جمع بندی استدلالی برای اثبات وجود معاد (یا بهشت و جهنم)

تب‌های اولیه

42 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

محی الدین;901158 نوشت:
سلام
معاد دینی بر محور جاودانگی است نه قضاوت نهایی
اینکه ثابت کنیم بعد از مرگ بدن، هوشیاری انسان فرصتی برای قضاوت نهایی درباره خودش داشته باشد جاودانگی آنرا ثابت نمی کند.
مساله قضاوت درباره خود ( یا همان حساب که در مساله معاد است ) فرع بر تحقق وجود جمعی و فرازمان و فرامکان شدن یا همان جاودانگی است
یا علیم

سلام به شما و ممنون بابت توجهتان به مطلبم.

نکته ی خوبی را اشاره کردید که جناب صدیق هم اشاره کردند. در جواب نوشتم که، نمی توانم الان پاسخی بدهم. چون هنوز جوابم نامنسجم هست.
اجازه بدهید که من فکرم را تا امروز یا فردا کامل جمع کنم و به طور منسجم جواب بدهم.

[="Tahoma"][="Navy"][="3"]

Kamran;901206 نوشت:
سلام به شما و ممنون بابت توجهتان به مطلبم.

نکته ی خوبی را اشاره کردید که جناب صدیق هم اشاره کردند. در جواب نوشتم که، نمی توانم الان پاسخی بدهم. چون هنوز جوابم نامنسجم هست.
اجازه بدهید که من فکرم را تا امروز یا فردا کامل جمع کنم و به طور منسجم جواب بدهم.


سلام
چه بسا بتوان با بقای هوشیاری بعد مرگ بدن به تجرد آن استدلال کرد یا حداقل نشانه ای برای آن دانست آنوقت معاد را بعنوان امری فرامادی به معنای بقای هویت انسان در قالب یک نوع از هوشیاری بررسی کرد.
یا علیم[/][/][/]

سلام و عرض ادب
چون مباحث مطرح شده، خیلی مهم است و برای اینکه مطالب به درستی فهمیده بشود، سعی میکنم که مطالب را جدا جدا بررسی کنم.
شما هم لطفا تا حد امکان مطالب را کوتاه تر ارسال کنید تا بهتر بتوان بحث کرد.

Kamran;901205 نوشت:
البته یک مسئله که ذکر نکردید در مقدمه ها، این است که اساسا به غیر از نفس باید چیز دیگری باشد که، نفس بتواند آن را درک کند.
یعنی، اگر من در یک محیط کاملا خالی قرار بگیرم، تا زمانی که چیز دیگری نباشد، حتی از وجود خودم نیز با خبر نخواهم شد. "و اولین چیزی که باعث میشود من از وجود خویشتن آگاه شوم، خداوند است، زیرا تا زمانی که معنابخش بزرگ (خدا) نباشد که به وجود داشتنم، معنا ببخشد، من معدوم ام." حال حساب کنید مابقی چیز ها را.

خوب شد به این نکته اشاره کردید.
این مطلب به دو معنا میتواند باشد.
معنای اولش این است که برای ادراک، باید چیزهایی در اطراف مدرِک باشد چه او از آنها اطلاعی داشته باشد و چه مطلع نباشد.
معنای دومش این است که برای ادراک، صرف وجود چیزهایی در اطراف مدرک مهم نیست بلکه او باید از آنها اطلاع نیز داشته باشد و در موقع ادراک به آنها توجه داشته باشد.

معنای اول درست نیست. چون وجود چیزهایی در اطراف مدرک تا زمانی که خودش از انها اطلاعی نداشته باشد نمیتواند شرط ادراک من باشد. مگر اینکه مدعی باشید که در ادراک، خود شخص کاره ای نیست بلکه این خداوند است که صورتها و معارف را در ذهن او می اندازد که خلاف بداهت است.

معنای دوم نیز گرچه بهتر از اولی است ولی یک مشکل دارد.
بر اساس دلیلی که به عنوان برهان هوای طلق معروف است،

این مطلب از یک جهت ایراد دارد.
بر اساس استدلال هوای طلق که یک استدلال برای اثبات تجرد نفس است، انسان میتواند در خلأ و بدون اینکه اصلا متوجه اطرافش و حتی جسم خودش باشد یک سری معارف را به دست بیاورد. هرچند این معارف و دانسته ها، اطلاع از خود حقیقی یا نفسش باشد.
بنابراین، اینکه ادراک مستلزم وجود چیزهایی در اطراف ماست، از یک سو این اشکال را دارد.

بعلاوه اگر کسی بگوید که چیزی جز خود من وجود ندارد و هر چه من به عنوان موجوداتی متمایز از خودم درک میکنم درکی است ساخته و پرداخته ذهن خودم.(مانند آنچه در مسئله مغز در شیشه گفته میشود) این مقدمه و شرط شما مخدوش میشود. تنها دلیلی که در مقابل این نظر داریم آن است که این نظر خلاف متبادر ذهنی ماست و چنین چیزی را هیچ کسی نمیتواند بپذیرد.

Kamran;901205 نوشت:
منظورم از پیشزمینه و معیار، آن قوانین و ساختار ها و مفاهیمی هستند که در چگونگی درک یک مسئله به ما کمک میکنند. و اینجا صرفا مسائل مادی مد نظرم نیست، بلکه تمامی امور را در نظر گرفته ام، چه آنچه از طریق عقل به شکل انتزاعی درک می شود، چه آنچه به صورت شهود بر شخص از عوالم دیگر پدیدار می گردد، چه آنچه از طریق تجربیات مادی و پیرامونی بدست می آید.
و نگاه این است که، تمامی این امور، خارج از حیطه ی نفس هستند. نفس به طور مستقل بدون این ها، معنا پیدا نمی کند. همانطور که در جمله ی بالا گفتم، اولین چیزی که نفس برای معنا داشتن نیازمند آن است، خدا است.
این یعنی، خدا در جهت دهی به درک نفس از خویشتن، یک معیار است.

همانطور که در متن بالا عرض کردم، تحقق ادراک(حداقل برخی ادراکها) میتواند متوقف بر وجود هیچ چیزی نباشد.
بعلاوه با این بیان نمیتوانید اثبات کنید که چیزی در اطراف ما هست که آنرا درک میکنیم که نام آنرا پیش زمینه میگذاریم.
توقف ادراک بر وجود خداوند نیز مسئله ای نیست که بتوان با عقل آنرا اثبات کرد. بنابراین تعهد اولیه شما(که مسئله را برون دینی بررسی میکنید مخدوش میشود)

Kamran;901205 نوشت:
زیرا درک محیط مادی، نیازمند تجربه ی رابط از همان جنس (مادی) است که اگر چنین نبود، ما در جسم مادی بر این دنیای مادی آفریده نمی شدیم و

داشتن کالبد جسمانی به خاطر این نیست که باید ادراک جسمانی داشته باشیم، ببلکه این به خاطر خواست خداوند است.

Kamran;901205 نوشت:
حتی گواهی شخص دیگر هم نیز، نوعی تجربه ی رابط است. بدین صورت که تا زمانی که ما گواهی شخص دیگر را نشنویم، درکی از آنچه که می گوید نخواهیم داشت. حال اگر نوشته است، مثال دیدن می توان آورد.

بله گواهی نیز مستلزم ارتباط جسمانی است ولی گوااهی را ادراک حسی به معنای متبادر نمیگویند.
یعنی برای آگاهی از رنگ، به صورت عادی نیاز به قوه بینایی است ولی آگاهی از رنگ از طریق گواهی میتواند از طریق شنیدن ایجاد شود.

Kamran;901205 نوشت:
ه طور کلی، اگر رابط بمیرد، چگونه بتوانیم باز به مانند قبل از جهان مادی درک داشته باشیم؟ بحث من این نیست که پس از مرگ به طور کامل ارتباط قطع شده و فهمی نخواهیم داشت، خیر، طبق عقاید دینی، این فهم و درک کامل تر و دقیق تر می شود، اما مسئله این است که کامل تر و دقیق تر، از جنسی دیگر می شود و این یعنی با آنچه که قبلا در جالت جسمانی و مادی بوده، فرق دارد و بنابر آنچه که در معاد (قضاوت کار های انسان در دنیای مادی) رخ می دهد، مهم، ادراکات ما در زمانی است که در جسم مادی حضور داریم.

اگر صرف آگاهی و ادراک منظور شماست(نتیجه ادراک حسی)، این آگاهی مستلزم برقراری رابطه حسی نیست. یعنی یک شخص با شهود نیز میتواند چنین اطلاعی به دست بیاورد.
اما اگر آگاهی همراه با فرایند خاص مدنظر شماست، بله انحصار آن آگاهی در حالت وجود جسم و اندامهای حس ظاهری صحیح است.

Kamran;901205 نوشت:
یعنی شما ممکن است از یک موضوع، یک فهم داشته باشید، من از همان موضوع، یک فهم دیگر.

فهم انسان و باور او به اعتقاد خیلی از معرفت شناسان، مسئله ای است که گرچه مقدماتش اختیاری است ولی تحقق خودش اختیاری نیست.
درست مانند مسئله علیت.
انسان در برخی موارد میتواند زمینه های تحقق یک رویداد را فراهم کند. این زمینه ها اختیاری هستند ولی وقتی این امور محقق شدند،معلولش به صورت اضطراری محقق میشود و اختیاری در این مودر ندارد.
در مورد باور نیز، زمینه ها و عوامل تحقق باور دربرخی موارد در اختیار انسان است ولی وقتی این زمینه های ایجاد شد، خود باور خواه ناخواه ایجاد میشود. هرچند انسان میتواند، بعدا در آن صحت اور ایجاد شده تردید کند ولی خود باور ایجاد شده است.
مثلا وقتی من از خواب بر می خیزم و میبینم که فضای بیرون از پنجره به صورتی روشن شده است که این روشنایی و رنگ آن نمیتواند معلول لامپ بیرون باشد، در این صورت خواه ناخواه در من این باور شکل میگیرد که روز شده است و این باور در اختیار خود من نیست.

البته زمینه های فکری و محیطی در برخی انسانها منشأ ایجاد باوری میشود ولی در شخصی دیگر باوری دیگر را شکل میدهد ولی این مسئله به صورت کلی نیست.
برخی از قضایا و رویدادها هست که در افراد گوناگون فرقی نمیکند و باور متفاوتی را شکل نمیدهد. مانند باور به اولیات و ...

Kamran;901205 نوشت:
خب، همانطور که گفتم، نفس حتی برای درک خویش، نیازمند خدا هست

این ادعا نیاز به اثبات دارد. ش
بعلاوه ادراک انسان در هوای طلق مخالف این ادعاست.

Kamran;901205 نوشت:
یعنی اگر نفس قادر نباشد که چنین درکی را در اولین لحظه انجام دهد، معدوم می شود. .

این ادعا درست نیست

Kamran;901205 نوشت:
یعنی اگر نفس قادر نباشد که چنین درکی را در اولین لحظه انجام دهد، معدوم می شود. میدانید دقیقا منظورم چیست؟ منظورم "خودآگاهی" هست. یعنی تا زمانی که نفس نتواند وجود داشتنش را بفهمد، عین آن است که وجود ندارد. همانطور هم که گفتم، آنچه که باعث می شود نفس بتواند وجود داشتنش را بفهمد، خدا است.

این جمله با جمله قبل فرق دارد و نمیتواند توضیح آن باشد.
جمله آخر نیز نیاز به اثبات دارد.

صدیق;901331 نوشت:
سلام و عرض ادب
چون مباحث مطرح شده، خیلی مهم است و برای اینکه مطالب به درستی فهمیده بشود، سعی میکنم که مطالب را جدا جدا بررسی کنم.
شما هم لطفا تا حد امکان مطالب را کوتاه تر ارسال کنید تا بهتر بتوان بحث کرد.

سلام دوباره، چشم، اما خب بعضی مطالب واقعا نیاز دارند که کامل توضیح داده شوند.

صدیق;901331 نوشت:
معنای دومش این است که برای ادراک، صرف وجود چیزهایی در اطراف مدرک مهم نیست بلکه او باید از آنها اطلاع نیز داشته باشد و در موقع ادراک به آنها توجه داشته باشد.

و اما این مسئله، بله معنای دوم مد نظر است. اما آن مشکل را که گفته اید را با دلایلی سعی میکنم رد کنم.

برهان هوای طلق انگار به یک نکته ای توجه نکرده است. آن هم این است که، نفس در همان حالت، بدون وجود خدا، نمیتواند همان یکسری معارف و دانسته ها را بدست آورد. جلوتر این قضیه را سعی میکنم استدلالی برایش بیاورم.

صدیق;901331 نوشت:
بعلاوه اگر کسی بگوید که چیزی جز خود من وجود ندارد و هر چه من به عنوان موجوداتی متمایز از خودم درک میکنم درکی است ساخته و پرداخته ذهن خودم.(مانند آنچه در مسئله مغز در شیشه گفته میشود) این مقدمه و شرط شما مخدوش میشود. تنها دلیلی که در مقابل این نظر داریم آن است که این نظر خلاف متبادر ذهنی ماست و چنین چیزی را هیچ کسی نمیتواند بپذیرد.

بله، این مسئله ی مغز در خمره هم هست. ایرادی که دارد این است که، موجود به چه معنا؟ آیا وجود انتزاعی داشتن هم خود نوعی وجود یا هستی نیست؟ اگر پرداخته ی ذهن ما باشد، و ما آن را درک می کنیم، پس "چیزی" هست که "ماهیتی تعریف شده" دارد که بتوانیم ان را "درک" کنیم. حال آنکه این چیز، انتزاعی باشد، یا واقعی. ایراد دیگرش هم در استدلالی که در ادامه می آورم مشهود است.

صدیق;901341 نوشت:
داشتن کالبد جسمانی به خاطر این نیست که باید ادراک جسمانی داشته باشیم، ببلکه این به خاطر خواست خداوند است.

دو الف داریم و دو ب،
الف با ب فرق دارد.
الف و الف مشترک هستند. به همین روی ب و ب مشترک هستند.
الف + الف = 2 الف
ب + ب = 2 ب
الف + ب = ؟ »»» الف و ب در کنار هم.

برای همین است که انسان برای رفتن به سوی جهان معنوی، باید مرگ جسمانی داشته باشد تا از جسم رها شود. تا الف(نفس معنوی) به الف(دنیای معنوی) اضافه شود.
پس منطقی است که خداوند خواسته که ما در این جهان مادی، همجنس با جهان باشیم (مادی باشیم) تا بتوانیم درک در حدود مادی داشته باشیم.

صدیق;901342 نوشت:
فهم انسان و باور او

بله و این دقیقا مثل همان مسئله ایست که من دارم می گویم. این که درک و فهم چگونه رخ بدهد، معیار ها و پیشزمینه ها مهم هستند. یعنی اگر من معیار فهمم در یک مسئله را، اخلاقیات قرار بدهم، فهمی که خود به خود از آن مسئله در من رخ می دهد، متفاوت می شود با شخصی که معیار را چیز دیگری قرار بدهد.

صدیق;901342 نوشت:
این ادعا نیاز به اثبات دارد.
بعلاوه ادراک انسان در هوای طلق مخالف این ادعاست.

صدیق;901342 نوشت:
این ادعا درست نیست

بله. مسئله ای که در همان هوای طلق هم نادیده گرفته شده است:

1- الف
2- ما چیزی که در شماره اول گفته شده است را "Alef" میخوانیم و میدانیم.
3- چرا آن را "Alaf" یا "Be" یا ...، نمی خوانیم؟ یا به نوعی، اصلا چرا آن را "Alef" میخوانیم؟
4- چون ماهیتی برای آن تعریف شده است که آن را "Alef" بخوانیم و بدانیم.
5- بنابراین، اگر ماهیتی برای "الف" تعریف نشده باشد، آن قابل دانستن و خواندن نیست.
6- آیا الف می تواند با تعریف یک ماهیت برای خود، به ما بفهماند که ماهیت من این است و بنابراین، من را "alef" بخوان و بدان؟ اگر بتواند با یکی از راه های ارتباطی با انسان ارتباط برقرار کند و این موضوع را به انسان بفهماند، پس بله. اگر نمیتواند، پس خیر.
7- به دلیل ناتوان بودن الف در ارتباط برقرار کردن با انسان، جواب سوال بالا خیر می باشد.
8- بنابر نکته شماره 7، چیز دیگری باید ماهیت الف را برای ما بشناساند تا متوجه آن شویم.

با توجه به کلیت هشت نکته ی بالا، حالا استدلال را بیان می دارم:

1- نفس
2- نفس، خود را به عنوان نفس می شناسد.
3- ماهیتی این میان تعریف شده است که بر اساس آن، نفس خود را میشناسد.
4- بنابراین، نفس نیازمند ماهیت است تا بتواند خود را بشناسد.
5- پس وجود ماهیت مقدم بر شناختِ ماهیت می شود.
6- پس تا زمانیکه ماهیت تعریف نشده باشد، نفس نمیتواند بر اساس چیزی که تعریف نشده است (یعنی هیچی) خود را بشناسد. چون در این صورت او معنا و ماهیتی ندارد.
7- ماهیت توسط چه چیز تعریف می شود؟ آیا خود نفس می تواند برای خودش ماهیتی تعریف کند؟
8- در جواب به سوالی که در نکته 7 بیان شد، چیزی که ماهیت ندارد، پس هنوز چیزی ندارد که بر آن اساس خود را بشناسد، بنابراین نمیتواند بفهمد که وجود دارد، در نهایت، چیزی که نداند وجود دارد، نمیتواند دست به خلق بزند.
9- با توجه به نکته ی شماره 8، پس یک "چیز" بیرونی باید ماهیتی برای نفس تعریف کند. آن "چیز" چیست؟ اسمش را "معنابخش بزرگ" می گذاریم.
10- بنابراین تا زمانی که معنابخش بزرگ نباشد، نفس ماهیتی ندارد، و تا زمانی که نفس ماهیتی نداشته باشد، نمی تواند خود را بشناسد، و تا زمانی که نفس خود را نشناسد، نمیتواند بداند که وجود دارد، پس تا وقتیکه یک چیز نداند که هست، عین آن است که نباشد.
11- معنابخش بزرگ = خدا

و خب منظورم از معدوم، همان بود که شما گفتید فرق دارد، شاید بیانم غلط انداز بوده است، در واقع منظورم این نیست که حقیقتا معدوم شود، بلکه منظور این است که، به مانند معدوم شدن است که در توضیحش به آن اشاره کردم.

Kamran;901205 نوشت:
خب، همانطور که گفتم، نفس حتی برای درک خویش، نیازمند خدا هست. یعنی اگر نفس قادر نباشد که چنین درکی را در اولین لحظه انجام دهد، معدوم می شود.

اولا: این دو جمله یک مطلب را نمیرساند. بنابراین نمیتوان دومی را تفسیر اولی دانست.
ثانیا: جمله دوم به خودی خود نادرست است. عدم ادراک نفس توسط خودش، ملازمه ای با معدوم شدنش ندارد. وجود فی نفسه نفس و وجود آن از حیث مدرَک واقع شدنش کاملا متفاوت است. این جمله مانند این میماند که بگوییم اگر کسی دنیا رادرک نکند، دنیا معدوم میشود.
ثالثا: نفس معدوم نمیشود عقلا و نقلا.

Kamran;901205 نوشت:
یه موضوعی، حالا اگر نفس را بخش خودآگاه جسمانی مان در نظر نگیریم و کل آن را حساب کنیم چه؟... نفس بر هر آنچه که فهمیده است، اشراف دارد چرا که اگر نداشته باشد، نمی تواند آن را فهمیده باشد. حالا ممکن است غلط یا ناقص فهمیده باشد، یا کامل و درست. و خب مسائلی هم که قدرت درک و فهم آن را ندارد، چه نیازی به قضاوت بر آن است.

داشتن صور ادراکی یک مطلب است و توجه داشتن به آنها مطلبی دیگر.
علم یک چیز است و علم به علم چیزی دیگر.
هر موجودی میتواند یک سری دارایی ها را داشته باشد ولی خودش از آنها اطلاع تفصیلی نداشته باشد.

Kamran;901205 نوشت:
خب مسئله اینجا کمی متفاوت است. این آرامشی که در قضاوت نهایی ازش صحبت می کنم، همان اطمینان خاطر نهایی هست. یعنی در زمانی رخ می دهد که رابط مرده باشد. یعنی جایی که نفس از محدوده ی جسمانی خارج شده و به نوعی، اشراف بر مسائل مادی خواهد داشت تا بتواند صحت آنچه که دارد را بسنجد. و خب همانطور که نفس اساسا حقیقت طلب است، اینجا دیگر اطمینان به حرف دیگران و ... کفایت نمی کند.

سوال از معنای قضاوت نهایی نبود بلکه اشکال در این است که چه دلیلی داریم که آرامش انسان در این قضاوت نهایی باشد.
اینکه نفس حقیقت طلب است، چه ملازمه ای داردکه در سرایی دیگر(برفرض اثبات)، چنین قدرتی در کار باشد.
از کجا در آنجا نیز سرش به یک سری ادراکات جدید گرم نشده باشد.
ادراکاتی که شاید مادی نباشد ولی از نوعی دیگر است.

بعلاوه، اگر آرامش نفس در این باشد که نسبت به ادراکاتش قضاوت نهایی داشته باشد، باید جایی پس از قیامت باشد که ادراکات کسب شده در قیامت در آنجا قضاوت نهایی بشود.

Kamran;901205 نوشت:
حتی همان شهود هم باز از فیلتر جسم عبور کرده است زیرا، شهود هم در حالت زنده بودن جسم رخ می دهد و در این حالت نفس، باز در محدوده ی جسم، گرفتار است.

این مقدمه خلاف چیزی است که در عرفان از آن صحبت میشود.
شهودی که در همین دنیا صورت میگیرد نیازی به جسم ندارد. اصلا از سنخ جسم نیست تا بخواهد از فیلترهای آن استفاده کند.
ثانیا: شخص شهودگر میتواند بدن خود را خلع کند و صرفا با نفسش بدون هیچگونه ارتباطی حتی ارتباط تعلقی، وقایعی را شهود کند.

Kamran;901205 نوشت:
خب، با توجه با این سه موردی که گفتم، نفس به هر سو (جهنم یا بهشت) برود، براساس کرده ی خویش است، خواست خداست که نفس با در میان حقیقت قرار گرفتن بتواند به قضاوت آنچه که کرده است برسد

اولا: مقدمات تقریبا صحیح است ولی از مقدمات این نتیجه به دست نمی آید.
ملازمه ای میان مقدمات و اینکه نفس از داشته های خودش قضاوت میکند وجود ندارد.

ثانیا: یک موقع بحث در اعمال انسان است و یک موقع در ادراکات انسان.
حتی اگر نفس قضاوتی نیز بخواهد بکند، قضاوت در مورد کارهایش میکند نه افکارش.

Kamran;901205 نوشت:
بنابراین، بهشت و جهنم رفتن نفس نیز، نتیجه ی قضاوت دقیقی است که معیار آن خدا، حقیقت است.

نفس فقط اطلاع کامل و بی خطا نسبت به کارهایش پیدا میکند
نه قضاوت نسبت به آنها.
و
اصولا نه قضاوت نسبت به افکارش.

Kamran;901205 نوشت:
شاید بگوییم که نفس قدرت فهم همه چیز را ندارد، سوالم این است، چگونه نفسی که متصل به حقیقت کامل و الهی است، قدرت فهم آن را ندارد؟ اگر نتواند آن را بفهمد، پس چگونه در آن موقعیت قرار خواهد گرفت و نسبت به آن آگاه خواهد بود؟

قدرت ادراک نسبت به کارها و افکارش بدون واسطه پیدا میکند ولی قضاوتی در کار نیست.
بعلاوه
اینکه ما به حقیقت کامل متصل باشیم، ملازمه ای با این ندارد که قدرت فهم همه چیز را داشته باشیم. ظرفیت وجودی ما و نیز محدودیتهایی که از جانب همان حقیقت کامل ایجاد میشود موانع درک همه چیز ماست.

Kamran;901205 نوشت:
تعداد داشته های نفس 1000 تاست.
تجربه ی جدیدی رخ می دهد.
هر تجربه ی جدید، یک دانسته ی جدید برای نفس به شمار می آید.
یک دانسته ی جدید به 1000 تا در نفس، افزوده می شود.
نفس 1001 داشته دارد.
نفس قضاوتی بر 1001 داشته ارائه میدهد.
تجربه ی جدیدی به 1001 داشته اضافه می گردد و عدد به 1002 ارتقا می یابد.
نفس باید قضاوتی جدید ارائه دهد، زیرا قضاوت قبلی، بر اساس 1001 داشته بود، اما اکنون 1002 داشته دارد و این یعنی قضاوت قبلی غیر قابل اعتماد و ناقص است.
نقص و ناکامل بودن باعث تزلزل نفس می شود، بنابراین نقص و ناکامل بودن قابل اعتماد و قابل قبول برای نفس نیست.
پس نفس مجبور است، قضاوتی جدید بر اساس 1002 تجربه ارائه دهد.

فرض میکنیم، من تا الان 1001 داشته دارم. همین الان مُردم. مرگ نیز یک تجربه ی جدید است. داشته های من 1002 تا می شود.


اشکالی که در این تقریر وجود دارداین است که
اولا: فرض شده است که ما نسبت به همه آگاهی های قبلی خود توجه و اشعار داریم در حالیکه خیلی از دارای های ادراکی قبلی ما در ذهنمان مخفی است و ادراک به ادراک نداریم.
ثانیا: فرض شده است که ما همواره در حال سنجش ادراکات قبلی خود هستیم. این خلاف وجدان در مورد اکثر قریب به اتفاق انسانهاست.
ثالثا: وقتی اینها اثبات نشده باشد، قاعدتا لزوم قضاوت نهایی اثبات نشده است.

Kamran;901205 نوشت:
- اینجا دیگر ایمان وسط است. شخص می تواند باور داشته باشد، میتواند باور نداشته باشد.

قرار شد پای ایمان و دین را وسط نکشید و برون دینی بحث کنید.
نهایتا به عنوان اصل موضوع آنرا مطرح میکنید پس استدلال شما برفرض تمام بودن دیگر مقدماتش، متوقف است بر اثبات این مسئله.

Kamran;901205 نوشت:
- لزوم رخ دادن قضاوت نهایی، نوید از ابعاد دیگری از وجود داشتن می دهد که میتواند همان جهان معنوی پس از مرگ باشد.

وجود این قضاوت نهایی هنوز اثبات نشده است.
بحث در کارکرد آن نیست بلکه در اصل وجود این قضاوت نهایی است.

Kamran;901205 نوشت:
برای این موضوع جوابی دارم، اما در حال کار کردن بر آنم و بهتر هست که الان جوابی ندهم. بگذارید تا امشب یا فردا کامل افکار را منسجم بکنم تا جواب را بگویم.

موفق باشید.

Kamran;901205 نوشت:
با از دست رفتن داشته های هوشیاری (نفس)، شخصیت و هویت نفس از بین می رود.

همه نفس، ادراکش نیست.
اگر یک شخصی تمام اطلاعاتش را از دست بدهد یا وقتی که هیچ توجهی به داشته هایش ندارد، باز هم انسان است و نفسش زنده است ولو ادراکی ندارد و علم به علم نیز ندارد.
بعلاوه
صحبت از این نبود که داشته های نفس در آن دنیا از بین برود بلکه بر سر توانایی نفس در انجام چنین قضاوتی بود.

موضوع قفل شده است