از لس آنجلس تا پنجره فولاد... خاطرات حجت الاسلام حسین صبوری

تب‌های اولیه

159 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

[="Teal"]می بخشید وسط تاپیک نمیخوام خللی ایجاد کنم ولی سوالی واسم پیش اومده،اینکه تبلیغ معمولا چند سال طول میکشه؟![/]

ترگل;968888 نوشت:
می بخشید وسط تاپیک نمیخوام خللی ایجاد کنم ولی سوالی واسم پیش اومده،اینکه تبلیغ معمولا چند سال طول میکشه؟!

سلام
زمان خاصی نمیشه برای تبلیغ مشخص کرد اما اگر طلبه ای بخواد از جانب نهادهای تبلیغی عزیمت کنه یا به صورت کوتاه مدت در مناسبت هایی مثل محرم رمضان و فاطمیه است یا به صورت بلند مدت به عنوان روحانی مستقره که اقلا یک سال باید باشه.

[="Teal"]

مدیر فرهنگی;968893 نوشت:
سلام
زمان خاصی نمیشه برای تبلیغ مشخص کرد اما اگر طلبه ای بخواد از جانب نهادهای تبلیغی عزیمت کنه یا به صورت کوتاه مدت در مناسبت هایی مثل محرم رمضان و فاطمیه است یا به صورت بلند مدت به عنوان روحانی مستقره که اقلا یک سال باید باشه.

سلام و عرض ادب
تشکر بابت پاسخ....
ولی تا اینجای خاطرات که به نظر میرسه چند سال طول کشیده باشه،اینجور زندگی کردن واقعا یه اراده و ایمان قوی میخواد،دوری از خانواده،پاگذاشتن روی تمایلات و خواسته ها،دور شدن از یه زندگی اروم و معمولی،امکانات حداقلی واسه زندگی،با دست خالی کار کردن وتاثیرگذاشتن و ...
واقعا زندگی متفاوتیه و خیلی از خودگذشتگی میخواد ،منتظر شنیدن ادامه ش هستیم ....[/]

[="Teal"]

مدیر فرهنگی;968893 نوشت:
سلام
زمان خاصی نمیشه برای تبلیغ مشخص کرد اما اگر طلبه ای بخواد از جانب نهادهای تبلیغی عزیمت کنه یا به صورت کوتاه مدت در مناسبت هایی مثل محرم رمضان و فاطمیه است یا به صورت بلند مدت به عنوان روحانی مستقره که اقلا یک سال باید باشه.

سلام و عرض ادب
تشکر بابت پاسخ....
ولی تا اینجای خاطرات که به نظر میرسه چند سال طول کشیده باشه،اینجور زندگی کردن واقعا یه اراده و ایمان قوی میخواد،دوری از خانواده،پاگذاشتن روی تمایلات و خواسته ها،دور شدن از یه زندگی اروم و معمولی،امکانات حداقلی واسه زندگی،با دست خالی کار کردن وتاثیرگذاشتن و ...
واقعا زندگی متفاوتیه و خیلی از خودگذشتگی میخواد ،منتظر شنیدن ادامه ش هستیم ....[/]

از فردای آن روز درگیری ما با موش ها شروع شد. خریدن تله‌ی موش. چسب های مخصوص برای گرفتن موش و هر وسیله ای که در روستا و شهر می توانستیم پیدا کنیم را استفاده کردیم؛ ولی کارساز نبود. یک روز خانمم رختخواب هایمان را آورد بیرون. تقریباً همه آن ها را موش ها جویده بودند و به خاطر این که فضله موش نجس است، من مجبور بودم که در شستن ملحفه ها به خانم کمک کنم. البته وضع به حدی وخیم بود که حتی بشقاب ها و وسایل آشپزخانه هم از شر موش ها در امان نبود و برای خوردن میوه که شما به آسانی بشقابی بر می دارید و استفاده می کنید، ما نگران بودیم که آیا موشی قبل از ما از آن ظرف استفاده نکرده باشد. خانم مجبور بود برای هر بار استفاده آن ها را آب بکشد. شرایطی که در آن منزل داشتیم باعث شد که نسبت به ترک روستا مصمم شویم؛ البته خانه عالم با کمک هایی که جمع کرده بودم تقریبا داشت تمام می شد؛ ولی از طرف دیگر کانون قرآن ما در فریدونکنار حسابی گرفته بود و حالا آقای عریضی می خواست تا اگر بشود آن را گسترش بدهد. شرایط زندگی هم سخت شده بود مخصوصاً این که یک بار دیگه به خاطر علی دچار مشکل شدیم و این طوری بود که با مشورت بعضی از دوستان تصمیم گرفتم به یکی از مساجد فریدونکنار بروم؛ اما داستان علی از این قرار بود که یک روز که خانم برای کار رفته بود به کانون و قرار بود که من پیش علی بمانم، کاری برایم پیش آمد و به ناچار به خانم زنگ زدم که علی را می فرستم بیاید. علی را سوار ماشینی کردم و به راننده گفتم که او را در آدرس پیاده کند. البته مقداری از راه را هم علی باید پیاده می رفت. بعد از ظهر خانمم گفت که علی اشتباهی از ماشین پیاده می شود و راه را گم می کند؛ ولی خوشبختانه در آن نزدیکی دکه‌ی پلیس راهنمایی و رانندگی بوده و علی به خاطر این که می دانسته باید به پلیس مراجعه کند، می رود سراغ پلیس و می گوید که گم شده است. از طرف دیگر خانم من نگران می شود که چرا علی نیامد؛ ولی چون دسترسی به من نداشته می آید جلوی راه علی . پلیس هم بالاخره با پرس و جو از علی می فهمد که می خواسته به کانونی در همان نزدیکی ها برود و به همین دلیل او را نگه می دارند و منتظر می شوند تا کسی بیاید دنبال بچه. خانم هم در راه شانسی به پلیس سر می زند و علی را پیدا می کند. خانم در این ماجرا خیلی اذیت و بعد از آن چند روز در خانه مریض شد.

رطوبت خانه های آق قلا و مریضی آسم

من نگفته بودم؛ خانم مدتی بود که سرفه می کرد و دکترها نفهمیده بودند که علت این سرفه ها چیست . بعد از گم شدن علی، سرفه های خانم شدید شد. شاید عصبی بود ولی کار ما به جایی رسید که مجبور شدم او را در بیمارستان شهر آمل بستری کنم. در مدتی که خانم در بیمارستان بود بچه ها را به خانه‌ی پدرخانم فرستادم و خودم برای پرستاری از او در بیمارستان ماندم. بالاخره دکترها بیماری خانم را آسم پیشرفته تشخیص دادند و علت آن هم رطوبتی بود که سال ها در خانه های آق قلا تحمل کرده بود. به علت شوکی که در این حادثه برایش پیش آمد این بیماری خودش را بیشتر نشان داده بود. بالاخره یک هفته در بیمارستان بستری بود ولی خانم من کسی نبود که در بیمارستان دوام بیاورد. بالاخره با این شرط که تا چند روز استراحتش را ادامه بدهد از بیمارستان مرخص شد

بیماری سرطان یکی از طلاب طرح هجرت

از وقتی که من به سوته آمده بودم مسئولیت سر زدن به طلبه های منطقه از طرف طرح هجرت با من بود . در مدتی که در بیمارستان بودم یکی دیگر از بچه ها که در منطقه مستقر بودند را دیدم که برای انجام آزمایش به بیمارستان آمده بود. می گفت که مدتی است حال عمومی اش مساعد نیست. بعد از مدتی که گذشت به من خبر دادند که فلانی سرطان دارد. همه‌ی اوضاع و احوالم به هم ریخت. رفتم بیمارستان. او را بستری کرده بودند. من می دانستم که برای یک طلبه‌ی طرح هجرتی سرطان فقط یک درد بی درمان نیست. هزینه هایی که او باید تحمل می کرد شاید برایش از همه چیز سخت تر بود. بالاخره با معاونت تبلغ در قم تماس گرفتم تا در تأمین هزینه ای درمانی از طریق بیمه کاری بکنیم .

طلبه هایی که برای طرح هجرت به منطقه آمده اند هر کدام برای خودشان داستانی دارند. وظیفه‌ی سرزدن و رسیدگی به امور این طلبه ها خودش عالمی است. بگذارید داستان شیرینی از یک طلبه‌ی طرح هجرتی را برایتان بگویم.

روحانی جودوکار و درگیری با معلم مدرسه

در یکی از روستاها معلم بچه ای را زده بود. لگدی زده بود که تا یک هفته بچه لنگ می زد. با این که بچه نخبه بود ولی نمی دونم چطور شده بود که یک بار خط کش نیاورده بود و معلم این را زده بود. پدر بچه از روحانیون سید طرح هجرت بود . خیلی عصبانی شده بود. رفته بود مدرسه که چه کسی بچه من را زده. پدره رزمی کار بود . یکی از معلم ها که ظاهراً معلم انگلیسی هم بوده، می گه من زدم چه کار می خوای بکنی؟ حالا اصلاً این معلم هم نبوده که زده بوده. این آقا جودوکار بود. یقه اش را می گیره پشت پا می زنه و این معلم شرق می خوره زمین. مدیر می ترسه که باهاش درگیر بشه، زنگ می زنه به رئیس آموزش و پرورش. رئیس آموزش و پرورش شهر، مسجدی هم هست. تماس گرفت که آقا یک آخوند سیدی با معلم درگیر شده. من رفتم مدرسه و قضایا را پی گیری کردم . بعد از این که معلم بچه را به خاطر این کاری که کرده بود، سرزنش کردم، باصحبت کردن در مورد این که اصلاً باورم نمیشه که در یک محیط فرهنگی این جور اتفاقی بیافته صورت مسئله را پاک کردم. جوری برخورد کردم که دو طرف دعوا همدیگر را بوسیدند و خلاصه همه با هم آشتی کردند و فردا صبح هم عدسی پختند و رفتیم با هم صبحانه خوردیم و همه چیز ختم به خیر شد.

بعد از این که خانمم از بیمارستان مرخص شد، مصمم شدم که از روستا به شهر فریدونکنار برویم. مقدمات کار انجام شده بود و فقط باید اثاثیه را جابه جا می کردیم. خانم را به منزل پدری اش بردم تا استراحت کند و خودم کارها را پیگیری کنم.

مقدمه چینی برای خداحافظی از مردم روستای سوته

وقتی به روستا رفتم مردم به گرمی من را تحویل گرفتند. گرمی مردم و صمیمیت آن ها باعث شده بود که من نتوانم به راحتی موضوع را برای آن ها بیان کنم . تصمیم گرفتم که بعد از نماز برای مردم سخنرانی کنم و همان جا قضیه رفتنم به فریدونکنار را بگویم. وقتی که پشت بلند گو رفتم ابتدا سعی کردم که آن ها را بخندانم و به این صورت زمینه را برای حرف خودم آماده کنم.
صحبت هایم را این طوری شروع کردم که وقتی به روستای شما آمدم، رفته بودم پیش آقایی، آن جا یک خانمی نشسته بود و تعریف می کرد که یک بار اهالی یکی از روستاهای همسایه با چوب و چماق می ریزند در میدان روستای سوته و او یک تنه از پس همه برآمده و همه را فراری داده. وقتی این خانم داشت این قصه را تعریف می کرد با خودم گفتم خدایا کجا آمده ام. این که یک خانم روستایی است این جوریه، خدا رحم کنه که مردهایشان چطورند ؟ همه خندیدند؛ اما من حرف هایم تمام نشده بود.

گفتم دو سال پیش که شایع شده بود پرندگان مهاجر آنفولانزای مرغی دارند و قیمت آن ها به شدت کاهش یافته بود یکی از اهالی به خاطر این که از دست من راحت بشه چند تا از پرنده ها را آورده بود برای من. به من گفت اینها را بخور. من هم همه‌ی پرنده ها را خوردم و هیچ طوری نشدم. مردم که خوب خندیدند شروع کردم براشون از وضع نامناسب خانم و دوری راه برای رفت و آمدش به کانون گفتم و توضیح دادم که باید سوته را ترک کنم. همه‌ی مردم مثل آدم هایی که به آن ها شوک وارد شده باشد به چشم های من خیره شده بودند. به اهالی قول دادم که در همه‌ی مراسم های آن ها حضور خواهم داشت. خیس عرق شده بودم. خیلی شرمنده‌ی محبت مردم بودم ولی باید روستا را ترک می کردم.

فریدونکنار

الآن چند سالی است که در فریدونکنار زندگی می کنم. این مسجد در یکی از بهترین نقاط شهر واقع شده . هم کنار ساحل است و هم ساکنین آن همه افرادی فرهنگی هستند. راستش را بخواهی در این محل وضعشون از نظر مادی هم خوب است؛ یعنی سر و وضع خونه ها معلومه. مسجد ما یک خانه‌ی دو طبقه ای داره برای روحانی مسجد که باید بگم در بین خانه هایی که تا به حال داشته ایم یک جورایی بهشت حساب می شه . یک سوئیت هم داره که مال میهمان های مسجد است که بعضی وقت ها من هم ازش استفاده می کنم.

این مسجد به خاطر این که هیأت امنای مرفهی داره که به قول معروف دستشون به دهنشون می رسه چند تا کار را با هم سر و سامان دادند که نقش روحانی محل را خیلی مهم و تأثیر گذار کرده. یکی صندوق قرض الحسنه است. روحانی محل کارش شناسایی افراد نیازمند است . یک برنامه ای را هم دارند شب های جمعه که اطعام فقراست که باز هم برای شناسایی اونها من سعی می کنم تا اونجایی که امکان داره کمک کنم.