آیا نیازی است عصمت ائمه را برای اهل سنت ثابت کنیم؟

تب‌های اولیه

27 پستها / 0 جدید
آخرین ارسال
آیا نیازی است عصمت ائمه را برای اهل سنت ثابت کنیم؟

برای من سؤالی هست که چه نیازی است ما برای اهل سنت عصمت اهل البیت علیهم صلوات الله را ثابت کنیم؟ آیا همینقدر که آنها را ثقه معرفی کنیم کافی نیست؟
اهل البیت علیهم صلوات الله در مقابل عامه، و هم عامه شیعیانشان (غیر از خواص) سخنان خود را یا طریق پدران بزرگوارشان به پیامبر می رساندند. - زیرا امام علی (علیه­السلام) همه علوم را از پیامبر دریافت گرده بود - و یا از روی صحیفه فاطمه سلام الله علیها و امثال آن به سؤالات شرعی پاسخ می دادند.
اگر اهل سنت بپذیرند که امامان بزرگوار شیعه، اشخاصی ثقه هستند، گام بزرگی برای هدایت یافتگی برداشته اند. ولی مع الاسف این مقدار هم برای امامان بزرگوار شیعه، قدر و منزلت قائل نیستند والا قسمت زیادی از کتابهای حدیثی خود را به فرمایشان اینان اختصاص می دادند!
بر این اساس باید با اهل سنت نه از مقامات بالای ائمه شیعه که از مقامات پایین تر آنها شروع نمود تا شاید بعضی از خواب مانده های آنها بیدار شوند. هر چند برای بخواب زده هایشان از این طریق هم نمی شود کاری کرد!

برچسب: 

شما اول بفرمائید طبق کدام حکم الله مقامی نبوی به خاندان رسول الله داده اید و ایشان را معصوم از گناه و خطا و اشتباه و... می دانید؟
انشالله بررسی گردد

[="Tahoma"]

ohfreedom;286832 نوشت:
شما اول بفرمائید طبق کدام حکم الله مقامی نبوی به خاندان رسول الله داده اید و ایشان را معصوم از گناه و خطا و اشتباه و... می دانید؟
انشالله بررسی گردد

با سلام خدمت جناب ohfreedom
برادر من در کجای فرمایشات علمای شیعی حکم نبوی به خاندان پیامبر داده شد ؟؟؟
بقول حضرتعالی اسنادش را بیاورید تا بررسی کنیم
و اما برای اینکه بدانیم اهل بیت در آیه تطهیر چه کسانی هستند توجه حضرتعالی را به مطلبی که ذیلا آورده می شود جلب می کنم

اهل بيت كيانند؟
اين كه آيه تطهير فضيلتى بس بزرگ را براى اهل بيت بيان داشته است، مورد قبول اماميه و اهل سنت مى‏باشد، ولى در تعيين مصداق آن دو نظريه وجود دارد: اماميه معتقدند كه اين فضيلت بزرگ و اين ويژگى برجسته از آن كسانى است كه داراى مقام عصمت باشند، يعنى امامان معصوم (ع) و فاطمه زهرا (ع) كه اهل بيت رسالت و امامتند.
ولى گروهى از اهل سنت به لحاظ نقطه نظرهاى عقيدتى خويش گفته‏اند كه منظور از اهل بيت زنان پيامبر (ص) مى‏باشد و اين آيه در شأن آنان نازل گشته است. اين ادعا نقد پذير است.
زيرا اراده تكوينى خداوند از مراد، تخلف نمى‏كند، اما در مورد برخى از زنان پيامبر شاهد مخالفت با امر و نهى خدا هستيم. و تاريخ نشان مى‏دهد كه پس از وفات رسول خدا (ص) عايشه بر خلاف توصيه پيامبر (ص) و تصريح قرآن كه فرموده است: وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ
لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى‏ از مكه مكرمه براى جنگ با امام على (ع) لشكر كشى كرد و جنگ جمل را به راه انداخت و پس از كشته شدن هزار نفر در اين نبرد مغلوب گرديد و حضرت او را به مدينه بازگردانيد. اين چگونه طهارتى است كه خون هزاران نفر را بر دامان دارد! و اين تنها خلاف و مشكلى نبود كه از عايشه سر زد، او در زمان خلافت عثمان از سرسخت‏ترين دشمنان عثمان بود و مردم را عليه او تهييج مى‏كرد و پيراهن رسول خدا را به مردم نشان مى‏داد و مى‏گفت هنوز پيراهن پيامبر نپوشيده است در حالى كه عثمان سنت رسول خدا را از ميان برده است. عايشه عثمان را كافر و يهودى معرفى مى‏كرد و حتى قتل او را لازم مى‏دانست و براى اعتراض به حكومت عثمان بود كه از مدينه به مكه رفت. و در آنجا خبر كشته شدن عثمان را به او دادند و او به گمان اين كه پس از عثمان، طلحه خليفه خواهد شد با خوشحالى به مدينه بازگشت ولى هنگامى كه ديد مردم با على (ع) بيعت كردند به شدت نگران گرديد و سوگند ياد كرد كه عثمان مظلوم كشته شد و پرچم خون‏خواهى عثمان را به منظور مبارزه با خلافت على (ع) برافراشت.
براى تحقيق بيشتر مى‏توان به كتاب مستدرك حاكم (ج 3/ ص 119) و روضات الجنات اثر محقق خوانسارى اصفهانى مراجعه كرد.
ظاهرا اولين كسى كه نظريه ياد شده را در اهل سنت ابداع كرد «عكرمه» و مقاتل بوده است.
علامه واحدى در اسباب نزول (ص 268) مى‏گويد: عكرمه در بازار صدا سر مى‏داد و مى‏گفت آيه تطهير در باره زنان پيامبر نازل شده است.
_________________
منابع اجتهاد از ديدگاه مذاهب اسلامى، ج-1، ص: 89[/]

[="Tahoma"]در تفسير الدر المنثور (ج 5/ ص 198) آمده است كه عكرمه مى‏گفت: هر كس حاضر باشد با او مباهله خواهم كرد كه آيه تطهير در باره ازواج رسول (ص) نازل شده است.
از شيوه‏هاى مختلف كار عكرمه كه در ميان مردم فرياد مى‏زد و يا مردم را به مباهله مى‏خواند چنين استنباط مى‏شود كه اين نظريه در ميان مسلمين شناخته شده نبود، و مردم عقيده‏اى غير از او داشته‏اند و بدين جهت جلال الدين سيوطى در تفسير الدر المنثور مى‏گويد عكرمه به مردم مى‏گفت: مراد از آيه تطهير و اهل بيت آن چيزى نيست كه شما فهميده‏ايد بلكه مراد زنان پيامبر است.
اهل رجال در كتابهاى خويش عكرمه را يكى از معاندان امير المؤمنين (ع) دانسته‏اند. و
در باره او گفته‏اند كه احاديث زيادى را جعل كرده و به ابن عباس نسبت داده است و احتمال مى‏رود كه همين حرف او نيز از جعليات خود او باشد.
در تفسير طبرى (ج 22/ ص 6) از ابو سعيد خدرى نقل شده كه رسول خدا فرمود آيه تطهير در باره پنج نفر نازل شد، من و على و فاطمه و حسن و حسين.
در تفسير الدر المنثور (ج 5/ ص 199) از ابن عباس نقل شده كه رسول خدا مدت نه ماه هر روز به هنگام وقت نماز به درب خانه على مى‏آمد و مى‏فرمود: «السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته انما يريد اللَّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا الصلاة يرحمكم اللَّه كل يوم خمس مرات».
در كتاب مذكور از ابو سعيد خدرى نقل شده كه پيامبر (ص) چهل روز بر درب خانه فاطمه مى‏آمد و سلام و رحمت خدا را براى اهل بيت آرزو مى‏كرد و مى‏فرمود: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ (أَهْلَ الْبَيْتِ) وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً أنا حرب لمن حاربتم و سلم لمن سالمتم ..».
در شواهد التنزيل حسكانى (ج 2/ ص 38) از جامع تميمى نقل شده كه من و مادرم نزد عايشه رفتيم، مادرم از او در باره على پرسيد، عايشه گفت: چه گمان مى‏برى به مردى كه فاطمه هم‏سر و حسن و حسين دو فرزند اويند، من به چشم خود شاهد بودم كه رسول خدا آنها را با پارچه‏اى پوشانيد و فرمود: خدايا اينها از اهل من هستند اذهب اللَّه عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا.
در همان كتاب (ص 56) از ام سلمه روايت شده كه آيه تطهير در خانه من بر پيامبر (ص) نازل گشت، هنگامى كه رسول خدا بود على و فاطمه و حسن و حسين نيز در كنار او بودند و من بر درب خانه ايستاده بودم و گفتم اى رسول خدا آيا من از اهل بيت تو نيستم؟ حضرت فرمود: خير، تو از هم‏سران پيامبرى.
اين گونه روايات و مضامين در كتب اهل سنت بسيار است كه پرداختن به آنها مجال وسيعى را مى‏طلبد، و ما به همين چند نمونه اكتفا مى‏كنيم. و هر كه دوست دارد كه از آنها آگاهى پيدا كند به مستدرك حاكم 7/ 130 و الدر المنثور، 5/ 198 مراجعه كند.
________________________
منابع اجتهاد از ديدگاه مذاهب اسلامى، ج-1، ص: 91[/]

[="Tahoma"]شبهه وحدت سياق‏
يكى از شبهاتى كه در مورد آيه تطهير مطرح شده و سبب گرديده كه برخى گمان برند منظور از اهل بيت زنان پيامبر هستند، مسأله رعايت وحدت سياق آيات مباركه‏اى است كه آيه تطهير را در بر گرفته است. برخى معتقدند آيات مذكور قطعا در مورد زنان پيامبر نازل شده، زيرا يكنواختى و وحدت سياق آيات مقتضى است كه آيه تطهير نيز در شأن آنها باشد.
مطلبى كه در دفع اين شبهه مى‏توان آورد اين است:
أولا، در كلام عرب لفظ اهل بر ازواج اطلاق نمى‏شود، مگر از باب مجاز. و روايات نيز همين شيوه عرفى را مى‏رساند.
در صحيح مسلم، باب فضايل على، چنين آمده: «ان زيد بن ارقم سئل عن المراد بأهل البيت، هل هم النساء، قال لا و ايم اللَّه، ان المرأة تكون مع الرجل، العصر من الدهر ثم يطلقها فترجع إلى ابيها و قومها».
الدر المنثور (ج 5/ ص 198) از ام سلمه نقل مى‏كند كه گفت: «نزلت هذه الآية فى بيتى .. و فى البيت سبعة جبرئيل و ميكائيل و على و فاطمة و الحسن و الحسين و انا على باب الباب، قلت أ لست من اهل البيت؟ قل انك على خير انك من ازواج النبي اه».

ثانيا، اگر از جواب نخست چشم‏پوشى كنيم و فرض را بر اين بگذاريم كه كلمه اهل، شامل هم‏سران نيز مى‏تواند بشود، ولى با توجه به اين كه هيچ يك از زنان پيامبر ادعا نكرده‏اند كه آيه تطهير در باره آنها نازل شده بلكه كسانى چون ام سلمه تصريح كرده‏اند كه آيه در باره على و فاطمه و حسن و حسين نازل گشته است، لذا جايى براى توهم مذكور باقى نمى‏ماند، زيرا اگر اين آيه در شأن هم‏سران رسول خدا نازل شده بود، اهميت آن سبب مى‏شد كه ايشان همواره آيه تطهير را در فضيلت خود يادآور شوند و از اين شايستگى بزرگ غفلت نورزند.
در اين زمينه مى‏توان به الدر المنثور (ج 5/ ص 198) و المستدرك حاكم (ج 7/ ص 130) مراجعه كرد.
در كتاب صحيح، تأليف مسلم بن حجاج نيشابورى (ج 7/ ص 130) روايتى از عايشه نقل شده است كه گفت: «خرج النبي (ص) غداة و عليه مرط مرحل من شعر اسود فجاء الحسن‏ بن على فادخله ثم جاء الحسين فدخل معه ثم جاءت فاطمة فادخلها ثم جاء على فادخله ثم قال إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً».
_____________________
منابع اجتهاد از ديدگاه مذاهب اسلامى، ج-1، ص: 92

ادامه ... [/]

[="Tahoma"]يك روز صبح پيامبر (از خانه) خارج شد و عبايى كه از موى سياه بافته شده و داراى رنگهاى مختلفى بود بر تن داشت حسن بن على آمد. رسول خدا او را در زير عباى خود جا داد سپس از وى حسين آمد او را نيز در زير عباى خود قرار داد آن‏گاه فاطمه وارد شد، او را نيز در زير عبا قرار داد سپس على آمد او را نيز در زير عبا داخل نمود و فرمود:
«إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا
ثالثا، تمسك به وحدت سياق براى فهم آيه در صورتى صحيح است كه نصى در كار نباشد و با بودن نص قابل اعتماد، تكيه كردن بر سياق آيات باطل و اجتهاد در برابر نص است.
رابعا، تمسك به وحدت سياق در كلامى جا دارد كه كلام داراى پيوستگى قطعى باشد، اما با توجه به اين كه آيات قرآن بر اساس شأن نزول و يا ترتيب نزول جمع‏آورى نشده است لذا تمسك كردن به سياق آيات مجالى ندارد.
و نكته‏اى كه عدم پيوستگى آيه تطهير با قبل و بعد از آن را تأييد مى‏كند، ضمايرى است كه در آيات مذكور به كار رفته، زيرا آياتى كه به هم‏سران نبى (ص) مربوط مى‏شود در بردارنده ضماير جمع مؤنث است، مانند «فِي بُيُوتِكُنَّ، .. لَسْتُنَّ، .. إِنِ اتَّقَيْتُنَّ، .. فَلا تَخْضَعْنَ، .. قُلْنَ و ..» در حالى كه ضماير آيه تطهير به صورت جمع مذكر «عَنْكُمُ، .. يُطَهِّرَكُمْ» آمده است.
ممكن است گفته شود كه اگر آيه تطهير از آيات قبل و بعد بكلى تجزيه شده بود، جدايى آيه تطهير از آيات قبل و بعد را نزديكتر به قبول مى‏ساخت، ولى مى‏بينيم كه آيه تطهير يك آيه كامل و مجزا نيست و بخشى از آيه را تشكيل مى‏دهد، در حالى كه صدر آيه بلكه بيشتر آيه در مورد زنان پيامبر است و اگر با اين وصف بخواهيم بخش دال بر تطهير را جداى از صدر آيه بگيريم، مستلزم استطراد- يعنى وجود كلامى بيگانه و بى‏تناسب در بين كلامى ديگر- است و استطراد خلاف فصاحت است.
اين بيان نيز قابل پاسخ است، زيرا: أولا، استطراد در همه جا خلاف فصاحت نيست و ثانيا، آيات ديگرى از قرآن نيز استطراد به چشم مى‏خورد:
مثلا در آيه 28 سوره يوسف: فَلَمَّا رَأى‏ قَمِيصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ قالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ، يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا .. كه جمله «يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا» استطراد است.
و نيز در آيه 34 سوره نمل: قالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ وَ إِنِّي مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّةٍ فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ. در اين آيه، صدر و ذيل آيه نقل قول بلقيس است ولى جمله «وَ كَذلِكَ يَفْعَلُونَ» استطراد و تأييد خداوند است.
و اما در آيات مورد بحث، از آنجا كه روى سخن با زنان پيامبر بوده و اين احتمال مى‏رفته كه خطاب مذكور متوجه اهل بيت نيز باشد خداوند با جمله‏اى كوتاه، حساب و مقام اهل بيت را از زنان پيامبر جدا ساخته و عظمت و رفعت شأن و عصمت ايشان را يادآور شده است.
و اين غرضى است عقلايى كه استطراد را موجه مى‏سازد و مخل به فصاحت نيست.
________________________
منابع اجتهاد از ديدگاه مذاهب اسلامى، ج-1، ص: 93[/]

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا محمد مصطفی(ص)

السلام علیک یا امیر المومنین(ع)

السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)

السلام علیک یا اهل بیت نبوه(ع)

السلام علیک یا صاحب الزمان(عج)

ohfreedom;286832 نوشت:
شما اول بفرمائید طبق کدام حکم الله مقامی نبوی به خاندان رسول الله داده اید و ایشان را معصوم از گناه و خطا و اشتباه و... می دانید؟
انشالله بررسی گردد

در رابطه با بحث عصمت مقاله مفصلی در سایت گنجانده شده است
====================================

http://www.askdin.com/thread21135.html

روح بخش;286817 نوشت:
برای من سؤالی هست که چه نیازی است ما برای اهل سنت عصمت اهل البیت علیهم صلوات الله را ثابت کنیم؟ آیا همینقدر که آنها را ثقه معرفی کنیم کافی نیست؟ اهل البیت علیهم صلوات الله در مقابل عامه، و هم عامه شیعیانشان (غیر از خواص) سخنان خود را یا طریق پدران بزرگوارشان به پیامبر می رساندند. - زیرا امام علی (علیه­السلام) همه علوم را از پیامبر دریافت گرده بود - و یا از روی صحیفه فاطمه سلام الله علیها و امثال آن به سؤالات شرعی پاسخ می دادند. اگر اهل سنت بپذیرند که امامان بزرگوار شیعه، اشخاصی ثقه هستند، گام بزرگی برای هدایت یافتگی برداشته اند. ولی مع الاسف این مقدار هم برای امامان بزرگوار شیعه، قدر و منزلت قائل نیستند والا قسمت زیادی از کتابهای حدیثی خود را به فرمایشان اینان اختصاص می دادند! بر این اساس باید با اهل سنت نه از مقامات بالای ائمه شیعه که از مقامات پایین تر آنها شروع نمود تا شاید بعضی از خواب مانده های آنها بیدار شوند. هر چند برای بخواب زده هایشان از این طریق هم نمی شود کاری کرد!

برادر گرامی همه ی حرف شیعه همین عصمت ائمه است!!!
ما میگوییم نه عقلا و نه نقلا به غیر معصوم هیچ یک از عهد های الهی چه خلافت چه وصایت چه نبوت چه امامت و... نمیرسد!!!
(نقلا به شهادت 124 بقره!و عقلا : اینکه خلیفه ی خدا بر روی زمین حال چه نبی باشد چه رسول چه امام چه.... میشود حجت خدا بر مردم!که اعمالش حجت است!یعنی وقتی عملی را انجام میدهد حجت بر مردم تمام است که این عمل درست است و باید ان را انجام دهند از طرفی به دلیل وجود اختلاف میان مسلمانان حتی وجود چهار فرقه ی سنی اگر انها را نیز بر حق بدانیم میفهمیم که احکام دین به طور کامل به مردم نرسید یا به بیان بهتر تفسیر ایات قران برای مردم به حقیقت میسر نشد پس این اموزشها نیازمند وجود حجتی دیگر بر روی زمین است پس او باید معصوم باشد!)
اگر ائمه معصوم نباشند که چه فرقی با دیگران دارند؟!؟!
معصوم نباشد که چه فرقی میکند علی ع ولی الله و وصی و خلیفه باشد یا ...؟!
معصوم نباشند که حق امامت ندارند!حق ولایت ندارند!
اصلا واجب الطاعه نیستند!

اطاعت از غیر معصوم مشروط است!

بررسی حدیث کساء در کتب اهل سنت که در مناظرات مورد استناد مراجع شیعه قرار می گیرد: این حدیث با دو سند روایت شده است: اول: از عایشه-رضی الله عنها- روایت شده که تنها حدیث صحیح در مسئله کساء (عبا) است، مسلم از عایشه روایت می‌کند که گفت: در صبح یکی از روزها پیامبر صلي الله عليه وسلم در حالیکه جبه ای که از موی سیاه بافته شده بود بر تن داشت، آنگاه حسن بن علی آمد و پیامبر او را داخل آن نمود، سپس حسین و فاطمه و علی با فاصله کوتاهی و یکی پس از دیگری آمدند و پیامبر همه آنها را زیر چادر برد و گفت:« إِنَّمَا يُرِ‌يدُ اللَّـهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّ‌جْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَ‌كُمْ تَطْهِيرً‌ا» «خداوند می‌خواهد پلیدی را از شما دور کند و شما را کاملاً پاک سازد».(احزاب/33)
دوم: حدیث از ام سلمه - رضی الله عنها-، که از پنج طریق از او روایت شده آمده است:
1: روایت ترمذی، که آن را با سندش از عمرو بن ابی سلمه (پرورش یافته خانه پیامبر، روایت کرده است که گفت: (وقتی این آیه در خانه ام سلمه بر پیامبر نازل شد، آنحضرت فاطمه و حسن و حسین را فرا خواند، و آنها را با چادری پوشاند و علی پشت سرش بود و علی را نیز پوشاند و گفت: بار خدایا! اینها اهل بیت من هستند، پلیدی را از آنها دور کن، و آنان را کاملاً پاک بگردان. ام سلمه گفت: من هم با آنها هستم ای پیامبر خدا؟ فرمود: تو در جایت باش و تو بر خوبی و خیر هستی(السنن)(ح 3326).

2: عطاء از عمر بن ابی سلمه با همین سند روایت کرده است، و ترمذی آن را آورده است(السنن)(ح 3948) و المسند (26191).
3: روایتی که از شهر بن حوشب، و او از ام سلمه روایت کرده است، اما در آن آیه و کیفیت پوشاندن ذکر نشده است. (السنن)(ح 4038) و مسند أبي يعلى (ح 7023).
4: روایت عطاء بن أبی رباح که می گوید: مرا کسی خبر داد که از ام سلمه شنیده است... احمد با کلماتی طولانی‌تر آن را روایت کرده است.(المسند)(26103).
5: روایت عطاء بن یسار، و در آن آمده است: (گفتم: ای رسول خدا! آیا من از اهل بیت نیستم؟ گفت: بله، إن شاء الله). بیهقی.
بیهقی می‌گوید: (سند این حدیث صحیح است، و راویان آن ثقه هستند، و روایاتی به عنوان شاهد برای آن ذکر شده‌اند، و نیز بر خلاف آن احادیثی روایت شده که صحیح نیستند، و در کتاب خداوند متعال شواهدی است واضح بر اینکه منظور از لفظ «آل» در استعمال پیامبر، زنان ایشانند، و یا اینکه همسران ایشان نیز شامل هستند)(السنن)(2913).

بررسی طرق حدیث: طریق اول: در آن محمد بن سلیمان اصفهانی قرار دارد، که نسائی در مورد او می‌گوید: (ضعیف است)، و ابوحاتم می‌گوید: (از او دلیل گرفته نمی‌شود)، و ابن عدی می‌گوید: (مضطرب الحدیث و احادیث او اندک هستند، و در بسیاری به خطا رفته است)(تهذیب الکمال)(25/310).و ابن حبان او را در کتاب ثقات خود ذکر کرده است، اما بدون آن که او را ثقه قرار دهد یا مخدوش قرار دهد.(تهذیب الکمال)(15/387) و شیوه او اینگونه است و فقط اینکه او راوی را در کتاب ثقات خود ذکر کند کافی نیست، چون او در ثقه قرار دادن متساهل است.

طریق دوم: در این طریق هم محمد بن سلیمان اصفهانی قرار دارد.
طریق سوم: در این طریق شهر بن حوشب قرار دارد، ابن عون می‌گوید:(به او طعنه زده‌اند). و موسی بن هارون در مورد او می‌گوید:(ضعیف است) و نسائی می‌گوید:(قوی نیست) و ساجی می‌گوید:(ضعیف است) و ابن عدی می‌گوید: (و بیشتر احادیثی که شهر بن حوشب روایت می‌کند قابل اعتراض هستند، و شهر در حدیث قوی نیست، و او از کسانی است که حدیث او حجت نیست، و براساس آن عبادت نمی‌شود)(تهذیب التهذیب)(3/ 15).
افرادی هستند که او را ثقه قرار داده‌اند، اما راجح این است که او ضعیف است. مسلم در صحیح خود از او روایت نکرده مگر آن که او حدیثی را روایت کرده که دیگران نیز در کنار او روایت کرده‌اند.

طریق چهارم: در این طریق راوی مجهولی هست، و او کسی است که عطاء از او روایت کرده است، پس روایت عطاء مرسل است. احمد بن حنبل می‌گوید: (در میان روایات مرسل هیچ روایتی از روایات مرسل حسن و عطاء بن ابی رباح ضعیف‌تر وجود ندارد، چون آن دو از هر کس حدیث می‌گرفتند). ابن مدینی می‌گوید: (عطاء از هر نوع افراد روایت می‌گرفت)(تهذیب الکمال)(12/ 190).
طریق پنجم: بیهقی گفته که این روایت صحیح است و افراد سند آن ثقه هستند. در سند این حدیث فردی هست که اصلاً شرح حال او را نیافتم و بعضی را چون اسمهایشان مشابه است نمی‌دانم، و این را هم باید گفت که بیهقی امام محدثی است.

بررسی متون:
الف) صحیح‌ترین حدیث از این احادیث حدیث عایشه -رضی الله عنها- است.
و در اینجا به چند نکته اشاره می شود:
اول: اینکه، در این قضیه - یعنی مسئله آیه تطهیر- حدیث صحیحی بجز حدیث عایشه وجود ندارد مگر آنکه روایت بیهقی صحیح باشد.
دوم: در این حدیث فقط این بیان شده که پیامبر صلی الله علیه وسلم افرادی را زیر چادر قرار داد، و آیه را خواند. و از حدیث ثابت می‌شود که آن افراد از اهل بیت هستند، نه اینکه اهل بیت فقط همین افراد باشند؛ چون آیه در مورد زنان پیامبر صلی الله علیه وسلم است و اگر پیامبر این را نمی‌گفت آل عبا شامل مفهوم آیه نمی‌شدند.
- مراجع مدعی تشیع وقتی حدیث مسلم را ذکر می کنند، خواننده را دچار این توهم می کنند که عبارت حدیث مسلم، زنان را از مفهوم آیه بیرون می‌کند و کمترین چیزی که سخن ایشان با آن توصیف شود این است که نوعی مغالطه و تلبیس در آن دیده می‌شود، چون می گویند:(شامل زنان پیامبر صلی الله علیه وسلم نمی‌شود، چون در صحیح مسلم این مطلب تصریح شده است!!!)
- می‌گویم: کجا در صحیح مسلم چنین چیزی بیان و تصریح شده است؟! در صحیح مسلم فقط این آمده که آن چهار نفر را پیامبر صلی الله علیه وسلم زیر چادر برد و آیه را خواند، پس کجا تصریح نمود که زنانش در آن داخل نیستند؟ آیا این سخن مخالف با کلمات مسلم نیست؟!
سوم: این روایت دلالت می‌کند که اصحاب و امهات المؤمنین با یکدیگر دشمنی نداشتند، گرچه در میان آنها جنگ در گرفته است. می‌بینیم که عایشه -رضی الله عنها- فضایل اهل بیت را روایت می‌کند، و این تاکیدی است بر اینکه آنها آنگونه که شیعه ادعا می‌کنند با یکدیگر دشمنی نداشته‌اند.
چهارم: اصحاب از این آیه و حدیث، امامت و عصمت را استنباط نکرده و چنین برداشتی از آن نداشتند و اگر آنها امامت و عصمت را از آیه و حدیث می‌فهمیدند با علی بیعت می‌کردند، و افرادی که با او جنگیدند با او نمی‌جنگیدند، و همچنین به کسانی که با او جنگیده بودند با این آیه و حدیث اعتراض می‌شد.
پنجم: اینکه اهل سنت از دوران تابعین تا زمان تصنیف این حدیث را روایت کرده‌اند و این حدیث را در کتابهایشان آورده‌اند که این خود دلیلی بر انصاف و محبت شان نسبت به اهل بیت است.
ششم: شیعه این حدیث صحیح را رها کرده و از حدیث ضعیفی استدلال کرده‌اند، چون در این حدیث صحیح کلمه‌ای وجود ندارد که امهات المؤمنین را از اهل بیت بیرون کند و یا اینکه چون شیعه نسبت به عایشه -رضی الله عنها- کینه و دشمنی دارند از آن حدیث ضعیف استدلال کرده‌اند، در صورتی که حدیث ام سلمه مذهب آنها را باطل می‌گرداند.

ب) حدیث ام سلمه در ترمذی:
پیش‌تر گفته شد که حدیث ام سلمه ضعیف است، اما چون شیعه اثنی عشری از آن استدلال می‌کنند اشکال ندارد که کلمات آن را تحلیل و بررسی کنیم تا ببینیم حدیث بر چه چیزی دلالت می‌کند.
متن حدیث- کلمات اول و جمله اول که: (وقتی آیه در خانه ام سلمه نازل شد) و این بر چند چیز دلالت می‌کند:
الف) حدیث تأکید می‌کند که آیه قبل از دعای پیامبر صلی الله علیه وسلم نازل شده است، پس اگر آیه از این خبر می‌دهد که پلیدی دور شده و آنها کاملاً پاک شده‌اند، چرا پیامبر صلی الله علیه وسلم بعد از آن که خداوند به او خبر داده است که این امر تحقق یافته است - آن‌طور که شما می‌گویید- دعا می‌کند و می‌گوید: (بار خدایا! اینها اهل بیت من هستند پلیدی را از آنها دور کن و آنان را کاملاً پاک بگردان)؟!
اگر آیه بر وقوع و تحقق تطهیر تأکید می‌کند، باید پیامبر صلی الله علیه وسلم در مقابل می‌گفت: سپاس خداوندی را که شما را پاک گرداند. وقتی پیامبر صلی الله علیه وسلم دعا نمود مشخص می‌شود که خداوند این را به صورت تشریعی خواسته است نه تکوینی.
ب) یا می‌گوییم: آیه بر این دلالت می‌کند که مسئله تطهیر برای زنان محقق شد و پیامبر صلی الله علیه وسلم خواست که بقیه خاندان خویش را در زمره آنها قرار دهد و یا این کار را کرد تا نشانگر این باشد که مفهوم آیه‌ شامل آنها نیز می‌گردد. و آن بنابر فهم کسی که این را فهمیده است.( چون دختر جایگاه چندانی در فرهنگ اعراب نداشته و زنان و دختران را زنده به گور کرده و . . . پیامبر صلی الله علیه وسلم می خواسته به طرق مختلف و با ایراد محبت نسبت به حضرت فاطمه فرهنگ دختر دوستی را بین اعراب رواج داده و در این زمینه اسوه حسنه باشند )

جمله دوم: (آنگاه فاطمه و حسن و حسین را فرا خواند و آنها را با چادری پوشانید، و علی پشت سرش بود، و او را نیز با چادری پوشانید).رهنمودهایی که در اینجا وجود دارد:
الف) پیامبر صلی الله علیه وسلم علی را با دیگران زیر یک چادر داخل نکرد، بلکه او را جداگانه در چادری قرار داد.بنابراین حدیث، حدیث کساء نیست، بلکه اسم حدیث باید حدیث کسائین(یعنی دو چادر) ‌باشد.
ب) علی پشت سر پیامبر صلی الله علیه وسلم بود. این دو مطلب(طبق روایتی که شیعه انتخاب کرده‌ است) دال بر این هستند که گفته پیامبر صلی الله علیه وسلم که فرمود:(بار خدایا! اینها اهل بیت من هستند) شامل علی نمی‌شود، چون علی با آنها زیر یک چادر نبود و او پشت سر پیامبر صلی الله علیه وسلم قرار داشت، و اشاره با کلمه (اینها) شامل کسانی می‌شود که پیش روی او می‌باشند. و کسانی را که پشت سر او هستند شامل نمی‌شود.
(طبق زبان عربی) چون در زبان عربی با کلمه (هؤلاء= ایشان) به کسانی اشاره می‌شود که جلو قرار دارند، مگر اینکه به همراه گفتن این کلمه با دست اشاره شود و در اینجا با دست اشاره نشده است.
وگرنه پس چرا علی را (طبق روایتی که انتخاب کرده‌اید) از چادر اول بیرون می‌کنید و در یک چادر بیش از سه نفر جای می‌گیرد، سپس او را به تنهایی زیر چادر و پشت سرش قرار می‌دهد و حال آن که می‌توانست او را جلوی خودش قرار دهد؟!! بنابراین طبق کلمات این حدیث، علی رضی الله عنه از اهل بیت نیست و دعای پیامبرصلی الله علیه وسلم شامل او نمی‌شود(البته ما به این معتقد نیستیم) اما کلمات حدیثی که مراجع مدعی تشیع انتخاب کرده‌اند تا بوسیله آن، امهات المؤمنین را از اهل بیت بیرون کنند، علیه خود آنهاست و آنچه آنها می‌خواهند را نقض می‌کند.(اما اهل سنت حدیث عایشه -رضی الله عنها- را که علی و فاطمه و حسن و حسین، همه را زیر یک چادر قرار می‌دهد ترجیح می‌دهد.)

جمله سوم: ام سلمه گفت: (من با آنها هستم ای رسول خدا؟ فرمود: تو در جایت باش، و تو بر خیر و خوبی هستی).
در اینجا این نفی نشده که ام سلمه از اهل بیت باشد، بلکه اینکه پیامبر فرمود: (تو در جایت هستی)، یعنی تو در جایگاهت قرار داری، جایگاهی که خدا از آن خبر داده و مفهوم آیه شامل شماست. در کلمات دیگر حدیث ام سلمه فقط این آمده است که پیامبر آنها را با چادری پوشانید و گفت: (بار خدایا اینها اهل بین من هستند...) و برای آنها دعا کرد و به ام سلمه گفت: (تو بر خیر و خوبی هستی).

حدیث ام سلمه در روایت بیهقی:
بیهقی می‌گوید: در یکی از کلمات حدیث آمده است که وقتی ام سلمه از پیامبر پرسید: (آیا من از اهل بیت نیستم؟ فرمود: بله، ان شاءالله) و بیهقی این حدیث را صحیح قرار داده و همه روایاتی را که با این مخالف هستند ضعیف قرار داده است.
و اما حدیث ام سلمه که: (چادر را بلند کردم تا با آنها داخل آن شوم، آنگاه او آن را از دست من کشید و گفت: تو بر خیر و خوبی هستی).
پاسخ آن از چند جهت:
اول: در سند این حدیث، شهر بن حوشب قرار دارد و پیش‌تر ذکر شد که او ضعیف است. و همچنین در سند آن علی بن زید بن جدعان قرار دارد، و ابن سعد در مورد او می‌گوید: (او ضعیف است، و حجت نیست) و از احمد و یحیی بن معین نیز چنین سخنانی در مورد او نقل شده است. و نسائی می‌گوید: (ضعیف است). و بعضی گفته‌اند: راستگوست. و راجح این است که احادیث او حجت نیست، چون افراد زیادی او را ضعیف قرار داده‌اند، و اینکه گفته‌اند: او (صدوق) یعنی راستگوست، توثیق و تأییدی به شمار نمی‌رود، بلکه اشاره به این است که او عمدا به خطا نمی‌رود، اما حفظ و به خاطر سپردن چیزی دیگر است.

دوم: در این حدیث، کلمات متضادی ذکر شده است. در روایت ترمذی آمده است ام سلمه گفت: (من با آنها هستم ای رسول خدا؟ فرمود: تو در جایت هستی، تو برخیر و خوبی هستی). و احمد در سند خود در دو جا به همین صورت آن را آورده است، و در روایت دوم ترمذی آمده که : (تو بر خیر و خوبی هستی).و در آن ذکر نشده است که او خواست با آنها در چادر داخل شود یا چادر را کشید، پس شما مراجع شیعه چگونه بخودتان اجازه می دهید به روایتی اعتماد کنید که با همه روایتها مخالف است و قرآن با ادله و براهین قاطع و صریح با چنین روایاتی که شایسته نیست مورد توجه و اعتماد قرار گیرند سر مخالفت دارد؟! آیا مقید کردن مطلق قرآن با احادیث ضعیف جایز است، آیا رد کردن بعضی آیات قرآنی با احادیث ضعیف جایز است؟! شما ادعا می‌کنید که برای اثبات قضایای عقیدتی احادیث آحاد صحیح را نمی‌پذیرید، ولی شما را می‌بینیم که برای تأویل و توجیه قرآن به احادیث آحاد ضعیف یا موضوع روی می‌آورید!! حسن صدر شیعی با دفاع از پدید آمدن منهج و شیوه تصحیح و تضعیف می‌گوید: چون همه بر این اتفاق دارند که نباید به خبر واحد عمل شود همان‌طور که قیاس و اجتهاد به تنهایی قابل عمل نیستند مگر با مزایای معارض.(نهاية الدراية)(152).

والله تعالی اعلم

رحیق مختوم;286842 نوشت:
برادر من در کجای فرمایشات علمای شیعی حکم نبوی به خاندان پیامبر داده شد ؟؟؟

مگر برادران شیعه نمی گویند علی -رض- نفس پیامبر است؟ به عبارتی همچون پیامبر است؟
مگر نمی گویید فرزندان علی -رض- هم نفوس پیامبرند؟ -ص-
خوب؟ آیا اگر کسی نفس نبی باشد، مقامش نبوی نیست؟

علاوه بر این به اعتقاد شیعه مقام امامت از نبوت بالاتر است... (امامت حضرت ابراهیم)
خوب با این حساب امامان شما از نبی هم بالا ترند...

پس حکمشان بالاتر از حکم نبی است....
البته شاید بنده اشتباه می کنم که در این صورت دوستان راهنمایی فرمایند...
فکر کنم این مواردی که گفتم نیازی به سند ندارند چون دوستان همه آن را قبول دارند، اما اگر مبهم یا مخدوش است بگویید سند گفته های بالا که پررنگ تر نمایش داده شده را هم ارائه دهم.

ohfreedom;286930 نوشت:
علاوه بر این به اعتقاد شیعه مقام امامت از نبوت بالاتر است... (امامت حضرت ابراهیم) خوب با این حساب امامان شما از نبی هم بالا ترند...

مقام امامت از مقام نبوت بالاتر است. اگر در قرآن دقت کرده باشید حضرت ابراهیم علیه السلام پس از امتحانهایی که از آن سربلند بیرون آمدند به مقام امامت نائل شدند(آیه 124 سوره مبارکه بقره). لذا مقام امامت مقامی بالاتر از مقام نبوت است که همه انبیا دارای آن مقام نبودند. (البته اگر اشتباه نکنم مقام امامت هم دارای درجه بندی است (این را لطفا اساتید پاسخ دهند))
به اعتقاد شیعه حضرت محمد صلی الله علیه وآله وسلم علاوه بر مقام نبوت دارای مقام امامت هم بودند و از نظر مقام معنوی از امامان معصوم علیهم السلام مقامی بالاتر دارند. و درضمن چون که امامان شیعه علیهم السلام دارای مقام امامت هستند، مقامشان از مقام انبیا هم بالاتر است.

بسم الله

ohfreedom;286930 نوشت:
مگر برادران شیعه نمی گویند علی -رض- نفس پیامبر است؟
خیر برادران شیعه نمیگویند. این کتاب الله است که در آیه مباهله میفرماید از "نفوس خودتان". جز علی که شد نفوس پیامبر؟ از هر ناصبی ای بپرسی گوید علی(ع).

ohfreedom;286930 نوشت:
علاوه بر این به اعتقاد شیعه مقام امامت از نبوت بالاتر است...
بازهم به اعتقاد قرآن کریم اینچنین است. امامان شیعی از همه انبیای الهی جز خاتم النبیین بالاترند. اما پیامبر نیستند و جمله معروف پیامبر منقول از شیعی: علمای دین من افضلتر از پیامبران بنی اسرائیلند. شما میگویید این حدیث صحیح نیست. درست. اما اگر یک درصد احتمال دهیم که این حدیث از جانب رسول الله است. آیا ائمه ما برتر از همه انبیا نیستند؟

در اصول کافی(یکی از فرق بین محدث و نبی):
حـمران بن اعين گويد: امام باقر عليه السّلام فرمود: همانا على عليه السّلام محدث بود، حـمران گويد: من نزد رفقايم رفتم و گفتم : خبر شگفتى براى شما آورده ام ، گفتند: چه خـبـر؟ گفتم از امام باقر عليه السّلام شنيدم كه مى فرمود، همانا على عليه السّلام محدث بـود. گـفـتـند: تا از او نپرسى كى به او حديث مى گويد، كارى نكرده اى ، بمن فرمود: فرشته اى با او حديث مى گويد، عرضكردم : مى فرمائيد: على پيغمبر است ، امام با دست ايـن چـنـيـن اشـاره كـرد (يـعـنـى نـه ) و فرمود: بلكه مانند همدم سليمان يا همدم موسى يا ذوالقـرنـيـن اسـت ، مـگر بشما خبر نرسيده كه خودش فرمود: در ميان شما هم مانند او هست .

ohfreedom;286930 نوشت:
مگر برادران شیعه نمی گویند علی -رض- نفس پیامبر است؟ به عبارتی همچون پیامبر است؟

ما می گوییم یا قران
نکند قائل به تحریف قران شده ای و می گویی این ایه را شیعه ساخته است
قران به صراحت از حضرت علی به نفس پیامبر تعبیر می کند
ohfreedom;286930 نوشت:
مگر نمی گویید فرزندان علی -رض- هم نفوس پیامبرند؟ -ص-

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ohfreedom;286930 نوشت:
خوب؟ آیا اگر کسی نفس نبی باشد، مقامش نبوی نیست؟

اگر خدا را دیدی این را ازش بپرس و به ما هم بگو که چرا حضرت علی را نفس پیامبر قلمداد کرده ای؟؟

ohfreedom;286930 نوشت:
علاوه بر این به اعتقاد شیعه مقام امامت از نبوت بالاتر است... (امامت حضرت ابراهیم)

این هم که حرف قران است نه حرف شیعه
خوشحالم ناخود آگاه شیعه را = قران گرفته ای و حق هم همین است
ohfreedom;286930 نوشت:
خوب با این حساب امامان شما از نبی هم بالا ترند...

بله از انبیاء بالاترند اما از پیامبر نه چون پیامبر هم نبی بود و هم امام
ohfreedom;286930 نوشت:
پس حکمشان بالاتر از حکم نبی است....

از حکم رسول خدا نه ولی از حکم بقیه انبیا بله
گذشته از این مشکل شما این است که فکر می کند امامان ما هم مثل صحابه علیه هم صحبت می کردند ، با هم جنگ می کردند ، به هم ناسزا می گفتند و همه شان هم خوب بودند چ
نه برادر ضد هم وضد فرمایش پیامبر صلی الله علیه واله وسلم نه عملا نه قولا کاری انجام نداده اندمگر شرایط زمان

دوستان توجه داشته باشند مطالب خود را تنها در راستای موضوع تاپیک مطرح کنید! اگر کاربری بحث را به انحراف کشید، بقیه با پاسخ دادن به او، به انحراف بحث کمک نکنند.
بحث در این تاپیک این است که:
باید اهل سنت پاسخ دهند چرا به امامان شیعه به اندازه یک مؤمن راستگو و مورد ثقه در اخباری که نقل می کند، اعتناء نکردند؟ و از روایات آنها در کتبشان بهره نبردند. نمی توانند بگویند ما راویان این احادیث را ثقه نمی دانیم زیرا شخصی مثل بخاری (194 256) صاحب کتاب صحیح بخاری هم عصر چند امام بوده است. و همچنین مسلم نیشابوری (206 261) صاحب صحیح مسلم، حافظ ابوداود (202 - 275) صاحب سنن ابی داود، محمد ترمزی (209 - 279) صاحب سنن ترمذی، حافظ نسایی (235 - 313) صاحب سنن نسایی و محمد بن ماجه (207 - 275) صاحب سنن ابن ماجه، اینان صاحب همه شش کتاب معتبر نزد اهل سنت هستند (صحاح سته) اینان می توانستند از یک تا سه امام شیعه را زیارت کنند و مستقیم از خود آنها حدیث بشنوند! شما در کتب صحاح سته، چند حدیث از امام جواد، امام هادی و امام عسکری (علیهم آلاف التحیة و الثناء) می بینید؟!
یکی از حیله های خصم برای فرار از مغلوب شدن در بحث، انحراف دادن بحث است! مواظب این حیله ها باشید. متأسفانه این مواظبت در بسیاری از تاپیک های سایت مشاهده نمی شود. بر همین اساس بسیاری از تاپیک ها مدام صفحات جدید پیدا می کند بدون این که حقی روشن شده باشد!
با تشکر از همه دوستان.

[="Tahoma"]

ohfreedom;286930 نوشت:
مگر برادران شیعه نمی گویند علی -رض- نفس پیامبر است؟
فکر کنم این مواردی که گفتم نیازی به سند ندارند چون دوستان همه آن را قبول دارند، اما اگر مبهم یا مخدوش است بگویید سند گفته های بالا که پررنگ تر نمایش داده شده را هم ارائه دهم.

[خدشه‏اى كه صاحب المنار خواسته است بر يكى بودن نفس پيامبر (ص) و على (ع) كه از جمله وحى استفاده مى‏شود وارد كند و جواب او]
مؤلف: صاحب المنار در بعضى از كلماتش گفته است: جمله" او رجل منى- و يا مردى از خاندان من" كه در روايت سدى آمده، در روايات ديگرى كه طبرى و ديگران نقل كرده‏اند تفسير شده، چون در آن روايات آمده:" او رجل من اهل بيتى- و يا مردى از اهل بيتم"
كه اين نص صريح، تاويلى را كه شيعيان از كلمه" منى" كرده و گفته‏اند معنايش اين است كه" نفس على مثل نفس رسول اللَّه (ص) است، و على مثل او بوده و از ساير صحابه افضل است" باطل مى‏سازد «1».
رواياتى كه وى مى‏گويد طبرى و ديگران آورده‏اند همان رواياتى است كه قبلا نقل كرده و گفته بود: احمد به سند حسن از انس روايت كرده كه گفت: رسول خدا (ص) آيات برائت را به ابى بكر داد و او را روانه كرد، و وقتى ابى بكر به ذى الحليفه رسيد پيامبر فرمود:" اين رسالت را ابلاغ نمى‏كند مگر من و يا مردى از اهل بيتم" و آن گاه آيات برائت را به على واگذار كرد و او را روانه ساخت.
و بر كسى پوشيده نيست كه اين روايت همان روايتى است كه ما قبلا آن را از انس نقل كرديم و در آن داشت:" او رجل من اهلى" و اين مقدار تفاوت در" اهل من" و" اهل بيتم" ناشى از اين است كه راويان حديث روايت را نقل به معنا كرده‏اند.
و اولين اشكالى كه به كلام صاحب المنار وارد است اينست كه جمله" او رجل منى" آن طور كه وى ادعا كرده كه تنها در روايات سدى آمده و آن را هم ضعيف دانسته، نيست، زيرا اصل و ريشه آن عبارت وحى است كه معظم روايات صحيح و زياد آن را اثبات نموده است، و روايتى كه دارد:" من اهل بيتى" و مشار اليه، آن را روايات زياد وانمود كرده فقط يك روايت است، آن هم روايت انس است كه تازه در نقل ديگرى به جاى" من اهل بيتى" در همان روايت نيز" من اهلى" آمده.
اشكال دومى كه به گفتار وى وارد است اين است كه همانطورى كه روشن شد روايت مذكور نقل به معنا شده، با اين وصف بخاطر بعض الفاظى كه در آن است صلاحيت ندارد بيشتر و معظم روايات صحيحى را كه شيعه و سنى در باره عبارت وحى اتفاق دارند، بوسيله آن تفسير كرد.
**********************************
(1) تفسير المنار ج 10 ص 164
______________
ترجمه الميزان، ج‏9، ص: 235[/]

علاوه، اگر صحيح باشد كه عبارت" او رجل منك" و يا" او رجل منى" را كه گفتيم در معظم روايات آمده با عبارت" رجل من اهل بيتى" كه در يك روايت آنهم به يك نقل آمده تفسير كرد چرا صحيح نباشد اين دو دسته روايات به روايات ابى سعيد خدرى سابق كه داشت:
" يا على انه لا يؤدى عنى الا انا او انت" تفسير نمود؟.
و چرا نگوئيم كه همه آن تعبيرات يعنى:" الا رجل منى" و" الا رجل منك" و" الا رجل من اهلى" و" الا رجل من اهل بيتى" همه كنايه از شخص على (ع) است، يكى مى‏گويد: على از نفس رسول خدا (ص) است. ديگرى مى‏گويد: اهل او است. سومى مى‏گويد: اهل بيت او است. لا جرم كسى كه معظم روايات را با يك روايت آنهم بنا به يك نقلش تفسير مى‏كند، و چنين تفسيرى را جايز مى‏داند غافل است از اينكه از گرماى آفتاب به نور آتش گريخته و خلاصه دچار اشكال بزرگترى مى‏شود.

اشكال سومى كه به گفتار صاحب المنار متوجه است اين است كه وى گمان كرده استفاده اين معنا كه" على (ع) به منزله نفس رسول خدا (ص) است" مستند به صرف اين است كه فرمود:" رجل منى" آن گاه پيش خود گفته: صرف اينكه كسى بگويد:" فلانى از من است" دلالت ندارد بر اينكه فلانى در همه شؤون به منزله نفس او است، و بيش از اين را نمى‏رساند كه يك نوع اتصال و اتباع ميان من و او هست، هم چنان كه در گفتار ابراهيم آمده كه گفت" فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي" «1» مگر اينكه قرينه ديگرى در كار باشد و بيش از اين را برساند، مانند آيه" وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ" «2».

بلكه ما آن را از مجموع جمله" رجل منك" يا" رجل منى" با قرينه" لا يؤدى عنك الا انت" استفاده كرديم، بهمان بيانى كه در سابق گذشت، و در اين استفاده فرقى نيست چه اينكه عبارت روايت" رجل منى" باشد و چه" رجل منك" و چه" رجل من اهلى" و چه" رجل من اهل بيتى" علاوه بر اينكه اگر منظور صرف پيروى بود ابو بكر هم در خطاب پيروى از رسول خدا (ص) بود، ديگر معنا نداشت آيات برائت را از او بگيرد و به على (ع) واگذار كند و بفرمايد:" دستور آمده كه جز خودم، و يا مردى از پيروانم آن را ابلاغ نكند".

دليل ديگر اينكه در روايتى كه نقل خواهد شد و حاكم آن را از مصعب بن عبد الرحمن نقل كرده است، آمده كه بعد از آنكه پيغمبر اكرم (ص) به اهل طائف فرمود:" قسم به كسى كه جانم به دست او است نماز را به پا مى‏داريد و زكات را مى‏پردازيد يا اينكه مردى را از خودم (يا چون جان خودم) به سوى شما گسيل مى‏دارم" مردم به ابو بكر يا عمر نظر انداختند (به گمان اينكه مراد پيغمبر (ص) يكى از آن دو است) پس پيغمبر (ص) دست على را گرفت و فرمود:" اين". تا ترديدى را كه پيش آمده بود رفع نمايد.
********************************************
(1) هر كه مرا پيروى كند او از من است. سوره ابراهيم آيه 36
(2) هر كه از شما ايشان را دوست بدارد او خود از آنها است. سوره مائده آيه 51
________________
ترجمه الميزان، ج‏9، ص: 237

ادامه ....

اعوذبالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا اباصالح المهدی(عج)

در راستای تکمیل فرمایشات پسر عموی خوبم سید بزرگوار سید روح بخش من اول از همه شروع می کنم

آقایان اهل سنت :

راويان صحيح بخاري چه کساني هستند ؟

این مطالب رو قبلا هم بیان کردیم

منبع:

آشنایی با صحیح بخاری

اعوذبالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا اباصالح المهدی(عج)


نفر اول حريز بن عثمان است که چندين روايت در صحيح بخاري دارد به عنوان مثال در کتاب المناقب باب الصفۀ النبي چاپ دار ابن کثير جلد 3 صفحه 1302 شماره 3353 « حدثنا حسام بن خالد حدثنا حريز بن عثمان » بخاري از حريز روايت نقل کرده است و بايد ديد که اين فرد چه کسي بوده است .
در کتاب تهذيب التأديب جلد 2 صفحه 208 باب من اسمه حريز شماره 436 نقل ميکند از احمد ميگويد حريز صحيح الحديث است « إِلاَّ أَنَّهُ يَحمِلُ عَلَي عَلِيٍ » حديثش صحيح است ولي به علي جسارت ميکند « وَ قَالَ الإِجلِي شَامِيٌ الثِقَۀ کَانَ يَحمِلُ عَلَي عَلِيٍ » الاجلي گفته شامي و مورد اطمينان است ولي به علي جسارت ميکند « وَ قَالَ عَمرُو بنِ علي کَان يَنتَقِصُ عَلِياً وَ يَنَامُهُ » عمرو بن علي گفته است که حريز به حضرت علي خرده ميگرفت و به حضرت دشنام داده است « وَ قَالَ فِي مُوضِعٍ آخَر سَقطٌ شَدِيدٌ عَلَي تَحَامُلِ عَلَي عَلِيٍ » آدم پابرجايي است

ولي به حضرت علي(ع) خيلي جسارت ميکرده است « وَ قَالَ إِبنُ عَمَّار يَتَّهِمُونَهُ أَنَّهُ کَانَ يَنتَقِصُ عَلِياً » متهمش ميکنند که به حضرت علي(ع) اهانت ميکرده است و حسن بن علي خلال نقل ميکند از عمران بن اياس که ميگويد خودم از حريز شنيدم که گفت « لاَ أُحِبُّهُ » علي(ع) را دوست ندارم « قَتَلَ آبَائِي » چون پدران من را در بدر و أحد و جنگهاي ديگر و يا در جنگ با ناکثين و مارقين و قاسطين کشته است ،

مگر پيامبر اکرم(ص) نفرمودند « يَا عَلِيُّ لَا يُحِبُّكَ إِلَّا مُؤْمِنٌ وَ لَا يُبْغِضُكَ إِلَّا مُنَافِقٌ » ولي حريز صريحاً ميگويد من حضرت علي(ع) را دوست ندارم

و همچنين داربي در همان کتاب تهذيب از احمد بن سليمان مروزي نقل ميکند و ميگويد از اسماعيل بن عياش نقل ميکند که همراه حريز بودم و سوار بر يک مرکب بوديم از مصر تا مکه « فَجَعَلَ يَصُبُّ عَلِياً وَ يَلعَنُ » ميگويد به حضرت علي(ع) را دشنام ميداد و حضرت را لعنت ميکرد و قتان و غير او توثيقش کردند و تنها مشکلش اين بوده که به حضرت علي(ع) دشنام ميداده و هيچ مشکل ديگري هم نداشته است !!!

از يحيي بن صالح نقل ميکند که چرا از حريز چيزي ننوشتي و روايت نقل نکردي ؟ ميگويد من پيش او رفتم نماز صبح را با او خواندم و هفت سال هرگاه ميخواست از مسجد بيرون بيايد هفتاد بار به حضرت علي(ع) جسارت ميکرده است و حضرت علي(ع) را لعنت ميکرده است .

ابن حبان گفته که هر صبح هفتاد بار و هر شام هفتاد بار حضرت علي(ع) را دشنام ميداد و لعنت ميکرد و پرسيدم که چرا اينکار را ميکني « فَقَالَ قَاطِعُ رُؤُوسِ آبَائِي وَ أَجدَادِي وَ کَانَ دَاعِيَۀ إِلَي مَذهَبِهِ » اوست که سر پدران من را قطع کرده است و او مردم را به مذهب خويش ميخوانده است .
يعني مذهبش با مذهب بقيه خلفاء فرق ميکرده است ، مذهب حضرت علي(ع) با مذهب اهل سنت فرق ميکند .

اين يکي از روايان صحيح بخاري است و اشکال نکنند که بگويند که ممکن است شخصي ناصبي باشد ولي راستگو هم باشد و اگرچه اختلاف است بين علماء که اصلاً روايت چنين شخصي مورد قبول قرار ميگيرد يا نه ؟ ميشود اصلاً از ناصبي روايت نقل کرد يا نه ؟ فرض ميگيريم که بشود ولي آيا شايسته است که روايات اهل بيت را و روايات محبين اهل بيت را کنار بگذاريم و در صحيح ترين کتاب نقل نکنيم و بعد بيائيم و روايات حريز بن عثمان را نقل کنيم ؟! آيا اينکار شايسته است ؟!

حريز بن عثمان که از روايان مشهور صحيح بخاري است از دشمنان علي عليه السلام است و بخاري در صحيح خودش از او روايت نقل کرده است .



اعوذبالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا اباصالح المهدی(عج)

رواي ديگري که در بخاري از او روايت نقل شده است عمران بن حطان است که از سران خوارج بوده است

و در صحيح بخاري جلد 5 صفحه 2194 روايت شماره 5497 کتاب اللباس باب لفظ الحرير للرجال و قدر ما يجوز منه روايتي نقل ميکند « حدثني محمد بن بشار و حدثني عثمان بن عمر و حدثنا علي بن مبارک عن يحيي بن ابي بطيل عن عمران بن حطان ... » در بخاري روايت اين فرد آمده است و حال بايد ببنيم که اين فرد چگونه انساني بوده است ؟

من فقط دو جمله که از او نقل شده در بسياري از کتب اهل سنت را براي شما ميخوانم تا خودتان درباره او قضاوت کنيد ، وقتي ابن ملجم خارجي ضربت به اميرالمؤمنين علي عليه السلام زد عمران بن حطان او را مدح ميگفت و دو بيت شعر گفته است :


إِنِّي لَأَذْكُرُهُ حِيناً وَ أَحْسَبُهُ أَوْفَى الْبَرِيَّةِ عِنْدَ اللَّهِ مِيزَاناً

يَا ضَرْبَةً مِنْ تَقِيٍّ مَا أَرَادَ بِهَا إِلَّا لِيَبْلُغَ مِنْ ذِي الْعَرْشِ رِضْوَاناً

أَكْرِمْ بِقَوْمٍ بُطُونُ الطَّيْرِ قَبْرُهُمْ لَمْ يَخْلِطُوا دِينَهُمْ ظُلْماً وَ عُدْوَاناً

من او را بياد آوردم و چنين پنداشتم که کار وي در ترازوي عدل خداوند از همه کارها برتر است و پيمانه او نزد خداوند از همه پرتر است ، چه ضربتي زد اين پرهيزگار که از ضربت خويش جز رضاي خداوند چيزي بدست نياورد .

اين مطلب را راجع به ابن ملجم ميگويد و در تاريخ الاسلام ذهبي جلد 3 صفحه 654 و جلد 6 صفحه 156 آمده است و همچنين در وافي بالوفيات صفدي جلد 18 صفحه 174 هم آمده است ،

آيا چنين شخصي لايق است که از او در صحيح بخاري روايت نقل شود و ابن کثير هم درباره او چنين ميگويد « وَ قَد أِمتَدَحَ إِبنُ مُلجَم بَعضُ الخَوَارِج » بعضي از خوارج ابن ملجم را مدح کرده است که در زمان تابعين بوده و او عمران بن حطان است « وَ کَانَ أَحَدُ العُبَّادِ » و يکي از پرهيزگاران دنيا بوده است .

دشمن حضرت علي(ع) است و پرهيزگار هم بحساب مي آيد آن هم چه پرهيزگاري است که با نفاق جمع ميشود ؟ آيا منافقين پرهيزگار ميشوند !!!

خداوند ميگويد وقتي منافقين نزد پيامبر(ص) مي آيند ميگويند شهادت ميدهيم که تو پيامبر(ص) خدا هستي و خداوند هم در پاسخ ميگويد که من هم شهادت ميدهم که تو پيامبر(ص) خدايي ولي شهادت ميدهم که منافقين دروغگو هستند «إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُونَ » ( سوره منافقون آيه 1 )

چطور ميشود که خداوند ميگويد من اينها را قبول ندارم و اينها بنده نيستند و اينها منافقند بعد آنها ميگويند که اين آقا جزء بندگان خدا بوده است و اگر شعري هم در مدح ابن ملجم گفته است که اشکالي ندارد !!!

نفر بعدي اسحاق بن سويد بن هبيره است که از راوياني است که به ناصبي بودن مشهور است و هم در صحيح مسلم روايت دارد و هم در صحيح بخاري روايت دارد ، در صحيح مسلم جلد 3 صفحه 128 شماره 2584 کتاب الصيام باب بيان معنا قوله شهرا عيد لا ينقصان و در صحيح بخاري جلد 2 صفحه 230 کتاب الصوم باب شهرا عيد لا ينقصان آمده است .

روايت هم به اين صورت است « حدثنا مسدد حدثنا معتمر قال سمعت اسحاق يعني ابن سويد » يعني همان اسحاق بن سويد منظور است .
اين فرد در بخاري روايت دارد حال چگونه انساني بوده است در تهذيب التأديب جلد 1 صفحه 206 شماره 438 آمده که « وَ ذَکَرَهُ الإِجلِي فَقَالَ ثِقَۀٌ » اجلي گفته است که مورد اطمينان است و کان يحمل علي علي ولي با حضرت علي(ع) دشمني داشته است .

« و قال ابوالعرب ثقلي کَانَ يَحمِلُ عَلَي عَلِي تَحَامُلاً شَدِيداً وَ قَالَ لاَ يُحِبُّ عَلِياً » ابوالعرب ثقلي او را در ضعفاء آورده و گفته خيلي با حضرت علي(ع) دشمني داشته است و ميگفت علي(ع) را دوست ندارم .

طبق روايت بخاري منافق است و اين انسان در صحيح بخاري روايت دارد ،

بخاري که خودش نقل کرده است پيامبر اکرم(ص) فرمودند « يَا عَلِيُّ لَا يُحِبُّكَ إِلَّا مُؤْمِنٌ وَ لَا يُبْغِضُكَ إِلَّا مُنَافِقٌ » شايسته نبود که در کتابش اين روايات را از او نقل کند .

در تقريب التهذيب اين حجر اصغلاني جلد 1 صفحه 82 شماره 358 ميگويد « اسحاق بن سويد بن هبيرۀ صَدُوقٌ » راستگو است ولي چون دشمن حضرت علي بود سخناني راجع به او گفتند .

ولي آيا چون « کُلُّ مَن رَوَي عَنهُ البُخَارِي جَازَ القِنطَرَۀ » هر کسيکه بخاري از او روايت نقل کند خرش از پل گذشته است ؟؟؟ و مشکلي ندارد و ما هم از او نقل ميکنيم و او را قبول داريم .

اعوذبالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا اباصالح المهدی(عج)

نفر چهارم سور بن يزيد حمصي در صحيح بخاري جلد 3 صفحه 1069 شماره 2766 کتاب الجهاد و السير باب ما قيل في قتال الروم روايتي نقل ميکند « حدثنا اسحاق بن يزيد دمشقي حدثنا يحيي بن حمزه قال حدثني سور بن يزيد » بايد ديد که اين فرد چگونه است ؟ و باز در تهذيب التأديب جلد 2 صفحه 30 شماره 57 نقل ميکند که « وَ کَانَ جَدُّهُ قُتِلَ يَومَ الصَّفِين مَعَ مُعَاوِيَۀ » پدر بزرگ او در صفين همراه معاويه کشته شد و در لشکر معاويه بود که کشته شد « فَکَانَ سُور إِذَا ذُکِرَ عَلِياً قَالَ لاَ أُحِّبُ رَجُلاً قَتَلَ جَدِّي » وقتي نام حضرت علي عليه السلام برده ميشد ميگفت کسيکه پدربزرم را کشته است دوست ندارم .

به علت طولاني نشدن کلام فقط نام افراد را ميبرم و چند آدرس را ذکر ميکنم نفر پنجم حسين بن نمير واسطي که در صحيح بخاري جلد 3 صفحه 1251 شماره 3229 کتاب الانبياء باب وفات النبي روايت نقل کرده است و ابن حجر در تهذيب التأديب جلد 2 صفحه 337 گفته است « أَتَيتُهُ فَإِذَا هُوَ يَحمِلُ عَلَي عَلِيّ » رفتم ديدم که به حضرت علي(ع) دشنام ميدهد « فَلَم أَعُد إِلَيهِ » ديگر به نزدش برنگشتم .

نفر بعد زياد بن علاقه ثعلبي است که در صحيح بخاري جلد 1 صفحه 31 شماره 58 کتاب الايمان باب قول النبي صلي الله عليه و آله و سلم الدين النصيحۀ لله روايت از او نقل کرده و او هم با اهلبيت دشمن بوده است و در تهذيب التأديب جلد 3 صفحه 327 شماره 693 « وَ قَالَ الأَزدِي سَيِّئُ المَذهَب » ازدي درباره او گفته است که ديدش خيلي بد بود « کَانَ مُنحَرِفاً عَنِ أَهلِ بَيتِ النَّبِي » از اهل بيت(ع) پيامبر(ص) انحراف داشته است يعني با آنها ميانه خوبي نداشته است .

نفر بعدي زياد بن جبير است که در صحيح بخاري جلد 2 صفحه 612 شماره 1627 کتاب الحج باب نحر ابل مغيرتا روايت نقل کرده است و در تهذيب التأديب جلد 3 صفحه 308 شماره 658 ميگويد « کَانَ زِيَاد بن جُبَير يَقَعُ في الحسن و الحسين » به امام حسن(ع) و امام حسين(ع) دشنام ميداد .

نفر بعدي صاعب بن فروخ ابوالعباس شاعر است که در صحيح بخاري جلد 2 صفحه 698 شماره 1786 کتاب الصوم باب حق أهله في الصوم با کنيه ابوالعباس شاعر از او روايت نقل کرده است و او هم با اهل بيت(ع)دشمن بوده و ياقوت حموي درباره او در معجم الأدباء جلد 3 صفحه 358 ميگويد « وَ کَانَ مُنحَرِفاً عَن آل أَبِيطَالِبِ مَائِلاً إِلَي بَنِي أُمَيَّۀ مَادِحاً لَهُم » از اهل بيت(ع) و از آل حضرت علي(ع) منحرف بود و با ايشان خوب نبود و طرفدار بني اميه بود و مدح کننده آنها بود .

نفر بعدي قيس بن ابي حازم در صحيح بخاري جلد 1 صفحه 31 شماره 57 کتاب الايمان باب قول النبي الدين النصيحۀ از او روايت نقل کرده است و قيس بن ابي حازم در سند روايت آمده است که او هم با حضرت علي(ع) دشمن بود که در تهذيب التأديب جلد 8 صفحه 347 شماره 691 « قَالُوا کَانَ يَحمِلُ عَلَي عَلِيّ » او هم به حضرت علي(ع) جسارت ميکرده است .

اعوذبالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا اباصالح المهدی(عج)

بخاري مجموعه اي از دشمانان حضرت علي(ع) و اهل بيت(ع) را جمع آوري کرده است و از آنها روايت نقل کرده است و تا اينجا ما نه نفر را گفتيم و نفر بعدي که بسيار سرشناس است و قطعاً يک عده از شنيدن نام او ناراحت خواهند شد ولي ما ثابت ميکنيم که باحضرت علي عليه السلام ميانه خوبي نداشته است ............................................

اعوذبالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا اباصالح المهدی(عج)

ابوهريره که جزء صحابه است و بايد ببينيم که چه شخصي بوده است و بيشترين روايات را در صحيح بخاري از او دارد و ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه جلد 4 صفحه 63 نقل ميکند که « إِنَّ مُعَاوِيَۀ وَضَعَ قَوماً مِنَ الصَّحَابَۀ وَ قَوماً مِنَ التَّابِعِينَ عَلَي رِوَايَۀِ أَخبَارِ قَبِيحِ فِي عَلِي عليه السلام وَ مِنهُم أَبُوهُرَيرَۀ » معاويه عده اي از صحابه و تابعين را مأمور کرد که اخباري زشت درباره حضرت علي عليه السلام نقل کنند که در بين آنها ابوهريره بوده است .

شايد بگويند که ما ابن ابي الحديد را قبول نداريم که او معتزلي بوده است و در سني بودنش شکي نيست ولي شايد بگويند که او معتزلي بوده است ؟

و ما براي ايشان دو مطلب از دو کتاب مختلف نقل ميکنيم که نزد ايشان اين دو کتاب معتبر است و عالم سني است

يکي مصنف أبي شيبه است که استاد بخاري است در جلد 6 صفحه 369 شماره 32092 روايت نقل ميکند از سفيان ثوري از عبدالرحمن بن قاسم از عمربن عبدالغفار از ابوهريره کهخ وقتي که ابوهريره به کوفه آمد در باب الکنده نشست و مردم هم دور او مينشستند و سخن ميگفت ، جواني کوفي آمد « قَالَ يَا أَبَاهُرَيرَۀ » من تو را بخدا قسم ميدهم که آيا از پيامبر(ص) شنيدي که ميگفت « اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ » شنيدي که پيامبر(ص) به حضرت علي(ع) گفت خدايا هر آنکه او را دوست داشت تو او را دوست بدار و هرکس که با او دشمن بود تو با او دشمن باش « فَقَالَ أللهم نَعَم » ابوهريره گفت بله شنيدم « قَالَ فَأُشهِدُ بِاللهِ لَقَد وَالَيتَ عَدُوَّهُ » من خدا را شاهد ميگيرم تو تحت سرپرستي دشمن حضرت(ع) علي رفتي « وَ عَادَيتَ وَلِيَّهُ » و دوستان علي(ع) را دشمن داشتي سپس ابوهريره بلند شد و رفت .

شبيه همين مطلب را از جناب أصبغ بن نباته که از ياوران خالص اميرالمؤمنين(ع) است در مناقب خوارزم در صفحه 205 و در تذکرۀ الخواص سبط بن جوزي صفحه 48 نقل کرده است .

جالبتر از اينها اين است که عُقِيلِي يک ماجرايي نقل ميکند بنقل از مغيرۀ بن سعيد که خيلي جالب است و

نقل ميکند که شخصي « عن ابي سالم و ابي رضي و ابي هريرۀ عن النبي من ... » روايت را نقل ميکند که اگر کسي در مدينه مرتکب فاجعه اي شود مورد لعنت خداوند است و بعد ابوهريره گفت علي(ع) در مدينه مرتکب جنايت و فاجعه شد و مقصودش هم کشتن عثمان بود « وَ ذَکَرَ فِي آخَرِهِ کَلاَماً لِأبي هُرَيرِۀ فِي عَلِي وَ کَلاَماً لِعَلِي فِي أَبِي هُرَيرَۀ » آخر اين روايت سخنان ابوهريره درباره حضرت علي(ع) را نقل کرده و سخنان حضرت علي(ع) راجع به ابوهريره ولي نميگويد که چه چيزي گفتند ولي در آخر روايت مشخص است که دشمني است و حرفهايي است که در اين باره است و ميگويد نزد أعمش صحبت ميکرديم و اين روايت را خوانديم که آخرش قسمتي اهانتهاي ابوهريره به حضرت علي(ع) و همچنين سخنان حضرت علي(ع) درباره ابوهريره بود « و عنده مغيرۀ بن سعيد » مغيرۀ بن سعيد نزد أعمش بود و وقتي که به حرفهاي ابوهريره درباره حضرت علي(ع) رسيديم « قَالَ کَذِبَ أبوهريره » ابو هريره دروغ گفته است حضرت علي(ع) اينگونه نيست « وَ لَمَّا بَلَغَ قَولَ عَلِي فِي أَبِي هُرَيرَۀ قَالَ صَدَقَ عَلِي » وقتي که حرفهاي حضرت علي(ع) را درباره ابوهريره به او گفتيم گفت که حضرت علي(ع) راست گفته است « وَ قَالَ أَعمَش صَدَقَ عَلِي وَ کَذِبَ أبوهريرۀ ؟! » أعمش گفت علي(ع) راست گفته و ابوهريره دروغ گفته است ؟! ابوهريره عصباني شده و چيزهايي درباره حضرت علي(ع) گفته و حضرت علي(ع) هم عصباني شده و چيزهايي درباره ابوهريره گفته است و هيچکدام هم درست نگفتند و نه علي(ع) راست گفته و نه ابوهريره راست گفته و هر دو دروغگو هستند .

أعمش بجاي اينکه از حضرت علي(ع) دفاع کند ميگويد که هر دو دروغگو هستند و از روي عصبانيت چيزهايي از دهانش بيرون آمده است .

و آنکه گفتيم « وَ ذَکَرَ فِي آخَرِهِ کَلاَماً لِأبي هُرَيرِۀ فِي عَلِي وَ کَلاَماً لِعَلِي فِي أَبِي هُرَيرَۀ » که متن را نگفته بود از اين آخر روايت مشخص ميشود که مقصود چه بوده است و به همين دليل مغيرۀ بن سعيد را جزء ضعفاء نقل ميکنند چون اين عقيده را داشته است .
ضعفاء عقيلي ـ جلد 4 ـ صفحه 379
ولي در واقع أعمش روايت را رد نميکند يعني اصل روايت ثابت است که ابوهريره از حضرت علي(ع) بدگويي کرده و حضرت علي(ع) هم درباره ابوهريره بدگويي کرده است ولي ميخواهد اين را توجيه کند که عصبانيت بوده است و خيلي مهم نبوده است .

ابوهريره هم که دشمن حضرت علي(ع) است و در بخاري روايات او آمده است و اينها افرادي بودند که ناصبي و دشمن حضرت علي(ع) بودند

[="Tahoma"]اشكال چهارم اينكه، وى در بحث خود از روايات داله بر اينكه اهل بيت رسول خدا (ص) على و فاطمه و حسنين بوده و نه غير، اسمى نبرده، و به روى خود نياورده كه اصلا چنين اخبارى هم در مساله وجود دارد، و حال آنكه اين روايات همه صحيحه و علاوه بالغ به حد تواتر است، و ما بعضى از آنها را در تفسير آيه مباهله ايراد كرديم، و قسمت عمده آنها را بزودى در بحث از آيه تطهير ايراد خواهيم نمود- ان شاء اللَّه-.

و از آنجايى كه آن روز در ميان اهل بيت غير از على (ع) مردى نبوده قهرا برگشت معناى كلمه" مردى" به همان حضرت خواهد بود، و در نتيجه برگشت اين اشكال به همان اشكال قبلى خواهد شد كه گفتيم همه آن تعبيرات به فرضى كه صحيح باشد كنايه از على (ع) است.

و اما اينكه احتمال داد كه مقصود از اهل بيت عموم اقرباى آن حضرت از بنى هاشم يا بنى هاشم و زنان آن حضرت باشند، و در نتيجه كلمه وحى يك كلام عادى باشد و نخواهد مزيتى را براى شخص معينى اثبات كند، و قهرا برگشت معنا به اين باشد كه" هيچ رسالتى را از من نمى‏رساند مگر يكى از بنى هاشم" اين براى اين است كه آقايان اهل سنت غالبا بحث‏هاى لفظى را با ابحاث معنوى و همچنين مطالب دينى را با نظريات اجتماعى خلط مى‏كنند، و در تشخيص مفهوم اين قبيل الفاظ به نظريات عرف لغويين مراجعه مى‏كنند، و بدون اينكه نسبت به نظر شرع توجهى بنمايند.
مثلا در معناى كلمه" ابن" و كلمه" بنت" نخست بحثشان چنين است كه براى تشخيص اينكه آيا پسر دختر هم پسر آدمى حساب مى‏شود يا نه بايد به لغت مراجعه كرد. بايد ديد آيا كلمه" پسر" بحسب وضع لغوى بر پسر دختر هم صادق است يا نه.

__________________
ترجمه الميزان، ج‏9، ص: 238

ادامه ....
[/]

اعوذبالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا اباصالح المهدی(عج)

و طيف ديگري که از آنها روايت نقل شده شراب خوارها و غيره بودند که يکي از آنها وکيع بن جراح بوده است که مزدي در تهذيب الکمال جلد 30 صفحه 484 درباره او ميگويد « رَوَي لَهُ الجَمَاعَۀ » همه صاحبان صحاح سته از او روايت نقل کردند .

اما طبق 4 روايت صحيح السند اهل سنت او اهل شرابخوري بوده و اهل خوردن مسکرات بوده است و يعقوب بن سفيان بصوي شاگرد احمد بن حنبل از استاد خود احمد بن حنبل نقل ميکند که احمد خودش شاگرد وکيع بوده است از احمد بن حنبل نقل کردند که اگر استاد تو وکيع و استاد ديگرت عبدالرحمن اختلاف داشتند در متن روايت حرف کدام را قبول کنيم و گفت حرف عبدالرحمن بهتر است به چه دليل که در عبدالرحمن بود و در وکيع نبود و يکي از اينها اين است « وَ عبد الرحمن يَجتَنِبُ شُربَ المُسکَر » عبد الرحمن از نوشيدن مسکرات پرهيز ميکند .

يعني ميگويد وکيع بهتر است يا عبد الرحمن مسکرات نميخورد يعني وکيع مسکرات ميخورده است و اين روايت خيلي واضح است ، وکيع بن جراح در صحيح بخاري و ساير کتب روايت دارد و همين باعث اشکالات در روايات او شده است .

المعرفۀ و التاريخ کتاب يعقوب بن سفيان است که خود يعقوب هم احتياج به توثيق ندارد و خيلي مشهور است در جلد 1 صفحه 413 از استادش احمد بن حنبل نقل کرده است و احمد هم شاگرد وکيع بوده است و از اين سند قوي تر احتياج داريد ؟؟؟ سند به اين واضحي است که ميگويد وکيع راوي مشهور صحيح بخاري شرابخوار بوده است .

خطيب بغدادي در تاريخ جلد 13 صفحه 502 با سند صحيح نقل کرده است با چندين راوي که همه آنها مورد اعتماد هستند وسایت حضرت ولی عصر(عج) مقاله اي در مورد اين روايت مطلب گذاشته شده است که تصحيح سند اين روايت است

که ميگويد اسحاق بن بهلول که از راويان مشهور اهل سنت ميگويد وکيع بنزد ما آمد در مسجدي در کنار فرات منزل کرد و براي شنيدن روايت نزد او ميرفتم روزي به من گفت برايم شراب کشمش بياور و من شب برايش يک شراب جا افتاده بردم و شروع کردم از روي جزوه هايش ميخواندم و او هم شراب ميخورد وقتيکه شراب تمام شد چراغ را خاموش کرد تا من نتوانم بخوانم و گفت اگر برايم بيشتر شراب آورده بودي من به تو بيشتر روايت ميدادم و الآن که شرابها تمام شد ديگر بيشتر از اين حق خواندن روايت نداري .

روايت ديگري نقل ميکند در همين کتاب تاريخ بغدادي جلد 13 صفحه 502 با سند صحيح کهشخصي نزد وکيع آمد و به او کنايه گفت گفت فلاني من ديشب من شراب کشمش خورده بودم در خواب ديدم که بمن گفتند تو مست کننده نوشيدي وکيع گفت اين کسيکه اين حرفها را زده شيطان بوده است و اينها مشکل ندارد و حرام نيست .

روايت بعدي که خطيب بغدادي با سند صحيح نقل ميکند از نعيم بن حماد و ميگويد که شام نزد وکيع بوديم « فَقَالَ أَيُّ شَيئٍ تَُرِيدُونَ أَجِيئَکُم بِهِ » چي دوست داريد براي شما بياورم « نَبِيذُ الشُّيُوخِ أَو نَبِيذُ الفَتيَانِ ؟ » شراب مخصوص پيرمردها يا شراب مخصوص جوانها ؟ ( فرقش را خودشان بهتر ميدانند و متخصصين فن ميدانند ) « قُلتُ تَتَکَلَّمُ بِهَذَا ؟ » اين حرفها چيست که ميزني ؟ ما شراب بخوريم ؟ « قَالَ هُوَ عِندِي أَحَلُّ مِن مَاءِ الفُرَاتِ » براي من از آب فرات هم حلالتر است « قُلتُ مَاءُ الفُرَات لَم يُختَلَفُ فِيهِ » کسي درباره حلال بودن آب فرات شک نکرده است ولي اين شراب است و تو شراب را با آب فرات مقايسه ميکني ؟ اين چه حرفي است که تو ميزني .

مجموعه اي که بخاري جمع آوري کرده است خوارج و ناصبي و دشمن اميرالمؤمنين و شرابخوار در آن است و متأسفانه اين روايتهايي که بخاري اينگونه نقل کرده است مايه تأسف است .

اعوذبالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا اباصالح المهدی(عج)

از آنطرف ببينيم از اهل بيت(ع) چقدر روايت نقل کرده است از اميرالمؤمنين(ع) که بنظر اهل سنت خليفه چهارم است فقط 29 روايت نقل کرده است .
مقدمه فتح الباري ـ صفحه 276
از ابوهريره دشمن حضرت علي(ع) 446 روايت نقل کرده است !!!

مقدمه فتح الباري ـ صفحه 477
از عايشه همسر پيامبر که در سايت از مقاتل الطابلببين روايتي با سند معتبر گذاشته شده که ثابت ميکند که عايشه با حضرت علي عليه السلام دشمني داشته است و زماني که خبر شهادت حضرت علي عليه السلام را شنيد سجده کرده است و از عايشه که بجنگ حضرت علي عليه السلام هم آمده است و جنگ را نميتوانند منکر شوند و روايتش در صحيح بخاري آمده است و از عايشه 242 روايت نقل کرده است و از فاطمه زهرا سلام الله عليها تنها 1 روايت نقل کرده است و از امام حسن و امام حسين عليهم السلام هيچ روايتي نقل نکرده .

مقدمه فتح الباري ـ صفحه 475
از جناب عمار و جناب سلمان فقط چهار روايت نقل کرده است .

مقدمه فتح الباري ـ صفحه 477
از عبدالله بن عمر و انس بن مالک که بدشمني اهل بيت(ع) شهره هستند 2630 و 2286 روايت نقل کرده است .

أسماء الصحابۀ الروات ـ صفحه 38 و 39
چرا از اينطرف اين همه روايت نقل کردند و از شرابخوار و ناصبي و دشمن اميرالمؤمنين(ع)و خوارج نقل کردندولي از امام صادق و امام کاظم و امام رضا و امام جواد و امام هادي و امام عسگري عليهم السلام هيچ روايتي نقل نکرده است و با خيلي از اينها هم بخاري معاصر بوده است ،

بنظر علماء و بزرگان اهل سنت ،ائمه(ع) ما از جهت روايت ضعيف نبودند و ذهبي درباره ائمه ما ميگويد « ألحسن و الحسين فَسِبطَا رسول الله وَ سَيِّدَا شَبَابَ أَهلَ الجَنَّۀ وَ لَکَانَا يَصلَحُ لِذَلِکَ »

اگر حسن(ع) و حسين(ع) خليفه بودند و شايسته بودند و زين العابدين(ع) شايسه امامت بوده است و فرزندش باقر(ع) فقيه بود و شايسته خلافت بود و فرزند او جعفر الصادق(ع) بزرگ منزلت بود و از ائمه علم بود و از منصور دوانيقي شايسته تر بخلافت بود و فرزندش ايشان موسي بن جعفر(ع) بزرگ منزلت بود داراي علم زيادي بود و فرزند او علي ابن موسي الرضا (ع)بزرگ منزلت و ... بوده است .

سير اعلام النبلي ـ جلد 13 ـ صفحه 120 و 121

سؤال ما اين است که چرا بخاري از اينها روايت نقل نکرده است ؟؟؟ چه مشکلي بوده که بخاري آنطرف را قبول کرده است ولي اينطرف را قبول نکرده است .
اين همه ارزش براي ائمه(ع) ما خودشان نقل کردند پس چرا بخاري اينقدر کم از ائمه(ع) ما نقل کرده است که از فاطمه زهرا سلام الله عليها یک روايت نقل کرده است و از امام حسن و امام حسين عليهم السلام هيچ روايتي نقل نکرده است و از امام صادق و امام کاظم و امام رضا و امام جواد و امام هادي و امام عسگري عليهم السلام هيچ روايتي نقل نکرده است !!!

اينکه نميشود بگوئيم که نسل چندم خليفه دوم عمر بن خطاب را بعنوان راويان روايت و صحيح السند قبول داريد و حتي غلامان آنها را بعنوان رواي قبول داريد


ولي نسل و ذريه پيامبر اکرم(ص) را بعنوان راوي روايت پيامبر قبول نداريد !!!




این برخورد صحیح نیست

اعوذبالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا اباصالح المهدی(عج)


خوب با این توضیحات



مخصوصا پست 25


آقایان اهل سنت جواب بدهید؟


چرا ؟


[="Tahoma"]و از همه اين‏ها عجيب‏تر آن قسمت از گفتار صاحب المنار است كه گفت:" اين نص صريح باطل مى‏سازد تاويل كلمه" منى" را چون بطورى كه از سياق گفتارش برمى‏آيد مقصودش از نص صريح همان كلمه" من اهل بيتى" است كه خواسته است بگويد اين كلمه صراحت دارد در اينكه منظور از" رجل منى" يك مرد از بنى هاشم است.
و ما نفهميديم كلمه" اهل بيت" چه نصوصيت و صراحتى در بنى هاشم دارد، آنهم با آن همه رواياتى كه در معناى كلمه مذكور وارد شده و همه مى‏گويند اهل بيت عبارتند از على و فاطمه و حسين. علاوه، بر فرض كه كلمه" اهل بيت" به معناى بنى هاشم باشد آن وقت صاحب المنار چه مى‏گويد در آن رواياتى كه داشت:" منى- مردى از من" آيا كلمه از من را هم به بنى هاشم معنا مى‏كند!!.
و در تفسير عياشى از زراره و حمران و محمد بن مسلم از حضرت ابى جعفر و ابى- عبد اللَّه (ع) روايت كرده كه در تفسير آيه" فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ" فرموده‏اند: بيست روز از ذى الحجه و تمامى محرم و صفر و ربيع الاول و ده روز از ربيع الثانى است «1».
مؤلف: رواياتى كه بر طبق مضمون اين روايت از طرق شيعه از ائمه اهل بيت (ع) در تفسير چهار ماه مورد بحث وارد شده بسيار زياد است، و كلينى و صدوق و عياشى و قمى و ديگران (عليهم الرحمة) در كتب خود آنها را نقل كرده‏اند. همين مضمون از طرق اهل سنت نيز روايت شده است، البته در اين ميان روايات ديگرى از طرق آنان هست كه مضمونش غير اين مضمون است، حتى در پاره‏اى از آنها چنين آمده:" ابو بكر در سال نهم هجرى در ماه ذى القعده با مردم به حج رفت" و چون اين روايت تاييد نشده لذا از استناد به آن چشم‏پوشى كرديم.
و در تفسير عياشى از حكيم بن جبير از على بن الحسين (ع) روايت كرده كه در تفسير آيه" وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ" فرموده است: مقصود از" اعلام" كننده، امير المؤمنين (ع) است.
______________
ترجمه الميزان، ج‏9، ص: 238[/]

موضوع قفل شده است