جمع بندی اشتیاق خداوند به توبه ی بنده ی گناهکار به چه معناست؟

تب‌های اولیه

25 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

شنیدستم که از راویان کلام

که در عهد عیسی علیه‌السلام

یکی زندگانی تلف کرده بود

به جهل و ضلالت سر آورده بود

دلیری سیه نامه‌ای سخت دل

ز ناپاکی ابلیس در وی خجل

بسر برده ایام، بی حاصلی

نیاسوده تا بوده از وی دلی

سرش خالی از عقل و پر ز احتشام

شکم فربه از لقمه‌های حرام

به ناراستی دامن آلوده‌ای

به ناداشتی دوده اندوده‌ای

به پایی چو بینندگان راست رو

نه گوشی چو مردم نصیحت شنو

چو سال بد از وی خلایق نفور

نمایان به هم چون مه نو ز دور

هوی و هوس خرمنش سوخته

جوی نیک نامی نیندوخته

سیه نامه چندان تنعم براند

که در نامه جای نبشتن نماند

گنهکار و خودرای و شهوت پرست

بغفلت شب و روز مخمور و مست

شنیدم که عیسی درآمد ز دشت

به مقصوره عابدی برگذشت

بزیر آمد از غرفه خلوت نشین

به پایش در افتاد سر بر زمین

گنهکار برگشته اختر ز دور

چو پروانه حیران در ایشان ز نور

تأمل به حسرت کنان شرمسار

چو درویش در دست سرمایه‌دار

خجل زیر لب عذرخواهان به سوز

ز شبهای در غفلت آورده روز

سرشک غم از دیده باران چو میغ

که عمرم به غفلت گذشت ای دریغ!

برانداختم نقد عمر عزیز

به دست از نکویی نیاورده چیز

چو من زنده هرگز مبادا کسی

که مرگش به از زندگانی بسی

برست آن که در عهد طفلی بمرد

که پیرانه سر شرمساری نبرد

گناهم ببخش ای جهان آفرین

که گر با من آید فبس القرین

در این گوشه نالان گنهکار پیر

که فریاد حالم رس ای دستگیر

نگون مانده از شرمساری سرش

روان آب حسرت به شیب و برش

وز آن نیمه عابد سری پر غرور

ترش کرده با فاسق ابرو ز دور

که این مدبر اندر پی ماچراست؟

نگون بخت جاهل چه در خورد ماست؟

به گردن به آتش در افتاده‌ای

به باد هوی عمر بر داده‌ای

چه خیر آمد از نفس تر دامنش

که صحبت بود با مسیح و منش؟

چه بودی که زحمت ببردی ز پیش

به دوزخ برفتی پس کار خویش

همی رنجم از طلعت ناخوشش

مبادا که در من فتد آتشش

به محشر که حاضر شوند انجمن

خدایا تو با او مکن حشر من

در این بود و وحی از جلیل الصفات

درآمد به عیسی علیه‌الصلوة

که گر عالم است این و گر وی جهول

مرا دعوت هر دو آمد قبول

تبه کرده ایام برگشته روز

بنالید بر من بزاری و سوز

به بیچارگی هر که آمد برم

نیندازمش ز آستان کرم

عفو کردم از وی عملهای زشت

به انعام خویش آرمش در بهشت

وگر عار دارد عبادت پرست

که در خلد با وی بود هم نشست

بگو ننگ از او در قیامت مدار

که آن را به جنت برند این به نار

که آن را جگر خون شد از سوز و درد

گر این تکیه بر طاعت خویش کرد

ندانست در بارگاه غنی

که بیچارگی به ز کبر و منی

کرا جامه پاک است و سیرت پلید

در دوزخش را نباید کلید

بر این آستان عجز و مسکینیت

به از طاعت و خویشتن بینیت

چو خود را ز نیکان شمردی بدی

نمی‌گنجد اندر خدایی خودی

اگر مردی از مردی خود مگوی

نه هر شهسواری بدر برد گوی

پیاز آمد آن بی هنر جمله پوست

که پنداشت چون پسته مغزی در اوست

از این نوع طاعت نیاید بکار

برو عذر تقصیر طاعت بیار

چه رند پریشان شوریده بخت

چه زاهد که بر خود کند کار سخت

به زهد و ورع کوش و صدق و صفا

ولیکن میفزای بر مصطفی

نخورد از عبادت بر آن بی خرد

که با حق نکو بود و با خلق بد

سخن ماند از علاقلان یادگار

ز سعدی همین یک سخن یاددار

گنهکار اندیشناک از خدای

به از پارسای عبادت نمای

شعری که فرستادم از سعدی هست بلنده اما قشنگه درباب توبه است بخونید دوستان عزیز منم از دعاتون محروم نکنید

حبیبه;946515 نوشت:
باسمه العلیم

از پاسخ حضرتعالی متشکرم.

شاید آیاتی چون:"ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین" و نظائر آن تأییدی بر شرح فوق باشد(الله اعلم).

نقلهای دیگری نیز در ارتباط با همین معنا وجود دارد از جمله اینکه در منابع کهن هم شوق به خداوند نسبت داده

شده است مانند اینکه مسلمین از تورات نقل کرده اند که خداوند به حضرت داود فرمان داد تا از جوانان بنی اسرائیل بپرسد

چرا در حالیکه خداوند مشتاق آنان است آنها خویش را به چیزهایی غیر خداوند مشغول کرده اند؟!

"لِمَ تشغَلون انفسکم بغیری واَنامشتاقٌ «چراخود را به غیرمن مشغول می کنید(درحالی که)من به شما اشتیاق دارم»"

و نیز دراحادیث (قدسی )سخن ازشوق دو سویه ی انسان به خدا و خداوند به انسان بسیار است ازجمله:

"اَلا طالَ شوقُ الابرار الی لقائی و اِنّی الی لقائهم اشد شوقاً"

اشتیاق دوستان ما به درازا کشید،وشوق به دیدار ایشان زیادت است.(نقل از مقاله ی شوق استاد شاهرودی،گردآورنده گنجی)

آیا ممکن است شوقِ منسوب به خداوند ما به ازاء شوق،یعنی رساندن به مقصود و محبوب باشد؟

باسمه تعالی
به هر حال

تا که از جانب معشوق نباشد کششی/کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد.

بسم الله الرحمن الرحیم

کافی;946645 نوشت:
باسمه تعالی
به هر حال

تا که از جانب معشوق نباشد کششی/کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد.

انسان گناهکار که عاشق نیست غافل است،معصیت الله با محبت حق جمع نمی شود:

قال الصادق علیه السلام:

"ما أحب الله من عصاه"کسی که خداوند را نافرمانی می کند حضرتش را دوست ندارد".

بیتی را که عنایت فرمودید بیشتر با آیه شریفه ی:"یحبهم و یحبونه" مطابقت دارد.

کافی;946510 نوشت:
بلکه آن را باید به منشاء شوق، یعنی محبت حمل نمود، که بیانگر شدت علاقه، توجه و عنایت حق تعالی نسبت به انسان های تائب می باشد.

تأمل مجددی هم بر فرمایش فوق داشتم اشکالی به نظرم رسید و آن اینکه اشاره ی حدیث به شوق خداوند برای بازگشت

انسان گناهکار است نه تائب"لَو یعلم المُدبِرونَ"مدبر کسی است که از خداوند روی برگردانده است نه کسی که با توبه به سوی

خداوند رو کرده و بازگشته است،پس شوق نمی تواند به معنای حبّ باشد چون انسان گناهکار از جهت گناهکار بودنش متعلَق

حبّ خداوند قرار نمی گیرد.

باسمه الذی ذو الجلال و الإکرام

سلام علیکم

محی الدین;946566 نوشت:

سلام
بدیهای ما محل ظهور اسماء جلال و خوبیها محل ظهور اسماء جمال است و از جهت مظهریت برای او تعالی فرق ندارند. این تفاوتها از جهت ماست و او به ما لطف دارد که می خواهد از جلال رها و به جمال آراسته شویم "یریدالله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر"
یا علیم

با تشکر از توضیحات حضرتعالی.

از نظر شما "شوق"به چه معناست؟

ابتهاج؟

حبّ؟

یا معنایی دیگر؟

حبیبه;946666 نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم

انسان گناهکار که عاشق نیست غافل است،معصیت الله با محبت حق جمع نمی شود:

قال الصادق علیه السلام:

"ما أحب الله من عصاه"کسی که خداوند را نافرمانی می کند حضرتش را دوست ندارد".

بیتی را که عنایت فرمودید بیشتر با آیه شریفه ی:"یحبهم و یحبونه" مطابقت دارد.

تأمل مجددی هم بر فرمایش فوق داشتم اشکالی به نظرم رسید و آن اینکه اشاره ی حدیث به شوق خداوند برای بازگشت

انسان گناهکار است نه تائب"لَو یعلم المُدبِرونَ"مدبر کسی است که از خداوند روی برگردانده است نه کسی که با توبه به سوی

خداوند رو کرده و بازگشته است،پس شوق نمی تواند به معنای حبّ باشد چون انسان گناهکار از جهت گناهکار بودنش متعلَق

حبّ خداوند قرار نمی گیرد.

باسمه تعالی
بزرگوار اگر خدا شوق به برگشت چنین انسان هایی دارد، روشن است که این شوق از باب توبه چنین بندگانی است. در واقع خدا این شوق را دارد که چنین بندگانی تغییر رویه دهند و به سوی او برگردند.
و در رابطه با بیت مذکور به این آیه شریفه توجه کنید:
« ثُمَ‌ تَابَ‌ عَلَيْهِمْ‌ لِيَتُوبُوا إِنَ‌ اللَّهَ‌ هُوَ التَّوَّابُ‌ الرَّحِيمُ‌[توبه/118]

باسمه العلیم

عرض سلام و ادب و تشکر از حضرتعالی

کافی;946679 نوشت:
در واقع خدا این شوق را دارد که چنین بندگانی تغییر رویه دهند و به سوی او برگردند.

ظهور این شوق چگونه و چیست؟

کافی;946679 نوشت:
و در رابطه با بیت مذکور به این آیه شریفه توجه کنید:
« ثُمَ‌تَابَ‌عَلَيْهِمْ‌لِيَتُوبُواإِنَ‌اللَّهَ‌هُوَالتَّوَّابُ‌الرَّحِيمُ‌[توبه/118]

بله می تواند در مراتبی چون توبه از توجه به ماسوی الله که از نتایج عشق به خداوند است مطابق باشد.

[="Tahoma"][="Navy"][="3"]

حبیبه;946672 نوشت:
با تشکر از توضیحات حضرتعالی.

از نظر شما "شوق"به چه معناست؟

ابتهاج؟

حبّ؟

یا معنایی دیگر؟


سلام
شوق میلی شادمانه است که از حب ناشی می شود و ابتهاج حالتی است که از ملاقات محبوب حاصل می گردد. پس حب به شوق و شوق به ابتهاج منتهی میگردد.
یا علیم[/][/][/]

باسمه اللطیف

سلام علیکم

محی الدین;946735 نوشت:

سلام
شوق میلی شادمانه است که از حب ناشی می شود و ابتهاج حالتی است که از ملاقات محبوب حاصل می گردد. پس حب به شوق و شوق به ابتهاج منتهی میگردد.
یا علیم

دیدگاه حضرتعالی به این مسئله دیدگاهی عرفانی است و در جای خویش بسیار خوب.

امّا اشکالاتی دارد یا لااقل در ذهن حقیر اشکالاتی را ایجاد می کند از جمله اینکه

متعلق محبتی که موجد شوق است زیبایی و جمال و خوبی و کمالات است چگونه

شخصی عاصی متعَلق محبت خداوند و در نتیجه شوق حضرتش قرار می گیرد؟

البته این سؤال را قبلا پاسخ فرمودید:

محی الدین;946566 نوشت:
بدیهای ما محل ظهور اسماء جلال و خوبیها محل ظهور اسماء جمال است و از جهت مظهریت برای او تعالی فرق ندارند. این تفاوتها از جهت ماست و او به ما لطف دارد که می خواهد از جلال رها و به جمال آراسته شویم "یریدالله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر"

ولی به این پاسخ نیز اشکالاتی وارد است و بزرگترین آن مخالفت این معنا با کلام الهی است که در جای جای قران وجود دارد:

"ان الله لا یحب المسرفین""لا یحب الظالمین" لا یحب المعتدین""لا یحب من کان مختالا کفورا""لا یحب الخائنین"ووووو

متن حدیث شریف نیز به نظر خلاف فرمایش حضرتعالی است چرا که ناظر بر شوق خداوند به بازگشت و توبه گناهکار است

نه شوق حق به تجلیّات جلالی خویش که عبد عاصی محل ظهور آن است.

حبیبه;946736 نوشت:
ولی به این پاسخ نیز اشکالاتی وارد است و بزرگترین آن مخالفت این معنا با کلام الهی است که در جای جای قران وجود دارد:

"ان الله لا یحب المسرفین""لا یحب الظالمین" لا یحب المعتدین""لا یحب من کان مختالا کفورا""لا یحب الخائنین"ووووو

متن حدیث شریف نیز به نظر خلاف فرمایش حضرتعالی است چرا که ناظر بر شوق خداوند به بازگشت و توبه گناهکار است

نه شوق حق به تجلیّات جلالی خویش که عبد عاصی محل ظهور آن است.


سلام
اول اینکه وقتی فرد متلبس به جلال شد، مظهر قهر و انتقام می گردد همانطور که تلبس به جمال اورا محل جریان لطف و مهر می کند.
دوم اینکه وجود مساوی رحمت است. این معنایی است که به حسب اسم رحمان می توان بدان قائل شد بلکه برخی علماء بدان تصریح کرده اند لذا هر موجودی از آن جهت که موجود است در رحمت الهی غرق است پس در ورای مظهریت جمال و جلال که اینسویی است مهری است که همه را شامل می شود.
باید دانست که توسعه وجود مساوی توسعه رحمت است و تحقق آن در انسان، اساس برنامه دین می باشد.

نتیجه اینکه شوقی که در روایت است به سبب توسعه رحمتی است که با توبه حاصل می شود. در روایت در حقیقت از افزونی شوقی سخن به میان آمده که نتیجه جلوه گری اسم غافر است. جلوه گری که موجب توسعه وجود و رحمت است و به همین خاطر است که بطور خاص مورد عنایت دین قرار گرفته است.
نمی دانم توانستم حق مطلب را ادا کنم یا نه؟
خلاصه مطلب اینکه در اثبات عمومیت مهر الهی استدلال به معنای اسم رحمان که متفق علیه بین علماست کافی است
اما اینکه در مساله توبه چرا دست روی شوق الهی گذاشته شده به جهت جلوه گری اسم غافر و توسعه رحمت است که شوق مضاعف را می طلبد.
یا علیم

موضوع قفل شده است