شده (در روایات و بیانات عارفان) که انسان‌ کامل قبل از تکون عنصری‌اش، به مواثیقی که از آن مواثیق گذر کرده است علم داشته است حتی قونوی در یک جایی نقل می‌کند که من از استادم ابن عربی سوال کردم و او برایم از مواثیقی که گذر کرده بود سخن راند. اینها باید در قالب یک نظام منطقی حلاجی شود تا مکتب محی الدین، دچار خدشه و اتهام نگردد.

نفس الرحمان;712409 نوشت:
این را گفتم تا به بنده اشکال نگیرید و این بُعد از به رخ بنده بکشید. زیرا هر یک از مخلوقات، از دو راه با حضرت حق در ارتباط است یکی از راه وجه خاص، و دیگر از طریق نظام سلسله مراتبی.

بحث علمی جایگاه اشکال گیری و به رخ کشیدن نیست،اگر این تصور پیش بیاید بحث از مسیر مستقیمش خارج شده و به جدل یا اظهار فضل می انجامد

که نه مرضی خداست نه نفس سلیم و نه مخاطبین و مشاهدین.

از ابتدا عرض کردم در یک چهارچوب بحث پیش برود و اگر قرار است از نظر دیگران هم استفاده شود ذکر گردد این دیگر مثلا نظر فلاسفه است یا اشراقیون یا مشائیان........

بنده دیدم شما از فصوص یا فتوحات نقل قول می فرمائید خب عرض کردم محور بحث بر همان مبانی باشد،از این جهت کثرت مظاهر را یاد آور شدم و قصد به رخ کشیدن

نبود که شما خود در عرفان دستی دارید و بنده چنین خطای علمی و مباحثه ایی را مرتکب نخواهم شد.

نفس الرحمان;712409 نوشت:
طبق سخن سرکار خانم حبیبه

جناب نفس الرحمان این فقط نقل قول است و اگر مباحث ان شاالله به شکل مطلوب پیش برود خواهم گفت که در این مورد خاص تابع نظر ابن عربی نیستم

و تحلیل حضرت علامه طباطبایی را ترجیح می دهم.

موضوع قفل شده است