ازدواج عمر و ام کلثوم

تب‌های اولیه

73 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال

ام کلثوم دختر امام علی یا ربیبه او؟

بسیاری از محققین بر این اعتقاد هستند که عمر بن خطاب از امام علی علیه السلام دختر خودش را خواستگاری نکرده؛ بلکه ربیبه آن حضرت را که دختر ابوبکر و اسماء بنت عمیس بوده است، خواستگاری کرده است. اسماء بنت عمیس از ابوبکر دو فرزند داشت: یکی محمد بن ابوبکر رحمت الله علیه و دیگری هم ام کلثوم. این دختر به همراه مادرش به خانه حضرت علی علیه السلام آمد و عمر بن خطاب این دختر را از امام علی علیه السلام که در آن زمان سرپرست او محسوب می‌شده خواستگاری کرد.
پس ام کلثوم دختر امام علی علیه السلام نبوده است؛ بلکه ربیبه او بوده است. و حتی همین ازدواج هم محقق نشده است، پشنهاد ازدواج داده شد؛ اما از آن‌جا که این دختر خردسال بود، عایشه با ازدواج او مخالف کرد و عمر هم منصرف شد.
ابوالفرج اصفهانی در کتاب الأونی، صفحه 103 و المقریزی در کتاب إمتاع الأسماع به همین نکته اشاره کرده است:
«هی أم کلثوم بنت أبی بکر الصدیق رضی الله عنه، من فواضل نساء عصرها، خطبها عمر بن الخطاب رضی الله عنه، وذلک أن رجلا من قریش قال لعمر بن الخطاب: ألا تتزوج أم کلثوم بنت أبی بکر، فتحفظه بعد وفاته، وتخلفه فی أهله، فقال عمر رضی الله عنه: بلى، إنی لأحب ذلک، فاذهب إلى عائشة، فاذکر لها ذلک، وعد إلی بجوابها. فمضى الرسول إلى عائشة، فأخبرها بما قال عمر. فأجابته إلى ذلک، وقالت له: حبا وکرامة. ودخل علیها بعقب ذلک المغیرة بن شعبة، فرآها مهمومة، فقال لها: مالک یا أم المؤمنین؟ فأخبرته برسالة عمر، وقالت: إن هذه جاریة حدثة، وأردت لها عیشا ألین من عمر، فقال لها: علی أن أکفیک. وخرج من عندها، فدخل على عمر رضی الله عنه فقال: بالرفاء والبنین، وقد بلغنی ما أتیته من صلة أبی بکر فی أهله، وخطبتک أم کلثوم. قال عمر رضی الله عنه: قد کان ذاک. قال: إلا إنک یا أمیر المؤمنین رجل شدید الخلق على أهلک، وهذه صبیة حدیثة السن، فلا تزال تنکر علیها الشئ فتضربها، فتصیح، فیغمک ذلک، وتتألم له عائشة، ویذکرون أبا بکر، فیبکون علیه، فتجدد لهم المصیبة، مع قرب عهدها فی کل یوم. فقال له: متى کنت عند عائشة وأصدقنی؟ فقال: آنفا، فقال عمر: أشهد أنهم کرهونی، قد ضمنت لهم أن تصرفنی عما طلبت، وقد أعفیتهم. فعاد إلى عائشة، فأخبرها الخبر، وأمسک عمر عن معاودة خطبتها».[iii][3]
همچنین ابن قتیبه دینوری در کتاب المعارف می‌نویسد:
«واما أم کلثوم بنت أبی بکر فخطبها عمر إلى عائشة فأنعمت له وکرهته أم کلثوم فاحتالت حتى امسک عنها وتزوجها طلحة بن عبید الله فولدت له زکریا وعائشة ثم قتل عنها فتزوجها عبد الرحمن بن عبد الله ابن أبی ربیعه المخزومی».[iv][4]

ام کلثوم دختر امام علی یا دختر جرول بن مالک؟

تاریخ شهادت می دهد که عمر بن خطاب فرزندی به نام زید از همسری به نام ام کلثوم داشته است؛ اما نه از ام کلثوم بنت علی؛ بلکه ام کلثوم بنت جرول؛ چنانچه طبری می‌نویسد:
«وأما محمد بن عمر فإنه زید الأصغر وعبید الله الذی قتل یوم صفین مع معاویة أمهما أم کلثوم بنت جرول بن مالک ... وکان الاسلام فرق بینها وبین عمر».[v][5]
همچنین ابن اثیر در الکامل فی التاریخ می‌نویسد:
«وقتل عبید الله بصفین مع معاویة. وقیل: کانت أمه أم زید الأصغر أم کلثوم بنت جرول الخزاعی وکان الاسلام فرق بینها وبین عمر».[vi][6]
ابن حجر عسقلانی هم در کتاب الاصابه می‌نویسد:
«وقیل عبید الله وعبد الله أخو عبید الله بن عمر بن الخطاب لامه أمهما أم کلثوم بنت جرول الخزاعیة».[vii][7]
بنابراین، ام کلثوم همسر عمر بن خطاب، دختر امام علی علیه السلام نبوده است؛ بلکه دختر جرول بن مالک خزاعی بوده است.

تناسب سِنی بین عمر بن خطاب و ام کلثوم

همان‌طور که از شواهد تاریخی به دست می‌آید، ام کلثوم در آن زمان حد اکثر هفت سال داشته است و نه بیشتر؛ چنانچه ابن سعد در طبقات به این حقیقت اشاره کرده و می‌نویسد:
«تزوجها عمر بن الخطاب وهی جاریة لم تبلغ».[viii][8]
یعنی هنوز ام کلثوم به سن بلوغ شرعی نرسیده بوده است. و از طرفی عمر بن خطاب حد اقل شصت یا بیشتر داشته است. سؤال ما از اهل سنت این است که چه تناسبی بین ام کلثوم هفت ساله و عمر بن خطاب شصت ساله وجود داشته است؟ ام کلثوم چه گناهی کرده است که مجبور است با پدر زنِ پدر بزرگش ازدواج کند؟ آیا دختر حق ندارد که شریک آینده زندگی خودش را انتخاب کند؟! آیا اگر این دختر خردسال حق انتخاب داشت، بازهم پیر مردی مثل عمر بن خطاب را که پدر زنِ پدر بزرگش بوده است انتخاب می‌کرد؟!
نکته عجیب و در عین حال جالب،‌ علاقه شدید خلیفه دوم به ازدواج با دختران خردسال است که معلوم نیست چرا خلیفه دوم تا این اندازه به ازدواج با دختران خردسال علاقه داشته است؟! البته صدور چنین اعمالی از خلیفه دوم اصلا عجیب نیست؛ چرا که او در مسأله نکاح تابع سنت‌های جاهلی بوده است؛ چنانچه خودش گفته است که در من از سنن جاهلی چیزی جز نکاح باقی نمانده است.
«عن محمد بن سیرین قال قال عمر بن الخطاب ما بقی فی شئ من أمر الجاهلیة إلا أنی لست أبالی إلى أی الناس نکحت وأیهم أنکحت».[ix][9]
یعنی این که او در مسأله نکاح هنوز هم از سنت‌های عصر جاهلی پیروی می‌کند و تمام سعی خود را می‌کند تا این سنت‌ها را زنده نگه می‌دارد.
اگر واقعا چنین ازدواجی صورت گرفته باشد، به نظر من نه تنها اسلامی که حتی انسانی نیست. در قبایل وحشی هم چنین ازدواج‌هایی صورت نمی‌گیرد؛ چه رسد به دین مبین اسلام.

حقایق تاریخی چه می‌گوید؟

حقایق تاریخی دروغ بودن این مسأله را به اثبات می‌رساند؛ آن‌جا که بیشتر کتاب‌های اهل سنت نقل کرده‌اند که ام کلثوم بعد از به هلاکت رسیدن عمر، با پسر عمویش محمد بن جعفر و بعد از او با عون بن جعفر و بعد از او با برادر دیگرش عبدالله بن جعفر ازدواج کرده است.
ابن سعد در طبقات الکبری نقل می‌کند:
«أم کلثوم بنت علی بن أبی طالب بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصی وأمها فاطمة بنت رسول الله وأمها خدیجة بنت خویلد بن أسد بن عبد العزى بن قصی تزوجها عمر بن الخطاب وهی جاریة لم تبلغ فلم تزل عنده إلى أن قتل وولدت له زید بن عمر ورقیة بنت عمر ثم خلف على أم کلثوم بعد عمر عون بن جعفر بن أبی طالب بن عبد المطلب فتوفی عنها ثم خلف علیها أخوه محمد بن جعفر بن أبی طالب بن عبد المطلب فتوفی عنها فخلف علیها أخوه عبد الله بن جعفر بن أبی طالب بعد أختها زینب بنت علی بن أبی طالب فقالت أم کلثوم إنی لأستحیی من أسماء بنت عمیس إن ابنیها ماتا عندی وإنی لأتخوف على هذا الثالث فهلکت عنده ولم تلد لاحد منهم شیئا».[x][10]
در این حدیث آمده است که ام کلثوم بعد از به هلاکت رسیدن عمر بن خطاب با پسر عمویش عون بن جعفر ازدواج کرد. بعد که عون فوت کرد، با برادرش محمد ازدواج کرد و بعد از آن که محمد فوت کرد، با عبدالله برادر دیگرش ازدواج کرد؛ در حالی که عون و محمد هردو در جنگ شوشتر در زمان خلیفه دوم کشته شده‌اند.
ابن حجر در الاصابه می‌گوید:
«وقال أبو عمر استشهد عون بن جعفر فی تستر وذلک فی خلافة عمر وما له عقب».[xi][11]
ابن عبد البر می‌گوید:
«عون بن جعفر بن أبی طالب ولد على عهد رسول الله صلى الله علیه وسلم أمه وأم أخویه عبد الله ومحمد بنى جعفر بن أبی طالب أسماء بنت عمیس الخثعمیة واستشهد عون بن جعفر وأخوه محمد بن جعفر بتستر ولا عقب له».[xii][12]
با این‌حال، چگونه می‌شود که آن‌ها بعد از عمر با ام کلثوم ازدواج کرده باشند؟.
از آن‌جا که دروغ‌گو فراموش کار است، راوی این مساله از یادش رفته بوده است که آن‌ها قبل از عمر کشته شده‌اند و گرنه چنین دروغ بزرگی را نمی‌گفت.
و نیز فراموش کرده است که عبدالله بن جعفر با حضرت زینب سلام الله علیها در زمان خود امیرالمؤمین علیه السلام ازدواج کرده است و تا زمان واقعه کربلا حضرت زینب همسر ایشان بوده است و حتی تا آخر عمر از ایشان جدا نشده است. چگونه می‌شود که عبدالله بین هر دو خواهر جمع کرده باشد؟.
و عجیب‌تر از همه این‌که ابن قتیبه دینوری ام کلثوم را به ازدواج عمویش جعفر بن ابی‌طالب درآورده است! آن‌جا که می‌نویسد:
«وأما أم کلثوم الکبرى وهی بنت فاطمة فکانت عند عمر ابن الخطاب و ولدت له أولادا قد ذکرناهم فلما قتل عمر تزوجها جعفر ابن أبی طالب فماتت عنده».[xiii][13]
جل الخالق! چگونه می‌شود که دختری با عمویش ازدواج کند؛ البته آن هم عمویی که قبل از تولد او به شهادت رسیده است؟!
بنابراین، حقایق تاریخی نیز این مسأله را به اثبات می‌رساند که این ازدواج هرگز محقق نشده است و در واقع این ازدواج از اباطیل و افسانه‌های تاریخی است.

ازدواج از روی اختیار یا زور و تهدید؟

در صورت قبول صحت خبر، آیا این ازدواج با میل و رغبت بوده است یا از روی زور و تهدید؟
در روایاتی که از طریق شیعه و نیز در برخی از روایاتی که از جانب اهل سنت نقل شده است، این مسأله را به اثبات می‌رسد که این ازدواج محقق شده است؛ اما نه از روی میل و رغبت؛ بلکه به خاطر تهدید عمر بن خطاب بوده است.
مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی نقل می‌کند:
«محمد بن أبی عمیر، عن هشام بن سالم، عن أبی عبد الله ( علیه السلام ) قال: لما خطب إلیه قال له أمیر المؤمنین: إنها صبیة قال: فلقى العباس فقال له: مالی أبی بأس؟ قال: وما ذاک؟ قال: خطبت إلى ابن أخیک فردنی أما والله لأعورن زمزم ولا أدع لکم مکرمة إلا هدمتها و لأقیمن علیه شاهدین بأنه سرق ولأقطعن یمینه فأتاه العباس فأخبره وسأله أن یجعل الامر إلیه فجعله إلیه».[xiv][14]
و نیز مرحوم کلینی از امام صادق علیه السلام نقل می‌کند:
«علی بن إبراهیم، عن أبیه، عن ابن أبی عمیر، عن هشام بن سالم، وحماد، عن زرارة، عن أبی عبد الله ( علیه السلام ) فی تزویج أم کلثوم فقال: إن ذلک فرج غصبناه».[xv][15]
از این دو روایت هم استفاده می‌شود که این ازدواج با میل و رغبت نبوده است؛ بلکه از روی زور و تهدید بوده است؛ پس خدمتی به حسن روابط نمی‌کند.
از برخی از روایات اهل سنت نیز استفاده می‌شود که این ازدواج از روی اختیار نبوده است؛ بلکه امام مجبور شده است که دخترش را به خلیفه دوم بدهد.
طبری در ذخائر العقبی می‌نویسد:
«قال ابن إسحاق حدثنی عاصم بن عمر بن قتادة قال خطب عمر إلى علی ابنته أم کلثوم فأقبل علی علیه وقال إنها صغیرة فقال عمر لا والله ما ذلک بک ولکن أردت منعی».[xvi][16]
در این روایت عمر صراحتا با امام علی علیه السلام می‌فرماید که تو حق نداری خواستگاری مرا رد کنی. و این نشان از این می‌دهد که حرف تهدید و زور در میان بوده است.
و نیز طبرانی در المعجم الکبیر می‌نویسد:
«حدثنا جعفر بن محمد بن سلیمان النوفلی المدینی ثنا إبراهیم بن حمزة الزبیری ثنا عبد العزیز بن محمد الدراوردی عن زید بن أسلم عن أبیه قال دعا عمر بن الخطاب رضی الله عنه علی بن أبی طالب فساره ثم قام علی فجاء الصفة فوجد العباس وعقیلا والحسین فشاورهم فی تزویج أم کلثوم عمر فغضب عقیل وقال یا علی ما تزیدک الأیام والشهور والسنون إلا العمى فی أمرک والله أداء فعلت لیکونن ولیکونن لأشیاء عددها ومضى یجر ثوبه فقال على للعباس والله ما ذاک منه نصیحة ولکن درة عمر أخرجته إلى ما ترى أما والله ما ذاک رغبة فیک یا عقیل ولکن قد أخبرنی عمر بن الخطاب رضی الله عنه أنه سمع رسول الله صلى الله علیه وسلم یقول کل سبب ونسب منقطع یوم القیامة إلا سببی ونسبی فضحک عمر رضی الله عنه وقال ویح عقیل سفیه أحمق».[xvii][17]
از این روایت هم استفاده می‌شود که عمر بن خطاب وقتی با مخالفت عقیل روبرو می‌شود، به ایشان فحاشی می‌کند و لقب و اوصاف خودش را به ایشان نسبت می‌دهد.
پس این ازدواج از روی زور و تهدید بوده است و هرگز از روی میل و رغبت نبوده است.
از برادران اهل سنت باید پرسید که آیا یک حاکم اسلامی حق دارد که برای خواستگاری دختر دیگران به زور متوسل شود؟
حتی از یک حاکم کافر هم چنین انتظاری نمی‌رود؛ چه رسد به کسی که خود را خلیفه خدا و خلیفه رسول خدا در روی زمین می‌داند.
آیا چنین کسی می‌تواند برترین مخلوق خدا بعد از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم باشد؟ عجبا که چرا اهل سنت، چشمان خود را باز نمی‌کنند و این حقایق تاریخی را نادیده می‌گیرند! و عجیب‌تر این است که اهل سنت این ازدواج را دلیلی قاطعی بر حسن روابط می‌دانند!. اگر حسن روابط این است؛ پس وا به حال روزی که روابط غیر حسنه شود.

هانت عمر به ناموس رسول خدا!

اهل سنت برای این‌که ازدواج عمر و ام کلثوم را ثابت کنند، روایاتی نقل کردند که از شنیدن و خواندن این روایت‌ها عرق شرم از پیشانی‌ انسان جاری می‌شود.
ما از اهل سنت می‌پرسیم که: اثبات حسن روابط به چه قیمتی؟ آیا این قدر ارزش دارد که ما چنین تعابیر زشت و زننده‌ای را مطرح کنیم؟
ازدواج ام کلثوم با عمر عوارضی دارد که کمترین عارضه آن خیانت به ناموس رسول خدا است، آیا شما این عوارض را می‌پذیرید؟
طبری در ذخائر العقبی می‌نویسد:
«قال ابن إسحاق حدثنی عاصم بن عمر بن قتادة قال خطب عمر إلى علی ابنته أم کلثوم فأقبل علی علیه وقال إنها صغیرة فقال عمر لا والله ما ذلک بک ولکن أردت منعی فان کانت کما تقول فابعثها إلى فرجع على فدعاها فأعطاها حلة وقال انطلقی بهذه إلى أمیر المؤمنین وقولی له یقول لک أبى کیف ترى هذه الحلة فأتته بها وقالت له ذلک فأخذ عمر بذراعها فاجتذبتها منه وقالت أرسلها فأرسلها».[xviii][18]
و در روایتی دیگری نقل می‌کند:
«وذکر أبو عمر أن عمر قال له لما قال إنها صغیرة: زوجنیها یا أبا الحسن فانى أرصد من کرامتها مالا یرصده أحد فقال رضی الله عنه له : أنا أبعثها إلیک فان رضیتها فقد زوجتکها فبعثها إلیه ببرد فقال لها قولی له هذا البرد الذی قلت لک فقالت ذلک لعمر فقال قولی له قد رضیت رضى الله عنک ووضع یده على ساقها فکشفها فقالت أتفعل هذا لولا أنک أمیر المؤمنین لکسرت أنفک ثم خرجت حتى أتت أباها فأخبرته الخبر وقالت أتبعثنی إلى شیخ سوء قال یا بنیة فإنه زوجک».[xix][19]
و نیز ابن حجر عسقلانی که یکی از استوانه‌های علمی اهل سنت و حافظ علی الاطلاق آن‌ها است،‌ در الاصابة نقل می‌کند:
«وقال بن أبی عمر المقدسی حدثنی سفیان عن عمرو عن محمد بن علی أن عمر خطب إلى علی ابنته أم کلثوم فذکر له صغرها فقیل له إنه ردک فعاوده فقال له علی أبعث بها إلیک فإن رضیت فهی امرأتک فأرسل بها إلیه فکشف عن ساقها فقالت مه لولا إنک أمیر المؤمنین للطمت عینیک».[xx][20]
و نیز ذهبی یکی دیگر از استوانه‌های علمی اهل سنت در سیر أعلام النبلاء نقل می‌کند:
«قال أبو عمر بن عبد البر: قال عمر لعلی: زوجنیها أبا حسن، فإنی أرصد من کرامتها مالا یرصد أحد، قال: فأنا أبعثها إلیک، فإن رضیتها، فقد زوجتکها - یعتل بصغرها - قال: فبعثها إلیه ببرد، وقال لها: قولی له: هذا البرد الذی قلت لک، فقالت له ذلک. فقال: قولی له: قد رضیت رضی الله عنک، ووضع یده على ساقها، فکشفها، فقالت: أتفعل هذا؟ لولا أنک أمیر المؤمنین، لکسرت أنفک، ثم مضت إلى أبیها، فأخبرته وقالت: بعثتنی إلى شیخ سوء! قال: یا بنیة إنه زوجک».[xxi][21]
همچنین خطیب بغدادی در کتاب تاریخ بغداد نقل می‌کند:

فقام علی فأمر بابنته من فاطمة فزینت ثم بعث بها إلى أمیر المؤمنین عمر ، فلما رآها قام إلیها فأخذ بساقها و قال: قولی لأبیک قد رضیت، قد رضیت، قد رضیت . فلما جاءت الجاریة إلى أبیها قال لها: ما قال لک أمیر المؤمنین؟ قالت: دعانی و قبلنی فلما قمت أخذ بساقی و قال: قولی لأبیک قد رضیت».[iii][22] این تعابیر آن قدر زشت و زننده بوده است که حتی صدای بعضی از علمای اهل سنت را نیز درآورده است. به قول معروف آش آن قدر شور شده است که صدای آشپز هم در آمده است.
ابن سبط الجوزی یکی از علمای اهل سنت، وقتی این حدیث را می‌بیند، صدایش در می‌آید و می‌گوید:
«ذکر جدی فی کتاب منتظم ان علیاً بعثها لینظرها و ان عمر کشف ساقها و لمسها بیده، هذا قبیح والله. لو کانت امة لما فعل بها هذا. ثم باجماع المسلمین لایجوز لمس الاجنبیه».[iii][23]
من از علمای اهل سنت سؤال می‌کنم که آیا سزاوار است که خلیفه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین عمل زشتی را انجام دهد؟ و آیا چنین کسی می‌تواند خلق خدا را به سوی طراط مستقیم الهی هدایت کند؟
آیا اگر کسی با خواهر شما، دختر شما و یا حتی مادر شما (نه با ناموس رسول خدا) چنین عمل زشتی را انجام می‌داد، باز هم او را برترین مخلوق خدا بعد از رسول خدا و ابوبکر می‌دانستید؟ اگر یک بقال سر کوچه، چنین عملی را در حق ناموس شما می‌کرد، چه نظری در باره او داشتید؟ اگر این عمل را نمی‌پسندید، چرا آن را نقل می‌کنید؟ ابن صحاک به چه حقی به ناموس رسول خدا دست‌درازی می‌کند، ساقش را برهنه می‌کند، او را در بغل می‌گیرد و یا او را می‌بوسد؟!
نه به خدا چنین عمل زشتی از یک حاکم لائیک هم سر نمی‌زند؛ چه رسد به خلیفه مسلمین؛ آن‌هم در حق ناموس رسول خدا.
جالب این‌جا است که آن‌ها از ما انتظار دارند که از چنین کسی بیزاری نجوییم و او را مقتدای خودمان قرار دهیم! نه به خدا که چنین کسی لیاقت رهبری جامعه اسلامی را ندارد، وسزاوار نیست چنین کسی را حتی صحابه رسول خدا بدانیم.

احیا سنت جاهلی





در بعضی از این روایات نقل شده است که عمر بن خطاب بعد از خواستگاری از دختر امام علی علیه السلام به مسجد رفت و به کسانی که در مسجد نشسته بود گفت: «رفئونی، فرفؤوه»؛ چنانچه ابن سعد در طبقات می‌نویسد:
«فجاء عمر إلى مجلس المهاجرین بین القبر والمنبر وکانوا یجلسون ثم علی وعثمان والزبیر وطلحة وعبد الرحمن بن عوف فإذا کان الشئ یأتی عمر من الآفاق جاءهم فأخبرهم ذلک واستشارهم فیه فجاء عمر فقال رفئونی فرفؤوه وقالوا بمن یا أمیر المؤمنین قال بابنة علی بن أبی طالب».[iii][24]
«رفئونی» نوعی تبریک گفتن بود که در عصر جاهلیت در بین اعراب رسم بود. آن‌ها وقتی کسی ازدواج می‌کرد، برای تبریگ گفتن از این کلمه استفاده می‌کردند که پیامبر اسلام از این کار نهی کردند و فرمودند که به جای این کلمه از کلماتی مثل «بارک ا لله و... استفاده کنید.
احمد حنبل در مسند خودش می‌نویسد:
«حدثنا عبد الله حدثنی أبی ثنا الحکم بن نافع قال ثنا إسماعیل بن عیاش عن سالم بن عبد الله عن عبد الله ابن محمد بن عقیل قال تزوج بن أبی طالب فخرج علینا فقلنا بالرفاء والبنین فقال مه لا تقولوا ذلک فان النبی صلى الله علیه وسلم قد نهانا عن ذلک وقال قولوا بارک الله لک وبارک علیک وبارک لک فیها».[iii][25]
سؤال ما از علمای اهل سنت این است که هدف عمر از به کار بردن این کلمه چی بود؟ آیا می‌خواست سنت جاهلی را زنده کند؛ همان سنتی را که پیامبر اسلام از آن نهی کرده بود؟ اگر چنین هدفی نداشت؛ پس چرا چنین کلمه‌ای را به کار برد؟ چرا خلیفه دوم از دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سرپیچی کرد؛ در حالی‌که خداوند در قرآن کریم می‌فرماید:
«وَمَا آَتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»[iii][26] .
و در جای دیگر می‌فرماید:
«وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِینًا»[iii][27].
یا این که عمر از نهی رسول خدا بی‌خبر بوده است که در این صورت جهل جناب خلیفه به اثبات خواهد رسید.
از علمای اهل سنت می‌پرسیم که آیا کسی که از احکام الهی بی‌خبر باشد، می‌تواند خلیفه خدا و خلیفه رسول خدا باشد؟!
این جا است که بعضی از علمای اهل سنت که متوجه این مسأله شده‌اند، دست به تحریف حدیث زده‌اند و به جای کلمه رفئونی از کلماتی همچون «ألاتهنونی» و یا «فدعا له بالبرکة» استفاده کرده‌اند.
حاکم نیشابوری همین روایت را نقل می‌کند و به جای کلمه رفئونی این چنین می‌نویسد:
«فاتى عمر المهاجرین فقال الا تهنونی».[iii][28]
و بیهقی در سنن الکبری حدیث را این‌گونه نقل می‌کند:
«قال لما تزوج عمر بن الخطاب رضی الله عنه أم کلثوم بنت على رضی الله عنهم اتى مجلسا فی مسجد رسول الله صلى الله علیه وسلم بین القبر والمنبر للمهاجرین لم یکن یجلس فیه غیرهم فدعوا له بالبرکة».[iii][29]

احادیث هزار رنگ مضطرب

روایاتی در این باره از اهل سنت نقل شده است که صد در صد با یکدیگر تناقض دارند و این تناقضات اصل قضیه را از ریشه می‌زند.
در بعضی از روایات آمده است که خود امیرالمؤمین ام کلثوم را به عقد عمر درآورد، و بعضی دیگر می‌گویند که آن را به ابن عباس واگذار کرد.
گاهی نقل کرده‌اند که عقد بعد از تهدید و زورگویی عمر واقع شد و در بعضی دیگر نقل شده است که با اختیار و و رضا بوده است.
برخی روایت کرده‌اند که عمر از او فرزندی به نام زید داشته است و در برخی دیگر روایت شده است که عمر قبل از دخول به هلاکت رسیده است.
روایتی دارد که زید بن عمر دارای فرزند بوده است و در برخی دیگر نقل شده است که فرزندی به جای نگذاشته است.
در روایتی نقل شده است که زید بن عمر و ام کلثوم هردو باهم کشته شده‌اند، و روایت دیگر می‌گوید که ام کلثوم بعد از زید باقی مانده است.
در حدیثی آمده است که مهر ام کلثوم چهل هزار درهم بوده است؛ در حالی‌که در روایت دیگر آمده است که چهارهزار درهم بوده است و در روایت دیگری آمده است که پانصد هزار درهم بوده است.
و ده‌ها تناقض دیگر...
این اختلافات نشان می‌دهد که جاعلین حدیث، با هم دیگر هماهنگ نبوده‌اند و هرکس برای خودش و به دلخواه خودش حدیث جعل کرده است. مگر می‌شود که در یک قضیه تاریخی این همه تناقض وجود داشته باشد؟ این اخلافات و تناقضات اصل قضیه را از ریشه می‌زند و کذب بودن آن را به اثبات می‌رساند.

آیا این ازدواج فضیلتی برای عمر بن خطاب محسوب می‌شود، یا نه؟
اگر ما بر فرض محال (فرض محال که محال نیست) بپذیریم که چنین ازدواجی واقع شده است و راست است، این ازدواج هیچ فضیلتی را برای خلیفه دوم به اثبات نمی‌رساند؛ چرا که نکاح بر ظاهر اسلام است و ظاهر اسلام بر اظهار شهادتین و نماز به سوی کعبه و... است؛ اگر چه ترک آن افضل است و چنین ازدواجی مکروه است؛ اما اگر ضرورتی پیش بیاید، کراهت آن از بین می‌رود.
حتی اگر فرض کنیم که چنین ازدواجی حرام باشد، بازهم در زمان اضطرار و زمانی که انسان برجان خودش و یا بر دین خودش بترسد، حرمت آن از بین می‌رود؛ همان‌طوری که اظهار کفر در زمانی که انسان بر جان خودش بترسد، اشکالی ندارد؛ همان‌طوری که خوردن میته، خون، گوشت خنزیر و گوشت سگ در وقت اضطرار اشکالی ندارد.
خدواند در قرآن کریم می‌فرماید:
«مَنْ کَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِیمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُکْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمَانِ»[iii][30].
و ما ثابت کردیم که امیرالمؤمین علیه السلام این کار را از روی اجبار و اکراه انجام داده است و چون بر دین خودش می‌ترسیده است، مجبور به این کار شده است؛ چرا که خلیفه دوم او را تهدید کرد که اگر چنین کاری را انجام ندهد، دو نفر شاهد را بر علیه او تحریک خواهد کرد و او را متهم به سرقت کرده، دست او را قطع می‌کند. این جا بود که امام مجبور شد این ازدواج را قبول کند.
خداوند در قرآن کریم سرگذشت حضرت لوط علیه السلام را نقل می‌کند که آن حضرت به کفاری که قصد سوء داشتند، پشنهاد ازدواج با دخترانش را داد؛ در حالی‌که همه ما می‌دانیم که همه آن‌هایی که در جلوی خانه حضرت لوط علیه السلام جمع شده بودند از کفار بودند.
«وَجَاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ وَمِنْ قَبْلُ کَانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئَاتِ قَالَ یَا قَوْمِ هَؤُلَاءِ بَنَاتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَلَا تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی أَلَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِیدٌ».[iii][31]
پس حتی با فرض قبول وقوع آن، این ازدواج هیچ فضیلتی را برای خلیفه دوم به اثبات نمی‌رساند.
البته همه این‌ها در صورتی است که ما بتوانیم با روایات صحیحه این ازدواج را ثابت کنیم؛ در حال‌که حد اقل از روایات شیعه چنین استفاده‌ای نمی‌شود.

موضوع قفل شده است